پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

گفت‌وگو | پیچیدگی‌های مبارزه با معاویه

امام علی(ع) فرمود زیر و بم نحوه برخورد با معاویه را بررسی کردم و متوجه شدم دو راه بیشتر ندارم؛ یا باید با معاویه جهاد کنم و یا با او صلح کنم و به آنچه حضرت محمد(ص) آورده است، کافر شوم؛ یعنی نحوه برخورد با معاویه تا این اندازه عمیق و بغرنج بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ حجت‌الاسلام دکتر محمدرضا هدایت‌پناه، عضو هیئت علمی گروه تاریخ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه در گفت‌وگویی به بازخوانی و تحلیل فرازهایی از آن مقطع مهم تاریخ اسلام پرداخته که در ادامه متن آن را ملاحظه می‌کنید؛

طیفی  از اهل سنت، برخی از مستشرقان و تعدادی از روشنفکران دگراندیش صلح امام حسن(ع) را در یک مسیر واحد تشریح و تعریف می‌کنند. آن‌ها معتقدند که با توجه به گزارش‌های تاریخی نقل شده و حوادثی که اتفاق افتاده و در قالب منابع تاریخی به خصوص منابع تاریخی اهل تسنن منعکس شده است؛ امام حسن مجتبی(ع) به طور کلی هیچ‌ گونه موافقتی با سیاست‌های امیرالمؤمنین(ع) نداشته و با سیره سیاسی امام علی(ع) مخالف بوده است.

از جمله نکته نظراتی که این عده بر آن تأکید دارند این است که امام حسن مجتبی(ع) از زمانی که خلافت مسلمانان را به دست گرفت با توجه به مخالفت خودش با سیاست‌های امیرالمؤمنین(ع) و اینکه جنگ‌های داخلی را مشروع نمی‌دانست، از همان ابتدا درصدد بود به هر نحوی شده زمینه را به گونه‌ای فراهم و هموار کند که به نتیجه دلخواه خودش که همان صلح است، برسد؛ البته ما عقاید این گروه را کاملاً نفی کرده و به آن‌ها می‌گوییم مستندات شما نادرست هستند و برداشت شما کاملاً ناصحیح است و قرائت اشتباهی از جریان‌های رخ داده به حساب می‌آید.

در مقابل، عده دیگری معتقدند که سیاست‌های امام حسن مجتبی(ع) کاملاً با سیاست‌های امیرالمؤمنین(ع) منطبق بوده است و ایشان جهاد با معاویه را جزو اولویت‌های اول خودشان قرار دادند و در این مسیر هیچ‌ گونه مماشاتی نداشتند و هیچ برنامه‌ای برای تعامل و صلح با معاویه تعریف نکرده بودند یعنی در حقیقت حکومت معاویه را اصلاً مشروع نمی‌دانستند.

 

شرایط حاکم بر جامعه عراق در زمان حکومت امام مجتبی(ع)

امام علی(ع) فرمود زیر و بم نحوه برخورد با معاویه را بررسی کردم و متوجه شدم دو راه بیشتر ندارم؛ یا باید با معاویه جهاد کنم و یا با او صلح کنم و به آنچه حضرت محمد(ص) آورده است، کافر شوم؛ یعنی نحوه برخورد با معاویه تا این اندازه عمیق و بغرنج بود؛ البته ائمه(ع) نصیحت‌هایی به معاویه می‌کردند اما معاویه زیر بار نصیحت‌ها نمی‌رفت. امام حسن مجتبی(ع) نیز همچون پدرشان در ابتدای راه نامه‌های متعددی برای معاویه نوشتند که نگارش و ارسال این نامه‌ها زمان برد. در این میان برخی از افراد می‌گویند چرا امام حسن مجتبی(ع) از ابتدا با معاویه جهاد نکرد؟

چهار مسئله را مطرح می‌کنم تا بدانید پیش از خلافت امام حسن مجتبی(ع) و در زمان خلافت ایشان چه شرایطی بر جامعه عراق حاکم بود؛ یکی از این مسائل تجربه مردم عراق در برخورد با معاویه پس از حکمیت بود. در جریان جنگ صفین خوارج از سپاه امام(ع) خارج شده بودند و تیغ‌ها و شمشیرهایی را که باید به طرف دشمن مشترک بیرونی نشانه بگیرند، به طرف حکومت امیرالمؤمنین(ع) نشانه گرفتند. این موضوع اختلاف داخلی عمیقی میان مردم عراق ایجاد کرد و ضربه مهلکی را به حکومت امیرالمؤمنین(ع) زد به گونه‌ای که پیروزی شیرین جنگ صفین با حکمیت به شکست تبدیل شد. پس از این نتیجه دلخواه خوارج از حکمیت بدست نیامد و خواسته آن‌ها محقق نشد. سپس با پافشاری خوارج به خواسته‌هایشان جنگ نهروان شکل گرفت. جاسوسان معاویه این اطلاعات را به معاویه رساندند و معاویه با توجه به اطلاعاتی که به دستش رسیده بود متوجه شد که جنگ بیرونی امام علی(ع) به جنگ داخلی تبدیل شده است یعنی امیرالمؤمنین(ع) روبه‌روی بخشی از سپاهیان خود قرار گرفته و جنگ نهروان اتفاق افتاده است. با توجه به این امر می‌توان گفت کمر حکومت امام علی(ع) پس از حکمیت شکست.

 

مکاتبات اشراف عراق با معاویه و خیانت برخی از کارگزاران

مکاتبات پنهانی سران و اشراف قبایل با معاویه را می‌توان دومین تجربه مردم عراق پس از حکمیت دانست. سران و اشراف قبایل که بخشی از آن‌ها در کربلا هم حاضر شدند، با معاویه مکاتبه کردند و چون دل خوشی از حکومت امیرالمؤمنین(ع) نداشتند و با توجه به اینکه نتوانسته بودند امتیازات دلخواهشان را از امام علی(ع) بگیرند و به نوعی از او ضربه خورده بودند، در جریان مکاتبات خود با معاویه گفتند ما حاضریم با تو باشیم و امنیت خود و قبایلمان را تأمین کنیم.

خیانت برخی از کارگزاران که به معاویه می‌پیوستند یکی دیگر از تجارب مردم عراق پس از حکمیت بود. از طرف دیگر عراق پس از شهادت امام علی(ع) آشفته شد. در روایتی چنین آمده است که وقتی امیرالمؤمنین(ع) به شهادت رسید، مردم عراق مثل گله گوسفندی که گرگ به آن‌ها زده باشد، چنان هراسان و پریشان شده بودند که به هر طرفی می‌رفتند. براساس این روایت؛ شهادت امام علی(ع) سبب شد سپاهیانی که برای جنگ صفین رفته بودند به کوفه بازگردند اما مانند گله‌ای بی‌چوپان بودند که چوپانشان را از دست داده و گرگ‌ها از هر سو به آن‌ها حمله کرده باشند. امام حسن(ع) در آغاز خلافت خود وضعیت عراق را چنین دید.

جاریه بن قُدامه، صحابی پیامبر اکرم(ص) و یکی از یاران امام علی(ع)، در زمان شهادت امیرالمؤمنین(ع) در کوفه نبود. او از طرف امام علی(ع) برای سرکوبی سپاهیانی که معاویه به شهرهای  اطراف می‌فرستاد تا آن‌ها را ناامن کند (الغارات) اعزام شده بود. جاریه که پس از بازگشت به کوفه متوجه شد امام علی(ع) به شهادت رسیده است، به امام حسن مجتبی(ع) می‌گوید چرا نشسته‌اید و نیرویی برای تکمیل و اتمام پیروزی صفین اعزام نمی‌کنید؟ امام حسن مجتبی(ع) فرمود: اگر ۱۰درصد از مردم این نگاه و نظر تو را داشتند، من همین حالا اقدام می‌کردم.

 

رخوت سپاهیان کوفه در همراهی امام مجتبی(ع)

امام حسن مجتبی(ع) نیاز ندارد که در ساباط و مدائن خیانت سپاهش را ببیند. ایشان پس از نامه‌نگاری با معاویه با خواندن یک خطبه در مسجد کوفه اعلان جنگ و جهاد کرد؛ در این زمان به جای آنکه جوابی از سران سپاه خودش یا قبایل بشنود، با سکوت مواجه شد و این سکوت تا اندازه‌ای افتضاح و ناجور بود که به نظر می‌رسید ادامه سکوتی بود که مردم در برابر خطبه‌های امام علی(ع) داشتند. چنین سکوتی چنان پیام سردی داشت که خطبای شیعه مردم را به دلیل سکوتشان در مقابل دستور امامشان سرزنش کردند و سپس آن‌ها را به جهاد علیه معاویه فراخواندند و با توجه به این امر، حرکتی با مشارکت تعداد نه ‌چندان زیادی از مردم شکل گرفت اما هنوز سپاه به ساباط و مدائن نرسیده بود که امام حسن(ع) با اینکه پیشقراولان سپاهش را برای جلوگیری از حرکت سپاهیان معاویه فرستاده بود و خود برای جمع کردن نفرات بیشتری برای سپاهش به سمت مدائن می‌رفت، به دلیل اختلافاتی که بین سپاهش افتاد، زمینگیر شد.

یکی دیگر از دلایل زمینگیر شدن امام حسن(ع) در ساباط و مدائن انتشار زمزمه‌های رخوت در میان سپاهیانش بود البته ما دقیقاً نمی‌دانیم که امام(ع) در چنین شرایطی، چه اتفاقاتی را تجربه می‌کرد؛ فقط در یک منبع آمده است که وجود شمربن ‌ذی‌الجوشن دلیل آشفتگی سپاه امام حسن مجتبی(ع) در ساباط و مدائن بود. برخی افراد معتقدند که شمر جزو خوارج بود اما من این ادعا را قبول ندارم و باور دارم که شمربن‌ ذی‌الجوشن از زمان جنگ صفین جزو مخالفان اهل‌ بیت(ع) شد و به همراه اشرافی که پیش از آن با معاویه به صورت پنهانی مکاتبه کرده بودند، در سپاه امام حسن(ع) مأمور از هم پاشیدن آن بود.

امام حسن مجتبی(ع) در چنان شرایطی باید مسیری را انتخاب می‌کرد؛ زیرا اگر اقدامی نمی‌کرد، پیشقراولان سپاهش که تا الانبار رفته بودند در کوفه محاصره می‌شدند و در چنین شرایطی هیچ کس نمی‌توانست تضمین کند که معاویه جنایتی انجام ندهد و نمی‌شد از او انتظار داشت که تقاص صفین را از سپاهیان امام حسن مجتبی(ع) نگیرد. از طرف دیگر به نظر نمی‌رسید که در چنین شرایطی معاویه امتیازی به شیعیان بدهد؛ بنابراین امام دوم شیعیان به نوعی مانور نظامی کرد تا از فاجعه عظیمی که نزدیک بود اتفاق بیفتد جلوگیری کند. ایشان در جریان این مانور نظامی امتیازاتی را از معاویه برای شیعیان گرفت و دست معاویه را برای مردم رو کرد.

منبع: روزنامه قدس

پرسش از استاد | اقدامات حسنین(ع) در زمان معاویه

پرسش شما: چرا معاویه همزمان اقدام به شهید کردن امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نکرد؟

 

پاسخ استاد: جریان سقیفه پس از به‌قدرت‌رسیدن، چهار هدف را دنبال می‌کرد که اولین آن، حذف امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود. بعد از شهادت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) دوباره جریان سقیفه به قدرت رسیده است.

جریان سقیفه در این برهه هم برنامه حذف امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) را در دستور کار خود قرار داده است؛ منتهی لبه هجوم این جریان، به‌سوی امام حسن(علیه‌السلام) است؛ چون امام حسین(علیه‌السلام) با وجود و حضور امام حسن(علیه‌السلام) سکوت مطلق است.

در زمان حیات امام حسن(علیه‌السلام) هرکس به امام حسین(علیه‌السلام) رجوع می‌کرد، حضرت آنها را به برادر خود ارجاع می‌داد و بنابراین، جریان حاکم، توجیهی برای حمله به امام حسین(علیه‌السلام) نداشت. حتی بعضی اوقات، معاویه عده‌ای از مردم کوفه را تحریک می‌کرد که به نزد امام حسین(علیه‌السلام) رفته و به ایشان بگویند که برادر تو صلح‌نامه را امضا کرده و در مقابل معاویه کوتاه آمده است و ما می‌خواهیم با تو بیعت کنیم.

معاویه این کار را می‌کرد تا همزمان، هر دو امام را فعال کند تا بتواند آنها را با هم از جلوی راه خود بردارد. اما امام حسین(علیه‌السلام) در همه این موارد سکوت کرده و مردم را به برادر خود ارجاع می‌داد.

بنابراین تمام هدف نظام حاکم این بود که امام حسن(علیه‌السلام) را حذف کند. نظام حاکم در آن‌‍‌‌‌زمان یک سیطره خبری کاملی بر جهان اسلام داشت؛ چون تمام امامان جمعه، حقوق‌بگیر معاویه هستند و منویات او را در نماز جمعه بازتاب می‌دهند. این مطلب را بدانید که تنها رسانه دینی در آن‌زمان، نماز جمعه بود.

معاویه از این خطبه‌ها استفاده می‌کرد تا مطالبی را به مردم ارائه کند و زمینه برای حذف امام حسن(علیه‌السلام) ایجاد شود. امامان جمعه منصوب از طرف معاویه، مأمور شده بودند تا برای عثمان فضیلت‌تراشی کرده و از آن‌طرف، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را به عنوان قاتل عثمان معرفی کرده و مورد طعن و لعن قرار دهند.

هدف معاویه از تخریب چهره امیرالمومنین(علیه‌السلام) این بود که به این وسیله، جایگاه امام حسن(علیه‌السلام) را در میان مردم مخدوش کند تا اگر روزی دست به ترور حضرت زد، صدای اعتراض از کسی بلند نشود.

بنابراین وقتی امام حسن(علیه‌السلام) زنده بودند، هیچ حضوری از امام حسین(علیه‌السلام) در مسجدالنبی(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دیده نمی‌شود؛ یعنی امام حسین(علیه‌السلام) در آن‌زمان برای امام حسن(علیه‌السلام) یک نیروست و خودش هیچ ظهور و بروزی ندارد. پس دلیلی ندارد که معاویه به کشتن ایشان اقدام کند. اما به محض این‌که امام حسن(علیه‌السلام) به شهادت می‌رسد، جایگاه ایشان در مسجدالنبی(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به امام حسین(علیه‌السلام) می‌رسد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه چهل و نهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/08/05)

برشی از یک کتاب | وضعیت جامعه اسلامی در آغاز حکومت امام حسن(ع)

برنامه‌ی سقیفه بود که اسلام به کلی برچیده شود و از جمله اشتباهات معاویه این بود که حرف اساسی سقیفه را افشا کرد، تا جایی که مغیره گفت: معاویه دیگر بس است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ امام مجتبی(علیه‌السلام) به حکومت می‌رسد، در حالی که کوفه امروز بسیار متفاوت‌تر از کوفه پنج سال پیش است. اگر چند امیرالمومنین(علیه‌السلام) هم در شرایط خاصی به حکومت رسید، اما پیچیدگی‌های امروز حکومت به ویژه در کوفه راه دشواری است که نیازمند تدابیری چند منظوره برای عبور از آن است.

شهر، غرق در آشفتگی است، با شهادت امیرالمومنین(علیه‌السلام) عمود حکومت از بین می‌رود و شهر آبستن حوادث پیچیده و دشوار می‌شود. در این میان دو مشکل دیگر نیز وجود دارد که این فتنه را دامن می‌زند.

 

1 - قوت گرفتن قطب شام

اولین و مهم‌ترین حادثه، فعال شدن قطب شام است. معاویه روزی که می‌خواست با علی (علیه‌السلام) بجنگد، پیراهن عثمان را بهانه خونخواهی‌اش کرد، وگرنه مردمشان هرگز انگیزه‌ای برای نبرد با علی(علیه‌السلام) نداشتند. اما امروز و در مقابله با حسن بن علی(علیه‌السلام) نیازمند بهانه نیست، زیرا امام حسن(علیه‌السلام) رأی مردم شهرهای دیگر را با خود ندارد، حتی در کوفه که محل حکومت ایشان هست حضرت(علیه‌السلام) منتخب مردم نیست.

فقط بعضی از افراد که پای منبر بودن بعد از سخنرانی با ایشان بیعت کردند.(1) معاویه اکنون می‌تواند بر سر سفره خونه هزاران نفری که علی(علیه‌السلام) در صفین کشته است،(2) بنشیند.

او ذهن مردم را علیه امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) بسیج می‌کند که این‌ها پس از آن همه قتل عام و بعد از پذیرش حکمیت دوباره می‌خواهند مملکت اسلامی را به آشوب بکشانند. این بار شام و یمن و مصر برای جنگ با امام حسن(علیه‌السلام) کارشان ساده‌تر از قبل است.

معاویه می‌گوید: علی(علیه‌السلام) به حکمیت تن داد، در حکمیت نماینده علی(علیه‌السلام) او را از حاکمیت خلع کرد و نماینده من، مرا منصوب کرد و حالا فرزند علی(علیه‌السلام) باید به حکمیت تن دهد اما نمی‌خواهد.

 

2 - کمبود نیرو

با شهادت علی(علیه‌السلام) نیروهایی که حضرت با دشواری‌های فراوان در نخیله گردهم آورده بود، متفرق می‌شوند. آن‌هایی هم که هستند از مقام ولایت اطاعت ندارند، بنابراین در یک سو نیروهای معاویه هستند که برای هر اقدامی توجیه شده و آماده‌اند و در سوی دیگر اطرافیان حسن بن علی(علیه‌السلام) هستند که هر کدام برای خود و اجتهادی دارند، به همین دلیل متفرق و پراکنده شده‌اند.

راه حل حضرت

در صورتی که از علم امامت چشم بپوشیم باید توقع چه کاری را از حضرت(علیه‌السلام) داشته باشیم؟

سازمان‌های مبارز دو تاکتیک در برخورد دارند؛ تاکتیک اختفا و تاکتیک اعلان. زمانی سازمان‌ها اعلان می‌شوند که قدرت مقابله با دشمن را داشته باشند، اما در صورتی که بر اثر حادثه‌ها سرنوشت سازمان در خطر باشد بهترین راه اختفا است، زیرا در این زمان اگر سازمان بخواهد به صورت علنی به فعالیت ادامه دهد، اندک قدرتی که برایش باقی مانده از دست خواهد داد.

حضرت(علیه‌السلام) تصمیم می‌گیرد سازمان شیعه را کمرنگ و بعد مخفی کند. ایشان در این موقعیت دست به انتخاب می‌زند که هر فرد آگاه به مسائل سیاسی و مبارزاتی کار ایشان را تایید می‌کند.

اما حضرت(علیه‌السلام) با این انتخاب مشکلی در پیش رو دارند، مشکلی که گریبانگیر همه سازمان‌های مخفی است، «فراموشی.» این همان هدفی است که معاویه به صراحت از آن پرده برمی‌دارد.

برنامه‌ی سقیفه بود که اسلام به کلی برچیده شود و از جمله اشتباهات معاویه این بود که حرف اساسی سقیفه را افشا کرد، تا جایی که مغیره گفت: معاویه دیگر بس است.

سخن معاویه چنین است «پسر ابوقحافه حکومت کرد و رفت و اکنون اسمی از آن نیست. پسر خطاب حکومت کرد و رفت و اسمی از او نیست. پسر عفان هم همینطور. اما پسر عبدالله ادعایی کرد، اکنون که رفته روزی پنج بار اسمش را بر مأذنه می‌برند. لا والله الا دفنا دفنا، نه به خدا! باید این کار را آنقدر ادامه دهیم تا این اسم دفن شود.»(3)

تا اینجا با تدابیر حضرت امیر(علیه‌السلام) این اسم بر مأذنه برافراشته مانده است و اکنون این وظیفه بر دوش امام مجتبی(علیه‌السلام) است؛ اوست که باید از اسلام و حتی از اسلام موجود در شام حفاظت کند.

اگر حضرت اقدامی نکند، هیچ مانعی دیگر در مقابل معاویه وجود ندارد؛ در مقابل معاویه‌ای که مهم‌ترین هدفش نابودی اصل سازمان است و در کوفه‌ی بی سامانی است که رهبرش را هم شهید کرده است.

انتهای پیام/

منبع: تبار انحراف3(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، جریان شناسی انحرافات تاریخی، از پایان حکومت حضرت امیرمؤمنان(ع) تا پایان قیام مختار، صص26 و29(ناشر: کتابستان معرفت.)

پی نوشت؛

1 انساب الاشراف، ج2، ص28

2 وقعه صفین، ص558؛ انساب الاشراف، ج2، ص322

3 الاخبار الموفقیات، صص576-577؛ مروج الذهب، ج3، صص454-455؛ بحارالانوار، ج33؛ صص169-170

تحلیل | اقدام امام حسن(ع) برای حفظ سازمان شیعه

اقدامات امام حسن(علیه‌السلام) در این مقطع از تاریخ به معنای واقعی، بروز مکر الهی است. اولین اقدام حضرت بازگرداندن آرامش روانی از دست رفته به کوفه است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در صورتی که از علم امامت چشم بپوشیم باید توقع چه کاری را از حضرت حسن(علیه‌السلام) در مبارزه با معاویه داشته باشیم؟

سازمان‌های مبارز دو تاکتیک در برخورد دارند؛ تاکتیک اختفا و تاکتیک اعلان. زمانی سازمان‌ها اعلان می‌شوند که قدرت مقابله با دشمن را داشته باشند، اما در صورتی که بر اثر حادثه‌ها سرنوشت سازمان در خطر باشد بهترین راه اختفا است، زیرا در این زمان اگر سازمان بخواهد به صورت علنی به فعالیت ادامه دهد، اندک قدرتی که برایش باقی مانده از دست خواهد داد.

حضرت(علیه‌السلام) تصمیم می‌گیرد سازمان شیعه را کمرنگ و بعد مخفی کند. ایشان در این موقعیت دست به انتخاب می‌زند که هر فرد آگاه به مسائل سیاسی و مبارزاتی کار ایشان را تایید می‌کند.

اما حضرت(علیه‌السلام) با این انتخاب مشکلی در پیش رو دارند، مشکلی که گریبانگیر همه سازمان‌های مخفی است، «فراموشی.» این همان هدفی است که معاویه به صراحت از آن پرده برمی‌دارد.

برنامه‌ی سقیفه بود که اسلام به کلی برچیده شود و از جمله اشتباهات معاویه این بود که حرف اساسی سقیفه را افشا کرد، تا جایی که مغیره گفت: معاویه دیگر بس است.

سخن معاویه چنین است «پسر ابوقحافه حکومت کرد و رفت و اکنون اسمی از آن نیست. پسر خطاب حکومت کرد و رفت و اسمی از او نیست. پسر عفان هم همینطور. اما پسر عبدالله ادعایی کرد، اکنون که رفته روزی پنج بار اسمش را بر مأذنه می‌برند. لا والله الا دفنا دفنا، نه به خدا! باید این کار را آنقدر ادامه دهیم تا این اسم دفن شود.»(1)

تا اینجا با تدابیر حضرت امیر(علیه‌السلام) این اسم بر مأذنه برافراشته مانده است و اکنون این وظیفه بر دوش امام مجتبی(علیه‌السلام) است؛ اوست که باید از اسلام و حتی از اسلام موجود در شام حفاظت کند.

اگر حضرت اقدامی نکند، هیچ مانعی دیگر در مقابل معاویه وجود ندارد؛ در مقابل معاویه‌ای که مهم‌ترین هدفش نابودی اصل سازمان است و در کوفه‌ی بی سامانی است که رهبرش را هم شهید کرده است.

 

اقدام امام حسن(ع) برای حفظ سازمان شیعه

راه‌حل حضرت در مقابل تهدیدات موجود بر سر راه، تصمیم به اختفاء سازمان شیعه است. همچنین ایشان از سوی دیگر، دست به اقداماتی می‌زنند تا از مهمترین آفت مخفی‌شدن سازمان یعنی فراموشی جلوگیری کنند.

اقدامات امام حسن(علیه‌السلام) در این مقطع از تاریخ به معنای واقعی، بروز مکر الهی است. اولین اقدام حضرت بازگرداندن آرامش روانی از دست رفته به کوفه است. ایشان با یک سخنرانی قاطع و کوبنده سعی می‌کند که چهره بیرونی حکومت را با استحکام و صداقت نشان دهد. با این کار تا حدودی امنیت روانی به شهر باز می‌گردد.

دومین اقدام حضرت، زمینه‌سازی برای اختفاء همراه با نبرد است و آماده سازی برای نبرد و مخفی شدن دو چیز متضادند. برای نبرد علنی باید خود را آشکار کرد و در صورت مخفی شدن، دیگر نبرد علنی معنا ندارد.

حضرت که می‌خواهد این دو ضد را با هم جمع کند، از نقطه ضعفی که در نیروهای معاویه وجود دارد، استفاده می‌نماید و نتیجه‌اش پیروزی پنهان ایشان در این نبرد است. شامی‌ها اگرچه برای نبرد حاضرند اما از جنگ دلزده و خسته شده‌اند بنابراین اگر جنگ تعطیل شود، خوشحال می‌شوند. می‌گویند باید با طرف مقابل جنگید اما اگر صلح شود، بهتر است.

این روحیه دشمن زمینه را برای مخفی کردن سازمان ایجاد می‌کند، اما این کار ساده نیست زیرا اگر معاویه از این نیت مطلع شود همه را قلع و قمع خواهد کرد، از این‌رو حضرت باید خود را آماده نبرد نشان دهد. بنابراین وضعیت آماده باشی را که حضرت علی(علیه‌السلام) داشتند، حفظ می‌کند.

 

چرا عبیدالله بن عباس فریب خورد؟

معاویه هم وقتی مطلع می‌شود که امام حسن(علیه‌السلام) در کوفه به حکومت رسیده است اعلام می‌کند که تمرد در کوفه هنوز ادامه دارد و باید آن را سرکوب کنیم. به سرعت نیروها برای او جمع می‌شوند.

معاویه بهتر از هر کس می‌داند اگر مسئله کوفه حل شود همه مشکلاتش حل خواهد شد، از این‌رو ۱۸ روز بعد از شهادت امیرالمومنین(علیه‌السلام) خود را به موصل و یکی از روستاهای مسکن می‌رساند.(2) در مسیر کوفه که هیچ مقاومت و مشکلی وجود ندارد در کوفه هم کار راحت است.

معاویه تجربه‌های موفق حمله به خانه ولایت را فراموش نکرده است. در سقیفه قرار شد به خانه حضرت حمله کنند و در این میان علی(علیه‌السلام) و حسنین(علیهم‌السلام) کشته شوند و نسل امامت منقطع شود. به نظر او دوباره می‌توان مشابه آن چه را که در سقیفه تصویب شد، اجرا کرد.

حضرت مجتبی(علیه‌السلام) به سرعت دست به کار می‌شود و به مردم کوفه می‌فرماید: پدرم توصیه کرد که باید مرکز فتنه را از بین برد؛ اما شما توجهی نکردید. او که باید از بین می‌رفت در راه آمدن به کوفه است تا شما را از بین ببرد. اکنون وقت اقدام است(3) کوفیان توجیهی برای انصراف از جنگ نداشتند و در نتیجه نیروی مختصری برای حضرت جمع شد.(4)

حضرت می‌داند که این افراد مرد جنگ و رزم نیستند، زیرا زمانی هم که علی(علیه‌السلام) با آن موقعیت در میان آن‌ها بود، اهمال کردند. به هرحال حضرت سپاهی تشکیل می‌دهد. پیش قراولان حضرت به فرماندهی عبیدالله بن عباس به سوی معاویه حرکت می‌کنند.(5)

 

قیس بن سعد بن عباده

معاویه و نیروهای حضرت با هم به مسکن می‌رسند. مسکن، مرز عراق و شام آن روز است. عبیدالله بن عباس، پسر عموی حضرت علی(علیه‌السلام) است و امام حسن(علیه‌السلام) نوه عموی عبیدالله می‌شود.

قائم مقام او قیس بن سعد بن عباده است. قیس، انسان شجاعی است؛ مدنی و از انصار است. عبیدالله با ۱۲ هزار نیرو به مسکن آمده بود. اما یک نامه هویت او را به کلی عوض کرد. مضمون نامه این بود که اگر به جانب ما بیایی، یک میلیون درهم به تو می‌دهیم؛ نصف آن نقد و نصف دیگرش در کوفه.

اگر به پول رایج امروز حساب کنیم، هر درهم حدود ۴ هزار تومان است. بنابراین حدود چهار میلیارد تومان گرفت و اردوگاه را ترک کرد.(6) این مقدار پول مبلغ کمی نیست، حتی اگر ثبات دینی او را انکار کنیم، نمی‌توانیم از عرب بودن و تعصبات قبیله‌ای او چشم بپوشیم. عرب تعصب عشیره‌ای دارد و عبیدالله به دلیل بنی هاشمی بودنش باید مقاومت می‌کرد. علاوه بر این، معاویه قاتل پسران او بود.

به نظر می رسد امام حسن(علیه‌السلام) از روی عمد عبیدالله را فرمانده قرار داد تا دیگران را متوجه وضعیت نیروهایش کند. در این صورت است که می‌توان درک درستی از وضعیت سپاه حضرت داشت؛ زیرا وقتی آشنایان کسی با او این‌گونه برخورد می‌کنند، نباید توقعی از غریبه‌ها داشت.

نیروها هم که سپاه را بدون فرمانده دیدند، دست و دلشان لرزید. علاوه بر این‌که نامه‌هایی به آن‌ها رسید که ما رفتیم، شما هم بروید. بنابراین آنان هم از اردوگاه دل بریدند و این امری طبیعی است. زیرا وقتی فرمانده که نخ تسبیح لشکر است خودش را می‌فروشد از نیروها چیزی باقی نمی‌ماند.

حالا قیس بن سعد بن عباده مانده بود و لشکری که از هر سو آماده از هم گسستن بود. میان او و عبیدالله بسیار تفاوت است، زیرا اگر قرار بود او هم مثل فرمانده‌اش دست به خود فروشی بزند. مبلغ کمتری هم می‌توانست او را راضی کند تا کوفه و امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) را دست بسته تسلیم معاویه کند.

قیس تمام تلاشش را برای حفظ آرامش سپاه به کار بست. اما به نظر می‌رسد که در کار او یک خللی وجود دارد. او توجه نداشت با دست خود در حال جمع کردن نیروهایی برای معاویه است. این افراد با شنیدن خبر فرار فرمانده و با زمینه‌های ذهنی قبلی که برایشان وجود داشت نمی‌توانستند نیروی جنگ در برابر معاویه باشند. این نکته‌ای بود که متاسفانه مورد غفلت قیس قرار گرفت.

انتهای پیام/

منبع: تبار انحراف3(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، جریان شناسی انحرافات تاریخی، از پایان حکومت حضرت امیرمؤمنان(ع) تا پایان قیام مختار، صص27-29 و 32-35 (ناشر: کتابستان معرفت.)

پی نوشت؛

1 الاخبار الموفقیات، صص576-577؛ مروج الذهب، ج3، صص454-455؛ بحارالانوار، ج33؛ صص169-170

2 تاریخ الیعقوبی، ج2، ص214

3 مقاتل الطالبین، صص69-70

4 همان.

5 تاریخ الیعقوبی، ج2، ص214

6 تاریخ الیعقوبی، ج2، ص215؛ الارشاد، ج2، صص12-13؛ بحارالانوار، ج44، صص47-48

برشی از یک کتاب | نقش سازمان جاسوسی یهود در متلاشی کردن لشکر امام مجتبی(ع)

معاویه در زمان عثمان، ساختار سازمان امنیتی - جاسوسی کوفه را ایجاد کرده بود. نیروهای او هر چند کم اما با قوت مشغول به فعالیت هستند؛ نیروهایی که در ظاهر هیچ ارتباطی با معاویه ندارند اما در باطن دستورات او را مو به مو عمل می‌کنند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ خبر فرار عبیدالله(عبیدالله بن عباس از سپاه امام حسن(ع)) به سرعت باد در میان سپاه پیچید. تأمل در اینکه چگونه این خبر و اخبار مأیوس کننده دیگر در زمانی کوتاه با چنین سرعتی در همه جا منتشر می‌شود، لایه‌های پنهان سازمانی قدیمی را روشن می‌کند؛ سازمانی مخفی و خزنده که بسیار کم مورد توجه مطالعه و شناسایی قرار گرفته است؛ سازمان امنیتی و جاسوسی معاویه.

پیشینه این سازمان را باید در قوت و قدرت تاریخی یهود جست‌وجو نمود. سازمان جاسوسی یهود در صدر اسلام بسیار با دقت و ظرافت عمل میکرد. این مسئله که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله دیگر سخنی از منافقین نیست، نشانه آشکاری است که این سازمان تصمیم به پنهان کردن نیروهایش دارد.

این همان سازمانی است که معاویه را بر سر کار می‌آورد و با کمک‌هایی که می‌رساند، او را تا این مرتبه ارتقا می‌دهد. اکنون هم این سازمان در اختیار معاویه است تا او را در رسیدن به اهدافش کمک کند. از ویژگیهای شبکه مخفی این است که نیازی به نیروهای انسانی فراوان ندارد. ۵۰ نفر نیروی مخفی برای از بین بردن یک لشکر کافی است.

معاویه در زمان عثمان، ساختار سازمان امنیتی - جاسوسی کوفه را ایجاد کرده بود. نیروهای او هر چند کم اما با قوت مشغول به فعالیت هستند؛ نیروهایی که در ظاهر هیچ ارتباطی با معاویه ندارند اما در باطن دستورات او را مو به مو عمل می‌کنند. ولید بن عقبه، اشعث بن قیس و دیگرانی که در کوفه دارای جایگاه اجتماعی‌اند از اعضای این سازمان محسوب می‌شوند.

اشعث در ظاهر نیروی امیرالمومنین علیه السلام در باطن زمینه ساز برنامه‌های معاویه است. اشعث فرمانده لشکر حضرت علی علیه السلام است() و اجازه عبور دارد، بنابراین می‌تواند ابن ملجم را در صف اول نماز جماعت پشت سر امیرالمومنین علیه السلام جای دهد(2) و هیچ کس نمی‌تواند به او اعتراض کند و یا حتی او را متهم نماید، زیرا به صورت علنی این کار را انجام نداده است.

این سازمان سرگروه‌های دارد که در دوره‌های مختلف و مدت‌های طولانی به خوبی توانسته‌اند نیروهای دیگر را سازماندهی، تقویت و رهبری کنند. وقتی کوفه در اختیار علی علیه السلام است اگرچه سازمان به دلیل پنهان بودن آسیبی نمی‌بیند، اما به دلیل قدرت و نفوذ اجتماعی حضرت، موفقیت چندانی هم به دست نمی‌آورد.

با شهادت حضرت امیر علیه السلام و شروع ناآرامی‌ها در کوفه این سازمان جان تازه‌ای می‌گیرد و فعالیتش را تشدید می‌کند. آن‌ها در سپاه حضرت مجتبی علیه السلام که از کوفه برای مقابله با معاویه حرکت کرده است، پراکنده شده‌اند و ناآرامی‌ها را رهبری می‌کنند.

این‌ها هستند که خبر فرار عبیدالله را به صورت گسترده منتشر و در سپاه ایجاد رعب و هراس می‌نمایند و نیز اینها هستند لشکریان امام را تبدیل به قاتلان امام می‌کنند.

انتهای پیام/

منبع: تبار انحراف 3(پژوهشی در جریان شناسی انحرافات تاریخی، زیر نظر استاد حجت الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، چاپ اول 1394، انتشارات کتابستان معرفت، صص36-38

پی نوشت؛

1 تاریخ خلیفه، ص146

2 انساب الاشراف، ج2، ص493-494؛ الارشاد، ج1، صص17-20؛ بحارالانوار، ج42، صص228-230

پرونده ویژه | اقدامات امام سجاد(ع) پس از عاشورا

با سخنرانی امام سجاد(علیه‌السلام) در شام، ورق برگشت؛ لذا یزید گفت: اینها را با احترام برگردانید. در بازگشت اسرا از شام، ملاحظه کنید که این کاروان از کجا عبور کرد تا از شام خارج شود؟ اگر کاروان را در روز و از وسط شهر بیرون بردند، معلوم می‌شود که چه تغییری حاصل شده بود!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ امام سجاد(علیه‌السلام) را به نماز جمعه آوردند. قانون این است که اسیر را باید به نماز جمعه بیاورند. یزید حضرت را بین خودش و پسرش خالد نشاند. اگر ورق برنگشته بود، حضرت را کنار خودش و فرزندش نمی‌نشاند؛ می‌گفت: عقب بنشیند؛ در حالی که با اکرام آوردند.

هنوز عوام‌الناس نفهمیده بودند که این اسرا چه کسانی‌اند؛ فقط یک‌تعدادی که سر راه و تعدادی که در کاخ بودند فهمیدند. نگذاشتند خبر بین توده مردم که حدود چهارصد تا پانصدهزار نفر می‌شدند، منتشر شود. در نماز جمعه، خطیب که فردی غیر از یزید بود، اصلا اشاره ندارد که اینهایی که کشته شدند، چه کسانی هستند. شروع کرد راجع به امام حسین(علیه‌السلام) به‌عنوان خوارج، بدی گفتن؛ اما نمی‌گوید که این اسیر کیست.

وقتی سخنرانی خطیب جمعه تمام شد، امام سجاد(علیه‌السلام) بلند شد و به یزید فرمود: اجازه می‌دهی من بروم بالای این چوب‌ها تا کمی صحبت کنم؟ اسیر در نماز جمعه حق حرف زدن با یزید را ندارد؛ به همین جهت، امام سجاد(علیه‌السلام) اجازه گرفت.

دلیل دیگری که حضرت اجازه گرفت، این بود که در آن زمان، صدا به عقب نمی‌رسید؛ جارچی داشتند که پشت به سخنران و رو به جمعیت، سخنان خطیب را تکرار می‌کرد و نفر بعدی هم سخنان این جارچی را تکرار می‌کرد تا این‌که همگی می‌شنیدند. اگر امام سجاد(علیه‌السلام) بدون اجازه بالای منبر برود، چند نفر می‌شنوند؟! ولی اگر یزید بگوید برو، جارچی‌ها همگی سخنان امام(علیه‌السلام) را تکرار می‌کنند.

یزید به حضرت اجازه نداد. مردم تا حالا ندیده بودند اسیر تقاضای سخنرانی کند و نمی‌دانند که این اسیر هم کیست؛ لذا گفتند: یزید! چرا نمی‌گذاری؟ بگذار برود حرف بزند؛ ببینیم چه می‌خواهد بگوید. یزید نتوانست مقاومت کند؛ لذا به امام(علیه‌السلام) اجازه داد و حضرت هم به بالای منبر رفتند.

مخاطبین حضرت کافر نیستند. ایشان با جماعتی روبه‌روست که کافی بود یک اطلاعات به آن‌ها بدهد تا تبلیغات امام حسین(علیه‌السلام) در مکه، در همین‌جا اثر کند. اقامت امام حسین(علیه‌السلام) در مکه تا ایام حج طول کشیده و در آن ایام هم، حضرت امیرالحاج بودند. همین شام تعداد زیادی حاجی داشته و فهمیده‌اند که حسین‌بن‌علی(علیه‌السلام) حج را رها کرده و رفته است. اگر الآن بفهمند چه اتفاقی افتاده است، کار تمام می‌شود.

حضرت سجاد(علیه‌السلام) از مکه و منا شروع کردند: «أنا بن مکة و مِنی». چرا حضرت از این‌جا شروع کردند؟ رفتن امام حسین(علیه‌السلام) از مکه به سمت کربلا خیلی سروصدا کرد و همگی در ذهن دارند که آن حضرت فرموده بود یزید می‌خواهد حرم امن الهی را با کشتن من در این‌جا هتک حرمت کند؛ اما آن‌ها گفتند یزید آدم خوبی است. به‌محض این‌که امام سجاد(علیه‌السلام) گفت: «أنا بن مکة و منی»، همه کسانی که به مکه رفته بودند، برایشان سؤال شد که این اسیر چه ربطی به مکه و منا دارد؟

زمانی که حضرت معرفی خودشان را ادامه داده و به علی(علیه‌السلام) و فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) رسیدند، ضجه‌ها بلند شد و همه گریه کردند. یزید دید با این وضع، ممکن است شورش بشود؛ به مؤذن دستور داد اذان بگوید. مؤذن شروع کرد به اذان گقتن و حضرت سکوت کرد. وقتی مؤذن به نام رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) رسید، حضرت فرمود: ساکت شو. مؤذن هم ساکت شد؛ چون او بیشتر طالب بود بداند چه اتفاقی افتاده است.

نوع سخنرانی امام سجاد(علیه‌السلام) در آن جلسه، به‌گونه‌ای بود که قلوب این جماعت از این به بعد، به دست حضرت است. مکه و منا؛ زمزم و صفا؛ خدیجه کبری(سلام‌الله‌علیها) و فاطمه زهرا(علیه‌السلام) و علی‌بن‌ابی‌طالب(علیه‌السلام). این مردم که با حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) مشکلی نداشتند؛ با رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مسئله‌ای ندارند.

اگر مردم شام با علی‌بن‌ابی‌طالب(علیه‌السلام) مسئله دارند، اما به هر حال، خلیفه چهارم هستند؛ بالأخره داماد رسول خداست. اگرچه در صفین مقابل حضرت آمدند، اما امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) هرکدام حدود 10 سال کار کردند و خیلی از ذهن‌ها برگشته است. اگرچه لعنت می‌کنند، اما علی(علیه‌السلام) را به‌عنوان خلیفه چهارم قبول دارند. با فاطمه زهرا(علیه‌السلام) هم که مشکلی ندارند.

وقتی مؤذن ساکت شد، امام(علیه‌السلام) به یزید فرمود: این پیامبری که نامش برده شد، جد تو بود یا جد ما؟ اگر بگویی جد تو بود، همه می‌دانند که دروغ می‌گویی. حضرت فرمود: چرا فرزند پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را کشتی؟ چرا ما را به اسارت آوردی؟

مردم همگی منتظرند تا یزید توضیح بدهد. این‌جا دومین موضعی بود که یزید گفت: خدا ابن‌مرجانه را لعنت کند؛ من نمی‌خواستم این‌گونه شود!

خیلی مهم است که بعد از حدود 40 روز از یک عملیات، دشمن به غلط کردن بیافتد. امام حسین(علیه‌السلام) خیلی کار کرد و سقوط دشمن از همان‌جا شروع شد.(1)

گفتیم که عاشورا حرکتی بود برای شکستن سد جهالتی که روی چشم مردم کشیده شده بود و حق را مطلقا نمی‌توانستند ببینند و باطل مطلق را حق می‌دیدند. و نیز گفتیم که قیام عاشورا از آغاز تا انجام، تمام حرکاتش طبق برنامه الهی، و به‌صورت فعالانه بود نه انفعالانه؛ فلذا امام سجاد(علیه‌السلام) دقیقآ می‌دانند که در کجا صحبت کنند.

آن حضرت، شرایط را به‌گونه‌ای ترسیم می‌کنند که این اتفاق بیافتد؛ گرچه دشمن، خودش به‌دلیل جهالتش نمی‌فهمد که این حرکتی که الآن در این‌جا انجام می‌دهد، به سود جبهه حق است.

 

تأثیر روشنگری‌های امام سجاد(علیه‌السلام) در شام

با سخنرانی امام سجاد(علیه‌السلام) در شام، ورق برگشت؛ لذا یزید گفت: اینها را با احترام برگردانید. در بازگشت اسرا از شام، ملاحظه کنید که این کاروان از کجا عبور کرد تا از شام خارج شود؟ آیا کاروان را شبانه از دمشق بیرون بردند یا روز؟ آیا از بیراهه بردند یا از وسط شهر؟ اگر کاروان را در روز و از وسط شهر بیرون بردند، معلوم می‌شود که چه تغییری حاصل شده بود!

ورود کاروان به شام، مثل خروجش نبود؛ ورود به شام، ورودی بود که مردم نسبت به این کاروان جهل مطلق داشتند؛ اما هنگام خروج، کاروان را شناخته بودند.

 

مردم مدینه چگونه از حادثه عاشورا باخبر شدند؟

وقتی کاروان به ابتدای مدینه رسید، امام سجاد(علیه‌السلام) فرمود: داخل شهر نشوید؛ همین‌جا بایستید. حضرت به‌‌سراغ شاعر فرستاد و به او فرمود: برو و ورود ما را به مردم اطلاع بده.

یک علامت سؤالی در این‌جا هست که آیا مردم مدینه، با آمدن کاروان از داستان عاشورا باخبر شدند یا قبل از آن، مطلع شده بودند؟ زمان، زمانی نیست که اهالی شهر قبل از کاروان باخبر شده باشند؛ به‌دلیل این‌که حادثه در بیابان رخ داده و کسانی که از آن بیابان برمی‌گردند، از اهالی مدینه نیستند؛ بلکه همگی سپاه عمرسعدند که به کوفه برمی‌گردند.

برای مطلع شدن مردم مدینه، باید مسافری از کوفه به مدینه رفته و خبر بدهد. تبادل تجاری زیادی هم بین کوفه و مدینه دیده نمی‌شود تا این‌که مسافر تجاری به مدینه رفت‌وآمد کند. مسافرانی که از کوفه به سمت مدینه می‌روند، نوعا باید برای عمره باشند؛ درحالی‌که معمولا در محرّم کسی از کوفه به مدینه برای عمره نمی‌رود؛ چون تازه از حج برگشته‌اند.

معمولا مسافرت برای عمره از ماه صفر شروع می‌شود. پس می‌ماند این‌که خود دستگاه حکومتی خبر را ببرد؛ اما دستگاه حکومتی هم هیچ انگیزه‌ای برای انتشار خبر بعد از آن جوی که در کوفه با ورود اسرا به راه افتاده بود، ندارد؛ بلکه برعکس، دستگاه حکومتی می‌خواهد کاری کند که خبر پنهان بماند.

اگر گفته شود که ام‌سلمه، همسر پیامبر(ص) از طریق معجزه از جریان باخبر شده بود، می‌گوییم این قضیه مخصوص ایشان است؛ اما از مردم مدینه، کسی باخبر نشد. برای مطلع شدن مردم، بایستی ام‌سلمه می‌رفت در کوچه و خیابان داد می‌زد، درحالی‌که طبق دستور آیه شریفه «و قَرنَ فی بیوتِکُنَّ و لا تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ الجاهلیة الاُولی»(احزاب/33) نباید در جامعه حضور پیدا می‌کرد که البته وی به این دستور قرآن هم عامل بود. نهایتا برای اطرافیانی که محرم ایشان بوده یا درون خانه برای دیدار می‌آمدند، می‌توانست اطلاع بدهد.

بنی‌هاشم هم مردی ندارد؛ هرکس که بود، همراه امام حسین(علیه‌السلام) به کربلا رفت. فقط محمد حنفیه مانده بود. عبدالله‌بن‌جعفر را هم نمی‌دانیم که مدینه بود یا مکه.

امام سجاد(علیه‌السلام) می‌خواهند طوری حرکت کنند که مردم ماجرا را بفهمند. حضرت به شاعری که احضار کرده بودند فرمود: برو به مردم مدینه خبر بده. نوع خبر دادن این شاعر خیلی زیبا بود: «یا أهلَ یثربَ لا مُقامَ لکم بها... »(لهوف، ص98). درعرب وقتی می‌گویند: یا أهل المدینة لا مُقامَ لکم بها، یعنی یک حادثه‌ای اتفاق افتاده که نابودکننده است؛ مثلا وقتی سیل می‌آید، می‌گویند: لا مُقامَ لا مُقامَ؛ یعنی فرار کنید. این شاعر هم محله‌به‌محله داد می‌زد: «یا أهلَ یثربَ لا مُقامَ لکم بها».

همه از خانه‌ها بیرون ریختند که چه اتفاقی افتاده؟ گفت: بیایید مسجد تا خبر دهم. وقتی همه به مسجد آمدند و مسجد پر از جمعیت شد، بالای منبر رفت و تتمه شعرش را خواند:

«یا أهل یثربَ لا مُقامَ لکم بها/ قُتِلَ الحسینُ فَأدمُعی مِدرارُ»

... حسین کشته شد... و سرش را در شهرها چرخاندند.

مردم تعجب کردند و پرسیدند: حالا کجاست؟ گفت: کاروان امام حسین(علیه‌السلام) الآن بیرون شهر است.

یک بار مدینه برای جنازه امام حسن(علیه‌السلام) از مسجد به طرف قبرستان بقیع حرکت کرد و یک بار هم در این مورد که می‌گویند: خرجتِ المدینة. همه آمدند و دیدند کاروان با مردان بنی‌هاشم از مدینه رفته و الآن با یک مرد برگشته است.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه پنجاه و چهارم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1395/10/01)

2 - جلسه پنجاه و پنجم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1395/10/08)

پرسش از استاد | قوت و ضعف حکومت معاویه

پرسش شما: نقاط ضعف و قوت حکومت معاویه در زمان حسنین(ع) چه بود؟

 

پاسخ استاد: اولین اتفاق این بود که قدرت مالی دستگاه معاویه افزایش پیدا کرد؛ چون هرچه می‌گذشت، زکات‌های بیشتری نصیب حکومت او می‌شد و از طرفی، دایره فتوحات هم گسترش پیدا می‌کرد. زمانی که قدرت مالی دستگاه معاویه افزایش پیدا کرد، توانایی جذب افراد به‌وسیله پول هم در نزد این ساختار افزایش یافت.

اما از طرف دیگر، این حکومت دچار عوارضی هم شد. اولین عارضه‌ای که حکومت معاویه دچار آن شد، این بود که به‌تدریج، قله این حکومت که معاویه باشد پیر شد. مؤمنین هرچه پیرتر می‌شوند، سبک‌تر هم می‌شوند؛ چون تعلقات دنیایی ندارند و بنابراین، ازدست‌دادن نعمت‌ها برای آن‌ها مشکلی ایجاد نمی‌کند و زمانی هم که با مرگ روبه‌رو می‌شوند، به‌راحتی آن را می‌پذیرند؛ چون ترس از مرگ به‌خاطر تعلقات انسان به این دنیا است. اگر انسان به دنیا تعلقی نداشته باشد، مرگ برایش آسان می‌شود.

اما این مسئله درباره کفار برعکس است؛ هرچه‌قدر که از حکومت معاویه می‌گذشت، دایره حکومت او وسیع‌تر شده و اموال بیشتری در اختیارش قرار می‌گرفت و بالطبع معاویه باید همه این حکومت و اموال حاصله از آن را مدیریت می‌کرد. این در حالی است که سن معاویه به‌تدریج بالا می‌رفت و توانایی مدیریت او کم می‌شد.

از طرف دیگر، این را هم بدانید که خود حکومت انسان را پیر می‌کند؛ چون کسی که در رأس حکومت است، با دغدغه‌ها و حوادثی روبه‌رو می‌شود که به‌سرعت او را پیر می‌‌کند؛ مثلا معاویه در جنگ صفین که حدود هشت ماه به طول انجامید، بارها مرگ را در جلوی چشمان خود دید؛ یعنی در طی این مدت، مدام در ترس کشته‌شدن بود و همین ترس‌ها انسان را فرسوده و پیر می‌کند. درمقابل، امیرالمؤمنین(ع) در این جنگ، هرچه که می‌گذشت، سرحال‌تر می‌شد؛ چون حضرت عاشق شهادت بودند.

بعد از جنگ صفین هم معاویه باید با دغدغه‌های زیادی مقابله می‌کرد و مواجه‌شدن با این دغدغه‌ها، انسان را از پا می‌اندازد.

از طرف دیگر، زیاده‌روی در فحشا انسان را به‌سرعت پیر می‌کند و معاویه به‌وسیله این عامل هم فرسوده می‌شد.

از طرف دیگر، یک چیزی که در خائنین وجود دارد، سوءظن به دیگران است. خائن چون خودش خائن است، به دیگران هم با همین چشم نگاه می‌کند. معاویه در حکومت خود مشاورینی داشت؛ ولی او باید همیشه مشاورین و درباریان خود را مدیریت می‌کرد؛ چون نسبت به آن‌ها دچار سوء‌ظن بود و از طرفی، با بالارفتن سن، توانی برای این کار برای او باقی نمی‌ماند.

معاویه خود خائن بود و این مسئله را می‌دانست که اطرافیان او هم خائن هستند. او می‌دانست که کسی مانند عمروعاص که به تثبیت حکومت او کمک کرده، اگر فرصتی پیدا کند، خود او را هم کنار می‌گذارد و خلیفه می‌شود. بنابراین، معاویه سیستمی برای نظارت بر اطرافیان خود طراحی کرده بود که این سیستم وقتی می‌‌فهمید که شخصی در حال بزرگ‌شدن و درنتیجه، خطرناک‌شدن در مقابل معاویه می‌شود، اقدام به ترور او می‌کرد. به عنوان مثال، معاویه بعد از این‌که فهمید عمروعاص در مصر خطری محسوب می‌شود، او را به قتل رسانید و اموالش را هم مصادره کرد. مُغِیرة بن شُعبه هم توسط معاویه کشته شد و از این نمونه‌ها در حکومت معاویه فراوان یافت می‌شود. بنابراین، حکومت معاویه با ازدست‌دادن یارانی مانند عمروعاص مواجه شد و درنتیجه، هرچه که از حیات این حکومت می‌گذشت، توان آن کمتر می‌شد.

منبع: جلسه پنجاهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/08/12)

پرسش از استاد | روایات جعلی درباره ابوذر

پرسش شما: آیا روایاتی که ابوذر را فردی تندرو و بی‌منطق معرفی می‌کند، صحیح است؟

 

پاسخ استاد: در مورد جناب ابوذر روایاتی داریم دال بر این‌که او آدم تندرو و بی منطقی بوده است! به عنوان مثال نقل می‌کنند که ابوذر در مدینه صحبت می‌کرد و در همان حال با استخوان شتر به سر عبدالرحمن بن عوف یا شخص دیگری زد.

این داستان برای زمانی است که ابوذر 120 ساله بود. آیا از نظر جسمی، یک فرد 120 ساله می‌تواند استخوان برداشته و بر سر کسی بزند؟ این‌گونه روایات جعلی است. ابوذر منطقی‌ترین انسان در زمان خودش بود. اگر سیر زندگی ابوذر را نگاه کنیم، می‌بینیم هیچ گاه بدون دستور اقدامی نکرد.

با این‌که همه چیز را می‌دانست، اما طی سال‌هایی که خلیفه اول و دوم بر سر کار بودند، مطلقا سخن مخالفی نمی‌گفت. البته وقتی نوبت به خلیفه سوم رسید و مقام، مقام بیان شد، به اندازه‌ای بیان ایشان منطقی و زیبا بود که شام را که در آنجا تبعید بود، داشت به هم می‌ریخت.

معاویه کسی نبود که برای برخورد با کسی کوچکترین تردیدی داشته باشد؛ اما حرکات ابوذر به قدری منطقی بود که برای مدینه نامه نوشت و گفت: اگر می‌خواهید شام برای ما بماند، ابوذر را برگردانید.

کافی بود که آن‌ها یک اقدام عملی تند از ابوذر ببینند که در این صورت مسلّما او را در مدینه می‌کشتند. به هر حال، روایاتی بر علیه ابوذر جعل کردند تا اقدامات او را مسأله‌دار کنند.

منبع: جلسه سی‌ام تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/06/31)

پرسش از استاد | عبدالله‌بن جعفر

پرسش شما: چرا عبدالله‌بن‌جعفر به امام حسین(ع) توصیه کرد به کربلا نروند؟

 

پاسخ استاد: عبدالله‌بن‌جعفر نفوذی در دربار معاویه و یزید بوده است؛ یعنی احتمالا او برای حضور در دربار معاویه و یزید از سوی اهل‌بیت(ع) دستور داشته است. ولی چرا عبدالله‌بن‌جعفر به امام حسین(ع) توصیه کرد که به کربلا نرود؟

جواب این است که شاید عبدالله‌ تصور می‌کرد که بتواند در مقام مشاور یزید، او را از بیعت‌گرفتن از امام حسین(ع) منصرف کند. زمانی که عبدالله‌بن‌جعفر به امام حسین(ع) پیشنهاد می‌کند در رفتن به کربلا عجله نکن، فکر می‌کرد که می‌تواند یزید را به بیعت‌نکردن امام حسین(ع) راضی کند.

یک قرینه بر این مطلب وجود دارد و آن مطلب این است که بعد از اینکه حادثه عاشورا به وقوع پیوست و کار حکومت یزید گره خورد، یزید، عبدالله‌بن‌جعفر را به دربار خود فراخواند و به او گفت: دیگر مرا ترک نکن؛ چون اگر تو در زمان واقعه کربلا در کنار من بودی، شاید این اتفاق به وجود نمی‌آمد.

یزید متوجه شده بود که بعد از حادثه عاشورا، همه‌چیز را از دست داده است. بنابراین، شاید عبدالله‌بن‌جعفر تصور می‌کرد که می‌تواند از نفوذ خود بر یزید استفاده، و او را از بیعت با امام حسین(ع) منصرف کند.

البته عبدالله‌بن‌جعفر از این نکته غافل بود که یزید برخلاف معاویه، به فسق و فجور تصریح می‌کند و برنامه دارد که اسلام‌زدایی جریان سقیفه را علنی کند. پس اگر عبدالله‌بن‌جعفر موفق می‌شد یزید را از بیعت امام حسین(ع) با خودش منصرف کند، باز هم امام حسین(ع) به خاطر امر به معروف و نهی از منکر، اعتراض خود را علنی می‌کرد؛ چون یزید برخلاف معاویه، تصریح به فسق و فجور می‌کرد. بنابراین، این احتمال هم وجود دارد که عبدالله‌بن‌جعفر در داستان کربلا دچار اشتباه در تحلیل شده باشد.

منبع: جلسه پنجاه و یکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/08/19)

برشی از یک کتاب | ابن زیاد در کوفه

یزید تصمیم داشت مسئله امام حسین(علیه‌السلام) را در مکه و با کشتن ایشان در موسم حج تمام کند و برنامه ریزی او برای مقابله با آن حضرت در مکه انجام گرفته بود و دیگر نیازی به جابجایی نعمان و فرستادن عبیدالله به کوفه نبوده است.

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ذکر یک نکته: البته در همین جا لازم است به این مطلب اشاره کنم که به نظر بنده، آنچه مطابق بعضی از نقل‌ها  آمده است(چنانچه اشاره شد) که:

زمانی معاویه زیاد بن ابی پدر عبیدالله را ملحق به ابوسفیان کرده و این مسئله باعث ناراحتی یزید شده بود و او از همان زمان با او و پسرش مسئله پیدا کرده و حتی تصمیم داشته است که ابن زیاد را از فرمانداری بصره هم عزل کند، زیرا او فردی بی باک، متهور و بی رحم است و امکان دارد برای او مشکل ساز شود، ضمن آنکه در این هنگام ابن زیاد جوانی ۱۹ یا ۲۰ ساله است.(۱)

در این مورد باید گفت از آن جایی که این گونه اخبار و اطلاعات توسط خود آنان بیان شده است، اصلاً قابل اطمینان نیست و اصل در گفتار دشمن، حمل آن به کذب و دروغ است؛ مخصوصا آن که دستگاه خلافت معاویه و یزید، سیاسی است که دین ندارد و می‌خواهند با این اخبار، اذهان را به مطالب اصلی دیگری منحرف کنند.

بنابراین، در خصوص انتخاب عبیدالله توسط یزید به نظر می‌رسد که وقتی اطلاعات و اخبار حرکت و افشاگری امام حسین(علیه‌السلام) در مکه و حضور مسلم ابن عقیل در کوفه به او رسید، وی نسبت به امام حسین(علیه‌السلام) در موضع انفعال قرار گرفت و در حالی که مصمم بود که قدم آخر را برداشته، اسلام را به طور کل نابود سازند و تا این زمان هم باور نداشته است که امام حسین(علیه‌السلام) می‌توانند با این سرعت عملیاتشان را بر ضد او و اقدامات وی شروع کرده، ابتکار عمل را به دست بگیرند، مجبور شد ابن زیاد را به کوفه بفرستد.

می‌توان این گونه هم بیان شود که یزید تصمیم داشت مسئله امام حسین(علیه‌السلام) را در مکه و با کشتن ایشان در موسم حج تمام کند و برنامه ریزی او برای مقابله با آن حضرت در مکه انجام گرفته بود و دیگر نیازی به جابجایی نعمان و فرستادن عبیدالله به کوفه نبوده است.

در پاسخ باید گفت: این در شرایطی است که:

اولاً: فرماندار مکه این ماموریت را بپذیرد و حاضر به کشتن حضرت(علیه‌السلام) در مکه آن هم در ایام حج و در خانه خدا باشد.

ثانیاً: یزید با گزارش‌های رسیده از مکه متوجه شده بود که حسین بن علی(علیه‌السلام) در مکه، معروف و محبوب شده است؛ بنابراین، باید به گونه‌ای آن حضرت را به قتل می‌رساند که جمعیت و حجاج متوجه نشوند که ایشان به دستور یزید و به دست عمال او کشته شده‌اند.(۲)

لذا به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بود که هنگامی که حج آغاز شود، در ازدحام جمعیت در هنگام طواف در مطاف به حضرت(علیه‌السلام) حمله کرده، ایشان را به شهادت برسانند. اکنون، او، که فردی زیرک و آموزش دیده برای این ماموریت مهم یعنی نابودی کامل اسلام بود، با توجه به گزارش‌های رسیده از کوفه متوجه شده بود که امام حسین(علیه‌السلام) جریان حرکت و عملیاتشان را از مکه به کوفه کشاندند؛ بنابراین، باید اول کوفه را ساکت می‌کرد و بعد به سراغ امام(علیه‌السلام) در مکه برود.

بنابراین، در حقیقت باید گفت که امام حسین(علیه‌السلام) با به دست گرفتن ابتکار عمل، یزید را وادار به مبارزه در دو جبهه مکه و کوفه نمودند، در حالی که قرار بود یزید در مکه قضیه را تمام کند، ولی سید الشهدا(علیه‌السلام) با اعزام مسلم بن عقیل به کوفه، نیمی از فکر و دغدغه‌ی یزید را متوجه کوفه کردند.

لذا این مطلب کاملاً صحیح است که «یزید در ابتدا در استفاده نکردن از ابن زیاد و اعزام نکردن وی به کوفه تردید نداشت و در واقع هم او نباید از عبیدالله برای کنترل کوفه استفاده می‌کرد و او را به آنجا می‌فرستاد.»

منتهی تدبیر امام(علیه‌السلام) و نوع رفتار و عملکرد ایشان به گونه ای بود که یزید را در لبه پرتگاهی قرار داد که از هر طرف که پرتاب شود، نتیجه آن مرگ و ابتر ماندن عملیات نابودی و حذف اسلام به دست او بود، یعنی دشمنان اسلام به هر طرف که بچرخند، بازی را باخته‌اند.

به همین دلیل، اگر یزید، ابن زیاد را جایگزین نعمان بن بشیر نمی‌کرد، قطعاً نمی‌توانست کوفه را کنترل کند که البته اگر این کار را نمی‌کرد و عبیدالله را به کوفه نمی‌فرستاد، حرکت امام حسین(علیه‌السلام) دیرتر به نتیجه می‌رسید.

او در موضع انفعال قرار گرفت و مجبور به این کار شد. لذا او باید شخصاً تصمیم گرفته باشد که از ابن زیاد استفاده کند و به او دستور داد که برای کنترل کوفه به سرعت به آنجا برود. بنابراین، گرچه تاریخ می‌گوید که: یزید بعد از آن که مشاور او به وی گفت که از ابن زیاد استفاده کند و او پس از قبول مشورت دست به این اقدام زد.(3)

اما به نظر بنده هنگامی که یزید خود را بین مرگ و زندگی دید، در موضع انفعال قرار گرفت و تصمیم به اعزام عبیدالله به کوفه گرفت.

منبع: کتاب ثاقب جلد 1، نگاهی تحلیلی به تاریخ صدر اسلام، مؤلف حجت‌الاسلام والمسلمین طائب، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول سال 95، انتشارات کمال الملک، صص42-45

پی نوشت؛

1 یزید هنگام مرگ معاویه 33 ساله بود و با توجه به اختلاف سنی با ابن زیاد، او باید نوزده یا بیست ساله باشد.

2 اگر حضرت(ع) در ازدحام جمعیت به شهادت می‌رسیدند، نمی‌شد این اقدام را به یزید نسبت داد.

3 ارشاد شیخ مفید، ج2، ص42

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.