پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

پرسش از استاد | جنگ رده

پرسش شما: ماجرای جنگ رده چه بود و امیرمؤمنان(ع) درباره آن چه موضعی اتخاذ کردند؟

 

پاسخ استاد: پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند و باید خلافت به ایشان برسد و تکیه ابوبکر بر مسند خلافت، خلاف انتصاب پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است.

چون شما خلاف نظر آن حضرت، ابوبکر را به خلافت انتخاب کرده‌اید، ما هم حق داریم برای خود خلیفه انتخاب کنیم و از این به بعد از دادن زکات به حاکمیت در مدینه خودداری می‌نماییم. به همین دلیل هم ابوبکر به بهانه آن که آن‌ها به دلیل پرداخت نکردن زکات مرتد شده‌اند، سپاهی تدارک دید و به جنگ با آن‌ها پرداخت و با شکست آنان، به این مسئله خاتمه داد.

در این حادثه، علی رغم آن که آن‌ها منکر اسلام و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نبودند و حتی بر مطلب حقی یعنی حق خلافت حضرت امیر مومنان(علیه‌السلام) پای می‌فشردند، باز مشاهده می‌کنید که آن حضرت نه تنها مانع وقوع این جنگ‌ها نمی‌شوند که با سکوتشان کمک هم می‌فرمایند.

در حالی که در باطن، چون این خلافت را بر خلاف سفارش رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دانند، با آن در تقابل بودند و برای تحقق فرمان رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و بازگرداندن جریان خلافت به مسیر الهی آن نیز با آن‌ها به نبرد و جنگ هم می‌پرداختند.

زیرا حضرت(علیه‌السلام) به این امر واقف بودند که اگر آن‌ها زکات پرداخت نمی‌کردند، نه تنها زمینه تضعیف حکومت مرکزی را فراهم می‌نمودند که این خود بدعتی می‌شد تا بلاد اسلامی‌دیگر مانند یمن، شام، مکه و مدینه هم از آن‌ها خط گرفته، احتمال ممانعت آن‌ها از پرداخت زکات و به دنبال آن شروع مخالفت آن‌ها با دولت مرکزی اسلام به وجود بیاید که در نهایت نیز زمینه‌ساز سقوط دولت مرکزی را فراهم می‌کرد.

در این صورت، دیگر فعالیت‌های حضرت علی(علیه‌السلام) برای مقابله با جریان برانداز دشمنان اسلام، امکان پذیر نبود و ایشان موفق نمی‌شدند از مدینه برای هدایت و پیشبرد اهدافشان استفاده کرده، بر آن‌ها اثر گذار باشند. در حالی که اگر حاکمیت مرکزی پا برجا بماند، آن حضرت با تاثیرگذاری بر حاکمیت مرکزی، می‌توانستند این خط را تا اقصی نقاط بلاد اسلامی‌پیش ببرند.

انتهای پیام/

منبع: ثاقب جلد 2(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول 95، انتشارات رشید، صص 12-13

پی نوشت؛

1 اهل رده: کسانی بودند که پس از رسول خدا مرتد و از دین خارج شدند. علامه امینی در الغدیر، جلد7، ص158 از تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر و... نقل کرده است.

گزارش | کیفیت بعثت پیامبر اسلام(ص)

تمام انبیای الهی امی بودند و نزد کسی درس نخوانده بودند تا باسواد شوند. معلم همه انبیا خود خداوند بوده است: «و عَلَّمَ آدمَ الأسماءَ کُلَّها». پیغمبر ما هم اکمل‌الانبیا بود؛ یعنی خداوند، اکمل‌العلوم را در اختیار ایشان قرار داده بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از مسائلی که قابل بررسی است و متأسفانه در تاریخ مورد تحریف قرار گرفته، مسأله بعثت است.

ما معتقدیم که رسول اکرم(ص) پیامبر به دنیا آمده بود و همه چیز را می‌دانست؛ الا این‌که منتظر زمان ابلاغ امر رسالت از طرف خداوند بوده است تا اعلام شود. به عبارت دیگر، نبوت آن حضرت زمان نداشت، ولی ابلاغ نبوت زمان داشت.

چنانچه در مورد پیامبرانی مثل حضرت عیسی(ع) هم این سخن صادق است. آن پیامبر الهی از چه زمانی می‌دانست که نبی است؟‌ ایشان در گهواره بود که گفت: «جَعَلَنی نبیا(مریم/ 30)؛ مرا پیامبر قرار داد» و نگفت: «یَجعَلُنی نبیا»(پیامبر قرار می‌دهد). حضرت عیسی(ع)، نبی به دنیا آمد، اما تا مدتی مأذون به تکلم نبود.

 

ادعاهای دروغ در مورد کیفیت دریافت وحی

تمام انبیای الهی امی بودند و نزد کسی درس نخوانده بودند تا باسواد شوند. معلم همه انبیا خود خداوند بوده است: «و عَلَّمَ آدمَ الأسماءَ کُلَّها»(بقره/ 31). پیغمبر ما هم اکمل‌الانبیا بود؛ یعنی خداوند، اکمل‌العلوم را در اختیار ایشان قرار داده بود.

در مورد کیفیت اولین وحی بر پیامبر(ص)، این‌گونه گفته‌اند که ایشان برای عبادت خداوند، به غار حرا ‌رفته بود که ناگهان جبرئیل ظاهر شد و به ایشان گفت: «اِقرَء». پیامبر(ص) فرمود: من خواننده نیستم. جبرئیل ایشان را فشار داد و دوباره گفت: «اقرء». باز هم پیامبر(ص) در جواب فرمود: من خواننده نیستم. بار دیگر جبرئیل ایشان را فشار داد و گفت: «اقرء». می‌گویند: این بار آن فرشته الهی چنان پیامبر(ص) را فشار داد که نزدیک بود ایشان بمیرد! پیامبر اسلام(ص) در این وهله فرمود: چه چیز را بخوانم؟ جبرئیل جواب داد: «اِقرَء بِاسمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ»(علق/ 1). پیامبر(ص) ترسید و به سوی خانه‌اش به راه افتاد. در خانه فرمود: من را بپوشانید؛ می‌ترسم جن‌زده شده باشم. سپس داستان را برای حضرت خدیجه(س) تعریف کرد. خدیجه(س) گفت: زود قضاوت نکن؛ می‌روم تا از وَرَقَة بن نَوفَل قضیه را بپرسم. موقعی که ماجرا را با او مطرح کرد، ورقة بن نوفل گفت: ایشان جن‌زده نشده، بلکه ناموس الهی بر او نازل شده است. این همان است که برای موسی و عیسی هم می‌آمد. برو و به او بشارت بده که تو پیغمبر شده‌ای. خدیجه(س) رفت و در این باره به پیغمبر(ص) بشارت داد.

این داستانی است که نقل، و در اطراف آن به توجیه پرداخته شده است که ترس پیامبر(ص) به جهت عظمت وحی بوده است.

جواب ما این است که مگر درباره نبی مکرم اسلام(ص)، عبارت «پیامبر اعظم» را به کار نمی‌بریم؟‌ «اعظم» یعنی این‌که پیامبر ما جز خدا از همه چیز بالاتر است، حتی از جبرئیل. حال می‌پرسیم: چگونه امکان دارد که بزرگ‌تر از کوچک‌تر ترسیده باشد؟ یا مثلا مگر جبرئیل زشت بوده است که پیامبر(ص) از او ترسیده باشد؟ آیا اساسا تجلی جبرئیل بر ایشان، به صورت قیافه بوده است تا قیافه او را دیده و ترسیده باشد؟‌

 

آثار دروغ در این داستان، جنبه درونی و بیرونی دارد

اگر کسی از در وارد شده و بگوید: «بخوانید»، آیا صحیح است که در جوابش گفته ‌شود: ما خواننده نیستیم؟ اگر این‌گونه جواب داده شود، می‌گوید: منظور من چه بود که شما می‌گویید ما خواننده نیستیم؟ زمانی که کسی به شما می‌گوید بخوان، جواب صحیح این است که گفته شود: چه چیزی بخوانم؟

می‌گویند: چون ایشان سواد نداشته است که بخواند، به همین دلیل به جبرئیل پاسخ داد که من خواننده نیستم! سؤال ما این است که مگر جبرئیل کاغذ آورده بود که خواندن آن نیاز به سواد داشته باشد؟! اگر جبرئیل کتاب به پیغمبر(ص) داده باشد، صحیح بود که پیامبر(ص) بگوید من خواننده نیستم، اما سخن این‌جاست که همه قبول دارند که هیچ گاه بر پیامبر(ص) نوشته نازل نشد.

بنابراین وقتی جبرئیل به پیامبر(ص) می‌گوید: «اِقرَء»، آن حضرت می‌داند که باید از حفظ بخواند. اگر یک نفر به شما گفت بخوان، در حالی که قرار بر این است که از حفظ بخوانید، آیا جوابش این است که «من خواننده نیستم»؟ آیا پیامبر اسلام(ص) نمی‌توانست از حفظ، حداقل به مقدار چند کلمه بگوید؟

در این داستانِ نقل شده، آمده است که در آخرین مرحله، جبرئیل به پیامبر(ص) فشار آورد، و در نتیجه آن حضرت فرمود: «چه چیز بخوانم»، که جبرئیل هم پاسخ داد: «اِقرَء باسم رَبِّک الذی خلق»(علق/ 1). می‌پرسیم: آیا این چند کلمه، فشار لازم داشت؟! به بچه چند ساله هم می‌توان در مدت چند دقیقه، خواندن یاد داد؛ بنابراین آیا صحیح است که در مورد پیامبر 40 ساله گفته شود خواندن بلد نبوده است؟! خلاصه در خود داستان، علائم دروغ بودن موجود است.

 

بحثی در مورد ادعای بیسواد بودن پیامبر اسلام(ص)

همه این‌ سخنان بر این مبنا درست شده است که پیامبر اکرم(ص) بیسواد بوده‌ است. البته که این سخن، اشتباه است. گاهی برای توجیه این ادعا به امی بودن آن حضرت استناد می‌کنند. باید گفت: درست است که پیغمبر ما امی بود و امی هم از دنیا رفت، اما این کلمه به کسی اطلاق می‌شود که به مکتب نرفته و درس نخوانده باشد، نه این‌که به شخص بیسواد، امی بگویند.

وجه تسمیه این کلمه )امی) این است که هر کس از مادرش متولد می‌شود، به جز چند مطلبِ فطری مثل مکیدن سینه مادر، چیزی بلد نیست، و به مرور زمان مطالبی را آموخته و از امی بودن درمی‌آید. بنابراین امی بودن برای همه ما نسبی است؛ یعنی همه ما، هم امی هستیم و هم امی نیستیم؛ نسبت به آنچه که یاد گرفته‌ایم، امی نیستیم و نسبت به آن مطالبی که یاد نگرفته‌ایم، امی هستیم.

انسان با رفتن به مدرسه و همچنین توسط پدر، مادر، و ... مطالب را یاد می‌گیرد و از امی بودن درمی‌آید. پس معیار خروج از امی بودن، فراگیری‌ از دیگران است؛ فلذا اگر کسی از دیگران چیزی نیاموزد، امی است. پیامبر ما امی‌ترین انسان روی زمین است که تا آخر عمر هم به همین منوال بود، چون ایشان از هیچ کس چیزی را نیاموخت. اما باید به این نکته توجه داشت که امی بودن در انسان‌های عادی، ملازم با بیسوادی است، چون راه فراگیری آن‌ها این است که از دیگران یاد بگیرند، ولی امی بودن پیامبر(ص)، ملازم با بیسوادی ایشان نیست، چون آن حضرت قبل از این‌که به این نشئه بیاید، همه چیز را از خداوند یاد گرفته بود. همچنان که خدای متعال، آدم(ع) را بعد از ورود به این دنیا، عالم نکرد، بلکه قبل از آن، به وی علم آموخت.

پس پیامبر اکرم(ص)، هم می‌توانست بنویسد و هم می‌توانست بخواند، اما عملا چیزی نمی‌نوشت و نمی‌خواند، چون می‌دانست یهودی‌ها تصمیم گرفته‌اند زمانی که ایشان این کتاب را بیاورد و بخواند، بگویند: این را از روی کتاب‌های ما نوشته است(با توجه به این نکته که مطالب زیادی از قرآن، مشابه مطالب تورات و انجیل است).قرآن در این زمینه می‌گوید: «وَمَا کُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ(عنکبوت/48)؛ تو قبلاً نمی‌خواندی و با دست خودت نمی‌نوشتی. اگر قبلاً خوانده بودی و با دست خودت می‌نوشتی، اهل باطل به شک می‌افتادند».

ایشان قبل از بعثت هم هرگز خطی ننوشت؛ و به همین جهت، همه خیال می‌کردند بیسواد است. پس از مبعوث شدن هم علی(ع) را در حالی که ده ساله بود، کاتب وحی قرار داد. پیغمبر اکرم(ص)، اولین وحی را برای علی بن ابی‌طالب(ع) خواند و او نوشت. زمانی که این نوشته‌ها جمع شد، یهودی‌ها اتهام زدند که این مطالب، از روی کتاب‌های ما نوشته شده است. مکی‌ها گفتند: او سالیان مدیدی است که در کنار ماست؛ هرگاه در تجارت می‌خواست چیزی بنویسد، کاتب می‌طلبید.

بنابراین نتیجه می‌گیریم که پیامبر اسلام(ص) برای دور ماندن از اتهام دیگران، در تمام عمر چیزی را ننوشته و نخواند؛ اما این سخن، به معنای بیسوادی ایشان نیست.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هفدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/23)

پرسش از استاد | خاندان خدیجه(س)

پرسش شما: آیا خاندان حضرت خدیجه(س) مسیحی بودند؟

 

پاسخ استاد: حضرت خدیجه(س) در حقیقت دختر مکه است. خانواده‌ ایشان باید خیلی مورد مطالعه قرار بگیرد که با کمال تأسف، نگذاشته‌اند این امر صورت پذیرد. این‌ خانواده، به دین حنیف و پیرو آیین حضرت ابراهیم(ع) بودند.

اتفاق تاریخ بر این است که خاندان حضرت خدیجه(س)، مسیحی بودند. سؤال ما این است که مسیحی در مکه چه می‌کند؟! مکه که محل حضرت عیسی(ع) نبوده است. این‌ها از خاندان عادی مسیحی هم نبودند. تاریخ ثبت کرده است که وَرَقَة بن نَوفَل، عموی حضرت خدیجه(س)، عالم مسیحی است. در مکه مسیحی‌ها آکادمی نداشتند. ورقة بن نوفل در مکه چه کار می‌کند؟ در کجا درس خوانده بوده است؟ اصالت این‌ها چیست؟ این‌ها در تاریخ گم است. تاریخ‌سازی شده است.

حدس ما این است که این‌ها جزء مهاجرین بودند. اخبار مربوط به ظهور پیامبر(ص) ما، هم بین یهود بود و هم بین مسیحیت. قبلاً گفتیم که پیکره انجیل بشارت است. اساساً انجیل به معنای بشارت است؛ «مبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد فلما جاءهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین(صف/ 6)، من به پیامبری که بعد از من می‌آید بشارت دهنده هستم... .»

بنابراین، علائم در کتب این‌ها فراوان بود. هر کدام به میزان همتش سعی می‌کرد به این نقطه نزدیک شود؛ چون می‌دانستند که در این‌جا ظهور می‌کند. این خانواده‌، خانواده‌ای پر همت بود که به این‌جا آمده بود. از رفتار حضرت خدیجه(س) هم می‌شود حدس زد که ایشان متوجه شده بود که زمان، زمان ظهور آخرین پیامبر است. تلاش ایشان این بود که همسر آن پیغمبر شود، تا بتواند به او کمک کند.

یکی از چیزهایی که ما نتوانستیم از تاریخ در بیاوریم و دلیلش هم این است که تاریخ را خراب کرده‌اند، منشأ ثروت حضرت خدیجه(س) است، که این ثروت عظیم از کجا حاصل شده بود؟ یک زن 40 ساله که به این حد ثروت دارد، او باید از چه موقع به تجارت شروع کرده باشد؟ آیا در آن زمان و در آن محیط ناامن، چنین زنی اجازه تجارت پیدا می‌کرده است؟ ماجرا چیست؟ این‌ مباحث را نگذاشتند که در تاریخ بیاید و عمداً سرکوب شده است و شاید اگر حقایقش معلوم می‌شد، در حد بالایی، گرایش جهان مسیحیت به اسلام انجام می‌گرفت.

به هر تقدیر، این تاریخ نشان می‌دهد که این خانواده نسبت به پیامبر(ص) یک حالت انتظار داشتند. حضرت خدیجه(س) منتظر بوده و می‌گشته است تا پیامبر وعده داده شده را پیدا کند. حضرت خدیجه(س)، خانواده پیامبر(ص) را هم می‌شناخته است. دلیل ما بر این مطلب این است که وقتی حضرت ابوطالب برای تجارت پیامبر(ص) تقاضای مال‌التجاره می‌کند، حضرت خدیجه(س) میسره(مسؤول دفتر خود) را همراه آن حضرت می‌فرستد. وقتی میسره در بازگشت از سفر می‌گوید که محمد زیر آن درخت با چنین حالتی نشسته بود، معلوم می‌شود که او از علائم پیامبران مطلع بوده که آن علامت را فهمیده است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه شانزدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/16)

گزارش | توطئه یهود علیه پیامبر(ص)

یهودیان طبق اطلاعاتی که داشتند، پس از عدم توانایی در سوء قصد نسبت به عبدالمطّلب، به سراغ فرزند وی، جناب عبدالله رفتند. طرح اولیه آن‌ها این بود که اگر بتوانند، نسل پیغمبر (ص) را به خودشان منتقل کرده و در آن‌جا از بین ببرند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ برنامه اول یهود در این زمینه که در مجموعه اقداماتشان مفهوم می‌شود، مانع شدن در راه ظهوراسلام، با جلوگیری از به دنیا آمدن پیامبر اسلام (ص) بود. قبر جد اعلای پیامبر اکرم (ص)، جناب هاشم در غزه فلسطین است. غزه فلسطین را غزةالهاشم هم می‌گویند. جای سؤال است که قبر ایشان به چه مناسبتی در آن منطقه می‌باشد؟

آنچه که در تاریخ وجود دارد، این است که ایشان با کاروان تجارتی از مکه به سمت شام می‌رفتند و بین راه هم خریدوفروش می‌کردند. یکی از مراکز خریدوفروش مدینه بود. در آن‌جا جناب هاشم به عنوان رئیس کاروان تجاری که برای مدینه سود فراوانی داشت، مهمان شخصی می‌شد که رئیس مدینه و در ضمن، رئیس خزرج بود. از طرفی خضرجی‌ها در کنار یهودی‌ها زندگی‌ می‌کردند و به این سبب، اطلاعات مربوط به پیامبر اسلام (ص) از بین یهودی‌ها به خزرجی‌ها منتقل می‌شد. بر اساس آن اطلاعات، رئیس مدینه به هاشم پیشنهاد می‌کند که شما داماد ما شوید و در پی این پیشنهاد، دخترش سلما را به ازدواج وی درمی‌آورد.

زمانی که کاروان برای تجارت از مدینه به سمت شام حرکت می‌کند، جناب هاشم به همسرش می‌گوید: تو از ازدواج با من پسری به دنیا می‌آوری و من هم احتمالاً از این سفر جان سالم به در نمی‌برم؛ اگر برنگشتم، مراقب باش تا یهودی‌ها فرزند متولد شده را نبینند، وگرنه او را خواهند ‌کشت.

جناب هاشم به سمت شام رفت و همان طور که عدم برگشتش را پیش‌بینی کرده بود (چون می‌دانست که تحت تعقیب است)، از آن سفر برنگشت. (البته از دنیا رفتنش نمی‌تواند به سبب مریضی باشد، زیرا کسی که مریض است برای تجارت 1000 کیلومتری نمی‌رود).

9 سال پس از آن، کاروان تجاری مشابهی به سمت شام رفت که رئیس آن برادر هاشم، جناب مطّلب بود. مطّلب هم مهمان همان خانه رئیس خزرجیان می‌شود. در آن‌جا می‌بیند که بچه‌ای با بقیه بازی می‌کند و در بازی کُشتی بر آن‌ها غلبه پیدا کرده و می‌گوید من بچه هاشم هستم. زمانی که از قضیه پرس‌وجو می‌کند، در گفتن استنکاف می‌کنند؛ اما بالأخره به ما وقع پی برده و تصمیم می‌گیرد که آن بچه را به همراه خود ببرد. در تاریخ اختلاف است که با توافق بچه را از آن‌جا می‌برد یا به زور؟ به اعتقاد ما توافقی بوده و اکراهی بودنش ساختگی است.

مطّلب بچه را به مکه ‌آورد و به همه گفت که این، برده من است؛ و به این ترتیب، فرزند هاشم به عبدالمطّلب (برده مطّلب) معروف شد. به همین روال بود تا این‌که عبدالمطّلب بزرگ شده و فاش می‌شود که او برادرزاده مطّلب است نه بنده او.  پس از آن، عبدالمطّلب به سیادت ‌رسیده و رئیس قوم می‌شود، و به این ترتیب از گزند یهودیان در امان می‌ماند.

 

پیروان ادیان در انتظار ظهور پیامبر اسلام (ص)

اطلاعات مربوط به ظهور پیامبر اسلام (ص)، در سده قبل از آن حضرت، تمام مکه را فراگرفته بود و مکه در حال انتظار به سر می‌برد. دلیل پخش شدن اخبار مزبور این بود که مکه به مرکز رفت‌وآمد کاروان‌های تجاری تبدیل شده بود؛ همچنان‌که پیروان ادیان الهی نیز به آن‌جا رفت‌وآمد داشتند، زیرا کعبه برای همه مسیحی‌ها، یهودی‌ها و مشرکین معتبر بود. دلیل دیگر برای آمدن علمای مسیحی و یهودی به آن سرزمین، این بود که آن‌ها  می‌دانستند محل ظهور پیامبر اسلام (ص)، مکه است و دو هدف متفاوت در این زمینه دنبال می‌شد: یهودی‌ها می‌خواستند او را بکشند، اما مسیحی‌های اصیل می‌خواستند به او ایمان بیاورند، زیرا سختی‌های دوران جاهلیت به آن‌ها فشار می‌آورد.

جناب عبدالمطّلب بعد از مطّلب، رئیس‌التجار شده بود. او در یک سفر تجاری به یمن رفت و مهمان سیف بن یزن، حاکم یمن شد. او به عبدالمطّلب می‌گوید که آیا در شهرتان خبر جدیدی اتفاق نیفتاده است؟ عبدالمطّلب پاسخ منفی می‌دهد. سیف دوباره می‌پرسد: آیا از پیغمبر آخرالزمان که قرار است بیاید، خبری نشده است؟ عبدالمطّلب ظاهراً اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. حاکم یمن به عبدالمطّلب می‌گوید: علی‌الظاهر، آن پیغمبر با شما نسبتی دارد و او به دنیا آمده است. جناب عبدالمطّلب چیزی بروز نمی‌دهد. حاکم یمن سخنش را تکرار کرده و از عبدالمطّلب می‌خواهد که از آن مولود مراقبت کند؛ وگرنه اگر یهود او را ببینند، خواهند کشت.

از امثال این قضایا معلوم می‌شود این‌که جریان یهود به دنبال کشتن پیامبر اسلام (ص) بودند، برای جهان مسیحیت آن روز و حتی برای مشرکان، کاملاً معلوم بوده است.

 

توطئه یهود علیه جناب عبدالله

یهودیان طبق اطلاعاتی که داشتند، پس از عدم توانایی در سوء قصد نسبت به عبدالمطّلب، به سراغ فرزند وی، جناب عبدالله رفتند. طرح اولیه آن‌ها این بود که اگر بتوانند، نسل پیغمبر (ص) را به خودشان منتقل کرده و در آن‌جا از بین ببرند. روی همین اساس، می‌خواستند زنی را به همسری عبدالله درآورند، و چون آن‌ها نسل را از طرف مادر می‌دانند، در نتیجه، پیغمبر از نسل آن‌ها می‌شد.

زن زیبایی از طرف یهودیان مأمور شد که تلاش نموده و با عبدالله ازدواج کند؛ اما چون عبدالله با آمنه ازدواج کرد، این مأموریت هم به موفقیت نینجامید.

نحوه ازدواج عبدالله با آمنه هم به این صورت بود که روزی جناب عبدالله و پدر آمنه مشغول شکار بودند. ناگهان پدر آمنه متوجه شد که چند نفر از پشت تپه‌ای حمله کردند تا جناب عبدالله را بکشند. او تلاش کرد که برود و به عبدالله کمک کند، اما دید که آن‌ها از چیزی ترسیده و فرار کردند. بی‌درنگ به مکه و خانه عبدالمطّلب رفت و به او پیشنهاد ازدواج دختر خودش با عبدالله را مطرح کرد. این پیشنهاد مورد قبول قرار گرفته و بدین ترتیب، ازدواج عبدالله با آمنه صورت گرفت.

رسمی در آن زمان بود که کسی که ازدواج می‌کرد، باید به تجارت می‌رفت. بر اساس همین رسم، عبدالله هم پس از ازدواج، مال‌التجاره‌ای از عبدالمطّلب گرفته و برای تجارت، به سمت منطقه شام حرکت کرد. موقعی که به مدینه رسید، او را زدند؛ اما همچنان‌که هاشم را دیر زده بودند، عبدالله را هم دیر زدند، چون نطفه فرزندش (پیامبر اسلام) در مکه بسته شده بود.

 

مطلع شدن علمای یهود از تولد پیامبر (ص) و عکس‌العمل آن‌ها

شبی که پیامبر اسلام (ص) متولد شد، صبحش در مکه، یکی از علمای یهود به دارالندوه که محل اجتماع بزرگان قریش بود، می‌رود و در آن اجتماع می‌پرسد: دیشب کدام یک از شما صاحب فرزند شدید؟ همه آن‌ها پاسخ منفی می‌دهند. عالم یهودی می‌گوید: پس حتماً در شام به دنیا آمده است. عبدالمطّلب در آن جلسه حضور نداشت، اما بعد متوجه می‌شوند که او صاحب نوه شده است. عالم یهودی تقاضا می‌کند که مرا ببرید تا این بچه را ببینم. زمانی که چشمش به بچه می‌افتد، ناگهان بیهوش می‌شود. پس از مدتی به هوش آمده و می‌گوید: این همان شخصی است که می‌خواهد بساط ما را از روی زمین جمع کند.

 

دور نگه داشتن پیامبر (ص) از محیط مکه

بعد از تولد پیامبر اسلام (ص)، آن‌ها تصمیم می‌گیرند تا ایشان را بربایند. در مکه به راحتی می‌توانستند این اقدام را انجام دهند، چون  آن‌جا شهر توریستی بود و ورودوخروج کنترل نمی‌شد. بر همین اساس و جهت محفوظ ماندن پیامبر (ص) از توطئه یهود، عبدالمطّلب آن حضرت را به بهانه سپردن به دایه از مکه دور کرد.

این‌که گفته‌اند: مادر پیامبر (ص) شیر نداشت و به این جهت او را به دایه دادند، سخن صحیحی نیست؛ چون اگر علت، این بود، دایه‌ای می‌گرفتند تا در همان مکه به آن حضرت شیر دهد.

گاهی هم می‌گویند: رسم عرب این بود که بچه‌ها را به دلیل بدی آب و هوای مکه یا به دلایل دیگر به دایه می‌دادند. سؤال ما این است که آیا غیر از پیامبر (ص) هم بچه‌ای را آن زمان می‌توان پیدا کرد که او را به دایه سپرده باشند؟ مگر علی بن ابی‌طالب (ع) یا جناب حمزه را که یک ماه از پیامبر (ص) بزرگ‌تر بود، به دایه دادند؟ در بنی‌هاشم و بنی‌عباس حتی یک بچه را آن زمان پیدا نمی‌کنیم که به دایه سپرده، و او را از شهر بیرون برده باشد.

بالأخره پس از پنج سال، حلیمه از افراد غریبه‌ای که اطراف چادرها می‌گشتند، احساس خطر کرده و پیامبر (ص) را به مکه، نزد عبدالمطّلب بازگرداند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه پانزدهم تاریخ تطبیقی(1393/09/18)

برشی از یک کتاب | دوری پیامبر(ص) از محیط مکه

اگر یهودیان از حضرت موسی(علیه‌السلام) نام شیردهنده(حلیمه) پیامبر آخرالزمان را پرسیده بودند، در هفته اول ایشان را می‌یافتند. تنها به دلیل ضعف اطلاعات یهود در این زمینه، یافتن محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ۵ سال طول کشید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از همان نخستین روز تولد شناسایی شد. تیرهای یهود برای جلوگیری از تولد او همه به خطا رفته بود و آن‌ها برای برای رسیدن به هدفشان می‌بایست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از میان بر می‌داشتند. در مقابل این توطئه‌ها، برای جلوگیری از ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز تلاش‌هایی صورت گرفت که در ادامه به آن‌ها می‌پردازیم.

 

الف) دوری از محیط مکه

در آن شرایط عبدالمطلب وظیفه خطیر بر عهده داشت. پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای مادر و نیز جد مادری و جد پدری بسیار محبوب بود. عبدالمطلب محبوبترین فرزندش، عبدالله را از دست داده و دختر وهب نیز دو ماه پس از ازدواج بیوه شده بود.

محصول این ازدواج یک پسر بسیار زیبا بود. از این‌رو اهمیت پاسداری از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای سرپرستان ایشان کاملاً روشن بود. او در محیط مکه به دلیل رفت و آمد کاروان‌های تجاری و زیارتی، در امان نبود.

تنها راه چاره دور کردن وی از مکه بود؛ آن‌هم مخفیانه و دور چشم اغیار. محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را به دایه سپردند تا ایشان را در سرزمینی دورتر از مکه و پنهانی نگهداری کند. منطقه سکونت حلیمه از مکه بسیار دور بوده است.

تاریخ نگاران علل سپردن محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دایه را این‌گونه بر شمرده‌اند؛

 ۱ - مادر محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شیر نداشت و باید کودک را به دایه می‌سپردند.

 ۲ - آب و هوای مکه بد بود و کودکان طاقت زندگی در آن را نداشتند.

۳ - رسم عرب بر آن بود که کودکان را به دایه می‌سپردند تا بیرون از شهر بزرگشان کند.

هر سه دلیل به آسانی نقدپذیر است:

یک. روشن است که اگر آمنه شیر نداشت باید دایه‌ای از اهل مکه برای طفل وی می‌گرفتند تا نزد خود رشدشان دهد؛ نه دایه‌ای از دوردست.

دو. آب و هوای مکه چه مدت نامناسب بوده است؟ آیا این بدی آب و هوا ۵ سال به طول انجامیده است؟ در این باره شاهدی از تاریخ نمی‌توان یافت. افزون بر آن در صورت بدی آب و هوای مکه، مکیان یا دست‌کم کودکان آنان همه به سرزمینی دیگر کوچیده بودند که چنین چیزی رخ نداده است.

سه. اگر رسم اهل مکه سپردن کودک به دایه بود، چگونه است که دیگران کودکان خویش را به دایه نسپرده‌اند؟ حتی آنان که هم عصر حضرت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بودند یا پس از ایشان به دنیا آمده‌اند، به دایه سپرده نشده‌اند.

بنابر نقل تاریخ، مدتی مادر حمزه به محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شیر داد؛ چرا که حمزه را که دو ماه بزرگتر از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود به دایه نسپرده‌اند؟ افزون بر این‌ها نوزاد تنها دو سال شیر می‌خورد؛ چرا محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را ۵ سال نزد حلیمه فرستادند؟

مادر موسی(علیه‌السلام) با این‌که چند فرزند دیگر نیز داشت، در زمان اندکی که از فرزندش دور شد، از شدت غم و غصه قصد داشت جریان را افشا کند؛ پس چرا آمنه پنج سال دوری فرزند را تحمل کرده است؟

در این ماجرا  شأن مادر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آشکار می‌شود که برای حفظ حیات نبی، از تمام خواهش‌های مادری خویش چشم فروبسته و به عبدالمطلب اعتراض نکرده است.

چنان که گفتیم رفت و آمد غریبه‌ها در مکه عادی بود و به آسانی می‌توانستند افراد را در این شهر ترور کنند. از این‌رو تنها راه پیش روی عبدالمطلب این بود که حضرت را پنهان سازد. اما چرا عبدالمطلب، محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را پس از ۵ سال به مکه بازگرداند؟ در تاریخ دلایلی برای بازگرداندن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نقل کردند.

در حدیثی که «شق صدر» نام گرفته، آمده است: هنگامی که محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نزد حلیمه بود با فرزندان وی به چوپانی می‌رفت. روزی کسی آمد و سینه محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را پاره کرد و لخته‌ای خون از آن بیرون آورد و گفت: این نصیب شیطان از توست. سپس محل را در طشتی از طلا و آب زمزم شست و رفت.

کودکان حلیمه نزد مادر دویدند و فریاد زدند: محمد کشته شد، محمد کشته شد.(۱) پس از آن، حلیمه او را نزد جدش بازگرداند و به او گفت: نمی‌توانم از فرزندت نگهداری کنم؛ او جن زده شده است.(۲) عبدالمطلب نیز او را تحویل گرفت.

واقعیت آن است که این حدیث را جعل کرده‌اند تا خط اصلی داستان گم شود. در واقع علت بازگرداندن حضرت به مکه آن بود که ایشان را شناسایی کرده بودند و می‌خواستند او را با خود ببرند. نقل‌های دیگر این مطلب را تایید می‌کنند(۳) که آن منطقه دیگر امن نبود.

بنابراین حلیمه دیگر توان پاسداری از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را نداشت. اگر یهودیان از حضرت موسی(علیه‌السلام) نام شیردهنده(حلیمه) پیامبر آخرالزمان را نیز پرسیده بودند، در هفته اول او را می‌یافتند.

تنها به دلیل ضعف اطلاعات یهود در این زمینه، یافتن محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ۵ سال طول کشید. به هر حال از آن پس عبدالمطلب، خود محافظ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شد. خداوند متعال بر رسولش منت می‌نهد و می‌فرماید «أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَىٰ؛ آیا تو را یتیم نیافت و پناهت داد؟»(۴)

اگر در مورد این یتیم و دشمن پیچیده‌ای که داشته است دقت کنیم، پی به معنای آیه می‌بریم.

انتهای پیام/

منبع: دشمن شدید، دفتر اول(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ دوم، زمستان 95، صص220-222

1 صحیح المسلم، ج1، ص102؛ مسند احمد، ج3، صص121 و 149 و 288؛ المستدرک، ج2، ص528

2 السیره النبویه، ج1، ص165

3 ر.ک: همان، ج1، ص108؛ تاریخ الطبری، صص574-575

4 ضحی، 6

پرسش از استاد | بنیان‌گذار ترور

پرسش شما: ترور در اسلام تجویز نشده، ترور کعب‌بن‌اشرف توسط یاران پیامبر(ص) چه دلیلی دارد؟

 

پاسخ استاد: اگر ریشه تروریسم را در تاریخ بجوییم، در می‌یابیم که یهودیان بنیان‌گذار آن بوده‌اند. «ترور» که واژه‌ای فرانسوی است، معادل «فَتک» در عربی، و در فرهنگ سیاسی، به‌معنای کشتن غافلانه و هدفمند است؛ بنابراین، ترور کور معنا ندارد.(1) با نگاهی به سیره و روایات معصومین(ع) درمی‌یابیم که آن بزرگواران چنین امری را تجویز نکرده و خود نیز از آن پرهیز می‌کرده‌اند.

کشتن مجرمی که خود می‌‌داند تحت تعقیب و حکمش اعدام است، ترور و فتک به‌شمار نمی‌‌آید؛ بلکه آن را «اغتیال» گفته‌اند. بنابراین، ترور به مواردی اطلاق می‌شود که قاتل، هشداری به فردِ هدف و تحت تعقیب ندهد.

یکی از شخصیت‌های یهودی که یاران پیامبر(ص) او را کشتند، کعب‌بن‌اشرف بود. برخی کشته شدن کعب را نوعی ترور می‌دانند که رسول خدا(ص) مرتکب آن شده است؛ درحالی‌که با توجّه به تعریف و ویژگی‌های ترور، این قتل از این تعریف خارج است.

وقتی فتنه‌گری‌های کعب از حد گذشت و به رویارویی تبلیغاتی با پیامبر(ص) و مسلمانان رسید،(2) آن حضرت به‌طور علنی و رسمی در مسجدالنّبی(ص) دستور کشتن او را صادر کرد. کعب نیز به‌خوبی می‌دانست که اگر مسلمانان به او دست یابند، خونش را خواهند ریخت.(3) بنابراین، کشته شدن وی از مفهوم ترور خارج است.

منبع: دشمن شدید، دفتر اول، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، ص216

پی نوشت:

1 البدایه و النهایه، ج3، ص367

2 بعد از جنگ، کعب بن اشرف اشعاری را در تمسخر مسلمانان و پیامبر سرود و به مکه رفت تا مشرکان را برای جنگ با مسلمانان تشویق کند.(ر.ک: انساب الاشراف، ج1، ص185-187 و 451؛ السیره النبویه، ج2، ص565)

3 ر.ک: البدایه و النهایه، ج4، ص50؛ تاریخ الطبری، ج2، ص489؛ الطبقات الکبری، ج2، ص24.

برشی از یک کتاب | تروریسم تاریخی یهود

محمد(ص) از همان نخستین روز تولد شناسایی شد. تیرهای یهود برای جلوگیری از تولد او همه به خطا رفته بود و آن‌ها برای رسیدن به هدفشان می‌بایست محمد(ص) را از میان بر می‌داشتند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یهود با شناسایی نور نبوت در اجداد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و تطبیق آن با علائم ذکر شده در کتاب‌های آسمانی ‌می‌کوشیدند این نور را خاموش سازند. در ادامه به تلاش‌های یهود در زمینه جلوگیری از تولد و ظهور پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خواهیم پرداخت.

 

1 - ترور‌ هاشم

حضرت‌ هاشم جدید اعلای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) مکی بود، اما قبرش در غزه فلسطین است. ایشان از مکه برای تجارت به سوی شام خارج شد و در یثرب مهمان رئیس یکی از قبائل مستقر در مدینه به نام عمرو بن زید بن لبید خزرجی گردید.

 هاشم با سلمی دختر عمرو ازدواج کرد و او را به مکه برد. وقتی سلمی حامله شد طبق شرطی که هنگام ازدواج کرده بودند‌ هاشم او را برای وضع حمل به نزد خانواده‌اش در یثرب بازگرداند و خود از آنجا برای تجارت به شام رفت.

او هنگام رفتن به سفر به همسرش گفت: احتمال دارد از این سفر بازنگردم. خداوند به تو پسری خواهد داد، از او بسیار نگهداری کن.‌ هاشم به غزه رفت و پس از پایان تجارت آهنگ بازگشت کرد. اما همان شب به ناگاه بیمار شد، پس اصحابش را فراخواند و گفت: به مکه بازگردید، به مدینه که رسیدید همسرم را سلام برسانید و درباره فرزندم که از او متولد خواهد شد، سفارش کنید. به او بگویید که این فرزند بزرگ‌ترین دغدغه من است.

سپس قلم و کاغذی خواست و وصیت نامه‌ای نوشت که بخش عمده‌ای از آن در سفارش به پاسداری از فرزند و اشتیاقش به زیارت او بود.(۱) موسی(علیه‌السلام) به یهودیان خبر آمدن پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را داده بود. اینان از قیافه پدر، مادر و نسل او آگاه بودند و گنجینه‌ای از اطلاعات را در اختیار داشتند.

علم چهره شناسی نیز که از موسی(علیه‌السلام) آموخته بودند، نسل به نسل در آنان منتقل شده بود. با این اطلاعات‌ هاشم در چشم آن‌ها آشنا بود و به خوبی می‌دانستند که پیامبر آخرالزمان از نسل اوست. اما تیرشان دیر به هدف خورد و هنگامی‌ هاشم ترور شد که نطفه عبدالمطلب بسته شده بود.

 

2 - ترور عبدالمطلب

فرزند‌ هاشم در مدینه به دنیا آمد و او را شیبه نامیدند. به توصیه‌ هاشم مادر، پاسداری از او را برعهده گرفت و خود ازدواج نکرد. ۹ سال بعد هنگامی‌که مردی از بنی عبدمناف برای تجارت به یثرب رفته بود، کودکی را آنجا دید که خود را فرزند‌ هاشم می‌خواند.(۲) از حال او پرسید و او خود را معرفی کرد.

آن مرد این خبر را به مُطلب(برادر‌ هاشم) رساند(۳) و او کودک را از این خانه فراری داد و به همراه خود به مکه برد.(۴) طبق نقلی دیگر وی با توافق مادر شیبه این کار را کرد(۵) به هنگام بازگشت مُطلب و شیبه یهودیان آنان را شناسایی و به آن‌ها حمله کردند که آن دو با اعجاز نجات یافتند(۶) وقتی مُطلب، شیبه را به مکه آورد مردم به گمان این‌که وی غلام مُطلب است او را عبدالمطلب نام نهادند و این نام بر وی ماند.(۷)

 

3 - ترور عبدالله

عبدالله فرزند عبدالمطلب و اهل مکه بود. ولی قبرش در مدینه مقر یهود است و این عجیب می‌نماید. درباره عبدالله داستان‌ها، صریح‌تر است. یهودیان بارها در ترور او ناکام ماندند(۸) روزی وهب بن عبدمناف یکی از تاجران مکه، عبدالله ۲۵ ساله را دید که یهودیان در میانش گرفته بودند و می‌خواستند او را بکشند.

وهب گریخت و میان بنی‌هاشم آمد و فریاد زد: عبدالله را دریابید که دشمنان او را در میان گرفته‌اند. عبدالله معجزه آسا نجات یافت. وهب که شاهد نجات معجزه آسای عبدالله بود و نور نبوت را در چهره او می‌دید پیشنهاد ازدواج دخترش آمنه و عبدالله را داد و این ازدواج مبارک سر گرفت.(۹)

گفته‌اند کاهنان یهود، زنی را فرستادند که همسر عبدالله شود تا نطفه پیامبر آخرالزمان به این زن منتقل گردد. وی هر روز راه بر عبدالله می‌گرفت و به او پیشنهاد ازدواج می‌داد، ولی بعد از ازدواج عبدالله دیگر این پیشنهاد را نداد.

عبدالله از او پرسید؟ چرا این بار سخن پیشینت را تکرار نکردی؟ زن گفت: نوری که در پیشانی تو بود دیگر نیست. عبدالله ازدواج کرده بود.(۱۰) چند ماه پس از ازدواج آن دو و در شرایطی که آمنه باردار بود، عبدالله در راه بازگشت از شام بیمار شد و در مدینه از دنیا رفت.(۱۱) تیر یهود برای بار دوم دیر به هدف خورد. عبدالله به گونه‌ای کاملا مشکوک در یثرب درگذشت، اما نمی‌توان خط ترور را ردیابی کرد.

 

4 - تلاش برای ترور پیامبر

یک روز بعد از میلاد حضرت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یکی از علمای یهود به دارالندوه آمد و از حاضران پرسید: آیا امشب در میان شما فرزندی متولد شده است؟ گفتند: نه. گفت: پس باید در فلسطین متولد شده باشد، پسری که نامش احمد است و هلاک یهود به دست او خواهد بود.

حاضران پس از جلسه سراغ گرفتن و دریافتند که پسری برای عبدالله بن عبدالمطلب به دنیا آمده است. پس آن عالم یهودی را خبر کردند و بنا به درخواست وی او را نزد کودک بردند. او به محض دیدن طفل بیهوش شد. چون به هوش آمد گفت: به خدا قسم که پیامبری(نبوت) تا قیامت از بنی‌اسرائیل گرفته شد، این همان کسی است که بنی‌اسرائیل را نابود می‌کند.

آنگاه با دیدن شادی قریش از این خبر ادامه داد: به خدا قسم کاری با شما کند که اهل مشرق و مغرب از آن یاد کنند.(12) به این ترتیب محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از همان نخستین روز تولد شناسایی شد. تیرهای یهود برای جلوگیری از تولد او همه به خطا رفته بود و آن‌ها برای رسیدن به هدفشان می‌بایست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از میان بر می‌داشتند.

انتهای پیام/

منبع: دشمن شدید، دفتر اول(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ دوم، زمستان 95، انتشارات شهید کاظمی، صص216-220

پی نوشت؛

1 ر.ک: بحارالانوار، ج15، صص51-53

2 کودکان در حال کشتی گرفتن بودند که شیبه پس از پیروزی بر سایر کودکان گفت: من پسر‌ هاشمم.

3 همان، ج15، صص122-123

4 همان، ص123

5 الکامل، ج2، ص6

6 بحارالانوار، ج15، ص59-60

7 در این زمینه: ر.ک، همان، ج15، ص123

8 ر.ک: بحارالانوار، ج15، ص90-101

9 همان، صص97-98و115

10 ر.ک: مناقب آل ابی طالب، ج1، ص26؛ بحارالانوار، ج15، ص114؛ الکامل، ج2، ص4

11 تاریخ الطبری، ج1، ص579، ج2،ص8

12 الکافی، ج8، ص300؛ الامالی،صص145-146

برشی از یک کتاب | نفوذ فرهنگی یهود؛ کعب الاحبار

پذیرش اسلام از سوی وی همزمان با آغاز امارت و فرمانروایی معاویه در شام بود. برخی محققان از دیدار کعب الاحبار از شام و همزمانی نصب معاویه به عنوان والی آن سرزمین و پذیرش اسلام از سوی کعب سخن گفته‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ نفوذ فرهنگی یهود در میان جامعه مسلمانان همواره وجود داشته است. این نفوذیان برخی آشکارا و برخی به صورت ناشناس شاخه فرهنگی جبهه نفوذ را فعال کرده و از همان آغازین روزهای پس از شهادت رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به فعالیت پرداختند.

از این رو در میان محدثان و فقهای مسلمان هم باید به دنبال افراد شناخته شده و سرشناس یهودی گشت و هم با رصد روایات اسرائیلی تلاش نمود تا به لایه‌های مخفی تر این جبهه نزدیکتر شد.

در ادامه به شخصیت شناسی برخی از افراد شناخته شده و نیز متهمان به مخفی کاری جبهه نفوذ می‌پردازیم؛

1 - کعب الاحبار

ابواسحاق، کعب بن ماتع حمیری یمنی(1) معروف به کعب الاحبار از بزرگترین دانشمندان یهودی به شمار می‌آمده است. حَبر یا حِبر در اصطلاح مردم به معنای عالم یهودی بود که بعدها به هر عالمی(مسلمان، مسیحی یا یهودی) نیز اطلاق می‌شد(2)

او در زمان جاهلیت از بزرگان علمای یهود در یمن بود(2) کعب در حالی که زمان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز زنده بود در زمان خلیفه اول و گفته شده در زمان خلیفه دوم مسلمان شد!(4)

کعب درباره مسلمان شدنش می‌گوید: پدرم از داناترین مردم به تورات بود، روزی مرا طلبید و اعلام داشت که در دو ورقه کاغذ مطالبی را نگاشته و در گوشه‌ای از خانه پنهان کرده و تا زنده است راضی نیست کعب آن‌ها را مطالعه کند.

کعب لحظه شماری می‌کرد تا بالاخره پدرش مُرد و آن کاغذها را مطالعه کرد. آن دو ورقه شامل اوصاف رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و امت وی بود: محمد صلی الله علیه و آله که پس از او پیامبری نیست، در مکه زاده می‌شود و به مدینه هجرت می‌کند. اخلاقی معتدل دارد و در بازارها فحاشی نمی‌کند و اهل گذشت است؛ پیروانش همیشه خدا را سپاس می‌گذارند و عورت خود را می‌شویند و لنگ به کمر می‌بندند و انجیلشان در سینه‌هایشان است و به یک‌دیگر بسیار مهربانند...

کعب با وجود مطالعه این دو ورقه هرگز به رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ایمان نیاورد و به گفته خودش هر علامتی را که می‌دید منتظر دیدن علامت بعدی برای اطمینان خاطر بیشتر بود! تا این‌که بعد از رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در سفری که خلیفه وقت به یمن داشت، کعب پیش وی رفته اظهار اسلام کرد؛ چرا که شب قبل از آن صدای مسلمانی را شنیده بود که این آیه را تلاوت می‌کرد.

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِمَا مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهًا فَنَرُدَّهَا عَلَىٰ أَدْبَارِهَا أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمَا لَعَنَّا أَصْحَابَ السَّبْتِ؛ ای کسانی که کتاب(خدا) به شما داده شده! به آنچه(بر پیامبر خود) نازل کردیم -و هماهنگ با نشانه‌هایی است که با شماست- ایمان بیاورید، پیش از آنکه صورتهایی را محو کنیم، سپس به پشت سر بازگردانیم، یا آنها را از رحمت خود دور سازیم، همان گونه که «اصحاب سبت»[= گروهی از تبهکاران بنی اسرائیل‌] را دور ساختیم.»(5)!!

بنا بر گفته طبری و ابن اثیر، کعب الاحبار در سال ۱۷ قمری(حدود ۸۰ سالگی) در زمان خلافت خلیفه دوم در شهر مدینه اسلام را پذیرفت(6) اما ابن اعثم اسلام او را در سفر خلیفه به بیت المقدس دانسته، نه در آمدن او به مدینه(7)

پذیرش اسلام از سوی وی همزمان با آغاز امارت و فرمانروایی معاویه در شام بود. برخی محققان از دیدار کعب الاحبار از شام و همزمانی نصب معاویه به عنوان والی آن سرزمین و پذیرش اسلام از سوی کعب سخن گفته و خاطرنشان کرده‌اند که میان این دو توافقی صورت گرفته است تا بدین وسیله اهداف خویش را دنبال کنند.(8)

کعب پس از اسلام آوردن به یکی از صحابه می‌گفت «در تورات این‌گونه آمده که سرزمین‌هایی که سکنای بنی اسرائیل بوده است به دست مردی از صالحان که بر مومنان رحمت و بر کافران شدت دارد و حرف و عملش یکی است و اطرافیانش هم راهبان شب و شیران روز هستند، آزاد می‌شود.» و آن صحابی هم سپاس خدا را به جا آورد.(9)

کعب در پایان عمرش آرزو می‌کرد «کاش گوسفند خانواده‌ام بودم و آن‌ها سر مرا بریده، می‌پخته و می‌خوردند!»(10) این آرزو از آن جهت جالب است که مشابه آن از برخی سران صحابه و صاحبان قدرت(11) نیز در پایان عمرشان نقل شده است.

ادامه دارد...

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از مطالب استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، صص 120و123

پی نوشت؛

1 ذهبی، تاریخ الاسلام، ج3، ص397

2 چنانکه ابن عباس حبر الامه و حبر البحر نامیده شده است.(اسد الغابه، ج3، ص291)

3 زرکلی، الاعلام، ج5، ص228

4 تاریخ مدینه دمشق، ج50، ص151/ استاد کعب، ابومسلم جلیلی نیز از یهودیان منطقه یمن بود که بعدها ساکن شام شد.

5 نساء، 47

6 طبری، ج4، ص59

7 ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج1، ص228

8 نجاح طائی، نظریات الخلفتین، ج2، ص291-293

9 تاریخ مدینه دمشق، ج50، ص161و162

10 همان، ص172

11 شعب الایمان، ج1، ص485 و 486

 

گفت‌وگو | جنایت‌های یهود علیه اسلام

یهودیت منحرف انواع و اقسام دشمنی‌ها و کارشکنی‌ها را داشتند. ولی از وقتی که حکومت در مدینه تشکیل می‌شود و دین می‌خواهد مدیریت دنیا و زندگی و شئونات مردم آن منطقه را به عهده بگیرد، کارشکنی‌ها اوج می‌گیرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ آقای محمدی‌نیا از پژوهشگران و محققان این مؤسسه است که از دروس تاریخ تطبیقی استاد طائب بهره برده و در این زمینه به تحقیق مشغول است. در گفت‌وگو با وی به بررسی چگونگی شناخت یهود از پیامبر اسلام پرداختیم که در ادامه متن آن را از نظر می‌گذارنید؛

 

پرسش: بعد از حضرت موسی(ع) بنی اسرائیل تاریخ جدیدی را آغاز می‌کنند که به نظر می‌رسد جنایت‌گری تاریخ یهود از این مقطع آغاز می‌شود. این جنایت‌گری با غلبه بر دنیا و قدرت‌طلبانه به دست می‌آید. می‌خواستم نظر و تحلیل شما در رابطه با این موضوع را بدانم.

رحلت حضرت موسی(ع) یک نقطه عطف در تاریخ بنی اسرائیل به حساب می‌آید. تاریخ بنی‌اسرائیل را به دوره‌هایی تقسیم‌بندی می‌کنند. یکی از سرفصل‌های مهم تاریخ بنی‌اسرائیل، خروج حضرت موسی به همراه بنی‌اسرائیل از مصر به سمت فلسطین است و این از سرفصل‌های مهم تاریخ بنی‌اسرائیل به شمار می‌آید. سرفصل مهم بعدی در تاریخ بنی‌اسرائیل، رحلت حضرت موسی(ع) است. در واقع حضرت موسی(ع) در دوران سرگردانی بنی اسرائیل در بیرون از بیت‌المقدس و در دوران نافرمانی آنان از حضرت موسی(ع) رحلت می‌کند. در واقع این طور که بعضی از بررسی‌های تاریخی نشان می‌دهد، وقتی حضرت موسی از دنیا رفت، وضع به گونه‌ای بود که بنی‌اسرائیل حتی محل دفن حضرت موسی(ع) را هم پیدا نکرد. برخی از انبیاء بنی‌اسرائیل که شناخته شده‌تر هستند، مانند حضرت یوسف، حضرت یعقوب و حضرت اسحاق، دارای مقبره هستند، ولی هیچ مقبره‌ای برای حضرت موسی(ع) وجود ندارد.

کسی هم ادعا نمی‌کند که جایی مقبره حضرت موسی(ع) وجود دارد. پس رحلت حضرت موسی(ع) در دوران سرگردانی و در دوران تبعید چهل ساله‌ای که خدا آن‌ها را به خاطر نافرمانی مجازات کرده بود، رخ می‌دهد. در قرآن به چالش‌هایی که حضرت موسی(ع) با بنی‌اسرائیل داشت،‌ بیش از همه انبیاء نسبت به امت خودشان پرداخته شده است. به غیر از پیامبر ما به هیچ پیامبری به اندازه حضرت موسی در قرآن پرداخته نشده است. آن چالش‌های بیان شده در قرآن به روشنی نشان می‌دهد که رگه‌های دنیاپرستی، نافرمانی و شرک و گرایش به فرهنگ جاهلی و بت‌پرستی در بنی‌اسرائیل وجود داشته است. شاید قرآن به عمد این تقابل بین بنی اسرائیل و امت پیامبر خاتم را به نمایش می‌گذارد تا به آن مواضعی که در دوران پیامبر آخرالزمان پیش می‌آید و امتش همین سرنوشت را می‌تواند داشته باشند، اشاره کند.

یکی از آن مهم‌ترین کلید واژه‌ها در مورد بنی اسرائیل، قتل انبیاء است. قتل انبیاء آن عاملی است که خدا بسیاری از عذاب‌های بعدی چه عذا‌ب‌های آشکار و چه پنهان و به قول قرآن در یک مسیر استدراجی این‌ها را قرار داده است و ذلت و بی‌برکتی را برایشان مقرر کرده است. قتل انبیاء‌ از بعد از دوران رحلت حضرت موسی(ع) شروع شده است. چون ما تا قبل از آن، بنی اسرائیل را به حضرت یعقوب، فرزند اسحاق متصل می‌کنیم. در زمان حضرت ابراهیم، اسحاق و یعقوب، قتل انبیاء وجود ندارد. اما زمانی که به حضرت یوسف می‌رسیم، اقدام به قتل کاملاً روشن است. اقدام به قتل هم می‌تواند مستقیم باشد، مانند سربریدن و ... و هم می‌تواند به این‌گونه باشد که کودک و نوجوانی را در یک بیابان در چاه بیاندازید.

قطعاً این فرد در این موقعیت از بین می‌رود. چون بدون آب و غذا نمی‌تواند زندگی کند. خدا هم آنجا می‌گوید که اگر رحمت ما نبود، یوسف از دنیا رفته بود، ولی رحمت خدا شاملش می‌شود و خدا این‌گونه مقرر کرده بود که همین یوسف حاکم و مسلط بر بقیه قبائل بنی اسرائیل شود. آن زمان هنوز بنی اسرائیل به معنای یک قبیله شکل نگرفته بود. هر کدام از پسران یعقوب، یکی سران قبائل می‌شوند. 12 قبیله بنی اسرائیل داریم که هر کدام از فرزندان یعقوب از جمله حضرت یوسف از سران قبیله می‌شوند و آن قبیله به اسم این 12فرزند است.

مشخصاً چند فرزند یعقوب اصرار بیشتری به قتل یوسف داشتند و برخی هم با این کار مخالفت کردند یا در دل راضی نبودند یا زورشان نرسیده است که ممانعت کنند. این طور که تاریخ‌نگاری اسلامی نشان می‌دهد بیش از همه یهودا یکی از فرزندان یعقوب عامل این قتل بوده و بقیه را تحریک و مجاب به این کار کرده است. یهودا رئیس پرتعدادترین قبیله در بین فرزندان یعقوب می‌شود و همین قبیله هستند که وقتی در زمان حضرت یوسف به مصر کوچ می‌کنند، در آنجا گسترش پیدا می‌کنند. آن‌ها به عنوان موحدین آن دوران، توسعه پیدا می‌کنند و جمعیتشان بیشتر می‌شود و امکانات و پول بیشتری پیدا می‌کنند.

از این فاصله زمانی گذر می‌کنیم تا به حضرت موسی(ع) برسیم. ایشان وقتی وارد قصر فرعون می‌شود تا بنی‌اسرائیل را از او بگیرد و به سمت فلسطین برگرداند، در آن دوره بنی اسرائیل تحولات بسیاری را گذراندند. اولاً این که از اوج عزت به ذلت بردگی و فرومایگی اجتماعی رسیدند. سطح اجتماعیشان از آن عزتی که در زمان یوسف داشته‌اند به سطح کارگری دستگاه فرعون رسیده بود و مثل برده‌ها در بیرون شهر زندگی می‌کردند. در واقع یهودیان شهروند درجه دوم آنجا به حساب می‌آمدند. این قبائل 12گانه در آنجا هستند. وقتی حضرت موسی(ع) این‌ها را به سمت بیت‌المقدس حرکت می‌دهد، همه این قبائل همراه ایشان هستند.

پس ما اولین نشانه‌ قتل پیامبران را در یوسف می‌توانیم جستجو کنیم. نسبت به خود موسی هم هیچ تعرضی نشده است که اقدام به قتل محسوب شود. اما بعد از حضرت موسی، قتل پیامبران در میان بنی‌اسرائیل به یک عمل رایجی تبدیل شد. قرآن در زمینه قتل پیامبران بنی‌اسرائیل به عدد خاصی اشاره نکرده است. ولی‌ منابع روایی-تاریخی در این زمینه عددهای شگفت‌آوری را گفته‌اند. مثلاً در یک روز صد نبی کشته شده است. برخی از این رقم‌ها آن قدر شگفت‌آور است که باورش سخت است. اگر بخواهیم مانند قرآن از عدد و رقم صرف نظر کنیم و کلیتش را بگوییم،‌ آن قدر قتل انبیاء شاخص بوده است که بیش از همه گناهان بنی اسرائیل (چون این‌ها گناهان بسیاری مرتکب می‌شدند زنا و ربا و فساد اقتصادی در بینشان رایج بود.) باعث عذاب برای آن‌ها شد.

خدای متعال فرمود که ذلت برای این‌ها تا آخر حیاتشان ثبت شده است  و این مجازات به خاطر قتل انبیاء است. این فاصله‌ای است که بسیاری از انبیاء به دست اشراف بنی اسرائیل کشته می‌شوند. واضح‌ترین مصداق برای اقدام به قتل یک نبی، خود حضرت عیسی(ع) است که عامل اصلی به صلیب کشیده شدن و اعدامش همین بنی اسرائیل هستند. آن‌ها فشار اصلی را به دستگاه روم آوردند و اگر خدا به یک اعجازی عیسی(ع) را نجات نمی‌داد، ایشان به طور طبیعی به صلیب کشیده می‌شد و این جنایت به کارنامه سیاه بنی‌اسرائیل اضافه می‌شد. در هر صورت اقدام به قتل حضرت عیسی(ع) کاملاً روشن است.

پس قتل انبیاء مهم‌ترین سرفصل گناهانی است که بنی‌اسرائیل مرتکب شدند. تا قرن‌ها بعد از حضرت عیسی(ع) و تا قرون وسطا، یهودیان به دلیل اقدامشان نسبت به حضرت عیسی(ع) منفور مسیحیان بودند.

 

پرسش: به نظر شما تفکیک مفهوم یهود و صهیونیست را از چه زمانی و با چه توجیهی می‌توانیم آغاز کنیم و این که آیا همین دوران پس از حضرت موسی را می‌توانیم آغازی برای ایجاد صهیونیست بدانیم یا خیر؟

یک تفکیک خوبی بین مفهوم یهودیت و مفهوم بنی اسرائیل وجود دارد و می‌شود برایش شواهد و قرائن قرآنی هم پیدا کرد. من ابتدا آن تفکیکی که در قرآن به آن اشاره شده و مهم هم هست را باز می‌کنم و بعد به تفکیک بین یهودیت و صهیونیست می‌رسیم. بنی اسرائیل فرزندان یعقوب و قبائل فرزندان یعقوب هستند. یک نقطه عطف تاریخی در حد فاصل حضرت موسی(ع) تا حضرت عیسی(ع) و بعد از حضرت سلیمان در میان بنی‌اسرائیل اتفاق افتاده است. در این حد فاصل اتفاقی می‌افتد که ما بعد از آن بنی اسرائیل را به عنوان قبائل 12 گانه در طول تاریخ نمی‌بینیم و فقط قبیله یهودا است که به قدرت و ثروت برتر از طریق خیانت و حیله به برادران خودش می‌رسد. چون این قبائل 11گانه برادرانش حساب می‌شوند.

قوم بنی اسرائیل از طریق کشتار دسته‌جمعی و نسل کشی به قوم یهودا تبدیل می‌شود. این مسئله در همین فاصله بعد از حضرت سلیمان اتفاق می‌افتد. چون حضرت سلیمان نقطه وحدت این قبائل بود. یک حکومت و یک سرزمین و یک حاکمیت سیاسی داشتند. بعد از حضرت سلیمان حاکمیت دوپاره شد و به قسمت جنوبی و شمالی تقسیم شد. بخش جنوبی، سرزمین یهودیه یا یهودا شد و بخش شمالی افرائیم یا اسرائیل. آن قبائل 10 گانه‌ای که بیشتر به توحید گرایش داشتند و به انبیاء بعد از حضرت موسی گرایش داشتند در بخش شمالی زندگی می‌کردند و آن قبیله یهودا که پرتعداد هم بود و سرچشمه فرهنگ مشرکان بنی اسرائیل به حساب می‌رود، در یهودیه زندگی می‌کردند.

قبیله یهودا با خیانت بر قبائل ده‌گانه و کمک‌گیری از قدرت‌های همسایه، قبائل 10‌ گانه را قتل عام کردند. و اسباط 10 گانه از اینجای تاریخ گم می‌شوند. تقریباً همه مردان کشته می‌شوند و زن‌ها به کنیزی می‌روند. بچه‌ها هم به بردگی گرفته می‌شوند. اتفاقی که در بنی اسرائیل سابقه نداشته است. شاید بر اساس کتاب مقدس یهود بتوان کفار و مشرکین را به بردگی و کنیزی گرفت، ولی خود یهودی را نمی‌شود به بردگی و کنیزی گرفت. اما در اینجا یک بدعت عینی و عملی اتفاق می‌افتد. از اینجا بنی‌اسرائیل به یهودیت تبدیل می‌شود.

به این معنا که قبیله یهودا برتری سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بر بقیه قبائل پیدا می‌کند و فرهنگ خودش را به خاطر این برتری سیاسی تا سال‌ها بر همه آن‌ها تحمیل می‌کند. وقتی شاه یهودی گرایش‌های مشرکانه دارد، این مسئله را به قبیله‌اش تحمیل می‌کند. شاید در بین آن‌ها موحدینی هم باشند. حتی انبیائی هم ظهور کردند و چالش اصلی آن‌ها با همین شاهان یهودی بوده است. اینجا مفهوم یهودیت از بنی اسرائیل جدا می‌شود. بنی اسرائیل همان قبائل فرزندان حضرت یعقوب هستند.

یهودیت‌ آن فرهنگ مادی، مشرکانه و ضد انبیاء است که انبیاء برای اصلاح آن‌ها قیام می‌کردند. در واقع اصلاح‌گران امت بنی‌ اسرائیل انبیائی بودند که علیه شاهان یهودی و اشرافیت یهودی و فرهنگ جاهلی یهودی قیام می‌کردند و غالباً هم کشته می‌شدند. در بعضی از حوزه‌ها موفق می‌شدند اما در بعضی از حوزه‌ها موفق نمی‌شدند. قرآن شواهد و قرائن زیادی دارد تا این تحلیل را تأیید کند. قرآن بعضاً نسبت به بنی اسرائیل تمجید‌هایی هم می‌کند. آن تمجیدها را می‌توان به کلیت بنی اسرائیل گرفت که فرزندان یعقوب هستند و پیروان قبیله یوسف بودند.

قرآن آن‌ها را تمجید می‌کند و می‌گوید: «فضلناهم علی العالمین». آن آیه‌ای که ما برای آخرالزمان می‌خوانیم که زمین بالاخره به کسانی ارث می‌رسد که بندگان ما هستند، در ادامه تفضیل بنی اسرائیل در همان آیه آمده است. در هر صورت مواردی داریم که خدا بنی اسرائیل را تمجید کرده است یا آن‌ها را بر دیگران تفضیل داده است. اما قرآن به یهودیت هیچ روی خوشی نشان نداده است. شاید بشود برای این تحلیل از قرآن هم تأییدی داشته باشیم.

اما مفهوم صهیونیست و یهودیت می‌تواند اشاره به آن آرمان‌های مرتبط با زمین مقدس و موعود منجی و آرمان صهیون‌گری و موعودگرایی باشد. چون همه یهودیان حتی در دوره‌های بعدی، این آرمان‌ها را نداشته‌اند. صهیونیست به عنوان یک جنبش، مربوط به قرن نوزدهم است. صهیونیسم به عنوان یک رژیم مربوط به قرن بیستم است. اما رگه‌های آرمان‌های صهیونیستی خیلی زودتر وجود داشته است. هر جا که یهودیت به یک ذلتی دچار می‌شد (مثلاً‌ تحت سیطره یک دولت دیگری قرار می‌گرفتند یا به بردگی گرفته می‌شدند و یا تبعید می‌شدند) این رگه‌های موعودگرایی تقویت می‌شد که این عرض و سرزمین مقدسی است و موعود و منجی می‌آید و یهود را نجات می‌شود و شاه عالمین می‌شود و بر همه دنیا سیطره پیدا می‌کند و یهود به خاطر آن شاه به اوج عزت می‌رسند.

بعد از حضرت عیسی در دوره جنگ‌های صلیبی این آرمان‌ها شدت گرفت. یکی از عوامل شکل‌گیری ادامه جنگ‌های صلیبی که 200 سال به طول انجامید، همین آرمان‌های موعودگرایانه و سرزمین مقدسی است که به آن جامعه تزریق می‌شد که آمادگی داشت به سمت غرب دنیای اسلام و شرق اروپا حمله کند. البته ما می‌توانیم بگوییم که این نوع آرمان‌ها در همه جوامع و فرقه‌های یهودی وجود نداشت. این گرایش‌ها در یک بخشی از یهود وجود داشت که آن بخش توانست در قرن نوزدهم خودش را به یک کانون‌های قدرت در اروپا نزدیک‌تر کند و از این نزدیک‌تر شدن توانست یک رژیمی را برای جنبش خودش در قلب دنیای اسلام یعنی فلسطین تأسیس کند و به رژیم صهیونیستی به عنوان نظام سیاسی برسد. حتی تا اواخر قرن نوزدهم ما جنبش سیاسی- اجتماعی صهیونیست به این معنا نداشته‌ایم. ما می‌توانیم که رگه‌هایی از صهیونیسم را در قبل هم پیدا کنیم، اما جنبش اصلی از اواخر قرن نوزدهم شروع شد.

 

پرسش: شما گفتید یکسری رگه‌های صهیونیست از قبل بوده است. از نظر تاریخ اسلام و پیش از تاریخ اسلام، صهیونیست به عنوان دشمن اسلام مطرح بوده‌ است. می‌خواستم بپرسم که دشمنی یهود علیه اسلام پیش از آغاز بعثت پیامبر را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در اینجا یک معضل وجود دارد و آن هم بحث تاریخ‌نگاری است. این بخش در تاریخ خوب باز نشده است. درباره حدفاصل بعد از حضرت عیسی(ع) تا دوران اسلام، منابع تاریخی خوبی وجود ندارد. دوران قبل از بعثت و شدیدتر از آن قبل از تولد پیامبر، دوره‌ای است که فقر تاریخی داریم یا اگر هم تاریخ‌نگار داریم، فقر تحقیق در تاریخ داریم و این یک معضل است. همین مشکل باعث می‌شود که دست ما در تحلیل‌ها باز نباشد. گاهی وقت‌ها شواهد روایی ولو اخبار ضعیف، یک گمانه‌ زنی‌هایی را ایجاد می‌کند، اما این که بخواهم به طور صد در صد مطلبی را عرض کنم، کمی سخت است.

بعضی از محققین شواهدی را ارائه داده‌اند که پیامبر قبل از به دنیا آمدن مورد توجه گروهی از یهودیان و هدف ترور آن‌ها بوده‌ است. چگونه می‌شود کسی قبل از این که به دنیا بیاید، هدف ترور باشد؟  می‌توان از طریق ترور پدران یک شخص، او را قبل از تولد ترور کرد. این در صورتی اتفاق می‌افتد که تبار آن شخص را کاملاً ‌بشناسید. برخی از محققین ادعا می‌کنند که گروهی از یهودی‌های دنیاطلب به هدف ترور پیامبر(یعنی پدرانشان و بعد خودشان) به سمت حجاز کوچ کردند و در حجاز ساکن شدند. به خاطر اطلاعات و اخباری که از دوران آخرالزمان به این‌ها رسیده بود، به منطقه حجاز کوچ کردند. طبق آن اخبار می‌دانستند که کدام شجره است که پیامبر خاتم در آن ظهور می‌کند و آن شجره بنی‌اسماعیل است که در مقابل شجره بنی‌اسرائیل قرار می‌گیرد.

یعنی فرزندان اسماعیل که در زمان حیات حضرت ابراهیم و به دست حضرت ابراهیم کوچ کرده و به حجاز آمده و در مکه ساکن شده بودند. یهودیان می‌دانستند که از این تبار، پیامبر آخر به دنیا می‌آید. بعضی از محققین ادعا می‌کنند که حتی در مواردی هم این ترور صورت گرفته است. مثلاً در مورد حضرت عبدالله پدر پیامبر ادعا می‌کنند که علت وفات ایشان ترور بوده است و ایشان به مرگ طبیعی از دنیا نرفته است. شواهدی هم می‌آورند. شاید من زیاد روی این مسئله کار نکرده‌ام و شاید آن شواهد من را قانع نکرده است.

من زیاد روی این موضوع اصرار نمی‌کنم که حتماً ترور بوده است، ولی می‌توانیم این را از عملکرد بعدیشان کشف کنیم. بعد از این که پیامبر دعوت خود را علنی کرد و حکومتی تشکیل داد، از عملکرد بعدی یهودیان می‌توانیم کشف کنیم که حداقل گروهی در میان اشراف یهودی وجود داشتند که با اصل دعوت به توحید و اصل فرهنگ نبوی مشکل داشتند. می‌دانستند که آخرین پرچم انبیاء‌ به دست این نبی است و تعصبات قبیله‌ای، حسادت به بنی اسماعیل، همه این انگیزه‌ها می‌تواند جمع شود تا واقعاً یک ترور را رقم بزند.

بنابراین می‌توانیم یک تحلیل روانشناسانه‌ای از قوم یهود داشته باشیم که حسادتشان به بنی اسرائیل و تعصبات قومی و در عین حال چالش اصلی آن‌ها با فرهنگ الهی و توحیدی می‌تواند یک ترور را رقم بزند. این‌ها نمونه‌هایی است که قبل از بعثت یا حتی قبل از تولد پیامبر ایجاد مشکل کرده است.

 

پرسش: جنایت و توطئه یهود علیه اسلام در قبل از دوران بعثت را چگونه تحلیل می‌کنید و یهودیان از کجا این اطلاعات را کسب کردند و انگیزه آن‌ها چه بوده است؟

منبعشان عموماً کتبی بوده که به دست علمای یهود رسیده بود. بخشی از این اطلاعات از طریق انبیاء به دستشان رسیده و بخشی پیشگویی‌هایی است که با همین اسم در تاریخ گفته شده است. البته واژه پیشگویی واژه مشترک اخبار غیبی انبیاء و پیشگویی ساحران و کهنه یهود بوده است. ولی کهانت یهودی به اضافه اخباری که از انبیاء به دستشان رسیده بود، اخباری که نشان می‌داد پیامبر خاتم از کدام تبار است، در کدام قبیله و تیره است و پدرانش چه کسانی هستند و چه خصوصیات جسمانی و اخلاقی دارد، چه رویدادهایی قبل از تولدش به وقوع می‌پیوندد، باعث شده بود که یهودیان به اطلاعات مربوط به پیامبر(ص) دسترسی داشته باشند.

همان طور که در این پیش‌گویی‌ها از آمدن عیسی خبر داده شده بود. اساساً هر کدام از پیامبران بشارت‌دهنده بعدی بودند و همچنین بشارت‌دهنده پیامبر خاتم. موسی مبشر به عیسی و پیامبر خاتم بود. همین طور عیسی به پیامبر بعد از خودش بشارت داده بود. این ویژگی‌ها در دست احبار و علمای یهود بوده است و همه علمای یهود هم از این دانسته‌هایشان سوءاستفاده نکردند. به خاطر این که قرآن اشاره می‌کند بخشی از آن‌ها به پیامبری که آمد، کفر ورزیدند و بخشی هم ایمان آوردند.

یعنی این طور نبود که علما و مردم یهود همه به مبارزه و مخالفت با پیامبر اقدام کنند. همان طور که قرآن می‌گوید یهود به دو بخش تقسیم شدند؛ بخشی که ایمان آوردند و بخشی که ایمان نیاوردند و آنچه را که می‌دانستند کتمان کردند. به غیر از آنچه که در دست یهودیان بوده است در شاخه‌های دیگر هم این بشارت‌ها موجود بوده است. مثلاً در بین اهل کتاب از مسیحی‌ها، آن‌ها هم بشارت‌های بسیاری نسبت به پیامبر خاتم داشتند و به خاطر ایمانی که به مسیح داشتند، منتظر بودند که پیامبر آخرالزمانی که عیسی به آن بشارت داده بود، بیاید و به او ایمان آوردند.

به همین دلیل خدا وقتی می‌خواهد در مورد اهل کتاب به مؤمنین گزارش دهد، بدانید که مسیحی‌ها بیشتر دلشان با شما نرم است. اما آن‌هایی که سرسختی و دشمنی بیشتری با شما دارند، یهودی‌ها هستند. پس  یکی از منابع اطلاعاتی یهود می‌تواند آثاری باشد که در دست مسیحی‌ها بوده است.

 

پرسش: می‌بینیم که در تاریخ بعد از آغاز بعثت، دشمنی یهود وارد مرحله جدیدی می‌شود. می‌خواستم بدانم که جنایت صهیونیستی یهودیان در این دوران به چه شکلی بوده است؟

در واقع دشمن شناسی قرآنی به همین دوره معطوف شده است. بخش قابل توجهی از آیات قرآن و در یک سوم قرآن، به دشمن شناسی قرآنی اختصاص پیدا کرده است. موضوع اصلی حکومت نبوی است. یعنی یک حکومت مبتنی بر دین و معنویت، حکومتی که در آن عدالت اجتماعی و اقتصادی و فکری اجرا می‌شود و توحید در آن اصل است و آنجا فرهنگ جاهلی چه فرهنگ جاهلی عربی و چه فرهنگ جاهلی اهل کتاب نفی می‌شود. یعنی جاهلیت در آنجا فقط به معنای فرهنگ بادیه نشینی نیست.

جاهلیت نقطه مقابل روشن‌بینی الهی و توحیدی است. اهل کتاب خود را باسواد می‌دانستند و بادیه نشین و اهل حجاز را بی‌سواد. فرهنگ الهی هم جاهلیت عرب بادیه نشین را نفی کرد و هم جاهلیت عرب اشرافی و اهل کتاب اشرافی را نفی کرد. این نفی جاهلیت و نفی طاغوت نتیجه‌اش یک مبارزه تمام عیار بین جریان حق و جریان باطل است. در آن دوران جریان باطل به چند دسته تقسیم می‌شود. یک دسته قابل توجه همین اشراف یهودی و علمای یهودی هستند. شاید حتی در بعضی از جنبه‌ها بتوانیم این دسته را در اولین ردیف قرار دهیم. یعنی بتوانیم بگوییم مهم‌ترین و تأثیرگذارترین دشمنی با اسلام و مهم‌ترین جریانی که با اسلام دشمنی می‌کرد، همین یهودیت منحرف است.

یهودیت منحرف انواع و اقسام دشمنی‌ها و کارشکنی‌ها را داشتند. از وقتی که حکومت در مدینه تشکیل می‌شود و دین می‌خواهد مدیریت دنیا و زندگی و شئونات مردم آن منطقه را به عهده بگیرد، کارشکنی‌ها اوج می‌گیرد. این کارشکنی‌ها با جنگ‌هایی است که گاهی مستقیماً یهود‌ی‌ها عاملش بودند و گاهی اوقات با پشتیبانی و تجهیز و تحریک دیگران با پیامبر می‌جنگیدند. از طرف دیگر این کارشکنی‌ها فقط به موارد نظامی محدود نمی‌شد. بلکه یهودیان کارشکنی‌های اقتصادی هم برای مسلمین ایجاد کردند. تا قبل از این که پیامبر به مدینه هجرت کند، منابع تجاری و اقتصادی در شهر مدینه در دست یهودیان منطقه است.

وقتی مسلمین به آنجا مهاجرت کردند و وارد جامعه‌ای شدند که ارکان اقتصادی آن در دست یهودی‌ها بود، یهودی‌ها با انواع و اقسام امکاناتی که داشتند برای پیامبر کارشکنی کردند مهم‌ترین کارشکنی و مخالفتی که یهود به جهت تأثیرات روی مردم و جامعه اسلامی کرد، مقوله فرهنگی بود. یعنی از طریق تردید افکنی، ایجاد و تزلزل در دل مؤمنین و ایجاد شبهه در آنچه که پیامبر می‌گوید برای پیامبر چالش ایجاد می‌‌کردند. کارشکنی یهود شامل مسائل فرهنگی و اقتصادی و نظامی و امنیتی می‌شود. پیامبر در بیرون از شهر با مشرکان در حال جنگ است و از درون هم به ایشان خیانت  و عهدشکنی می‌شود.

چون پیامبر با یهود عهدی بسته بود تا از پشت به ساکنین داخل مدینه خنجر نزنند و این عهدشکنی رخ می‌دهد و پیامبر مجبور می‌شود این‌ها را از سرزمین‌هایشان اخراج کند. آن قدر این عهدشکنی‌ها ادامه پیدا می‌کند که پیامبر مجبور می‌شود در سه مرحله یهودیان را از سرزمین خود اخراج کند. خیبر آخرین جایی است که پیامبر آنجا را هم تسخیر می‌کند و افرادی که لازم است را می‌کشد و بقیه با شرط پرداخت جزیه عهد می‌کنند که در شمشیرشان را علیه اسلام زمین بگذارند در اینجا زندگی کنند و جزیه‌شان را هم پرداخت کنند. عامل جنگ با یهودیان همین عهدشکنی آن‌ها بوده است.

ادامه دارد...

برشی از یک کتاب | جعل حدیث در جهت منافع یهود

نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) مسلمانان را از پیگیری رفتارهای نادرست یهودیان بر حذر می‌داشت.(3) مخالفت‌های رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در احکام با یهودیان و اصرار بر علنی کردن جنبه مخالفت، آن‌چنان زیاد شده بود که صدای یهودیان را نیز درآورده بود!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ جبهه باطل پس از رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بخش فرهنگی رفتارها و اقدامات متعددی را انجام داد.

 

جعل حدیث در جهت منافع یهود

با مراجعه به احادیث رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در منابع غیر شیعی به حجم گسترده‌ای از روایات بر می‌خوریم که بر اساس آن‌ها رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اصرار ویژه‌ای بر مخالفت با یهودیان دارند.

بر اساس این دسته از روایات رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ضمن بیان حکم فقهی، اصرار دارد بر جنبه مخالفت آن با احکام یهود تصریح کنند!(1) آن حضرت از تشابه به یهود و نصارا نهی می‌فرمود.(2)

همچنین مسلمانان را از پیگیری رفتارهای نادرست یهودیان بر حذر می‌داشت.(3) مخالفت‌های رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در احکام با یهودیان و اصرار بر علنی کردن جنبه مخالفت، آن‌چنان زیاد شده بود که صدای یهودیان را نیز درآورده بود!

به‌گونه‌ای که می‌گفتند گویا این مرد کمر همت بسته در هر مسئله‌ای با ما مخالفت کند!(4) ولی متأسفانه با وجود تمامی این اصرارها و تصریح‌ها باز شاهد آن هستیم که این جریان تلاش گسترده‌ای برای بازگرداندن آبروی رفته به روی یهودیان دارد!

نکته بسیار مهم و قابل تأمل این‌که این جریان که پایه‌گذار قانون منع حدیث است، هر جا لازم می‌دانست به احادیث خود ساخته استناد می‌کرد و شیطنت‌های خود را رنگ دینی می‌داد.

 

الف: تلاش برای برتری بخشی به آیین یهود

 

1 - جایگاه برتر حضرت موسی(علیه‌السلام)

یکی از نمونه‌های بارز فعالیت نیروهای جریان باطل در راستای قداست بخشی و بالا بردن جایگاه دین یهود در میان مسلمانان جعل حدیثی درباره برتری مقام حضرت موسی(علیه‌السلام) نسبت به رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است.

از ابوهریره نقل شده: دو نفر یکی مسلمان و دیگری یهود با هم درگیر شدند. مسلمان می‌گفت به آن‌که محمد صلی الله علیه و آله را بر تمامی مخلوقاتش برگزید، سوگند. یهودی هم می‌گفت به آنکه موسی(علیه‌السلام) را بر تمامی مخلوقاتش برگزید، سوگند. مسلمان، یهودی را کتک زد.

یهودی شکایت به رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برد. رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ضارب را طلبید و پس از شنیدن توضیحات او گفت: مرا بر موسی برتری ندهید، چرا که پس از این‌که برای بار نخست در صور دمیده می‌شود من نیز از خود بی خود می‌شوم، ولی زودتر از دیگران به خود می‌آیم و موسی(علیه‌السلام) را می‌بینم که در کنار عرش الهی ایستاده است، نمی‌دانم او پیش از من به هوش آمده یا اصلاً نفخ صور در او اثری نداشته است.(5)

 

2 - جایگاه بیت‌المقدس

درباره قداست بیت‌المقدس و سرزمین شام روایات فراوانی در منابع غیر شیعی می‌توان یافت. در این‌که بیت‌المقدس از اماکن محترم اسلامی به شمار می‌آید، بحثی نیست. برای اثبات این نکته همین بس که در قرآن از این منطقه به «الارض المقدسه»(6) یاد شده است و مسجد الاقصی، در مسیر اسراء و معراج رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار داشت.

ولی مسئله اینجاست که در برخی منابع غیر شیعی نگاهی ویژه را به این منطقه شاهدیم که جز با نگاه افراطی و اسرائیلی سازگار نیست. به عنوان نمونه در روایتی که از زبان رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) جعل شده، بیت‌المقدس به عنوان سرزمین حشر و نشر مردم معرفی گردید.

از رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گزارش شده که درباره بیت‌المقدس فرمودند «اینجا سرزمین حشر و نشر مردم است به آنجا بروید و نماز بخوانید که نماز در آن مکان معادل هزار نماز در جاهای دیگر است.» و حضرت سفارش فرموده «هر که نمی‌تواند به بیت‌المقدس برود روغن زیتون به آن جا هدیه کند تا در چراغ‌های آن مکان استفاده شود، این کار معادل نماز خواندن در آنجاست.»(7)

در گزارشی دیگر نیز رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) سفارش به نماز در بیت‌المقدس فرمود و خبر داد روزگاری خواهد آمد که اندازه جای یک کمان از فضای پیرامون بیت‌المقدس از تمامی دنیا برتر و بهتر خواهد بود!(8) این تعریف و تمجیدها در سطحی وسیع‌تر شامل شام نیز می‌شود.

کعب الاحبار اصرار داشت در تورات چنین آمده است که حکومت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در شام تشکیل خواهد شد.(9) برخی از بزرگان صحابه هم شام را به عنوان محل سکونت ابدال(10) و نیز جماعتی که بدون حساب و کتاب به بهشت می‌روند(11) معرفی کرده‌اند!

همچنین ادعا شده قرآن در شام هم نازل شد!(12) حتی بر اساس گزارشی حرکت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به سمت تبوک به خاطر تعریف یهودیان از سرزمین شام به عنوان سرزمین انبیا بود!!(13)

متأسفانه رفتار برخی از صحابه تأثیر مستقیم در قداست بخشی به شام و افراط در اهمیت بیت‌المقدس دارد. ظاهراً اقدام عملی در قداست بخشی افراطی به بیت‌المقدس را از همان اولین روزها پس از شهادت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شاهد هستیم.

آنجا که بر اساس گزارشی عجیب پس از شهادت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) مهاجران تصمیم داشتند جنازه حضرت را برای دفن به مکه منتقل کنند و انصار اصرار داشتند جنازه در مدینه بماند و گروهی دیگر می‌خواستند او را به بیت‌المقدس که آرامگاه انبیا الهی است منتقل کنند!(14)

 

3 - پناه بردن به گزارش‌های یهودی به جای احادیث نبوی

در تاریخ، موارد متعددی را می‌توان مشاهده کرد که برخی از اصحاب نامدار پیامبر، به گزارش‌های یهودیان به جای احادیث نبوی پناه می‌بردند.

نمونه نخست: یکی از اصحاب از مرد یهودی پس از آن که از راستگویی او مطمئن شد، درباره دجال پرسید و پاسخ شنید «به خدای یهود سوگند! زاده مریم او را در منطقه لد خواهد کشت.»(15) این در حالی است که در این زمینه روایات متعدد و معتبری از رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در دست است که آن‌ها را در کتب مختلف دسته اول منابع غیر شیعی می‌توان یافت.

نمونه دوم: گروهی از یهودیان برای وی این‌گونه گزارش کردند: جماعتی از بنی‌اسرائیل دچار وبا و مجبور به کوچ اجباری از سرزمینشان شدند، ولی خداوند آن‌ها را میراند و سایر بنی‌اسرائیل بر مزار آن‌ها دیواری کشیدند پس از آنکه استخوان‌های آن‌ها پوسید، خداوند حزقیل نبی را فرستاد و به دعای او، آن‌ها زنده شدند.(16)

حال آنکه اصل این ماجرا در قرآن(17) نیز آمده است و گزارش یهودیان، نکته خاص و جالب توجهی نیست که این صحابی بخواهند به آن اعتماد کند.

نمونه سوم: از اقرع، اذان‌گو نقل است «به سفارش یکی از صحابه به دنبال اسقف رفتم و اسقف برای او همچنین گفت: جانشین خلیفه فعلی، جانشین خوبی است، ولی نزدیکانش را جلو می‌اندازد. وی سه بار گفت: خدا به این صحابی رحم کند!! بعد پرسید: حاکم پس از او چگونه است؟ گفت: آهنی تیز می‌بینم. وی دست بر سر گذاشت و سه بار گفت: واویلا! اسقف گفت: او مرد خوبی است، ولی وقتی به حکومت می‌رسد که شمشیرها کشیده و خون‌ها ریخته شده است.(18)

ظاهراً برای توجیه چنین مراجعه‌هایی به اهل کتاب، در منابع غیر شیعی شاهد مراجعه‌های عجیب و غریب برخی از اصحاب سرشناس رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به اهل کتاب هستیم! نمونه این مراجعه‌ها را می‌توان در پرسش نامأنوس ابن عباس از یکی از بزرگان یهود منطقه تیماء مشاهده کرد!(19)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(استاد مهدی طائب)، انتشارات شهید کاظمی، چاپ اول، بهار 98، صص 68، 69، 76، 77، 78 و 79

پی نوشت؛

1 فهرستی از نمونه‌های اصرار رسول‌الله(ص) بر مخالفت با یهودیان در بخش سوم ذکر خواهیم کرد.

2 سنن ترمذی، ج4، ص159و160

3 تفسیر ابن ابی حاتم، ج11، ص45

4 مسلم، ج1، ص169

5 بخاری، ج3، ص88 و ج4، ص132و133

6 مائده، 21

7 مسند احمد، ج6، ص463

8 تاریخ مدینه دمشق، ج1، ص175

9 سنن درامی، ج1، ص5

10 تاریخ مدینه دمشق، ج1، ص295

11 مسند احمد، ج1، ص19

12- المعجم الکبیر، ج8، ص171

13 دلائل النبوه بیهقی، ج5، ص254

14 الملل و النحل، ج1، ص23

15 المصنف عبدالرزاق، ج11، ص398

16 المحرر الوجیز ابن عطیه، ج1، ص327

17 بقره، 259

18 تاریخ المدینه، ج3، ص179

19 تفسیر ثعلبی، ج4، ص173

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.