پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | نقش سازمان جاسوسی یهود در متلاشی کردن لشکر امام مجتبی(ع)

معاویه در زمان عثمان، ساختار سازمان امنیتی - جاسوسی کوفه را ایجاد کرده بود. نیروهای او هر چند کم اما با قوت مشغول به فعالیت هستند؛ نیروهایی که در ظاهر هیچ ارتباطی با معاویه ندارند اما در باطن دستورات او را مو به مو عمل می‌کنند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ خبر فرار عبیدالله(عبیدالله بن عباس از سپاه امام حسن(ع)) به سرعت باد در میان سپاه پیچید. تأمل در اینکه چگونه این خبر و اخبار مأیوس کننده دیگر در زمانی کوتاه با چنین سرعتی در همه جا منتشر می‌شود، لایه‌های پنهان سازمانی قدیمی را روشن می‌کند؛ سازمانی مخفی و خزنده که بسیار کم مورد توجه مطالعه و شناسایی قرار گرفته است؛ سازمان امنیتی و جاسوسی معاویه.

پیشینه این سازمان را باید در قوت و قدرت تاریخی یهود جست‌وجو نمود. سازمان جاسوسی یهود در صدر اسلام بسیار با دقت و ظرافت عمل میکرد. این مسئله که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله دیگر سخنی از منافقین نیست، نشانه آشکاری است که این سازمان تصمیم به پنهان کردن نیروهایش دارد.

این همان سازمانی است که معاویه را بر سر کار می‌آورد و با کمک‌هایی که می‌رساند، او را تا این مرتبه ارتقا می‌دهد. اکنون هم این سازمان در اختیار معاویه است تا او را در رسیدن به اهدافش کمک کند. از ویژگیهای شبکه مخفی این است که نیازی به نیروهای انسانی فراوان ندارد. ۵۰ نفر نیروی مخفی برای از بین بردن یک لشکر کافی است.

معاویه در زمان عثمان، ساختار سازمان امنیتی - جاسوسی کوفه را ایجاد کرده بود. نیروهای او هر چند کم اما با قوت مشغول به فعالیت هستند؛ نیروهایی که در ظاهر هیچ ارتباطی با معاویه ندارند اما در باطن دستورات او را مو به مو عمل می‌کنند. ولید بن عقبه، اشعث بن قیس و دیگرانی که در کوفه دارای جایگاه اجتماعی‌اند از اعضای این سازمان محسوب می‌شوند.

اشعث در ظاهر نیروی امیرالمومنین علیه السلام در باطن زمینه ساز برنامه‌های معاویه است. اشعث فرمانده لشکر حضرت علی علیه السلام است() و اجازه عبور دارد، بنابراین می‌تواند ابن ملجم را در صف اول نماز جماعت پشت سر امیرالمومنین علیه السلام جای دهد(2) و هیچ کس نمی‌تواند به او اعتراض کند و یا حتی او را متهم نماید، زیرا به صورت علنی این کار را انجام نداده است.

این سازمان سرگروه‌های دارد که در دوره‌های مختلف و مدت‌های طولانی به خوبی توانسته‌اند نیروهای دیگر را سازماندهی، تقویت و رهبری کنند. وقتی کوفه در اختیار علی علیه السلام است اگرچه سازمان به دلیل پنهان بودن آسیبی نمی‌بیند، اما به دلیل قدرت و نفوذ اجتماعی حضرت، موفقیت چندانی هم به دست نمی‌آورد.

با شهادت حضرت امیر علیه السلام و شروع ناآرامی‌ها در کوفه این سازمان جان تازه‌ای می‌گیرد و فعالیتش را تشدید می‌کند. آن‌ها در سپاه حضرت مجتبی علیه السلام که از کوفه برای مقابله با معاویه حرکت کرده است، پراکنده شده‌اند و ناآرامی‌ها را رهبری می‌کنند.

این‌ها هستند که خبر فرار عبیدالله را به صورت گسترده منتشر و در سپاه ایجاد رعب و هراس می‌نمایند و نیز اینها هستند لشکریان امام را تبدیل به قاتلان امام می‌کنند.

انتهای پیام/

منبع: تبار انحراف 3(پژوهشی در جریان شناسی انحرافات تاریخی، زیر نظر استاد حجت الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، چاپ اول 1394، انتشارات کتابستان معرفت، صص36-38

پی نوشت؛

1 تاریخ خلیفه، ص146

2 انساب الاشراف، ج2، ص493-494؛ الارشاد، ج1، صص17-20؛ بحارالانوار، ج42، صص228-230

پرسش از استاد | منافع یهود از پیشرفت اسلام

پرسش شما: اگر دستگاه حاکمیت پس از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) تحت نفوذ یهود بود، آن‌ها از پیشرفت اسلام در سایر مناطق چه سودی می‌بردند؟

 

پاسخ استاد: اسلامِ ویروسی مشکلی برای یهود به بار نمی‌آورد؛ چنانچه مسیحیتی که به دست پولَس منتشر شد، خطری برای یهود نداشته و ندارد.

اگر تمام عالم، مسیحیت پولسی را بپذیرند و بیت المَقدِس را از آنِ یهود بدانند، ضرری به یهود نخواهد رسید. یهودیان حاکمیت دنیا را می‌خواهند و دینی را می‌پسندند که با آن مخالفت نداشته باشد.

اسلام با تفکر انحرافی همانند مسیحیت منحرف پولسی، مبارزه با حاکم فاسد را جایز نمی‌داند و معتقد است اگر حاکمی تنها شهادتین بگوید، حتی اگر نماز و روزه را ترک کند و مرتکب محرمات و شرب خمر شود، باید سر به اطاعت او سپرد! بنابراین اسلام با این نگرش، هیچ خطری برای یهود در بر ندارد.

همانگونه که در عصر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که مدینه در حاکمیت آن حضرت بود، برای یهود مشکل ساز شد؛ موانع شکسته می‌شد و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از مدینه به خیبر، از خیبر به تبوک و از تبوک به مُوته می‌رفت و گام به گام یهود واپس می‌نشست؛ اگر همان روش پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در ایران و روم و شامات و... پیش می‌رفت، سازمان یهود رو به زوال می‌نهاد.

یهود در طراحی اندیشه فتوحات، توانست با اسلام مجعول به جنگ اسلام راستین رود و حاکمیت را از دست امامان معصوم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) تا قیام قائم(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌والشریف) خارج کند. اگر اسلام در همان عصر به دست علی(علیه‌السلام) و به روش معمول زمان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یعنی ارسال مبلغان و ایجاد بیداری و اطلاع رسانی انجام می‌شد و از ابتدا مردم بر مبنای معارف علوی رشد می‌کردند، از همان هنگام این مشکل برای دشمنان به وجود می‌آمد.

انتهای پیام/

منبع: برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب

پرسش از استاد | جریان نفاق در غدیر

پرسش شما: وقتی پیامبر(ص) در روز غدیر امیرمؤمنان(ع) را به عنوان جانشین خود معرفی کردند، جریان نفاق چه اقداماتی را آغاز کرد؟

 

پاسخ استاد: جریان نفاق در غدیر خم با اقدام جدیدی از سوی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مواجه شد، و آن، اقدام ناگهانی برای معرفی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عنوان وصی و جانشین بود که برای آن‌ها قابل باور نبود.

دلیل بر این مطلب، سخن بعضی از اصحاب است که بعد از این جریان، خطاب به علی(علیه‌السلام) گفتند: «بَخ بَخ یا علی؛ أصبحتَ مولایَ و مولی کلِ مؤمن و مؤمنة»(الإرشاد، ج1، ص177). عبارت «أصبحتَ مولایَ و ...» یعنی روز کردی، در حالی که ناگهان به این مقام رسیدی؛ یعنی اصلاً چنین چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد و ناگهان این طور شد.

در مقابل، جریان نفاق سعی کرد اولا معرفی علی(علیه‌السلام) توسط پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را مقطعی نشان دهد؛ و ثانیا از نظر مقبولیت عامه، این معرفی را زیر سؤال ببرد. البته اقدامات آن‌ها مخفیانه بود، و به همین جهت، نمی‌شود دلیل صریحی بر بسیاری از این اقدامات در تاریخ پیدا کرد؛ بلکه از حواشی می‌توان پی به آن‌ها برد.

جریان نفاق وقتی وارد مدینه شد، طبیعتا نسبت به جوان بودن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ایجاد سؤال کرد. آن‌ها یک شبکه بودند و شبکه به راحتی می‌تواند سخنش را پخش کند. شما وقتی متوجه می‌شوید که شبکه‌ای در مقابل شما کار می‌کند، به سرعت با یک شبکه اطلاع‌رسانی شروع به مقابله کردن می‌کنید؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مدینه چنین شبکه‌ای در اختیار نداشت؛ فقط نماز جمعه را داشت که در آن‌جا باید صحبت کرده و درباره این قضایا برخورد می‌کرد.

منبع: جلسه بیست و هشتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/02/29)

گزارش | جریان نفاق

با این‌که افرادی همانند سلمان، ابوذر، عمار و... شخصیت‌های بزرگ، و از لحاظ منزلت، نزدیک‌ترین مسلمانان به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و خاندانش بودند، اما در بین مسلمانان موقعیت اجتماعی بالایی را نداشتند که سخنشان مُطاع باشد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ممکن است سؤالی پیش بیاید که چرا اشخاصی مانند سلمان، ابوذر، مقداد، و عمار نتوانستند با جریان نفاق برخورد کنند؟

جوابش این است که جایگاه سلمان در مدینه این بود که یک ایرانی است و عشیره‌ای ندارد. ابوذر هم یک پیرمرد نود ساله بود که جایگاهی در اجتماع نداشت و پس از پیروزی مسلمانان در جنگ خیبر، به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) ملحق شد؛ یعنی کلاً چهار سال را از مجموع ده سالی که آن حضرت در مدینه بود، درک کرد.

عمار و مقداد هم برده سیاه بودند. علاوه بر این‌که سلمان و ابوذر و امثال آن‌ها کسانی بودند که تمام خدمات و مأموریت‌های پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را آن‌ها انجام می‌دادند و فرصت زیادی نداشتند که اطراف آن حضرت حضور یابند. بنابراین، با این‌که آن‌ها شخصیت‌های بزرگ، و از لحاظ منزلت، نزدیک‌ترین مسلمانان به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و خاندانش بودند، اما در بین مسلمانان موقعیت اجتماعی بالایی را نداشتند که سخنشان مُطاع باشد.

 

نمونه‌ای از فضائل علی(علیه‌السلام) از زبان خود

روایتی هست که با این‌که سند محکمی ندارد، اما آوردنش خالی از لطف نیست:

روزی یک یهودی در نماز جمعه کوفه نزد امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) آمد و گفت: یا علی! می‌گویند تو خیلی ادعا می‌کنی و خودت را از انبیا برتر می‌دانی! آن حضرت فرمود: نه؛ من چنین نگفته‌ام؛ ولی آیا اشکالی دارد که من عنوان برتری داشته باشم؟

یهودی گفت: برتری تو بر آدم(علیه‌السلام) چیست؟ امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: خداوند آدم(علیه‌السلام) را به بهشت فرستاد و فرمود: همه چیز بر تو حلال است، و فقط از این درخت گندم نخور. اما آدم(علیه‌السلام) با وسوسه شیطان از آن گندم خورد.

من با این‌که در مکتب اسلام، گندم حلال است، به احترام امر خداوند تا توانستم نان گندم نخوردم. حال بگو آیا من برترم یا آدم(علیه‌السلام)؟ یهودی گفت: تو.

سپس پرسید: برتری تو بر نوح(علیه‌السلام) چیست؟ امام(علیه‌السلام) فرمود: فرزند نوح(علیه‌السلام) کافر بود. به محض این‌که موج زیر پایش زد، آن پیامبر الهی گفت: خدایا! فرزندم را نجات بده. خداوند او را سرزنش کرد که این تقاضا را نباید داشته باشی.

ولی من شمشیر کشیدم و اقوام خودم را که مشرک بودند، کشتم. آیا من برترم یا نوح(علیه‌السلام)؟ یهودی گفت: تو.

دوباره پرسید: برتری تو بر ابراهیم(علیه‌السلام) چیست؟ آن حضرت فرمود: ابراهیم(علیه‌السلام) خورشید و ماه و همه را دیده بود، ولی در نهایت گفت: «رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَى»(بقره/260). خداوند به او گفت: ایمان نداری؟ گفت: ایمان دارم، ولی می‌خواهم یقین کنم.

سپس امام(علیه‌السلام) خطاب به یهودی فرمود: در حالی که اگر همه پرده‌ها برای من کنار برود، ذره‌ای به عقیده‌ام اضافه نمی‌شود.

یهودی گفت: تو چه برتری بر موسی(علیه‌السلام) داری؟

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: خداوند به موسی(علیه‌السلام) گفت: سمت فرعون برو. موسی(علیه‌السلام) گفت: با چه چیز نزد او بروم؟ خدای متعال فرمود: در دستت چیست؟ گفت: عصا. فرمود: بینداز. زمانی که موسی(علیه‌السلام) عصا را انداخت، تبدیل به ماری بزرگ شد و آن پیامبر خدا فرار کرد. خداوند معجزه ید بیضا را هم به موسی(علیه‌السلام) داد و بعد به او فرمود: حالا برو. موسی(علیه‌السلام) گفت: خدایا! من یک نفر از فرعونیان را کشته‌ام؛ برادرم را هم با من بفرست.

پس از نقل داستان حضرت موسی(علیه‌السلام)، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) سوره برائت را به من داد و فرمود: به مکه برو و بخوان. من با این‌که بسیاری از مشرکین را کشته بودم، نگفتم یک نفر را با من بفرست، در حالی که نه ید بیضای موسی(علیه‌السلام) را داشتم، و نه عصایش را. حال آیا من برترم یا موسی(علیه‌السلام)؟ یهودی گفت: تو.

سپس پرسید: برتری تو بر عیسی(علیه‌السلام) چیست؟ فرمود: مادر عیسی(علیه‌السلام) خادم خانه خدا بود. او توسط روح‌القُدُس باردار شد، ولی به محض این‌که می‌خواست بچه خود را به دنیا بیاورد، خداوند گفت: از مسجد بیرون برو.

ولی مادر من بیرون از خانه خدا بود و وقتی درد زایمان او را گرفت، خداوند دیوار را شکافت و گفت: وارد بیت شو.

علی(علیه‌السلام) پرسید: حال آیا من برترم یا عیسی(علیه‌السلام)؟ یهودی گفت: تو.

موقعی که این گفت‌وگو پایان یافت، مردم از همدیگر می‌پرسیدند: مگر علی(علیه‌السلام) در کعبه به دنیا آمده است؟!‌

امروز هم با این‌که شکاف دیوار خانه کعبه معلوم است، و هر اقدامی انجام داده‌اند تا آن را از بین ببرند نتوانسته‌اند، اما با پرده آن را پوشانده‌اند و مانع انتشار این فضیلت درباره علی(علیه‌السلام) می‌شوند؛ به طوری که الآن بسیاری از اهل سنت  نمی‌دانند علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) در کعبه به دنیا آمده است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و هفتم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1394/02/22)

گزارش | اقدامات پیامبر(ص) برای افشای ماهیت جریان نفاق

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از همان زمانی که دعوت را علنی کرد، به وجود جریان نفاق آگاهی داشت، و به همین دلیل، دو خط را در اقدامات خود پی‌گیری نمود که یکی از آن‌ها مثبت و دیگری منفی بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ برخی از منافقین تلاش می‌کردند که خود را به عنوان نفر دوم اسلام معرفی کنند؛ از این رو پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در صدد افشای ماهیت واقعی آنان بود. البته آن حضرت نمی‌توانست این مسأله را صراحتا بگوید؛ اما در بعضی از مواضع، آنان را در معرض معرفی قرار می‌داد که مسلمانان به یک واقع‌بینی برسند؛ چنان‌که در جنگ خیبر، ابتدا پرچم را به دست یکی از صحابه داد و به او فرمود: برو و قلعه را فتح کن. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) می‌دانست که او این کار را نمی‌کند و تنها هدفش از این مأموریت، امر یاد شده بود.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از همان زمانی که دعوت را علنی کرد، به وجود جریان نفاق آگاهی داشت، و به همین دلیل، دو خط را در اقدامات خود پی‌گیری نمود که یکی از آن‌ها مثبت و دیگری منفی بود. خط مثبت این بود که علی‌الدوام علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) را در معرض معرفی و شناسایی مردم قرار می‌داد. حرکت و مبارزه منفی هم گاهی به این بود که دستور می‌داد درِ خانه‌ جریان نفاق به طرف مسجد بسته شود؛ گاهی هم به جواب رد در مورد خواستگاری آن‌ها از زهرای مرضیه(سلام‌الله‌علیها) بود؛ و گاهی هم آن‌ها را به کارهایی وارد می‌کرد که دیگران بفهمند این فرد، توانایی آن کارها را ندارد؛ مثل قضیه اعطای پرچم در جنگ خیبر که به آن اشاره کردیم.

موقعی که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به کسی مأموریت داده و بگوید: برو و فلان منطقه را فتح کن، چنین کسی یا باید آن‌جا را فتح کند و یا در آن راه شهید شود. اما دیگر حق برگشتن ندارد؛ اگر برگشت، از امر رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) سرپیچی کرده است. بنابراین زمانی هم که بعضی از صحابه برگشته و گفتند: نمی‌شود قلعه را فتح کرد، مسلمانان اگر فقیه بودند، باید می‌فهمیدند که نفر دوم اسلام بودن برای چنین اشخاصی معنا ندارد.

از دیگر مواضعی که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) با حرکت و مبارزه منفی می‌خواست ماهیت جریان نفاق افشا شود، داستان برائت بود. سوره برائت نازل شد و خداوند از پیامبرش خواست تا این سوره را ابلاغ کند. آن حضرت در نماز جمعه و جلو چشم مسلمانان، یکی از صحابه را فراخواند. آن صحابی همیشه به صورت برنامه‌ریزی شده در صف اول قرار داشت تا همه ببینند که این فرد، نفر پشت سر پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) است.

در مقابل، حدس ما این است که جای امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در صف دوم و سوم بود؛ چرا که ایشان همیشه به دنبال کارهای پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بود و تا بخواهد به صف اول برسد، آن‌ها صف اول را پر کرده‌ بودند!

بالأخره با اعطای حکم ابلاغ سوره برائت، درجه صحابی مذکور، بین مردم بالا رفت. پس از این‌که او رفت، ناگهان پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) خطبه نماز جمعه را قطع کرد و فرمود: بروید و بگویید که برگردد. طبق امر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) برگشت و در همان ابتدا از آن حضرت پرسید: آیا چیزی درباره من نازل شده است؟ پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمود: خیر؛ اما جبرئیل آمد و گفت: یا باید خودت این حکم را ابلاغ کنی و یا کسی که از توست.

بنابراین این قضیه برای این فرد، مورد منفی شد. البته باید به این نکته توجه داشت که خیلی از سخنان، جای خودش را در زمان خودش پیدا نمی‌کند، چون در یک جوسازی قرار می‌گیرد که ذهن‌ها به نقطه اصلی توجه پیدا نمی‌کنند و زمانی که فضا آرام شد، آن وقت می‌فهمند.

 

ایراد خطبه توسط پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در منا

پس از شکست مسلمانان در جنگ موته، پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به دنبال تجمیع نیرو رفتند تا مجدداً موته فتح شود. در همین اثنا، جبرئیل نازل شد و گفت: ی