پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

یادداشت | یاران بابصیرت امیرمؤمنان(ع)؛ اویس قَرَنی

امام کاظم(علیه‌السلام) فرمود: چون روز قیامت شود، منادی ندا می‌دهد: «...حواریان علی‌بن‌ابی‌طالب(علیه‌السلام) وصی محمدبن‌عبدالله، پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) کجایند؟» پس عَمروبن‌حَمِق خُزاعی و محمدبن‌ابی‌بکر و میثم‌بن‌یحیی تَمّار و اویس قرنی برمی‌خیزند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اویس قَرنَی، در روزگار پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اسلام آورد؛ اما ایشان را ندید؛ ازاین‌رو او را در شمار تابعین یاد کرده‌اند. از اَصبَغ‌بن‌زید نقل شده است که تنها مانع اویس از آمدن به نزد پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیکی او به مادرش بود.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) او را بهترین و برترینِ تابعین شمرده و بر شفیع بودن او در قیامت که افراد بسیاری را شفاعت خواهد کرد، تصریح کرده است. او را یکی از زُهّاد مشهور و از هشت زاهد معروف صدر اسلام شمرده‌اند.

چون شب می‌شد[گاه] می‌گفت: «امشب شب رکوع است»؛ پس رکوع می‌کرد تا صبح می‌شد و [گاه] می‌گفت: «امشب شب سجود است»، و سجده می‌کرد تا صبح می‌شد.

از اَصبَغ‌بن‌نُباته نقل شده است که با امیرمؤمنان(علیه‌السلام) در صفین بودم. 99 نفر با او پیمان بستند. فرمود: «پس صدمین نفر کجاست؟ پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به من فرموده است که امروز صد نفر با من بیعت می‌کنند».

مردی پشمینه‌پوش که دو شمشیر حمایل کرده بود، آمد و گفت: «دستت را بده تا با تو بیعت کنم.» فرمود: «بر چه بیعت می‌کنی؟». گفت: «بر بذل جانم در راه تو». فرمود: «تو کیستی؟». گفت: «اویس قرنی‌ام». سپس بیعت کرد و همواره در پیش‌روی حضرت می‌جنگید تا به شهادت رسید.

امام کاظم(علیه‌السلام) فرمود: چون روز قیامت شود، منادی ندا می‌دهد: «...حواریان علی‌بن‌ابی‌طالب(علیه‌السلام) وصی محمدبن‌عبدالله، پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) کجایند؟» پس عَمروبن‌حَمِق خُزاعی و محمدبن‌ابی‌بکر و میثم‌بن‌یحیی تَمّار و اویس قرنی برمی‌خیزند.

انتهای پیام/

منابع:

1 - الاختصاص، ص61

2 - اُسد الغابة، ج1، ص179

3 - تاریخ مدینة دمشق، ج50، ص250

4 - حلیة الأولیاء، ج2، ص87

5 - رجال الکشی، صص98-99

گزارش | علت هراس پیامبر(ص) از معرفی علی(ع)

در ذهن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) این بود که اگر من علی(علیه‌السلام) را معرفی کنم، برخی دچار یأس شده و حتی به انکار خودم دست می‌زنند؛ می‌گویند: تو اصلاً پیامبر نبودی؛ بلکه پادشاه بودی که می‌خواهی موقع از دنیا رفتنت، در نبود فرزند، دامادت را به عنوان جانشین قرار دهی.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ جریان نفاق در غدیر خم با اقدام جدیدی از سوی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مواجه شد، و آن، اقدام ناگهانی برای معرفی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عنوان وصی و جانشین بود که برای آن‌ها قابل باور نبود. دلیل بر این مطلب، سخن بعضی از اصحاب است که بعد از این جریان، خطاب به علی(علیه‌السلام) گفتند: «بَخ بَخ یا علی؛ أصبحتَ مولایَ و مولی کلِ مؤمن و مؤمنة» (الإرشاد، ج1، ص177). عبارت "أصبحتَ مولایَ و ..." یعنی روز کردی، در حالی که ناگهان به این مقام رسیدی؛ یعنی اصلاً چنین چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد و ناگهان این طور شد.

در مقابل، جریان نفاق سعی کرد اولا معرفی علی(علیه‌السلام) توسط پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را مقطعی نشان دهد؛ و ثانیا از نظر مقبولیت عامه، این معرفی را زیر سؤال ببرد. البته اقدامات آن‌ها مخفیانه بود، و به همین جهت، نمی‌شود دلیل صریحی بر بسیاری از این اقدامات در تاریخ پیدا کرد؛ بلکه از حواشی می‌توان پی به آن‌ها برد.

جریان نفاق وقتی وارد مدینه شد، طبیعتا نسبت به جوان بودن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ایجاد سؤال کرد. آن‌ها یک شبکه بودند و شبکه به راحتی می‌تواند سخنش را پخش کند. شما وقتی متوجه می‌شوید که شبکه‌ای در مقابل شما کار می‌کند، به سرعت با یک شبکه اطلاع‌رسانی شروع به مقابله کردن می‌کنید؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مدینه چنین شبکه‌ای در اختیار نداشت؛ فقط نماز جمعه را داشت که در آن‌جا باید صحبت کرده و درباره این قضایا برخورد می‌کرد.

 

تشکیل سپاه اسامه و عکس‌العمل منافقان

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پس از ورود به مدینه که مصادف با ایام بیماری آن حضرت هم بود، سپاه اسامه را تشکیل داد. منافقان، به جوان بودن اسامه ایراد گرفتند، اما پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) با اعتراض آن‌ها مقابله کرد و فرمود: دلیل شما برای رد کردن اسامه، جوان بودنش نیست، چون وقتی من پدر همین اسامه را برای نبرد اول موته، فرمانده قرار دادم،‌ شما به فرماندهی او هم اعتراض کردید، در حالی که پدرش جوان نبود. (البته نکته قابل تأمل این‌جاست که اگر تاریخ عامه را جست‌وجو کنیم، اعتراض منافقان به فرماندهی زید، پدر اسامه را پیدا نمی‌کنیم؛ چرا که آن قضیه را از تاریخ حذف کرده‌اند).

علت این‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مقابل آن‌ها این گونه جواب داد، این بود که منافقان در جامعه مدینه شایعه به راه انداخته بودند که علی(علیه‌السلام) جوان است و قدرت جانشینی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را ندارد؛ پس آن حضرت با جوابشان در مورد اسامه، در ذهن‌ها جا ‌انداخت که مشکل آن‌ها با جوان بودن علی(علیه‌السلام) نیست، بلکه با اصل علی(علیه‌السلام) است.

به هرحال بعد از آن‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمود: «خداوند هر کس را که با سپاه اسامه نرود، لعنت کند»، منافقان پذیرفتند که با سپاه اسامه بروند. البته رفتند، ولی نگذاشتند که این سپاه حرکت کند و به اسامه گفتند: اگر ما الآن برویم، چه کسی به جنازه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نماز بخواند؟

 

علت هراس پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از معرفی علی(علیه‌السلام)

چرا پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پس از نزول آیه «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ» (مائده/67) از معرفی علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) نگران بود و هراس داشت؟

جواب این است که در ذهن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) این بود که اگر من علی(علیه‌السلام) را معرفی کنم، برخی دچار یأس شده و حتی به انکار خودم دست می‌زنند؛ می‌گویند: تو اصلاً پیامبر نبودی؛ بلکه پادشاه بودی که می‌خواهی موقع از دنیا رفتنت، در نبود فرزند، دامادت را به عنوان جانشین قرار دهی.

اگر سران منافقان پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را انکار می‌کردند، به دلیل محبوبیتی که داشتند، نصف مسلمانان را از اسلام برمی‌گرداندند؛ و در نتیجه بین مسلمان‌ها و مرتدان جنگ واقع می‌شد و همه چیز از بین می‌رفت.

قضیه تشکیل سپاه اسامه هم در راستای همین تدبیر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بود. اگر این سپاه دچار جنگ داخلی می‌شد، همان چیزی که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از آن می‌ترسید، اتفاق می‌افتاد؛ بنابراین آن حضرت، فرماندهی بر این سپاه گذاشت که هم زمینه‌ای برای معرفی نفاق باشد و هم کار به جنگ داخلی نکشد. تدبیر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) تدبیر الهی است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و هشتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/02/29)

برشی از یک کتاب | ترور شخصیت پیامبر(ص)

حتی یکی از ابزارها آزردن پیامبر(ص) و فاطمه زهرا(س) نکوهش خدیجه(س) بود که نشان می‌دهد دستی در کار بوده تا حضرت خدیجه(س) را تحقیر کند. بنابراین این نقل که ایشان دو بار ازدواج کرده بود از جعلیات است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از راه‌های مبارزه با حق، ترور شخصیتی است. دست‌هایی را در تاریخ می‌توان یافت که با جعل روایات و یا تحریف تاریخ و یا رفتارهای تحقیر آمیز، به ترور شخصیتی پرداخته‌اند.

 

الف) ترور شخصیت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای تجارت باید از خدیجه(سلام‌الله‌علیها) مال التجاره می‌گرفت. بررسی داستان ازدواج نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از این جهت مهم است که ببینیم آیا گروهی وجود داشته که خدیجه(سلام‌الله‌علیها) هتک کند و از ارزش او بکاهد؟

حتی یکی از ابزارها آزردن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) نکوهش خدیجه(سلام‌الله‌علیها)(۱) بود که نشان می‌دهد دستی در کار بوده تا حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) را تحقیر کند. بنابراین این نقل که ایشان دو بار ازدواج کرده بود از جعلیات(2) است.

خدیجه(سلام‌الله‌علیها) دختر مکه و پسرعمویش ورقه بن نوفل از کشیشان بزرگ است. دین این خانواده مسیحیت و خدیجه(سلام‌الله‌علیها) مومن محض عیسی - یعنی اسلام حقیقی آن روز بود. در نتیجه خدیجه(سلام‌الله‌علیها) با آگاهی از اطلاعات آیین خود درباره پیامبر آخرالزمان منتظر بود که پیامبری در مکه ظهور کند(3) تا همسر او شود.

وی سرآمد زنان مکه بود و جمال، مال و مهم‌تر از همه پاکدامنی‌اش زبانزد همگان بود. در تجارت نیز با مردان فراوانی روبرو بود، ولی احدی نتوانست او را به چیزی متهم کند وی خواستگارهای فراوانی داشت اما به همه پاسخ منفی داد و برای همه مبهم بود چرا ازدواج نمی‌کند.

گوی ابوطالب نیز اموری را می‌دانست. از همین رو از خلیجه مال التجاره گرفت. مسیره مسئول دفتر خدیجه(سلام‌الله‌علیها)، از مسیحیان باسواد بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را در آن سفر تجاری همراهی کرد و گزارش سفر را مفصل برای خدیجه(سلام‌الله‌علیها) برد.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دقیقاً دو برابر مال التجاره را بازگرداند.(4) این از شخصی که برای نخستین بار تجارت می‌کرد، اعجاز بود. در گزارش مسیره، اموری به چشم می‌خورد که طبق علائم اهل کتاب(5) علائم پیامبری بود.(6)

خدیجه(سلام‌الله‌علیها) به محض دریافت این اطلاعات، شخصی را به منزل ابوطالب فرستاد و پیام داد که حاضر است با پسر ابوطالب ازدواج کند.(7) بر این اساس، به نظر می‌رسد ازدواج نکردن ایشان در مکه، طلسمی‌شده بود و این پیشنهاد به معنای تصمیم قطعی بر ازدواج بود؛ در حالی که ۱۵ سال اختلاف سنی داشتند.

نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز می‌دانست که خدا خدیجه(سلام‌الله‌علیها) را برای او نگه داشته است. خدیجه(سلام‌الله‌علیها) ام الائمه بود و تنها زنی که نامش در زیارتنامه معصومان ذکر شده است.

از باب نمونه در زیارت امام حسین آمده است «السلام علیک یابن خدیجه(سلام‌الله‌علیها) الکبری.»(8) پس از این پیشنهاد مکه بر خدیجه(سلام‌الله‌علیها) شورید. در مجلس عقد حضرت نیز عده‌ای که پیش‌تر پاسخ منفی از خدیجه(سلام‌الله‌علیها) شنیده بودند برای تحقیر خدیجه(سلام‌الله‌علیها) از مهریه سخن گفتند. حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) برخاست و خطبه عقد را خواند و گفت «قد زوجتک یا محمد و المهر علی فی مالی؛ ای محمد، خود را همسر تو ساختم و مهر را نیز از مال خودم قرار دادم!»(9)

به این ترتیب، این بانوی فرهیخته، آبروی خاندان ابوطالب را به زیباترین شکل با شکستن خود، خرید. حاضران در مجلس به تمسخر گفتند «مرد باید مهریه دهد یا زن؟ ابوطالب برخاست و گفت: برای چنین دامادی، زن باید مهریه بدهد و اگر فرزندان شما بودند، باید آنقدر مهریه می‌دادید تا به شما دختر دهند.(10)

این پاسخ قاطعانه، از معرفت و شناخت ابوطالب به نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حکایت دارد و تاریخ، بی انصاف است که درباره او ظالمانه می‌گوید: مشرک از دنیا رفت. خدیجه(سلام‌الله‌علیها) و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اکرم ازدواج کردند. حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) از همان نخستین روز همه اموال را به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بخشید.

به این ترتیب، مدیریت اموال خدیجه(سلام‌الله‌علیها) در اختیار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار گرفت. این اموال، هم پیش از رسالت و هم پس از آن، بسیار گره گشا بود. پیش از رسالت، حضرت با این مال به وضع مردم رسیدگی می‌کردند و خانه امید همه تنگدستان، خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. پس از بعثت نیز او رئیس تجار مکه به شمار می‌رفت.

پول آن زمان درهم و دینار بود که وزن زیادی داشت و معمولاً در کاروان‌های تجاری، یک یا دو شتر تنها به حمل پول اختصاص داشت. دزدان نیز درصدد یافتن این پول‌ها بودند. از این رو، هنگامی که تجار مسیر یمن به مکه و سپس به شام را می‌پیمودند، پول خود را امانت می‌گذاشتند، ولی در بازگشت و تحویل گرفتن امانت خود، متوجه می‌شدند که مقداری از آن کم شده است و کاری نمی‌توانستند بکنند.

تجار با ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اکرم به گردونه تجارت، پول خود را نزد او به امانت می‌گذاشتند و این مسئله تا هنگام هجرت حضرت ادامه یافت. حتی همان‌ها که با او جنگ داشتند، هنگام تجارت مال خود را نزد او به امانت می‌گذاشتند. هنگام هجرت به مدینه، آن حضرت به علی(علیه‌السلام) فرمود که امانت‌های مردم را بازگرداند.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با این خصال میان مردم مشهور بود و در مکه‌ای که کانون خطا بود، خطایی از او سر نزد. از ۲۵ تا ۴۰ سالگی در صف مقدم تجارت و خیرات و نیکی‌ها بود؛ همه در مکه شیفته اخلاق او بودند. این‌که پس از بعثت نتوانستند ایشان را در مکه ترور کنند، به دلیل همین پیشینه بود.

در افکار عمومی، همه به دلیل محبت‌هایش به او مدیون بودند. بنابراین شغل پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اسلام تجارت بود؛ قبل از ازدواج با مالی که از پدرش به ارث رسیده بود و بعد از ازدواج با سرمایه خدیجه(سلام‌الله‌علیها).

در مقابل برخی معتقدند پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بخشی از عمر خود چوپان بوده است تا در هدایت و مدیریت جامعه تجربه‌ای کسب کند. اساساً چوپانی با شأن و اصالت خانوادگی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) تناسب ندارد. برخی علت چوپانی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را فرصت رشد و تفکر در بیابان و تنهایی می‌دانند؛ در حالی که انسان در اجتماع بهتر رشد می‌کند و تجربه می‌اندوزد.

انتهای پیام/

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر اول(جریان شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود) حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، صص 226-229

پی نوشت؛

1 دشمنان خدیجه(س) را همسری سالخورده معرفی می‌کردند که قبلا ازدواج کرده بود.

2 برای نمونه بنگرید: سخن یکی از زنان پیامبر(ص) خطاب به ایشان(بحارالانوار، ج16، ص7)

3 در آن زمان بسیاری از اهل کتاب برای درک پیامبر آخرالزمان به شبه جزیره آمده بودند.

4 ر.ک: الخرائج و الجرائح، ج1، ص140

5 میسره در گزارش سفر به خدیجه(س) گفت: در یک منطقه، درختی وجود دارد که هر کس در ساعت معینی از روز به شکل خاصی زیر آن نشسته باشد و این حوادث اتفاق افتاده باشد، آن شخص یا پیامبر است و یا وصی پیامبر.

6 کشف الغمه، ج2، ص131

7 - الخرائج و الجرائح، ج1، ص140

8 تهذیب الاحکام، ج6، ص56

9 الکافی، ج5، ص375

10 - همان

گزارش | عملیات پیچیده برای کودتا

منافقین در مدینه رشد کرده‌ بودند، اما مشرکین مکه خودشان نمی‌توانستند عملیات ابتدایی داشته باشند، هر چند می‌توانستند به سایر دشمنان اسلام کمک کنند. یهودی‌ها هم مثل مشرکین نمی‌توانستند عملیاتی انجام دهند، اما توان خدعه و نیرنگ را داشتند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در این برهه(فتح خیبر اوضاع مدینه را عوض کرد و پول زیادی به آن سرازیر شد و در نتیجه حکومت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از نظر مالی پیشرفت قابل توجهی کرد) منافقین و یهود و مشرکین، یک عملیات مثلث را طراحی کردند.

منافقین در مدینه رشد کرده‌ بودند، اما مشرکین مکه خودشان نمی‌توانستند عملیات ابتدایی داشته باشند، هر چند می‌توانستند به سایر دشمنان اسلام کمک کنند. یهودی‌ها هم مثل مشرکین نمی‌توانستند عملیاتی انجام دهند، اما توان خدعه و نیرنگ را داشتند.

این سه گروه، عملیات مشترکی را به این صورت برنامه‌ریزی کردند که در تبوک تظاهر به عملیات کنند و در نتیجه، مسلمانان مجبور شوند مثل جریان خیبر از مدینه بیرون بیایند. و با توجه به این‌که فاصله مدینه تا تبوک زیاد بود(700 کیلومتر)، نقشه این بود که با بیرون آمدن مسلمانان از مدینه و دور شدن از آن، مکه‌ای‌ها حمله کنند و مدینه را بگیرند.

منافقین هم در این میان، در مدینه شورش کرده و همراه مشرکین بجنگند تا نیروهای داخل مدینه را از بین برده و در نتیجه، مدینه سقوط ‌کند. از این طرف می‌خواستند با رسیدن مسلمانان به تبوک، عملیات تاکتیکی انجام داده و سپاه اسلام از آن منطقه برگردد؛ و چون جایی نداشتند و مدینه از آن‌ها گرفته شده بود، مغلوب می‌شدند.

 

صلح حدیبیه

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) توسط جبرئیل از طرح دشمنان با خبر شدند. اعلام عمومی دادند که می‌خواهیم به عمره برویم. مسلمانان گفتند: این کار ممکن نیست، چرا که مکه دست مشرکین است. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در پاسخ به آن‌ها فرمود: ما صرفا جهت زیارت خانه می‌رویم و کار دیگری نداریم.

طبق نقل مورخان، 1800 نفر آماده همراهی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در سفر عمره شدند. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مسلمانان امر نمود: سلاح هم با خودتان بردارید. گفتند: ما مُحرِم هستیم.(مُحرِم حق حمل سلاح ندارد و این دستور، مختص شریعت اسلام نیست، بلکه قانون عمومی احرام است). آن حضرت فرمود: سلاح را در بارِ شترها بگذارید. آنچه که برای محرم حرام است، حمل سلاح است، ولی گذاشتن در شتر و بار بدون اشکال است.

10 روز بود که مسلمانان در راه بوده و خسته شده بودند. نزدیک حدیبیه که رسیدند، ابوسفیان از آمدنشان مطلع شد. مأموری فرستاد تا مطمئن شود آن‌ها واقعاً برای عمره آمده‌اند. وقتی مطمئن شد، گفت: نباید بگذاریم داخل مکه شوند. خودش را به کاروان مسلمانان رساند و گفت: حق ندارید وارد مکه شوید؛ این شهر متعلق به ماست.

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: راه خدا را نبند؛ ما قصد عمره داریم. ابوسفیان دوباره گفته خود را تکرار کرد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بار فرمود: اگر ممانعت کنی، به زور وارد خواهیم شد. گفت: اسلحه ندارید تا به زور وارد شوید. آن حضرت فرمود: بار شترها اسلحه است. ابوسفیان گفت: همراهانت تمایل به جنگ ندارند. با شنیدن این سخن، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطاب به مسلمانان فرمود: آیا در این وضعیت حاضر به جنگ هستید؟ گفتند: اگر تو امر کنی، بله. آن حضرت فرمود: بیایید و بیعت کنید.

زمانی که ابوسفیان آمادگی مسلمانان را برای جنگ دید، از آن‌جایی که خودش اصلا نیرو و آمادگی نداشت، پیشنهاد صلح را داد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قبول کرد و دستور داد تا معاهده‌ای نوشته شود: «از این به بعد، باهم نجنگیم و به هم حمله نکنیم. در جنگ علیه هم، با کسی متحد نشویم. اگر کسی از ما به شما پناهنده شد، باید او را برگردانید، اما اگر کسی از شما به ما پناهنده شد، ما او را برنمی‌گردانیم. هر کس علیه این قرارداد عمل کند، طرف مقابل حق دارد که بیاید و سرزمین او را بگیرد.»

معاهده امضا شد. منافقین متوجه شدند که با این صلح برایشان مشکل پیش می‌آید. به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتند: مگر قرار نبود که ما به مسجدالحرام برویم؟ آن حضرت فرمود: من نگفتم که امسال می‌رویم؛ فعلا از احرام درآیید.

 

جنگ تبوک

به این ترتیب، مسلمانان به مدینه بازگشتند. یهودی‌ها که از بسته شدن قرارداد بین مشرکان و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بی‌اطلاع بودند، تظاهر به حمله را شروع کردند. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دستور حرکت به سمت تبوک را صادر کرد. در پی این دستور، منافقان که خیال می‌کردند طرحشان در حال اجرا ‌شدن است، خوشحال شدند؛ اما بر خلاف انتظار، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به علی(علیه‌السلام) امر نمود که به همراه لشکر اسلام نیاید. اگر علی(علیه‌السلام) در مدینه می‌ماند، کسی جرأت کودتا نداشت.

منافقان شروع به جوسازی کردند که چون علی دامادش هست و راه هم طولانی، به همین دلیل، او را به همراه خود نمی‌برد.

در خروجی مدینه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) خود را به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رسانید و فرمود: این‌ها می‌گویند که شما برای من امتیاز قائل شدید. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: نه؛ من چنین کاری نکرده‌ام. علی(علیه‌السلام) دلیل به همراه نبردن خود را جویا شد.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: در مدینه قرار است مانند اردوگاه موسی(علیه‌السلام) بحران شود. وقتی موسی(علیه‌السلام) به کوه طور می‌رفت، می‌دانست که بحران سامری انجام خواهد شد؛ از این رو به هارون(علیه‌السلام) گفت: تو به همراه من نیا؛ اگر بیایی، اردوگاهی نمی‌ماند. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) این‌ مطالب را می‌دانست؛ اما سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) باعث شد دیگران هم متوجه شوند.

مسلمانان به سمت تبوک حرکت کردند و موقعی که به آن منطقه رسیدند، یهودی‌ها فرار کردند. به این ترتیب، تبوک فتح شد و سپاه اسلام به سمت مدینه بازگشت.

یهودی‌ها منتظر این خبر بودند که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه بازگشته است، و بنا بر نقشه قبلی، چون قرار بود مدینه هم از دست آن حضرت گرفته شود، آن‌ها حمله کنند؛ ولی هر چه منتظر شدند، خبری نیامد. پیک فرستاده و متوجه شدند که عملیات به هم خورده و تبوک را هم از دست داده‌اند.

منبع: جلسه بیست و چهارم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/25)

پرسش از استاد | روایات جعلی درباره ابوذر

پرسش شما: آیا روایاتی که ابوذر را فردی تندرو و بی‌منطق معرفی می‌کند، صحیح است؟

 

پاسخ استاد: در مورد جناب ابوذر روایاتی داریم دال بر این‌که او آدم تندرو و بی منطقی بوده است! به عنوان مثال نقل می‌کنند که ابوذر در مدینه صحبت می‌کرد و در همان حال با استخوان شتر به سر عبدالرحمن بن عوف یا شخص دیگری زد.

این داستان برای زمانی است که ابوذر 120 ساله بود. آیا از نظر جسمی، یک فرد 120 ساله می‌تواند استخوان برداشته و بر سر کسی بزند؟ این‌گونه روایات جعلی است. ابوذر منطقی‌ترین انسان در زمان خودش بود. اگر سیر زندگی ابوذر را نگاه کنیم، می‌بینیم هیچ گاه بدون دستور اقدامی نکرد.

با این‌که همه چیز را می‌دانست، اما طی سال‌هایی که خلیفه اول و دوم بر سر کار بودند، مطلقا سخن مخالفی نمی‌گفت. البته وقتی نوبت به خلیفه سوم رسید و مقام، مقام بیان شد، به اندازه‌ای بیان ایشان منطقی و زیبا بود که شام را که در آنجا تبعید بود، داشت به هم می‌ریخت.

معاویه کسی نبود که برای برخورد با کسی کوچکترین تردیدی داشته باشد؛ اما حرکات ابوذر به قدری منطقی بود که برای مدینه نامه نوشت و گفت: اگر می‌خواهید شام برای ما بماند، ابوذر را برگردانید.

کافی بود که آن‌ها یک اقدام عملی تند از ابوذر ببینند که در این صورت مسلّما او را در مدینه می‌کشتند. به هر حال، روایاتی بر علیه ابوذر جعل کردند تا اقدامات او را مسأله‌دار کنند.

منبع: جلسه سی‌ام تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/06/31)

پرسش از استاد | حوادث غار

پرسش شما: آیه 40 سوره توبه را می‌توان دلیلی بر برتری مصاحب پیامبر(ص) در غار ثور دانست؟

 

پاسخ استاد: این آیه در اواخر دوران رسالت پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و زمانی که اوضاع مسلمانان سامان یافته بود، نازل شده است. در این برهه، بعضی از مسلمین، برای شرکت در جنگ‌ها تمایلی نداشتند. این آیه نازل شد و خداوند فرمود: این‌که من می‌گویم به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) کمک کنید، برای این نیست که او به شما نیاز دارد؛ من در جایی به او کمک کردم که هیچ کس نبود.

آیه به موردی اشاره می‌کند که اولا به غیر از خداوند کسی نبود که به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یاری رساند؛ ثانیا همه دشمنان آن حضرت حضور داشتند. پس مسلما در چنین جایی شکست قطعی بود، در حالی که خداوند مانع شکست ایشان شد.

اشاره خداوند در این آیه به قضیه غار است: «إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ». همان صحابی مشهور بود که در غار، همراه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضور داشت. او می‌توانست آن‌جا یاور آن حضرت باشد، اما خداوند او را به عنوان حامی در آن برهه معرفی نکرده است.

در قسمتی از آیه، اخراج‌کنندگان را «کفار» معرفی می‌کند: «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا»، در حالی که کسانی که برای یافتن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) جلو غار جمع شده بودند، مشرکان بودند. البته درست است که مشرکان هم جزء کفار محسوب می‌شدند، اما از این‌که آیه شریفه به جای تعبیر «الذین أشرکوا»، عبارت «الذین کفروا» را به کار برده است، می‌توان استفاده نمود که علاوه بر مشرکان، فرد یا افراد دیگری نیز که از زمره کفار محسوب می‌شدند، آن‌جا حضور داشته‌اند.

از طرفی چون قرآن کریم، اشد دشمنان مؤمنین را یهود و مشرکان معرفی می‌کند «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ.»(مائده/82) پس لابد در این برهه هم، علاوه بر مشرکان، یهود نیز حضور داشته ‌است، چرا که خداوند می‌خواهد نصرت خودش را در مرحله‌ای یادآوری کند که سرسخت‌ترین دشمنان (یهود و مشرکان) همزمان حضور داشته‌اند.

حال این سؤال مطرح می‌شود که حضور مشرکان در اطراف غار، واضح و مشخص بود؛ اما یهودی‌ها کجا بودند؟ جواب این است که نماینده یهود در آنجا بوده است. به اعتقاد ما، دلیلی قوی‌تر از این، برای حضور یهود برای مقابله با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نداریم.

مطلب مرتبط دیگر در مورد آیه مذکور این است که صفات غیر اختیاری مانند ترس، گرسنگی، و... قابل نهی نیستند؛ اما اگر بر صفات غیر اختیاری، امر اختیاری مترتب شود، می‌توان از آن امر اختیاری نهی کرد؛ مثل این‌که انفجاری رخ داده باشد، و فردی از ترسش فرار کند. اگر کسی به آن فرد بگوید: «نترس»، در حقیقت، او را از ترسیدن که امر غیر اختیاری است، نهی نمی‌کند، بلکه از فرار کردن که اختیاری است، نهی می‌کند.

حال می‌گوییم: با توجه به این قسمت آیه که می‌فرماید: «إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا»، اگر مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) واقعاً ترسیده بود، آیا امکان داشت آن حضرت به او بگوید: «نترس»؟ مسلما جواب منفی است، زیرا ترس، یک امر طبیعی می‌باشد.

موقعی که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به او می‌گوید: «نترس»، پس حتما او بر آن صفت غیر اختیاری (ترس) یک فعل اختیاری مترتب کرده است و پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم از آن فعل اختیاری نهی می‌کند. سؤال این‌جاست که او چه کاری انجام می‌داده است که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) او را نهی کرد؟

تصور مشرکان بیرون غار این بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) تنهاست. اگر آن‌ها به طور ناگهانی داخل غار می‌آمدند، هر دو(پیامبر و مصاحب آن حضرت) را می‌کشتند. از آن‌جایی که مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این احتمال را می‌داد، کاری کرد که اگر مشرکان داخل شدند، کشته نشود و اگر هم داخل نیامدند، باطنش نزد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) افشا نشود. شروع به ایجاد سر و صدا کرد و این کار او، مورد اعتراض پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار گرفت.

گفت: یارسول الله! نگران هستم و می‌ترسم. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جواب او فرمود: «لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا». با شنیدن این سخن از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، مجبور شد که ساکت شود. اگر کمی بیشتر سر و صدا می‌کرد، مشرکان باخبر شده و به درون غار می‌ریختند؛ اما پس از سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دلیل افشا نشدن نیتش مجبور به سکوت شد.

مأموریت آن شخص این بود که در کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) طوری بالا بیاید که بتواند نفر دوم اسلام شده و حکومت را پس از آن حضرت به دست بگیرد. در قضیه غار نیز، هم می‌خواهد مأموریتش را انجام دهد و هم در حال انجام مأموریت، کشته نشود؛ بنابراین طوری رفتار می‌کند که اگر مشرکان به داخل غار آمدند، او را نکشند و اگر هم به داخل نیامدند، او بتواند به مأموریتش ادامه دهد.

دلیل مهمی که تأیید می‌کند حزن آن شخص، واقعی نبوده است، این است که خداوند در آیه مذکور می‌فرماید: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ»؛ یعنی خداوند سکینه و آرامشش را بر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نازل کرد. اگر مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) واقعا محزون بود، خداوند سکینه و آرامش را به او هم نازل می‌کرد و در نتیجه، آیه این چنین می‌شد: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهما»، در حالی که چنین نیست.

بعضی از مخالفان مدعی هستند که ضمیر در «علیه» به آن شخص مصاحب برمی‌گردد، زیرا پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیاز به آرامش نداشت.

جواب ما این است که مگر این داستان را خود شما نقل نکرده‌اید(هر چند به نظر ما واقعیت ندارد) که در شب جنگ بدر، پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از شب تا صبح نخوابیده و به درگاه خداوند استغاثه می‌کرد که خدایا! ما در حال شکست خوردن هستیم. آن‌ حضرت به قدری منقلب شد که به زانو افتاده و عبا از روی دوشش برکنار شد. در این لحظه ابوبکر آمد و عبا را روی دوش پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) انداخت و دستان آن حضرت را گرفت و گفت: «بلند شوید؛ خوب نیست که شما این طور رفتار کنید. با این کارها دشمن دلشاد می‌شود. خداوند تو را تنها نمی‌گذارد»! می‌گویند: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ» در جنگ بدر نازل شد.

پس طبق این نقل، انزال سکینه برای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بوده است. بنابراین، سخن خودشان که آن حضرت نیاز به سکینه و آرامش نداشت، نقض می‌شود.

نکته: از این‌که در ادامه آیه هم، فرد مورد تأیید و یاری خداوند را شخص پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) معرفی می‌کند: «وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا»(ضمیر در «أیّده» به صورت مفرد آمده است که به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برمی‌گردد، نه این‌که به صورت تثنیه بیاید تا مراد از آن، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مصاحب آن حضرت باشد) می‌‌توان فهمید که دل آن شخص با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نبوده است.

دلیل دیگر بر مطلب مذکور این‌که هر جا در قرآن کلمه «صاحب» و مشتقات آن به کار رفته که درباره دو ذی‌شعور و در مورد امور دنیایی بوده است، حتماً یکی از آن‌ دو طرف، کافر بوده است؛ مانند این آیه: «یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»(یوسف/39). در این آیه، یک طرف گفت‌وگو(دو زندانیِ همراه حضرت یوسف) کافر بودند. در آیه محل بحث هم، طبق این قاعده مستعمل در قرآن، یک طرف باید کافر باشد.

منبع: جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1393/11/14)

گزارش | حوادث جنگ احزاب

شب‌هنگام طوفان شدیدی به سمت مشرکین به راه افتاد و آتش‌هایی را که روشن کرده بودند، خاموش شد. این واقعه مصادف بود با بهمن‌ماه، و در نتیجه هوا هم سرد بود. ترس و رعب مشرکین را فراگرفت. همه آن‌ها دور هم جمع شدند تا همفکری کنند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بعد از این‌که مشرکین در جنگ احد پیروز شده و حالت امید پیدا کردند، احزاب شکل گرفت. ابوسفیان ستادی را ایجاد، و همه را برای جنگ علیه پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با سرمایه مشترک متحد کرد. البته این بار با یهود بنی‌قریظه قرار گذاشتند عملیات همزمان انجام دهند.

زمانی که به مدینه رسیدند، با خندق مواجه شده و در نتیجه، به جنگ فرسایشی مبتلا شدند. آن‌ها نمی‌توانستند جنگ فرسایشی را زیاد تحمل کنند، چرا که پر خور بودند؛ برخلاف مردم مدینه که با اقل امکانات زندگی می‌کردند.

آذوقه کفار به تدریج تمام شد. برای اسب‌هایشان علف نداشتند. هر چه شتر داشتند، سر بریده و خوردند. از داخل مدینه‌ هم نتوانسته بودند که چیزی را مصادره کنند. در نتیجه از نظر تدارکاتی در مضیقه قرار گرفتند. از طرفی، هر دو طرفِ درگیری در طول این محاصره بر اثر تیراندازی زخمی می‌دادند.

عَمرو بن عبدود از خندق عبور کرد. البته پریدن از خندق، امکان‌پذیر نبود، ولی مسلمانان موقع حفر خندق، به علت این‌که خودشان هم باید از مدینه خارج می‌شدند، در فاصله‌های معینی معبرهایی را خالی نکردند، و سرپل‌هایی ایجاد نمودند که فقط یک فرد پیاده می‌توانست از آن‌ها رد شود. سپس نفراتی را در آنجا قرار داده و بستند.

عمرو‌ بن‌ عبدود از یکی از همین سرپل‌ها به این طرف آمد و مبارز طلبید. هدف او کشتن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. مسلمانان در برابر او صف آرایی کردند، اما کسی جلو نمی‌رفت. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: یا رسول‌الله! اجازه بده تا من به جنگ او بروم. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اجازه نداد. بار دوم، باز امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) درخواست کرد و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اجازه نداد؛ ولی بار سوم، به او اذن داده شد. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) رفت و پیروز شد. افرادی هم که با عمرو‌ بن ‌عبدود آمده بودند، فرار کردند و چون سرپل بسته بود، مجبور شدند از خندق بروند که در آن‌جا هم گیر کردند.

کشته شدن عمرو بن عبدود برای مشرکین گران تمام شد. او آخرین حربه آن‌ها بود. ابوسفیان گفت: به هر نحو ممکن، باید امشب سرپل‌ها را زده و جلو برویم. برای بنی‌قریظه هم پیام داد که فردا آماده عملیات باشید.

 

مأموریت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به نعیم ین مسعود

نعیم بن مسعود اشجعی که پس از جنگ احد با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اظهار همدردی کرده بود، همراه با احزاب آمده بود. زمانی که اوضاع جنگ را مشاهده کرد، گفت: «ما باطل هستیم». شبانه به محضر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رسید و مسلمان شد. چون در شب آمده بود، کسی متوجه آمدنش نشده بود. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به او امر نمود: برو و بین مشرکان و بین بنی‌قریظه اختلاف بینداز تا نتوانند به صورت هماهنگ حمله کنند و ما تنها از یک طرف با آن‌ها بجنگیم.

از آن‌جایی که نعیم تاجر بود و با بنی‌قریظه هم ارتباط داشت، نزد آن‌ها رفته و گفت: من آمده‌ام که به شما نصیحتی کنم؛ اگر ما شکست بخوریم، فرار می‌کنیم و می‌رویم، ولی مسلمانان با شما چه کار می‌کنند؟ آن‌ها گفتند: در این صورت، مسلمین به ما حمله کرده و ما را نابود می‌کنند. نعیم گفت: باید کاری کنید که در صورت شکست، مکیان فرار نکنند؛ به آن‌ها بگویید: چند نفر از بزرگانشان همراه شما در این طرف بایستند. اگر بزرگانشان این‌جا باشند، فرار نمی‌کنند.

پس از آن نزد ابوسفیان آمد و گفت: من نزد بنی‌قریظه بودم. آن‌ها اظهار پشیمانی کرده و با محمد صلح کرده‌اند. مسلمانان هم گفته‌اند که اگر می‌خواهید ما یقین کنیم که شما پشیمان شده‌اید، باید چند نفر از بزرگان مشرکین را بگیرید و به ما بدهید. نعیم به ابوسفیان گفت: مراقب باش که اگر بنی‌قریظه از شما کسی را خواست، ندهید.

زمانی که سپاه کفر در صدد مشخص کردن زمان عملیات برآمد، بنی‌قریظه گفتند: ما حمله نمی‌کنیم مگر این‌که این چند نفر را به ما بدهید. آن‌ها هم گفتند: بنی‌قریظه خائن است؛ ما خودمان موقع صبح حمله می‌کنیم.

 

انصراف دشمن از ادامه جنگ

شب‌هنگام طوفان شدیدی به سمت مشرکین به راه افتاد و آتش‌هایی را که روشن کرده بودند، خاموش شد. این واقعه مصادف بود با بهمن‌ماه، و در نتیجه هوا هم سرد بود. ترس و رعب مشرکین را فراگرفت. همه آن‌ها دور هم جمع شدند تا همفکری کنند. در همین وضعیت، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: یک نفر به سمت لشکر دشمن برود و از آن‌جا خبر بیاورد. کسی از جایش بلند نشد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به حذیفه فرمود که ظاهراً این‌جا نیستی؟ حذیفه گفت: هستم. آن حضرت فرمود: پس چرا بلند نمی‌شوی تا به آن‌جا بروی؟ آن‌جا برو و ببین که چه خبر است.

حذیفه به سمت دشمن رفت و دید که ابوسفیان برای آخرین تصمیم‌گیری همه را جمع کرده است. هوا تاریک بود و کسی حذیفه را نمی‌دید. ابوسفیان گفت: اطرافیانتان را شناسایی کنید که می‌خواهیم تصمیم آخر را بگیریم. حذیفه پیشدستی کرد و به اطرافیانش گفت: تو کیستی؟ آن‌ها هم خودشان را معرفی کردند و بدین ترتیب کسی به او مشکوک نشد.

ابوسفیان در آن جلسه گفت: ما شکست خوردیم. من عملیات انجام نمی‌دهم. سران حاضر در جلسه هم گفتند: اگر تو بروی، ما هم می‌رویم.

حذیفه برگشت و به آن حضرت گفت: این‌ها فرار کردند. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به او تأکید کرد که چیزی در این باره به کسی نگوید. تا صبح همه جلو خاکریز به صورت آماده‌باش بودند. موقع صبح که هوا روشن شد، آمده و گفتند: یا رسول‌الله! کسی در طرف دشمن نیست. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: بروید ببینید که نکند در اطراف پنهان شده باشند. امر آن حضرت امتثال، و از خالی بودن اطراف هم اطمینان حاصل شد.

 

حرکت به سمت بنی‌قریظه

پس از آن، مسلمانان آمده و نماز ظهر را در مسجد النبی(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خواندند. جبرئیل نازل شد و فرمود: نماز عصر را در بنی‌قریظه بخوانید. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به اصحاب امر نمود: اسلحه بردارید؛ می‌خواهیم به سمت بنی‌قریظه حرکت کنیم. مسلمانان به غیر از تعدادی که حاضر نشدند پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را همراهی کنند، آمده و بنی‌قریظه را محاصره کردند.

محاصره حدود پانزده روز طول کشید. در نهایت افراد بنی‌قریظه گفتند: بین ما و شما حَکَمی را معین کنید. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) تعیین حکم را به خود آن‌ها واگذار کرد. گفتند: ما سعد بن مُعاذ را قبول داریم. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از آن‌ها پرسید: آیا هر چه که حُکم کرد، قبول خواهید کرد؟ گفتند: بله؛ به حکم او تسلیم می‌شویم.

سعد بن مُعاذ در جنگ احزاب تیر خورده و رو به شهادت بود. او را آوردند تا بین دو طرف حکم کند. سعد خطاب به مسلمانان گفت: تمام مردان بنی‌قریظه را بکشید و حتی یک نفرشان زنده نماند. زنان و بچه‌ها را هم اسیر کنید. با شنیدن این حکم، بنی‌قریظه به او اعتراض کردند. سعد گفت: حکم همین است؛ شما در سه نبرد خیانت کردید. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم به سعد فرمود: این، حکم خدا در عرش اعلا بود که تو به زبان جاری کردی.

به این ترتیب، مسأله یهود بنی‌قریظه هم حل شد و در مدینه دیگر یهودی نماند. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پس از جنگ احزاب فرمود: بعد از این‌، مشرکان با ما نمی‌جنگند، چون حداکثر نیرویشان را در این برهه آورده بودند و دیگر نیرویی ندارند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و چهارم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/25)

گزارش | جنگ با بنی‌نضیر

بر اثر اقدامات بنی‌نضیر، پیامبر اسلام(ص) در صدد برآمد که با آن‌ها بجنگد؛ اما همه پیشنهاد صلح می‌دادند و می‌گفتند: با بنی‌نضیر وارد جنگ نشو. سوره حشر در این‌جا نازل شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ابوسفیان با امید به مکه بازگشت و ستادی برای هماهنگی نیروها جهت تهاجم به مدینه تشکیل داد. اما در مدینه، روحیه شکست ایجاد شده بود؛ و از طرفی یهود، بنی‌نضیر را فعال کرده و دستور داد تا اوضاع را به هم بریزند.

بر اثر اقدامات بنی‌نضیر، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در صدد برآمد که با آن‌ها بجنگد؛ اما همه پیشنهاد صلح می‌دادند و می‌گفتند: با بنی‌نضیر وارد جنگ نشو. سوره حشر در این‌جا نازل شد. جنگ با بنی‌نضیر، برای مدینه خیلی گران تمام شد. بین اهالی شهر اختلاف افتاد. به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم می‌گفتند: داریم محاصره می‌شویم؛ اما آن حضرت به آن‌ها توجهی نمی‌کرد.

 

آمادگی برای جنگ با بنی‌قریظه

بعد از شکست بنی‌نضیر، ابوسفیان جنگ را با بنی‌قریظه، گروه سوم از یهودیان مدینه هماهنگ کرد.(بعد از پیروزی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بدر، بنی‌قَینُقاع حمله کرد. پس از شکست مسلمانان در احد، بنی‌نضیر وارد عمل شد. این بار هم، مکه با بنی‌قریظه عملیات را هماهنگ کرد).

ده هزار نیرو با روحیه بالا و پول زیاد در مدینه جمع شدند که هدفشان هم کشتن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خبر دادند که این‌ها می‌خواهند حمله کنند. آن حضرت، بزرگان اصحاب را جمع کرد و درباره شیوه دفاع، از آن‌ها مشورت خواست.

گفتند: یا رسول‌الله! دفعه قبل، تاوان نظر دادنمان را دادیم؛ دیگر نظر نمی‌دهیم. اگر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خواستار تعبد افراد در مورد امور حکومتی می‌شد، مقصر شکست‌ها را آن حضرت می‌دانستند. رهبران الهی به مردم میدان می‌دهند.

البته ممکن است با این میدان دادن، افراد جامعه به زمین بخورند؛ ولی او اوضاع را طوری کنترل می‌کند که این زمین خوردن، باعث از بین رفتن نشود، بلکه سبب رشد گردد.

سلمان در زمان پیدایش پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از ساسانیان، و پدر و مادرش هم درباری بودند. سیر حوادث، سلمان را به یک برده تبدیل کرده بود؛ برده یک یهودی در مدینه. بعدها با امر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودش را از صاحبش خرید. سلمان در این جنگ(بنی‌قریظه) در کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود و نظری داد مبنی بر این‌که در ایران وقتی دشمن با نیروی زیاد حمله می‌کرد و توان مقابله با آن نبود، جنگ را فرسایشی می‌کردند؛ یعنی کانال می‌کندند و دشمن را آن طرف کانال نگه می‌داشتند.

دشمن به قدری آن‌جا می‌ماند تا غذایش تمام می‌شد و می‌رفت. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نظر سلمان را تأیید و آن را اجرا نمود. البته مسلّما آن حضرت به این شیوه‌ها آگاهی کامل داشت، ولی چه بسا اگر خودشان این نظر را می‌دادند، مورد پذیرش واقع نمی‌شد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و سوم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/18)

گزارش | وقایع بعد از جنگ احد

پس این‌که چرا ابوسفیان ادامه درگیری با مسلمانان را رها کرده و رفت، خودش هم نفهمید. بالأخره مشرکان به منطقه‌ای در آن طرف حَمراء الاَسَد رسیده و سپس تصمیم گرفتند به سوی مدینه بازگردند. برای بازگشت، نیاز به اطلاعات داشتند که الآن اوضاع مدینه چگونه است؟

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ چنانچه در جلسات گذشته گفتیم، جنگ احد مقبولیت‌های قبلی پیامبر اسلام(ص) را از بین برد. موقعی که پس از این جنگ، مشرکین به مکه بازگشتند، حالت پیروزمندانه داشتند و از یأسی که در جنگ بدر به آن‌ها دست داده بود، درآمدند.

مشرکان در جنگ بدر تقریباً به این نتیجه رسیده بودند که نمی‌شود پیامبر(ص) را شکست داد، زیرا آن حضرت در جنگ بدر اصلاً زخمی نشد، در حالی که تمام هدف مشرکان، کشتن ایشان بود. اما در جنگ احد تا یک قدمی کشتن پیامبر(ص) جلو رفتند.

برعکس، در این طرف، وقتی جنگ احد تمام شد و پیامبر اکرم(ص) به مدینه بازگشت، آن حضرت هیچ نیروی جنگنده‌ای نداشت. مسلمانانی که پای کار بودند، همه زخمی بودند. از طرفی، در شهر مدینه ابزار نبرد شهری وجود نداشت. اما در مقابل، ابوسفیان ضربه‌ای نخورده بود و تنها چند نفر از نیروهایش کشته شده بودند.

اگر مشرکان در این برهه به مدینه حمله می‌کردند، همه چیز را نابود می‌کردند. موقعی که آن‌ها از مدینه دور شده و به سمت مکه بازمی‌گشتند، به این فکر افتادند که چه شد ما از منطقه برگشتیم. این‌که چرا بعد از مجروح شدن پیامبر اکرم(ص) و مطلع شدن مشرکین از زنده بودن آن حضرت، منطقه را ترک کرده‌اند، سؤالی بود که خود ابوسفیان هم جواب آن را نمی‌دانست و هیچ عامل ظاهری نداشت!

 

وقایع بعد از جنگ احد

پس این‌که چرا ابوسفیان ادامه درگیری با مسلمانان را رها کرده و رفت، خودش هم نفهمید. بالأخره مشرکان به منطقه‌ای در آن طرف حَمراء الاَسَد رسیده و سپس تصمیم گرفتند به سوی مدینه بازگردند. برای بازگشت، نیاز به اطلاعات داشتند که الآن اوضاع مدینه چگونه است؟

مطلبی را قبلاً گفته‌ و الآن تکرار می‌کنیم که پیامبر اکرم(ص)، راه کاروان‌های تجاری مربوط به مشرکین عادی را نبسته بود؛ بلکه آن حضرت راه کاروان تجارتی قریش را که در حال رفتن به شام بود تا درآمد کسب کرده و با آن درآمد، اسلحه و مزدور خریده و به مدینه حمله کند، بست. یکی از دلایل ما بر ادعای مذکور این جریان است:

شخصی به نام نعیم بن مسعود اشجعی، تاجر مکی بود. موقع برگشت از سفر تجاری شام، زمانی که همراه کاروانش به نزدیکی‌های مدینه رسید و فهمید که در جریان جنگ احد، سپاه اسلام در مقابل ابوسفیان دچار شکست شده است، کاروان را نگه داشت و به دیدار پیامبر اسلام(ص) رفت. گفت: هر چند من مشرکم، ولی اهل مبارزه با شما نیستم و شما را دوست دارم. از این وضعیتی هم که پیش آمده‌ است ناراحتم. آیا از دست من برای شما کمکی برمی‌آید؟ پیامبر(ص) فرمودند: ما این‌جا نیازی به شما نداریم؛ اما اگر در راه مکه ابوسفیان را دیدی که می‌خواهد دوباره به این منطقه حمله کند، اگر توانستی، او را از تصمیمش منصرف کن.

نعیم قبول کرد و رفت. زمانی به حمراء الاسد رسید که ابوسفیان منتظر کاروانی بود که از آن، اوضاع مدینه را بپرسد. از نعیم پرسید: اوضاع مدینه چگونه بود؟ نعیم پاسخ داد: ابوسفیان! فرار کن؛ همه‌ افرادی که محمد را در جنگ، تنها گذاشته‌ بودند، ناراحت و پشیمان شده‌ و حالا اسب و شتر و اسلحه آورده و هماهنگ و یکپارچه‌اند. من سپاهی را دیدم که زمین زیر پایشان می‌لرزد. فرار کن و برو. ابوسفیان توصیه او را قبول کرد که از آن‌جا فرار کند.

یک کاروان تجاری از سمت مکه به شام می‌رفت. ابوسفیان به آن‌ها گفت: پیغامی دارم که اگر آن را به محمد برسانید، در بازگشت چندین بار شتر گندم به شما می‌دهم. پیغامم این است که به او بگویید: ابوسفیان با حالت غضب به سمت شما می‌آید و می‌خواهد شما را از بین ببرد.

پس از دیدار پیامبر اسلام(ص) با نعیم بن مسعود، جبرئیل بر آن حضرت نازل شده و گفته بود: یا رسول الله! ابوسفیان را تعقیب کن. پیامبر(ص) گفت: با چه کسانی به تعقیب او بروم؟ جبرئیل پاسخ داد: با تمام افرادی که دیروز فرار نکردند.

افرادی که روز قبلِ این ماجرا فرار نکرده‌ بودند، هفتاد نفر مجروح بودند. یکی از آن‌ها علی بن ابی‌طالب(ع) بود؛ به قدری زخم خورده بود که مسلمانان نمی‌توانستند زخم‌های ایشان را بدوزند.

بالأخره ندا داده شد که هر کس فرار نکرده و مانده است، برای جهاد بیاید. دو نفر از بچه‌های انصار بودند که برادر بوده و هر دو زخمی شده بودند. یکی از آن‌ها به دیگری گفت: این ندا را تو هم می‌شنوی؟ جواب داد: بله. گفت: ما با این وضعیت، چگونه می‌توانیم بجنگیم؟ آن دیگری جواب داد: به تنهایی که قدرت بر بلند شدن نداریم؛ ولی دو نفری می‌توانیم. به هر حال آن دو مجاهد بلند شده و آماده جهاد شدند. همه هفتاد نفری که مانده بودند، خصوصیتشان این‌گونه بود.

ابوسفیان به سمت مکه فرار کرد. از آن طرف، کاروانی که از مکه به شام می‌رفت، پیغام او را به سپاه اسلام رسانید. مسلمانان گفتند: مقاومت کرده و می‌ایستیم: «الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ»(آل عمران/173). سپاه اسلام حرکت کرده و به منطقه حمراء الاسد رسید؛ اما دیدند که ابوسفیان فرار کرده است. پیامبر(ص) آن‌ها را راهنمایی کرد تا با پول‌هایی که داشتند، معاملاتی در آن منطقه انجام داده و بر اثر آن، سود فراوانی بردند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و سوم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/18)

گزارش | جنگ اُحُد

امیرالمؤمنین(ع) می‌دانست که جان پیامبر اکرم(ص) در معرض خطر است؛ از همین رو، با این‌که آن سوی جمعیت بود، به سمت پیامبر(ص) می‌رفت تا آن حضرت را پیدا کند. علی(ع) در بین راه که عبور می‌کرد، هر کس که او را می‌دید، ضربه‌ای به او می‌زد، ولی آن حضرت توجهی نمی‌کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بلافاصله پس از جنگ بدر، قبیله بنی‌قَینُقاع آمده و با پیامبر(ص) اعلان جنگ کردند، و به این ترتیب، یهود اولین خاکریزش را عملیاتی کرد. به هر مقدار که بر اثر جنگ بدر روحیه مثبت در مدینه ایجاد شده بود، با این اقدام تضعیف شد.

با تأمل در آیاتی از قرآن که شأن نزولشان مربوط به این برهه است، می‌فهمیم که ماجرای بنی‌قینقاع، یک فتنه بود و برای پیامبر(ص) خیلی هزینه داشت، زیرا این قبیله، چسبیده به مدینه، و با برخی از قبایل هم‌پیمان بود. حتی برخی از انصار که به عمق فاجعه پی نبرده بودند، به دفاع از آن‌ها برآمده و خواستار عدم مقابله با آن‌ها شدند.

به هر تقدیر، بنی‌قینقاع از مدینه بیرون رانده شد. البته بر اثر جوسازی‌ای که در مدینه توسط سیستم تبلیغاتی یهود و منافقان صورت گرفت، مسلمانان نتوانستند آن‌ها را به هلاکت رسانند.

 

آمادگی برای جنگ اُحُد

بعد از وقوع جنگ بدر و شکست مشرکان از مسلمانان، یهود مدینه به مکه رفتند و ابوسفیان با توصیه و خطدهی آن‌ها، عزاداری نسبت به کشتگان بدر را ممنوع کرد؛ چرا که می‌خواستند داغ کشته‌شدگان تازه بماند، و به این وسیله کینه‌شان نسبت به مسلمانان در جنگ بعدی محفوظ باشد.

ابوسفیان یک سپاه 3000 نفری تشکیل داد و دستور داد تا در جنگ پیشِ رو، زن‌ها هم همراهی کنند. او با این روش می‌خواست مردان لشکر، به خاطر غیرت نسبت به زنانشان، در جنگ ایستادگی کنند.

به پیامبر(ص) خبر دادند که مشرکین مکه به سوی مدینه می‌آیند. برای مقابله با دشمنان، دو نظر میان مسلمانان وجود داشت؛

1 - جنگ در داخل مدینه.

2 - جنگ در بیرون شهر.

نظر خود پیامبر(ص) دفاع شهری بود؛ چرا که مشرکان ابزار جنگ شهری نداشتند، و تنها ابزارشان، تیر و کمان و شمشیر بود که برای میدان باز مناسب بود، نه جنگ شهری. سخن پیامبر اسلام(ص) این بود که مشرکین را به شهر بکشانید؛ در این صورت، جنگ همگانی می‌شود، و از طرفی، مشرکان راه را در شهر گم می‌کنند و با مشکلات زیاد دیگری هم روبه‌رو می‌شوند.

پاسخ بعضی از مسلمانان این بود که شهر جنگی برای ما ننگ است. ما در این برهه هم، آن جریان مرموز را می‌بینیم که در جنگ بدر جوسازی کرده و اسیر گرفتند و این گونه، مشرکین را نجات دادند. آن‌ها در حالی ادعای ننگ بودن شهر جنگی را داشتند که بنا بر نقل تاریخ، همه جنگ‌های مدینه قبل از این برهه هم که بین اوس و خزرج اتفاق می‌افتاد، در داخل شهر انجام شده بود.

عده‌ای از جوان‌ها گفتند: «ما در جنگ بدر نتوانستیم حضور پیدا کنیم؛ اگر جنگ داخل شهر باشد، نمی‌توانیم به مقام شهادت نائل شویم». سؤالی که در این‌جا به ذهن خطور می‌کند، این است که در طول یک سالی که از جنگ بدر می‌گذشت، مگر چند نفر به سن و سال بالایی رسیده‌ بودند که این سخن گفته شود؟! نکته قابل تأمل این‌که در بین همین جوان‌های مدعی، کسانی بودند که هیچ موقع به جنگ نمی‌آمدند! به نظر می‌رسد این‌ توجیه‌ها برای مخفی نگه داشتن پشت پرده بیرون رفتن پیامبر اکرم(ص) در جنگ احد از شهر بود.

 

شروع جنگ احد

بالأخره پیامبر اسلام(ص) در مقابل اصرار بعضی‌ها، پذیرفت که جنگ در بیرون مدینه انجام پذیرد.(لازم به ذکر است پس از این‌که تصمیم به جنگ در بیرون شهر نهایی شد، بعضی از منافقان، مثل عبدالله بن ابی هم با این توجیه که جنگ در بیرون شهر اشتباه است، از همراهی پیامبر(ص) استنکاف کردند). تعداد افرادی که پیامبر(ص) را در این جنگ همراهی می‌کردند، یک سوم مشرکین بود. آن حضرت منطقه احد را انتخاب کرد که دشت باز نباشد و تنها یک لبه آن برای مبارزه باشد.

سپاه اسلام برای جنگ پیش رو آرایش شد. مشرکان 3000 نفر افراد جنگی با تجهیزات کامل بودند و به دست زن‌ها وغلامانشان هم طبل داده بودند. در مقابل، سپاه اسلام 1000 نفر بودند و فقط یک اسب داشتند که پیامبر(ص) روی آن نشسته بود. در تاریخ نوشته‌اند: مسلمانان هراس شدیدی داشتند؛ به طوری ‌ترسیده و صاف نگاه می‌کردند که گویا پرنده روی سرشان نشسته بود.

رئیس قبیله بنی‌عبدالله، طلحة بن ابی‌طلحه هل من مبارز طلبید. پیامبر(ص) امیرالمؤمنین(ع) را به جنگ او فرستاد و آن حضرت او را از پا در آورد. این‌جا دومین نقطه‌ای بود که امیرالمؤمنین(ع) در عملیات ظهور و بروز پیدا کرد. پس از به درک واصل کردن طلحه، علی(ع) سوار اسب او شده و به این ترتیب، صاحب اسب شد. در ادامه، ده نفر از مشرکان برای مبارزه جلو آمدند که حضرت آن‌ها را نیز به زمین انداخت. هر کسی که عَلَم سپاه مشرکان را برمی‌داشت، امیرالمؤمنین(ع) او را زده و به زمین می‌انداخت. دیگر کسی نبود که علم را بردارد.

پیامبر اسلام(ص) این‌جا نیز مانند جنگ بدر دستور داد که هجوم ناگهانی کنید. مسلمانان روحیه گرفته بودند و مانند سیل جلو می‌رفتند.

پیامبر(ص) به حدود پنجاه نفر فرموده بود: «شما تنگه را ببندید. حتی اگر به شما گفتند که مشرکین، ما را در مدینه تعقیب می‌کنند، یا ما در مکه مشرکان را تعقیب می‌کنیم، شما از محلتان تکان نخورید، تا دستور من بیاید».

خود پیامبر اسلام(ص) در قرارگاه بودند و نمی‌جنگیدند. از آن‌جایی که هدف مشرکان، کشتن وجود مقدس پیامبر(ص) بود، مسلمانان قول داده بودند از آن حضرت محافظت کنند؛ بنابراین جنگ را از اطراف ایشان دفع می‌کردند.

پس از مدتی جنگ و درگیری، مشرکان مغلوب شدند و زنان و اموالشان را گذاشته و فرار کردند. افرادی که در تنگه ایستاده بودند، در صدد ترک مأموریت و برداشتن غنائم برآمدند. فرمانده‌شان با اصرار آن‌ها را از این اقدام نهی کرد، اما آن‌ها تصمیمشان را عملی کرده و تنگه را ترک کردند.

این افراد تازه‌کار بودند. اگر افق و هدف به صورت صحیح متجلی نشود، این عوارض طبیعی است. تنها در جایی این عوارض اثر نمی‌کند که عشق به هدف، به قدری بالا برود که امور مادی هیچ تلألؤی نداشته باشد و آن هم فقط از طریق وجه‌الله می‌شود. در روز عاشورا هم چون اصحاب امام حسین(ع) فانی در وجه‌الله بودند، چیزی را نمی‌دیدند؛ حتی نمی‌فهمیدند که شمشیر به آن‌ها می‌خورد!

 

حمله خالد بن ولید

بحث سهو پیامبر(ص) به این دلیل در این‌جا مطرح شد که در غزوه احد هم درباره آن حضرت گفتند: حالا یک سخنی را گفته است و چه بسا از روی سهو و اشتباه باشد! با این منطق، تنگه را رها کرده و به سراغ غنائم رفتند. نمی‌دانستند که پیامبر(ص) از اموری اطلاع دارد که آن‌ها از آن غافلند.

واقع قضیه این بود که خالد بن ولید در بین درخت‌ها کمین کرده بود و موقعی که ترک مأموریت افراد گماشته شده به تنگه را مشاهده کرد، ناگهان حمله کرده و چند نفر باقی‌مانده در آن محل را شهید کرد و سپس خودش را به پیامبر(ص) رساند. از طرفی، مشرکینی هم که قبلا فرار کرده بودند، با اطلاع از حمله خالد، دوباره پا به میدان گذاشتند.

ناگهان 200 نفر مشرک دور پیامبر(ص) را گرفتند، در حالی که کسی از مسلمانان، اطراف آن حضرت نبود. آن‌ها شروع کردند به پرتاب سنگ و تیر به طرف پیامبر(ص). آن حضرت با شمشیر می‌زد و گروهی از آن‌ها عقب‌نشینی کرده و افراد پشت سر سنگ می‌زدند. اگر 200 نفر با شمشیر برای جنگ یک نفر بیایند، شاید بشود با آن‌ها مقابله کرد، ولی اگر با سنگ و کلوخ باشند، مقابله امکان ندارد.

چنانچه گفته‌اند، تعدادی از سنگ‌ها به زره پیامبر(ص) خورد و حلقه زره در استخوان سر آن حضرت فرو رفت. از همه جوانب به پیامبر(ص) سنگ می‌خورد؛ حتی دندان‌ها و پیشانی آن حضرت نیز در این سنگباران شکست. پیامبر اسلام(ص) روی زانو افتاده بوده و خونریزی داشت. در این شرایط بود که یک نفر فریاد زد: «پیامبر(ص) کشته شد»! بر اثر این شایعه، مسلمانان فرار کردند.

 

ایثار بی‌نظیر امیرالمؤمنین(ع) در دفاع ار پیامبر(ص)

امیرالمؤمنین(ع) می‌دانست که جان پیامبر اکرم(ص) در معرض خطر است؛ از همین رو، با این‌که آن سوی جمعیت بود، به سمت پیامبر(ص) می‌رفت تا آن حضرت را پیدا کند. علی(ع) در بین راه که عبور می‌کرد، هر کس که او را می‌دید، ضربه‌ای به او می‌زد، ولی آن حضرت توجهی نمی‌کرد. همه توجهش به این بود که به پیامبر(ص) برسد.

موقعی خودش را به پیامبر(ص) رساند که تقریباً آخرین رمق مقاومتی در زانوانش بود. امیرالمؤمنین(ع) شروع کرد به عقب دادن حلقه محاصره. هفتاد ضربه در این میان به ایشان خورد.(البته «هفتاد» در این‌جا به معنای عدد کثرت است. به قدری زخم بر بدن مبارک ایشان وارد شده بود که وقتی بعد از جنگ می‌خواستند زخم‌ها را بدوزند، هر زخمی را که می‌دوختند، زخم کنار آن باز می‌شد).

بالأخره حلقه محاصره کنار رفت. در این‌جا امیرالمؤمنین(ع) در ذهن‌ها ماند. شمشیر ذوالفِقار هم این‌جا برای آن حضرت آورده شد. ذوالفقار شمشیر معجزه‌‌آسایی بود که هرگز کند نمی‌شد. گفته‌اند: آن شمشیر از تمام موانع عبور می‌کرد و هر زمان آن حضرت با ذوالفقار می‌زد، زره و صاحب زره را دو نیم می‌کرد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و دوم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/12/19)

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.