پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

گزارش | محتوای مذاکره فرعون با حضرت موسی(ع)

فرعون وقتی اول کار با حضرت موسی(ع) وارد مذاکره می‌شود،‌ از آن حضرت زمان می‌گیرد که من الآن نباید بنی‌اسرائیل را آزاد کنم. تنها توجیهش این بود که بنی‌اسرائیل به زندگی مصری‌ها گره خورده‌اند و اگر آن‌ها را از مصر بیرون ببرد، مصریان با مشکل روبه‌رو می‌شوند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ عرض کردیم که حضرت موسی(ع) در آغاز مأمور بودند که فرعون و فرعونی‌ها را به سوی خداوند متعال دعوت کنند. این‌جا باید به یک سؤال پاسخ دهیم و آن این‌که اطلاعات محتوایی از دین در نزد فراعنه و مصری‌ها در چه حد بوده است؟ آیا بیگانه مطلق بوده و هیچ چیز نمی‌دانستند یا اطلاعاتی داشتند؟ اگر اطلاعاتی داشتند، آیا همگی صاحب اطلاع بودند یا خیر؟

باید گفت دستگاه حاکمه فرعون از محتوای دینی دارای اطلاعات بود؛ به دلیل این‌که وقتی حضرت موسی(ع) در کاخ فرعون با تصمیم بر مقابله مواجه شد، مؤمن کاخ فرعون و تمام کسانی که درون کاخ بود گفتند: «قبلاً یوسف بین شما آمد و شما درباره‌اش ایجاد تردید کردید». معلوم می‌شود که آن‌ها از دین الهی باخبر بودند، و الّا در پاسخ سخن مؤمن آل فرعون، جواب می‌دادند که کدام یوسف آمد؛ چه مطلبی آورد؛ و ما در چه چیزی تردید کردیم؟

پس فرعون می‌دانست که حضرت موسی(ع) چه می‌گوید. او معروف را ترک می‌کرد و می‌دانست که معروف است؛ منکر را انجام می‌داد و می‌دانست که منکر است؛ ادعای الوهیت می‌کرد و می‌دانست که دروغ می‌ گوید.

 

با توجه به این مطالب، حال سؤال این است که پس فرعون به چه چیز نیاز داشت؟‌

فرعون نیاز داشت که اولاً به او تذکر داده شده و او را از غفلت بیرون آورند؛ ثانیا حضرت موسی(ع) او را نسبت به خدای متعال، هم بترساند و هم ترغیب کند. فرعون تلاش کرده است که درون جامعه مصر، محتوای دینی انتشار پیدا نکند، و در حقیقت، سدی برای معارف شده است. اگر حضرت موسی(ع) موفق شود که فرعون را از غفلت بیرون آوَرَد، سد وصول معارف به مردم برداشته شده و کار خیلی آسان‌تر می‌شود. بنابراین آن حضرت باید از این سد عبور کرده و با مردم ارتباط برقرار کند. راه ارتباط این بود که آن‌ها را توسط فرعون و با مخارج او جمع کرده و به میدان مبارزه با سَحَره بیاورد که موفق هم شد.

مردم برای اعتقاد پیدا کردن به دینی لازم است از شخص مدعی، امر غیر طبیعی ببینند؛ حال این امر غیر طبیعی، سحر باشد یا معجزه؛ و الّا اگر امر غیر طبیعی نبینند، ایمان نمی‌آورند. مردم زمان فرعون هم چون می‌دیدند که دستگاه حکومتی او، استاد سِحر است، به او معتقد شده بودند. اما فرعون این ابزار را در میدان مبارزه با حضرت موسی(ع) از دست داد.

 

پاسخ به یک سؤال

در این‌جا سؤالی به ذهن خطور می‌کند و آن این‌که چرا حضرت موسی(ع) با عصایش کار فرعون را تمام نکرد؟

جواب این است که مأموریت حضرت موسی(ع) هدایت بود. هنوز حجت تمام نشده و زمینه برای اتمام حجت باقی بود. اگر فرعون دست به شمشیر می‌بُرد که حق را از بین ببرد، وظیفه حضرت موسی(ع) هم مقابله به مثل بود. منتهی همیشه طرف مقابل حق، در تدبیر اشتباه می‌کند؛ مهلتی که فرعون از حضرت موسی(ع) گرفت، نمی‌دانست که با آن، به پیامبر الهی فرصت می‌دهد. اقدام اساسی‌ای که حضرت موسی(ع) می‌خواست انجام دهد، آماده کردن بنی‌اسرائیل برای هجرت بزرگ بود که با این فرصت پیش‌آمده، به آن مبادرت کرد.

البته در این مدت، فرعون با حضرت موسی(ع) یک خط فرازونشیب‌داری را طی می‌کرد؛ به این معنا که از حضرت موسی(ع) فرصت می‌گرفت که تو الآن اقدام نکن و آن حضرت هم در مقابل، شروطی می‌گذاشت؛ می‌گفت که به بنی‌اسرائیل سخت نگیر و آن‌ها را در زندان نینداز. فرعون هم قبول می‌کرد و آن‌ها را آزاد می‌گذاشت. با استفاده از آزادی بنی‌اسرائیل، حضرت موسی(ع) شروع می‌کرد به آماده کردن آن‌ها.

 

اقدام اصلاحی انبیا و مصلحان در جوامع بشری

در دوره‌های قبل هم گفتیم که اقدام انبیا و مصلحان، یک اقدام اصلاحی است؛ یعنی‌ آن‌ها می‌خواهند بشر بماند تا در مسیر خدا حرکت کند. اگر از اول، هلاکت بشر مد نظر باشد، دیگر متحرک به سوی خدا باقی نمی‌ماند. اصل بر این است که بشر بماند و در مسیر خدا برود. اگر حضرت موسی(ع) در مقابل فرعون طوری رفتار کند که این مجتمع، به هم ریخته و هرج‌ومرج شود، چگونه می‌تواند به سوی خدا دعوت کند؟ فرعون حاکم مصر است و امنیت، تحت حاکمیت او برقرار است.

حضرت موسی(ع) هیچ‌گاه این امنیت و نظم را به هم نمی‌ریزد، مگر این‌که بتواند همان موقع جایگزینش را بیاورد. این قاعده کلی را در ذهن داشته باشیم که مصلحین الهی هرگز حاکمیتی را در جا به هم نمی‌ریزند، مگر این‌که بتوانند حاکمیتی بهتر از آن را جایگزین کنند و اگر نتوانند بهتر از آن را بیاورند، اقدام به براندازی نمی‌کنند.

این‌که حرکت اباعبدالله الحسین(ع) طوری بود که به سمت براندازی می‌رفت، بدین جهت بود که آن حضرت انتظار نداشت حکومت به دستش بیفتد و هر کس هم بعد از یزید می‌آمد، بهتر از یزید بود، چون یزید قسم خورده بود که در همان زمان، دین را از بین ببرد، ولی امثال مروان بن حکم این قسم را نخورده بودند.

 

محتوای مذاکره فرعون با حضرت موسی(ع)

فرعون وقتی اول کار با حضرت موسی(ع) وارد مذاکره می‌شود،‌ از آن حضرت زمان می‌گیرد که من الآن نباید بنی‌اسرائیل را آزاد کنم. تنها توجیهش این بود که بنی‌اسرائیل به زندگی مصری‌ها گره خورده‌اند و اگر آن‌ها را از مصر بیرون ببرد، مصریان با مشکل روبه‌رو می‌شوند.

از حضرت موسی(ع) فرصت خواست تا جایگزینی برای آن‌ها قرار دهد و آن پیامبر الهی هم شرط او را پذیرفت، زیرا اگر شرطش را نمی‌پذیرفت و همان زمان بنی‌اسرائیل را از مصر می‌برد، چه بسا در جامعه هرج‌ومرج ‌شده، و همه را از حضرت موسی(ع) می‌دیدند.

 

نتیجه خلف وعده فرعون

هر بار که موعد عمل به محتوای مذاکره فرا می‌رسید، فرعون خلف وعده می‌کرد. نتیجه زیر پا گذاشتن وعده، حمله قورباغه‌ها شد، طوری که در غذای آن‌ها هم قورباغه پیدا می‌شد. در نتیجه زندگی برایشان سخت شد. فرعون به موسی(ع) گفت: به خدایت بگو این قورباغه‌ها را جمع کند، تا من هم بنی‌اسرائیل را آزاد کنم؛ در این مدت نتوانستیم کار کنیم، یک فرصت دیگر به ما بده تا بتوانیم کار کنیم.

دوباره سر موعد که شد، ‌گفت: آزاد نمی‌کنم. این بار هم نتیجه زیر پا گذاشتن وعده، خون شدن همه آب‌ها شد. البته آب نیل برای بنی‌اسرائیل، همان آب بود، ولی وقتی فرعونی‌ها می‌خواستند از آن بخورند،‌ تبدیل به خون می‌شد. از عطش به ستوه آمدند؛ در نتیجه فرعون به موسی(ع) گفت: از خدا بخواه مشکل ما را حل کند و به ما یک فرصت دیگر بده. موسی(ع) هم فرصت می‌داد و باز هم فرعون هر بار خلاف وعده‌اش عمل می‌نمود و برایشان یک عذاب می‌رسید.

 

آماده شدن بنی‌اسرائیل برای فرار از مصر

بالأخره کار به جایی ‌رسید که فرعون به سیم آخر می‌زند؛ یعنی مذاکره را کنار می‌گذارد و تنها گزینه‌ای که برایش می‌ماند، گزینه نظامی است. چون بنی‌اسرائیل، فاقد شمشیر و چوب بودند، خداوند به حضرت موسی(ع) فرمان می‌دهد که از دست فرعونیان فرار کنند. یک شب فرصت داشتند که فرار کنند.

بنی‌اسرائیل در این 30 سال آخری که فرصت داشتند، موفقیت بزرگشان این بود که حضرت موسی(ع) این قوم جدا از هم و بی‌ارتباط را به یک قوم صاحب خبر و مرتبط تبدیل کرده بود. در نتیجه همین ارتباط بود که حضرت موسی(ع) پس از فرمان خداوند مبنی بر فرار بنی‌اسرائیل، در عرض یک شب همه آن‌ها را جمع کرد تا فرار کنند.

حضرت موسی(ع) چگونه آن‌ها را در شب فراری داد؟ حدس ما این است که دومین جایی که ید بیضا به کار برده شد، این‌جا بود؛ به این صورت که آن حضرت فرمود: ستون نور را ببینید و بیایید؛ و به این ترتیب، بنی اسرائیل هر کجا بودند، ستون نور را می‌دیدند.

 

گذشتن بنی‌اسرائیل از نیل و غرق شدن فرعونیان در آن

حضرت موسی(ع) قومش را به کنار آب آورد. کوتاه‌ترین عرض دریای سرخ 15 کیلومتر است. خدای متعال فرمود: بنی‌اسرائیل را به کنار آب ببر و در آب، یک راه خشک برایشان بازکن. البته ظاهراً کیفیت راه بازکردن را به او نگفت.

بنی‌اسرائیل آن‌قدر کنار آب ماندند که نیروهای فرعون رسیدند. به حضرت موسی(ع) گفتند که همه ما را به کشتن دادی؛ ما را با بی‌تدبیریت به درد سر انداختی. آن حضرت فرمود: سخنتان هرگز درست نیست. از موسی(ع) پرسیدند: مگر راه حلی داری؟ پاسخ داد: آن کسی که عالم را می‌چرخاند، با من است و راهی را که هیچ کس نمی‌بیند، او می‌بیند. در این موقع، خداوند به موسی(ع) فرمود: عصایت را به آب بزن.

علت این‌که خدای متعال از همان اول نگفت که عصایت را به دریا بزن تا راه دریا باز شود، این‌ بود که بنی‌اسرائیل به این نکته پی ببرند: هنگامی که همه راه‌های طبیعی در نظرشان بسته است، خدا می‌تواند راه را باز کند.

بالأخره حضرت موسی(ع) عصا را به آب زده، 12 راه در دریا باز شد که هر سبطی از یک راه بروند. فرعون از پشت سر به آن‌ها رسید. او در کار خودش خیلی عاقل بود و طبیعتا نباید وارد آب می‌شد؛ اما دچار دو اشتباه تحلیلی شد:

1. خیال کرد تا زمانی که موسی(ع) در دریاست، آب پایین نخواهد آمد، و بالطبع او هم که پشت سر موسی(ع) بود، آسیبی نخواهد دید؛ در حالی که تحلیلش غلط بود، زیرا آن خدایی که آب را بالا برده بود، می‌توانست آن را پشت سر آخرین فرد از بنی‌اسرائیل پایین بیاورد. 2. خیال کرد می‌تواند به موسی(ع) برسد؛ در صورتی که موقع خروج آخرین نفر بنی‌اسرائیل از آب، آخرین نفر از فرعونی‌ها وارد آب ‌شد و فرعون ناگهان دید که اشتباه کرده است و بین او و موسی(ع) چند متر فاصله است، در حالی که موسی(ع) از آب بیرون می‌رفت، ولی او در آب غرق می‌شد.

خدای متعال دشمنان دین را این گونه از بین می‌برد؛ تا مرز پیروزی می‌رساند، سپس آن‌ها را نابود می‌کند. موسی(ع) پا را از دریا بیرون گذاشت و آب پایین آمد. در همین زمان فرعون فریاد زد: ایمان آوردم. این‌جا بود که از خدا شنید: الآن ایمان می‌آوری؟! توبه تو دیگر پذیرفته نیست. پس از آن هم، آب آمد و فرعون و لشگریانش در آن غرق شدند.

این‌که گفتنه‌اند فرعون از موسی(ع) تقاضای کمک کرد و آن حضرت جوابش را نداد، منبع درستی ندارد؛ فرعون قبل از رؤیت عذاب الهی، اصلاً تقاضایی نداشت و زمانی هم که عذاب رؤیت شد، دیگر کسی نمی‌تواند دخالت کند؛ چنانچه وقتی ملائکه آمده بودند تا قوم لوط(ع) را از بین ببرند، حضرت ابراهیم(ع) به ملائکه فرمود: آیا باز هم امکان مهلت دادن وجود دارد، که با پاسخ منفی آن‌ها مواجه شد.

منبع: جلسه دوازدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/08/27)

گزارش | حادثه کشتن یک فرعونی توسط موسی(ع)

افرادی از فرعونی‌ها و بنی‌اسرائیل که موسی(ع) را می‌شناختند، به حدی حفاظتشان قوی بود که هیچ چیز فاش نمی‌شد؛ تا این‌که آن پیامبر الاهی در آن قضیه گردش مخفیانه، مواجه با یک صحنه شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ افرادی از فرعونی‌ها و بنی‌اسرائیل که موسی(ع) را می‌شناختند، به حدی حفاظتشان قوی بود که هیچ چیز فاش نمی‌شد؛ تا این‌که آن پیامبر الاهی در آن قضیه گردش مخفیانه، مواجه با یک صحنه شد.

آن صحنه این بود که یک فرعونی یک بنی‌اسرائیلی را به قصد کشت، کتک می‌زند. همچنان‌که وقتی در این زمان، شیعه در سختی مطلق می‌افتد، «یا بقیةالله» می‌گوید، آن زمان هم همین طور بود؛ به موعودشان استغاثه می‌کردند و می‌گفتند: «یاموسی»؛ یعنی درخواست ظهور داشتند.

این بنی‌اسرائیلی هم درخواست دادرسی کرد و فریاد زد:«یا موسی»(1). حضرت موسی(ع) هم به کمک آن شخص رفت و طرف مقابلش را کشت.

این پیامبر الهی بعداً از این اقدامش استغفار کرد. البته کشتن شخص قبطی حرام نبود، چرا که عمل حضرت موسی(ع) دفاع از مؤمن بود؛ علت استغفار این بود که موسی(ع) حق نداشت در آن برهه ظهور کند. (البته اقدام به ظهور هم برای آن حضرت حرام نبوده است.)

اگر موسی(ع) در آن موقع ظهور نمی‌کرد، رئیس می‌شد؛ اما چون ظهور کرد، نوع آمدنش شکل دیگری یافت؛ مورد تعقیب قرار گرفت؛ به کار چوپانی پرداخت؛ و اتفاقات دیگر.

فرق امام زمان(عج) با حضرت موسی(ع) این است که امام(عج) دست از پا خطا نکرده است. حضرت موسی(ع) 19 سال بود که غائب بود، در حالی که امام عصر(عج)، بیش از هزار سال است که ندای «الغوث» را می‌شنود، اما هیچ اقدامی انجام نمی‌دهد؛ و به همین جهت است که گل سرسبد عالم شد.

فردای آن روز، وقتی شخص بنی‌اسرائیلی حضرت موسی(ع) را دید، دوباره از آن حضرت درخواست کمک کرد. داستان کشته شدن یک قبطی در روز قبل، پخش شده بود و قبطی‌ای که امروز با فرد بنی‌اسرائیلی درگیر شده بود، هم این مطلب را می‌دانست.

اگر حضرت موسی(ع) همین طور جلو می‌رفت، او فرار می‌کرد؛ بنابراین اقدام به آرام کردن صحنه کرد؛ از دور به شخص بنی‌اسرائیلی گفت: چرا این قدر مشاجره می‌کنی؟‌ شروع کرد به نصیحت کردن تا قبطی نفهمد که او همان قاتل دیروزی است.

اما مرد بنی‌اسرائیلی خیال کرد این بار موسی(ع) می‌خواهد خود او را بزند، در نتیجه فریاد زد و گفت: من فکر می‌کردم تو انسان خوبی هستی؛ ولی حالا می‌فهمم تو از این گردن‌کلفت‌ها هستی؛ دیروز روحیه‌ات اقتضا می‌کرد که مأمور فرعونی را بکشی و حالا اقتضا می‌کند که من را از بین ببری!

 

فرار موسی(ع) از مصر و دیدار با شعیب(ع)

پس از این‌که فاش شد قاتلِ مأمورِ دیروزی موسی(ع) بود، آن پیامبر الهی به خانه‌های تیمی که قبلا درست کرده بود، رفت. از کاخ گزارش آورده و به موسی(ع) خبر دادند که باید هر چه زودتر فرار کنی؛ حکم اعدامت صادر شده است.

حضرت موسی(ع) برای کتمان هویتش مجبور بود از بیراهه فرار کرده و از کسی هم چیزی نخواهد. تنها چیزی که می‌خورد، علف بیابان بود. حداقل 10 روز راه ‌رفت. شب‌ها می‌رفت و روزها گوشه‌ای استراحت می‌کرد. به جایی رسید و بر اثر خستگی زیر سایه‌ای نشست.

در آن‌ حوالی، دو زن را دید که ایستاده‌اند، اما گوسفنددارهای گردن‌کلفت گوسفندانشان را آب می‌دهند. نزد آن‌ دو دختر رفت و پرسید: ماجرا چیست؟ گفتند: با وجود این مردها، ما نمی‌توانیم آب بکشیم؛ منتظر می‌مانیم که این‌ها گوسفندانشان را آب بدهند، بعد ما برویم و آب بکشیم.

موسی(ع) برای آن‌ها آب از چاه کشید و آن دو زن هم گوسفندانشان را آب دادند و رفتند. حضرت موسی(ع) دوباره زیر سایه‌ای نشست و رو به درگاه خداوند گفت: خدایا! به یک لقمه نانت وابسته‌ام؛ از گرسنگی دارم تلف می‌شوم.

(تنها راه کمک گرفتن از خدا این است که به خدا بگوییم: ما هیچ چیز نیستیم! تا تفرعن را کنار نگذاریم، خدا کمک نمی‌کند. تفرعن باید کنار برود. علت این‌که جاده‌ها برای رهبران الهی باز است، نداشتن  تفرعن در آن‌هاست).

به محض این‌که این سخن را گفت، دید یکی از همان دو زن آمد و گفت: پدرم گفته شما با من بیایید تا دستمزد شما را بدهد. پدر آن‌ها شعیب(ع) بود. هر روز می‌دید که دخترانش برای تهیه آب می‌روند و می‌آیند، و این آمدورفت مقداری طول می‌کشد، اما امروز زودتر آمدند. دختران برای پدر، داستان را گفتند و شعیب(ع) هم یکی از آن‌ها را به دنبال آن مرد فرستاد.

حضرت موسی(ع) با دختر شعیب(ع) به راه افتاد. دید وقتی آن دختر راه می‌رود، لذت می‌برد. گفت: من جلو می‌روم، تو از پشت سر به من بگو که از کدام طرف بروم. وقتی به خانه رسیدند، شعیب(ع) سؤال کرد: تو کیستی؟ موسی(ع) هم همه ماجرا را به او تعریف کرد. شعیب(ع) گفت: نترس؛ این‌جا دیگر تحت امر فرعون نیستی.

(قبل از رفع گرسنگی‌ و امثال آن، ابتدا به او امنیت داد. هیچ نعمتی بالاتر از امنیت نیست. کشور ما امنیت دارد و امنیت آن را نیروی انتظامی تأمین نمی‌کند، بلکه‌ خدا تأمین می‌کند. حب ایرانی‌ها به اهل‌بیت(ع) این امنیت را به آن‌ها داده است. این را باید ملت ما قدر بدانند).

شعیب(ع) از موسی(ع) پرسید: آیا می‌خواهی ازدواج کنی؟ موسی(ع) جواب داد: بله. شعیب(ع) گفت: یکی از این دو دختر را به تو می‌دهم؛ اما یک شرط دارد و آن این‌که 8 سال برای من کار کنی. اگر 2 سال بیشتر شد هم قبول می‌کنم. حضرت موسی(ع) شرط را قبول کرد و این ازدواج صورت گرفت.(موسی در راهی که می‌آمد، از لذت چشم پوشید و خدا هم پاداش دنیوی‌اش را این‌گونه داد).

یک نکته قابل تحقیق در این‌جا وجود دارد که آیا این ملاقات،  بعد از نزول عذاب بر قوم شعیب(ع) اتفاق افتاده است یا قبل از آن؟ شعیب(ع) در بین قومی بود که عذاب برایشان نازل شد و آن پیامبر الهی از آن‌ها جدا شد.

بالأخره 10 سال تمام شد و موسی(ع) به همراه زن و بچه و گوسفندانی که متعلق به او بود، از سرزمین شعیب(ع) خارج شد. او کماکان تحت تعقیب بود. البته از درون مصر اطلاعاتی داشت و بی‌اطلاع محض نبود؛ چون در این مدت، از افرادی که به محل استقرار او رفت‌وآمد داشتند، به صورت ناشناس کسب اطلاعات می‌کرد. شاید هم به طور ناشناس تا یک جایی با قایق‌ها می‌رفت تا از اوضاع مطلع شود.

منبع: جلسه دهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/07/29)

1 - یک سؤال این‌جا مطرح است که آیا آن بنی‌اسرائیلی می‌دانست این شخص، همان موسی(ع) و منجی هست یا خیر؟ اگر می‌دانست، پس باید بگوییم که قضیه فاش شده بود، اما فرعون با آن سیستم امنیتی‌اش نمی‌دانست؛ و این بعید به نظر می‌رسد. پس باید گفت: ظاهراً آن شخص نمی‌دانست که او همان موسی(ع) است. درست است که می‌گفت: «یا موسی أدرِکنی»؛ ولی نمی‌دانست کسی که از آن محل رد می‌شد، موسی(ع) است.

گزارش | هویت مخفی حضرت موسی(ع) در دربار فرعون

جایگاهی که یوسف(ع) در ملک مصر داشت، با قبول فرزندیِ حضرت موسی(ع) توسط فرعون برگشت. فرعون فرزنددار نمی‌شد، پس اگر می‌مُرد، حضرت موسی(ع) رئیس مصر می‌شد؛ البته به شرط این‌که قضیه‌ای رخ نمی‌داد که این نقشه ظاهری به هم بخورد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در باب موعود هم طبق اطلاعاتی که از بنی‌اسرائیل گرفته شده بود، و نیز طبق اطلاعاتی که منجمان داده بودند، به فرعون گفتند: نطفه موعودی که بنی‌اسرائیل منتظر او هستند، فلان شب بسته می‌شود. فلذا دستور داده شد تمام مردان بنی‌اسرائیلی، آن شب به عنوان جشن بیرون برده شوند.

پدر حضرت موسی(ع) آبدارچی کاخ بود. البته با این‌که جزء برده‌های کاخ بود، اما با توجه به فهم و شعور زیادش، مشاور فرعون هم بود. فرعون دستور داد نگذارید امشب(شبی که طبق پیش‌بینی‌ها قرار بود نطفه موعود بسته شود) برده‌های کاخ به خانه‌هایشان بروند. برده‌ها هم طبق دستور در آن‌جا ماندند. آن شب، هوا بارانی و همراه رعد و برق بود. مادر موسی(ع) از نیامدن شوهرش به خانه نگران شده و به کاخ آمد و نطفه جناب موسی(ع) هم در کاخ بسته شد.

شب، منجمان نگاه کردند و گفتند کار از کار گذشته و نطفه بسته شده و نمی‌دانیم کجا این قضیه اتفاق افتاده است. فرعون دستور داد از حالا هر بچه‌ای را که به دنیا می‌آید، بکشید. سیستم بهداری آن‌ها برای هر 10 تا 15 زن‌ بنی‌اسرائیلی یک قابله ثبت نام کرد. قابله‌ها این زنان را دو ماه یک بار آزمایش می‌کردند که باردار هستند یا نه. اگر زنی باردار بود، باید وضع حملش پیش قابله مورد نظر انجام می‌گرفت.

مادر موسی(ع) هم وقتی باردار شده و قابله فرعونیان به این مسأله پی برد، ‌ترس وجود او را فراگرفت. قابله گفت: خیالت راحت باشد؛ اگر فرزندت پسر باشد، گزارش نمی‌دهم.

وقتی مادر موسی(ع) وضع حمل کرد، قابله از خانه او بیرون رفت و فرعونیان درباره بچه متولد شده از او سؤال نمودند. قابله جواب داد: جنینی بود که سقط شد. در بعضی از روایات داریم که در این لحظه، ناگهان موسی(ع) شروع به گریه کرد. مأموران تصمیم گرفتند که خانه را بگردند.

خدای متعال به مادر موسی(ع) الهام کرد که نترس و او را به آب بینداز. فرعون که با همسرش در بالای کاخ عبور آب را نگاه می‌کرد، صندوقی را در حال رد شدن دید. آن را برداشته و متوجه شدند بچه‌ای در آن وجود دارد. فرعون احتمال داد که این بچه شاید یکی از بچه‌های بنی‌اسرائیلی است و در نتیجه ابتدا خواست او را بکشد.

اما تعبیر ما این است که بین دو «عین» گیر کرد. در این عالم دو تا کلمه است که اولش عین است؛ یکی عشق است و یکی عقل. بین دو تا عین گیر کرد؛ عین عشق و عین عقل. عشقش می‌گفت: نکش؛ عقلش می‌گفت: بکش. بالأخره چشم عقل را کور کرد. خداوند، محبتی را که در دل قابله انداخته بود، در دل فرعون و همسرش نیز انداخت.(1)

 

هویت مخفی حضرت موسی(ع) در دربار فرعون

بالأخره واقعه تولد حضرت موسی(ع) رسید. حداقل 19 سال فرعون برای حضرت موسی(ع) نوکری کرد. همان چیزی که قرار بود بنی‌اسرائیل یاد نگیرند، خود فرعون به او یاد داد.(البته حضرت موسی نیاز به فراگیری نداشت، ولی بالأخره فرزندخوانده فرعون بود، و طبیعتا آموزش می‌دید.)

جایگاهی که یوسف(ع) در ملک مصر داشت، با قبول فرزندیِ حضرت موسی(ع) توسط فرعون برگشت. فرعون فرزنددار نمی‌شد، پس اگر می‌مُرد، حضرت موسی(ع) رئیس مصر می‌شد؛ البته به شرط این‌که قضیه‌ای رخ نمی‌داد که این نقشه ظاهری به هم بخورد. پس حضرت موسی(ع) را برای جانشینی فرعون آماده می‌کردند.

این را هم بدانیم که رابطه حضرت موسی(ع) با فرعون خیلی خوب بود. حضرت موسی(ع) او را کمک می‌کرد؛ جلوی مظالم را تا حدی می‌گرفت و فرعون هم می‌فهمید و احساس خوشحالی می‌کرد.

حضرت موسی(ع) در این مدت، یک حکومت در سایه تشکیل داد و عده‌ای از افرادی را که درون کاخ بودند، جذب کرد. شکی در این نیست که هویت حضرت موسی(ع) در این مدت پنهان بوده است، زیرا به محض فاش ‌شدن هویتش، کشته می‌شد. تنها کسانی که هویت حضرت موسی(ع) را می‌دانستند، عبارت بودند از مادر، پدر، خواهر، و برادر آن پیامبر الهی که برای حفظ جان او، آن را به عنوان یک راز در خانه نگه داشته بودند.

پس هویت حضرت موسی(ع) را هیچ‌کس نمی‌دانست. علت این‌که این سخن را با قاطعیت می‌گوییم و تکرار می‌کنیم، این است که فرعونِ زمان به شدت دنبال یافتن موسی(ع) بود؛ می‌گفت: به قدری بکشید که این بچه به دنیا نیاید.

علت این‌که فرعون تا 19 سالگی حضرت موسی(ع) درباره آن حضرت هیچ اقدامی نکرد، به خاطر این‌ بود که گمانی مبنی بر این‌که موسی(ع) همان موعود بنی‌اسرائیل است، برایش حاصل نشد.

اگر روایتی دیدید مبنی بر این‌که هویت حضرت موسی(ع) برای کسی معلوم بود، قابل قبول نیست. هیچ‌کس آن پیامبر را نمی‌شناخت و ایشان با لباس مبدل، گزارش پنهان برای فرعون می‌آورد و فرعون هم این را می‌دانست که او با لباس مبدل می‌رود و گزارش جمع می‌کند و به این راضی بود؛ اما نمی‌دانست که ایشان یک حکومت در سایه‌ای تشکیل داده است.(2)

منبع:

1 - جلسه نهم تاریخ تطبیقی (1393/07/22)

2 - جلسه دهم تاریخ تطبیقی(1393/07/29)

برشی از یک کتاب | افول اخلاقی بنی‌اسرائیل پس از موسی(ع)

خداوند قتل پیامبرانش را به قوم بنی‌اسرائیل نسبت می‌دهد؛ درحالی‌که همه آن‌ها پیامبران را نمی‌کشتند، ولی اینان گرد سازمانی منحرف جمع شده بودند و کار آن سازمان را تائید می‌کردند. ما از این سازمان به سازمان یهود تعبیر می‌کنیم.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ هدف از ارسال رسل سعادت بشر و رسیدن او به کمال در سایه قرب است. خداوند جهت نجات بنی‌اسرائیل از سلطه و بردگی فرعون و همچنین ارتقای معنوی آن‌‌ها موسی(علیه‌السلام) را به سویشان فرستاد تا حکومت دینی و الهی را در قدس برپا کند.(1)

خداوند در این مسیر همواره آنان را به امداد‌های غیبی یاری کرد، ولی آن‌ها کارشکنی و شیطنت کردند تا جایی که پیامبر الهی از دست آن‌ها رنجید و به خداوند شکایت کرد.(2) حاصل تمرد بنی‌اسرائیل در این مسیر انحطاط آن‌ها بود که خداوند در قرآن موارد متعددی از آن را بیان کرده است.

1 - نفس‌پرستی و آزمندی

پس از استقرار بنی اسرائیل در منطقه قدس دانش‌‌هایی که آنان در صحرای سینا از موسی(علیه‌السلام) آموخته بودند با تجربه عملی همراه شد و مجموعه‌ای از توانمندی‌‌ها را در ایشان پدید آورد. اگر این توانایی‌‌ها در راستای تحقق اهداف انبیا بکار می‌رفت این وعده خداوند تحقق می‌یافت که فرمود «وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ؛ و ما اراده داشتیم که بر آن طایفه ضعیف و ذلیل شده در آن سرزمین منّت گذارده و آن‌ها را پیشوایان(خلق) قرار دهیم و وارث (ملک و جاه فرعونیان) گردانیم.»(3)

بنی‌اسرائیل هم توان علمی داشتند و هم تجربه، تنها نیاز آنان قرین ساختن معنویت با قدرت بود. قدرت گاهی به سمت خواهش‌‌های نفسانی می‌رود و این با هدف الهی جمع شدنی نیست. قوم یهود گرفتار حسد و آزمندی زندگی دنیا شده بودند. «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ؛ بلکه حسد می‌ورزند با مردم(یعنی پیامبر و مسلمین) چون آن‌ها را خدا به فضل خود برخوردار نمود.»(4)

اگر انسان چنان در پی دنیا برود که از خدا دور شود، حرص(سیرناپذیری)، حسد و ترس او را فرا می‌گیرد. بنی‌اسرائیل تا هنگامی که در مسیر حق و خداوند بودند به آسانی به حاکمیت دست می‌یافتند، چرا که توان اجرا و گسترش آن را داشتند.(5) اما با پیدایش انحراف در بین آن‌ها هرم خواسته‌‌ها و مفاهیم معکوس شد.

2- نژادپرستی

یهودیان خود را(قوم برگزیده) می‌دانند و این اعتقاد مقوله اساسی در آیین یهود است. در تلمود آمده است که اسرائیل به دانه زیتون شبیه است چراکه زیتون امکان آمیختن با مواد دیگر را ندارد!(6) از سوی دیگر خداوند متعال نیز در قرآن به برتری دادن آنان اشاره کرده است؛ «یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَى الْعَالَمِینَ؛ ای بنی اسرائیل، یاد کنید از نعمت‌هایی که به شما عطا کردم و(به نعمت کتاب و رسول) شما را بر عالمیان برتری دادم.(7)

خداوند بنی‌اسرائیل را بر جهانیان برتری داده بود و عنایت خویش را همواره بر ایشان نازل می‌کرد. خدای متعال نعمت‌‌ها و الطاف زیادی به آنان عنایت فرمود که از بردگی به قدرت و عزت رسیدند. می‌توان گفت خداوند این نوع و سطح از مواهب را برای سایر اقوام فراهم ننمود و از این جهت بنی‌اسرائیل را بر سایر اقوام برتری داد.

بنابراین برتری بنی‌اسرائیل از جهت نعمت‌‌ها و الطاف ویژه‌ای است که خداوند برای آن‌ها قرار داده نه برتری نژاد. البته بنی‌اسرائیل در مقابل این همه نشانه آشکار از محبت و قدرت الهی، کفران، لجاجت و بهانه جویی را جایگزین شکر و عبادت خدا کردند.

«سَلْ بَنِی إِسْرَائِیلَ کَمْ آتَیْنَاهُمْ مِنْ آیَةٍ بَیِّنَةٍ وَمَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ؛ (ای پیغمبر) از بنی‌اسرائیل سؤال کن که ما چقدر آیات و ادلّه روشن بر آن‌ها آوردیم! و هر کس پس از آنکه نعمت و هدایتی که خدا به او داد آن را به کفر مبدّل کند(بداند که) عقاب خدا بر کافران بسیار سخت است.»(8)

آنان برتری نژاد خود را تا جایی پیش بردند که خود را فرزندان خدا نامیدند. قرآن از این موضوع به شدت انتقاد می‌کند. «وَقَالَتِ الْیَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشَاءُ وَیُعَذِّبُ مَنْ یَشَاءُ وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا وَإِلَیْهِ الْمَصِیرُ؛ یهود و نصاری گفتند: ما پسران خدا و دوستان اوییم. بگو(ای پیغمبر): اگر چنین است پس او چرا شما را به گنا‌هانتان عذاب می‌کند؟ بلکه شما هم بشری هستید از آن‌ها که خدا خلق کرده، هر که را بخواهد می‌بخشد و هر که را بخواهد عذاب می‌کند، و فرمانروایی آسمان‌ها و زمین و آنچه بین آن‌ها است از آنِ خداست و بازگشت همه به سوی اوست.»(9)

در واقع بنی‌اسرائیل خطای بزرگ مرتکب شدند و گمان کردند خداوند نژاد آن‌ها را ارج می‌دهد؛ در حالی که خداوند بنی‌اسرائیل را ارج می‌نهاد که به آموزه‌‌های موسی(علیه‌السلام) ایمان بیاورند، یعنی برتری آن‌ها در صورت حفظ ایمانشان(10) و تصدیق پیامبران بعدی و پیامبر موعود بود.

ملاک برتری نزد خداوند تنها ایمان است «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ؛ همانا بزرگوار و با افتخارترین شما نزد خدا با تقواترین شمایند، همانا خدا کاملا دانا و آگاه است.»(11) از همین روست که خداوند آنان را بیمه داده است «وَاتَّقُوا یَوْمًا لَا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئًا وَلَا یُقْبَلُ مِنْ‌ها شَفَاعَةٌ وَلَا یُؤْخَذُ مِنْ‌ها عَدْلٌ وَلَا هُمْ یُنْصَرُونَ؛ و حذر کنید از آن روزی که هیچ کس به کار دیگری نیاید، و شفاعت هیچ کس پذیرفته نشود، و فدا و عوض از کسی قبول نکنند، و هیچ یاری کننده و فریادرسی نخواهند داشت.»(12)

هدف خداوند از اینکه فلسطین را مقدر آنان کرده بود، این بود که دین بر زمین حاکمیت یابد. «یَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ وَلَا تَرْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِینَ؛ ای قوم، به سرزمین مقدسی که خدا سرنوشت شما کرد داخل شوید و پشت(به حکم خدا) مکنید، که زیانکار می‌شوید.»(13)

اما بنی‌اسرائیل گمان کرده‌اند که خدا این سرزمین را برای نژاد آن برگزیده است. نتیجه این نژادپرستی این بود که همواره پشتوانه و نیروی از دست دادند، زیرا آنان با این تفکر اجازه نمی‌دهند جز خودشان کسی در سیستم حکومتی رشد کند. آنان می‌پندارند که بنی‌اسرائیل در تقسیم مباحث قدرت مقدم‌اند.

3 - دوری از خط انبیا الهی

با بروز تفکر نژادپرستی، نگهداری حکومت به قضایای انحرافی نیاز داشت. از آنجایی که دینداران در این حکومت‌‌ها دیگر با حاکمان همکاری نخواهند کرد.(14) قدرت دور از خدا مروج انصراف می‌شود. عده‌ای را باید با بت و مشغولیت‌‌های کاذب و عده‌ای دیگر را با شراب شهوت و پول ساکت کرد. از این‌رو مدتی که از حکومت یوشع(علیه‌السلام) گذشت و حاکمیت به مذاق بنی‌اسرائیل خوش آمد، انحراف‌‌ها آغاز و فاصله حاکمان از پیامبران بیشتر شد.

تفکر حاکمیت بنی‌اسرائیل بر جهان در بین آنان لانه کرد و تفکر یهودی یا به تعبیر دیگر صهیونیستی را پدید آورد. تلاش انبیا این بود که اینان را از این تفکر انحرافی خارج سازند و به نیرو‌های مؤمن و مخلص تبدیل کنند.

4 - کشتن پیامبران

خداوند برای اصلاح این گروه پی‌درپی پیامبر می‌فرستاد و آنان نیز پیامبران خدا را می‌کشتند! «لَقَدْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَأَرْسَلْنَا إِلَیْهِمْ رُسُلًا کُلَّمَا جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَى أَنْفُسُهُمْ فَرِیقًا کَذَّبُوا وَفَرِیقًا یَقْتُلُونَ؛ ما از بنی‌اسرائیل پیمان گرفتیم؛ و رسولانی به سوی آن‌ها فرستادیم؛ (ولی) هر زمان پیامبری حکمی‌بر خلاف هوس‌ها و دلخواه آن‌ها می‌آورد، عده‌ای را تکذیب می‌کردند؛ و عده‌ای را می‌کشتند.»(15)

خداوند قتل پیامبرانش را به قوم بنی‌اسرائیل نسبت می‌دهد؛ درحالی‌که همه آن‌ها پیامبران را نمی‌کشتند، ولی اینان گرد سازمانی منحرف جمع شده بودند و کار آن سازمان را تائید می‌کردند. ما از این سازمان به سازمان یهود تعبیر می‌کنیم. سازمان دور دیده و تجربه اندوخته و منحرف. آنان همانند دزدان بودند که با چراغ روشن آمده بودند و انبیا درصدد بودن این چراغ به دستان را از دزدی باز دارند.

منبع: دشمن شدید، دفتراول(حجت‌الاسلام‌والمسلمین مهدی طائب) چاپ دوم، زمستان 95، انتشارات شهید کاظمی، صص175-180

پی نوشت؛

1 - مائده/ 21

2 - همان/25

3 - قصص/5

4 - نساء/54

5 - ر.ک: تاریخ الیعقوبی، ج1، صص46-50

6 - ر.ک: موسوعه الیهود الهیودیه، عبدالو‌هاب المسیری، ج5، ص72

7 - بقره/47

8 - همان/211

9 - مائده/18

10 - عهد عتیق، تثنیه، باب 26، شماره 16 و 18 و باب13؛ در این فراز‌ها از تورات به خوبی آشکار است که خداوند بنی اسرائیل را تنها در صورت حفظ ایمان برتری خواهد داد.

11 - حجرات/13

12 - بقره/48

13 - مائده/21

14 - تفکر نژاد پرستانه، انسان‌‌ها را براساس قومیت و ملیت برتری می‌دهد ولی تفکر دینی همه نژاد‌‌ها و ملیت‌‌ها را یکسان و ملاک برتری را در تقوا و ایمان می‌داند.

15 - مائده/70

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.