پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

یادداشت | مبارزات مردمی در محرم

طولی نکشید که این خواسته تحقق یافت و شاه در اواخر دیماه از ایران گریخت. چندی بعد، نهضت اسلامی که با تاسی از نهضت عاشورا آغاز شده بود و مهم‌ترین هدفش نابودی دستگاه ظلم بود، بساط سلطنت 2500 را برچید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیوند خاص انقلاب اسلامی با قیام عاشورا از سویی باعث شدت مبارزات مردمی شد و از سوی دیگر موجبات حساسیت رژیم را فراهم کرد. با این حال در سال‌های نهضت اسلامی، علی‌رغم اعمال کنترل شدید از سوی ساواک، برگزاری مراسمات مذهبی به همراه فعالیت‌های انقلابی مردم، بیش از پیش پیوند عاشورا و نهضت را مستحکم‌تر کرد.

 

قیام مردمی در محرم 1342

امام خمینی از مدت‌ها قبل از آغاز محرم1383 ق، در سخنرانی‌ها و گفت‌وگوهای خصوصی خود، بارها به این نکته اشاره کرده بود که درصدد است تا در محرم، تدابیری برای افشای نظام حاکم اتخاذ کند. براساس این رویکرد، امام در گام نخست اقدام به اعزام طلاب به شهرها و مناطق مختلف کشور نمود تا در مجالس محرم به افشاگری علیه نظام بپردازند. ایشان همچنین، برنامه‌هایی نیز برای وعاظ شهرستان‌ها ترسیم نمود.

روند عزاداری‌های محرم آن سال نشان می‌داد که اوضاع کم‌کم از کنترل رژیم خارج می‌شود. روز عاشورا در تهران یک حرکت عظیم صورت گرفت و با سخنرانی حجت‌الاسلام فلسفی داغ‌تر شد. اما رویداد مهم در عصر همان روز رقم خورد؛ در عصر عاشورا امام خمینی در قم یک سخنرانی کوبنده انجام دادند. ایشان در این سخنرانی به‌طور همه‌جانبه و مستقیم، شاه را نشانه گرفتند. سخنرانی امام به‌قدری آتشین بود که فضای جلسه را تغییر داد.

متعاقب این سخنرانی، نیمه شب 15 خرداد، ماموران امنیتی رژیم پهلوی، امام خمینی را بازداشت کردند. با انتشار خبر بازداشت امام، همه ایران قیام کرد. خبرها حاکی از آن بود که در تهران، تبریز، قم، اصفهان، شیراز، یزد، مشهد و ... مردم عزادار یه خیابان‌ها آمده‌اند و بدون هراس از اسلحه و توپ و تفنگ، در برابر ماموران شاه صف‌آرایی کرده‌اند.

خواسته مردم تنها یک چیز بود: آزادی آیت‌الله خمینی. دهه اول محرم 1342 بدین شکل به یک قیام عمومی وصل شد که آینده رژیم را دچار تغییر کرد. این قیام که نقطه آغاز آن در ماه محرم بود، چون سیل ویرانگری، دودمان پهلوی را به باد داد.

 

ادامه مبارزات در محرم 43

تجربه ماه محرم سال 42 مأموران رژیم را بر آن داشت تا در ماه محرم و صفر سال بعد یعنی سال 43 احتیاط فراوانی به عمل آورند. از این رو، با نزدیک شدن به ماه محرم 43 و سالگرد قیام پانزده خرداد، ساواک تدابیری اتخاذ کرد تا از بروز هرگونه تظاهرات و اعتراض، جلوگیری کنند. از جمله این تدابیر می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

1. وعاظ و روضه‌خوان‌ها نباید به رخداد پانزده خرداد اشاره کنند و از آیت‌الله خمینی نام ببرند... 2. علم و کتل‌هایی که دسته‌ها حمل می‌کنند نباید شعارهایی مربوط به وقایع 15 خرداد باشند و نباید نام [امام] خمینی روی آن‌ها باشد در غیر این صورت ماموران مییباید آنها را پراکنده کنند.(1)

کنترل و زیر نظر گرفتن مراسم ماه محرم در سال 43 تنها محدود به پایتخت نبود بلکه این برنامه در سراسر کشور، اجرا گردید. با این وجود، مبارزان و شاگردان امام درصدد بودند تا از این فرصت نهایت بهره‌ را ببرند.

امام می‌دانست که محرم ظرفیت ویژه‌ای دارد که می‌توان با استفاده از آن، بساط پهلوی را جمع کرد. مردم هم کاملا از این پتانسیل آگاه بودند. ظهر عاشورا، مردم با شعارهای «ننگ بر یزید پهلوی، وارثِ تاج اموی»، «درود بر شهیدان 15 خرداد» و «خمینی پیروز باد» به سوی اقامتگاه شاه در کاخ مرمر به راه افتادند و یک تظاهرات بزرگ در تهران شکل گرفت.

به دنبال این ماموران به پراکنده ساختن مردم پرداختند و ماموران شروع به تیراندازی کردند. اما مردم مقاومت کردند. در جریان این درگیری یک نفر از جمعیت زخمی شد. سرانجام جمعیت بر اثر تیراندازی ماموران پراکنده شدند. این پایان مبارزه نبود و در محرم بعد، بار دیگر مقاومت مردمی ادامه یافت.

 

مبارزه عمومی در محرم 44

در محرم 1344، بسیاری از وعاظ و خطبا در نقاط مختلف کشور ممنوع‌المنبر شدند و نامشان در لیست سیاه ساواک قرار گرفت. رژیم می‌دانست که محرم آن سال به‌مانند سال‌های گذشته حساس است. از این رو تلاش برای کنترل مراسم تاسوعا و عاشورای ادامه داشت. وعاظ در این ماه از سوی ساواک مؤظف شدند: «نبایستی از [امام] خمینی نامی ببرند مگر در مورد تقاضای عضو از مقامات عالی مملکت.» اما آنچه مسلم است در محرم این‌سال، یکی از موضوعاتی که به کوشش روحانیان و وعاظ در منابر مطرح گردید؛ موضوع  تبعید امام خمینی، بود.

برخی وعاظ به‌صورت رمزی و برخی آشکارا از امام اسم می‌بردند و مردم نیز با آن‌ها همراه می‌شدند. این اولین محرمی بود که مردم رهبر نهضت اسلامی را در تبعید می‌دیدند. با این وجود ارتباط امام با انقلابیون برقرار بود.

 

مبارزات مردم در محرم‌‌های 1345 تا 1355

در این دهه، هرچند امام در بین مردم نبود، اما پیام‌ها و رهنمودهای ایشان همواره راهگشا بود. امام با پیام‌های خود خط مبارزه را آشکار می‌کردند و چون سال‌های گذشته، همچنان محرم و صفر ظرفیت ویژه‌ای محسوب می‌شد.

در محرم سال 45 برنامه‌های رژیم برای کنترل مراسم عزاداری ماه محرم، ادامه یافت. اما علی‌رغم این کنترل‌ها، مردم یاد امام خمینی را در مراسمات عزاداری زنده نگه داشتند. به گزارش ساواک، در محرم این سال، در «خرمشهر و آبادان»، مردم در خلال مراسم عزاداری، در انتقاد از رژیم ضمن فرستادن صلوات برای امام خمینی برای ایشان دعا کردند.

در محرم سال بعد با وجود اینکه تعداد زیادی از روحانیان و وعاظ از رفتن به منبر منع شدند، اما شور مبارزه همچنان برقرار بود. هیجان عمومی در ماه محرم به اوج می‌رسید و پیغام عاشورا در راستای مبارزه با جور به راحتی به قلوب مردم منتقل می‌شد. از این‌رو با وجود سخت‌گیری‌های منابع امنیتی رژیم، در ماه‌های محرم و صفر این سال روحانیون و وعاظ فعالیت خود را به شکل تهیه و توزیع نشریات انتقادآمیز، سخنرانی‌های کوبنده و روشنگری‌های عمومی ادامه دادند. همچون سال قبل، برخی مباحث پیرامون بازگشت امام خمینی به وطن بود. در مقابل اینگونه  فعالیت‌ها ،‌ ساواک به تبعید عده‌ای از مخالفین رژیم پرداخت.(2)

در سال 1349 ساواک برای جلوگیری از گسترش نهضت امام خمینی و کنترل مردم در این ماه طی گزارشی 32 نفر از روحانیون سرشناس نهضت از جمله آیت‌الله خامنه‌ای را ممنوع‌المنبر اعلام کرد. طی سال‌های بعد نیز دستگاه پهلوی کوشید با اقداماتی از جمله ممنوع‌المنبر کردن افراد شاخص بتواند از تحرک انقلابیون در ماه‌های محرم جلوگیری کند.

در سال‌های بعد نیز علی‌رغم تدابیر امنیتی شدید، مبارزات مردمی در ماه محرم ادامه یافت. ساواک رخدادهای ماه محرم سال 1353 را اینچنین گزارش داد: «مراسم عزادری امام حسین در مساجد و تکایا و نیز مجتمعات مختلف مذهبی در سراسر کشور، طی دهه‌ اول ماه محرم سال جاری برگزار گردید. این مراسم در سطح گسترده‌ای انجام شد.»(3)

کنترل‌های ساواک و فعالیت‌های انقلابی مردم طی سال‌های بعد نیز ادامه یافت، به طوری که در دو سال‌ پایانی سقوط سلطنت، کنترل مراسمات مذهبی در ماه محرم از دست ساواک خارج شد و طنین شعارهای «مرگ بر شاه و درود بر خمینی» بار دیگر هیمنه سلطنت پهلوی را لرزاند.

 

ترس ساواک از عزاداری محرم 1356

در محرم سال 1356 ساواک همانند سال‌های قبل طرح کنترل رخدادهای محرم را آماده کرد تا با بازداشت و تبعید روحانیون، و شناسائی محل‌های اجتماع و گماردن مأموران نظامی، مانع حرکت انقلابی توسط مردم شود. علی‌رغم این همه تدابیر امنیتی، ساواک گزارش‌های متعددی از اقدامات ضدرژیم ارائه می‌دهد.

در تهران نیز مردم در خیابان خیام درحالیکه پرچمی را که روی آن شعار «مسلمانان به پا خیزید، خمینی رهبر ماست، نشستن ذلت است» نوشته شده بود با خود حمل می‌کردند، دست به تظاهرات زدند. در اهواز هم یک واعظ در مسجد باغ شیخ در بالای منبر از رژیم به شدت انتقاد کرد و به صورت کنایه از امام خمینی تمجید به عمل آورد. دیگر استان‌ها نیز شاهد خیزش مردمی بود که مراسم عزاداری را به تظاهراتی علیه رژیم بدل کرده بودند.

 

اوج مبارزه در محرم سال 57

محرم سال 57 با بقیه سال‌ها تفاوت اساسی داشت؛ در آستانه این ماه امام خمینی طی یک پیام، مردم را به مبارزه در ماه عزای حسینی فراخواندند. امام خمینی در این پام همه اقشار مردم را مؤطف به مبارزه فراگیر ساختند. مردم نیز در این ماه شیوه‌های نوآورانه جالبی برای مبارزه برگزیدند. به‌ گزارش‌ استمپل ‌وابسته‌‌ سیاسی‌ سفارت‌ آمریکا، مردم روی بام خانه‌ها «فریاد الله‌اکبر» سر دادند. به روایت سفیر وقت آمریکا، فریاد تکبیر «تاکتیک‌ مؤثر و تازه‌ای‌ بود» که‌ «مخالفان‌ مذهبی‌»  شاه‌ «برای‌ نشان‌ دادن‌ قدرت‌ خود» به آن دست ‌زدند.

به اذعان صاحب‌نظران، این‌ فریاد در خلال‌ شب‌های‌ محرم حتی به‌ پنجره‌های‌ کاخ‌ نیاوران‌، کاخ‌ شاه‌ در شمال‌ شهر تهران‌ می‌رسید. خصوصاً که‌ این‌ شعار همراه‌ با فریاد «زنده‌ باد خمینی»‌ و «خمینی‌ وارث‌ حسین‌ است‌» توأم‌ بود.

علاوه بر این، در سطح شهر نیز مراسم عزاداری به تظاهرات بدل شد. تظاهرات مردم در محرم 57 چنان لرزه‌ای به اندام سلطنت انداخت که ژنرال‌ ازهاری‌ - نخست‌وزیر - بلافاصله در مجلس‌ شورای‌ ملی‌ حاضر شد و ادّعا کرد که‌ این‌ شعارها با استفاده نوار کاست پخش می‌شود. با این وجود تظاهرات عظیم و میلیونی مردم در تاسوعا و عاشورای 57 ضربه سهمگینی به حیثیت رژیم پهلوی وارد کرد.

به طوری که نیویورک‌تایمز نوشت رژیم پهلوی: «فقط باید کناری بایستد و بگذارد که رهبرانِ مذهبی خود کارها را رو به راه کنند.» این روزنامه نوشت که «اکنون در ایران دولتی دیگر وجود دارد.» روزنامه‌ کریستین ساینس مانیتور نیز در گزارش خود از این تظاهرات نوشت: «توده‌ عظیمِ مردم با صدایی رساتر از هر گلوله و بمبی در سراسر پایتخت اعلام کردند: «شاه باید برود.»

طولی نکشید که این خواسته تحقق یافت و شاه در اواخر دیماه از ایران گریخت. چندی بعد، نهضت اسلامی که با تاسی از نهضت عاشورا آغاز شده بود و مهم‌ترین هدفش نابودی دستگاه ظلم بود، بساط سلطنت 2500 را برچید.

نویسنده: امین خدابخشی

پی‌نوشت‌ها:

1 - ننظمیه در دوره‌ پهلوی، (شهریور 1320-آبان 1355)خاطرات سرلشکر بازنشسته پلیس یحیی افتخارزاده، تهران: اشکان، 1377، صص244.

2 - یاران امام به روایت اسناد ساواک ، ج1، 1376 ، ص 67 ؛ حشمت الله سلیمی، مبارزات روحانیون و وعاظ مساجد به روایت اسناد ، سندهای  شماره  120-122، ‌ ،ص 354-360

3 - ساواک و روحانیت: بولتن های نوبه‌ای از تاریح 25/12/49 تا30/6/57، دفتر اول، [گرد آورنده] دفتر ادبیات انقلاب اسلامی باهمکاری مرکز اسناد وزارت اطلاعات، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1371، صص 114-115.

یادداشت | اسلام‌ستیزی یا عرب‌ستیزی؟

پهلوی عرب‌ستیز نبود بلکه اسلام‌ستیزی‌اش را حامیانش، عوض از عرب‌ستیزی گرفتند. از قضا محمدرضا پهلوی با عرب‌هایی که اسلامشان امریکایی بود، رابطه خوبی داشت جمهوری اسلامی هم عرب‌ستیز نیست، اما با عرب‌ها رابطه صمیمانه هم ندارد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ از فخرفروشی‌هایی که سلطنت‌طلب‌ها به حامیان جمهوری اسلامی دارند و حتی آن را مایه انتقاد به جمهوری اسلامی و حامیانش کرده‌اند، بحث رابطه با اعراب است. آنها معتقدند حکومت پهلوی نه تنها اعتماد به نفس بیجا به اعراب نمی‌داد که مقابل ایران گردن‌کشی کنند بلکه حتی عرب‌ستیز بود و در بسیاری موارد هم اعراب منطقه از حکومت پهلوی حساب می‌بردند! این در حالی است که جمهوری اسلامی کاری کرده که اعراب مقابل ایران جرئت و جسارت یابند. این ادعاهای سلطنت‌طلبان با نگاهی حتی ظاهری و نه عمیق و حتی بی‌نیاز از بررسی پشت پرده‌ها به راحتی رنگ می‌بازد. در واقع ادعاهای سلطنت‌طلبان و بعضاً پر‌بازدید شدن مطالبشان در شبکه‌های اجتماعی نه حاصل قوت استدلال‌شان بلکه ناشی از کم‌کاری حامیان انقلاب اسلامی و بی‌اطلاعی توده‌هاست.

 

ملکه عربی دربار ایران

ازدواج مقامات جمهوری اسلامی یا فرزندانشان با اعراب چقدر می‌تواند در داخل ایران تعجب و سؤال و اعتراض برانگیزد؟ از طرفی رابطه‌ ایران با اعراب (صرف‌نظر از لبنان و سوریه) در فاصله سال‌های 57 تا 95 چقدر صمیمانه بوده که چنین وصلتی را بتوان احتمال داد؟ آنچه در دو خط بالا نوشتم، حتی تصورش هم برای مردم ایران سخت است، حال برخورد سلطنت‌طلب‌ها با چنین اتفاقی چه خواهد بود، بماند. اما همین چند دهه قبل، چنین اتفاقی در ایران روی داده و در حالی که امروز عرب‌ستیزی به شعار واحد سلطنت‌طلب‌های ایرانی تبدیل شده، همسر اول محمدرضا پهلوی یک شاهزاده‌ عرب بود؛ ملکه فوزیه؛ کسی که قرار بود مادر ولیعهد ایران باشد و اگر فرزندش پسر بود، شاه آینده‌ ایران یک دو رگه‌ ایرانی عربی بود. (در آن صورت معلوم نیست تکلیف خون پاک آریایی چه می‌شد!)

جالب آنکه بر اساس اصل سی‌و‌هفتم متمم قانون اساسی آن زمان ایران، مادر ولیعهد الزاماً باید ایرانی‌تبار می‌بود. مجلس در اقدامی بی‌سابقه نه تنها به فوزیه تابعیت ایران داد بلکه او را ایرانی‌تبار نامید! شهناز فرزند مشترک شاه ایران و فوزیه بعد از انقلاب تابعیت مصری دریافت کرد، چون مادر او مصری بود.

از سویی دیگر، محمدرضا پهلوی علاقه داشت دخترش شهناز را که یک دورگه‌ ایرانی عربی بود، به پادشاه عراق بدهد یعنی باز هم وصلت با اعراب. اما عشق میان شهناز و اردشیر زاهدی مانع آن پیوند دوباره پهلوی عربی شد.

 

اعراب؛ پناهگاه پهلوی‌ها

گرچه وصلت پهلوی‌ها و عراقی‌ها اتفاق نیفتاد اما این ماجرا باعث نشد که شاه در زمان آشوب‌های منجر به کودتای 28 مرداد همراه با ثریا، همسر دومش به عراق پناه نبرد. کشورهای عربی همیشه پناه خوبی برای محمدرضا پهلوی بودند. او پس از انقلاب اسلامی 57 هم در نهایت به مصر پناه برد و انور سادات مصری میزبان او شد. رفیق عرب محمدرضا پهلوی برای او مراسم تشییع و تدفین برگزار کرد و مصر برای همیشه میزبان جنازه محمدرضا پهلوی شد، آنچنان که قبلاً چند سالی را میزبان جنازه رضاخان شده بود.بوسه فرح دیبا بر مزار انور سادات، نشانه قدرشناسی از این مهربانی‌هاست. اینها تازه همه‌ آن چیزی نیست که بر عرب‌ستیزی سلطنت‌طلب‌ها خط حماقت می‌کشد...

 

ایران؛ عزادار ترور پادشاه سعودی

زمانی که در سال 54 فیصل بن عبدالعزیز آل‌سعود معروف به ملک فیصل، پادشاه عربستان ترور شد، دربار پهلوی به صدور پیام تسلیت اکتفا نکرد و رسماً از طرف دربار هفت روز عزای عمومی اعلام شد. هفت روز عزای عمومی در ایران برای مرگ پادشاه سعودی! فقط فکر کنیم اگر جمهوری اسلامی چنین کند، سلطنت‌طلب‌ها چگونه برخورد خواهند کرد. این عزای هفت روزه یقیناً نه نشانه ‌ستیز پهلوی با اعراب می‌توانست باشد و نه حتی حساب بردن آل‌سعود از شاه ایران، بیشتر بوی رفاقت و حتی باج دادن داشت. این طور نیست؟

در مورد از دست دادن جزیره بحرین و بخشیدن کامل اروندرود به عراق هم می‌توان گزارشی جداگانه نوشت؛ سرزمینی که برای ایران بود و حکومت پهلوی آن را نتوانست حفظ کند.

 

ارتش ایران؛ مدافع حکومت عمان

بگذارید به بخشی دیگر از این ماجرا نگاه کنیم. سال 1349 چریک‌های چپ عمان علیه حکومت پادشاهی کشورشان قیام کرده بودند و توانستند کنترل بخش‌هایی از کشور را در دست بگیرند. محمدرضا پهلوی برای کمک به رفقای عربش در عمان، در سال 51 دستور اعزام واحدهای واکنش ارتش شاهنشاهی ایران همراه با 20 بالگرد به عمان را به صورت محرمانه صادر کرد. خبر حضور ارتش ایران در سرکوب قیام مردم عمان چندین سال مخفیانه باقی ماند. از تعداد نیروهای اعزامی هم ارقام موثقی در دست نیست و بین 600 تا 4‌هزار نفر برآورد شده است. آمار کشته‌شدگان هم هیچ‌گاه رسماً اعلام نشد اما برخی منابع ارتش به کشته‌شدن بیش از ۲۰۰ نفر از نیروهای ارتش شاهنشاهی ایران و مجروح‌شدن بیش از ۷۰۰ نفر اشاره دارند. (مدافعان حکومت پادشاهی عمان!) جالب آنکه صدام در یکی از بازجویی‌های سال 2004 در مورد ارتش شاه می‌گوید: «اگر ارتش شاه هنوز وجود داشت، ما آنها را ظرف یک ماه شکست می‌دادیم

 

اسلام‌ستیزی یا عرب‌ستیزی؟

پهلوی عرب‌ستیز نبود بلکه اسلام‌ستیزی‌اش را حامیانش، عوض از عرب‌ستیزی گرفتند. از قضا محمدرضا پهلوی با عرب‌هایی که اسلامشان امریکایی بود، رابطه خوبی داشت جمهوری اسلامی هم عرب‌ستیز نیست، اما با عرب‌ها رابطه صمیمانه هم ندارد. برای جمهوری اسلامی اسلام و وحدت جهان اسلام است که موضوعیت دارد، وگرنه نژاد ملت‌ها ملاک تنظیم روابط سیاسی دولت‌هایشان نیست. اسلام‌ستیزی پهلوی را به اشتباه عرب‌ستیزی جا می‌زنند، در حالی که پهلوی‌ها با اعرابی که غرب حامی‌شان بود، رابطه خوبی داشتند و حمایت جمهوری اسلامی از ملت‌های مسلمان را باج دادن نظام به اعراب تفسیر می‌کنند، در حالی که نه نژاد اعراب بلکه این دین‌شان است که برای جمهوری اسلامی ایران موضوعیت دارد.

سلطنت طلب آریایی! هنوز دارید شعار عرب‌ستیزی می‌دهید؟ اشکالی ندارد، فقط به این فکر کنید که حتی اگر بخواهید بر سر مزار اعلیحضرت فقیدتان بروید، باید از همین عرب‌ها ویزا بگیرید؛ ویزایی که البته با وقوع انقلاب اسلامی و تیرگی روابط ایران و مصر، به شما به عنوان یک شهروند ایرانی تعلق نخواهد گرفت.

نویسنده: کبری آسوپار

انتهای پیام/

یادداشت | رضاخان و نیمی از ثروت مردم

هنگامی که رضاخان در شهریور 1320 مجبور به استعفا شد، درآمد کشور، حدود ۳۶۰۰ میلیون ریال تعیین شده بود. در حالی که تنها مبلغی که رضاشاه در حساب لندن خودش داشت، معادل نیمی از درآمد سالانه کشور بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ که نیروهای روس شوروی وارد تهران شدند، سلطنت رضاخان پس از ۱۶ سال حکومت بر ایران به پایان رسید.

او پس از خلع از سلطنت نزدیک سه سال عمر کرد و در مرداد ۱۳۲۳ در محل تبعید خود در آفریقای جنوبی مُرد. این پایان زندگی مردی بود که سه سال قبل دست به دامان محمدعلی فروغی شد تا سلطنت در خاندان او ادامه پیدا کند و محمد‌رضا پهلوی را با رضایت انگلستان بر تخت نشاند، اما همای سعادت با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ بر شانه‌های قزاق بی‌سواد نشست؛ طوری که حتی نزدیک‌ترین افراد خاندان پهلوی اذعان داشتند.

محمد‌رضا پهلوی می‌نویسد: «سختی و مشقت زندگی، از دست دادن پدر در دوران کودکی و نبودن وسیله باعث شد که رضاشاه به مدرسه نرود و خواندن و نوشتن را نیاموزد».

رضا در حدود ۱۵ سالگی به خاطر فقر و سختی معیشت و به تشویق دایی‌اش به قزاقخانه پیوست و در ماموریت‌های نظامی متعددی در نقاط مختلف کشور شرکت داشت. در جنگ با رحیم خان چلبیانلو در اردبیل تحت فرماندهی جعفرقلی خان سردار اسعد بختیاری حضور داشت و در سال ۱۲۹۰ که سالارالدوله می‌خواست حکومت تهران را ساقط کند و برادرش محمد‌علی شاه را دوباره به سلطنت برساند، رضا قزاق در لشکری که با فرماندهی فرمانفرما برای مقابله با سالار‌الدوله انجام گرفت، شرکت داشت و به علت انجام وظیفه خوب به درجه یکمی ارتقا یافت. در سال ۱۲۹۱ به خاطر مهارت در کاربرد شصت تیر به رضا شصت تیر معروف شد و به درجه سلطانی رسید.

در خراسان و قسمت‌های جنوبی و حدود «جام و باخرز» نیز ماموریت‌های مکرری داشت. همچنین مدتی در مشهد عضو قزاق‌های نگهبان بانک استقراضی بود. در دوران جنگ جهانی اول ۱۲۹۳ تا ۱۲۹۷ در همدان جز دسته تیراندازان و در سال ۱۲۹۶ فرمانده گردان پیاده هنگ همدان شد.

در همین سال «کرنسکی» رهبر حکومت موقت روسیه سرهنگ «کلرژه» را به عنوان فرمانده لشکر قزاق ایران به جای سرلشکر «بارن مایدل» منصوب و سرهنگ استاروسلسکی را برای معاونت او تعیین کرد.

پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به رهبری لنین و حاکم شدن بلشویک‌ها بر روسیه رهبران این کشور تصمیم گرفتند از صحنه جنگ جهانی کنار بکشند. در پی این انقلاب و تغییر مواضع جدید آن در سیاست خارجی، انگلیسی‌ها به اضطراب افتادند که نیروی قزاق در این هنگام به عنوان عامل اجرای سیاست‌های روسیه تزاری در ایران مبادا به ابزاری در دست حکومت انقلابی تبدیل شود و منافع آن را در ایران به خطر بیندازند.

به همین علت برای بیرون آوردن لشکر قزاق از چنگ روس‌ها و تسلط بر آن به چاره اندیشی افتادند. افسری که برای کمک به استاروسلکی در نظر گرفته شد، سرهنگ فیلارتف فرمانده هنگ همدان لشکر قزاق بود. رضاخان در این ایام زیر نظر سرهنگ فیلارتف بود و به محاصره محل اقامت کلرژه پرداختند. بهار می‌نویسد: «سرهنگ فیلارتف به من گفت چند بار به سرهنگ رضاخان گفتم کلرژه تقریباً بازداشت شده و نمی‌تواند بیرون برود. در اتاق را باز کن و داخل شو. او تردید داشت و می‌ترسید. در فکر کسی که در آن موقع این اندازه شهامت نداشت، چگونه تغییر اخلاق داده و اینک پادشاهی می‌کند؟ سرهنگ فیلارتف در را باز کرده و درون دفتر سرهنگ کلرژه رفته، فتح با صدای بلند سرهنگ رضاخان را به درون خوانده به ناچار به اتاق رفته است.»

این سند تاریخی نشان می‌دهد مدعای تاریخ نگاری متاثر از رژیم پهلوی به خصوص کتاب برآمدن رضاخان (بر افتادن قاجار و نقش انگلیسی‌ها) نوشته سیروس غنی که از واقعه برکناری سرهنگ کلرژه  به عنوان کودتای اول رضاخان نام می‌برد و برای او در آن واقعه نقشی مهم، اگر نه قطعی ادعا می‌کند به دور از واقعیت است.

اما نباید از دیده به دور داشت که گزینش رضاخان برای اجرای بخشی از این طرح و ایفای نقشی هر چند جزیی نمی‌تواند تصادفی باشد و حاکی از این بود که انگلیسی‌ها از رضاخان شناخت قبلی داشتند. این شناخت سال‌ها قبل توسط سردار محیی، عضو شبکه سری جامع آدمیت و برادر او میرزا کریم خان رشتی که از مهره‌های مهم انگلیس در ایران بودند، حاصل شد؛ به گونه‌ای که میرزا کریم خان رشتی واسطه ارتباط اردشیر جی با رضاخان شد.

رضاخان از مدت‌ها پیش با برخی از صاحب منصبان انگلیسی در ارتباط بود. بهار در این باره می‌نویسد: هرچند من تردید ندارم که سردار سپه قبل از کودتای سیدضیا با خارجیان ارتباط داشته است و ما شمه‌ای از آن را نوشتیم و بنابر روایت تلگرافچی اردوی قزاق مقیم منجیل سردار استاروسلسکی روسی به مشارالیه، در شکوه از دستایس انگلیسی‌ها بر ضد خودش، گفته هر شب  رضاخان بعد از صرف شام زمانی صاحب‌منصبان در اردو استراحت می‌کنند سوار شده و به اردوی انگلیسی‌ها می‌رود و تا سحر و یا پاسی از شب در آنجا می‌ماند.

افزون بر این «کالدون» سفیر آمریکا در گزارشی می‌نویسد: رضاخان میرپنج که فرماندهی قزاق‌ها را به دست گرفته و در میسیون انگلیس و ایران (مربوط به قرارداد ۱۹۱۹) خدمت می‌کرد و عملاً جاسوس رئیس میسیون بود و در ماه‌های گذشته با انگلیسی‌ها در قزوین همکاری می‌کرد.

همچنین اردشیر جی یک هندی ایرانی تبار زردشتی است که خود و پدرش در دستگاه امپراطوری هند خدمت می‌کردند، از طرف نایب‌السلطنه هند به ایران عازم شد و حدود ۴۰ سال در ایران برای استعمار انگلستان جاسوسی می‌کرد.

محوطه کاخ باکینگهام ـ لندن شاپور ریپورتر به پاس خدماتش به انگلستان، نشانه شوالیگری دریافت کرد. همراه با همسرش آسیه آزماتوک یانس و دو فرزندش کامبیز و هما

وی در وصیتنامه خود که تصویر وصتینامه در پژوهشکده مطالعات تاریخ معاصر موجود است درباره نخستین دیدار خود با رضاخان می‌‏نویسد: «در اکتبر سال ۱۹۱۷ بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا کرد و نخستین دیدار ما فرسنگ‌ها دور از پایتخت و در آبادی کوچکی در کنار جاده «پیربازار» بین رشت و طالش صورت گرفت... رضاخان سواد و تحصیلات آکادمیک نداشت ولی کشورش را می‌شناخت.

ملاقات‌های بعدی من با رضاخان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از یک سال بیشتر در قزوین و طهران صورت می‌گرفت. پس از مدتی که چندان دراز نبود، حس اعتماد و دوستی دوجانبه بین ما برقرار شد.

او ترکی و روسی را تا حدی تکلم می‌کرد و به هر دو زبان به روانی دشنام می‌داد! به زبانی ساده، تاریخ و جغرافیا و اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را برایش تشریح می‌کردم .

به این ترتیب رضاخان که از سال‌ها پیش تحت مطالعه و حتی آموزش مقام‌های اطلاعاتی و امنیتی انگلیس بود به اندازه‌ای مورد اعتماد آنها قرار گرفت که سرانجام با همکاری سید ضیا بازوی سیاسی کودتا مامور حساس‌ترین و مهم‌ترین برنامه انگلیس، یعنی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ شد.

به قول اردشیر جی، سید ضیاءالدین طباطبایی وظایفی که به عهده داشت به خوبی انجام داد و محرک او هم خدمت به ایران بود، ولی شاید بیش از آنچه لازم و یا مطلوب بود تظاهر به همگامی با سیاست انگلیس می‌کرد. به همین دلیل مجبور به استعفا شد و رضاخان یکه‌تاز میدان شد و در نهایت در کمتر از ۴ سال در ۹ آبان ۱۳۰۴ به مقام پادشاهی رسید و ۱۶ سال بر ایران حکومت کرد. او مجری عوامل استعمار شد، اما با وجود اعلام بی‌طرفی ایران در جنگ جهانی دوم مورد تهاجم متفقین قرار گرفت، ولی آنچه مهم است این است که رضاخان به هنگام استعفایش در سال ۱۹۴۱، بیش از ۷۶۰ میلیون ریال (۵۰ میلیون دلار) در بانک ملی سپرده داشت. او مبالغ هنگفتی نیز در بانک‌های خارجی ذخیره کرده بود.

به کمک اسناد و مدارک وزارت امور خارجه و خزانه‌داری آمریکا، اکنون می‌دانیم که رضا شاه مبلغی بالغ بر ۲۰ تا ۳۰ میلیون پوند ۱۰۰ تا ۱۵۰ میلیون دلار در لندن داشت که این مبلغ باورنکردنی در سال ۱۹۴۱ به پسر و جانشینش، محمدرضا پهلوی رسید.

همچنین به کمک اسناد و مدارک وزارت خزانه‌داری و بانک مرکزی آمریکا، امروز می‌دانیم که رضاشاه مبالغ هنگفتی نیز در بانک‌های سوییس و نیویورک داشت، که آنها را نیز فرزندانش به ارث بردند.

بر اساس آمار دارایی‌های خارجی در ایالات متحده (ژوئن ۱۹۴۱) می‌توانیم حدس بزنیم که کل دارایی‌های رضا شاه در آمریکا در حدود ۱۸ و نیم میلیون دلار بوده است. اسناد و مدارکی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران افشا شد، نشان می‌دهد که رضا شاه مناطق وسیعی از ایران، شامل بیش از ۶۰۰۰ روستا و آبادی، را به تملک خود درآورده بود. نقشه‌ای که سفارت آمریکا در دهه ۱۹۵۰ تهیه کرده، نشان دهنده وسعت زمین‌های غصبی رضا شاه است.

برای ملموس‌تر شدن این ارقام، می‌توان اشاره کرد که قانون بودجه سال ۱۳۲۰ کل کشور که در ۱۵ اسفند ماه ۱۳۱۹ به تصویب رسیده است، درآمد کشور را حدود ۳۶۰۰ میلیون ریال تعیین کرده بود و بر این اساس تنها مبلغی که رضاشاه در حساب لندن خویش داشته است، معادل نیمی از درآمد سالانه کشور بوده است.

انتهای پیام/

منابع:

رضاشاه و بریتانیا؛ به روایت اسناد وزارت خارجه آمریکا، دکتر محمدقلی مجد، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: ص ۱۸

تاملی در کودتای  ۱۲۹۹/ سید مصطفی تقوی زمستان ۱۳۸۳

یادداشت | کنسرسیوم یا چپاول ثروت ملی ایران؟

با تمدید قرارداد در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته است، برای اینکه تا هفت، هشت سال دیگر نیروی اتم جای سوخت نفت را در دنیا می‌گیرد و ذخایر نفت ایران بی‌مصرف می‌ماند!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ قرارداد کنسرسیوم نفت، در زمره پیامد‌های شاخص شکست نهضت ملی به شمار می‌رود.

 

معاهدات پهلویستی، قرارداد یا امتیازدهی؟

یکی از مهم‌ترین سؤالاتی که همواره پس از انعقاد قرارداد‌های مدت‌دار با کشور‌های دیگر پیش می‌آید، این است که اساساً آیا معاهده به معنای حقوقی آن منعقد شده است یا خیر؟ در یک قرارداد حقوقی، دو طرف با توجه به سود و زیان حاصل از قرارداد، تصمیماتی اتخاذ می‌کنند که از پس آن به‌طور معمول، هر کدام از طرفین به سودی مشابه و در خور آنچه هزینه کرده است، دست می‌یابد.

به‌عبارت روان‌تر آنچه می‌دهد معادل آن چیزی است که به‌دست می‌آورد. در روابط بین‌الملل معمول آن است که قرارداد‌های بلند‌مدت به ظرفیت کشور‌های توسعه نیافته، بیش از آنکه شکل قرارداد را به خود بگیرد، هیئت امتیازدهی را دارد! آنچه در طول تاریخ پهلوی در زمینه شکل‌گیری ارتباطات بین‌المللی با قدرت‌های اقتصادی جهان اتفاق می‌افتد نیز از این دست است.

کشور‌های توسعه یافته با اهداف استفاده از منابع ارزان کشور‌های توسعه نیافته، اقدام به سرمایه‌گذاری‌های بلند‌مدت در این قبیل کشور‌ها می‌نمایند و در تمام مدت حضور در کشور میزبان، متوجه این اصل مهم نیز هستند که مبادا تکنولوژی و آموزش نیروی کارشناس هر دو با هم انتقال یابند. چه اینکه اگر این خودکفایی در کشور‌های توسعه نیافته ایجاد شود، آن‌ها نیازی به سرمایه‌گذاری خارجی برای ایجاد توسعه ندارند و تولید داخلی در این کشور‌ها شکل می‌گیرد.

قرارداد‌های بلند‌مدت تاریخ پهلوی نیز از این دسته مستثنی نیست. مطالعه قرارداد‌های بلند‌مدت دوران پهلوی نشان می‌دهد آن دسته از قرارداد‌هایی که در مراحل مذاکرات آن، امتیازدهی گسترده به کشور‌های صنعتی انجام شده است، بیش از آنکه توسعه را انتقال دهد، به دریافت روپوش توسعه‌یافتگی بدون داشتن پیکر و بدنه پیشرفت منجر شده است. از جمله مصادیق بارز آن قرارداد موسوم به کنسرسیوم است که در ازای ساخت پالایشگاه به هزینه خود دولت پهلوی و ارسال گروه کارشناسی غول‌های نفتی جهان، ۳۴۰ میلیون تن نفت در طول ۹ سال از کشور خارج می‌شود و این در حالی است که این رقم بیشتر از میزان نفتی است که شرکت انگلیسی نفت ایران و انگلیس در طول قریب ۵۰ سال در ازای قرارداد از ایران خارج کرد. چرا کنسرسیوم قراردادی استعماری و اساساً امتیاز‌دهی است تا معاهده دوجانبه.

اینکه دولت امریکا در مقابل مقامات قضایی خود برای توجیه مذاکرات کنسرسیوم خطر چیره شدن کمونیسم را پیش می‌کشد و در نهایت به‌رغم نقض قوانین آنتی‌تراست در امریکا تأییدیه برای این مذاکرات گرفته می‌شود.(۱) دلیلی بر این نیست که همه ماجرا خلاصه در خطر کمونیسم باشد.

در پیش‌نویسی با عنوان طرح خط مشی امریکا، به تاریخ ۴ مارس ۱۹۵۱ آمده است: «منافع امنیتی ایالات متحده همچنان حکم می‌کند که ایران، چه در نتیجه تهاجم و چه بر اثر خرابکاری داخلی، زیر‌سلطه کمونیسم قرار نگیرد. ایران در موقعیت استراتژیکی بسیار مهمی قرار گرفته است و اشغال آن به دشمن امکان می‌دهد، مناطق نفت‌خیز مجاور، ترکیه، کشور‌های شرق مدیترانه، پاکستان و هند را تهدید کند.

منافع نفتی ایران برای اقتصاد انگلستان و کشور‌های اروپای غربی اهمیت فراوان دارد و از دست دادن این منابع بر اقتصاد کشور‌های مزبور در زمان صلح اثر منفی می‌گذارد. همچنین به علت تعهدات ایالات متحده در نقاط دیگر جهان، تفاهم با انگلیس که در ابتکار حمایت نظامی ایران مسئولیت دارد، باید ادامه یابد.»

 

شیوه نوین امریکایی‌ها در استعمار ملل ضعیف

لازم به ذکر است، آنچه همواره مد‌نظر سیاستمداران دموکرات امریکایی در طول تاریخ بوده است، از بین بردن حکومت‌ها و به دست گرفتن حاکمیت کشور‌ها نیست. برخلاف آنچه همواره بریتانیا در پرونده خود ثبت کرده و آن برانگیختن تحرکات خرابکارانه و شورش طلبانه در کشورهاست امریکا، اما در دوران حکومت دموکرات‌ها به دنبال «نوعی ملی کردن» است.(۲)

مردم ایران در نهضت ملی ایران، دربار را عقب می‌رانند. در این دوران دولت امریکا به حمایت از مصدق برمی‌خیزد و باعث امیدواری مصدق می‌شود. این تازه ابتدای راهی است که دولت امریکا قرار است به همه کشور‌های تحت‌سلطه اقتصادی‌اش نشان دهد و به نوعی باعث عبرت گرفتن‌شان شود. نفت ملی می‌شود و، اما بعد نفت ملی شده را هیچ کشوری از ایران خریداری نمی‌کند. تحریم‌ها آغاز شده است.

دولت مصدق که پشت‌گرمی‌اش دولت امریکاست، این قسمت از نقشه را نخوانده بود. کشتی‌های نفتکش ایرانی در آبادان در‌حالی‌که همچنان پر از نفت بودند، نفت خود را به مخزن‌های ذخیره پالایشگاه بازگرداندند و لنگرهایشان را یکی پس از دیگری بالا کشیدند و آبادان را ترک کردند. دولت امریکا حاضر به خرید نفت دولت مصدق نبود.(۳)

در شرایطی که همه غول‌های نفتی جهان بنای تحریم ایران را گذاشته‌اند و دولت مصدق با کمبود بودجه و منابع مالی رو‌به‌رو است، توجه طرف امریکایی، اما به قدرت نگرفتن شوروی در ایران معطوف است و تلاش می‌کند از سویی دولت مصدق توفیق نیابد و از سوی دیگر آشوب و به هم ریختگی سیاسی به‌وجود نیاید تا مبادا کشور برای تسلط شوروی آماده گردد.(۴)

بنای طرف امریکایی سرنگونی دولت مصدق نیست، اما این طرف انگلیسی است که در نهایت با مجاب کردن دولت امریکا می‌تواند همراهی همپیمانان خود را برای سرنگونی مصدق جلب کند.(۵) در این مرحله، هم ایدن، وزیرخارجه انگلستان و هم وود هاوس، فرمانده سازمان ام. آی. سیکس(Mi۶) توانسته بودند این نظریه را به امریکایی‌ها بقبولانند که حمایت نکردن از دولت مصدق، باعث روی کار آمدن کمونیسم نخواهد شد، بلکه می‌توان حکومتی را بر سر کار آورد که هم ناسیونالیسم و هم کمونیسم را سرکوب کند.

سر سام فال، یکی از اعضای وزارت‌خارجه انگلیس که برای طرح کودتا به واشنگتن عزیمت کرده بود، گفته است: «ما به آنجا رفتیم تا امریکایی‌ها را مجاب کنیم که هیچ‌گونه توافقی با مصدق ممکن نیست و باقی ماندن [او]در قدرت برای مصالح هر دوی ما خطرناک است؛ همچنین قصد ما این بود که درباره مسائلی که برای تغییر حکومت در اختیار داشتیم، توضیحاتی به آن‌ها بدهیم. بعد از مدتی بحث و گفتگو، احساس کردیم که آن‌ها پذیرفتند که باقی ماندن مصدق در قدرت سرانجام به تسلط کمونیست‌ها منجر خواهد شد.»(۶)

دولت مصدق سرنگون می‌شود و همزمان متن اعلامیه مشترک ایران و انگلیس که ایدن وزیر امور خارجه انگلیس آن را تنظیم کرده بود، به‌طور کامل تصویب و در تهران و لندن منتشر می‌گردد. روز بعد، کنفرانسی در جزیره برمودا میان آیزنهاور، رئیس‌جمهور امریکا و نخست‌وزیران انگلیس و فرانسه برگزار می‌شود و بالاخره توافق نهایی درباره تشکیل کنسرسیوم در همین کنفرانس حاصل می‌شود و ۱۰ روز بعد اجلاس مشترک اعضای کنسرسیوم در لندن برگزار می‌شود.(۷)

 

کنسرسیوم یا چپاول ثروت ملی ایران؟

در تاریخ ۲۰ فروردین ۱۳۳۳ سفیر انگلیس در ایران در ضمن نامه‌ای آمادگی نمایندگان کنسرسیوم را برای آغاز مذاکرات با دولت ایران اعلام می‌کند. پنج شرکت امریکایی، شرکت نفت ایران و انگلیس، شرکت هلندی و شرکت فرانسوی اعضای از پیش تعیین شده و قطعی کنسرسیوم هستند که حدود ۹۰ درصد صنعت اکتشاف و تولید و خرید و فروش نفت جهان را در اختیار و انحصار خود دارند.

این قرارداد روز ۹ شهریور ۱۳۳۳ بین دکتر‌علی امینی و هوارد پیج نماینده کنسرسیوم امضا می‌شود و هر چند ملی شدن صنعت نفت ایران، در آن به رسمیت شناخته می‌شود، اما تفاوتی با قرارداد‌های مشابه در کشور‌هایی که نفت ملی شده نداشته‌اند، نمی‌کند. استدلال شرکت‌های نفتی در این خصوص این بود که نمی‌توانند امتیازی بیش از آنچه به سایر شرکت‌های تولید‌کننده نفت داده‌اند، به ایران بدهند. بنابراین اظهار، ایران در این قرارداد شریک کنسرسیوم محسوب نمی‌شود و نمایندگان کنسرسیوم در مذاکرات خود درصدی از نفت صادراتی را برای فروش مستقیم به ایران اختصاص نمی‌دهند.(۸)

همچنین در این مذاکرات، ایران پذیرفت که مبلغ ۲۱میلیون لیره به‌عنوان خسارت کلی برای استهلاک دیون تأسیسات متعلق به شرکت انگلیسی که پس از ملی شدن صنعت نفت به‌وسیله مصدق اخراج شده بود، بپردازد. بنابراین به‌رغم اینکه ملی شدن صنعت نفت ایران در مذاکرات پذیرفته شد، ایران بابت آن و امتیاز لغو شده شرکت انگلیسی غرامت ایام سه ساله دولت مصدق را نیز پرداخت نمود.(۹)

ایرج ذوقی می‌نویسد کنسرسیوم «کوششی بود در راه تلفیق اصولی که کمپانی‌ها از آن دفاع می‌کردند، با اصولی که ایران در نتیجه ملی شدن نفت، خود را ملزم به رعایت آن‌ها می‌دانست. منتها آن روز ایران در موقعیتی بسیار ضعیف قرار گرفته بود و برعکس، کمپانی‌ها در اوج قدرت خود بودند. این بود که در مقام سازش بین اصول مورد‌نظر دو طرف، کفه ترازو طبعاً به نفع طرف قوی‌تر چربید و شرکت ملی نفت ایران در برابر کنسرسیوم به صورت مالک و صاحبکاری درآمد که حقوق و اختیارات خود را به مباشر و کارگزار خود تفویض کرده و از مالکیت به اسمی قناعت نموده باشد.»(۱۰)

 

امینی و شیوه او در متقاعد کردن مجلس برای کنسرسیوم

مذاکرات میان ایران و کنسرسیوم به پایان رسید و حال نوبت متقاعد کردن مجلس شورای ملی در ایران بود که رأی به تصویب آن بدهد. در همین زمان محمدرضا شاه به نمایندگان دستور می‌دهد «بدون اتلاف حتی یک دقیقه وقت» این قرارداد تصویب شود. همزمان با این دستور امینی سعی در اثبات این قضیه دارد که قرارداد کنسرسیوم به نفع ایران است.(۱۱)

محمدعلی موحد در کتاب خواب آشفته نفت درباره توضیحات امینی برای مجلس شورای ملی می‌نویسد: «شگرد کار امینی از این شاخه به آن شاخه پریدن بود و یک مشت الفاظ و مطالب ناقص، ناتمام و لاطائل را قطار کردن. برای مجلسی که وکلایش دست‌چینی از چهره‌های قدیمی بدنام یا هواداران انگلیس بود، این شگرد مؤثر افتاد و به بیشتر از آن حاجت نبود.»

دکتر علی امینی برای ثابت کردن این موضوع که قرارداد کاملی را با کنسرسیوم منعقد کرده است، گفته بود: «اینکه صریحاً در قرارداد ۵۰ ۵۰ ننوشتیم برای این است که اگر تناسب ۵۰ ۵۰ از بین رفت آن وقت ما بلاتکلیف خواهیم ماند و حتی شرط کردیم که اگر مزایایی در نقاط دیگر برقرار شد، ما هم از آن استفاده بکنیم. آن‌ها حاضر نمی‌شدند سود تصفیه را ۵۰ -۵۰ حساب نمایند. به این جهت قرار شد بابت تصفیه مبلغ مقطوع بگیریم که در حقیقت همان ۵۰ ۵۰ درصد است، بدون آنکه اسم آن برده شده باشد.»(۱۲)

قرارداد کنسرسیوم در تاریخ ۲۹ مهرماه ۱۳۳۳ به تصویب مجلس شورای ملی رسید و در‌حالی‌که نام قرارداد در نسخه ترجمه شده «قانون اجازه مبادله قرارداد فروش نفت و گاز و طرز اداره عملیات آنها» بود، اما کنسرسیوم اجازه ذکر خرید و فروش را در نسخه ترجمه نشده نداد و به نام قرارداد نفت اکتفا کرد. این قرارداد ۶ آبان همان سال در مجلس سنا با ۴۱ رأی از ۴۹ رأی تصویب شد.

 

مالکیت بی‌محتوای ایران بر منابع نفتی!

ظاهر قرارداد، مالکیت ایران را بر دارایی‌های نفتی به رسمیت می‌شناخت، ولی این مالکیت بی‌محتوا بود و مالک، خود حق تصرف در آن دارایی‌ها را نداشت. حق انحصاری استفاده از تمام تأسیسات برای تمام دوره قرارداد به کنسرسیوم واگذار شده بود. نفت در زیر زمین، یعنی در عالم غیب مال ایران بود، ولی به سر چاه که می‌رسید و پا به عرصه ظهور می‌گذاشت، به مالکیت کنسرسیوم درمی‌آمد.

در‌حالی‌که برخی معتقدند ایران در آن برهه زمانی بر اثر تحریم‌ها دچار ضعف اقتصادی بود و این چاره‌ای جز قبول کنسرسیوم را باقی نمی‌گذاشت، کارشناسان، اما می‌گویند که این قرارداد در واقع نوعی امتیاز نامه است که به شدیدترین وجه منافع ملی و استقلال ایران را تحت‌الشعاع قرار داد و کشور‌های غربی را به مواضع سابق آن‌ها در ایران بازگرداند. با این تفاوت که این‌بار شرکت‌های امریکایی نیز توانستند از نفت جنوب ایران بهره‌برداری کنند.(۱۳)

حوزه فعالیت کنسرسیوم علاوه بر قسمتی از خاک بلوچستان، قسمت جنوبی استان کرمان، تمام استان فارس، قسمت جنوبی استان اصفهان و تمام استان‌های خوزستان، لرستان، بروجرد، ملایر و صفحات جنوبی کرمانشاه جزایر خارک، کیش، قشم، هرمز، شعیب، هنگام و چند جزیره کوچک‌تر در جنوب کشور را دربرمی‌گرفت.(۱۴)

مدت این قرارداد ۲۵ سال از تاریخ اجرا بود که البته اعضای کنسرسیوم می‌توانستند سه دوره پنج ساله آن را تمدید کنند. با این توصیف در حقیقت عمر این قرارداد ۴۰ ساله بود و بر‌اساس متن قرارداد ایران نمی‌توانست با تمدید سه دوره‌ای قرارداد مخالفت کند.

جزء «الف» ماده ۳ کنسرسیوم می‌گوید: «به منظور اجرای این قرارداد و برای آنکه عملیات اکتشاف و تولید و تصفیه و حمل‌و‌نقل و سایر عملیات مشروح در ماده ۴ این قرارداد انجام گردد، اعضای کنسرسیوم ترتیبی داده‌اند که شرکت‌های عامل بر طبق قوانین کشور هلند تأسیس شوند و تعهد می‌کنند که این قرارداد را به امضای شرکت‌های عامل برسانند. به محض امضای این قرارداد، هر یک از شرکت‌های عامل مزبور در حکم طرف این قرارداد شناخته شده و اعضای کنسرسیوم بدین‌وسیله مجتمعاً و منفرداً انجام تعهدات مربوطه را که طبق این قرارداد بر عهده شرکت‌های عامل می‌باشد، تضمین می‌نمایند.»(۱۵)

 

نمایندگان کنسرسیوم و عدم نرمش در برابر هیئت ایرانی

هیئت ایرانی، نخست بر آن بودند که اختیار این امور باید در دست شرکت ملی نفت ایران باشد. نمایندگان کنسرسیوم می‌گفتند، دستورالعملی که از رؤسای خود دارند، اجازه هیچ‌گونه نرمش و کوتاه آمدن در‌این‌باره را نمی‌دهد. هیئت ایرانی هم ملاحظه افکار عمومی و مجلس را پیش می‌کشیدند و حاضر نبودند در این زمینه کوتاه بیایند.

سرانجام قرار شد دو طرف، با حفظ مواضع اولیه خود، در مورد راه‌حل‌هایی در حد وسط نیز بحث کنند. راه‌حل میانه جز این نبود که مهار کار به دست کنسرسیوم باشد، منتها کنسرسیوم اختیارات خود را از شرکت ملی نفت ایران بداند و وظایف خود را با عنوان عامل و کارگزار شرکت ملی نفت ایران اجرا کند(در نظر نه در عمل). همچنین کنسرسیوم پیشنهاد کرد که مدیریت عملیات را از طریق دو شرکت فرعی خود که تابعیت انگلیسی داشتند، اعمال کند.(۱۶)

در مورد ترکیب هیئت مدیره اداره عملیات هم جزء «د» ماده ۳ می‌گوید: «هیئت مدیره هر شرکت از هفت مدیر تشکیل خواهد شد و طبق تعهدی که اعضای کنسرسیوم در مقابل ایران دارند، دو نفر از اعضای هیئت مدیره هر شرکت از طرف شرکت ملی نفت ایران تعیین خواهند شد.» بدین‌ترتیب با وجودی که در قانون ملی کردن صنعت نفت صریحاً ذکر شده است: دولت باید امور اکتشاف، تولید و پالایش را به عهده بگیرد، کنسرسیوم تشکیل شده از انحصار‌های نفتی بین‌المللی خود رأساً به تشکیل شرکت‌های لازم برای اجرای این امور بر طبق قوانین کشور هلند اقدام می‌کردند و در هیئت‌مدیره هفت نفری هر کدام از این شرکت‌ها که به نام شرکت‌های عامل نامیده می‌شدند، فقط دو نفر را شرکت ملی نفت ایران انتخاب می‌کرد. در نتیجه، با انعقاد قرارداد کنسرسیوم چیزی که باقی نمی‌ماند، همان حق مالکیت مردم ایران بود.(۱۷)

 

زاهدی: در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته!

سرلشکر زاهدی هنگام بحث درباره قرارداد کنسرسیوم در جلسه مشترک هیئت رئیسه دو مجلس گفت: «با تمدید قرارداد در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته است، برای اینکه تا هفت، هشت سال دیگر نیروی اتم جای سوخت نفت را در دنیا می‌گیرد و ذخایر نفت ایران بی‌مصرف می‌ماند، در این صورت پس از ۱۰ سال هرچه از کنسرسیوم بگیریم وجهی است، بازیافتنی.»(۱۸)

فارغ از اینکه سیاست لمپنیسم تکیه بر بیگانه و سپردن ریز و درشت کار به کشور‌های توسعه یافته در معاهدات بلند‌مدت، به امید فتح قله‌های توسعه‌یافتگی با پای آن کشورها، کشور را تا حدی از تولید و تلاش داخلی بازمی‌دارد که در صورت دستیابی به نوین‌ترین فناوری‌های جهان از جمله هسته‌ای نیز راه برای مذاکرات جدید و محدود کردن قدرت جدید ملی نیز بازخواهد ماند. چه نعمت نفت، چه قدرت هسته‌ای.

نویسنده: شجاعی

منابع:

۱- فؤاد روحانی، تاریخ ملی شدن صنعت نفت ایران، تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، ۱۳۵۲، صص ۴۳۴ - ۴۳۳،

۲- لایحه امتیاز نفت به کنسرسیوم، محمد امیرشیخ نوری، زمانه، ۱۳۸۷، شماره ۶۹،

۳- شاهرخ وزیری، نفت و قدرت در ایران، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران: عطایی، ۱۳۸۰، ص ۳۱۲،

۴- اسناد روابط خارجی امریکا درباره نهضت ملی شدن نفت ایران، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و اصغر اندودی، ج ۱، تهران: علمی، ۱۳۷۷، ص ۵۱،

۵- لایحه امتیاز نفت به کنسرسیوم، محمد امیرشیخ نوری، همان

۶- اسماعیل اقبال، نقش انگلیس در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۵، صص ۱۲۹-۱۳۰،

۷- محمود طلوعی، بازی قدرت، جنگ نفت در خاورمیانه، تهران: نشر علم، ۱۳۷۱، ص ۲۱۶،

۸- همان

۹- شاهرخ وزیری، نفت و قدرت در ایران، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران: عطایی، ۱۳۸۰،

۱۰- ایرج ذوقی، مسائل سیاسی - اقتصادی ایران، تهران: پاژنگ، ۱۳۷۲، صص ۲۹۷-۲۹۸،

۱۱- سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی ـ عبدالرضا هوشنگ مهدوی ـ نشر البرز ـ ۱۳۷۳ ـ ص ۲۳۰.

۱۲- محمدعلی موحد، نفت ما و مسائل حقوقی آن، تهران: خوارزمی، ۱۳۵۷، صص ۳۰۳-۳۰۴،

۱۳- م. س ایوانف، تاریخ نوین ایران، ترجمه هوشنگ تیزابی و حسن قائم‌پناه، تهران: انتشارات حزب توده ایران، ۱۳۵۶، ص ۱۸۲،

۱۴- محمدحسن طباطبایی، سقوط، جلد اول، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

۱۵- کتاب سفید(تاریخچه و متن قرارداد‌های مربوط به نفت ایران)، تهران: شرکت ملی نفت ایران، ۱۳۴۴، ص ۴۰،

۱۶- محمدعلی موحد، خواب آشفته نفت از کودتای ۲۸ مرداد تا سقوط زاهدی، همان، صص ۳۳۹- ۳۴۰،

۱۷- ابراهیم رزاقی، قرارداد‌های نفتی یا اسناد خیانت، تهران: روزبهان، ۱۳۵۸، ص ۴۱،

۱۸- غلامرضا نجاتی، تاریخ سیاسی ۲۵ ساله ایران، همان، ص ۸۹

یادداشت | مؤلفه‌های دیکتاتوری پهلوی اول

رضاخان در طول سلطنت خود با زیرپا گذاشتن آزادی‌های تصریح شده در قانون اساسی، بساط پلیس سیاسی را در سراسر کشور گسترش داد. شهربانی، که طبق قانون ضابط دادگستری بود، به نیرومندترین ابزار در دست رضاخان برای ترور، اختناق و انواع جنایت‌ها تبدیل شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ با آغاز سلطنت رضاخان، دولت بطور فزاینده با «حاکم» تعریف شد. در نظام اداری سلسله مراتبی و نیز آموزشی، بر شاه‌دوستی و اطاعت کامل از او تأکید می‌شد. در ساخت قدرت مطلق و شخص پهلوی اول، قدرت به صورت عمودی و یک جانبه سازماندهی شد. او در ادمه با زیرپا گذاشتن قانون اساسی و از بین بردن آزادی‌های  سیاسی، رژیم خودکامه خود را بنا نهاد.

در ادامه برخی ویژگی‌های خودکامه رژیم پهلوی اول مورد بررسی قرار می‌گیرد.

 

سرکوب نیروهای سیاسی

در سال‌های 1304 تا 1320،‌ قدرت مطلق و نو پدرشاهی رضاخان سد مهمی در مقابل پیدایش جامعه مدنی، آزادی، امنیت مالی و جانی افراد عادی، روشنفکران مخالف و سیاستمداران اصلاح‌طلب بود. تمام ویژگی‌های حکومت‌های سلطانی، از جمله حکومت شخصی، رسمی نبودن سیاست، انحصار سیاسی، ناآگاهی سیاسی مردم، ناتوانی نهادهای مردمی و فساد سیاسی در نهادهای اداری، در حکومت رضاخان نمود یافت. حکومت رضاخان جزء دیکتاتوری‌های نظامی نبود؛ به دلیل آن که در دیکتاتوری‌های نظامی، کانون تصمیم‌گیری را فرماندهان نظامی تشکیل می‌دهند، یا آن که یک دیکتاتور از میان نیروهای نظامی برمی‌خیزد که می‌توان جای او را، دست‌کم از لحاظ تئوریک، با نظامی دیگر عوض کرد؛ کارکنان اصلی دولت را به کلی یا بیشتر نظامیان تشکیل می‌دهند؛ و از لحاظ ایدئولوژیک، نیروهای نظامی، خود را پاسداران سرنوشت ملت نشان می‌دهند. در این دوره، رضاخان تصمیم‌گیر اصلی بود و قدرت تنها در دست خان و دربار متمرکز بود.

 هرچند که نظامیان در سراسر کشور اعتبار و قدرت فراوانی داشتند، در مجموع، فقط ابزاری در خدمت خان بودند، نه تصمیم‌گیر اصلی، فرد هالیدی در این مورد چنین نوشته است: « فقط شاه بود که عملا و به صورت مظهر ارتش، نیروهای نظامی را کنترل می‌کرد؛ نه بالعکس..... او از طریق تبدیل خود به پادشاه و دیکتاتور بلامنازع میان شخصی خود و ارتش فاصله‌ای ایجاد کرد.» بنابراین، حکومت رضاخان را می‌توان در قالب حکومت‌های سلطنتی مطلق و پدرشاهی در شکل جدید آورد، نه در دیکتاتوری‌های نظامی، رضاخان نتوانست به ساختار  دولتی غیر وابسته به شخصی دست یابد و در اصل تمایلی به این مسأله نداشت. او ارتش، نظام اداری، آموزشی، قضایی و دربار را کاملاً به شخص خود وابسته کرد. او با قبضه کردن قدرت، همه نیروهای سیاسی و مخالفان داخلی اش را سرکوب کرد، وادار به اطاعت کرد، یا از میان برد و راه را برای برقراری نظامی کاملا خودکامه، به ویژه از سال ۱۳۱۲ به بعد، هموار کرد. او ارتش را به شکل نیروی مسلط درآورد و مقام‌های کشوری در عمل زیر فشار مأموران نظامی قرار گرفتند. ارتش نقش عمده را در سرکوب مخالفان سیاسی و باقی نگه داشتن جامعه در حالت سنتی و جلوگیری از تکوین جامعه مدنی ایفا کرد. دخالت ارتش همچون ابزار در سیاست در همان روز اول آغاز شد و پشتوانه اصلی رژیم به شمار آمد.

 

ترویج فرهنگ تابعیت

با آغاز سلطنت رضاخان، دولت بطور فزاینده با «حاکم» تعریف شد. او از درآوردن حکومت به شکل نو و دموکراتیک پرهیز کرد. در نظام اداری سلسله مراتبی و نیز آموزشی، بر شاه‌دوستی و اطاعت کامل از او تأکید می‌شد. در ساخت قدرت مطلق و شخص پهلوی اول، قدرت به صورت عمودی و یک جانبه سازماندهی شده بود. فرهنگ متناسب با این ساخت قدرت «فرهنگ تابعیت» بود، نه فرهنگ مشارکت.

در واقع، در این دوره، فرهنگ تابعیت و ساخت قدرت عمودی و یک‌جانبه پشتوانه فرهنگ را ضروری ساخت. در فرهنگ تابعیت و ساخت قدرت عمودی، برای «نقش» و نهادهای مستقل جایی وجود ندارد و «شخص» در فرآیندهای سیاسی و تصمیم‌گیری مهم است؛ بنابراین، سیاستمداران و دیگر افراد امنیت مالی و جانی نخواهند داشت و نیز امنیت شغلی، که از ویژگی‌های جامعه مدنی است، وجود نخواهد داشت. محمدرضا قدس در این زمینه نقل قولی را از سرلشکر حسن ارفع آورده است: «من مرتب بطور مستقیم در تماس با او (رضاخان) بودم؛ زندگی‌ام، کارم، خوشحالی‌ام، یا پریشانی‌ام مستقیماً به او بستگی داشت». فخرالدین عظیمی در مورد ناامنی شغلی در این دوره چنین نوشته است: « منش تحقیرآمیز و بی‌احساس حکومت شخصی وی، فکر آکنده از سوء‌ظن و گرایش‌های خشن سیاسی او کلیه سیاستمداران لایقی را که از نظر وی به حد کافی نوکرمآب نبودند به گونه‌ای مؤثر از صحنه بیرون راند».

ماروین زوئیس فرهنگ سیاسی نخبگان ایران در این دوره را در چهار ویژگی خلاصه کرده است: «بدبینی سیاسی، بی‌اعتمادی شخصی، احساس عدم امنیت آشکار و سوءاستفاده بین افراد». بی‌اعتمادی و بدبینی سیاسی از ویژگی‌های اصلی فرهنگ تابعیت است که در این دوره کاملا مشهود است. قدرت مطلق شخصی رضاخان همراه با اضطراب شخصی او باعث شد تا حکومت او نه تنها دشمنان سابقش را بکشد، بلکه آنان را نیز که در رسیدن او به قدرت نقش داشتند حذف کند. در این دوره، فعالیت سیاسی مردم و روشنفکران بسیار محدود بود. قبل از آغاز سلطنت رضاخان میرزاده عشقی به سبب مخالفتش با جمهوری‌خواهی به قتل رسید. با آغاز سلطنت او، مدرس زندانی شد و بعد به قتل رسید. مصدق تا مدت کوتاهی در مجلس به برنامه‌های رضاخان حمله می‌کرد؛ او از کار برکنار شد و در ملک شخصی‌اش زیر نظر قرار گرفت و اگر پادرمیانی ولیعهد نبود، به قتل می‌رسید. در جو ارعاب، بقیه مخالفان ساکت یا منزوی شدند، یا به مدت محدودی به همکاری با رژیم پرداختند که از آن جمله سید حسن تقی‌زاده است که ابتدا به سمت وزیر مالیه و بعد سفیر ایران در بریتانیا انتخاب گردید. روشنفکران بنام، مانند کمال الملک نقاش، فرخی، واعظ قزوینی و مستوفی الممالک، نابود شدند. ملک‌الشعرای بهار، بزرگترین شاعر کلاسیک، زندانی شد و در تمام مدت سلطنت رضاخان مغضوب بود. رژیم ترور و اختناق رضاخان علاوه برحذف و شکنجه مخالفان، به منظور انحصار سیاسی و تصمیم‌گیری، افراد وفادار و مورد اعتماد خود را، از جمله تیمورتاش، داور، نصرت‌الدوله فیروز، سردار اسعد، صولت‌الدوله قشقایی و حاج اسماعیل عراقی به قتل رساند. در بیشتر موارد، به دلیل ویژگی‌های حکومت سلطانی رضاخان، کشتن مخالفان بدون مراسم قانونی، یا با اجرای کاملاً ظاهری آن و در همه موردها به دستور مستقیم او انجام می‌گرفت.

 

زیرپا گذاشتن قانون اساسی

رضاخان با رسیدن به سلطنت، آزادی‌های تصریح شده در قانون اساسی را زیر پا گذاشت و بساط پلیس سیاسی را در سراسر کشور گسترش داد. شهربانی، که طبق قانون ضابط دادگستری بود، به نیرومندترین ابزار در دست رضاخان برای ترور، اختناق و انواع جنایت‌ها تبدیل شد. حکومت پهلوی اول از همان آغاز، به صورت ترور سازمان یافته، و ضد دموکراتیک عرض اندام کرد. شهربانی پایه کار خود را بر زیرپا نهادن قانون، جنایت، تفتیش عقاید و سلب امنیت مردم گذاشت. حکومت از شهربانی خواست تا به فعالیت‌های سیاسی مضر نیز رسیدگی کند و در داخل شهربانی، پلیس سیاسی را ایجاد کرد. «در زمان مختاری [پلیس سیاسی] حتی به درون خانواده‌هایی که لازم بود، نفوذ کرد. رجال رضاخان یاد گرفته بودند که باید از شهربانی به عنوان یک دستگاه مخوف حساب برند و رضاخان همه چیز را از شهربانی می‌خواست.» احسان طبری جو اختناق آن زمان را چنین توصیف کرده است: «بیم و هراس و بی‌اعتمادی چنان بر روحیه مردم مسلط شد که در خانه‌های خود از ترس جاسوسان شهربانی جرأت حرف زدن نداشتند؛ رؤسای شهربانی در تمام کشور هر یک دیکتاتور مطلق و همه کاره بودند».

پلیس سیاسی به شکنجه، ترور، اعدام‌های بدون محاکمه، مسموم کردن، خفه کردن، تزریق آمپول هوا و کشتن با میکروب تیفوس دست زد. زندان‌های مخوف، آمپول‌های هوای پزشک احمدی و سلول‌های پر از شپش آلوده به تیفوس جهت فراهم کردن امکان مرگ کاملاً طبیعی، برای از پا در آوردن آزادی‌خواهان آماده بود. «وقتی زندانیان جان‌سخت از شر این فشارها، جانی بدر می‌بردند و به عرض شاه می‌رساندند، [شاه] می‌گفت: مگر هنوز او زنده است؟ ده سال کافی برای مردن او نیست ؟ مگر مهمانخانه ساخته‌ام؟»  رضاخان در کشور تبدیل به دیکتاتور قهاری شد که حقوق اجتماعی، آزادی عقیده، مالکیت، امنیت و آسایش مردم ایران را بازیچه دست خود قرار داد. «عده کثیری از جمله برخی از سیاستمداران برجسته در حالی که محکومیت‌شان را در زندان می‌گذراندند، زندگی خود را از دست دادند.»حکومت غربگرا و نوگرای رضاخان برخی از خواست‌های روشنفکران ایران را در زمینه ایجاد مبانی دولت مدرن، ملی‌گرایی ایرانی، جلوگیری از نفوذ روحانیان، زنده کردن شکوه ایران باستان، اصلاحات دیوان‌سالاری و تمرکز سیاسی برآورده ساخت.

این اقدامات رضاخان در نیمه نخست حکومت او، یعنی تا سال ۱۳۱۲، بسیاری از روشنفکران نوگرا را حامی او ساخت، ولی گرایش رضاخان از حکومت مطلق به خودکامه از سال ۱۳۱۲ به بعد، باعث مخالفت بعضی از روشنفکران و تحصیل‌کرده‌ها با او شد؛ از جمله مشیرالدوله، علی دشتی، تقی‌زاده و تدین. البته برخی از روشنفکران، مانند فروغی، علی‌اصغر حکمت، ذبیح‌الله شفق، متین دفتری و سعید نفیسی، تا آخر با او بودند. به دلیل جو ارعاب و اختناق در این دوره، و جامعه مدنی، که محتوای آن مشارکت روشنفکران و مخالفت مؤثر آنان با خودکامگی رضاخان باشد، به وجود نیامد و اگر روشنفکران مخالفتی می‌کردند، تبعید، شکنجه، یا کشته می‌شدند و همین امر باعث کناره‌گیری روشنفکران میانه‌رو و مخالف از سیاست شد. سلیمان میرزا اسکندری کناره گرفت؛ تقی‌زاده پست سفارت خود را در انگلستان از دست داد؛ تدین، که در حزب تجدّد نقش مهمی در رسیدن رضاخان به سلطنت ایفا کرده بود، به زندان افتاد، چون از کاهش هزینه‌های آموزشی و افزایش هزینه‌های نظامی انتقاد کرده بود؛ علی دشتی از مصونیت پارلمانی محروم شد؛ کسروی از مقام دادرسی خود برکنار شد؛ و علی‌اکبر داور خودکشی کرد. نسل جوان دیگر کم‌کم رضاخان را وطن‌پرست نمی‌دانستند، «بلکه او را افسر قزاق آموزش دیده‌ای که به دست تزارها و بریتانیا به قدرت رسیده است و نه سازنده ملت، بلکه بنیانگذار سلسله‌ای جدید بر پایه منافع شخصی و نه نوگرایی حقیقی که نیروی سنتی را به مبارزه بطلبد، بلکه خودکامه‌ای که زمین‌داران محافظه‌کار را تقویت می‌کند، تلقی کردند.»

انتهای پیام/

منبع: برگرفته از کتاب «موانع تحقق توسعه سیاسی در دوره سلطنت رضاشاه(1304-1320) نوشته خلیل‌الله سردارآبادی، چاپ اول، سال 79 انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

یادداشت | ماهیت سیاسی دولت پهلوی

با جنش مشروطه، برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس شورای ملی، گفتمان سیاسی مسلط در ایران قرن نوزده که از آن به پاتریمونیالیسم سنتی قاجاری تعبیر می‌‌شود، دگرگون شد و با جنش مشروطه بعنوان گفتمان مقاومت با گرایش‌‌های دموکراتیک دوران گذار به دموکراسی در ایران آغاز شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از موضوعات اساسی در جامعه شناسی سیاسی هر جامعه‌ای، ماهیت دولت در آن جامعه است. دولت‌‌ها ماهیت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی گوناگون دارند. در این نوشتار ماهیت سیاسی دولت در ایران دوره پهلوی از نظر میزان گذار به دموکراسی بررسی می‌‌شود. هدف از بررسی ماهیت سیاسی دولت آن است که چگونگی اعمال حاکمیت مردم و تعامل میان شهروندان و حاکمیت روشن شود.

با این رهیافت، پرسش اساسی این است که ماهیت دولت در ایران دوره پهلوی در چارچوب چه گفتمان یا خرده گفتمان شکل می‌‌گیرد؟ فرض نگارنده آن است که نوع رابطه میان مردم و حاکمیت نقشی تعیین‌کننده در ماهیت سیاسی نظام از نظر میزان گذار به دموکراسی دارد. بر این اساس، ماهیت دولت در ایران در دوره مورد مطالعه دستخوش دگرگونی بوده و فرایند دموکراتیزاسیون در چهارچوب گفتمان دولت استبدادی شبه مدرن، خرده گفتمان‌‌های دولت خودکامه، دولت اقتدارگرای بوروکراتیک و دولت اقتدارگری ران تیر را تجربه کرده است.

از جنبش مشروطیت تا آغاز فرمانروایی رضا شاه، شرایطی بر نظام سیاسی ایران چیره شد که می‌‌توان آن را دوره حاکمیت دوگانه یا دوآلیسم حقوقی-سیاسی نامگذاری کرد؛ دوره‌ای که پاره‌ای از نماد‌های دموکراتیک همچون قانون اساسی، نهاد پارلمان، احزاب و مطبوعات از مبانی مشروعیت بخش تازه نظام سیاسی به شمار می‌‌آیند. در همان حال، نهاد سلطنت همچون نمادی از مبانی مشروعیت سنتی، خودنمایی می‌‌کند که در تعارض با نهاد‌های تازه است.

این دوره از تاریخ پرفراز و نشیب ایران را دوره گذار از حاکمیت پاتریمونیالیستی قاجاری به دولت استبدادی شبه مدرن نامگذاری می‌‌کنیم، ناسیونالیسم ایرانی، تجدد آمرانه، اقتدارگرای، مدرنیسم و سکولاریسم عناصر اساسی گفتمان«دولت استبدادی شبه مدرن»را تشکیل می‌‌دهند. در چهارچوب این گفتمان مسلط، روند گذار به دموکراسی در ایران به‌ترتیب سه خرده گفتمان دولت خودکامه، دولت اقتدارگرای بوروکراتیک و دولت اقتدارگرای رانتیر را تجربه کرد. تلاش نگارنده بر آن است که با بیان ویژگی‌‌های گفتمان‌‌های مزبور ماهیت دولت و نوع تعامل نظام سیاسی و جامعه مدنی را مورد مطالعه قرار دهد.

 

1- دولت خودکامه

بنیانگذاری دولت پهلوی با کودتای سوم اسفند 1299 در همان خط پیدایش دولت‌‌های قدرتمند پس از هرج ومرج ناشی از خیزش‌‌های مردم ایران قرار می‌‌گیرد که در سراسر تاریخ این کشور کشیده شده است. در حکومت رضا شاه، اعمال قدرت، هرچه خودکامانه‌تر صورت گرفت و رگه‌‌های از ویژگی‌‌های نظام پاتریمونیالیستی قاجاریه در حکومت رضا شاه نیز استمرار یافت. «ساختار سیاسی سال‌‌های قبل از مشروطیت استبدادی بود و بعد از مشروطه که عملکرد و وظایف شاه را قانون محدود و معین می‌‌کرد، سیره شا‌هان، همچنان ادامه داشت.

بنابراین، می‌‌توان گفت«شاه بعد از مشروطه فقط در لفاف قانون مشروطه پیچیده شد و مشروعیت یافت و قید و بند‌های مشروطه فقط در قالب جملات زیبا بر کاغذ باقی ماند ولی سیاق شا‌هان همچون گذشته ادامه یافت. گویی استبداد,روح حکومت ایران را بین دو انقلاب شکل می‌‌داد»(کرزن، 1360: 567). ساختار سیاسی در دوره حاکمیت رضا شاه مبتنی بر «سه پایه اصلی ارتش، دیوانسالاری دولتی و دربار بود و از این نظر قدرت فاقد هرگونه نهاد مردم سالارانِ و مبانی مشروع کننده مردمی.»(Abrahamian 1982:149)

رضا خان پهلوی که با کودتای سوم اسفند 1299 با عنوان سردار سپه تجربه سیاسی خود را آغاز کرد، وزارت جنگ را در اردیبهشت 1300 به دست گرفت؛ در آبان 1303 به نخست وزیری رسید و با گرفتن«فرماندهی کل قوا»در بهمن 1303 از مجلس شورای ملی خود را برای برکناری دودمان قاجار و در دست گرفتن سلطنت آماده کرد. رسیدن به این مقاصد سیاسی مرهون همراهی و همکاری مجالس چهارم و پنجم بود.

او از همان آغاز با توجه به نقش و جایگاه مجلس، تلاش کرد با کمک نیرو‌های نظامی‌‌و با دخالت در انتخابات، افراد موردنظر خود را روانه مجلس کند؛ اما همان گونه که دست یابی به قدرت تام با گذشت زمان و در یک فرایند تکمیلی انجام پذیرفت، فرایند کنار گذاشتن شخصیت‌‌های مردمی‌، ملی و مستقل از نمایندگی مجلس و تشکیل مجالسی فرمانبردار و فرمایشی نیز نیازمند گذشت زمان بود. کسانی چون مدرس و مصدق حتی تا دوره ششم نیز در میان اقلیت مجلس حضور داشتند؛ اما انتخابات مجلس هفتم، به این روند پایان داد.

ازاینرو، دولتی را که به دنبال کودتای سوم اسفند 1299 در ایران روی کار آمد، می‌‌توان تحت عنوان«دولت خودکامه»تحلیل کرد. بدین معنا که از یک سو ریشه در استبداد گذشته داشت و رگه‌‌های از پاتریمونیالیسم قاجاری در آن استمرار پیدا می‌‌کند و از طرف دیگر از نهاد‌های مدرن، چون مجلس برای آراستن چهره خود به عنوان پوشش استفاده کرد. حال آنکه، استبداد و خشونت، ستیز با مذهب و نهاد‌های مذهبی، باستان‌گرایی ناسیونالیستی و سیاست یکپارچه سازی قومی‌‌و فرهنگی از اقدامات مهم سیاسی و فرهنگی دولت رضا شاه بود.

 

2-دولت اقتدارگرای بوروکراتیک

در سال 1320 با هجوم متفقین حکومت رضا شاه پایان یافت و دوره‌ای جدید در ایران آغاز شد. سال‌‌های 32-1320 بار دیگر دوره‌ای از فترت بود. دورانی که همان گرایش‌‌های قدیمی به سمت خیزش اجتماعی و سیاسی پس از سرنگونی یک رژیم خودکامه از نو هویدا شد. در این دوره، به دلیل کاهش قدرت دربار، گروه‌ها و دسته‌‌های مختلف اجتماعی وارد عرصه فعالیت‌‌های سیاسی شدند و در این زمان اگرچه قدرت سلطنت-به صورت مظهر حکومت مطلقه-همچنان یک عنصر اصلی بود، اما سیطره آن بر جامعه کاهش نسبی یافته بود و قدرت سیاسی بین قطب‌‌های مختلف، دربار، مجلس، کابینه، سفارتخانه‌‌های خارجی و عامه مردم تقسیم شده بود که بی ثباتی سیاسی یکی از پیامد‌های آن بود.(Abrahamian 1982: 110)

به هر‌ترتیب، انتخابات دوره پانزدهم برگزار شد و مجلس پانزدهم در 25 تیر 1326 آغاز به کار کرد و نمایندگان در سه فراکسیون بزرگ: حزب دموکرات، سلطنت طلبان(فراکسیون اتحاد ملی)و فراکسیون ملی(طرفداران انگلیس)آرایش یافتند. با کنار رفتن دولت قوام و سوء قصد ناصر فخرایی به محمد رضا پهلوی در 15 بهمن 1327 و ممنوعیت فعالیت حزب توده، دولت خیز جدید در راستای کنترل انتخابات در افزایش قدرت شاه برداشت.در چنین شرایطی انتخابات شانزدهمین دوره مجلس شورای ملی و انتخابات مجلس سنا آغاز شد. بیشتر اعضای مجلس شانزدهم از زمین‌داران، بازاریان، کارمندان بلندپایه دولت و بر سر هم از طبقات بالای اجتماع بودند(شجیعی، 1327: 255)نمایندگان مجلس شانزدهم در چهار فراکسیون آرایش یافتند. فراکسیون کوچکی از جبهه ملی، محافظه کاران هوادار انگلیس، نزدیک به چهل نماینده مستقل ولی کمابیش همه نمایندگان سلطنت طلب بودند.(آبراهامیان، 1383: 321)

چنانکه از‌ترکیب مجلس و گرایش‌‌های فراکسیونی پیداست، علی رغم تلاش‌‌های دولت برای تأثیرگذاری بر جریان انتخابات این مجلس با مجالس دیگر در دوره‌‌های قبل تفاوت داشت. آخرین انتخابات در دوره دولت اقتدارگرای بوروکراتیک، انتخابات هفدهمین دوره مجلس بود که در هنگام نخست وزیری مصدق در 26 آذر 1320 انجام گرفت. این انتخابات به علت جریان ملی شدن صنعت نفت و مبارزه دولت ایران با انگلستان و همچنین عزم نخست وزیر برای آزاد بودن انتخابات از دوره‌‌های پیشین متمایز است و با فراز و نشیب‌‌های گوناگون نیز همراه بود.

به هر‌ترتیب با غلبه یافتن قدرت مجلس بر سایر منابع قدرت در فاصله 1320 تا 1332 از دل مجلس نهضت ملی شدن صنعت نفت بیرون آمد. این نهضت با گرایش‌‌های مردم گرایانه ودموکراتیک در واقع به عنوان یک گفتمان مقاومت بود که در برابر گفتمان مسلط دولت اقتدارگرای بروکراتیک شکل گرفت. اما روند تحولات حاکی از آن است که نهضت ملی در یک گفتمان مقاومت باقی ماند و نتوانست به یک گفتمان مسلط تبدیل شود. به عبارت دیگر روند گذار به دموکراسی در این دوره نیز همانند دوره مشروطه موفقیت آمیز نبود، که علل آن را باید در علل شکست نهضت ملی شدن صنعت نفت و سقوط دولت ملی دکتر مصدق جستجو کرد.

 

3-دولت اقتدارگرای رانتیر

در ادبیات مربوط به دولت رانتیر معمولا چنین دولتی را دارای شیوه خاصی از سیاست و حکومت می‌‌دانند. این شیوه خاص سیاست و حکومت که در اصطلاح«رانتیریسم»خوانده می‌‌شود دارای دو مشخصه عمده است: نخست اینکه رانت در کنترل نخبگان حاکم است و دوم اینکه نخبگان حاکم از این رانت برای جلب همکاری و کنترل جامعه استفاده می‌‌کنند، تا در نتیجه ثبات سیاسی دولت را حفظ کنند.

بطور کلی می‌‌توان گفت رانتیریسم سه تأثیر عمده بر ساخت دولت دربردارد که بدین شرح است: 1-افزایش استقلال دولت از جامعه؛ 2-ایجاد مانع در مسیر توسعه نظام سیاسی؛ 3-تضعیف توانایی استخراجی و بازتوزیعی دولت.

از سوی دیگر، تأثیر رانتیریسم بر روابط دولت و جامعه را می‌‌توان به دو صورت عمده مشاهده کرد: 1-دگرگونی در قشربندی اجتماعی؛ 2-تغییر شکل تقابل دولت و جامعه و به عبارت دیگر تضعیف ماهیت نمایندگی دولت.

همچنین رانتیریسم پیامد‌هایی گسترده بر اقتصاد جامعه دارد. با این حال در این جا دو مورد عمده از این پیامد‌ها اشاره می‌‌شود که عبارتند از: 1-تشدید روحیه رانت جویی و مصرف گرایی؛ 2-اختلال در برنامه‌‌های توسعه اقتصادی.

انتخابات دوره‌‌های بیست دوم تا بیست چهارم یکسره فرمایشی بود وزیر نفوذ و اقتدار شاه و کارگزاران حلقه اصلی هرم قدرت انجام گرفت. با تشکیل حزب رستاخیز، شاه اعلام کرد: آن‌هایی که به این حزب نمی‌‌پیوندند باید هواداران حزب توده باشند. این خائنان یا باید به زندان بروند و یا اینکه همین فردا کشور را ترک کنند(آبراهامیان، 1383: 1372)

این نظر که شهروندان یا باید به حزب رستاخیز بپیوندند یا از کشور بروند پایه و اساس غیر دموکراتیک رژیم را نشان می‌‌دهد. انتخابات مجلس بیست و چهارم در پایان خرداد 1354 در چنین شرایطی برگزار شد. از آنچه که بیان شد چنین برمی‌‌اید که خاستگاه عملی رژیم، ارتش، کابینه، دیوانسالاری دولتی و نظام حزبی بود و سران این نهاد به عنوان بازیگران برجسته دولتی از قدرت بسیار برخوردار بودند و در رأس هرم سیاسی ساختار اجتماعی پیوندی استوار با شاه داشتند (جان فوران، 138: 468). ازاینرو ساختار قدرت سیاسی به صورت یکجانبه و عمودی بود و چنین ساختاری زمینه را بر دموکراتیک شدن و گذار به دموکراسی آماده نمی‌‌کند.

 

نتیجه

با جنش مشروطه، برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس شورای ملی، گفتمان سیاسی مسلط در ایران قرن نوزده که از آن به پاتریمونیالیسم سنتی قاجاری تعبیر می‌‌شود، دگرگون شد و با جنش مشروطه بعنوان گفتمان مقاومت با گرایش‌‌های دموکراتیک دوران گذار به دموکراسی در ایران آغاز شد.

با نافرجامی‌‌مشروطه زمینه‌های شکل گیری گفتمان مسلط «دولت استبدادی شبه مدرن» با ویژگی‌‌هایی از قبیل تجدد آمرانه، ایران گرایی باستان گرایی، اقتدارگرایی، مدرنیسم و سکولاریسم بوجود آمد و از آن هنگام تا پیروزی انقلاب اسلامی‌‌در سایه تعامل نظام سیاسی با نظام انتخاباتی خرده گفتمان‌‌های گوناگون از قبیل دولت خودکامه، دولت اقتدارگرایی بوروکراتیک و دولت اقتدارگرای رانتیر در پهنه سیاست و حکومت ایران ظاهر شد، به گونه ای که فرایند گذار به دموکراسی به جای فرایند تکاملی با فراز و نشیب‌‌های بسیار مواجه شد. از این‌رو ماهیت اقتدارگرایانه دولت در الگو‌های مذکور زمینه را برای گذار به دموکراسی آماده نکرد، بلکه ساختار قدرت سیاسی خود، مانع مهم در روند این گذار بود. این فرایند با انقلاب اسلامی‌‌به پایان رسید و گفتمان‌‌های سیاسی به شیوه دیگر تداوم یافت.

انتهای پیام/

نویسنده: سید محمد موسوی

 

یادداشت | آغاز سلطنت رضاشاه، پایانی بر مشروطه

به لحاظ ساختاری تاج‌گذاریِ رضاشاه پشت کردن به بخشِ مهمی از مشروطیت بود؛ چرا که رهبرِ نظامی کودتا مقام پادشاهی را در وهله اول با وعده استوار ساختنِ دولتِ متمرکز پس از چهار سال و نُه ماه قبضه کرد و دودمانِ سلطنت پهلوی را برپا داشت.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ۴ اردیبهشت 1305 مراسم تاج‌گذاریِ رضاشاه است، ولی پرسش این است آیا بر تخت نشستن رضاشاه سبب پایان مشروطه شد. در این نوشتار تلاش شده به این پرسش پاسخ داده شود.

کودتا؛ تضعیفِ مشروطیت

چگونگی آغازِ رژیمِ کودتا در اسفند ۱۲۹۹ خود می‌تواند پاسخی درخور تأمل به نسبتِ تاج‌گذاری رضاشاه با اصول مشروطیت باشد. کودتا از همان آغاز رنگِ خفقان را بر تمامِ چهره شهر ‌زد. صبح روز بعد از کودتا بیانیه معروف «حکم می‌کنم» شامل ۹ ماده و به‌طور ویژه ماده اول آن با این جمله که «تمامی اهالی شهر تهران باید ساکت و مطیع احکام نظامی باشند»(۱) نشان از آن داشت که افکار عمومی و در نتیجه دستاوردهای دموکراتیک مشروطیت نظیر مطبوعات از این پس باید تحت نظر سخت‌گیرانه رژیم کودتا قرار گیرند.

پرواضح بود که کودتا جریانی برخلاف قانون اساسی و نظام مشروطیت بود. از آنجا که از جمله حقوق حقه و قانونی مطبوعات بحث بر سر هر مطلبی بود که قانون به آن‌ها اجازه داده است، رضاخان  تابِ تحملِ انتقاد جراید و خشم توده مردم را نداشت و تمام مطبوعات را «توقیف» نمود تا مشروعیت نداشتنِ اقدام ضد ملی و ضد مشروطیت وی تشریح نشود و توده مردم به مخالفت با او برنخیزند.(2) رضاخان در رژیم کودتا هیچ فرصتی را برای مبدل شدن به‌نوعی ــ به قول سفارت بریتانیا ــ «دیکتاتوری نظامی واقعی» از دست نداد.(3)

رُکنِ رکین مشروطیت در چنگالِ قدرت‌طلبی

برای پرده برداشتن از نسبتِ تاج‌گذاری رضاشاه با انحراف از اصولِ مشروطیت باید به پوسته زیرینِ تلاش‌های او در مسیر ِ حفظ قدرت و دستیابی به سلطنت رجوع کرد. نطفه اولین قانون اساسی ایران در مجلسِ مشروطیت و با تلاش‌های جدی پدران قانون‌گذار ایرانی بسته شد.

از این‌رو رُکنِ رکین مشروطیت را باید مجلس دانست و به توپ بسته شدن آن نیز چنین مدعایی را تأیید می‌کند. این مقدمات نشان می‌دهد که وفاداری یا عدم وفاداری رضاخان به اصولِ مشروطیت را باید در رابطه او با مجلس جست.

در دو برهه حساس عرصه بر رضاخان تنگ شد. در هر دو برهه یک طرف مسئله، مجلس شورای ملی بود: استیضاح او در مقام سردار سپه و تغییر در قانون اساسی به قیمت دستیابی به سلطنت. در سال ۱۳۰۳ با کشته شدنِ کنسول آمریکا در تهران، سردار سپه حکومت نظامی در پایتخت برقرار کرد. مخالفان او چاره را در استیضاح دولتش دیدند و طرح آن را به مجلس تقدیم کردند.

روز موعود برای استیضاح فرا رسید اما به سرانجام نرسید؛ چرا که سردار سپه مزدورانی را به مجلس فرستاده بود تا هو کنان نظم مجلس را به هم زنند و با طرح شعار «مرده‌باد مدرس» عرصه را بر مخالفِ جدی او تنگ کنند.

این حوادث باعث شد رُکنِ اصلی مشروطیت برای انجامِ استیضاح در نوبت صبح تشکیل نشود، اما این پایانِ کار نبود. از میان استیضاح‌کنندگان عده‌ای بنا به احتیاط ناهار را در مجلس ماندند و عده‌ای از جمله خود مدرس و کازرونی و حائری‌زاده بدون واهمه به‌طرف منزل‌های خود رفتند که عصر بازگردند. در راه عده‌ای از همان  چماقداران روزمزد به آن سه نفر حمله کردند. مدرّس را در نزدیک مسجد سپه‌سالار کتک زدند و کازرونی را سخت مجروح کردند؛ به‌طوری که در خانه افتاد و نتوانست به مجلس بیاید. بعد از ظهر آن روز مجلس تشکیل شد، ولی مقدمه صبح، سرنوشت استیضاح را روشن کرده بود و واضح بود که رأی اعتماد به نفع دولت تمام خواهد شد.(4)

گُسست رضاشاه از مشروطیت و پُشت کردن به مجلس به‌عنوان اصلی‌ترین رُکنِ مشروطیت در گام دوم و تغییر در متنِ قانون اساسی به نفع دستیابی به سلطنت قابل پیگیری است. ماده ۳۶ متمم قانون اساسی مشروطه تأکید می‌کرد که سلطنت بعد از محمدعلی‌شاه به فرزندانش انتقال پیدا می‌کند و امکان اینکه رضاخان به‌صورت قانونی به‌جای احمدشاه بر سلطنت تکیه بزند وجود نداشت. بر همین اساس برخی از نمایندگان با این تغییر غیرقانونی و این انتقال مخالفت کردند که از مهم‌ترین آن‌ها باید به دکتر محمد مصدق و یحیی  دولت‌آبادی اشاره کرد.

مصدق در خصوص این تغییر باور داشت که حتی‌المقدور تا یک قضیه حیاتی و مماتی پیدا نشود نبایستی قانون اساسی تغییر کند مگر با بودن یک شرایطی که لازم برای تغییر آن است. به عقیده او «تغییر در قانون اساسی آن را متزلزل می‌کند. این‌طور تغییر دادن قانون اساسی یک سابقه‌ای می‌شود که قانون اساسی را به‌کلی سست و متزلزل می‌کند که هر ساعت یک نفر اراده کرده بیاید این اصولی را که بنده برای شما خواندم این اصولی را که همه‌چیز ما را تأمین می‌کند تغییر دهد.»(5)

رضاخان برای مقابله با روح مجلس اقدامات مخفیانه خود را قبل از برگزاری جلسه رسمی آغاز کرده بود. از بامداد روز ۸ آبان‌ماه ۱۳۰۴ علی اکبر داور ستادِ کار خود را در منزل سردار سپه  تشکیل داد. وکلا پشت سر هم توسط مأمورین نظامی به خانه سردار سپه جلب می‌شدند و به آن‌ها تکلیف امضای ماده‌ واحده می‌شد.

سیدمحمد تدین، نایب‌رئیس اول آن روز مجلس، نیز بیان می‌کند که در روز جمعه ۸ آبان‌ماه ۱۳۰۴ پس از تماسی که با وی گرفته شده، به داور مراجعه کرده است. هنگامی‌که وی داور را در زیرزمین ملاقات می‌کند، داور پشت میز نشسته و وکلا مشغول امضای نامه‌ای هستند و در این هنگام داور به پیشخدمت دستور می‌دهد تا با دیگر وکلا نیز تماس گرفته شود و آن‌ها را به امضای این ماده‌واحده فراخوانند. سپس داور از تدین نیز درخواست امضای نامه‌ای را می‌کند که در آن نوشته شده بود: «مجلس شورای ملی، به نام سعادت ملت ایران انقراض سلطنت قاجاریه را اعلام نموده و حکومت موقتی را به شخص آقای رضاخان پهلوی واگذار می‌نماید.»(6) شمار اندکی از کسانی که به این طریق دعوت به امضای پیش‌هنگام طرح مذبور شده بودند از این کار خودداری کردند، اما بیشتر نمایندگان با تطمیع و تشویق یا تهدید و ارعاب امضای موافق خود را پای طرح نهادند.(7) بنابراین رضاخان در دو وهله که عرصه بر وی تنگ شده بود، از کارکردهای اساسی رُکنِ رکین مشروطیت به بهای حفظ قدرتِ خود جلوگیری کرد.

شکست در آرمآن‌های مشروطیت؛ پیروزی دولت مطلقه

به لحاظ ساختاری تاج‌گذاریِ رضاشاه پشت کردن به بخشِ مهمی از مشروطیت بود؛ چرا که رهبرِ نظامی کودتا مقام پادشاهی را در وهله اول با وعده استوار ساختنِ دولتِ متمرکز پس از چهار سال و نُه ماه قبضه کرد و دودمانِ سلطنت پهلوی را برپا داشت.

تمایل به برپایی دولت متمرکز برای محافظت از جامعه ایرانی که با هرج‌ومرج مشروطیت دیگر امنیت و قدرتِ آن از بین رفته بود ایجاد شد. این وضعیت بغرنج از هنگامی ظاهر شد که کودتای دولتیان و عناصر مخالفِ نظمِ نمادین مشروطیت ضربه نهایی را بر هستی مشروطه‌خواهان وارد کرد و آنان هویت نیم‌بند مشروطیت، امنیت و آسایش را به یکجا از کف دادند.

در چنین شرایطی نظم دولت مطلقه می‌توانست آنان را به ساحل امنِ آرامش هدایت کند. «مامونتف» وضعیت آشوبناک ایران را در دورانی که مشروطیت به هرج‌ومرج کشیده شده بود به‌خوبی بیان می‌کند: «این مملکت بیچاره‌ای که در مدتِ هزاران سال در معرض تاخت‌وتاز بوده و خون خود و بیگانه در آن ریخته شده و مخصوصا در این ده سال اخیر به فردای خود امیدوار نبوده است چه انتظاری می‌توان داشته باشد.»(8) بی‌جهت نبود که رضاخان به‌عنوان وزیر جنگ اعلآن‌های مختلف را بدون رعایتِ اصول مشروطیت و با صراحت اعلام می‌کرد. البته او تلاش می‌کرد تا خود را مردم‌گرا نیز نشان دهد. در نمونه‌ای او به ملاکین هشدار می‌دهد که به‌واسطه خرابی‌های ناشی از هرج‌ومرج نباید به رعایا برای جبرانِ خسارت فشار آورند.(9)

سرکوب همه‌جانبه داخلی نیز از جمله دیگر اقدامات او بود. این فرایند نشان می‌دهد که حمایت روشنفکران و بخش مهمی از نیروهای سیاسیِ در هرج‌ومرج فرورفته ایران برای ظهور دولتِ مطلقه نیز به رضاخان شجاعت می‌بخشید تا بتواند بسیاری از اصول مشروطیت را نادیده بگیرد.

فشرده سخن

مجموع کنش‌های متنوع رضاخان تا پیش از تاج‌گذاری و تبدیل‌شدن به رضاشاه یک موضع را دنبال می‌کند؛ تحکیم پایه‌های دولتِ مطلقه و تضعیف ارکان حیاتی مشروطیت. کودتای ۱۲۹۹ جنبه‌های دموکراتیک مشروطیت در سطح جامعه مانند افکار عمومی و مطبوعات را تضعیف کرد.

مرحله بعدی تضعیف رّکنِ رکین مشروطیت، یعنی مجلس شورای ملی و عصاره تمامِ تلاش‌های مشروطه‌خواهان بود. البته باید در نظر گرفت که بخش مهمی از جامعه و به‌ویژه روشنفکران نیز برای رهایی از هرج‌ومرج پیش‌آمده به تبدیل‌شدنِ رضاخان به رضاشاه حتی با نادیده گرفتنِ اصول مشروطیت کمک کردند. مجموع این کنش‌ها نتیجه نوشتار را به این سمت سوق می‌دهد که تاج‌گذاری رضاشاه را باید ضربه بسیار سنگینی بر اصول مشروطیت دانست.

محمد اکبری

پی‌نوشت‌ها:

۱. سیروس غنی، ایران؛ برآمدن رضاخان/ برافتادن قاجار و نقش انگلیسی‌ها، ترجمه حسن کامشاد، تهران، انتشارات نیلوفر، چ ششم، ۱۳۹۲، ص ۲۲۳.

۲. عبدالرحیم ذاکر حسین، مطبوعات سیاسی ایران در عصر مشروطیت، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چ دوم، ۱۳۷۰، ص ۸۲.

۳. یرواند آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن، ترجمه محمدابراهیم فتاحی ولیلایی، تهران، نشر نی، چ چهارم، ۱۳۸۹، ص ۱۲۷.

۴. ابراهیم خواجه‌نوری، بازیگران عصر طلایی (سیدحسن مدرس)، تهران، سازمان انتشارات جاویدان، ۱۳۵۷، صص ۱۱۱-۱۱۹.

۵. حسین مکی، تاریخ بیست‌ساله ایران، ج ۳، تهران، انتشارات علمی فرهنگی، چ چهارم، ۱۳۷۴، صص ۴۹۰- ۴۹۱.

۶. باقر عاقلی، داور و عدلیه، تهران، انتشارات علمی، ۱۳۶۹، صص ۷۱-۷۲.

۷. داریوش رحمانیان، ایران بین دو کودتا (تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران)، تهران، انتشارات سمت، چ سوم، ۱۳۹۴، ص ۷۷.

۸. مامونتف، ن-پ، بمباران مجلس شورای ملی (حکومت تزار و محمدعلی‌شاه)، به اهتمام همایون شهیدی، ترجمه شرف‌الدین قهرمانی، تهران، سازمان انتشارات اشکان، ۱۳۶۳، ص ۴۰۸.

۹. قباله تاریخ، نمونه‌هایی از اعلامیه‌ها، بیانیه‌ها، شب‌نامه‌ها، روزنامه‌ها و فوق‌العاده‌های دولتی، حزبی، سیاسی، بازرگانی، فرهنگی در دوره مشروطیت تا پایان سلطنت احمدشاه، به کوشش ایرج افشار، تهران، بی‌جا، ۱۳۶۸، ص ۵۹.

برشی از یک کتاب| رضا قُلدُر و ثروث افسانه‌ای 25 میلیارد دلاری

رضاخان نخست دلاک حمام، سپس خیاط بوده است، ولی براساس اسناد پس از رسیدن به قدرت، نقدینگی او در بانک‌های خارج حدود ۵۰۰ میلیون دلار بوده که به مبلغ امروز چیزی در حدود ۲۰ میلیارد تا ۲۵ میلیارد دلار می‌شود.

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.