پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | راهکار امویان و عباسیان برای تحریف اسلام

برای این‌که اسلام را از روح و حقیقت خود خالی کنند، عده‌ای مزدورِ قلم به مزد و زبان به مزد داشتند. پول می‌دادند حدیث درست می‌کردند؛ پول می‌دادند منقبت برای آن‌ها درست می‌کردند؛ پول می‌دادند کتاب برای آن‌ها می‌نوشتند... .

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اصلاً ائمه(علیهم‌السلام) آیا یک زندگی سیاسی داشتند یا نه؟ آیا زندگی ائمه(علیهم‌السلام) فقط این بود که یک عده شاگرد، یک عده مرید، یک عده علاقه‌مند را دور خودشان جمع کنند، احکام نماز و احکام زکات و احکام حج و اخلاقیات اسلامی و معارف و اصول دین و عرفان و این چیزها را به آن‌ها بیان کنند و همین و بس؟ یا نه، غیر از این چیزهایی که گفته شد و روح آنچه که گفته شد، یک چهارچوب دیگری در زندگی ائمه است که آن، همان زندگی سیاسی ائمه(علیهم‌السلام) است؛ این یک مطلب بسیار مهمی است که باید روشن بشود.

البته در فرصت‌های کوتاه جای بحث استدلالی و مشروح نیست. من رؤوس مطالب را عرض می‌کنم برای این‌که آن کسانی که شوق دارند، دنبال این مسئله بروند، با این چهارچوب یک بار دیگر روایات را نگاه کنند و کتب تاریخ را ببینند. آن‌وقت معلوم می‌شود که زندگی موسی‌ بن جعفر یا ائمه دیگر ما(علیهم‌السلام) چه حقیقتی است که امروز هم همچنان مبهم و ناگفته و ناشناخته است.

ائمه(علیهم‌السلام) بعد از آن‌که احساس کردند در محیط امامت و محیط اهل بیت هدف پیغمبر برآورده نشد، یعنی «یُزَکّیهِم و یُعَلِّمُهُمُ الکتابَ و الحِکمَةَ»(آل عمران/ 164) انجام نگرفت، بعد از آنی که دیدند تشکیل یک نظام اسلامی، تشکیل یک دنیای اسلامی آن طوری که پیغمبران خواسته بودند، بعد از دوران صدر اول به کلی فرمواش شد و جای نبوت و امامت را سلطنت گرفت، کسری‌ها و قیصرها و قُلدرها و اسکندرها و دیگر نامداران ظالم و طاغی تاریخ در لباس جانشینی و خلافت با نام سلسله‌ی بنی‌امیه و بنی‌عباس روی کار آمدند و قرآن به آن شکلی که ارباب مُلک و قدرت می‌خواستند، تفسیر شد و ذهن‌های مردم تحت تأثیر عملکرد خائنانه‌ی آن عالمانی که سر در آخور مطامع و محبت‌های مادىِ ارباب حکومت و مُلک داشتند قرار گرفت، یک نقشه‌ی کلی در زندگی ائمه به وجود آمد.

بنده بارها گفته‌ام زندگی ائمه(علیهم‌السلام) را که دویست و پنجاه سال طول کشیده، زندگی یک انسان به حساب بیاوریم؛ یک انسان دویست و پنجاه ساله؛ از هم جدا نیستند: «کلّهم نور واحد». هر کدام از این‌ها که یک حرفی زدند، این حرف در حقیقت از زبان آن دیگران هم هست.

هر کدام از این‌ها که یک کاری انجام دادند، این در حقیقت کار آن دیگران هم هست. یک انسانی که دویست و پنجاه سال گویی عمر کرده است. تمام کارهای ائمه در طول این دویست و پنجاه سال، کار یک انسان با یک هدف، با یک نیت و با تاکتیک‌های مختلف است.

ائمه(علیهم‌السلام) وقتی که احساس کردند که اسلام رو به غربت افتاد و جامعه‌ی اسلامی تشکیل نشد، چند هدف را اهداف اصولی خود قرار دادند:  یکی تبیین اسلام به شکل درست. اسلام از نظر آن کسانی که در رأس قدرت در طول این سالیان طولانی و درازمدت قرار داشتند، یک چیز مزاحم بود.

اسلام پیغمبر، اسلام قرآن، اسلام جنگ بدر و حنین، اسلام ضد تجمل‌پرستی، اسلام ضد تبعیض، اسلام طرفدار مستضعفان، اسلام کوبنده‌ی مستکبران، به درد آن کسانی نمی‌خورد که می‌خواستند با ماهیت فرعونی، لباس موسوی بپوشند؛ با ماهیت نُمرودی، لباس ابراهیمی بپوشند؛ امکان نداشت. مجبور بودند اسلام را تحریف کنند.

امکان نداشت که اسلام را از دل مردم، از ذهن مردم یک‌باره دور کنند؛ چون مردم مؤمن بودند. مجبور بودند اسلام را از روح و محتوا و ماهیت خودش عوض کنند و خالی کنند. عین همان کاری که شما یادتان هست و شاهد بودید در دوران رژیم گذشته نسبت به مظاهر اسلامی انجام می‌گرفت. در رژیم گذشته با تظاهرات اسلامی مخالفت نمی‌شد، اما با معنای اسلام و با روح اسلام چرا؛ با جهاد اسلام چرا؛ با امر به معروف و نهی از منکر اسلام چرا؛ با بیان حقایق اسلامی چرا؛ اما با ظواهر اسلامی که به گاو و گوسفند آن‌ها صدمه‌ای نزند، مخالفت نمی‌شد.

این حالت در دوران خلافت‌های اموی و عباسی هم وجود داشت. لذا برای این‌که اسلام را از روح و حقیقت خود خالی کنند، عده‌ای مزدورِ قلم به مزد و زبان به مزد داشتند. پول می‌دادند حدیث درست می‌کردند؛ پول می‌دادند منقبت برای آن‌ها درست می‌کردند؛ پول می‌دادند کتاب برای آن‌ها می‌نوشتند... این درد بزرگ جامعه‌ی ما، جامعه‌ی اسلامی در طول قرن‌های اول بود. ائمه(علیهم‌السلام) این را می‌دیدند، احساس می‌کردند که میراث ارزشمند پیغمبر -یعنی احکام اسلامی که باید برای طول تاریخ بماند و انسان‌ها را در تمام ادوار تاریخ هدایت بکند- دستخوش تحریف شده. یکی از هدف‌های ائمه که خیلی هم مهم بود، تبیین درست اسلام و تفسیر حقیقی قرآن و افشاگری تحریف‌ها و تحریف کننده‌ها بود.

انتهای پیام/

منبع: انسان 250 ساله(بیانات مقام معظم رهبری درباره زندگی سیاسی- مبارزاتی ائمه معصومین) صص18-20

گزارش | تصمیم مشرکان بر قتل پیامبر(ص)

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از توافق بر قتل پیامبر اسلام(ص) تصمیم گرفتند که عملیات را اجرا کنند. در روز روشن نمی‌توانستند آن حضرت را بکشند، چرا که ایشان مطمئنا از خودشان دفاع می‌کرد. پیامبر اسلام(ص) زیرک، و به همه فنون نظامی و رزمی آشنا بودند. بنابراین برای نیل به مقصودشان، بایستی اقدامشان را غافلگیرانه انجام می‌دادند.

چنانچه این مطلب در مورد امیرالمؤمنین(ع) صادق است. در غیر از حالت نماز، هیچ کس نمی‌توانست آن حضرت را ترور کند، زیرا ایشان کاملاً هوشیار بود؛ اما موقعی که وارد نماز می‌شود، دشمنش نیت خود را عملی می‌کند.

بالأخره تصمیم بر این شد که پیامبر اکرم(ص) را در خانه‌اش ترور کنند. با توجه به این‌که ابولهب با آن‌ها بود، می‌توانست جاسوسی کند و محل پیامبر(ص) را در آن شب به مشرکان اطلاع دهد.

 

مطلع شدن پیامبر(ص) از تصمیم مشرکان

به حسب ظاهر کسی از تصمیم مشرکان خبر نداشت، چرا که کاملا سری بود. مطلع شدن پیامبر اسلام(ص) هم -چنانچه در روایات آمده است- توسط جبرئیل انجام گرفت، و الا آن حضرت بین مشرکان نفوذی نداشت. جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داد که یا رسول‌الله! آن‌ها می‌خواهند شما را ترور کنند. طرح مشرکان را به آن حضرت افشا کرد و گفت: لازم است که از مکه فرار کنید.

 

زمان حمله به خانه پیامبر(ص)

مشرکان ابتدا تصمیم داشتند که پیامبر اسلام(ص) را در نیمه شب و در تاریکی ترور کنند. آن زمان، خانه‌های مردم «بیت» نبود، بلکه «دار» بوده است. «بیت» مختص یک خانواده، اما «دار»، مجموعه‌ای از بیوت بود.

ابولهب خطاب به مشرکان گفت: «اگر نیمه شب حمله کنید، سر و صدا شده و زنان و بچه‌ها از اتاق‌ها بیرون می‌آیند و چه بسا زیر دست و پای شما تلف شوند. من درباره قتل پیامبر(ص) می‌توانم بگویم که شما حق داشتید، اما در مورد زن و بچه، نمی‌توانم به دیگران پاسخگو باشم. پس موقعی حمله کنید که کمی نور باشد تا بتوانید افراد را از هم تشخیص دهید». بنابراین حمله از اول شب، به آخر شب و نزدیکی‌های صبح افتاد.

 

وقایع شب هجرت پیامبر(ص)

برای خانه پیامبر(ص) جاسوس گذاشتند. جلوی در خانه هم افراد عملیاتی آماده بودند که در لحظه تعیین شده حمله کنند. آن شب بایستی پیامبر(ص) از خانه بیرون می‌رفتند. طرح آن حضرت، این بود که نیمه شب از اتاق بیرون بیایند و به جای ایشان، علی بن ابی‌طالب(ع) داخل اتاق رود.

مشرکان در تاریکی به وضوح نمی‌دیدند که چه کسی وارد و خارج می‌شود، و تنها شبحی را مشاهده می‌کردند. آن‌ها دیدند که پیامبر(ص) در اول شب وارد اتاق شد و در نیمه شب از اتاق بیرون آمده و دوباره سر جایش رفت و خوابید. دیده بان، مراقب اتاق بود، اما جایی را که پیامبر(ص) به آن‌جا رفته و دوباره از آن‌جا برگشت، نگاه نمی‌کرد. افرادی هم که جلو در مستقر شده بودند، مشغول عیاشی بودند.

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند. اگر پیامبر(ص) او را از همراهی خودش منع می‌کرد، چه بسا وی فریاد می‌زد و در این صورت، مشرکان از پشت سر ‌آمده و آن حضرت را می‌کشتند.

پیامبر اکرم(ص) باید طوری از مکه می‌رفتند که همه بفهمند آن حضرت فرار کرده‌ است؛ چرا که اگر بدون هر گونه مشکلی مکه را رها ‌کرده و می‌رفتند، مردم می‌گفتند: ایشان به دنبال قدرت بوده است، زیرا زمانی که دید در جایی حکومت هست، شهر خودش را رها کرد و رفت. اما وقتی همه فهمیدند که می‌خواستند پیامبر(ص) را بکشند، می‌گویند که ایشان تا آخر، پای هدایت آن‌ها ایستاد، ولی آن‌ها علاوه بر این‌که هدایت پیامبر(ص) را نپذیرفتند، تصمیم بر کشتن او گرفتند.

به همین جهت بود که پیامبر اکرم(ص) به اهالی مدینه فرمود: شما بروید و من بعداً خواهم آمد. ایشان می‌توانستند همان موقع از مکه بروند؛ اما اگر می‌رفتند تا ابد مردم می‌گفتند که پیامبر(ص) به دنبال حکومت و قدرت بوده است. لذا بعد از این‌که آن حضرت به مدینه رفت، حتی یک نفر از اهالی به ایشان اعتراض نکرد که چرا قوم خودت را رها کرده و رفتی.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب01393/11/07)

برشی از یک کتاب | نفوذی‌های یهود؛ عبدالرحمان بن عوف

خلیفه دوم علاوه بر عضو کردن عبدالرحمن در این شورا به او این اختیار را داد که اگر این شورا، در دو گروه سه نفره نظر متفاوتی داشتند، رای گروهی پذیرفته شود که عبدالرحمان در آن است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ عبدالرحمن بن عوف بن عبد عوف بن عبد بن الحارث(۱) در سال دهم عامل الفیل به دنیا آمد.(۲) اسلام او نیز به دعوت ابوبکر بوده است(۳) و این یکی از نکات قابل توجه و تأمل درباره او و افرادی همچون سعد بن ابی وقاص، ابوعبیده جراح و طلحه است که در این کتاب پیرامون آنان سخن رانده شده است.

وی پس از شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در سقیفه حضور داشت و در مقابل انصار گفت: گرچه شما دارای فضل هستید؛ اما اشخاصی مانند ابوبکر، عمر و علی علیه‌السلام ندارید.(۴) وی نیز یکی از کسانی است که در شورای شش نفره خلیفه دوم حضور داشت و به نفع برادر زن خود، رای داده است.(۵)

خلیفه دوم علاوه بر عضو کردن عبدالرحمن در این شورا به او این اختیار را داد که اگر این شورا، در دو گروه سه نفره نظر متفاوتی داشتند، رای گروهی پذیرفته شود که عبدالرحمان در آن است.(۶)

ابن سعد در طبقات می‌نویسد: عبدالرحمان بن عوف مدعی بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) زمینی در شام را به نام سلیل به من واگذار کرده است، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رحلت فرمود و در این مورد دستوری نوشته نشد، عبدالرحمان میگفت پیامبر فرمود هرگاه خداوند شام را برای ما گشود، آن زمین از تو خواهد بود.(۷)

نکته قابل توجه در این زمینه این است که در صورتی که ادعای عبدالرحمان در مورد این زمین‌ها و فرمایش پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) صحیح و مسموع باشد، در مورد فدک چه باید گفت؟! عبدالرحمن ادعایش مسموع است، ولی ادعای حضرت صدیقه طاهره، زهرا(سلام‌الله‌علیها) باید با تردید تلقی شده و با آن شدت رد شود؟! وی در سال ۳۱ هجری فوت کرد و در بقیع دفن شد.(۸) برخی نیز سال وفات وی را سال ۳۲ هجری دانسته‌اند.(۹)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار98، انتشارات شهید کاظمی، صص197-198

پی نوشت؛

1 الاستیعاب، ج2، ص844

2 ذهبی، تاریخ الاسلام، 1409، ج3، ص391

3 مقدسی، البدء و التاریخ، بی تا، ج4، ص145

4 یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص123

5 ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص189

6 سیوطی، تاریخ خلفا، ص129 و 137

7 ابن سعد، طبقات الکبری، ج3، ص94

8 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص850

9 بلاذری، انساب الاشراف، ج1، ص204

برشی از یک کتاب | مهره‌های نفوذی یهود؛ طلحة بن عبیدالله

پس از مرگ ابوبکر، طلحه به همراه عمر بن خطاب، عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن ابوبکر از جمله کسانی بود که وارد قبرش شدند و وی را در کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دفن کردند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ابومحمد طلحه بن عبیدالله بن عمرو(1) از مهاجرین و از جمله کسانی است که پیش از هجرت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه مسلمان شد. طلحه بن عبیدالله توسط ابوبکر به سمت اسلام متمایل شد و اسلام آورد.(2)

بنابر نقلی دیگر، طلحه در شام بود که راهبی خبر ظهور پیامبری به نام احمد فرزند عبدالمطلب را به او می‌دهد. وی پس از آمدن به مکه به همراه ابوبکر مسلمان می‌شود.(3) طلحه از جمله مهاجرانی است که قبل از هجرت رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و به همراه برخی از خانواده پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه مسافرت کرد.(4)

جالب آن‌که بعد از هجرت به مدینه یک بار دیگر نیز به شام مسافرت کرده است و به همین جهت در غزوه بدر حضور نداشت. علت این‌که وی به شام رفت تجارت عنوان شده است.(5)

اما این تجارت به نظر ما مشکوک است؛ چرا که برای هیچ مهاجر مسلمانی سابقه نداشته که در آن بحبوحه سخت‌گیری‌های مثال‌زدنی مشرکین بتواند به تجارت برود، آن هم به منطقهای همانند شام که در همان زمان به مال التجاره غصب شده مسلمین توسط ابوسفیان تجارتی صورت گرفته است و اصولاً جنگ بدر نیز در همین راستا شکل گرفته بود.

طلحه بن عبیدالله از جمله افراد بسیار نزدیک خلیفه اول و از کسانی بود که در رکاب خلیفه اول در جنگ‌ها حضور داشت.(6) پس از مرگ ابوبکر وی به همراه عمر بن خطاب، عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن ابوبکر از جمله کسانی بود که وارد قبرش شدند و وی را در کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دفن کردند.(7)

طلحه به همراه امام علی(علیه‌السلام)، عثمان بن عفان، زبیر بن عوام، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص در شورای شش نفره تعیین خلیفه سوم قرار گرفت. عمر در وصف طلحه گفت «او مردی است که در جستجوی آبرو و ستایش که مال خود را می‌بخشد تا به مال دیگران برسد و نیز به کبر گرفتار است.»(8)

برخی قائلند که وی در آن زمان در خارج از شهر مدینه قرار داشت، اما پس از این‌که بازگشت رای خود را عثمان اعلام کرد.(9) برخی نیز گفتند وی پس از مرگ عمر و بیعت با عثمان به مدینه بازگشت.(10)

 

درباره ارتباط طلحه با یهودیان شواهد زیر قابل ذکر است؛

 

الف) دو زن یهودی و مسیحی طلحه

همانگونه که پیش از این نقل شد رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از ازدواج مسلمانان با زنان یهودی و مسیحی نهی فرموده بود، ولی باز شاهدیم که طلحه دارای دو همسر از اهل کتاب است:

ابن لهیعه از تعدادی از اهل حدیث نقل کرده است که طلحه در شام با زنی یهودی ازدواج کرد(11) ماجرای ازدواج طلحه با زنی یهودی از امیرالمومنین(علیه‌السلام) نیز نقل شده است.(12)

دیگرانی نیز ماجرای این ازدواج را نقل کرده‌اند.(13) طبق برخی نقل‌ها، وی با دختر بزرگ یهودیان ازدواج کرده بود.(14) می‌توان از مجموع این نقل‌ها تعدد ازدواج وی با زنان یهودی را استفاده کرد. همچنین بر اساس برخی گزارش‌ها، وی مجبور شد در اثر اصرار برخی صحابه، زن یهودیش را بدون طلاق رها سازد.(15)

برخی نیز از ازدواج طلحه با زنی مسیحی سخن گفته‌اند، هر چند ادعا دارند وی با آمدن به مدینه مسلمان شد(16) ظاهراً این علاقه طلحه برای ارتباط با زنان یهودی سابقه دیرینه دارد.

وقتی در حضور عمر صحبت از جانشینی وی شد و نام طلحه به میان آمد، عمر گفت: چگونه شخصی را خلیفه می‌کنید که اولین زمینی را که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به او هدیه داد در رهن زن یهودی قرار داد.(17)

گزارش‌های دیگری نیز وجود دارد که قابل تطبیق بر طلحه هست؛ هر چند می‌توان اشاره به سایر یاران جریان باطل و نفوذ نیز باشد. در ذیل به دو نمونه آن اشاره می‌شود؛

 

ب) زن یهودی یکی از اصحاب شورا

از شعبی نقل شده است «یکی از اصحاب شورا با زنی یهودی ازدواج کرد.» وی در ادامه زبیر بن عوام را از دایره این اتهام خارج کرد.(18) همچنین امیرالمومنین(علیه‌السلام) را نیز باید از این اتهام خارج دانست؛ چرا که هیچ گزارشی حتی ضعیفی مبنی بر ازدواج ایشان با زن اهل کتاب در دست نیست.

از دیگر سوء با توجه به همسر کتابی داشتن طلحه و یکی دیگر از صحابه به احتمال قوی این گزارش اشاره به یکی از آن دو دارد.

 

ج) زن یهودی یکی از اصحاب رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله)

در برخی نقل‌ها از امیرالمومنین(علیه‌السلام) اینگونه آمده است «مردی از اصحاب رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با زن یهودی ازدواج کرد.»(19) این گزارش شامل دو نکته مهم است. یکی اینکه ازدواج با یهودیان در میان یاران رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رواج نداشت، وگرنه این کلام امیرالمومنین(علیه‌السلام) غلط بود.

دوم اینکه شخصی که امیرالمومنین(علیه‌السلام) با کنایه از او سخن گفته از اشخاص معروف و مشهور در میان مردم بوده است، وگرنه ازدواج یک شخص ناشناخته از اصحاب رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با زن یهودی ارزش گفتن ندارد.

در هر حال با در نظر داشتن ازدواج یکی از اصحاب شورا با زن یهودی کنایه حضرت در این جمله یا ناظر به همان فرد است یا یکی دیگر از اطرافیان سرشناس رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که دست تقیه زبان حضرت را از بردن نام او بسته بود.

از زهری هم نقل شده است «مردی از قبیله من در زمان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با زنی از اهل کتاب ازدواج کرد.»(20) هدف از ذکر چنین ازدواج‌هایی بیان وجود روابط یهودی در میان سران جریان باطل و نفوذ است که تداعی کننده تاثیر یهود، در روند جریان‌های باطل تاریخی صدر اسلام است.

انتهای پیام/

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، صص178-182

پی نوشت؛

1 بلاذری، انساب الاشراف، ج10، ص115

2 ابن هشام، السیره النبویه، ج1، ص251-252

3 بلاذری، جمل من انساب الاشراف، 1417 ق، ج10، 115

4 مقریزی، امتاع الاسماع، 1420ق، ج1، ص68-69

5 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص765

6 بلاذری، فتوح البلدان، 1988 م، ص100

7 همان، جمل من انساب الاشراف، ج10، ص95

8 یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص158

9 ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج1، ص42

10 بلاذری، جمل من انساب، 1417 ق، ج5، 504

11 المدونه الکبری، ج2، ص308

12 السنن الکبری بیهقی، ج7، ص172

13 المصنف عبدالرزاق، ج6، ص79

14 همان

15 جامع البیان، ج2، ص513

16 السنن الکبری بیقهی، ج7، ص172

17 کنز العمال، ج5، ص735

18 سنن سعید بن منصور، ج1، ص193

19 المنصف ابن ابی شیبه، ج3، ص297

20 کنز العمال، ج16، ص549

پرسش از استاد | یاران نفوذی اهل‌بیت(ع)

پرسش شما: آیا ائمه اطهار(ع) به وسیله برخی از یاران خود به دنبال نفوذ در حکومت‌های وقت بودند؟

 

پاسخ استاد: کلمه نفوذ بار منفی دارد و کلمه خوبی نیست؛ چون وقتی کلمه نفوذ بیان می‌شود، آنچه به ذهن تبادر می‌کند، معنای جاسوس است و حال آن که ائمه اطهار(ع) نمی‌خواستند جاسوس بگذارند.

جاسوس کسی است که می‌رود تا سیستم موجود را خراب کند؛ ولی حضرات معصومین(ع) هرگز نفوذی که بخواهد این سیستم را خراب کند، نمی‌فرستادند.

البته ائمه اطهار(ع) نفوذی به‌معنای متوقف‌سازی خرابی‌های آن‌ها داشتند؛ یعنی حکومت می‌خواهد یک منطقه‌ای را خراب کند، ولی نفوذی حضرت کاری می‌کند این‌جا را خراب نکنند.

اما کلام اهل‌بیت عصمت و طهارت و اولیای تابع آن‌ها این است که «إن أریدُ إلّا الإصلاحَ مَا استَطَعتُ و ما توفیقی إلا بالله؛ و (بدانید که) غرض من در آنچه شما را نهی می‌کنم ضدّیت و مخالفت با شما نیست بلکه تا بتوانم تنها مقصودم اصلاح امر شماست و از خدا در هر کار توفیق می‌طلبم.»(هود/88)

اگر امام کاظم(ع) علی بن‌یقطین را در سیستم هاررون می‌فرستند، حضرت او را برای براندازی هارون نمی‌فرستند؛ بلکه برای اصلاح هارون و اصلاح حکومت او فرستادند.

یعنی اگر حکومت هارون در یک جایی بخواهد تصمیمی بگیرد که این تصمیم، حکومت هارون را ساقط می‌کند و اگر حکومت هارون ساقط شود، به‌ضرر اسلام است، امام(ع) به‌وسیله علی‌بن‌یقطین مانع از این تصمیم‌گیری می‌شوند.

منبع: جلسه شصتم تاریخ تطبیقی(1395/11/13)

پرسش از استاد | امیر مؤمنان طواغیت

پرسش شما: چرا برخی از ائمه(ع) خلفای زمان خود را امیرالمؤمنین خطاب می‌کردند؟

 

پاسخ استاد: ممکن است سؤال شود که چرا امام کاظم(ع)، هارون را با عنوان «امیرالمؤمنین» مورد خطاب قرار می‌دهند؟! همچنان‌که امام صادق(ع) نیز منصور را با همین عنوان مورد خطاب قرار می‌دادند. در پاسخ می‌گوییم: هارون، امیرالمؤمنین است؛ اما امیرِ مؤمنین به طاغوت و شیطان. خطاب قرار دادن چنین افرادی با چنین عنوانی، به توریه نیاز ندارد؛ بلکه عین واقعیت است.

اشکال نشود که چنین عنوانی به حضرت علی(ع) انصراف دارد؛ چون انصراف عنوان «امیرالمؤمنین» نسبت به جایگاه فردی است که مورد خطاب قرار گرفته است. به‌عبارتی، خطاب قرار دادن حضرت علی(ع) با عنوان امیرالمؤمنین، معنایش امیر مؤمنان به خداست و اگر مخاطب این عنوان، امثال معاویه و منصور و هارون باشند، معنایش امیر مؤمنان به شیطان و طاغوت خواهد بود. تمام انسان‌های فاجر و فاسق، اطراف امثال معاویه و منصور را گرفتند؛ لذا معاویه امیر مؤمنان به فسق و فجور است.

در عبارات و اصطلاحات نیز عبارت «یؤمن بالطاغوت» وجود دارد. همین‌طور در روایاتی عبارت «یؤمن بالطاغوت» وجود دارد. مخاطب خداوند در قرآن از عبارت «یا أیها الذین آمنوا» کسانی‌اند که به خداوند ایمان دارند؛ اما خداوند نسبت به کسانی که به او ایمان ندارند، عبارت «یا أیها الناس» به‌ کار برده است.

هارون الرشید خودش را امیرالمؤمنین می‌داند. کسانی که اطراف او هستند، به خداوند ایمان ندارند؛ به‌دلیل این‌که هارون نماینده خداوند نیست. اطرافیان هارون به خود هارون ایمان دارند؛ لذا اگرچه هارون، امیر مؤمنان است، اما امیر مؤمنان به خودش که مصداق طاغوت است.

منبع: جلسه هفتادونهم تاریخ تطبیقی(1397/02/05)

برشی از یک کتاب | نفوذ فرهنگی یهود؛ کعب الاحبار

پذیرش اسلام از سوی وی همزمان با آغاز امارت و فرمانروایی معاویه در شام بود. برخی محققان از دیدار کعب الاحبار از شام و همزمانی نصب معاویه به عنوان والی آن سرزمین و پذیرش اسلام از سوی کعب سخن گفته‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ نفوذ فرهنگی یهود در میان جامعه مسلمانان همواره وجود داشته است. این نفوذیان برخی آشکارا و برخی به صورت ناشناس شاخه فرهنگی جبهه نفوذ را فعال کرده و از همان آغازین روزهای پس از شهادت رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به فعالیت پرداختند.

از این رو در میان محدثان و فقهای مسلمان هم باید به دنبال افراد شناخته شده و سرشناس یهودی گشت و هم با رصد روایات اسرائیلی تلاش نمود تا به لایه‌های مخفی تر این جبهه نزدیکتر شد.

در ادامه به شخصیت شناسی برخی از افراد شناخته شده و نیز متهمان به مخفی کاری جبهه نفوذ می‌پردازیم؛

1 - کعب الاحبار

ابواسحاق، کعب بن ماتع حمیری یمنی(1) معروف به کعب الاحبار از بزرگترین دانشمندان یهودی به شمار می‌آمده است. حَبر یا حِبر در اصطلاح مردم به معنای عالم یهودی بود که بعدها به هر عالمی(مسلمان، مسیحی یا یهودی) نیز اطلاق می‌شد(2)

او در زمان جاهلیت از بزرگان علمای یهود در یمن بود(2) کعب در حالی که زمان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز زنده بود در زمان خلیفه اول و گفته شده در زمان خلیفه دوم مسلمان شد!(4)

کعب درباره مسلمان شدنش می‌گوید: پدرم از داناترین مردم به تورات بود، روزی مرا طلبید و اعلام داشت که در دو ورقه کاغذ مطالبی را نگاشته و در گوشه‌ای از خانه پنهان کرده و تا زنده است راضی نیست کعب آن‌ها را مطالعه کند.

کعب لحظه شماری می‌کرد تا بالاخره پدرش مُرد و آن کاغذها را مطالعه کرد. آن دو ورقه شامل اوصاف رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و امت وی بود: محمد صلی الله علیه و آله که پس از او پیامبری نیست، در مکه زاده می‌شود و به مدینه هجرت می‌کند. اخلاقی معتدل دارد و در بازارها فحاشی نمی‌کند و اهل گذشت است؛ پیروانش همیشه خدا را سپاس می‌گذارند و عورت خود را می‌شویند و لنگ به کمر می‌بندند و انجیلشان در سینه‌هایشان است و به یک‌دیگر بسیار مهربانند...

کعب با وجود مطالعه این دو ورقه هرگز به رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ایمان نیاورد و به گفته خودش هر علامتی را که می‌دید منتظر دیدن علامت بعدی برای اطمینان خاطر بیشتر بود! تا این‌که بعد از رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در سفری که خلیفه وقت به یمن داشت، کعب پیش وی رفته اظهار اسلام کرد؛ چرا که شب قبل از آن صدای مسلمانی را شنیده بود که این آیه را تلاوت می‌کرد.

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِمَا مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهًا فَنَرُدَّهَا عَلَىٰ أَدْبَارِهَا أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمَا لَعَنَّا أَصْحَابَ السَّبْتِ؛ ای کسانی که کتاب(خدا) به شما داده شده! به آنچه(بر پیامبر خود) نازل کردیم -و هماهنگ با نشانه‌هایی است که با شماست- ایمان بیاورید، پیش از آنکه صورتهایی را محو کنیم، سپس به پشت سر بازگردانیم، یا آنها را از رحمت خود دور سازیم، همان گونه که «اصحاب سبت»[= گروهی از تبهکاران بنی اسرائیل‌] را دور ساختیم.»(5)!!

بنا بر گفته طبری و ابن اثیر، کعب الاحبار در سال ۱۷ قمری(حدود ۸۰ سالگی) در زمان خلافت خلیفه دوم در شهر مدینه اسلام را پذیرفت(6) اما ابن اعثم اسلام او را در سفر خلیفه به بیت المقدس دانسته، نه در آمدن او به مدینه(7)

پذیرش اسلام از سوی وی همزمان با آغاز امارت و فرمانروایی معاویه در شام بود. برخی محققان از دیدار کعب الاحبار از شام و همزمانی نصب معاویه به عنوان والی آن سرزمین و پذیرش اسلام از سوی کعب سخن گفته و خاطرنشان کرده‌اند که میان این دو توافقی صورت گرفته است تا بدین وسیله اهداف خویش را دنبال کنند.(8)

کعب پس از اسلام آوردن به یکی از صحابه می‌گفت «در تورات این‌گونه آمده که سرزمین‌هایی که سکنای بنی اسرائیل بوده است به دست مردی از صالحان که بر مومنان رحمت و بر کافران شدت دارد و حرف و عملش یکی است و اطرافیانش هم راهبان شب و شیران روز هستند، آزاد می‌شود.» و آن صحابی هم سپاس خدا را به جا آورد.(9)

کعب در پایان عمرش آرزو می‌کرد «کاش گوسفند خانواده‌ام بودم و آن‌ها سر مرا بریده، می‌پخته و می‌خوردند!»(10) این آرزو از آن جهت جالب است که مشابه آن از برخی سران صحابه و صاحبان قدرت(11) نیز در پایان عمرشان نقل شده است.

ادامه دارد...

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از مطالب استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، صص 120و123

پی نوشت؛

1 ذهبی، تاریخ الاسلام، ج3، ص397

2 چنانکه ابن عباس حبر الامه و حبر البحر نامیده شده است.(اسد الغابه، ج3، ص291)

3 زرکلی، الاعلام، ج5، ص228

4 تاریخ مدینه دمشق، ج50، ص151/ استاد کعب، ابومسلم جلیلی نیز از یهودیان منطقه یمن بود که بعدها ساکن شام شد.

5 نساء، 47

6 طبری، ج4، ص59

7 ابن اعثم، کتاب الفتوح، ج1، ص228

8 نجاح طائی، نظریات الخلفتین، ج2، ص291-293

9 تاریخ مدینه دمشق، ج50، ص161و162

10 همان، ص172

11 شعب الایمان، ج1، ص485 و 486

 

پرونده ویژه | شهادت حضرت علی(علیه‌السلام)

علی(علیه‌السلام) در کوفه که مظهر اقتدار اوست، به شهادت می‌رسند. نیروهای ساکن در نخیله با شنیدن خبر شهادت حضرت به شهر باز می‌گردند. اهل بیت حضرت پیکر مبارک ایشان را شبانه در دفن می‌کنند و هیچ کس اعتراض نمی‌کند که چرا مولا را شبانه دفن کردید؟!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ «آن چیزی که موجب تأسف است، این است که مجال پیدا نکردند حضرت امیر(سلام الله علیه)، نگذاشتند مجال پیدا بکند آن حکومتی که حکومت الله است را در دنیا به آن نحوی که می‌خواست، خود حضرت امیر(سلام الله علیه) می‌خواست، پیاده کند تا دنیا بفهمد که اسلام چی آورده است و چه شخصیت‌هایی دارد. در آن وقت که حکومت دست ایشان نبود، که مجال نبود، آن وقت هم که حکومت دست ایشان آمد، باز مجال ندادند؛ سه تا جنگ بزرگ در زمان ایشان افروختند و مجال این‌که یک حکومتی که دلخواه او هست برقرار کند نشد.»(1)

«من یک وقت در دوران زندگی تقریباً ۵ ساله حکومت امیرالمومنین(علیه‌السلام) و آنچه که پیشامد، مطالعات وسیعی داشتم. آنچه من توانستم به عنوان جمع بندی به دست بیاورم، این است که(تحلیل سیاسی) ضعیف بود. البته در درجه بعد عوامل دیگری هم بود اما مهم‌ترین مسئله این بود...»، «چیزی که فتنه خارج را به وجود آورد و امیرالمومنین(علیه‌السلام) را آنطور زیر فشار قرار داد و قدرتمندترین آدم تاریخ را آنگونه مظلوم کرد، نبودن تحلیل سیاسی در مردم بود و الا همه مردم که بی دین بودند.»(2)

ترور ناموفق امیرالمومنین(علیه‌السلام)

جریان حاکم با غصب ولایت به این هدف خود دست یافته بودند، ولی حلقه پایانی این نقشه ناتمام بود. باید علی(علیه‌السلام) کاملاً از صحنه حذف می‌شدند. بنابراین تصمیم گرفتند ایشان را در نماز به شهادت برسانند؛ زیرا همانگونه که در زمان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شخص رسول اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بالاترین تهدید برای آنان به شمار می‌آمدند، پس از ایشان، این خطر از ناحیه علی(علیه‌السلام) متوجه آن‌ها بود؛ چرا که ایشان می‌توانستند افشاگر و همچنین خنثی کننده طرح های آنان باشند.

بنابراین می‌بایست ترور فیزیکی و نیز شخصیتی علی(علیه‌السلام) را در دستور کار خود قرار دهند. چنانکه یکی از سران صحابه، به خالد فرمان داد در میان نماز امیرالمومنین(علیه‌السلام) را به قتل برساند. اما در میانه نماز از این کار پشیمان شد و گفت «خالد! فرمانی که به تو دادم را انجام نده.» بعدها نیز امیرالمومنین(علیه‌السلام) پس از آن که ابن ملجم را برای نخستین بار دیدند، پس از افشا کردن نام و نسب صحیح وی قاتل خود را از زبان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یک یهودی معرفی نمودند. حتی بر اساس گزارشی پس از رجعت امیرالمومنین(علیه‌السلام) آن حضرت دوباره به دست یک یهودی در منطقه اریحا به شهادت خواهند رسید.(3)

شهادت حضرت علی(علیه‌السلام)

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان از راه می‌رسد. حضرت می‌دانستند که همین روزها در کوفه به شهادت می‌رسند و امشب در این مسجد مورد سوء قصد واقع می‌شوند. اما اطلاع حضرت از این امور به علم غیب بود؛ در حالی که ایشان مأمور به عمل بر طبق ظاهر هستند و اگر ایشان به علم ظاهر از این خطر مطلع می‌شدند وظیفه داشتند از خود دفاع کنند؛ بنابراین همان طور که حضرت وظیفه دارند به علم ظاهر عمل کنند، وظیفه دارند به علم غیب عمل نکنند. زیرا علم غیب نگاه به قضایا از پشت سر است که تمام آن مطابق حکمت است.

برخی نقل کرده‌اند که قرار بود در آن شب سه نفر را ترور کنند، به این نقل باید با نگاه تردید نگریست؛ زیرا چطور ممکن است بخواهند سه نفر را ترور کنند اما فقط در مورد حضرت علی(علیه‌السلام) که از همه هوشیارتر هستند، به نتیجه برسد؟ این به نظر غیر عادی می‌رسد و باید نشانه های دست بردن در واقعیت را در آن مشاهده کرد.

به هر تقدیر اوضاع در پایان حکومت علی(علیه‌السلام) کاملاً دگرگون شده بود. مردم از آن جهت که تحت تربیت حضرت نبودند، نمی‌توانستند کمکی برای آن حضرت باشند. آنهایی هم که می‌توانستند کمکی کنند هزینه جنگ های متعددی شده بودند که معاویه ترتیب داده بود. عده کمی‌هم که مانده بودند کاری از پیش نمی‌بردند. برخی از دوستان هم که بودند که به واسطه حوادثی که پیش آمد، ماهیت خود را نشان دادند. برای نمونه ابن عباس به بیت المال بصره دستبرد زد.

البته شاید بتوان این عمل او را حمل بر صحت کرد و علت این کار را حفظ بیت المال مسلمین از تصرف افراد معاویه دانست، اما به هر حال امیرالمومنین(علیه‌السلام) در نامه‌ای او را توبیخ کردند که چون اوضاع را دگرگون و علیه من ندیدی، ماهیت خودت را نشان دادی.

به هر ترتیب علی(علیه‌السلام) در کوفه که مظهر اقتدار اوست، به این سادگی به شهادت می‌رسند. نیروهای ساکن در نخیله با شنیدن خبر شهادت حضرت به شهر باز می‌گردند. اهل بیت حضرت پیکر مبارک ایشان را شبانه در دفن می‌کنند و هیچ کس اعتراض نمی‌کند که چرا مولا را شبانه دفن کردید؟! و یا این که چرا ما را از وجود قبر ایشان مطلع نمی‌کنید؟! این حوادث ناگوار علاوه بر پیام های فراوانی که دارد فضای سیاسی - اجتماعی پایان حکومت حضرت علی(علیه‌السلام) و آغاز حکومت امام حسن(علیه‌السلام) را به خوبی برای ما روشن می‌کند.(4)

 

منابع:

1 -  https://b2n.ir/686270

2 - http://farsi.khamenei.ir/

3 - دشمن شدید، دفتر دوم(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، نوبت چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، ص213 تا 214

4 - تبار انحراف 3، پژوهشی در جریان شناسی انحرافات تاریخی(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، انتشارات کتابستان معرفت، صص 18-20

برشی از یک کتاب | تلاش در راه بدنام کردن امیرالمومنین علیه السلام

هر چند آن حضرت ربع قرن اول پس از وفات پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در موضع قدرت نبودند، سخت‌گیری ایشان بر یهودیان تازه مسلمان در این دوران باعث شد که آنان در زمان خلافت حضرت، از عربستان به شام نزد معاویه، سرسخت‌ترین دشمن امام علی(علیه‌السلام) فرار کنند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یهود برای این‌که هم رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و هم امیرالمومنین(علیه‌السلام) را بدنام کند، ماجرای کشتار بنی قریظه به فرمان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و انجام آن توسط حضرت علی(علیه‌السلام) را مطرح می‌کرد.(1)

یهودیان مسلمان نما که از نفوذ بر رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و منحرف ساختن ایشان ناامید شدند، شخصیت جانشین حقیقی‌اش را نشانه گرفتند تا او را از صحنه سیاست دور نگه دارند. عده‌ای از آنان پس از وفات پیامبر ابراز خوشحالی کردند و گفتند: وصی او کیست تا ما از او سوال کنیم و مسائلی را به او القا کنیم و ببینیم آیا از عهده آن بر می‌آید یا خیر؟

یکی از صحابه که از او سوال شده بود، از پاسخ سوالات آنان عاجز شد؛ ولی امام علی(علیه‌السلام) به سوالات آنان پاسخ داد. بنابراین تشخیص اولیه این بود: سوء استفاده از این صحابی و تخریب شخصیت امام علی(علیه‌السلام).

امام علی(علیه‌السلام) در تمام جنگ‌های علیه یهود، موثرترین فرد برای پیروزی بود و شکست نهایی یهود در خیبر مدیون ایشان است. برای این‌که امام علی(علیه‌السلام) همسان یهودیان قرار گیرد روایتی را در مورد آن حضرت جعل می‌کردند.

ابن سعد با سند خود از جابربن عبدالله انصاری روایت می‌کند که گفت «کعب الاحبار می‌گفت: آخرین چیزی که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به آن تکلم فرمود چه بود؟ یکی از صحابی گفت: از علی علیه‌السلام بپرس، پس از او سوال کرد و علی(علیه‌السلام) گفت او را به سینه‌ام تکیه داده بودم و سرش را به شانه‌ام نهاده بود که فرمود: «نماز، نماز!» کعب گفت آفرین. عهد و وصیت پیامبران این چنین است و به آن مأمور شده‌اند و بر آن مبعوث می‌گردند.»(2)

هدف از نقل این روایت، تغییر ذهنیت عمومی در مورد جانشینی پیامبر و برتری کعب در برابر امام(علیه‌السلام) است؛ چون کعب به امام علی(علیه‌السلام) به سبب پاسخ درست آفرین می‌گوید و نسبت استاد و شاگردی مطرح است!

عبدالله بن سلام یهودی نیز آیاتی را که در مورد امام علی(علیه‌السلام) نازل شده بود به خود منتسب می‌کرد. از قول عبدالله بن عطاء نقل شده است که به امام باقر(علیه‌السلام) عرض کردم: این پسر عبدالله بن سلام چنین می‌پندارد که آیه «قُلْ کَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ»(3) در مورد پدر اوست. حضرت باقر(علیه‌السلام) فرمودند «دروغ می‌گوید، بلکه منظور علی بن ابیطالب(علیه‌السلام) است.»(4)

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دشمنی یهود با امام علی(علیه‌السلام) را یادآور شدند. حضرت زمانی که منزلت علی(علیه‌السلام) را نسبت به خودش مثل هارون به موسی عنوان می‌کردند، به تفرقه بنی اسرائیل در حضور هارون نیز اشاره فرموده‌اند. روایتی از آن حضرت در دست است که می‌فرمایند «کسانی که کینه امام علی(علیه‌السلام) را داشته باشند، یهودی می‌میرند». «من لقی الله عزوجل و فی قلبه بغض علی ابن ابیطالب لقی الله و هو یهودی»(5)

مهم‌ترین گروهی که به دشنام و تخریب شخصیت حضرت علی(علیه‌السلام) می‌پرداختند، قصه گویان بودند که از یهودیان الگو می‌گرفتند. کعب از مشهورترین قصه گویان بود که در مسجد می‌نشست، قرآن می‌خواند و آن را با تورات تفسیر می‌کرد!

به لحاظ برخی احتیاط‌های سیاسی، مطالب بسیاری در رابطه با نحوه حکومت امام علی(علیه‌السلام) در تاریخ گم شده است. اما منابع موجود نشان می‌دهد امام علی(علیه‌السلام) سدی محکم در برابر این گروه بودند و توطئه‌های آن‌ها را افشا می‌کردند.

هر چند آن حضرت ربع قرن اول پس از وفات پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در موضع قدرت نبودند، سخت‌گیری ایشان بر یهودیان تازه مسلمان در این دوران باعث شد که آنان در زمان خلافت حضرت، از عربستان به شام نزد معاویه، سرسخت‌ترین دشمن امام علی(علیه‌السلام) فرار کنند و با مشروع جلوه دادن حکومت معاویه علیه امام فعالیت کنند.

انتهای پیام/

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، انتشارات شهید کاظمی، نوبت چاپ اول، بهار 98، صص86-88

پی نوشت؛

1 - برای مطالعه بیشتر در این زمینه ر.ک: ترکی بن فهد، مجله الجمعیه التاریخیه السعودیه، سال سوم، شماره 5.

2 - ابن سعد، طبقات الکبری، جلد ۲، صفحه ۲۶

3 - سوره رعد، آیه ۴۳

4 - سیوطی الدرالمنثور، جلد ۶، صفحه ۶۹

5 - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، جلد ۶، صفحه ۲۱۵

برشی از یک کتاب | مبارزه امیرالمومنین(ع) با جبهه نفوذ

تقیه کارآمدترین سلاح امیرالمومنین(علیه‌السلام) در شرایط سخت و دشوار پس از رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله)- هم در جهت حفظ جان خود و اندک یاران وفادارش و هم در جهت پیشبرد اهداف جریان حق بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ مبارزه امیرالمومنین(علیه‌السلام) با باطل تابع یک اصل کلی به نام «اصل تقیه» بود. تقیه کارآمدترین سلاح امیرالمومنین(علیه‌السلام) در شرایط سخت و دشوار پس از رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله)- هم در جهت حفظ جان خود و اندک یاران وفادارش و هم در جهت پیشبرد اهداف جریان حق بود.

این تنها اصلی بود که توانست در این فضای آلوده که هر آن، جان آن حضرت و یارانش را تهدید می‌نمود، ایشان را نجات داده و دشمن را بیچاره و عاجز از رسیدن به آمال و آرزوهای خود نماید. گذشته از این اصل کلی، در جبهه مذهبی فرهنگی آن حضرت حتی آنگاه که تحت سخت‌ترین تحریم‌ها و فشارها به سر می‌برد، نماد عملی پویایی دین بود.

از سوی دیگر اهتمام و التزام ایشان به تلاوت قرآن باعث شد تا قرآنی که امروزه برای تمامی جهانیان به یادگار مانده است، به قرائت و گردآوری ایشان باشد نه دیگر صحابه. امیرالمومنین(علیه‌السلام) هیچ‌گاه از ذکر فضایل و مناقب خود کوتاه نیامدند.(۱)

آن حضرت بر اساس روایت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حب و بغض خود را ملاک ایمان و نفاق معرفی می‌نمودند و سخنان و روایاتی درباره جایگاه ممتاز خویش در علم و دانش داشتند. آن حضرت در کوفه اصرار داشتند تا مردم درباره هر چه می‌خواهند از او بپرسند و روایت مدینه العلم را برای مردم نقل می‌نمودند.

تاکید رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را برای این که هیچگاه در قضاوتی تردید نخواهد کرد برایشان روایت می‌کردند و می‌فرمودند «هر گاه از رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پرسشی داشتم پاسخم را می‌داد و آنگاه هم که چیزی نمی‌پرسیدم آن حضرت خودش بر علمم می‌افزود.»

ایشان همچنین با خطبه‌های خود جایگاه علمی و توانمندی گفتاری خود را به رخ همگان می‌کشیدند. آنگاه که لازم می‌دانستند به میدان آمده به دفاع از فرهنگ اصیل دینی می‌پرداختند.(۲)

در جبهه سیاسی امیرالمومنین(علیه‌السلام) از زبان رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از کینه‌هایی سخن ‌می‌گفتند که تا آن حضرت زنده است سرباز نخواهد کرد و پس از شهادت ایشان گریبان وی(حضرت امیر) را خواهند گرفت.

ایشان بر منبر کوفه فرمودند «رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به من فرموده بود که مردم پس از من با تو از در مکر وارد خواهند شد.» آن حضرت بعدها و در جریان شورا به اولویت خود بر آن دو، نسبت به خلافت تصریح نمودند و این‌که چشم پوشی ایشان از حق خود به خاطر مصلحت عمومی بود.(۳)

همچنین ایشان در زمان ماجرای شورا، به ذکر فضایل خود و اقرار گرفتن از اصحاب شورا درباره تک تک آن‌ها پرداختند. امیرالمومنین(علیه‌السلام) در زمان حاکمیت خویش و در مسجد کوفه مجلسی تشکیل دادند و از اصحاب رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که در آن جلسه حاضر بودند خواستند تا به صحت ماجرای غدیر شهادت دهند. در این مجلس ۳۰ تن از اصحاب رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که لااقل دوازده نفر آن‌ها از اصحاب جنگ بدر بودند به نفع آن حضرت شهادت دادند.

همچنین ایشان مبارزات خود بر اساس تأویل و توجیه قرآن را به رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) منتسب نمودند و بر منبر کوفه از زبان رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نقل می‌فرمودند که با ناکثان و قاسطان و مارقان خواهم جنگید.(۴)

یکی دیگر از جلوه‌های مبارزه سیاسی امیرالمومنین(علیه‌السلام) با جریان باطل را، در انزوای سیاسی آن حضرت باید جست‌وجو نمود. امیرالمومنین(علیه‌السلام) که در زمان رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله)در مناصب مختلف به کار گرفته شده بودند و نامشان در تمامی وقایع ریز و درشت تاریخ اسلام به چشم می‌خوردند؛ پس از شهادت آن حضرت گویا به یک‌باره نام ایشان از صفحه روزگار محو می‌شود و غیر از موارد معدودی که جبهه فرهنگی دوشاخه باطل مصلحت دانسته! از ایشان اثری در هیچ یک از ماجراهای خرد و کلان سیاسی نیست.

این انزوای سیاسی چه خود خواسته باشد و چه سوغات دوشاخه باطل، یک پیامد ارزشمند برای آن حضرت دارد و آن این‌که کسی نمی‌تواند رضایت به حاکمیت سران جریان باطل را به ایشان نسبت دهد.

جبهه فرهنگی دو شاخه باطل دقیقاً با درک همین معضل سیاسی است که مجبور به جعل و ساخت گزارش‌های متعددی از تصریح زبانی امیرالمومنین(علیه‌السلام) درباره رضایت به وضع موجود و سران جریان باطل می‌شود.

انتهای پیام/

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، انتشارات شهید کاظمی، نوبت چاپ اول، بهار 98، صص266-268

پی نوشت؛

1 - آنچه در این بخش و بخش مبارزه سیاسی امیرالمومنین(علیه‌السلام) نقل می‌شود همگی گزیده‌ای از گزارش‌های موجود در جلد چهل و دوم تاریخ مدینه دمشق است که به زندگی نامه آن حضرت اختصاص دارد.

2 - به عنوان نمونه آن حضرت بر خلاف سیره برخی از صحابه از متعه دفاع می‌نمود.(تاریخ مدینه دمشق جلد ۴۲ صفحه ۴۱۹)

3 - بایع الناس و لابی‌بکر و أنا والله اولی بالامر منه و احق منه فسمعت و اطعت مخافه أن یرجع الناس کفارا یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف ثم بایع الناس عمر و أنا والله اولی بالامر منه و احق منه فسمعت و اطعت مخافه أن یرجع الناس کفارا یضرب بعضهم رقاب بعضی بالسیف ثم انتم تریدون أن تبایعوا عثمان.

4 - همان‌گونه که پیش از این نیز یادآور شدیم آنچه در بخش مبارزه سیاسی و فرهنگی امیرالمومنین(علیه‌السلام) ذکر شد گزیده‌ای از گزارش‌های موجود در جلد چهل و دوم تاریخ مدینه دمشق است که به زندگی نامه آن حضرت اختصاص دارد.

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.