پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

پرسش از استاد | شورش عبدالله‌بن‌زبیر

پرسش شما: چرا شورش عبدالله بن زبیر مورد تمایل مردم قرار گرفت؟

 

پاسخ استاد: پس از واقعه عاشورا، عبدالله‌بن‌زبیر در مکه شورش کرد؛ چون شهر مکه متزلزل شده بود. این به‌خاطر این بود که کوفه بحران‌زده شده بود و تمام فکر عبیدالله این بود که کوفه را سرکوب کند؛ لذا نمی‌توانست به مکه کمک کند.

اصولاً مکه شهر سیاسی نیست و مردم به آن شهر می‌آیند و می‌روند. کافی است در مکه یک نفر گروهی را جمع و آن شهر را تسخیر کند و چون شهر امن است، کسی نمی‌تواند به دیگری چیزی بگوید.

عبدالله‌بن‌زبیر همان موقعی که می‌خواستند برای یزید از او بیعت بگیرند، همراه امام حسین(ع) به مکه رفت. وقتی یزید درگیر حادثه عاشورا شد، از عبدالله غافل شده بود و یا اگر هم غافل نشده بود، فعلا نمی‌توانست کاری انجام دهد.

بعد از واقعه عاشورا، یزید نمی‌توانست امور را سر و سامان بدهد؛ چون با شوک واردشده به شام از یک طرف و اوضاع بحرانی کوفه از طرف دیگر و گزارش‌هایی که از مدینه می‌رسید از طرف سوم، نتوانست بر اوضاع مکه مسلط شود؛ لذا عبدالله‌بن‌زبیر فرصت را غنیمت شمرد و در مکه اعلان مخالفت کرد و وقتی گفت یزید لیاقت ندارد، همه قبول کردند.

عبدالله‌بن‌زبیر ابتدا به مردم گفت: آیا ندیدید یزید چه آدم خبیثی است؟! آیا ندیدید که حسین‌بن‌علی(ع) را کشت؟! به‌واسطه آن جریانی که امام حسین(ع) ایجاد کرده بود، همه حرف او را قبول کردند. عبدالله هم آن‌ها را به بیعت‌شکنی دعوت کرد و سپس گفت: حالا که بیعت شکستید، از این به بعد، من حاکم شما هستم.

عبدالله فرزند زبیر یکی از اعضای شورای شش‌نفره‌ای بود که عمر تعیین کرده بود. به‌اعتبار همین جایگاهی که عمر به پدرش داده بود، برای خودش جایگاهی باز کرد. از طرف دیگر، عبدالله با عایشه فامیل بود و در جنگ جمل هم با او همکاری کرده بود.

بنابراین کسانی که به خلیفه اول و دوم متمایل بودند، به عبدالله هم خیلی تمایل داشتند؛ لذا به‌محض اینکه اعلام موجودیت کرد، دور او جمع شدند.

منبع: جلسه پنجاه و ششم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/10/15)

گزارش | علت به غار رفتن پیامبر(ص)

فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر اکرم(ص) مأمور شدند که به مدینه هجرت کنند. آن حضرت مجبور بود که برای خروج از مکه، نیمه‌شب اقدام به فرار کند. زمانی که از منزل بیرون آمدند، با یکی از اصحاب مواجه شدند. انسان به تنهایی، راحت‌تر می‌تواند از دست دشمن بیرون برود، تا این‌که بخواهد به همراه فرد دیگر فرار کند، زیرا در حالتی که شخص، به تنهایی از دشمن فرار می‌کند، ابتکار عمل در دست خودش است، اما وقتی دو نفر می‌شوند، دیگر ابتکار عمل، دست خود فرد نیست. بر این اساس، پیامبر اکرم(ص) قطعا نمی‌خواست کسی را همراه خودش ببرد.

 

علت به غار رفتن پیامبر(ص)

این‌جا جای این پرسش است که چرا پیامبر اسلام(ص) به غار رفتند؟ آیا رفتن ایشان به آن غار، برای رد گم کردن بود؟ آیا برای این بود که مشرکین دچار اشتباه شوند و نتوانند ایشان را تعقیب کنند؟ اگر علتش این بود، باید گفت: تیر آن حضرت به هدف نخورد، چون مشرکین جای ایشان را پیدا کردند و تا جلو غار هم آمدند؛ هر چند خدای متعال به این طریق که عنکبوتی بیاید و دهانه غار را ببندد و کبوتری هم آن‌جا لانه کند، ایشان را نجات داد. پس معلوم می‌شود که رفتن پیامبر(ص) به غار، به دلیل مذکور نبوده است؛ یعنی در طرح اولیه، این مسأله مطرح نبوده است که ایشان به آن‌جا بروند. طرح اولیه این بود که آن حضرت، مستقیم به مدینه بروند؛ که در این صورت، مشرکین هم نمی‌توانستند ایشان را پیدا کنند. پس معلوم می‌شود اتفاقی افتاده بود که آن حضرت، رفتن به این نقطه(غار) را انتخاب کردند. حال باید دید آن اتفاق، چه بوده است؟‌

اتفاقی که باعث شد پیامبر(ص) به غار بروند، دیدن یکی از اصحاب در بین راه بود. اگر آن حضرت این فرد را همراه خودشان نمی‌بردند، قضیه فاش می‌شد.

این حادثه، یک حادثه طبیعی نبود که پیامبر اسلام(ص) روز روشن بروند و در راه، کسی را ببینند؛ این حادثه، نیمه‌شب اتفاق افتاد. شهر مکه هم مانند شهرهای امروز نبوده است که چراغ و لامپ داشته باشد، بلکه همه جا تاریک بود و به غیر از نگهبانان، کسی در تاریکی شب نمی‌ماند. کافی بود که پیامبر(ص) از مکه بیرون بیایند تا بتوانند مستقیماً به مدینه بروند، در حالی که ایشان سه روز در مکه بودند. چرا ایشان در مکه ماندند؟ چون این فرد را دیدند که در جلو راهشان ایستاده بود. اگر پیامبر(ص) به آن شخص می‌گفتند که به دنبال من نیا، او می‌رفت و همه را از رفتن آن حضرت خبردار می‌کرد.

جریان رفتن پیامبر اسلام(ص) به غار، با مسائل بعد از وفات ایشان، ارتباط محکمی دارد. فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد. او هم به دنبال کسب این موقعیت بود و در مکه هم در این باره موفق بود، طوری که در آن شهر، همه او را قبول داشتند؛ اما در مدینه هیچ کس این فرد را نمی‌شناخت. اهالی مدینه فقط اسم پیامبر(ص) را شنیده‌ بودند که 5 سال هم منتظر او بودند. جایی که قرار بود پیامبر(ص) آن‌جا به قدرت برسند، مدینه بود؛ بنابراین بایستی انصار، شخص همراه آن حضرت را نفر دوم اسلام می‌شناختند، تا او در آینده بتواند موفقیت کسب کند.

طبق قرار قبلی، اهالی مدینه در منطقه قبا، منتظر آمدن پیامبر(ص) بودند و آن مکان، بهترین جایی بود که نفر دوم اسلام شناخته شود.

اگر پیامبر اکرم(ص) آن شخص را که در راه دیدند، با خود نمی‌بردند، او فرار آن حضرت را افشا می‌کرد؛ اگر هم به همراه ایشان به مدینه می‌رفت، به هدفش می‌رسید. همین امر سبب ‌شد که پیامبر اسلام(ص)، مسیر را عوض کرده و به غار بروند. ایشان سه روز در آن‌جا ‌ماندند. از آن طرف، افرادی که در قبا جمع شده بودند، موقعی که آمدن پیامبر(ص) به تأخیر افتاد، برنامه استقبال را منتفی کردند.

 

مراد از همراه پیامبر(ص) در آیه سوره توبه

ادله قرآنی بر این‌که شخص همراه پیامبر(ص)، فرد مشهوری بود، گفته ما را تأیید می‌کند. توضیح این‌که: آیه‌ای که در سوره توبه به جریان مذکور اشاره می‌کند این است: «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَی وَکَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ »(توبه/40).

اگر شخص همراه پیامبر(ص) فرد مشهوری نبود، هنگام نزول آیه، مسلمانان از آن حضرت سؤال می‌کردند: این فردی که با شما بوده است، چه کسی است؟ از عدم سؤال مردم، معلوم می‌شود که درباره فرد همراه پیامبر(ص) خیلی تبلیغ شده بود. شبیه این سخن، در جریان مسجد خیف روی داد. در آن مسجد، پیامبر اکرم(ص) فرمودند: من به زودی از بین شما رخت سفر می‌بندم. زمانی که ایشان این خبر را دادند، بین مردم هیچ سؤالی ایجاد نشد که بپرسند: فرد جانشین شما چه کسی خواهد بود؟ درست است که آن حضرت به صورت عمومی فرموده بودند: «انی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتی اهل بیتی»، ولی «اهل‌ بیت»، یک عبارت عام است. جایی از تاریخ نیامده است که پیامبر اسلام(ص) در مسجد خیف به صورت مصداقی به جانشین بعد از خود، اشاره کند. یا هر چه را که در تاریخ بوده است، از بین برده‌اند که هیچ بعید نیست؛ و یا اصلاً سؤالی نبوده است. اگر ما فرض دوم را بپذیریم، این سؤال پیش می‌آید که چرا کسی از پیامبر(ص)، درباره جانشین بعد از ایشان سؤال نکرد؟ مسلمانان مخاطب پیامبر(ص)، افراد سیاسی و تربیت شده آن حضرت بودند، و نمی‌شود سؤال نکردن آن‌ها را بر غیر سیاسی بودن حمل کرد. پس نپرسیدن‌شان دلیل بر این است که مسأله برای آن‌ها حل بود.

بزرگ‌ترین ابزار تبیلغی فرد همراه پیامبر(ص)، یار غار بودن او برای آن حضرت بود. در این باره، باید به محتوای آیه دقت کرد. چرا قرآن، ضمیر را در «أَخْرَجَهُ» به پیامبر(ص) برگرداند، ولی بعد گفت: این‌ها دو نفر بودند؟ دو نفر بودند، ولی اخراجی یک نفر از آن‌ها بود!

مسلمانان در آن روز، دو دسته بودند. دسته اول، کسانی بودند که شکنجه می‌شدند و فرار می‌کردند. دسته دوم هم افرادی بودند که حامی داشتند. دسته سومی نبود که حامی نداشته باشند و شکنجه هم نشوند. در مورد علی بن ابی‌طالب(ع) هم باید گفت: اولاً کسی حریف آن حضرت نمی‌شد که بتواند به ایشان آزاری برساند؛ و ثانیاً ایشان حمایت ابوطالب را داشت.

 

تأمل در آیه سوره توبه

می‌خواهیم کمی بیشتر در آیه سوره توبه تأمل کنیم. این آیه در اواخر دوران رسالت پیامبر اسلام(ص)، و زمانی که اوضاع مسلمانان سامان یافته بود، نازل شده است. در این برهه، بعضی از مسلمین، برای شرکت در جنگ‌ها تمایلی نداشتند. این آیه نازل شد و خداوند فرمود: این‌که من می‌گویم به پیامبر(ص) کمک کنید، برای این نیست که او به شما نیاز دارد؛ من در جایی به او کمک کردم که هیچ کس نبود. آیه به موردی اشاره می‌کند که اولا به غیر از خداوند کسی نبود که به پیامبر(ص) یاری رساند؛ ثانیا همه دشمنان آن حضرت حضور داشتند. پس مسلما در چنین جایی شکست قطعی بود، در حالی که خداوند مانع شکست ایشان شد. اشاره خداوند در این آیه به قضیه غار است: «إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ». همان صحابی مشهور بود که در غار، همراه پیامبر(ص) حضور داشت. او می‌توانست آن‌جا یاور آن حضرت باشد، اما خداوند او را به عنوان حامی در آن برهه معرفی نکرده است.

در قسمتی از آیه، اخراج‌کنندگان را «کفار» معرفی می‌کند: «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا»، در حالی که کسانی که برای یافتن پیامبر(ص) جلو غار جمع شده بودند، مشرکان بودند. البته درست است که مشرکان هم جزء کفار محسوب می‌شدند، اما از این‌که آیه شریفه به جای تعبیر «الذین أشرکوا»، عبارت «الذین کفروا» را به کار برده است، می‌توان استفاده نمود که علاوه بر مشرکان، فرد یا افراد دیگری نیز که از زمره کفار محسوب می‌شدند، آن‌جا حضور داشته‌اند. از طرفی چون قرآن کریم، اشد دشمنان مؤمنین را یهود و مشرکان معرفی می‌کند(لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ. مائده/82) پس لابد در این برهه هم، علاوه بر مشرکان، یهود نیز حضور داشته ‌است، چرا که خداوند می‌خواهد نصرت خودش را در مرحله‌ای یادآوری کند که سرسخت‌ترین دشمنان(یهود و مشرکان) همزمان حضور داشته‌اند.

حال این سؤال مطرح می‌شود که حضور مشرکان در اطراف غار، واضح و مشخص بود؛ اما یهودی‌ها کجا بودند؟ جواب این است که همان مصاحب و کنار دستی، نماینده یهود بود. به اعتقاد ما، دلیلی قوی‌تر از این، برای حضور یهود برای مقابله با پیامبر(ص) نداریم.

مطلب مرتبط دیگر در مورد آیه مذکور این است که صفات غیر اختیاری مانند ترس، گرسنگی، و ... قابل نهی نیستند؛ اما اگر بر صفات غیر اختیاری، امر اختیاری مترتب شود، می‌توان از آن امر اختیاری نهی کرد؛ مثل این‌که انفجاری رخ داده باشد، و فردی از ترسش فرار کند. اگر کسی به آن فرد بگوید: «نترس»، در حقیقت، او را از ترسیدن که امر غیر اختیاری است، نهی نمی‌کند، بلکه از فرار کردن که اختیاری است، نهی می‌کند.

حال می‌گوییم: با توجه به این قسمت آیه که می‌فرماید: «إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا»، اگر مصاحب پیامبر(ص) واقعاً ترسیده بود، آیا امکان داشت آن حضرت به او بگوید: «نترس»؟ مسلما جواب منفی است، زیرا ترس، یک امر طبیعی می‌باشد. موقعی که پیامبر(ص) به او می‌گوید: «نترس»، پس حتما او بر آن صفت غیر اختیاری(ترس) یک فعل اختیاری مترتب کرده است و پیامبر اکرم(ص) هم از آن فعل اختیاری نهی می‌کند. سؤال این‌جاست که او چه کاری انجام می‌داده است که پیامبر(ص) او را نهی کرد؟

تصور مشرکان بیرون غار این بود که پیامبر(ص) تنهاست. اگر آن‌ها به طور ناگهانی داخل غار می‌آمدند، هر دو(پیامبر و مصاحب آن حضرت) را می‌کشتند. از آن‌جایی که مصاحب پیامبر(ص) این احتمال را می‌داد، کاری کرد که اگر مشرکان داخل شدند، کشته نشود و اگر هم داخل نیامدند، باطنش نزد پیامبر(ص) افشا نشود. شروع به ایجاد سر و صدا کرد و این کار او، مورد اعتراض پیامبر(ص) قرار گرفت. گفت: یارسول الله! نگران هستم و می‌ترسم. پیامبر(ص) در جواب او فرمود: «لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا». با شنیدن این سخن از پیامبر(ص)، مجبور شد که ساکت شود. اگر کمی بیشتر سر و صدا می‌کرد، مشرکان باخبر شده و به درون غار می‌ریختند؛ اما پس از سخن پیامبر(ص) به دلیل افشا نشدن نفاقش مجبور به سکوت شد.

مأموریت آن شخص این بود که در کنار پیامبر(ص) طوری بالا بیاید که بتواند نفر دوم اسلام شده و حکومت را پس از آن حضرت به دست بگیرد. در قضیه غار نیز، هم می‌خواهد مأموریتش را انجام دهد و هم در حال انجام مأموریت، کشته نشود؛ بنابراین طوری رفتار می‌کند که اگر مشرکان به داخل غار آمدند، او را نکشند و اگر هم به داخل نیامدند، او بتواند به مأموریتش ادامه دهد.

دلیل مهمی که تأیید می‌کند حزن آن شخص، واقعی نبوده است، این است که خداوند در آیه مذکور می‌فرماید: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ»؛ یعنی خداوند سکینه و آرامشش را بر پیامبر(ص) نازل کرد. اگر مصاحب پیامبر(ص) واقعا محزون بود، خداوند سکینه و آرامش را به او هم نازل می‌کرد و در نتیجه، آیه این چنین می‌شد: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهما»، در حالی که چنین نیست.

بعضی از مخالفان مدعی هستند که ضمیر در «علیه» به آن شخص مصاحب برمی‌گردد، زیرا پیامبر(ص) نیاز به آرامش نداشت.

جواب ما این است که مگر این داستان را خود شما نقل نکرده‌اید(هر چند به نظر ما واقعیت ندارد) که در شب جنگ بدر، پیامبر اکرم(ص) از شب تا صبح نخوابیده و به درگاه خداوند استغاثه می‌کرد که خدایا! ما در حال شکست خوردن هستیم. آن‌ حضرت به قدری منقلب شد که به زانو افتاده و عبا از روی دوشش برکنار شد. در این لحظه ابوبکر آمد و عبا را روی دوش پیامبر(ص) انداخت و دستان آن حضرت را گرفت و گفت: «بلند شوید؛ خوب نیست که شما این طور رفتار کنید. با این کارها دشمن دلشاد می‌شود. خداوند تو را تنها نمی‌گذارد»! می‌گویند: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ» در جنگ بدر نازل شد.

پس طبق این نقل، انزال سکینه برای پیامبر(ص) بوده است. بنابراین، سخن خودشان که آن حضرت نیاز به سکینه و آرامش نداشت، نقض می‌شود.

نکته: از این‌که در ادامه آیه هم، فرد مورد تأیید و یاری خداوند را شخص پیامبر(ص) معرفی می‌کند: «وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا»(ضمیر در «أیّده» به صورت مفرد آمده است که به پیامبر(ص) برمی‌گردد، نه این‌که به صورت تثنیه بیاید تا مراد از آن، پیامبر(ص) و مصاحب آن حضرت باشد) می‌‌توان فهمید که دل آن شخص با پیامبر(ص) نبوده است.

دلیل دیگر بر مطلب مذکور این‌که هر جا در قرآن کلمه «صاحب» و مشتقات آن به کار رفته که درباره دو ذی‌شعور و در مورد امور دنیایی بوده است، حتماً یکی از آن‌ دو طرف، کافر بوده است؛ مانند این آیه: «یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»(یوسف/39). در این آیه، یک طرف گفت‌وگو(دو زندانیِ همراه حضرت یوسف) کافر بودند. در آیه محل بحث هم، طبق این قاعده مستعمل در قرآن، یک طرف باید کافر باشد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/14)

گزارش | تصمیم مشرکان بر قتل پیامبر(ص)

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از توافق بر قتل پیامبر اسلام(ص) تصمیم گرفتند که عملیات را اجرا کنند. در روز روشن نمی‌توانستند آن حضرت را بکشند، چرا که ایشان مطمئنا از خودشان دفاع می‌کرد. پیامبر اسلام(ص) زیرک، و به همه فنون نظامی و رزمی آشنا بودند. بنابراین برای نیل به مقصودشان، بایستی اقدامشان را غافلگیرانه انجام می‌دادند.

چنانچه این مطلب در مورد امیرالمؤمنین(ع) صادق است. در غیر از حالت نماز، هیچ کس نمی‌توانست آن حضرت را ترور کند، زیرا ایشان کاملاً هوشیار بود؛ اما موقعی که وارد نماز می‌شود، دشمنش نیت خود را عملی می‌کند.

بالأخره تصمیم بر این شد که پیامبر اکرم(ص) را در خانه‌اش ترور کنند. با توجه به این‌که ابولهب با آن‌ها بود، می‌توانست جاسوسی کند و محل پیامبر(ص) را در آن شب به مشرکان اطلاع دهد.

 

مطلع شدن پیامبر(ص) از تصمیم مشرکان

به حسب ظاهر کسی از تصمیم مشرکان خبر نداشت، چرا که کاملا سری بود. مطلع شدن پیامبر اسلام(ص) هم -چنانچه در روایات آمده است- توسط جبرئیل انجام گرفت، و الا آن حضرت بین مشرکان نفوذی نداشت. جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داد که یا رسول‌الله! آن‌ها می‌خواهند شما را ترور کنند. طرح مشرکان را به آن حضرت افشا کرد و گفت: لازم است که از مکه فرار کنید.

 

زمان حمله به خانه پیامبر(ص)

مشرکان ابتدا تصمیم داشتند که پیامبر اسلام(ص) را در نیمه شب و در تاریکی ترور کنند. آن زمان، خانه‌های مردم «بیت» نبود، بلکه «دار» بوده است. «بیت» مختص یک خانواده، اما «دار»، مجموعه‌ای از بیوت بود.

ابولهب خطاب به مشرکان گفت: «اگر نیمه شب حمله کنید، سر و صدا شده و زنان و بچه‌ها از اتاق‌ها بیرون می‌آیند و چه بسا زیر دست و پای شما تلف شوند. من درباره قتل پیامبر(ص) می‌توانم بگویم که شما حق داشتید، اما در مورد زن و بچه، نمی‌توانم به دیگران پاسخگو باشم. پس موقعی حمله کنید که کمی نور باشد تا بتوانید افراد را از هم تشخیص دهید». بنابراین حمله از اول شب، به آخر شب و نزدیکی‌های صبح افتاد.

 

وقایع شب هجرت پیامبر(ص)

برای خانه پیامبر(ص) جاسوس گذاشتند. جلوی در خانه هم افراد عملیاتی آماده بودند که در لحظه تعیین شده حمله کنند. آن شب بایستی پیامبر(ص) از خانه بیرون می‌رفتند. طرح آن حضرت، این بود که نیمه شب از اتاق بیرون بیایند و به جای ایشان، علی بن ابی‌طالب(ع) داخل اتاق رود.

مشرکان در تاریکی به وضوح نمی‌دیدند که چه کسی وارد و خارج می‌شود، و تنها شبحی را مشاهده می‌کردند. آن‌ها دیدند که پیامبر(ص) در اول شب وارد اتاق شد و در نیمه شب از اتاق بیرون آمده و دوباره سر جایش رفت و خوابید. دیده بان، مراقب اتاق بود، اما جایی را که پیامبر(ص) به آن‌جا رفته و دوباره از آن‌جا برگشت، نگاه نمی‌کرد. افرادی هم که جلو در مستقر شده بودند، مشغول عیاشی بودند.

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند. اگر پیامبر(ص) او را از همراهی خودش منع می‌کرد، چه بسا وی فریاد می‌زد و در این صورت، مشرکان از پشت سر ‌آمده و آن حضرت را می‌کشتند.

پیامبر اکرم(ص) باید طوری از مکه می‌رفتند که همه بفهمند آن حضرت فرار کرده‌ است؛ چرا که اگر بدون هر گونه مشکلی مکه را رها ‌کرده و می‌رفتند، مردم می‌گفتند: ایشان به دنبال قدرت بوده است، زیرا زمانی که دید در جایی حکومت هست، شهر خودش را رها کرد و رفت. اما وقتی همه فهمیدند که می‌خواستند پیامبر(ص) را بکشند، می‌گویند که ایشان تا آخر، پای هدایت آن‌ها ایستاد، ولی آن‌ها علاوه بر این‌که هدایت پیامبر(ص) را نپذیرفتند، تصمیم بر کشتن او گرفتند.

به همین جهت بود که پیامبر اکرم(ص) به اهالی مدینه فرمود: شما بروید و من بعداً خواهم آمد. ایشان می‌توانستند همان موقع از مکه بروند؛ اما اگر می‌رفتند تا ابد مردم می‌گفتند که پیامبر(ص) به دنبال حکومت و قدرت بوده است. لذا بعد از این‌که آن حضرت به مدینه رفت، حتی یک نفر از اهالی به ایشان اعتراض نکرد که چرا قوم خودت را رها کرده و رفتی.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب01393/11/07)

پرسش از استاد | جوان‌گرایی نبی اکرم(ص)

پرسش شما: چرا پیامبر(ص) با وجود اصحاب مسن، جوان 17 ساله را به عنوان نماینده خود به مدینه فرستادند؟

 

پاسخ استاد: پیامبر اسلام(ص) با وجود اصحابی با سنین بالا مثل طلحه، زبیر، سعد بن ابی‌وَقّاص، و... «مُصعَب بن عُمَیر» را که یک جوان 17 ساله بود، به آن شهر فرستادند.

پیامبر بزرگوار ما شخص حکیمی بودند و اقداماتی را که انجام می‌دادند، حکیمانه بود. بنابراین، اگر به غیر از مصعب، فرد مناسب‌تری وجود داشت، مسلّما همان را می‌فرستادند.

یکی از اهداف پیامبر اسلام(ص) از انتخاب مذکور این بود که ایشان می‌خواستند مدینه را از همان ابتدا به این امر عادت دهند که جانشین ایشان، شخص جوانی است. بعدها در همین مدینه، بهانه‌ای که موجب شد امیرالمؤمنین(ع) را از خلافت کنار بگذارند، جوان بودن آن حضرت بود.

دومین دلیل برای این‌که پیامبر اسلام(ص) یک جوان را به عنوان نماینده می‌فرستند، این بود که مردم از تعصبات دور شوند و عالِم را در هر سنی بپذیرند. سران اوس و خزرج همگی مُسن، اما جاهل بودند، در حالی که مصعب، 17 ساله، ولی عالم بود.

باید در اسلام این مسأله عقلی جا می‌افتاد که فراتر بودن به جسم نیست، بلکه به روح و دانش است. از همان اول، پیامبر اکرم(ص) می‌خواست این نکته را به آن‌ها تعلیم دهد. البته بعدها با این تفکر مبارزه شد و در بعضی از موارد در این باره، دوباره به دوران جاهلیت بازگشتند.

هرچند شیعیان حقیقی همواره به این دستور اسلامی عمل می‌کردند؛ همچنان‌که علی بن جعفر، برادر امام هفتم(ع) و عموی امام هشتم(ع) زمانی که 70 ساله بود، در محضر امام جواد(ع) که در آن موقع، 9 ساله بود، دو زانو می‌نشست و سؤال می‌پرسید.

بعضی‌ها به او می‌گفتند: آیا با این سن و سال ناراحت نمی‌شوی که در برابر ایشان زانو زده و سؤال می‌پرسی؟ کسی که از علی بن جعفر این سؤال را می‌پرسد، مسلّماً جزء شیعیان نیست، چون شیعه سن وسال را در مورد امام دخیل نمی‌داند.

به هر حال مصعب از طرف پیامبر اسلام(ص) به مدینه رفت و موفق شد و اوسی‌ها هم اسلام را پذیرفتند. پس از این سفر تبلیغی، مصعب برای پیامبر اسلام(ص) گزارش آورد که ما در مدینه موفق بودیم.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی(1393/11/07)

گزارش | پیامبر(ص) و خدیجه(س)

این‌که می‌گویند حضرت خدیجه(س) قبلاً دو بار ازدواج کرده بود و فرزندانی هم داشت، دروغ است. این‌ سخنان، جریان‌سازی و تاریخ‌سازی است که بعدها اتفاق افتاد. حضرت خدیجه(س) در حقیقت دختر مکه است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر اسلام(ص) به وصیت عبدالمطّلب، وارد خانه ابوطالب شده و تا 25 سالگی در خانه ابوطالب رشد کرد. آن حضرت زمانی که به این سن رسید، خواستار این شد که به صورت مستقل زندگی کند.

در خاندان بنی‌هاشم رسم بر این بود که به شغل تجارت بپردازند. البته نحوه تجارت آن‌ها به دو صورت بود: سرمایه عده‌ای به اندازه مدیریت‌شان بود و عده‌ای هم بودند که مقدار سرمایه آن‌ها از حد مدیریتشان بیشتر بود.

این‌جا لازم است توضیحی درباره کاروان‌های تجاریِ آن زمان ارائه دهیم:

کاروان‌های تجاری در آن زمان، محموله‌های مختلفی را روی شترها حمل می‌کردند و در مسیر عبور از مبدأ تا مقصد، می‌دانستند که چه افرادی به چه چیزهایی نیاز دارند؛ بنابراین کالاهای مورد نیاز هر منطقه را تهیه کرده و به اهالی آن منطقه می‌فروختند.

رئیس این کاروان، تاجر اصلی بود و بنا بر تجربه‌ای که در تجارت داشت، می‌دانست که باید چه جنسی را در چه منطقه‌ای تهیه کند تا بتواند آن را با سود زیادی در منطقه دیگر به فروش برساند. بنابراین به هر میزان که تاجر در کار خود تبحر داشت، سرمایه‌اش گردش پیدا می‌کرد و برایش سودآوری به همراه داشت.

زمانی که پیامبر اسلام(ص) خواست مستقل شده و به سفر تجاری برود، سرمایه‌ای از خود نداشت. جناب ابوطالب از جناب خدیجه(س) سرمایه‌ای درخواست کرد و خودش ضمانت پیامبر(ص) را تقبل کرد. با ضمانت ابوطالب، سرمایه‌ای از طرف جناب خدیجه(س) به پیامبر(ص) داده شد.

جناب خدیجه(س)، مسؤول دفتری به نام مَیسَره داشت که از علمای مسیحی بود. ایشان در یکی از سفرهای تجاری که قرار بود انجام شود، به میسره سفارش کرد موقع بازگشت، گزارشی از سفر و نحوه عملکرد محمد برای من بیاور.

پیامبر(ص) با کاروان تجاری مکه همراه شد و بر اساس محاسباتی که داشته و می‌دانست که چه اجناسی را در کدام مناطق تهیه کرده و در کجا به فروش برساند، دقیقا به میزان سرمایه، به سوددهی رسید. متبحر‌ترین تاجر هم نمی‌توانست به این صورت عمل کند. این مقدار سودآوری، امر غیر عادی بود، خصوصا که این سفر برای پیامبر(ص)، سفر اول تجاری محسوب می‌شد.

جناب خدیجه(ص) از میسره گزارش سفر را خواست. ایشان گفت که اولاً بالای سر ایشان همیشه سایه بود. دوم این‌که در فلان منطقه درختی است که در ساعت معینی از روز، هر کسی به شکل خاص زیر آن نشسته باشد و این حوادث اتفاق افتاده باشد، او یا نبی است یا وصی نبی است؛ ایشان دقیقاً در زیر آن درخت، در همان حالت نشسته بود.

 

بحثی در خاندان حضرت خدیجه(س)

جناب خدیجه(س) بعد از این گزارشِ سفر، برای جناب ابوطالب پیام داد که من حاضرم با فرزند شما ازدواج کنم. این‌که می‌گویند حضرت خدیجه(س) قبلاً دو بار ازدواج کرده بود و فرزندانی هم داشت، دروغ است. این‌ سخنان، جریان‌سازی و تاریخ‌سازی است که بعدها اتفاق افتاد. حضرت خدیجه(س) در حقیقت دختر مکه است. خانواده‌ ایشان باید خیلی مورد مطالعه قرار بگیرد که با کمال تأسف، نگذاشته‌اند این امر صورت پذیرد. این‌ خانواده، به دین حنیف و پیرو آیین حضرت ابراهیم(ع) بودند.

اتفاق تاریخ بر این است که خاندان حضرت خدیجه(س)، مسیحی بودند. سؤال ما این است که مسیحی در مکه چه می‌کند؟! مکه که محل حضرت عیسی(ع) نبوده است. این‌ها از خاندان عادی مسیحی هم نبودند. تاریخ ثبت کرده است که وَرَقَة بن نَوفَل، عموی حضرت خدیجه(س)، عالم مسیحی است. در مکه مسیحی‌ها آکادمی نداشتند. ورقة بن نوفل در مکه چه کار می‌کند؟ در کجا درس خوانده بوده است؟ اصالت این‌ها چیست؟ این‌ها در تاریخ گم است. تاریخ‌سازی شده است.

حدس ما این است که این‌ها جزء مهاجرین بودند. اخبار مربوط به ظهور پیامبر(ص) ما، هم بین یهود بود و هم بین مسیحیت. قبلاً گفتیم که پیکره انجیل بشارت است. اساساً انجیل به معنای بشارت است؛ «مبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد فلما جاءهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین(صف/ 6)، من به پیامبری که بعد از من می‌آید بشارت دهنده هستم... ».

بنابراین، علائم در کتب این‌ها فراوان بود. هر کدام به میزان همتش سعی می‌کرد به این نقطه نزدیک شود؛ چون می‌دانستند که در این‌جا ظهور می‌کند. این خانواده‌، خانواده‌ای پر همت بود که به این‌جا آمده بود. از رفتار حضرت خدیجه(س) هم می‌شود حدس زد که ایشان متوجه شده بود که زمان، زمان ظهور آخرین پیامبر است. تلاش ایشان این بود که همسر آن پیغمبر شود، تا بتواند به او کمک کند.

یکی از چیزهایی که ما نتوانستیم از تاریخ در بیاوریم و دلیلش هم این است که تاریخ را خراب کرده‌اند، منشأ ثروت حضرت خدیجه(س) است، که این ثروت عظیم از کجا حاصل شده بود؟ یک زن 40 ساله که به این حد ثروت دارد، او باید از چه موقع به تجارت شروع کرده باشد؟ آیا در آن زمان و در آن محیط ناامن، چنین زنی اجازه تجارت پیدا می‌کرده است؟ ماجرا چیست؟ این‌ مباحث را نگذاشتند که در تاریخ بیاید و عمداً سرکوب شده است و شاید اگر حقایقش معلوم می‌شد، در حد بالایی، گرایش جهان مسیحیت به اسلام انجام می‌گرفت.

به هر تقدیر، این تاریخ نشان می‌دهد که این خانواده نسبت به پیامبر(ص) یک حالت انتظار داشتند. حضرت خدیجه(س) منتظر بوده و می‌گشته است تا پیامبر وعده داده شده را پیدا کند. حضرت خدیجه(س)، خانواده پیامبر(ص) را هم می‌شناخته است. دلیل ما بر این مطلب این است که وقتی حضرت ابوطالب برای تجارت پیامبر(ص) تقاضای مال‌التجاره می‌کند، حضرت خدیجه(س) میسره(مسؤول دفتر خود) را همراه آن حضرت می‌فرستد. وقتی میسره در بازگشت از سفر می‌گوید که محمد زیر آن درخت با چنین حالتی نشسته بود، معلوم می‌شود که او از علائم پیامبران مطلع بوده که آن علامت را فهمیده است.

 

خدیجه(س) در جست‌وجوی پیامبر آخرالزمان

در این‌جا می‌خواهیم به پاسخ این سؤال بپردازیم که چرا حضرت خدیجه(س) میسره را همراه پیامبر(ص) فرستاد؟

علت اقدام مذکور این بود که حضرت خدیجه(س) احتمال قوی می‌داده است که در مورد پیامبر(ص) درست حدس زده است. ایشان با آن ثروت فراوان، به تمام خواستگارهای فراوانش جواب رد می‌داده است؛ در حالی که چنانچه گفته‌اند، فقط یکی از خواستگارهای ایشان 400 تا غلام داشته است. آن کسی که 400 تا غلام دارد، باید 1000 تا 2000 شتر داشته باشد. این فرد آمده بوده و حضرت خدیجه(س) جواب رد داده بود. ایشان منتظر پیامبر آخر‌الزمان بود و پس از سفر تجاری مذکور، یقین پیدا کرد که محمد همان است. و از همین رو بود که برای حضرت ابوطالب پیغام داد که من حاضرم با ایشان ازدواج کنم.

از طرفی، جواب حضرت ابوطالب هم که گفت: «من باید با خود محمد مطرح کنم»، نشان می‌دهد که در آن طرف هم، حضرت به دنبال مورد خاص خودش بوده است.

خدای متعال ثروت عظیمی را در اختیار حضرت خدیجه(س) قرار داد تا پشتیبان مالی پیامبر اکرم(ص) باشد. هر حرکتی که به لحاظ مالی پشتیبانی نشود، نمی‌تواند تداوم داشته باشد. زمانی که پیامبر اسلام(ص) حرکتش را در مکه آغاز کرد، کسی از بنی‌هاشم نمی‌توانست پول در اختیار ایشان قرار دهد.

 

ازدواج پیامبر اسلام(ص) با خدیجه(س)

جلسه خواستگاری تشکیل می‌شود و خیلی از بزرگان و ثروتمندان شهر دعوت شده بودند. چون حضرت خدیجه(س) به همه ثروتمندان جواب رد داده بود، آن‌ها از این موضوع خیلی ناراحت بودند و از همین رو می‌خواستند جلسه را تحقیر کنند. قرار بود وَرَقَة بن نَوفَل خطبه عقد را بخواند، اما حضرت خدیجه(س) فرمود: عموجان، خودم عقد را می‌خوانم. آن بانوی بزرگوار خطاب به پیامبر اسلام(ص) گفت: من خویش را به تزویج شما درآوردم و مهر را هم خودم می‌دهم.

جماعت حاضر با این گفته خدیجه(س) به هم ریخت. یک نفر از آن‌ها گفت: رسم بر این است که مهر را مرد بدهد؛ پس چرا تو می‌خواهی آن را بپردازی؟ جناب ابوطالب بلند شد و گفت: اگر داماد کسی مانند فرزندان شما باشد، باید هزاران مهر دهید تا به شما دختر دهند؛ اما اگر داماد کسی مانند برادرزاده من باشد، باید زنان پول دهند تا او حاضر شود با آن‌ها ازدواج کند.

ابوطالب سخنانش را این‌گونه ادامه داد که محمد در عرب نظیر ندارد؛ بلکه در عالم نظیر ندارد و هیچ کس مثل او نیست. کسی از حاضران گفته‌های ابوطالب را انکار نکرد و این قابل تأمل است؛ با وجود این‌که هنوز پیامبر اکرم(ص) به رسالت مبعوث نشده، سخن ابوطالب مورد تأیید بزرگان مکه قرار می‌گیرد.

این ازدواج تحقق پیدا کرد و حضرت خدیجه(س) در همان ابتدا به پیامبر(ص) فرمود: تمام اموال را به شما بخشیدم. معلوم بود که اگر مدیریت پیامبر اکرم(ص) روی این اموال بیاید، چه اندازه افزوده می‌شود.

البته آن حضرت هم، قبل از بعثت و بعد از آن، به این‌ پول‌ها نیاز داشت. قبل از بعثت، این اموال را در امور خیر صرف می‌کرد؛ فلذا بعد از این‌که به رسالت مبعوث شد و از مردم مکه پرسید که من چگونه انسانی در بین شما بودم، اوصافی که برای ایشان بیان کردند، از همین زاویه قابل توجه است؛ ‌گفتند: تو به یتیم‌های ما رسیدگی می‌کردی؛ دختران بیجهاز را جهاز می‌دادی؛ علی‌الدوام به ما مهمانی می‌دادی؛ بدهکاری‌های ما را ادا می‌کردی و ... .

این ویژگی‌ها به دلیل جمع کردن نیرو نبود، بلکه خصلت آن حضرت انجام دادن این‌گونه امور بود؛ اما بالأخره تأثیر خود را می‌گذاشت، و از همین رو، وقتی ایشان مبعوث شده و با تحریک سران قریش، مورد آزار اهالی مکه قرار می‌گرفت، توسط خود همان مردم مداوا می‌شد؛ چرا که ناگهان به آن سابقه بازگشته و یادشان می‌آمد که این همان فردی بود که برایشان خدمات زیادی انجام داده است.

منبع: جلسه شانزدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/16)

برشی از یک کتاب | ساماندهی سازمان شیعه

معاویه از اعلام جانشینی یزید باکی نداشت. او نگران این بود که همه نقشه‌هایش برای بدنام و منزوی کردن خاندان اهل‌بیت علیهم‌السلام نقش بر آب شود. تلاش‌های فراوانی صورت گرفته بود که نام حسن بن علی(علیه‌السلام) با اکراه برده شود، اما مردم با اکرام از او یاد می‌کردند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ به هر حال معاویه بر کوفه مسلط می‌شود و امام مجتبی(علیه‌السلام) هم در مدینه استقرار می‌یابد. این کار به حضرت کمک می‌نماید که دور از منطقه تسلط معاویه به فعالیت بپردازد و اکنون زمانی است که حضرت برای انجام دو کار فرصت پیدا می‌کند.

 

1 - بازسازی شخصیت امامت برای ایستادگی در مقابل سازمان نفاق به سرکردگی معاویه

برای رسیدن به هدف اول حضرت در چند جهت اقدام به فعالیت نمود.

الف) استقرار در مدینه؛ ایشان در کنار مسجد النبی در محله بنی هاشم مستقر می‌شود. مدینه زیارتگاه رسول خداست و او نوه رسول خدا. همه زائران و بخصوص زائرانی که در ایام حج می‌آیند، مشتاق دیدار حضرت هستند. در این میان اهل شام هم به دلیل صلحی که مسبب آن را ما مجتبی(علیه‌السلام) می‌دانند، به حضرت احترام می‌گذارند و این مسئله برای معاویه نشانه بدی است و برای همین افرادی را به مدینه اعزام می‌کرد تا به امام جسارت کنند.

امام با این‌ها طوری برخورد می‌نماید که وقتی به شام برمی‌گردند طرفدار حضرت هستند.(1) نتیجه این سلسله فعالیت‌ها این بود که حضرت جو سنگینی را که معاویه ایجاد کرده بود، از بین برد.

 

ب) پیاده روی تا مکه؛ حضرت پیاده از مدینه حرکت می‌کرد و در مسجد شجره محرم می‌شد. میقات اهل شام هم شجره است. شامی‌ها در راه مکه وقتی می‌فهمیدند نوه رسول خدا صلی الله علیه و آله در حال پیاده روی تا مکه است، با ایشان همراه می‌شدند. حضرت با تعداد کمی از مدینه حرکت می‌کرد اما وقتی به مکه می‌رسید، هزار نفر او را نگین حلقه خود کرده بودند، همه با او تا مکه حرکت می‌کردند و هیچ کس جلوتر نمی‌رفت.(2)

معاویه به دنبال انحطاط اجتماعی امام است، اما ایشان همیشه در راه مکه و مدینه پیش نماز است. افرادی که هم سفر او هستند در مکه هم او را رها نمی‌کند و به تدریج ایشان از شأن اجتماعی بالایی برخوردار می‌شود.

 

ج) اکرام مردم؛ امام مجتبی(علیه‌السلام) تمکن مالی فراوانی دارد و برای معاش نیازمند انجام کار اقتصادی نیست. از یک سو اموالی که حضرت امیر(علیه‌السلام) وقف کرده است و از سوی دیگر، خراج‌هایی که معاویه باید بدهد، هزینه‌های حضرت و سازمان شیعه را تامین می‌کند.

ایشان در مدینه با اکرام و اطعام‌های گسترده‌ای که انجام می‌دهد، جو جدیدی را در جامعه اسلامی به وجود می‌آورد.(3) افراد مورد توجه حضرت غالباً قشر متوسط جامعه بودند و وقتی می‌دیدند که حضرت با آن‌ها نشست و برخاست می‌کند(4) و بر سفره آن‌ها حاضر می‌شود به اسلامِ ترویج شده از سوی معاویه با دیده تردید می‌نگریستند.

این مردم زندگی مجلل فرماندار معاویه در مکه را هم می‌دیدند و این مقایسه برای معاویه دردسرساز بود. او نمی‌توانست تعاملات را تعطیل کند، زیرا اگرچه احداث آن با اغراض سیاسی بود اما در آن کار سیاسی صورت نمی‌گرفت.

 

2 - ساماندهی سازمان شیعه

برای رسیدن به هدف دوم نیز دو کار انجام می‌شود. یکی این‌که حضرت با تعدادی از شیعیان جلسه می‌گذارد، آن‌ها را نسبت به زمان و رویدادهای پیش آمده توجیه می‌کند.(5) و دیگر این که دستور تقیه می‌دهد.

در سال‌های ۴۰ تا ۵۰ هجری یعنی در این بخش از زمان امامت حضرت مجتبی(علیه‌السلام) هیچ درگیری و کشمکشی میان شیعیان و امویان را نمی‌بینید که دلیل آن مخفی نگه داشتن سازمان شیع توسط امام مجتبی(علیه‌السلام) است.

تنها کسی که در این سازمان به صورت علنی فعالیت می‌کند و هدف انبوه تهمت‌ها و تحقیرها قرار می‌گیرد، خود حضرت است. یکبار از سوی معاویه و یکبار از جانب یاران خود حضرت. آن‌هایی که نتوانستند صلح امام را تحلیل نمایند، وقتی ذلت ظاهری امروز شیعه را با عزت پنج سال پیش مقایسه می‌کنند، به حضرت اتهام می‌زنند و او را مذل المومنین و... خطاب می‌کنند.(6)

اما حضرت در مقابل همه این تهمت‌ها ایستادگی می‌نماید و با اختفاء سازمان، عبور از این بحران را سامان می‌دهد. به همین دلیل است که در میان گزارش‌های تاریخی این دوره نمی‌توان هیچ اقدام تهدید کننده آشکاری را از سوی امام مجتبی(علیه‌السلام) علیه معاویه یافت.

حضرت بدون هیچ اعلان و اعلام عمومی که حساسیت برانگیز باشد به دنبال جذب و تربیت نیروهای کارآمد برای آینده سازمان است. این تاکتیک از سوی حضرت تا جایی ادامه پیدا می‌کند که ناگهان معاویه افرادی از سازمان شیعه را می‌بیند که در شهرهای مختلف در حال رشد و نمو هستند. بنابراین به این نتیجه می‌رسد که باید تیر آخر را بزند.

برخی انگیزه معاویه برای ترور حضرت را این دانستند «معاویه صلح نامه‌ای را امضا کرده بود که در آن از انتخاب جانشین برای بعد از خود منع شده بود و مترصد فرصتی بود تا عامل این منع یعنی امام مجتبی(علیه‌السلام) را از بین ببرد.»

این سخنان درست نیست، زیرا معاویه از اعلام جانشینی یزید باکی نداشت. او نگران این بود که همه نقشه‌هایش برای بدنام و منزوی کردن خاندان اهل‌بیت علیهم‌السلام نقش بر آب شود. تلاش‌های فراوانی صورت گرفته بود که نام حسن بن علی(علیه‌السلام) با اکراه برده شود، اما مردم با اکرام از او یاد می‌کردند.

در شام حسن بن علی(علیه‌السلام) مردی است که مانع خونریزی مسلمانان شده، در مدینه مردی است که با آن پیشینه درخشان و بزرگی مقامش با فقرا همسفره می‌شود و زوارخانه‌ای برای زائرین حرم رسول الله صلی الله علیه و آله برپا کرده، در مکه نیز مردی است که همواره با پای پیاده در حالی که گروه زیادی از مردم همراهیش می‌کنند، به سفر حج می‌رود.

همین محبوبیت باعث می‌شود که پس از شهادت حضرت، بنی امیه نیز مانع دفن پیکر مطهر ایشان در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله شوند.(7)

منبع: کتاب تبار انحراف 3(زیر نظر استاد مهدی طائب)، تابستان 94، انتشارات کتابستان معرفت، صص44-49

پی نوشت؛

1 مناقب آل ابی طالب، ج3، ص184

2 اعلام الوری باعلام الهدی، ج1، صص412-413

3 تاریخ الیعقوبی، ج2، ص226

4 مناقب آل ابی طالب، ج3، ص187

5 الامامه و السیاسه، ج1، ص185-187

6 انساب الاشراف، ج3، ص45

7 تاریخ المدینه، ج1، صص110-111

یادداشت | فرقه شیخیه

شناخت شیخیه، با شناسایی «شیخ احمد» گره خورده است؛ چه این که شیخیه، به او منسوب‌اند و اساس تعالیم خود را، از او گرفته‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ فرقه شیخیه، براساس تعالیم عالم شیعی، شیخ احمد احسائی، در نیمه اول قرن سیزدهم به وجود آمد. پیروان این فرقه مجموعا از مردم بصره، حله، کربلا، قطیف، بحرین و بعضی از شهرهای ایران بودند.(1)

اساس این مذهب، مبتنی بر ترکیب «تعبیرات فلسفی قدیم» متاثر از آثار سهروردی با اخبار آل محمد صلی الله علیه و آله است.(2) آموزه‌های ویژه بنیان گذار این فرقه، غیر از آن که مایه انشعاب داخلی فرقه شد؛ زمینه ساز پیدایش دو فرقه منحرف «بابیت » و «بهائیت » نیز گردید.

نام دیگر این گروه «کشفیه» است. کشفیه، کنایه از کشف و الهامی است که رهبران این فرقه، برای خود قائل بودند. مدعی جانشینی شیخ، فردی به نام «سیدکاظم رشتی» بود. وی در خصوص نام گذاری شیخیه به «کشفیه» می‌نویسد «خداوند سبحان، حجاب جهل و کوری دین را از بصیرت‌ها و چشم‌های ایشان برداشته و ظلمت شک و ریب را از قلوب و ضمایر آن‌ها برطرف کرده است.»(3)

این فرقه به «پایین سری» - در مقابل «بالاسری» - نیز نامیده شده است. علت نام گذاری آن ممنوع دانستن زیارت و اقامه نماز در بالاسر قبر امام معصوم علیه‌السلام است که مخالفان، آنان را «پایین سری» می‌خواندند.

 

شیخ احمد احسایی

شناخت شیخیه، با شناسایی «شیخ احمد» گره خورده است؛ چه این که شیخیه، به او منسوب‌اند و اساس تعالیم خود را، از او گرفته‌اند. مشرب و سیره شیخ احمد، دامنه تاثیر او را به پس از حیاتش رسانده، و تحولاتی را در تاریخ امامیه - از قرن سیزده به بعد - به بار آورده است. از این رو، دانستن شرح حال او(4) و ذکر ویژگی‌های علمی و عملی وی، ضرورت دارد.

شیخ احمد، مشهور به «احسایی» فرزند زین الدین بن ابراهیم است که در رجب 1166 به دنیا آمد و در ذیقعده سال 1241 به دیار باقی شتافت. وی را «عالم» ، «حکیم» و «فقی » نام داری خوانده‌اند که با اظهار بعضی از عقاید و برداشت‌های فلسفی - عرفانی، مخالفت عده‌ای از فقیهان و متکلمان را برانگیخت تا جایی که برخی به «کفر» او شهادت دادند.

زادگاه شیخ احمد احسایی، روستای «مطیرفی» واقع در منطقه «احساء» در شرق عربستان است. به گفته احسایی، سابقه تشیع در نیاکان وی، به جد چهارم او «داغر» باز می‌گردد. «داغر»، نخستین کس از خاندان او بود که بادیه نشینی را رها کرد و در «مطیرفی» اقامت گزید.(5) وی پس از مهاجرت، به تشیع گروید و نسل او همگی بر این مذهب بودند.

 

دوران کودکی

شیخ احمد احسایی، در ذکر وقایع دوران کودکی خود، از چند حادثه طبیعی و سیاسی یاد می‌کند که در سرزمینشان رخ داده و او را سخت به اندیشه درناپایداری دنیا، وا داشته بود.(6) خاندان او، مانند دیگر مردم دیارشان، به سب دوری از شهر و نداشتن فردی عالم در میان خود، از معرفت احکام دین بی بهره بودند.

او خود می‌گوید «اهل منطقه ما به غفلت گرد هم می‌آمدند و به لهو و طرب سرگرم می‌شدند و من در عین خردسالی، به سیره آنان دلبستگی زیادی داشتم؛ تا آن که خداوند خواست که مرا از آن حالات رهایی بخشد.»(7)

 

دوران تحصیل و رؤیاهای احسایی

روزی یکی از خویشاوندان شیخ احمد، نزد او از علم نحو نام برد و گفت: کسی که «نحو» نداند، به معرفت شعر راه نمی‌یابد. این سخن، شوق آموختن را در وی برانگیخت. پدرش از عزم او آگاه شده، وی را به روستای «قرین» در (یک فرسنگی زادگاهش) نزد یکی از خویشاوندان(به نام شیخ محمد بن شیخ محسن) فرستاد و احسایی، مقدمات ادبیات عرب را، از او فرا گرفت.

شیخ احمد، از رؤیایی در ایام تحصیل خود یاد می‌کند که در آن، شخصی تفسیر عمیقی از دو آیه قرآن به او ارائه کرده بود «این رؤیا، مرا از دنیا و آن درسی که می‌خواندم، روی گردان ساخت. از زبان هیچ بزرگی که به مجلس او می‌رفتم، نظیر سخنان آن مرد را نشنیده بودم و از آن پس تنها تنم، در میان مردم بود.»(8)

این حالت، سرآغاز تحولی معنوی، در زندگی احسایی بود که رؤیاهای الهام بخش دیگری را در پی آورد! او یک سلسله از این رؤیاها را برای فرزندش، بازگو کرده است «پس از آن که به دلالت یکی از رؤیاها، به عبادت و اندیشه بسیار پرداخته است، پاسخ مسائل خود را در خواب از ائمه اطهار علیهم السلام دریافت می‌داشته و در بیداری به درستی و مطابقت آن پاسخ‌ها با احادیث پی می‌برده است.»(9)

گزارش احسایی، جنبه‌های بارزی از مشرب او را نشان می‌دهد که نوعی گرایش به «باطن شریعت» و تاکید بر مرتبه «قدسی امام» است. همین گرایش، موجب برداشت ویژه او، نسبت به بعضی از مفاهیم دینی گردیده، وی حتی پای استدلال را بست و بدون اقامه دلیل، ادعاهای خویش را نشر داد؛ چنان که در هنگام مباحث علمی، هرگاه بر آرای وی ایرادی وارد می‌شد، می‌گفت «در طریق من مکاشفه و شهود است نه برهان و استدلال...»(10)

بدیهی است که چنین طرز تلقی، خطرناک بوده و جایگاهی در ارائه نظریات علمی نخواهد داشت و چه بسا سر از شرک و کفر درآورد. به عنوان مثال، حکیم متاله حاجی سبزواری در حواشی بحث «اصالت وجود» می‌نویسد «از معاصران ما، برخی قواعد حکمت را قبول ندارند و به «اصالت وجود و ماهیت» قائل شدند و در بعضی از تالیفات آورده اند: «وجود»، منشا کارهای خیر و «ماهیت »، منشا کارهای شر است و همه این آثار، اصیل اند. پس منشا صدور آن‌ها، به طریق اولی اصیل خواهد بود؛ در حالی که شر، عدم ملکه است و علة العدم، عدم و ماهیت اعتباری را تولید می‌کند.»

علامه حسن زاده آملی در تعلیقه بر این سخن، آورده است «شیخ احمد احسایی که قائل به اصالت وجود و ماهیت است و قواعد فلسفی را معتبر نمی‌داند، بدون آن که متوجه باشد، در گرداب ثنویت افتاده است که قائل به یزدان و اهریمن هستند و سهمی از توحید ندارند... .»(11)

 

سفرهای گوناگون و پی درپی

احسایی، در پی شیوع بیماری طاعون، در عراق، به وطنش(احساء) بازگشت و پس از اقامتی چهار ساله، در سال 1212 ه. ق رهسپار عتبات شد. در بازگشت، بعد از مدتی اقامت در بصره، به «ذورق» در نزدیکی بصره رفت و تا سال 1216 ه. ق در آن جا ماند. پس از آن نیز تا 1221 ه. ق چندین بار به طور موقت در بصره و روستاهای اطراف آن اقامت داشت. در این سال به عتبات رفت و از آن جا عازم زیارت مشهد رضوی شد و بین راه، در یزد توقفی کرد. اهل یزد، از او استقبال گرمی‌به عمل آوردند و وی به اصرار ایشان، پس از بازگشت از مشهد، در یزد مقیم شد.(12)

در این زمان که آوازه احسایی در ایران پیچیده بود، فتحعلی شاه قاجار(13) باب نامه نگاری را با او گشود و از وی برای ملاقات در تهران، دعوت به عمل آورد.(14) احسایی برای آن که دعوت شاه را نپذیرد، بهانه می‌آورد تا آن که شاه در نامه‌ای دیگر، بدو نوشت که آمدنش به یزد با قشون بسیار، تهدیدی برای ارزاق مردم آن جا خواهد بود و بار دیگر خواستار آمدن احسایی به تهران شد. وی بالاخره به تهران رفت ولی اصرار شاه را مبنی بر مقیم شدن در تهران نپذیرفت و در سال 1223 ه. ق به همراه خانواده اش به یزد بازگشت.

احسایی در سال 1229 ه. ق در راه زیارت عتبات، به کرمانشاه وارد شد و با استقبال مردم و شاهزاده محمد علی میرزای دولت شاه(حاکم کرمانشاه) روبه رو گشت. حاکم اصرار به ملاقات وی، در کرمانشاه داشت و با تعهدی که در مورد تدارک سفر هر ساله او به عتبات داد، وی را به اقامت راضی کرد. این اقامت در کرمانشاه - به جز سفری دو ساله به حج و عتبات - حدود ده سال به طول کشید. سپس به مشهد، یزد، اصفهان و کرمانشاه رفت و پس از یک سال اقامت در کرمانشاه، رهسپار عتبات شد و چندی بعد آن جا را نیز به عزم مکه ترک کرد؛ اما در دو منزلی مدینه، درگذشت و در قبرستان بقیع، دفن گردید.(15)

 

مقام علمی و اجازه روایت

شیخ احمد تا بیست سالگی در «احساء» علوم دینی متداول را فرا گرفت؛ اما جز درس آغازین او، از زندگی تحصیلی وی چیزی در دسترس نیست، لذا برخی بر این عقیده اند: وی در مراحل بعد، استاد خاصی نداشت و استفاده‌های او، از مجالس درس عالمان، تحصیل به معنای متعارف نبود. به ویژه آن که او در جایی از آثارش، به کسی به عنوان استاد، استناد نکرده است.(16)

البته مهاجرت او به کربلا و نجف و حضور در درس استادان بزرگ و کسب اجازه روایت، نشان گر حضور تحصیلی او است؛ گرچه مدت آن کم بوده است.

برای شناخت فرقه شیخیه و انشعاب‌های به وجود آمده در آن، آشنایی با شاگردان احسایی ضروری است. البته ما در این جا در صدد برشمردن همه شاگردان وی نیستیم؛ چنان که در صدد بیان همه اساتید وی نبودیم. احسایی، شاگردان بسیار داشت که از میان ایشان، سیدکاظم رشتی(1212- 1259 ه. ق)، پس از وفات احسایی در بسط و ترویج افکار او، کوشید و در حکم جانشین وی بود.(17)

 

انتقاد و تکفیر احسایی

شیخ احمد احسایی، هر چند به وارستگی و تلاش در عبادات و ریاضت‌های شرعی، ستوده شده و به برخورداری از علوم مختلف و تربیت شاگردانی چند شهرت یافته بود؛ لیکن آراء و نظریاتش، مصون از خطا و اشتباه نبود و گاهی برخی از عالمان و اندیشمندان معروف آن عصر، با انتقاد جدی از اندیشه‌ها و لغزش‌های وی، او را «غالی»، «منحرف» و حتی «کافر» می‌خواندند.

نخستین مخالف آشکار با احسایی، از جانب محمد تقی برغانی، از عالمان با نفوذ قزوین صورت گرفت. زمان این رویداد به سال‌های آخر زندگی احسایی باز می‌گردد، وی در زمانی که از کرمانشاه عازم مشهد بود، (سال 1237 ه. ق)، گویا در میانه راه، چندی در قزوین توقف داشت.

مفصل ترین گزارش در این باره در قصص العلماء تنکابنی نگارش یافته است «برغانی در آغاز، مانند دیگر بزرگان قزوین، حرمت احسایی را نگاه می‌داشت؛ اما در مجلسی که احسایی به بازدید او رفته بود، از روی آگاهی، عقیده خاص وی را در باب «معاد جسمانی» جویا شد. پس از شنیدن پاسخ به وی اعتراض کرد و آن مجلس با جدال اطرافیان، به پایان رسید. این رویارویی، به میان مردم کشیده شد و جمعی از عالمان، از احسایی کناره جستند. رکن الدولة، علینقی میرزا، حاکم قزوین، محفلی برای آشتی عالمان، با حضور آن دو ترتیب داد؛ اما این بار گفت وگو، به تکفیر احسایی از جانب برغانی انجامید و انتشار این تکفیر، توقف بیشتر احسایی را در شهر، دشوار ساخت.»(18)

احسایی پس از ترک قزوین، در سفرهایش به مشهد، یزد و اصفهان - با همه معارضه‌هایی که علیه او شد - کمابیش از پایگاه مردمی برخوردار بود. اما تلاش برغانی در تاکید بر تکفیر او و نامه‌هایی که در این باره نوشت، از عواملی بود که عرصه را بر احسایی، در واپسین سفرش به کربلا تنگ کرد و او را از نیت ماندگار شدن در آن جا، منصرف ساخت. خاصه آن که در این میان گروهی نیز عقاید غلوآمیزی، به وی نسبت دادند و در تحریک عالمان کربلا و سران دولت عثمانی کوشیدند.

حکم تکفیر شیخ، در میان عوام و خواص، در شهرهای مختلف ایران، عراق و عربستان، نشر یافت. عده‌ای به دفاع برخاستند؛ گروهی سکوت کردند و برخی دیگر با مطالعه آثار وی، حکم تکفیر را تایید و اعلام نمودند.

عده‌ای از عالمان و فقیهان که شیخ و پیروان عقاید او را تکفیر کردند، عبارت‌اند از: حلاج ملا محمد تقی قزوینی، معروف به شهید سوم، آقا سیدمهدی فرزند صاحب ریاض، حاج ملا محمد جعفراستر آبادی، آخوند ملاآقا دربندی، مؤلف کتاب اسرار الشهادة، شریف العلماء مازندرانی، استاد شیخ انصاری، آقا سیدابراهیم قزوینی، مؤلف کتاب ضوابط الاصول، شیخ محمد حسن، صاحب جواهر الکلام و شیخ محمد حسین، صاحب فصول.(19)

البته گروهی، دشمنی با شیخ را روا نمی‌شمردند؛ از آن جمله فقیه نامدار حاج ابراهیم کلباسی بود. وی آسان فهم نبودن پاره‌ای از آراء و تعبیرات احسایی را، باعث سوء تفاهمات و تکفیرها می‌دانست و آرای احسایی را، در چارچوب عقاید امامیه، تلقی کرده، او را از علمای امامیه می‌دانست.

برخی نیز جانب احتیاط را در پیش گرفتند. صاحب اعیان الشیعه معتقد است «شیخ و پیروانش، شطحیاتی(نظیر شطحیات برخی از صوفیه) و سخنان معماگونه و خرافاتی دارند. کتاب شرح جامعه کبیره(که وی خود آن را دیده بود و خوانده بود) یکی از همین قبیل آثار است. مسلک اینان مایه ضلالت بسیاری از عوام الناس شده است. به ویژه آن که بیشتر فساد و گمراهی از ناحیه شاگردش سیدکاظم رشتی است. سخنان و مطالبی که وی آورده است، بعید دانسته شد که خود شیخ قائل به آن باشد.(20)

 

انحرافات عقیدتی شیخیه

تبیین و نقد و بررسی تمامی عقاید و آرای کلامی شیخ احمد احسایی و شاگردان و پیروان او، در این مختصر نمی‌گنجد. پیش از بیان یکی از آرای «غلوآمیز» وی، متذکر می‌گردد وصف کلی اندیشه احسایی را می‌توان در این خلاصه کرد:

«وی علوم و حقایق را به تمامی، نزد پیامبر و امامان می‌دانست و از دیدگاه او، حکمت - که علم به حقایق اشیاست - با باطن شریعت و نیز با ظاهر آن، از هر جهت سازگاری دارد.»

او معتقد است «عقل آن گاه می‌تواند به ادراک امور نایل شود که از انوار اهل‌بیت علیهم‌السلام روشنی گیرد و این شرط در شناخت‌های نظری و عملی یکسان وجود دارد. درست است که اندیشه در اصول ومعارف دین واجب است، اما از آن جا که حقیقت با اهل‌بیت علیهم‌السلام همراهی دارد، صدق احکام عقل، در گرو نوری است که از ایشان می‌گیرد.»(21)

گرایش وی به امور باطنی شریعت، به گونه‌ای است که موضع اهل ظاهر را در اکتفا به ظاهر شریعت، نمی‌پذیرد و معتقد است «تمسکش به اهل‌بیت علیهم‌السلام، در دریافت حقایق، سبب شده است که در بعضی از مسایل، با بسیاری از حکیمان و متکلمان، مخالفت کند.» از این رو، عقاید وی و پیروانش درباره «معاد و اطوار جسم» ، در «معراج پیامبر اسلام» ، «وجود امام عصر(عج)» ، «مقام ائمه اطهار علیهم‌السلام» ، «نیابت خاصه» ، و «اعتقاد به رکن رابع» مورد اعتراض، و انکار و نقد اندیشمندان و فقیهان بزرگ قرار گرفت.

اینک، ضمن اشاره به عقاید احسایی در باب «جایگاه امام در آفرینش»، نوشته های غلوآمیز وی را در این باره نقد خواهیم کرد.

 

جایگاه امام در آفرینش

احسایی در آثار خود، توجه زیادی به مباحث امامت داشته است که نمونه آن را در شرح مبسوط وی بر زیارت جامعه کبیره می توان دید. شاخص اندیشه او در این زمینه، توجه خاصی است که به جنبه‌های تکوینی مقام امام نشان می‌دهد؛ از جمله در بازگو کردن این عقیده که پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان، برترین مخلوقات خداوند و واسطه فیض او هستند. وی آنان را علل اربعه کائنات(علت های فاعلی، مادی، صوری و غایی) معرفی می‌کند.

در فلسفه ارسطویی و حکمت اسلامی، هر یک از این اقسام چهارگانه، گویای جنبه‌ای از نیازمندی پدیده به علت است. احسایی به استناد مضامین حدیثی، کمال هر یک از چهارجنبه علیت را در وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم‌السلام نشان می‌دهد و نتیجه می‌گیرد که آنان «علل اربعه کاینات»‌اند.(22)

به اعتقاد وی پیشوایان معصوم علیهم‌السلام واسطه فیض خدا هستند؛ یعنی، پس از آن که خداوند آنان را خلق کرد، ایشان به اذن و مشیت الهی، موجودات دیگر را آفریدند. معصومان علیهم‌السلام محل مشیت و اراده خداوند هستند و اراده آنان به اراده او است. از این رو، آنان علت‌های فاعلی موجودات جهان‌اند.(23)

تنکابنی می‌نویسد «بدان که شیخ احمد «رساله» ای نوشته است در باب این که مصلی، باید در «ایاک نعبد» حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را قصد کند، زیرا که خداوند مجهول الکنه است و آن چه در ذهن درآید، مخلوق ذهن است؛ چنان که حضرت صادق علیه‌السلام می‌فرماید: کلما میزتموه باوهامکم بادق معانیه فهو مخلوق مثلکم مردود الیکم.» پس باید «وجه الله» را اراده نمود که امیرالمؤمنین علیه‌السلام است.»(24)

همو آورده است «شیخ [احمد] می‌گوید: خلق کردن خداوند، عالم را و خلق کردن امام، عالم را مانند این آیه خواهد بود: فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم و ائمه علیهم‌السلام، ید الله می‌باشند... چرا استبعاد در خالقیت ائمه می‌نمایند و حال این که «تبارک الله احسن الخالقین» گواه بر آن است که به جز خداوند، خالق دیگر هست و قول خدای تعالی در باب حضرت عیسی روح الله(و اذ تخلق من الطین کهیئة الطیر)، شاهد این معنا است و قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام(انا خالق السموات و الارض) دلیل بر این مطلب است و این که اگر خداوند کسی را خلق کند که او آسمان و زمین را به اذن او خلق نماید و قدرت آن داشته باشد، این دخل در لطف و ادل بر کمال قدرت خدا است و مردم بیشتر اذعان به این معنا می‌کنند. همین تقریر را این فقیر(تنکابنی) مؤلف کتاب «قصص العلماء» از حاج سید کاظم رشتی[از شاگردان شیخ احسایی و جانشین او ] شفاها شنیدم؛ چون مدتی به مجلس درس او حاضر می شدم...»(25)

تنکابنی، سپس نقدی بر این اعتقادات نگاشته است.(26) غیر از این دو مورد، مسایل دیگری شبیه این، در کتاب «شرح العرشیه» از سوی شیخ احمد احسایی مطرح گردیده است.(27) البته اعتقاد به «خالقیت» ، «رازقیت» و «حقیقت مشیة الله» بودن معصومان علیهم‌السلام، به قدری مشهور است که بارها میان شیخیه و مخالفانشان، مناظره و نزاع درگرفت و موجب تکفیر آنان گردید.

به عنوان نمونه، گفت‌وگویی میان شیخ عبدالرحیم بروجردی، با حاج محمد کریم خان(پیشوای شیخیه کرمان) انجام گرفت. در این گفت‌وگو و مناظره، کریم خان گفت: امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر بالای منبر فرمود: «انا خالق السموات و الارض» ، شیخ عبدالرحیم به او گفت: «درآن عهد برخی حضرت علی را کافر می‌دانستند، مانند اهل شام. عده‌ای نیز او را خلیفه چهارم و گروهی او را خلیفه بلافصل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌دانستند. در چنین عصری چگونه ممکن است علی علیه‌السلام چنین ادعایی کرده باشد و مردم هیچ گونه عکس العملی نشان نداده باشند؟» و کریمخان سکوت کرد.(28)

نویسنده: عزالدین رضانژاد

پی نوشت؛

1. ر . ک: معجم الفرق الاسلامیه، شریف یحیی الامین، ص 149 .

2. فرهنگ فرقه های اسلامی، دکتر محمد جواد مشکور، با مقدمه و توضیحات، کاظم مدیرشانه چی، ص 266 .

3. دلیل المتحیرین، سیدکاظم رشتی، ص 10- 11 .

4. منابع عمده شرح حال شیخ احمد احسایی عبارت است از:

الف) رساله ای کوتاه که وی به درخواست فرزند بزرگش محمد تقی نگاشته و در آن از سال های نخست زندگی و احوال درونی خود گفته است.

ب) اثری است از فرزندش شیخ عبدالله.

بخش هایی از کتاب «دلیل المتحیرین » شاگرد و مدعی جانشینی او سید کاظم رشتی که حاوی مطالبی است افزون بر دو ماخذ پیشین.

در این گفتار، بخش هایی از مقاله آقای زین العابدین ابراهیمی که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی ذیل احسایی با استناد به مدارک و منابع مذکور آمده، استفاده شده است، چنان که مصادر دیگر هم مورد توجه قرار گرفت.

5. میان «داغر» و پدرش رمضان، نزاعی درگرفت و «داغر» منطقه زندگی پدر را ترک گفت و در مطیرفی (یکی از روستاهای احساء) سکونت گزید. اجداد شیخ احمد، تا داغر چنین است: احمد بن زین الدین بن ابراهیم بن صقر بن ابراهیم بن داغر . ر. ک: شیخی گری بابی گری از نظر فلسفه، تاریخ و اجتماع، مرتضی مدرس چهاردهی، ص 7.

6. ر. ک: شرح احوال شیخ احمد احسایی، عبدالله احسایی، ترجمه محمد طاهر کرمانی، کرمان، سال 1387 ه ق، ص 133- 134.

7. همان، ص 134.

8. همان، ص 134- 136.

9. همان، ص 139- 141.

10. ر. ک: قصص العلماء، تنکابنی، ص 35.

11. ر. ک: شرح منظومه سبزواری، ج 2، ص 65.

12. شرح احوال شیخ احمد احسایی، همان، ص 19- 23.

13. وی از سال 1212 تا 1250 ه ق سلطنت کرد.

14. برای متن یکی از نامه ها ر. ک: فهرست کتاب مشایخ عظام، همان، ص 166.

15. شرح احوال شیخ احمد احسایی، همان، ص 26- 40.

16. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 662.

17. ر. ک: فهرست کتب مشایخ عظام، ابوالقاسم ابراهیمی، کرمان، چاپخانه سعادت، ص 115 و....

18. قصص العلماء، صص 30- 66.

19. همان، ص 44.

20. اعیان الشیعه، ج 2، ص 590.

21. ر. ک: شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، ج 3، صص 217- 219.

22. ر. ک: شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، ج 3، صص 65، 296- 298; ج 4، ص 47 و 48، 78- 80; مجموعة الرسائل، ص 323.

23. همان.

24. قصص العلماء، ص 55.

25. همان، ص 48.

26. همان، صص 48- 50.

27. شرح العرشیة، ص 324.

28. برای توضیح بیشتر این قصه ر. ک: قصص العلماء، ص 50.

پرونده ویژه | فرزندان ابراهیم(ع)؛ اسحاق

مکانی که حضرت اسحاق(علیه‌السلام) در آن مستقر شد، پیشانی تاریخ است؛ و حتی تاریخِ نوشته شده، حول محور آن‌جا نوشته شده است، چرا که بیشتر حوادثی که نقل شده است، ارتباطی با آن مکان داشت.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ با استقرار ابراهیم(علیه‌السلام) در فلسطین، مرکزی برای تبلیغ دین الهی ایجاد شده بود. این حرکت باید جهانی می‌شد و در زمینه گسترش می‌یافت، ولی ابراهیم(علیه‌السلام) فرزندی نداشت و بیم ‌این می‌رفت که پس از او این نور به خاموشی گراید.

از این‌رو حضرت در کهنسالی از خدا تقاضای فرزند کرد. هنگامی که فرشتگان از سوی خداوند به او وعده فرزند دادن، همسرش از این‌که در پیری باردار شود، شگفت زده شد. خدا به او در دوران پیری اسماعیل و اسحاق(علیه‌السلام) را عنایت فرمود.

اسماعیل(علیه‌السلام) از هاجر در ۸۲ سالگی ابراهیم(علیه‌السلام) و اسحاق(علیه‌السلام) از ساره در صد سالگی ابراهیم(علیه‌السلام) و ۹۲ سالگی ساره به دنیا آمد.(1)

نقطه‌ای که حضرت اسماعیل(علیه‌السلام) در آن تاریخ، آن‌جا مستقر شد، متروکه و دور از چشم اغیار بود. اما مکانی که حضرت اسحاق(علیه‌السلام) در آن مستقر شد، پیشانی تاریخ است؛ و حتی تاریخِ نوشته شده، حول محور آن‌جا نوشته شده است، چرا که بیشتر حوادثی که نقل شده است، ارتباطی با آن مکان داشت.

ظاهر تاریخ این طور نشان می‌دهد که حرکت حضرت اسحاق(علیه‌السلام) و انبیای بعد از او، همگی زمینه‌ساز انتقال این حرکت از فلسطین به مکه بود. اگر سیر تاریخ را با این دید بررسی کنیم، نکته‌های زیادی به دست می‌آید.

حضرت اسحاق(علیه‌السلام) حرکت خود را شروع کرد. البته کافی بود ایشان مرکزیت را حفظ کند و به تحرکی نیاز نداشت، زیرا فرهنگ توسط تُجاری که از آن منطقه عبور می‌کردند، خود‌به‌خود منتقل می‌شد.

در آن زمان، تجارت در فلسطین استقرار داشت، چون بندر بود و نزدیک دریا. کشتی‌ها از آن‌جا بار زده و به قبرس می‌رفتند و از قبرس هم به اسپانیا و دور دریای مدیترانه. و اگر هم از این طرف می‌خواستند حرکت کنند، به قاره آفریقا می‌رفتند.

البته منطقه‌ای که حضرت اسحاق(علیه‌السلام) در آن ساکن بود، دارای زندگی عادی بوده و درگیری زیادی نداشت. از این‌رو، حادثه‌ای از آن نقل نشده است.(2)

بنابراین این حوادث و اتفاقات منطقه حضور اسحاق(علیه‌السلام) به همه عالم مخابره می‌شد. اسحاق(علیه‌السلام) نیز مانند پدرش پیامبری تبلیغی بود و با کاروان‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. آنجا که شهر امن بود، حوادثی که تاریخ‌نگاران نصب کنند وجود ندارد.(3)

انتهای پیام/

پی نوشت؛

1 - دشمن شدید، دفتر اول، ص89

2 - جلسه هشتم تاریخ تطبیقی(1393/07/15)

3 دشمن شدید، دفتر اول، ص101 و 102

گفت‌وگو | رد پای یهود در جنگ مشرکان علیه پیامبر(ص)

در سه جنگ‌ با یهود که در مدینه و اطراف مدینه به وقع پیوست، استراتژی پیامبر(ص) محاصره قلعه‌های یهود بود. پیامبر(ص) بعد از تصرف قلعه‌ها، اموالشان را مصادره می‌کردند و خودشان را اخراج می‌کردند. ملاک و نیت اصلی پیامبر(ص) حفظ اسلام و دفاع از اسلام بوده است.

یادداشت| تبارشناسی جعل روایات در ذم و مدح بلاد

بخش زیادی از تحریفگری احادیث در ذم و مدح بلاد، حاصل فعالیتهای مخرب عالمان یهودی مسلماننماست که در راستای تامین اهداف خود تلاش داشتند شام و بنیامیه را به عنوان وارثان نظام سیاسی رسول الله در بین جامعه اسلامی جا بیندازند و تمرکز توجه مسلمانان از مکه و مدینه و اهل بیت پیامبر علیهم السلام خارج کنند.

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.