پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

گزارش | عکس‌العمل موسی(ع) در برابر فتنه سامری

حضرت موسی(ع) وارد اردوگاه شده، دید که گوساله را در میدان مرکزی گذاشته‌ و آن را عبادت می‌کنند. با این‌که قبلا از طریق وحی، به ما وقع پی برده بود، اما چون بین شنیدن مصیبت و دیدن آن فرق است، لذا از شدت خشم، الواحی را که در دست داشت، به زمین کوبید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در جلسات گذشته گفتیم که حضرت موسی(ع) زمانی که از کوه طور بر‌می‌گشتند، بر اساس خبری که خداوند به او داده بود، می‌دانست که در اردوگاه، انحراف و فتنه، آتش به پا کرده است. موسی(ع) زمینه‌های فتنه را می‌دانست و از قبل پیش‌بینی این بحران را می‌کرد، و به همین جهت بود که هارون(ع) را با خود به کوه طور نبرد.

حضرت موسی(ع) وارد اردوگاه شده، دید که گوساله را در میدان مرکزی گذاشته‌ و آن را عبادت می‌کنند. با این‌که قبلا از طریق وحی، به ما وقع پی برده بود، اما چون بین شنیدن مصیبت و دیدن آن فرق است، لذا از شدت خشم، الواحی را که در دست داشت، به زمین کوبید.

ابتدا به سراغ هارون(ع) رفت و در مقابل دیگران، موی سر برادرش را گرفت و او را به طرف خودش کشید. حضرت موسی(ع) به دو جهت این اقدام را نسبت به برادرش انجام داد: اول این‌که به دیگران بیاموزد: حق ندارید نسبت به از بین رفتن حق، بی‌تفاوت باشید؛ باید نسبت به از بین رفتن حق، تعصب داشته باشید. دوم این‌که، با این اقدام، هارون(ع) را تبرئه کرد.

در تورات تحریف شده فعلی، هارون(ع) متهم به همکاری با سامری است. در این کتاب آمده است «کسی که سامری را به وجود آورد، هارون بود»! حضرت موسی(ع) در مقابل چشم جماعت، او را گرفته و گفت: تو مقصر هستی. هارون(ع) هم پاسخ داد که نه؛ من مقاومت کردم، ولی آن‌ها می‌خواستند من را بکشند و اگر کشته می‌شدم، جامعه به هم می‌ریخت؛ در حالی که تو به من دستور داده بودی جامعه را اصلاح کنم.

به این ترتیب، حضرت موسی(ع) دامان برادرش، هارون(ع) را از اتهامی که آن‌ها می‌زدند پاک کرد. حضرت موسی(ع) سپس به سراغ سامری رفته و فرمود: خودت بگو که چه کار کردی؟ سامری گفت: یک بار که تو در حال دریافت وحی بودی، من آن را فهمیدم. سپس مقداری از خاک زیر پای رسول را برداشته(رسول یا مَلَک است و یا خود موسی) و آن را نگه داشتم و وقتی خواستم قالب گوساله‌ای را که ساخته بودم، از طلا پر کنم، مقداری از این خاک را هم در آن ریختم.

سپس گفتم: خدایا! به حق خاک زیر پای پیغمبرت، کاری کن که هر موقع من اراده کردم، صدای گاو از این مجسمه در آید. خداوند هم خواسته‌ام را قبول کرد.

با سخنان سامری، همه فهمیدند که فریب خورده‌اند. حضرت موسی(ع) رو به سامری کرده و گفت: برو؛ حق تو از زندگی این است که هیچ کس با تو ارتباط برقرار نکند. سپس به قوم خودش فرمود: بروید و از کرده خودتان توبه کنید.

 

دلیل برخورد تند موسی(ع) با هارون(ع)

حضرت موسی(ع) وقتی به چشم خود، انحراف بنی‌اسرائیل را مشاهده کرد، از همان ابتدا رفتار مقابله‌ای را برابر جریان انحرافی از خود نشان داد. اولین گام مقابله، آن برخوردی بود که با هارون(ع) داشت.

حضرت موسی(ع) به دو جهت برخورد تندی با هارون(ع) نشان می‌دهد: 1. همه بفهمند انسان برای حق و صدمه دیدن حق، باید از خود حساسیت و تعصب نشان دهد. 2. از طرف جریان منحرف، شایعه درست شده بود که هارون(ع) در این فتنه با فتنه‌گران همکاری کرده است.(هارون در برخورد با انحراف بنی‌اسرائیل، هر چند اعتراض کرد، ولی اقدام عملیاتی انجام نداد؛ بنابراین شایع کردند که عدم اقدام هارون، به معنای رضایت او از این فتنه است). موسی(ع) باید ثابت می‌کرد که این فتنه به هیچ وجه، مورد تأیید هارون(ع) نیست.

وقتی موسی(ع) با هارون(ع) برخورد کرد، ابتدا به نظر رسید که این برخورد، مؤید شایعات مطرح در مورد هارون(ع) است. هارون(ع) در دفاع از خود فرمود: «إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونی‏ وَ کادُوا یَقْتُلُونَنی‏ فَلا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنی‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ(اعراف: 150)؛ این قوم، مرا مقابل این فتنه، مورد ناتوانی قرار دادند و من تا حدی در مقابله با این‌ها جلو رفتم که نزدیک بود من را بکشند. پس کاری نکن که دشمنان، مرا سرزنش کنند.»

بعد از این‌که موسی(ع) سخن برادرش را شنید، او را در آغوش کشید و مطالبی گفت که اثبات می‌کرد جناب هارون(ع) در این ماجرا کاملا بی‌تقصیر است. البته حضرت موسی(ع) از قبل آن را می‌دانست، ولی لازم بود مقابل مردم، از هارون(ع)، رفع اتهام شود.

شبیه این ماجرا در قضیه یوسف(ع) و عزیز مصر اتفاق افتاد. وقتی عزیز مصر دستور داد یوسف(ع) را از زندان بیاورند، یوسف(ع) گفت: «ابتدا بایستی از آن زنان بپرسید که در قضیه چند سال قبل، چه کسی مقصر بود»؟ عزیز مصر زن‌ها را احضار کرد و ماجرا را از آن‌ها جویا شد.

زن‌ها شهادت دادند که یوسف(ع) بیگناه است. وقتی حضرت یوسف(ع) از خودش رفع اتهام کرد، آن موقع به نزد عزیز مصر آمد. اگر با وجود آن اتهام بر‌می‌گشت، همیشه در دید مردم بر اساس همان، مورد قضاوت قرار می‌گرفت.

 

تجربه گوساله سامری و استفاده از آن

تجربه گوساله سامری یکی از این موارد بود که سبب شد این فکر بین آن‌ها باقی بماند که وقتی اقوامی منتظر یک حادثه‌ مؤثری باشند، می‌توان آن حادثه را به وسیله مشابه‌سازی، خراب کرد؛ چنانچه از زمان غیبت کبری تا عصر کنونی و حتی تا زمان ظهور امام زمان(عج) هر چه که بدل‌سازی در مورد ظهور و یا نیابت امام زمان(ع) انجام شده است، همگی توسط یهودیان صورت گرفته است و آن‌ها از تجربه مذکور، کمال استفاده را برده‌اند.

 

امتحانی جدید برای موحدان بنی‌اسرائیل

مدتی گذشت و محبت گوساله همچنان از دل آن‌ها بیرون نرفته بود. خداوند فرمود: توبه اصلی آن‌ها این است که شمشیر کشیده و به قدری همدیگر را بکشند تا این‌که من توبه‌شان را قبول کنم.

مقصود این بود کسانی که پیرو هارون(ع) مانده و گوساله‌پرستی نکرده بودند، شمشیر کشیده و کسانی را که گوساله‌پرستی کرده بودند، بکشند. این دستور، آزمایشی بود برای افرادی که گوساله‌پرست نشده بودند.

این افراد به موسی(ع) گفتند: می‌توانی به خداوند بگویی تا این مأموریت را از عهده ما بردارد؟ این‌که ما گوساله‌پرست نشدیم، راحت‌تر بود از این‌که حالا این‌ها را بکشیم؛ این‌ها اقوام ما هستند. حضرت موسی(ع) در پاسخ آن‌ها فرمود: گریزی نیست، و تنها راه حل همین است.(1)

 

روش توبه بنی‌اسرائیل، و تفاسیر متعدد در آن

بعد از فتنه سامری، کار به توبه کشید. توبه بنی‌اسرائیل این بود که «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ». در باب «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ»، تفاسیر متفاوت است:

بعضی می‌گویند: این، دستوری بود. تفسیر دیگر این است که این، پیامد تکوینی بود؛ توضیح این‌که حضرت موسی(ع) گوساله سامری را پودر کرد و خاکستر آن را به دریا ریخت، ولی با این حال، عده‌ای همچنان به آن دلبستگی داشتند.

البته این دلبستگی بی‌دلیل نبود، بلکه کسانی بودند که به خاطر منافع‌شان، محبت به گوساله را تبلیغ می‌کردند. اگر جریان باطل مبلغ داشته باشد، یک روزی این جریان، خونریزی به راه خواهد انداخت. بنابراین «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ»نیازی به دستور خداوند ندارد، بلکه می‌تواند به صورت تکوینی بوده باشد.

 

تطهیر نسبی بنی‌اسرائیل

به هر ترتیب، این کشتار اتفاق افتاد و بعد از آن، جامعه بنی‌اسرائیل به یک تطهیر نسبی رسید. قرار شد که بعد از این حادثه، برای آزاد کردن قدس، حرکت کنند. در آن موقع، بنی‌اسرائیل یک گروه منظم و سازماندهی شده بود و هیچ گروهی در آن روزگار به سطح آموزشی آن‌ها نمی‌رسید؛ مثلا بنی‌اسرائیل از ابزار بوق، برای ارتباط بین خود استفاده می‌کردند، به این صورت که هر نتی به یک حرف از الفبا، تعلق می‌گرفت. حضرت موسی(ع) توسط همین ابزار ارتباطی، پیام‌های خودش را به افراد می‌رسانید.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه سیزدهم تاریخ تطبیقی(1393/09/04)

2 - جلسه چهاردهم تاریخ تطبیقی(1393/09/11)

گزارش | آموزش بنی‌اسرائیل برای فتح قدس

با سازمان‌یافتن بنی‌اسرائیل، ارتباطات آن‌ها قوی‌تر، و آموزش دیدن‌شان هم آسان‌تر شد. حضرت موسی(ع) می‌توانست برای 12 نفری که مسؤولان سبط بودند، برنامه آموزشی قرار دهد و آن 12 نفر هم برای فرماندهان هزاره‌ها و به هم همین ترتیب تا زیرگروه‌های پایین.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ مأموریت حضرت موسی(ع) این بود که بنی‌اسرائیل را به قدس برده و آن‌جا را آزاد کند؛ ولی این افراد نه بلد بودند بجنگند و نه ابزار آن را داشتند؛ بنابراین لازم بود آن پیامبر الهی، ساخت ابزار جنگی و همچنین چگونه جنگیدن را به آن‌ها بیاموزد.

در هیچ منبعی نیامده است که این آموزش‌ها چند سال طول کشید، اما از تقسیم‌بندی سن حضرت موسی(ع) می‌توان بعضی چیزها را حدس زد. آن حضرت در 19 سالگی از مصر فرار کرد و 10 سال هم در کنار شعیب(ع) بود. طول عمر آن پیامبر هم کلاً 120 سال بوده است. بعد از بازگشت به مصر، حدوداً 30 سال در آن کشور و40 سال هم در دوران سرگردانی بود که روی هم رفته 100 سال می‌شود.

حال اگر این 100 سال را از عمر 120 ساله ایشان کم کنیم،20 سال می‌ماند. در نتیجه آن‌ها باید حدود 20 سال در این اردوگاه مانده باشند.(البته بعضی‌ها گفته‌اند: زمانی‌که حضرت موسی از مصر فرار کرد، 30 ساله، و موقع مبعوث شدن 40 ساله بود. طبق گفته این‌ها، مدت اقامت بنی‌اسرائیل در اردوگاه، 10 سال می‌شود).

بنی‌اسرائیل در این مدت به طور کلی قلب ماهیت شدند؛ یعنی از یک قوم بیسواد و فاقد ابزار، تبدیل به یک قوم باسواد، باتجربه، و صاحب ابزار شدند.

 

سازماندهی بنی‌اسرائیل در اردوگاه

از دیگر اقداماتی که در این اردوگاه انجام گرفت، تشکیل سازمان جدید بنی‌اسرائیل بر مبنای هزاره‌ها بود؛ یعنی سرشماری صورت گرفت و هر سبط شمارش‌شده به چندین هزاره تبدیل ‌شد؛ مثلاً اگر سبطی 40 هزار نفر بودند، به 40 تا هزار نفر تبدیل می‌شدند.

حضرت موسی(ع) برای هر هزاره، یک فرمانده تعیین کرده و به او دستور داد تا آن را به ده گروه صد نفره تقسیم کند و برای هر صد نفر یک مسؤول معیّن کند. مسؤول هر گروه صد نفره هم موظف شد که آن را به دو زیر مجموعه 50 نفره تبدیل کرده و برای هر کدام مسؤولی تعیین نماید. مسؤول گروه 50 نفری باز موظف شد که گروه خودش را به 5 زیرگروه 10 نفره تقسیم کرده و برای هر یک مسؤولی بگمارد. خود حضرت موسی(ع) هم فرمانده تمامی اسباط بود.

با سازمان‌یافتن بنی‌اسرائیل، ارتباطات آن‌ها قوی‌تر، و آموزش دیدن‌شان هم آسان‌تر شد. حضرت موسی(ع) می‌توانست برای 12 نفری که مسؤولان سبط بودند، برنامه آموزشی قرار دهد و آن 12 نفر هم برای فرماندهان هزاره‌ها و به هم همین ترتیب تا زیرگروه‌های پایین.

در اردوگاهی که ابتدا کسی چیزی بلد نبود، آموزش‌ به قدری پیش رفت که فردی مثل سامری ظهور کرده، و گوساله‌ای طلایی ساخت که صدای گاو در می‌آورد. برای ساخت چنین چیزی لازم بود تا چند حرفه را بیاموزند: ریخته‌گری، ذوب فلزات، ذوب فلزات دقیق، قالب‌سازی، و طراحی قالب. همه این‌ها فن مستقلی بودند که بنی‌اسرائیل آموزش آن‌ها را فرا گرفته بودند.

طبق تورات، قوم بنی‌اسرائیل در این اردوگاه، یک خیمه اجتماع ساخته بودند که 40 هزار نفر در آن، جا می‌شدند. مسلماً برای ساخت این خیمه هم، صنعت نساجی و بافت چادر یاد گرفته بودند.

 

آغاز انحراف بنی‌اسرائیل

شاید اولین ضایعه‌ای که برای بنی‌اسرائیل پیش آمد، تقاضای تنوع در طعام بود. گفتند که از خوردن نان و گوشت به صورت مداوم خسته شدیم و از حضرت موسی(ع) تقاضا کردند که طعام‌های دیگری مانند عدس و خیار و پیاز هم از آسمان نازل شود.

البته غذای آن‌ها از نظر ویتامین و پروتئین کامل بود و نقص بدنی نداشتند، چون در نان و گوشتی که برایشان نازل می‌شد، مواد لازم و ضروری برای بدن موجود بود. تمام آن چیز‌هایی را هم که تقاضا کردند، در واقع، تنوع‌بخش به غذا بود، نه ارتقای کیفیت آن.

حضرت موسی(ع) در پاسخ خواسته آن‌ها فرمود: شما مشکلی در مورد آب و غذا ندارید، و آن چیز‌هایی را که خواستید، نازل‌شدنی نیست. علاوه بر این‌که، هر مقدار به این امور توجه داشته باشید، از آموزش فاصله خواهید گرفت و فاصله گرفتن از آموزش هم، موجب تأخیر در انجام مأموریت‌تان خواهد شد، چون دست شما فعلا به طرف کسی دراز نیست و خداوند، مایحتاج شما را تأمین می‌کند؛ اما اگر بخواهید غذاهای مطرح‌کرده‌تان را هم داشته باشید، باید برای به دست آوردنِ پول آن‌ها کار کنید.

در آینده هم که طمعتان زیاد شده و چیزهای دیگری هم درخواست نمودید، چه بسا مجبور به استقراض شوید و چون برای باز گرداندن قرض، پولی ندارید، صاحب پول شما را تحقیر خواهد نمود. حال اگر می‌خواهید وضعیت بهترتان را با وضعیت پست‌تر عوض کنید، به این شهر بروید که هر چه بخواهید، آن‌جا هست؛ البته در مقابل پول!

نتیجه‌ درخواست بنی‌اسرائیل این بود که به دو چیز مبتلا شدند: ذلت و مسکنت.(هرچه سفره رنگین‌تر شود، گرفتاری هم زیاد خواهد شد. معروف است که می‌گویند: اگر می‌خواهید قومی را به چالش کشیده و زمین‌گیرش کنید، دچار تنوع‌خواهیش کنید).

 

پرسش‌های بیجا، انحراف دیگر بنی‌اسرائیل

دومین مورد انحرافی بنی‌اسرائیل، این بود که آن‌ها قوم پر سؤالی بودند و خیلی سؤال می‌کردند. یک بار قتلی بین آن‌ها اتفاق افتاد که قاتل را پیدا نمی‌کردند. حضرت موسی(ع) هم در هر مشکلی که راه طبیعی به رویشان بسته بود، از خدا تقاضای حل آن را می‌کرد و خدا هم راه را برایشان باز می‌کرد.

در آن ماجرای قتل، خداوند دستور داد که گاوی را کشته، و گوشت آن را به مرده بزنند تا او زنده شده و قاتل خودش را معرفی کند. حضرت موسی(ع) دستور خداوند را به بنی‌اسرائیل ابلاغ کرد، اما بنی‌اسرائیل شروع به پرسش‌های بی‌مورد کردند. به قدری از کیفیت گاوی که باید کشته می‌شد، سؤال کردند تا این‌که خداوند مشخصات گاوی را به آن‌ها داد که پیدا نمی‌شد؛ در حالی که اگر همان اول، هر گاوی را می‌کشتند، مسأله حل بود.

بالأخره گاوی با اوصاف مورد نظر را پیدا کردند. صاحب گاو گفت که پوستش را بکنید و پر از طلا کرده، به من بدهید. آن‌ها هم به ناچار خواسته‌اش را پذیرفتند.

 

تردید بنی‌اسرائیل و مأموریت خداوند برای حضرت موسی(ع)

پس از مدت‌هایی که بنی‌اسرائیل در اردوگاه بودند، خداوند به حضرت موسی(ع) فرمود که می‌خواهم آخرین دستورات را به شما بدهم تا از این‌جا حرکت کرده و بروید. آن حضرت، امر الهی را با قوم خود در میان گذاشت؛ اما موقعی که خواست برای اخذ دستورات خداوند از آن‌جا برود، به او گفتند: از کجا معلوم که تو این سخنان را از طرف خدا می‌آوری؟ ما باید ببینیم که خداوند این سخنان را به تو می‌گوید.

خدای متعال در پاسخ خواسته آن‌ها به حضرت موسی(ع) فرمود: 70 نفر از قومت را آورده و قرنطینه کن. آن حضرت سه ماه، 70 نفر از افرادی را که در علم و تقوا برتر، و مقبولیت عمومی داشتند، انتخاب و قرنطینه کرد.

خداوند فرمود که آماده‌ شدن این افراد طول می‌کشد و باید سی روز پیش ما بمانند. حضرت موسی(ع) هم گفت که ما سی شب در کوه طور با خدا قرار داریم. بعد به برادرش، هارون(ع) خطاب کرد که نباید تو با ما بیایی، زیرا نمی‌شود این قوم را سر خود رها کرد. تو باید به عنوان جانشین در میان آن‌ها مانده، و مراقب باشی که تو را از خط بیرون نکنند. جناب هارون(ع) امر برادرش را قبول کرد و حضرت موسی(ع) هم به طرف کوه طور رفت.

 

ازدیاد وعده الهی و به وجود آمدن فتنه سامری

پس از گذشت سی روز، خدای متعال به حضرت موسی(ع) گفت که باید ده شب دیگر بمانی. حضرت موسی(ع) هیچ ابزاری نداشت که به قومش اطلاع بدهد ده شب بر وعده‌شان اضافه شده است، چون هیچ کس حق نداشت از بالای کوه به پایین رفته، یا از پایین به بالای کوه بیاید. بنابراین، وقتی وعده‌شان از سی روز گذشت، هارون(ع) به مشکل افتاد. مردم می‌پرسیدند: چرا موسی(ع) نیامد؟ حتما نتوانسته ادعایش را اثبات کند! و به این ترتیب، تردیدشان زیادتر شد.

در این میان، ناگهان سامری آمد و گفت: ادعای موسی(ع) دروغ بوده است؛ خدای ما چیز دیگری است. مجسمه‌ طلاییِ گوساله‌ای را ساخت که صدای گاو می‌داد. گفت: این گوساله، نماینده خدا بر روی زمین است. بنی‌اسرائیل تا این مجسمه را دیدند، به سجده افتادند. حضرت هارون(ع) هرچه گفت که سامری دروغ می‌گوید، آن‌ها اهمیت ندادند. تا جایی پیش رفتند که به هارون(ع) گفتند: اگر باز هم سخنی در این باره بگویی، گردنت را می‌زنیم. اگر هارون(ع) در این اردوگاه کشته می‌شد، جایی برای بازگشت حضرت موسی(ع) نمی‌ماند.

 

پایان وعده الهی و درخواست جدید برگزیدگان بنی‌اسرائیل

بالأخره چهل شب تمام شد. وحی آمد و 70 نفر از قوم حضرت موسی(ع) صدای وحی را شنیدند. حضرت موسی(ع) از آن‌ها پرسید: آیا شکتان برطرف شد؟ جواب دادند: خیر؛ ممکن است که صدای جنی‌ها بوده باشد! این‌بار ‌گفتند: باید وقتی خدا با تو سخن می‌گوید، او را ببینیم. حضرت موسی(ع) پاسخ داد: امکان ندارد که خداوند را ببینید. گفتند: ما گزارش نمی‌دهیم که صدای وحی را شنیده‌ایم! حضرت موسی(ع) خطاب به خداوند فرمود: خدایا! این‌ها چنین خواسته‌ای دارند.

خداوند به موسی(ع) وحی کرد: به آن‌ها بگو: خداوند بر این کوه تجلی خواهد نمود؛ اگر کوه توانست تجلی را تحمل کند، شما هم می‌توانید خداوند را ببینید. آن‌ها هم قبول کردند. با تجلی خداوند در کوه، صاعقه‌ای آمد و ناگهان کوه