پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

پرسش از استاد | قیام مختار

پرسش شما: آیا قیام مختار مورد تأیید امام سجاد(ع) بوده است؟

 

پاسخ استاد: این‌که گفته شده است حرکت مختار مورد تأیید ائمه(علیهم‌السلام) بوده، سؤال می‌شود مگر ائمه(علیهم‌السلام) چه حرکتی را تأیید می‌کنند؟ لشکریان مختار به‌دنبال چه‌ چیزی بودند و میخواستند چه کاری انجام دهند؟ اگر هدفِ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و ائمه اطهار(علیهم‌السلام) معلوم شود، در این صورت میتوان مختار را ارزیابی کرد.

علاوه بر این، برای ارزیابی حرکت مختار باید شخصیت‌های آن زمان را مورد شناسایی قرار داد و حال آن‌که تاریخ، زیاد متعرض آن‌ها نشده است. از طرف دیگر، در این تلاطم سیاسی، شخصیتی مثل ابراهیمبنمالک اشتر با مختار است؛ اما یک‌مرتبه علیه مختار حرکت میکند.

چرا این تلاطمها وجود دارد؟ کسانی که شیعه اهل‌بیت(علیهم‌السلام) هستند، موج و تلوّن در آن‌ها وجود نداشته و دارای ثبات قدم هستند: «کالجبل الراسخ لا تُحَرِّکُه العَواصف»(منهاج البراعة، ج15، ص65)؛ مثل کوه پایداراند و تندبادها آن‌ها را تکان نمی‌دهد.

این روایت علی(علیه‌السلام) در باب ایمان و عقاید و مسائل بصیرتی است؛ والّا در باب کشته شدن، خیلی از این افراد، مؤمن نبودند. نه‌تنها چنین اشخاصی، بلکه افرادی در شام و در رکاب یزید آن‌قدر مقاومت میکردند تا این‌که کشته میشدند.

«لا تحرکه العواصف» یعنی تندبادهای تغییر نگرش و فکر، او را از پا در نمیآورد؛ چون اعتقادش بنیان و ریشه دارد «کشجرة طیبة أصلُها ثابتٌ و فرعُها فی السماء»(ابراهیم/24). افراد مذکور هم اگر شیعه ناب بودند، تغییر خطوط و عقیده نباید در آن‌ها راه پیدا می‌کرد.

حال سؤال این است که حرکت این افراد به ضرر بود یا به نفع؟ باید دید که نفع و ضرر در چه چیزی است. یک نفعی که داشت، این بود که تعدادی از نیروهای طرف مقابل را از بین برد. شاید این شعر مناسب این‌جا باشد:

ز هر طرف که شود کشته/ سود، سود اسلام است

عبیداللهبنزیاد در همین درگیری‌ها به درک واصل شده است. او فردی بود خیلی چموش و زیرک و در شیطنت و طراحی، خیلی قوی بود. با زیرکی و طراحی وارد کوفه شد و توانست بر اوضاع مسلط شود. وقتی اقدامات عبیدالله مورد مطالعه قرار میگیرد، گویا شیطان از او درس می‌گیرد! عبیدالله بود که نفوذی فرستاد و قضیه مسلم را در کوفه جمع کرد. بالأخره چنین شخصی در همین درگیری‌ها نابود شد و همین طور امثال عبیدالله. ضرر این درگیری‌ها هم عبارت بود از هرج‌ومرج و آشوب.

با این دیدگاه، مختار و کسانی که اطراف او هستند، از شیعیان ناب نیستند. این افراد، مؤمن و شیعه ناب نبوده و در موضع‌گیری تزلزل دارند؛ فلذا حرکت آن‌ها هم نمیتواند مورد تأیید حضرت سجاد(علیه‌السلام) باشد.

اگر هم برای حرکت مختار تعریفی وارد شده، یک تعریف معمولی هست؛ چون اگر امام سجاد(علیه‌السلام) در مورد کشته شدن عمرسعد و عبیدالله چیزی بیان نکند، مردم میگویند لابد آن‌ها بر حق بوده‌اند؛ یا اگر حضرت علیه مختار حرفی بزند، مردم می‌گویند: شاید قَتَله امام حسین(علیه‌السلام) بر حق بودند؛ لذا حضرت نمیتواند بگوید که این حرکت را قبول ندارد.

منبع: جلسه پنجاه و نهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/11/06)

برشی از یک کتاب | گروه‌های حاضر در کربلا

اگر آمار کوفیان شرکت کننده در کربلا صحیح باشد و ۳۰ هزار نفر برای مقابله با سید‌الشهدا(علیه‌السلام) آماده باشند، معلوم می‌شود که بسیاری از مردم کوفه برای جنگ نهایی نیامده‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در کوفه ابن زیاد توانست بر سازمان شیعه تسلط پیدا کند و با خشونت‌هایی که به خرج داد کنترل کوفه را به دست گرفت. یزید از حرکت امام(علیه‌السلام) به سوی کوفه مطلع می‌شود و ابن زیاد را مأمور کنترل حضرت می‌کند.

با خروج امام حسین(علیه‌السلام) قصد ترور ایشان در مکه ناکام ماند. از مکه برای تغییر حضرت نمی‌توانند اقدامی صورت گیرد، زیرا سعید درگیر مراسم حج است. ابن زیاد در اولین اقدام خود باید مانع ورود ایشان به کوفه شود؛ زیرا اگرچه او سران شیعه را به زندان انداخته اما ممکن است همان آدم‌های خاکستری که جذب او شدن دوباره تغییر رنگ دهند و اطراف امام را بگیرند.

نیروهای مقابل سیدالشهدا(علیه‌السلام) را که توسط ابن‌زیاد تدارک دیده شده‌اند، می‌توان در چهار گروه دسته بندی کرد؛

1 - امویان: کسانی که با دستگاه بنی‌امیه پیوند دارند و ۱۰۰درصد به معاویه و یزید معتقدند.

2 خوارج: کسانی که از بازماندگان شرکت‌کنندگان در جنگ نهروان هستند و اکنون بزرگ شده‌اند و تحت تبلیغات مغیره و زیاد و دیگران، علی(علیه‌السلام) را به عنوان قاتل پدرشان می‌شناسند.

3 اوباش: کسانی که اهل فساد هستند و امرار معاش‌شان از راه جنایت کردن است.

4 جاهلان: کسانی که قدرت تشخیص حق را از باطل ندارند و از اوضاع و اتفاقات زمان خود بی خبرند. این افراد را می‌توان عثمانیان هم نامید که به دنبال خونخواهی خلیفه سوم هستند.

در اینجا توجه به دو نکته لازم است؛

الف. در دو سوی حادثه‌ی کربلا به خصوص در لشکر سیدالشهدا(علیه‌السلام) نیروها جوان هستند.

ب. اگر آمار کوفیان شرکت کننده در کربلا صحیح باشد و ۳۰ هزار نفر برای مقابله با سید‌الشهدا(علیه‌السلام) آماده باشند، معلوم می‌شود که بسیاری از مردم کوفه برای جنگ نهایی نیامده‌اند.

از همین‌رو به نظر می‌رسد تنها نیروی موجود و آماده به خدمت برای ابن‌زیاد، اوباش و جاهلان هستند.

منبع: کتاب تبار انحراف 3(پژوهشی در جریان شناسی انحرافات تاریخی) زیر نظر حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، محققان ابراهیم ارجینی و محمدحسین فروغی، چاپ اول، سال 94، انتشارات کتابستان معرفت، صص128-130

گزارش | شهدای کربلا

تقسیم‌بندی‌های مختلفی درباره تعداد یاران و شهدای عاشورا در کتاب‌ها و سخنرانی‌های مختلف انجام شده است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ محمدرضا سنگری در کتاب «آینه‌داران آفتاب»، شهیدان حسینی را به گروههای زیر تقسیم‌بندی کرده و در مجموع 153 شهید کربلا را معرفی کرده است:

دسته اول شهیدان پیشاهنگ نامگذاری شده‌اند، یعنی تعداد 11 تن از شهیدانی که قبل از وقوع حادثه عاشورا در کوفه و بصره به شهادت رسیده‌اند. دسته دوم شهیدان نبرد اول یا شهدای تیرباران صبح عاشورا هستند. دسته سوم شهدای نبرد تن‌به‌تن به‌هنگام پیش از نماز که 47 نفر بودند و شهیدان این مرحله از برجسته‌ترین یاران اباعبدالله‌الحسین هستند.

دسته بعدی شهیدان نماز هستند که دو نفر آن را تشکیل می‌دهند. دسته پنجم شهیدان پس از نماز هستند که نبرد تن‌به‌تن با دشمن می‌کردند. گروه بعدی تعداد 24 نفر از شهیدان بنی‌هاشم هستند و گروه هفتم شهیدان پس از امام حسین(علیه‌السلام) و واقعه عاشورا هستند. در این مجال نگاهی داریم به زندگی و شهادت برخی از این یاران.

 

جَون بن خوی

جون خدمتگزار ابوذر غفاری بود. وی پس از رحلت ابوذر در ربذه به مدینه برگشت و خدمت حضرت علی(علیه‌السلام) بود. او مردی آگاه به اسلحه‌شناسی و تعمیر ادوات جنگی بود. پس از شهادت علی(علیه‌السلام) در خدمت امام حسن(علیه‌السلام) قرار گرفت. وقتی مساله حرکت امام حسین(علیه‌السلام) به مکه پیش آمد، به‌همراه آن حضرت از مدینه تا مکه و از آن‌جا تا کربلا آمد و لحظه‌ای از آن حضرت جدا نشد.

در روز عاشورا به حضور امام حسین(علیه‌السلام) آمد و اجازه جهاد خواست. امام(علیه‌السلام) به او فرمودند: «ای جون، تو گرچه همیشه با ما همراه بودی، اما اکنون اجازه داری که بروی و از این خطری که ما را تهدید می‌کند خود را نجات دهی». جون گفت: «ای پسر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله وسلم، من در روزهای خوشی و راحتی در کنار شما بودم. آیا شایسته است که به‌هنگام روی آوردن سختی‌ها از شما دست بردارم؟» و او در کربلا حضور داشت و پس از نبردهای بسیار به شهادت رسید.

وقتی او وارد معرکه جنگ شد اینگونه رجز می‌خواند: کیف یری الکفار ضرب الاسود بالسیف ضربا عن بنی محمد اذب عنهم باللسان و الید ارجو به الجنه یوم الورود؛ ای کفار، ضرب شمشیر سیاه را چگونه میبینید؟ به شمشیر ضربهای از فرزند محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، از آنها با زبان و دست حمایت میکنم، در حالی که به بهشت در روز قیامت امیدوارم.»

 

عمروبن قرظه انصاری

قرظه انصاری از اصحاب باوفای رسول‌خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بود که در جنگ احد شرکت کرد و از مکتب اسلام دفاع کرد. پس از رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در کوفه سکونت گزید و در جنگ‌های جمل و صفین و نهروان در رکاب امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به جهاد پرداخت.

نقل می‌کنند وقتی در جنگ بر بدنش زخم بسیار وارد شد، در لحظات آخر ناگهان چشم باز کرد و به امام حسین(علیه‌السلام) عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا، آیا شرط جان‌بازی به‌جای آوردم؟» حضرت فرمودند: «آری، سلام مرا به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله وسلم برسان... .»

عمرو بن قرظه، در کربلا از یاران بسیار فعال امام(علیه‌السلام) محسوب می‏شده به‌طوری‌که همراه سعید بن عبدالله پاسداری و محافظت از امام(علیه‌السلام) را به‌عهده گرفته و در این راه چندین چوبه تیر به سر و سینه‏اش رسیده و مجروح شد، آنگاه از امام(علیه‌السلام) اجازه جهاد خواسته و عازم میدان شده و این رجز را خواند:

قد علمت کتیبه الانصار

ان سوف احمی حوزه الذمار

ضرب غلام غیر نکس شار

دون حسین مهجتی و داری‏

«سپاه انصار باور دارند که من از اهل حرم دفاع می‏کنم، ضربت من ضربت جوانی سربلند و پیش‌آهنگ است، هستی، جان و مالم فدای حسین(علیه‌السلام) باشد.»

 

ابوثمامه صائدی(صیداوی)

عمر بن عبدالله، معروف به ابوثمامه، از چهره‌های سرشناس شیعه در کوفه بود که در شجاعت و اسلحه‌شناسی زبانزد خاص و عام بود. وقتی مسلم بن عقیل برای بیعت گرفتن از مردم وارد کوفه شدند، ابوثمامه را مسئول دریافت کمک‌های مالی و تهیه اسلحه کردند.

وی پس از پراکنده شدن مردم از دور مسلم بن عقیل و پیش از شروع درگیری‌های کربلا، خود را از کوفه به کربلا رساند و در زمره یاران امام حسین(علیه‌السلام) قرار گرفت. نقل می‌کنند در روز عاشورا نزدیک ظهر خود را به امام حسین(علیه‌السلام) رساند و به آن حضرت گفت: «جانم فدای تو دشمنان لحظه‌به‌لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شوند. دوست دارم مانع حرکت آنها به‌سوی شما باشم، هرچند در این راه کشته شوم، اما قبل از شهادت می‌خواهم نماز ظهر را با تو بخوانم.»

امام(علیه‌السلام) نگاهی به آسمان کردند و فرمودند: «نماز را به یاد ما آوردی؛ خدا تو را از نمازگزاران ذاکر قرار دهد.» آنگاه ابوثمامه و جمعی دیگر با امام(علیه‌السلام) به نماز ایستادند. او پس از نماز به میدان رفت و به شهادت رسید.

طبری از مورخین می‌گوید ابوثمامه، پسرعموی خود را که در لشکر عمر سعد بود به هلاکت رساند و درحالی که وارد میدان جنگ می‌شد چنین رجز می‌خواند:

عزاء لآل المصطفی وبناته        علی حبس خیر الناس سبط محمد

عزاء لزهراءالنبی و زوجها                                خزانه علم الله من بعد أحمد

عزاء لأهل الشرق والغرب کله                         و حزنا علی حبس الحسین المسدد

فمن مبلغ عن النبی و بنته        بأن ابنکم فی مجهد‌ای مجهد

«تعزیت می‌گویم به آل پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و دخترانش به‌خاطر گرفتاری نوادگان پیامبر که بهترین انسان‌ها هستند. تعزیت بر حضرت زهرا(س) و همسرش که خزانه علم الهی بود پس از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم). تعزیت بر همه مردمان مشرق و مغرب زمین و اندوه برای گرفتاری حسین(علیه‌السلام) راستگو و درست‌کردار. کیست رساننده این پیام از من به حضرت نبی و دخترش که فرزندتان در رنج و سختی است و چه رنج و سختی بزرگی.»

 

اَسلَم بن عَمرو

اَسلم غلامی بود که امام حسین(علیه‌السلام) او را پس از خریداری آزاد کرد. او همیشه در خدمت امام(علیه‌السلام) بود. برخی او را اسلم ترکی هم نامیده‌اند و وی را به ایران و شهر قزوین نسبت داده‌اند. پسرش به‌عنوان کاتب امام حسین‌(علیه‌السلام) در کنار آن حضرت به‌سر می‌برد.

اسلم از همان ابتدا به‌همراه امام حسین(علیه‌السلام) از مدینه خارج شد و لحظه‌ای از امام زمانش جدا نشد. وقتی در روز عاشورا اجازه گرفت که با دشمنان اهل‌بیت(علیهم‌السلام) بجنگد این شعر را زمزمه می‌کرد: «امیری حسین و نَعْمَ الاَمیر، سُرور الفُؤاد البَشیر النَذیر؛ پیشوا و رهبر من حسین(علیه‌السلام) است و حقا که چه رهبر خوبی است. او مایه سرور دل‌ها و بشیر و نذیر است.»

وقتی پس از جهاد دلیرانه بر زمین افتاد، امام حسین(علیه‌السلام) او را در آغوش گرفتند و صورت خود را بر صورت او نهادند. اسلم بن عمرو با دیدن این صحنه لبخندی زد و گفت: «چه کسی مثل من از این افتخار برخوردار است که پسر پیغمبر صورت بر صورتش بگذارد؟» این را گفت و جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرد.

برخی از مآخذ و منابع رجز زیر را برای این غلام ذکر کرده‌‌اند:

الْبَحرُ مِنْ طَعنی وَضَربی یَصْطَلی

وَالْجوُّ مِنْ سَهمی وَنَبلی یَمْتلی‌

اذا حِسامی فِی یَمینی یَنْجَلی

یَنشَقُّ قَلْبُ الْحاسِدِ المُبَجَّلِ

«دریا از ضربت نیزه و شمشیرم می‌جوشد؛ و آسمان از تیرم پر می‌شود. آنگاه که تیغ در کفم آشکار شود؛ قلب حسود متکبر شکافته می‌‌شود.»

 

زهیر بن قین بجلی

از اهالی کوفه و از بزرگان قبیله بجلیه بود که به‌خاطر رشادت‌هایش در جنگ‌های صدر اسلام از جایگاه ویژه‌ای در میان مردم برخوردار بود. هنگامی که زهیر به‌همراه خانواده‌اش از سفر حج بازمی‌گشت در میان راه به کاروان امام حسین(علیه‌السلام) برخورد.

امام قاصدی به نزد ظهیر فرستاد و او را برای دیدار دعوت کرد. زهیر پس از دیدار با امام(علیه‌السلام)، با خوشحالی به نزد خانواده‌اش بازگشت و آماده پیوستن به کاروان امام حسین(علیه‌السلام) شد. امام حسین(علیه‌السلام) در روز عاشورا زهیر را به فرماندهی میمنه یا سمت راست سپاه قرار داد. زهیر دو بار در قبل و بعد از نماز به میدان جنگ رفت و طی نبردی دلاورانه 120 نفر از اشقیای سپاه عمر سعد را به درک واصل کرد و سرانجام به درجه رفیع شهادت نائل شد.

پس از ادای نماز، زهیر برای امام(علیه‌السلام) این اشعار را خواند:

اقدم هدیت هادیاً مهدیا 

الیوم تلقی جدّک النّبیا

و حسناً و المرتضی علیا

و ذا الجناحین الفتی الکمیا

و اسد الله الشّهید الحیا

«به پیش ای هدایت شده و راهنما، امروز جدّت نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را دیدار خواهی کرد، و همچنین حسن مجتبی(علیه‌السلام) و علی مرتضی(علیه‌السلام) را و جعفر طیار آن جوانمرد شجاع و حمزه شیر خدا شهید زنده را.»

همچنین رجزهای او در میدان نبرد به این صورت بود:

انا زهیر و انا ابن القین      اذودکم بالسیف عن حسین

ان حسیناً احد السبطین     من عتره البر التقی الذی

ذاک رسول‌الله غیر المین   اضربکم و لا اری من شین

«من زهیر پسر قین هستم با شمشیر خود از حریم حسین(علیه‌السلام) دفاع می‌کنم. حسین(علیه‌السلام) یکی از دو نواده رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) است از خاندانی که نیکی و تقوا زینت آنهاست، و اکنون او فرستاده پاک خدا از دو نسل نبوی است و من شما را می‌کشم و عیب نمی‌دانم.»

انتهای پیام/

پرونده ویژه | جزئیاتی از نحوه شهادت شیخ فضل‌الله نوری

بعد از اینکه‌ حرف‌هایش‌ تمام‌ شد عمامه‌اش‌ را از سرش‌ برداشت‌ و تکان‌ داد و گفت‌: از سر من‌ این‌ عمامه‌ را برداشتند، از سر همه‌ برخواهند داشت‌. این‌ را گفت‌ و عمامه‌اش‌ را به‌ میان‌ جمعیت‌ پرتاب‌ کرد... .

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ 11 مردادماه سالروز شهادت شیخ فضل‌الله نوری مجتهد اول تهران و از علمای مشروطه‌خواهی بود که نقش اساسی در پیشبرد نهضت ملت ایران در آن زمان ایفا کرد.

با آغاز نهضت مشروطه در 1284 و پیشگامی شیخ فضل‌الله و آیات سید عبدالله بهبهانی و سید محمدطباطبایی، شیخ توانست حمایت علمای نجف را برای مشروطه به‌دست بیاورد اما پس از صدور فرمان مشروطه در مردادماه 1285 و تدوین قانون اساسی مشروطه، شیخ فضل الله که می‌دید این قانون برگرفته از قوانین دولت‌های اروپایی مانند فرانسه و بلژیک است و عناصر فرقه‌های ضاله مانند «بابیه» و «ازلیه» و فراماسون‌ها در صفوف نهضت رخنه کرده‌اند، با تحصن در حرم عبدالعظیم(ع)، خواستار مشروطه مشروعه و انطباق قوانین با شرع مقدس اسلام شد.

تحصن شیخ در حرم حضرت عبدالعظیم، همزمان با به توپ بستن مجلس توسط طرفداران محمدعلی شاه قاجار و دستگیری و اعدام برخی مشروطه خواهان شد و برخی تصور کردند که شیخ فضل‌الله از حامیان استبداد است در حالی‌که قصد وی از این تحصن که همراهی بسیاری از متدینان را به‌دنبال داشت، «مشروطه مشروعه» بود.

 

تحصّن در سفارت انگلیس (آغاز تحرک فرماسونرها)

هنگامی که مبارزات در حال رشد و گسترش بود و تغییر نظام حکومتی کشور قطعی به نظر می رسید، انگلیس بوسیله فرماسونرها و روشن فکران وابسته، در میان مبارزان و برخی رهبران نهضت نفوذ کرده، به پخش شایعه احتمال حمله دولت به مردم پرداخت و با این کار، زمینه را برای پناه بردن به سفارت انگلیس آماده کرد. این کوشش ها موجب شد تا فکر تحصّن در سفارت بین مردم رواج یابد. سرانجام با کوشش فراماسون های بازار و جمعی از روشن فکران تحصن در سفارت آغاز شد. بنا به اظهار یکی از شاهدان عینی «این فکر از طرف دو یا سه نفر از تجار عمده که در آن وقت نفوذ زیادی داشتند و با دربار و شاه هم بی ارتباط نبودند، بروز کرد.

شیخ فضل اللّه از بدو آغاز بحث تحصن با آن مخالفت نمود و مردم را از تحصن در سفارت بازداشت. عوامل وابسته، از غیبت علما که در قم تحصن کرده بودند استفاده کرده، تحصن را قوت بخشیدند. شیخ فضل اللّه معتقد بود «مشروطه ای که از دیگ پلو سفارت انگلیس سر بیرون بیاورد به درد ما ایرانی ها نمی خورد.»(2)

 

دلیل اختلاف در عالمان نجف چه بود؟

درباره اختلاف عالمان نجف، نکته قابل توجّه این است که به رغم جوّ ملتهب نجف در اوایل مشروطه، که نشریاتی مانند حبل المتین نیز بدان دامن می‌زدند، اما یکی از مسائلی که سبب تلطیف فضا می‌شد، تقوای عالمان و مراجع بزرگ از جمله آخوند خراسانی بود. در این خصوص، وقایع و داستان‌های متعددی نقل شده است.

اختلاف علما در مشروطه،‌ (از جمله مراجع ثلاث با مرحوم سید یزدی و شیخ‌فضل‌الله نوری) عمدتا در دو مسأله کلّی بوده است که به صورت مختصر بیان می‌شود: اختلاف در تطبیق مسائل دینی برر مصادیق خارجی (م صداق شناسی) بود.

جای هیچ تردیدی میان عالمان نبود که اگر مشروطه در مقام محدود کردن و نظارت بر اعمال حکومت برآید، باید حمایت شود؛‌ امّا در این که مشروطه ایجاد شده چنین است، محل اختلاف بود.(3)

 

نظر امام راحل درباره شیخ فضل الله

راجع به همین مشروطه و اینکه مرحوم شیخ فضل الله رحمه الله ایستاد که - مشروطه باید مشروعه باشد، باید قوانین موافق اسلام باشد. در همان وقت که ایشان این امر را فرمود و متمّم قانون اساسی هم از کوشش ایشان بود، مخالفین، خارجی ها که یک همچو قدرتی را در روحانیت می دیدند کاری کردند در ایران که شیخ فضل الله مجاهد مجتهدِ دارای مقامات عالیه را، یک دادگاه درست کردند و یک نفر منحرف، روحانی نما، او را محاکمه کرد و در میدان توپخانه شیخ فضل الله را در حضور جمعیت به دار کشیدند. شاید گاهی شما یا مردم خیال بکنند که من اگر چنانچه از روحانیت طرفداری می کنم برای این است که من هم یک معمّم هستم و این گروه گرایی است. من کراراً گفتم که من با هر که معمّم است و اسم خودش را روحانی گذاشته است موافق نیستم، و من کراراً گفتم که روحانی که بر خلاف مسلک روحانیت و اسلام عمل بکند و توطئه گر باشد این از ساواکی بدتر است، برای اینکه ساواکی، ساواکی است و این ساواکی به صورت معمّم و لباس روحانیت پوشیده است.(4)

 

نظر رهبر معظم انقلاب درباره مشروطه

چه شد که غربی‌ها، مشخصاً انگلیسی‌ها، در این مسأله[مشروطه] کامیاب شدند؛ از چه شگردی استفاده کردند که کامیاب شدند. در حالی که مردم که جمعیت اصلی هستند، می‌توانستند در اختیار علما باقی بمانند و اجازه داده نشود که شیخ فضل‌اللَّه جلو چشم همین مردم به دار کشیده شود؛ قاعده‌ی قضیه این بود. به نظر من مشکل کار از این‌جا پیش آمد که اینها توانستند یک عده‌ای از اعضای جبهه‌ی عدالت‌خواهی - یعنی همان اعضای دینی و عمدتاً علما - را فریب بدهند و حقیقت را برای اینها پوشیده نگه دارند و اختلاف ایجاد کنند. انسان وقتی به اظهاراتی که مرحوم آسید عبداللَّه بهبهانی و مرحوم سید محمد طباطبایی در مواجهه و مقابله‌ی با حرف‌های شیخ فضل‌اللَّه و جناح ایشان داشته‌اند، نگاه می‌کند، این مسأله را درمی‌یابد که عمده‌ی حرف‌ها به همین است که این‌طور می‌گفته‌اند.(5)

 

نظر آیت‌الله بهجت درباره شیخ فضل الله

مرحوم شیخ فضل‌الله نوری که از مخالفین مشروطه بود، از پیش خبر می‌داد که کشف حجاب از لوازم مشروطه است. آن مرحوم می‌دید که مقررات مشروطه به ظاهر اسلامی است، ولی از مصادر لاابالی و بلکه بی‌دین‌ (سفارت انگلیس) سرچشمه می‌گیرد و تأیید می‌شود. لذا به مشروطه‌خواهان گفته بود: مرا می‌کشند، شما را هم می‌کشند. در نهایت نیز چنین شد، آقا سید عبدالله بهبهانی رحمه‌الله را که طرف‌دار مشروطه بود، بدتر از مرحوم آقا شیخ فضل‌الله نوری از بین بردند و تیر باران کردند!(6)

 

جزئیاتی از نحوه شهادت شیخ فضل‌الله نوری

«سران‌ مجاهدین‌، یپرم‌خان‌ ارمنی‌ را که‌ دو روز بود به‌ ریاست‌ کل‌شهربانی‌ منصوب‌ گردیده‌ بود احضار نموده‌ مطلب‌ را با او در میان‌ گذاشتند. یپرم‌ خان گفت‌: اگر خیال‌ اعدام‌ شیخ‌ را دارند باید هر چه‌ به‌موقع‌، به‌ اجرا بگذارند، زیرا بعداً احساسات‌ آتشین‌ مردم‌ تخفیف‌ حاصل‌ می‌کند و اجرای‌ این‌ نقشه‌ بلااشکال‌ نخواهدبود... زعمای‌ مجاهدین‌ انجام‌ این‌ مأموریت‌ را به‌خود یپرم‌ محول‌ کردند. یپرم‌ نیز شبانه‌ با چند نفر مجاهد ارمنی‌ شیخ‌ را دستگیر نمودند».

مناسب‌ است‌ داستان‌ دستگیری‌ شیخ‌ را از زبان‌ مدیرنظام‌ بشنویم‌. وی‌ صاحب‌منصب‌ ژاندارم‌ و کشیک‌ نظمیه‌ بوده است‌ که‌ در آن‌ لحظات‌ به‌ دستور رئیس‌ نظمیه‌ و به‌ دلیل ‌دوستی‌ با حاج‌ شیخ‌ مسئول‌ حفاظت‌ وی‌ شده‌ بود. وی‌ داستان دستگیری شیخ را چنین نقل‌ می‌کند: پس‌ از فتح‌ تهران ‌هر کسی‌ به‌ شیخ‌ پیشنهادی‌ می‌داد. من گفتم‌: «من‌ دو چیز به‌ عقلم‌ می‌رسد؛ یکی‌ اینکه ‌در خانه‌ای‌ پنهان‌ شوید و بعد مخفیانه‌ به‌ عتبات‌ بروید... فرمود: این‌ که‌ نشد. اگر من‌ پایم‌ را از این‌ خانه‌ بیرون‌ بگذارم،‌ اسلام‌ رسوا خواهد شد... عرض‌ کردم‌، دوم‌ اینکه‌ مانندخیلی‌ها تشریف‌ ببرید به‌ سفارت‌. آقا تبسم‌ کرد و فرمود: شیخ‌ خیرالله‌! برو ببین‌ زیر منبر چیست‌؟ شیخ‌ خیرالله‌ رفت‌ و از زیر منبر یک‌ بقچه‌ قلمکار آورد... دیدیم‌ یک‌ بیرق خارجی‌ است‌!... فرمود: حالا دیدید؟ این‌ را فرستاده‌اند که‌ من‌ بالای‌ خانه‌ام‌ بزنم‌ و در امان‌ باشم‌، اما رواست‌ که‌ من‌ پس‌ از هفتاد سال‌ که‌ محاسنم‌ را برای‌ اسلام‌ سفید کرده‌ام‌، حالا بیایم‌ و بروم‌ زیر بیرق کفر؟! روز پنجم‌ یا ششم‌، آقا مرا خواست‌. رفتم‌ توی‌کتابخانه‌. گفت‌ فرزندم‌! تو جوانی‌، جوان‌ رشیدی‌ هم‌ هستی‌ ـ بیست‌ و هفت‌، هشت‌ ساله‌بودم‌ ـ من‌ حیفم‌ می‌آید که‌ تو بیخود کشته‌ شوی‌. اینجا می‌مانی‌ چه‌ کنی‌؟ برو فرزندم‌، ازاینجا برو!»

بعد از چند روز نیروهای‌ نظامی‌ مشروطه‌ منزل‌ حاج‌ شیخ‌ را محاصره‌ و پس‌ از دستگیری‌، او را در نظیمه‌، واقع‌ در میدان‌ سپه ‌ـامام‌خمینی‌ فعلی‌ـ زندانی‌ کردند. پس‌ از چند روز در عمارت‌ گلستان‌ یک‌ محاکمه‌‌ نمایشی‌ به‌ دادستانی‌ روحانی‌نمای‌ فراموسونر، شیخ‌ ابراهیم‌ زنجانی‌ بر پا و اول‌ مجتهد ایران‌ را به‌ اعدام‌ محکوم‌ کردند.

شیخ‌ در این ‌محاکمه‌ به‌ رغم‌ کهولت‌ سن‌ چنان‌ با صلابت‌ به‌ دفاع‌ از اندیشه‌های‌ خود پرداخت‌ که‌ نشانگر اعتقاد عمیق‌ به‌ مواضع‌ خودش‌ بود. در این‌ محاکمه‌ بارها دادستان‌ و فرمانده ‌شهربانی‌ را که‌ در محکمه‌ حاضر بودند تحقیر کرد. «پس‌ از محاکمه،‌ آقا را به‌ نظمیه‌ برگرداندند و در حیاط‌ وی‌ را نگه‌ داشتند. آقا به‌ یکی‌ از مسئولین‌ مجاهدین‌ به‌ آرامی‌ گفت‌: اگر من‌ باید بروم‌ آنجا (با دست‌ اطاق حبس‌ خود را نشان‌ داد) که‌ معطلم‌ نکنید و اگر باید بروم‌ آنجا (با دست‌ چوبه‌‌ دار میدان‌ توپخانه‌ را نشان‌ داد) که‌ باز هم‌ معطلم‌ نکنید. آن‌شخص‌ جواب‌ داد: الآن‌ تکلیف‌ معین‌ می‌شود و با سرعت‌ رفت‌ بالا و بلافاصله‌ برگشت‌ وگفت‌: بفرمایید آنجا (میدان‌ توپخانه‌ را نشان‌ داد). آقا با طمأنینه‌ برخاست‌ و عصازنان‌ به‌طرف‌ در نظمیه‌ رفت‌. جمعیت‌، جلوی در نظمیه‌ را مسدود کرده‌ بود... آقا همان‌طور که‌ زیردر ایستاده‌ بود نگاهی‌ به‌ مردم‌ انداخت‌ و رو به‌ آسمان‌ کرد و این‌ آیه‌ را تلاوت‌ فرمود: «وَاُفَوِضُ‌ اَمری‌ اِلی‌اللهِ‌. أنَّ‌ اللهَ‌ بَصیرٌ بُالعِباد» و به‌ طرف‌ دار راه‌ افتاد.

روز 13رجب‌ 1327ق روز تولد امیرالمؤمنین‌ علی‌(ع) بود. یک‌ ساعت‌ و نیم‌ به‌ غروب‌ مانده‌ بود. در همین‌گیراگیر باد هم‌ گرفت‌ و هوا به‌ هم‌ خورد. آقا هفتاد ساله‌ بود و محاسنش‌ سفید شده‌ بود. همین‌طور عصازنان‌ به‌ آرامی‌ و طمأنینه‌ به‌ طرف‌ دار می‌رفت‌ و مردم‌ را تماشا می‌کرد تا نزدیک‌ چهارپایه‌‌ دار رسید. یک‌ مرتبه‌ به‌ عقب‌ برگشت‌ و صدا زد: نادعلی‌! نادعلی‌خودش‌ را به‌ آقا رسانید و گفت‌: بله‌ آقا! مردم‌ که‌ یک‌ جار و جنجال‌ جهنمی‌ راه‌ انداخته‌ بودند، یک‌ مرتبه‌ ساکت‌ شدند و می‌خواستند ببینند آقا چکار دارد... دست‌ آقا رفت‌ توی‌جیب‌ بغلش‌ و کیسه‌ای‌ در آورد و انداخت‌ جلوی نادعلی‌ و گفت‌: علی‌! این‌ مهر را خُردکن‌... آقا بعد از اینکه‌ از خُرد شدن‌ مهرها مطمئن‌ شد به‌ نادعلی‌ گفت‌: برو! و دوباره‌ راه ‌افتاد و به‌ پای‌ چهارپایه‌‌ زیردار رسید.»

آقا عصا و عبای‌ خود را به‌ طرف‌ مردم‌ انداخت‌ وآماده‌ بود تا او را کمک‌ کنند از چهارپایه‌‌ دار بالا برود. «زیر بغل‌ آقا را گرفتند و از دست‌چپ‌ رفت‌ روی‌ چهار پایه‌... قریب‌ ده‌ دقیقه‌ برای‌ مردم‌ صحبت‌ کرد....: خدایا! تو شاهد باش‌ که‌ من‌ آنچه‌ را که‌ باید بگویم‌ به‌ این‌ مردم‌ گفتم‌... خدایا! تو خود شاهد باش‌ که‌ دراین‌ دم‌ آخر هم‌ باز به‌ این‌ مردم‌ می‌گویم‌ که‌ مؤسسین‌ این‌ اساس،‌ لامذهبین‌ هستند که ‌مردم‌ را فریب‌ دادند... این‌ اساس‌، مخالف‌ اسلام‌ است‌.... محاکمه‌‌ من‌ و شما مردم‌ بماند پیش‌ پیامبر محمد بن‌ عبدالله(ص)...

بعد از اینکه‌ حرف‌هایش‌ تمام‌ شد عمامه‌اش‌ را از سرش‌ برداشت‌ و تکان‌ داد و گفت‌: از سر من‌ این‌ عمامه‌ را برداشتند، از سر همه‌ برخواهند داشت‌. این‌ را گفت‌ و عمامه‌اش‌ را به‌ میان‌ جمعیت‌ پرتاب‌ کرد... در این‌ وقت‌ طناب‌ را به‌ گردن‌ آقا انداختند و چهار پایه‌ را از زیر پای‌ او کشیدند... باد هم‌ شدیدتر شد. گرد و غبار و خاک‌ و خل‌ فضا را پر کرد... جنازه‌ را آوردند توی‌ حیاط‌ نظمیه‌... روی‌ یک‌ نیمکت‌ گذاشتند.. دور نعش‌ را گرفتند. آن‌قدر با قنداقه‌‌ تفنگ‌ و لگد به‌ نعش‌ آقا زدند که‌ خونابه‌ از سر و صورت‌ و دماغ‌ و دهنش ‌روی‌ گونه‌ها و محاسنش‌ سرازیر شد...

و این‌گونه‌ رهبر مشروعه‌خواهان‌ بر سر آرمان‌ خویش‌ ایستاد و به‌ شهادت‌ رسید و دامان‌ آزادیخواهان‌ مدعی‌ را تا ابد خونین‌ کرد و چه‌ زیبا گفته‌ است‌ جلال‌ آل‌ احمد: «من ‌نعش‌ آن‌ بزرگوار را بر سردار همچون‌ بیرقی‌ می‌دانم‌ که‌ به‌ علامت‌ استیلای‌ غرب‌زدگی‌ پس‌ از دویست‌ سال‌ کشمکش‌ بر بام‌ سرای‌ این‌ مملکت‌ افراشته‌ شد و اکنون‌ در لوای‌ این ‌پرچم‌، ما شبیه‌ به‌ قومی‌ از خود بیگانه‌ایم‌؛ در لباس‌ و خانه‌ و خوراک‌ و ادب‌ و مطبوعاتمان‌ و خطرناک‌تر از همه‌ در فرهنگ‌مان‌ فرنگی‌‌مآب‌ می‌پروریم‌ و فرنگی‌ مآب‌ راه‌حل‌ هر مشکلی‌ را می‌جوییم‌».(7)

منابع؛

1 - https://b2n.ir/207837

2 - https://b2n.ir/851087

3 - https://b2n.ir/554855

4 - https://b2n.ir/043276

5 - https://b2n.ir/957028

6 - https://b2n.ir/207837

7 - https://b2n.ir/555365

برشی از یک کتاب | مسلم بن عقیل؛ سفیر سیدالشهدا(ع)

مسلم که فردی بسیار زیرک بود ابتدا پنهانی و به صورت فردی ناشناخته و در زمانی که نعمان بن بشیر والی کوفه بود وارد آن شهر شد و با توجه به فرمان امام حسین(علیه‌السلام) صرفاً در صدد ارتباط گیری با بزرگان شیعه در کوفه برای ساماندهی ایشان برآمد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ امام حسین(علیه‌السلام) به دنبال نامه‌های مکرر شیعیان کوفه نماینده خودشان مسلم بن عقیل را به کوفه اعزام فرمودند و به وی دستور دادند که برای سازماندهی شیعیان به کوفه برود و تا زمانی هم که خودشان به کوفه نیامده‌اند، هیچ اقدام عملیاتی نداشته باشند. مسلم بن عقیل هم بدون لحظه‌ای تردید به طرف کوفه حرکت کرد.(1)

تلاش امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) و تاثیرگذاری این دو بزرگوار بعد از شهادت حضرت امیر(علیه‌السلام)، سیدالشهدا(علیه‌السلام) را در وضعیتی قرار داده بود که ایشان افرادی همچون مسلم بن عقیل را در اختیار داشتند؛ در حالی که زمانی که به خانه امیرالمومنین(علیه‌السلام) حمله شد آن حضرت مدافعی نداشتند یا بعد از شهادت حضرت علی(علیه‌السلام) مردم خطاب به امام حسن(علیه‌السلام) «یا مذل المومنین» می‌گفتند.

اما امام حسین(علیه‌السلام) امثال مسلم بن عقیل را در اختیار داشتند که از نظر جسمی نیروی مقتدر و شجاع و از نظر فکری و سیاسی آنقدر روشن و والامقام بود که می‌توانستند وی را به کوفه اعزام کنند تا به سازماندهی شیعیان در کوفه مبادرت ورزد.

 

اعزام مسلم بن عقیل به کوفه و بررسی مسائل و تحولات کوفه

بدین سان جناب مسلم در نیمه رمضان سال 60 قمری عازم کوفه گردید و در روز ۵ شوال وارد کوفه شد.(2) او که فردی بسیار زیرک بود ابتدا پنهانی و به صورت فردی ناشناخته و در زمانی که نعمان بن بشیر والی کوفه بود وارد آن شهر شد و با توجه به فرمان امام حسین(علیه‌السلام) صرفاً در صدد ارتباط گیری با بزرگان شیعه در کوفه برای ساماندهی ایشان برآمد.

از آن طرف هم شیعیان کوفه که مخفیانه و پنهانی به امام حسین(علیه‌السلام) نامه نوشته بودند، هنگامی که متوجه حضور مسلم در کوفه شدند فهمیدند که نماینده سیدالشهدا(علیه‌السلام) است، لذا آرام‌آرام گرد ا‌و جمع شدم.

باید توجه داشت که امام(علیه‌السلام)، مسلم بن عقیل را در ماه مبارک رمضان به کوفه اعزام کردند و او در ماه رمضان، ذی القعده و ذی الحجه تا شهادت ایشان به مدت 3 ماه و نیم فرصت داشت شیعه را در کوفه ساماندهی کند.

به همین جهت با شروع فعالیت مسلم‌بن‌عقیل آرام آرام خبر حضور وی و اقداماتش به گوش نعمان بن بشیر و عمال بنی امیه در کوفه رسید. عده‌ای از بنی امیه که عمال و سیستم جاسوسی دستگاه معاویه بودند از نعمان خواستند جلوی فعالیت مسلم را بگیرد.

طبری می‌نویسد «او که مردی بردبار، اهل عبادت و آرامش طلب بود، نزد مردم آمد و به منبر رفت و گفت من با کسی که با من نجنگند نمیجنگم و بر کسی که به من هجوم نیآورده هجوم نمی‌برم و به شما دشنام نمی‌دهم، معترض کسی نمی‌شوم و به صرف اتهام و گمان کسی را نمی‌گیرم و...»(3)

به دنبال این سخنان، عبدالله بن مسلم که از عمال بنی امیه و یزید بود نامه‌ای به یزید نوشت و برای او پیغام فرستاد که «اما بعد؛ به راستی که مسلم بن عقیل وارد کوفه شده است و پیروان حسین بن علی(علیه‌السلام) با او بیعت کرده‌اند، اگر کوفه را می‌خواهی مردی نیرومند به کوفه بفرست که بتواند دستورات تو را اجرا کند و با دشمن مانند تو رفتار کند. به راستی که نعمان بن بشیر مردی ناتوان است یا خود را به ناتوانی می‌زند.»(4)

بعد از عبدالله بن مسلم، عمار بن عقبه، عمر بن سعد بن ابی وقاص زهری، محمد بن اشعث کندی و دیگران هم به یزید نامه نوشتند و اوضاع کوفه را به اطلاع او رساندند.(5)

با رسیدن این گزارش‌ها یزید که متوجه اهمیت این مسئله شد با مشاوره پدرش یعنی سرجون یهودی(6) در مورد فرد مناسبی به جای نعمان مشورت کرد و او در پاسخ گفت «عبیدالله بن زیاد را حاکم کوفه قرار بده.» یزید گفت: در او خیری نیست، دیگری را معرفی کن. گفت: اگر معاویه زنده بود و رأی‌اش را می‌پذیرفتی و به آن عمل می‌کردی؟ گفت: بله. گفت: این حکم عمارت عبیدالله بر کوفه است. معاویه دستور داد بنویسم، من هم نوشتم و مهر وی بر آن است. ولی از دنیا رفت و این حکم در نزد من ماند. یزید گفت: وای بر تو آن را اجرا کن.(6) یزید هم بلافاصله طی حکمی ابن زیاد والی بصره را عازم کوفه کرد.(7)

انتهای پیام/

منبع: کتاب ثاقب جلد 1، نگاهی تحلیلی به تاریخ صدر اسلام، مؤلف حجت‌الاسلام والمسلمین طائب، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول سال 95، انتشارات کمال الملک، صص39-42

پی نوشت؛

1 فتوح البلدان، ص842؛ الکامل فی التاریخ، ج2، ص534؛ دانش نامه امام خمینی، ج4، ص70

2 مسعودی، مروج الذهب، ج4، ص64

3 تاریخ طبری، ج5، ص355

4 همان، ص356

5 همان

6 سرجون یا سرژیوس، مشاور پدرش منصور و کارگزار اموال معاویه بود و خودش نیز کاتب معاویه و پسرش یزید و مسیحی بود که به او نزجه گفته می‌شد و همدم یزید در میگساری بود.

7 مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص198

پرونده ویژه | شهادت حضرت علی(علیه‌السلام)

علی(علیه‌السلام) در کوفه که مظهر اقتدار اوست، به شهادت می‌رسند. نیروهای ساکن در نخیله با شنیدن خبر شهادت حضرت به شهر باز می‌گردند. اهل بیت حضرت پیکر مبارک ایشان را شبانه در دفن می‌کنند و هیچ کس اعتراض نمی‌کند که چرا مولا را شبانه دفن کردید؟!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ «آن چیزی که موجب تأسف است، این است که مجال پیدا نکردند حضرت امیر(سلام الله علیه)، نگذاشتند مجال پیدا بکند آن حکومتی که حکومت الله است را در دنیا به آن نحوی که می‌خواست، خود حضرت امیر(سلام الله علیه) می‌خواست، پیاده کند تا دنیا بفهمد که اسلام چی آورده است و چه شخصیت‌هایی دارد. در آن وقت که حکومت دست ایشان نبود، که مجال نبود، آن وقت هم که حکومت دست ایشان آمد، باز مجال ندادند؛ سه تا جنگ بزرگ در زمان ایشان افروختند و مجال این‌که یک حکومتی که دلخواه او هست برقرار کند نشد.»(1)

«من یک وقت در دوران زندگی تقریباً ۵ ساله حکومت امیرالمومنین(علیه‌السلام) و آنچه که پیشامد، مطالعات وسیعی داشتم. آنچه من توانستم به عنوان جمع بندی به دست بیاورم، این است که(تحلیل سیاسی) ضعیف بود. البته در درجه بعد عوامل دیگری هم بود اما مهم‌ترین مسئله این بود...»، «چیزی که فتنه خارج را به وجود آورد و امیرالمومنین(علیه‌السلام) را آنطور زیر فشار قرار داد و قدرتمندترین آدم تاریخ را آنگونه مظلوم کرد، نبودن تحلیل سیاسی در مردم بود و الا همه مردم که بی دین بودند.»(2)

ترور ناموفق امیرالمومنین(علیه‌السلام)

جریان حاکم با غصب ولایت به این هدف خود دست یافته بودند، ولی حلقه پایانی این نقشه ناتمام بود. باید علی(علیه‌السلام) کاملاً از صحنه حذف می‌شدند. بنابراین تصمیم گرفتند ایشان را در نماز به شهادت برسانند؛ زیرا همانگونه که در زمان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شخص رسول اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بالاترین تهدید برای آنان به شمار می‌آمدند، پس از ایشان، این خطر از ناحیه علی(علیه‌السلام) متوجه آن‌ها بود؛ چرا که ایشان می‌توانستند افشاگر و همچنین خنثی کننده طرح های آنان باشند.

بنابراین می‌بایست ترور فیزیکی و نیز شخصیتی علی(علیه‌السلام) را در دستور کار خود قرار دهند. چنانکه یکی از سران صحابه، به خالد فرمان داد در میان نماز امیرالمومنین(علیه‌السلام) را به قتل برساند. اما در میانه نماز از این کار پشیمان شد و گفت «خالد! فرمانی که به تو دادم را انجام نده.» بعدها نیز امیرالمومنین(علیه‌السلام) پس از آن که ابن ملجم را برای نخستین بار دیدند، پس از افشا کردن نام و نسب صحیح وی قاتل خود را از زبان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یک یهودی معرفی نمودند. حتی بر اساس گزارشی پس از رجعت امیرالمومنین(علیه‌السلام) آن حضرت دوباره به دست یک یهودی در منطقه اریحا به شهادت خواهند رسید.(3)

شهادت حضرت علی(علیه‌السلام)

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان از راه می‌رسد. حضرت می‌دانستند که همین روزها در کوفه به شهادت می‌رسند و امشب در این مسجد مورد سوء قصد واقع می‌شوند. اما اطلاع حضرت از این امور به علم غیب بود؛ در حالی که ایشان مأمور به عمل بر طبق ظاهر هستند و اگر ایشان به علم ظاهر از این خطر مطلع می‌شدند وظیفه داشتند از خود دفاع کنند؛ بنابراین همان طور که حضرت وظیفه دارند به علم ظاهر عمل کنند، وظیفه دارند به علم غیب عمل نکنند. زیرا علم غیب نگاه به قضایا از پشت سر است که تمام آن مطابق حکمت است.

برخی نقل کرده‌اند که قرار بود در آن شب سه نفر را ترور کنند، به این نقل باید با نگاه تردید نگریست؛ زیرا چطور ممکن است بخواهند سه نفر را ترور کنند اما فقط در مورد حضرت علی(علیه‌السلام) که از همه هوشیارتر هستند، به نتیجه برسد؟ این به نظر غیر عادی می‌رسد و باید نشانه های دست بردن در واقعیت را در آن مشاهده کرد.

به هر تقدیر اوضاع در پایان حکومت علی(علیه‌السلام) کاملاً دگرگون شده بود. مردم از آن جهت که تحت تربیت حضرت نبودند، نمی‌توانستند کمکی برای آن حضرت باشند. آنهایی هم که می‌توانستند کمکی کنند هزینه جنگ های متعددی شده بودند که معاویه ترتیب داده بود. عده کمی‌هم که مانده بودند کاری از پیش نمی‌بردند. برخی از دوستان هم که بودند که به واسطه حوادثی که پیش آمد، ماهیت خود را نشان دادند. برای نمونه ابن عباس به بیت المال بصره دستبرد زد.

البته شاید بتوان این عمل او را حمل بر صحت کرد و علت این کار را حفظ بیت المال مسلمین از تصرف افراد معاویه دانست، اما به هر حال امیرالمومنین(علیه‌السلام) در نامه‌ای او را توبیخ کردند که چون اوضاع را دگرگون و علیه من ندیدی، ماهیت خودت را نشان دادی.

به هر ترتیب علی(علیه‌السلام) در کوفه که مظهر اقتدار اوست، به این سادگی به شهادت می‌رسند. نیروهای ساکن در نخیله با شنیدن خبر شهادت حضرت به شهر باز می‌گردند. اهل بیت حضرت پیکر مبارک ایشان را شبانه در دفن می‌کنند و هیچ کس اعتراض نمی‌کند که چرا مولا را شبانه دفن کردید؟! و یا این که چرا ما را از وجود قبر ایشان مطلع نمی‌کنید؟! این حوادث ناگوار علاوه بر پیام های فراوانی که دارد فضای سیاسی - اجتماعی پایان حکومت حضرت علی(علیه‌السلام) و آغاز حکومت امام حسن(علیه‌السلام) را به خوبی برای ما روشن می‌کند.(4)

 

منابع:

1 -  https://b2n.ir/686270

2 - http://farsi.khamenei.ir/

3 - دشمن شدید، دفتر دوم(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، نوبت چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، ص213 تا 214

4 - تبار انحراف 3، پژوهشی در جریان شناسی انحرافات تاریخی(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، انتشارات کتابستان معرفت، صص 18-20

برشی از یک کتاب| نقش نفوذی‌ها در شهادت امیرمؤمنان(ع)

کسانی از ترور حضرت امیر(ع) اطلاع داشتند، عده‌ای چشمشان را بستند. چون کسانی که اطراف حضرت را گرفته بودند، دشمنان حضرت(ع) بودند، زیرا دوستان حضرت(ع) در اردوگاه نخیله جمع شده بودند.

برشی از یک کتاب| عاشورا؛ حرکت مجاهدت‌آمیز در جبهه خارجی و جبهه درونی

قیام سیدالشهدا (ع) علاوه بر این‌که حرکتی علیه جبهه خارجی و بیرونی، یعنی دستگاه خلافت فاسد بود، مبارزه با جبهه درونی، یعنی روحیه راحت‌طلبی فسادپذیر هم بود.

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.