پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

پرسش از استاد | جنگ رده

پرسش شما: ماجرای جنگ رده چه بود و امیرمؤمنان(ع) درباره آن چه موضعی اتخاذ کردند؟

 

پاسخ استاد: پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند و باید خلافت به ایشان برسد و تکیه ابوبکر بر مسند خلافت، خلاف انتصاب پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است.

چون شما خلاف نظر آن حضرت، ابوبکر را به خلافت انتخاب کرده‌اید، ما هم حق داریم برای خود خلیفه انتخاب کنیم و از این به بعد از دادن زکات به حاکمیت در مدینه خودداری می‌نماییم. به همین دلیل هم ابوبکر به بهانه آن که آن‌ها به دلیل پرداخت نکردن زکات مرتد شده‌اند، سپاهی تدارک دید و به جنگ با آن‌ها پرداخت و با شکست آنان، به این مسئله خاتمه داد.

در این حادثه، علی رغم آن که آن‌ها منکر اسلام و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نبودند و حتی بر مطلب حقی یعنی حق خلافت حضرت امیر مومنان(علیه‌السلام) پای می‌فشردند، باز مشاهده می‌کنید که آن حضرت نه تنها مانع وقوع این جنگ‌ها نمی‌شوند که با سکوتشان کمک هم می‌فرمایند.

در حالی که در باطن، چون این خلافت را بر خلاف سفارش رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دانند، با آن در تقابل بودند و برای تحقق فرمان رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و بازگرداندن جریان خلافت به مسیر الهی آن نیز با آن‌ها به نبرد و جنگ هم می‌پرداختند.

زیرا حضرت(علیه‌السلام) به این امر واقف بودند که اگر آن‌ها زکات پرداخت نمی‌کردند، نه تنها زمینه تضعیف حکومت مرکزی را فراهم می‌نمودند که این خود بدعتی می‌شد تا بلاد اسلامی‌دیگر مانند یمن، شام، مکه و مدینه هم از آن‌ها خط گرفته، احتمال ممانعت آن‌ها از پرداخت زکات و به دنبال آن شروع مخالفت آن‌ها با دولت مرکزی اسلام به وجود بیاید که در نهایت نیز زمینه‌ساز سقوط دولت مرکزی را فراهم می‌کرد.

در این صورت، دیگر فعالیت‌های حضرت علی(علیه‌السلام) برای مقابله با جریان برانداز دشمنان اسلام، امکان پذیر نبود و ایشان موفق نمی‌شدند از مدینه برای هدایت و پیشبرد اهدافشان استفاده کرده، بر آن‌ها اثر گذار باشند. در حالی که اگر حاکمیت مرکزی پا برجا بماند، آن حضرت با تاثیرگذاری بر حاکمیت مرکزی، می‌توانستند این خط را تا اقصی نقاط بلاد اسلامی‌پیش ببرند.

انتهای پیام/

منبع: ثاقب جلد 2(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول 95، انتشارات رشید، صص 12-13

پی نوشت؛

1 اهل رده: کسانی بودند که پس از رسول خدا مرتد و از دین خارج شدند. علامه امینی در الغدیر، جلد7، ص158 از تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر و... نقل کرده است.

گزارش | علت به غار رفتن پیامبر(ص)

فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر اکرم(ص) مأمور شدند که به مدینه هجرت کنند. آن حضرت مجبور بود که برای خروج از مکه، نیمه‌شب اقدام به فرار کند. زمانی که از منزل بیرون آمدند، با یکی از اصحاب مواجه شدند. انسان به تنهایی، راحت‌تر می‌تواند از دست دشمن بیرون برود، تا این‌که بخواهد به همراه فرد دیگر فرار کند، زیرا در حالتی که شخص، به تنهایی از دشمن فرار می‌کند، ابتکار عمل در دست خودش است، اما وقتی دو نفر می‌شوند، دیگر ابتکار عمل، دست خود فرد نیست. بر این اساس، پیامبر اکرم(ص) قطعا نمی‌خواست کسی را همراه خودش ببرد.

 

علت به غار رفتن پیامبر(ص)

این‌جا جای این پرسش است که چرا پیامبر اسلام(ص) به غار رفتند؟ آیا رفتن ایشان به آن غار، برای رد گم کردن بود؟ آیا برای این بود که مشرکین دچار اشتباه شوند و نتوانند ایشان را تعقیب کنند؟ اگر علتش این بود، باید گفت: تیر آن حضرت به هدف نخورد، چون مشرکین جای ایشان را پیدا کردند و تا جلو غار هم آمدند؛ هر چند خدای متعال به این طریق که عنکبوتی بیاید و دهانه غار را ببندد و کبوتری هم آن‌جا لانه کند، ایشان را نجات داد. پس معلوم می‌شود که رفتن پیامبر(ص) به غار، به دلیل مذکور نبوده است؛ یعنی در طرح اولیه، این مسأله مطرح نبوده است که ایشان به آن‌جا بروند. طرح اولیه این بود که آن حضرت، مستقیم به مدینه بروند؛ که در این صورت، مشرکین هم نمی‌توانستند ایشان را پیدا کنند. پس معلوم می‌شود اتفاقی افتاده بود که آن حضرت، رفتن به این نقطه(غار) را انتخاب کردند. حال باید دید آن اتفاق، چه بوده است؟‌

اتفاقی که باعث شد پیامبر(ص) به غار بروند، دیدن یکی از اصحاب در بین راه بود. اگر آن حضرت این فرد را همراه خودشان نمی‌بردند، قضیه فاش می‌شد.

این حادثه، یک حادثه طبیعی نبود که پیامبر اسلام(ص) روز روشن بروند و در راه، کسی را ببینند؛ این حادثه، نیمه‌شب اتفاق افتاد. شهر مکه هم مانند شهرهای امروز نبوده است که چراغ و لامپ داشته باشد، بلکه همه جا تاریک بود و به غیر از نگهبانان، کسی در تاریکی شب نمی‌ماند. کافی بود که پیامبر(ص) از مکه بیرون بیایند تا بتوانند مستقیماً به مدینه بروند، در حالی که ایشان سه روز در مکه بودند. چرا ایشان در مکه ماندند؟ چون این فرد را دیدند که در جلو راهشان ایستاده بود. اگر پیامبر(ص) به آن شخص می‌گفتند که به دنبال من نیا، او می‌رفت و همه را از رفتن آن حضرت خبردار می‌کرد.

جریان رفتن پیامبر اسلام(ص) به غار، با مسائل بعد از وفات ایشان، ارتباط محکمی دارد. فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد. او هم به دنبال کسب این موقعیت بود و در مکه هم در این باره موفق بود، طوری که در آن شهر، همه او را قبول داشتند؛ اما در مدینه هیچ کس این فرد را نمی‌شناخت. اهالی مدینه فقط اسم پیامبر(ص) را شنیده‌ بودند که 5 سال هم منتظر او بودند. جایی که قرار بود پیامبر(ص) آن‌جا به قدرت برسند، مدینه بود؛ بنابراین بایستی انصار، شخص همراه آن حضرت را نفر دوم اسلام می‌شناختند، تا او در آینده بتواند موفقیت کسب کند.

طبق قرار قبلی، اهالی مدینه در منطقه قبا، منتظر آمدن پیامبر(ص) بودند و آن مکان، بهترین جایی بود که نفر دوم اسلام شناخته شود.

اگر پیامبر اکرم(ص) آن شخص را که در راه دیدند، با خود نمی‌بردند، او فرار آن حضرت را افشا می‌کرد؛ اگر هم به همراه ایشان به مدینه می‌رفت، به هدفش می‌رسید. همین امر سبب ‌شد که پیامبر اسلام(ص)، مسیر را عوض کرده و به غار بروند. ایشان سه روز در آن‌جا ‌ماندند. از آن طرف، افرادی که در قبا جمع شده بودند، موقعی که آمدن پیامبر(ص) به تأخیر افتاد، برنامه استقبال را منتفی کردند.

 

مراد از همراه پیامبر(ص) در آیه سوره توبه

ادله قرآنی بر این‌که شخص همراه پیامبر(ص)، فرد مشهوری بود، گفته ما را تأیید می‌کند. توضیح این‌که: آیه‌ای که در سوره توبه به جریان مذکور اشاره می‌کند این است: «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَی وَکَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ »(توبه/40).

اگر شخص همراه پیامبر(ص) فرد مشهوری نبود، هنگام نزول آیه، مسلمانان از آن حضرت سؤال می‌کردند: این فردی که با شما بوده است، چه کسی است؟ از عدم سؤال مردم، معلوم می‌شود که درباره فرد همراه پیامبر(ص) خیلی تبلیغ شده بود. شبیه این سخن، در جریان مسجد خیف روی داد. در آن مسجد، پیامبر اکرم(ص) فرمودند: من به زودی از بین شما رخت سفر می‌بندم. زمانی که ایشان این خبر را دادند، بین مردم هیچ سؤالی ایجاد نشد که بپرسند: فرد جانشین شما چه کسی خواهد بود؟ درست است که آن حضرت به صورت عمومی فرموده بودند: «انی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتی اهل بیتی»، ولی «اهل‌ بیت»، یک عبارت عام است. جایی از تاریخ نیامده است که پیامبر اسلام(ص) در مسجد خیف به صورت مصداقی به جانشین بعد از خود، اشاره کند. یا هر چه را که در تاریخ بوده است، از بین برده‌اند که هیچ بعید نیست؛ و یا اصلاً سؤالی نبوده است. اگر ما فرض دوم را بپذیریم، این سؤال پیش می‌آید که چرا کسی از پیامبر(ص)، درباره جانشین بعد از ایشان سؤال نکرد؟ مسلمانان مخاطب پیامبر(ص)، افراد سیاسی و تربیت شده آن حضرت بودند، و نمی‌شود سؤال نکردن آن‌ها را بر غیر سیاسی بودن حمل کرد. پس نپرسیدن‌شان دلیل بر این است که مسأله برای آن‌ها حل بود.

بزرگ‌ترین ابزار تبیلغی فرد همراه پیامبر(ص)، یار غار بودن او برای آن حضرت بود. در این باره، باید به محتوای آیه دقت کرد. چرا قرآن، ضمیر را در «أَخْرَجَهُ» به پیامبر(ص) برگرداند، ولی بعد گفت: این‌ها دو نفر بودند؟ دو نفر بودند، ولی اخراجی یک نفر از آن‌ها بود!

مسلمانان در آن روز، دو دسته بودند. دسته اول، کسانی بودند که شکنجه می‌شدند و فرار می‌کردند. دسته دوم هم افرادی بودند که حامی داشتند. دسته سومی نبود که حامی نداشته باشند و شکنجه هم نشوند. در مورد علی بن ابی‌طالب(ع) هم باید گفت: اولاً کسی حریف آن حضرت نمی‌شد که بتواند به ایشان آزاری برساند؛ و ثانیاً ایشان حمایت ابوطالب را داشت.

 

تأمل در آیه سوره توبه

می‌خواهیم کمی بیشتر در آیه سوره توبه تأمل کنیم. این آیه در اواخر دوران رسالت پیامبر اسلام(ص)، و زمانی که اوضاع مسلمانان سامان یافته بود، نازل شده است. در این برهه، بعضی از مسلمین، برای شرکت در جنگ‌ها تمایلی نداشتند. این آیه نازل شد و خداوند فرمود: این‌که من می‌گویم به پیامبر(ص) کمک کنید، برای این نیست که او به شما نیاز دارد؛ من در جایی به او کمک کردم که هیچ کس نبود. آیه به موردی اشاره می‌کند که اولا به غیر از خداوند کسی نبود که به پیامبر(ص) یاری رساند؛ ثانیا همه دشمنان آن حضرت حضور داشتند. پس مسلما در چنین جایی شکست قطعی بود، در حالی که خداوند مانع شکست ایشان شد. اشاره خداوند در این آیه به قضیه غار است: «إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ». همان صحابی مشهور بود که در غار، همراه پیامبر(ص) حضور داشت. او می‌توانست آن‌جا یاور آن حضرت باشد، اما خداوند او را به عنوان حامی در آن برهه معرفی نکرده است.

در قسمتی از آیه، اخراج‌کنندگان را «کفار» معرفی می‌کند: «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا»، در حالی که کسانی که برای یافتن پیامبر(ص) جلو غار جمع شده بودند، مشرکان بودند. البته درست است که مشرکان هم جزء کفار محسوب می‌شدند، اما از این‌که آیه شریفه به جای تعبیر «الذین أشرکوا»، عبارت «الذین کفروا» را به کار برده است، می‌توان استفاده نمود که علاوه بر مشرکان، فرد یا افراد دیگری نیز که از زمره کفار محسوب می‌شدند، آن‌جا حضور داشته‌اند. از طرفی چون قرآن کریم، اشد دشمنان مؤمنین را یهود و مشرکان معرفی می‌کند(لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ. مائده/82) پس لابد در این برهه هم، علاوه بر مشرکان، یهود نیز حضور داشته ‌است، چرا که خداوند می‌خواهد نصرت خودش را در مرحله‌ای یادآوری کند که سرسخت‌ترین دشمنان(یهود و مشرکان) همزمان حضور داشته‌اند.

حال این سؤال مطرح می‌شود که حضور مشرکان در اطراف غار، واضح و مشخص بود؛ اما یهودی‌ها کجا بودند؟ جواب این است که همان مصاحب و کنار دستی، نماینده یهود بود. به اعتقاد ما، دلیلی قوی‌تر از این، برای حضور یهود برای مقابله با پیامبر(ص) نداریم.

مطلب مرتبط دیگر در مورد آیه مذکور این است که صفات غیر اختیاری مانند ترس، گرسنگی، و ... قابل نهی نیستند؛ اما اگر بر صفات غیر اختیاری، امر اختیاری مترتب شود، می‌توان از آن امر اختیاری نهی کرد؛ مثل این‌که انفجاری رخ داده باشد، و فردی از ترسش فرار کند. اگر کسی به آن فرد بگوید: «نترس»، در حقیقت، او را از ترسیدن که امر غیر اختیاری است، نهی نمی‌کند، بلکه از فرار کردن که اختیاری است، نهی می‌کند.

حال می‌گوییم: با توجه به این قسمت آیه که می‌فرماید: «إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا»، اگر مصاحب پیامبر(ص) واقعاً ترسیده بود، آیا امکان داشت آن حضرت به او بگوید: «نترس»؟ مسلما جواب منفی است، زیرا ترس، یک امر طبیعی می‌باشد. موقعی که پیامبر(ص) به او می‌گوید: «نترس»، پس حتما او بر آن صفت غیر اختیاری(ترس) یک فعل اختیاری مترتب کرده است و پیامبر اکرم(ص) هم از آن فعل اختیاری نهی می‌کند. سؤال این‌جاست که او چه کاری انجام می‌داده است که پیامبر(ص) او را نهی کرد؟

تصور مشرکان بیرون غار این بود که پیامبر(ص) تنهاست. اگر آن‌ها به طور ناگهانی داخل غار می‌آمدند، هر دو(پیامبر و مصاحب آن حضرت) را می‌کشتند. از آن‌جایی که مصاحب پیامبر(ص) این احتمال را می‌داد، کاری کرد که اگر مشرکان داخل شدند، کشته نشود و اگر هم داخل نیامدند، باطنش نزد پیامبر(ص) افشا نشود. شروع به ایجاد سر و صدا کرد و این کار او، مورد اعتراض پیامبر(ص) قرار گرفت. گفت: یارسول الله! نگران هستم و می‌ترسم. پیامبر(ص) در جواب او فرمود: «لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا». با شنیدن این سخن از پیامبر(ص)، مجبور شد که ساکت شود. اگر کمی بیشتر سر و صدا می‌کرد، مشرکان باخبر شده و به درون غار می‌ریختند؛ اما پس از سخن پیامبر(ص) به دلیل افشا نشدن نفاقش مجبور به سکوت شد.

مأموریت آن شخص این بود که در کنار پیامبر(ص) طوری بالا بیاید که بتواند نفر دوم اسلام شده و حکومت را پس از آن حضرت به دست بگیرد. در قضیه غار نیز، هم می‌خواهد مأموریتش را انجام دهد و هم در حال انجام مأموریت، کشته نشود؛ بنابراین طوری رفتار می‌کند که اگر مشرکان به داخل غار آمدند، او را نکشند و اگر هم به داخل نیامدند، او بتواند به مأموریتش ادامه دهد.

دلیل مهمی که تأیید می‌کند حزن آن شخص، واقعی نبوده است، این است که خداوند در آیه مذکور می‌فرماید: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ»؛ یعنی خداوند سکینه و آرامشش را بر پیامبر(ص) نازل کرد. اگر مصاحب پیامبر(ص) واقعا محزون بود، خداوند سکینه و آرامش را به او هم نازل می‌کرد و در نتیجه، آیه این چنین می‌شد: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهما»، در حالی که چنین نیست.

بعضی از مخالفان مدعی هستند که ضمیر در «علیه» به آن شخص مصاحب برمی‌گردد، زیرا پیامبر(ص) نیاز به آرامش نداشت.

جواب ما این است که مگر این داستان را خود شما نقل نکرده‌اید(هر چند به نظر ما واقعیت ندارد) که در شب جنگ بدر، پیامبر اکرم(ص) از شب تا صبح نخوابیده و به درگاه خداوند استغاثه می‌کرد که خدایا! ما در حال شکست خوردن هستیم. آن‌ حضرت به قدری منقلب شد که به زانو افتاده و عبا از روی دوشش برکنار شد. در این لحظه ابوبکر آمد و عبا را روی دوش پیامبر(ص) انداخت و دستان آن حضرت را گرفت و گفت: «بلند شوید؛ خوب نیست که شما این طور رفتار کنید. با این کارها دشمن دلشاد می‌شود. خداوند تو را تنها نمی‌گذارد»! می‌گویند: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ» در جنگ بدر نازل شد.

پس طبق این نقل، انزال سکینه برای پیامبر(ص) بوده است. بنابراین، سخن خودشان که آن حضرت نیاز به سکینه و آرامش نداشت، نقض می‌شود.

نکته: از این‌که در ادامه آیه هم، فرد مورد تأیید و یاری خداوند را شخص پیامبر(ص) معرفی می‌کند: «وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا»(ضمیر در «أیّده» به صورت مفرد آمده است که به پیامبر(ص) برمی‌گردد، نه این‌که به صورت تثنیه بیاید تا مراد از آن، پیامبر(ص) و مصاحب آن حضرت باشد) می‌‌توان فهمید که دل آن شخص با پیامبر(ص) نبوده است.

دلیل دیگر بر مطلب مذکور این‌که هر جا در قرآن کلمه «صاحب» و مشتقات آن به کار رفته که درباره دو ذی‌شعور و در مورد امور دنیایی بوده است، حتماً یکی از آن‌ دو طرف، کافر بوده است؛ مانند این آیه: «یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»(یوسف/39). در این آیه، یک طرف گفت‌وگو(دو زندانیِ همراه حضرت یوسف) کافر بودند. در آیه محل بحث هم، طبق این قاعده مستعمل در قرآن، یک طرف باید کافر باشد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/14)

گزارش | تصمیم مشرکان بر قتل پیامبر(ص)

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از توافق بر قتل پیامبر اسلام(ص) تصمیم گرفتند که عملیات را اجرا کنند. در روز روشن نمی‌توانستند آن حضرت را بکشند، چرا که ایشان مطمئنا از خودشان دفاع می‌کرد. پیامبر اسلام(ص) زیرک، و به همه فنون نظامی و رزمی آشنا بودند. بنابراین برای نیل به مقصودشان، بایستی اقدامشان را غافلگیرانه انجام می‌دادند.

چنانچه این مطلب در مورد امیرالمؤمنین(ع) صادق است. در غیر از حالت نماز، هیچ کس نمی‌توانست آن حضرت را ترور کند، زیرا ایشان کاملاً هوشیار بود؛ اما موقعی که وارد نماز می‌شود، دشمنش نیت خود را عملی می‌کند.

بالأخره تصمیم بر این شد که پیامبر اکرم(ص) را در خانه‌اش ترور کنند. با توجه به این‌که ابولهب با آن‌ها بود، می‌توانست جاسوسی کند و محل پیامبر(ص) را در آن شب به مشرکان اطلاع دهد.

 

مطلع شدن پیامبر(ص) از تصمیم مشرکان

به حسب ظاهر کسی از تصمیم مشرکان خبر نداشت، چرا که کاملا سری بود. مطلع شدن پیامبر اسلام(ص) هم -چنانچه در روایات آمده است- توسط جبرئیل انجام گرفت، و الا آن حضرت بین مشرکان نفوذی نداشت. جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داد که یا رسول‌الله! آن‌ها می‌خواهند شما را ترور کنند. طرح مشرکان را به آن حضرت افشا کرد و گفت: لازم است که از مکه فرار کنید.

 

زمان حمله به خانه پیامبر(ص)

مشرکان ابتدا تصمیم داشتند که پیامبر اسلام(ص) را در نیمه شب و در تاریکی ترور کنند. آن زمان، خانه‌های مردم «بیت» نبود، بلکه «دار» بوده است. «بیت» مختص یک خانواده، اما «دار»، مجموعه‌ای از بیوت بود.

ابولهب خطاب به مشرکان گفت: «اگر نیمه شب حمله کنید، سر و صدا شده و زنان و بچه‌ها از اتاق‌ها بیرون می‌آیند و چه بسا زیر دست و پای شما تلف شوند. من درباره قتل پیامبر(ص) می‌توانم بگویم که شما حق داشتید، اما در مورد زن و بچه، نمی‌توانم به دیگران پاسخگو باشم. پس موقعی حمله کنید که کمی نور باشد تا بتوانید افراد را از هم تشخیص دهید». بنابراین حمله از اول شب، به آخر شب و نزدیکی‌های صبح افتاد.

 

وقایع شب هجرت پیامبر(ص)

برای خانه پیامبر(ص) جاسوس گذاشتند. جلوی در خانه هم افراد عملیاتی آماده بودند که در لحظه تعیین شده حمله کنند. آن شب بایستی پیامبر(ص) از خانه بیرون می‌رفتند. طرح آن حضرت، این بود که نیمه شب از اتاق بیرون بیایند و به جای ایشان، علی بن ابی‌طالب(ع) داخل اتاق رود.

مشرکان در تاریکی به وضوح نمی‌دیدند که چه کسی وارد و خارج می‌شود، و تنها شبحی را مشاهده می‌کردند. آن‌ها دیدند که پیامبر(ص) در اول شب وارد اتاق شد و در نیمه شب از اتاق بیرون آمده و دوباره سر جایش رفت و خوابید. دیده بان، مراقب اتاق بود، اما جایی را که پیامبر(ص) به آن‌جا رفته و دوباره از آن‌جا برگشت، نگاه نمی‌کرد. افرادی هم که جلو در مستقر شده بودند، مشغول عیاشی بودند.

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند. اگر پیامبر(ص) او را از همراهی خودش منع می‌کرد، چه بسا وی فریاد می‌زد و در این صورت، مشرکان از پشت سر ‌آمده و آن حضرت را می‌کشتند.

پیامبر اکرم(ص) باید طوری از مکه می‌رفتند که همه بفهمند آن حضرت فرار کرده‌ است؛ چرا که اگر بدون هر گونه مشکلی مکه را رها ‌کرده و می‌رفتند، مردم می‌گفتند: ایشان به دنبال قدرت بوده است، زیرا زمانی که دید در جایی حکومت هست، شهر خودش را رها کرد و رفت. اما وقتی همه فهمیدند که می‌خواستند پیامبر(ص) را بکشند، می‌گویند که ایشان تا آخر، پای هدایت آن‌ها ایستاد، ولی آن‌ها علاوه بر این‌که هدایت پیامبر(ص) را نپذیرفتند، تصمیم بر کشتن او گرفتند.

به همین جهت بود که پیامبر اکرم(ص) به اهالی مدینه فرمود: شما بروید و من بعداً خواهم آمد. ایشان می‌توانستند همان موقع از مکه بروند؛ اما اگر می‌رفتند تا ابد مردم می‌گفتند که پیامبر(ص) به دنبال حکومت و قدرت بوده است. لذا بعد از این‌که آن حضرت به مدینه رفت، حتی یک نفر از اهالی به ایشان اعتراض نکرد که چرا قوم خودت را رها کرده و رفتی.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب01393/11/07)

پرسش از استاد | ایمان ابوطالب(ع)

پرسش شما: چرا حضرت ابوطالب(ع) ایمان خود را به صورت علنی ابراز نکردند؟

 

پاسخ استاد: از موقعی که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) دعوت را علنی کرد، درگیری‌ها شروع شد. جناب ابوطالب در مکه نفوذ زیادی داشت. او به امر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) ایمان خودش را آشکار نمی‌کرد. این‌که می‌گویند ابوطالب مشرک از دنیا رفت، سخن باطلی است.

ابوطالب اصلا مشرک نبوده است که با شرک از دنیا برود. این‌که ابوطالب و پدرانش بت‌پرست نبوده‌اند، امر مسلّمی است. آن‌ها پیرو دین جدشان، اسماعیل(علیه‌السلام) بودند.

علت این‌که ابوطالب ایمانش به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را علنی نکرد، این بود که در آن موقع، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نیرویی غیر از قبیله خود، بنی‌هاشم نداشت و رئیس آن قبیله هم ابوطالب بود؛ حال اگر او ایمان خود را علنی می‌کرد، از ریاست برکنار می‌شد و این مسؤولیت به دست ابولهب می‌افتاد، و در این صورت، توسط خود بنی‌هاشم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را می‌کشتند. ابوطالب با عدم ابراز ایمانش توانست مدافع سرسخت پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) باشد.

نمونه‌ای از حمایت‌های او از ساحت پیامبر بزرگوار را نقل می‌کنیم: در آن زمان در خانه خدا، هم بت‌پرست‌ها قربانی می‌کردند و هم مسلمانان. گوشت‌های قربانی را می‌بردند، اما شکمبه‌های آن را باقی می‌گذاشتند. روزی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در خانه خدا مشغول نماز بود و ابوجهل هم به همراه عده‌ای آن‌جا نشسته بود. ابوجهل به شکمبه گوسفندی اشاره کرد و گفت: هر کس آن را روی سر محمد خالی کند، من به او مالی خواهم بخشید. فردی قبول کرد که این اقدام را انجام دهد. در این موقع، جناب ابوطالب سر رسید و صحنه را دید. شمشیرش را درآورده و آن‌ها را تهدید کرد که کسی حق ندارد از این‌جا برود. سپس به شخصی که شکمبه به روی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) ریخته بود، گفت: آن شکمبه را بیاور و به سبیل تمام این‌ها بمال. کسی از جایش تکان نخورد و او هم این کار را انجام داد. سپس ابوطالب گفت: از این به بعد، اگر بخواهید عملی را علیه محمد انجام دهید، با شمشیر من و بنی‌هاشم روبه‌رو خواهد شد.

بنابراین تا موقعی که ابوطالب زنده بود، مشرکان نمی‌توانستند اقدامی علیه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) انجام دهند. این‌که شنیدیم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در مکه مورد اذیت و آزار قرار می‌گرفت، مربوط به بعد از وفات جناب ابوطالب است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هجدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/10/30)

برشی از یک کتاب | پاسداری مداوم از نبی اکرم(ص)

اهمیت حفاظت از نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در نظر عبدالمطلب،در وصیت نامه او به ابوطالب آشکار‌ می‌شود. محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ هشت ساله بود که مرگ عبدالمطلب فرا رسید. رسم عرب وصیت به فرزند بزرگتر است، ولی عبدالمطلب بر خلاف این رسم عرب، ابوطالب را وصی خود قرار داد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از همان نخستین روز تولد شناسایی شد. تیرهای یهود برای جلوگیری از تولد او همه به خطا رفته بود و آن‌ها برای برای رسیدن به هدفشان می‌بایست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از میان بر می‌داشتند. در مقابل این توطئه‌ها، برای جلوگیری از ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز تلاش‌هایی صورت گرفت که در ادامه به آن‌ها می‌پردازیم.

 

ب) پاسداری مداوم

 

رفتار عبدالمطلب نشان می‌دهد که اهمیت حفاظت از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ برایش کاملا روشن بوده است؛ چرا که هنگام جلسات دارالندوه نیز حضرت را همراه می‌برد و به جای خود می‌نشاند. مورخان سفری برای محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ و مادرش به مدینه نقل کرده‌اند که با توجه به دقت و مراقبت‌های عبدالمطلب، نمی‌توان آن را به آسانی پذیرفت؛(۱)

چراکه یثرب مرکز یهودیان بود و عبدالمطلب از اهمیت این موضوع کاملا آگاهی داشت. وی بارها کینه و هجوم یهود به محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ا را دیده بود. از این رو دور از ذهن است که این فرزند با مادر یا ام ایمن، بدون حضور عبدالمطلب، به یثرب سفر کنند و آنجا مادر از دنیا برود و ام ایمن کودک را به مکه بازگرداند.

این از پیچیدگی‌های تاریخ است که آیا این سفر واقعیت دارد یا نه؟ دلیل واقعی مرگ مادر محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ چه بود؟ برای چه کاری به مدینه رفته بودند؟ چرا با وجود خطر‌های فراوان، کودک را نیز با خود برده بود؟ آیا مادر در درگیری با یهود، فدایی فرزند شده بود؟ اینها پرسش‌هایی است که نیازمند بررسی و تحقیق است.

اهمیت حفاظت از نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در نظر عبدالمطلب،در وصیت نامه او به ابوطالب آشکار‌ می‌شود. محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ هشت ساله بود که مرگ عبدالمطلب فرا رسید. رسم عرب وصیت به فرزند بزرگتر است، ولی عبدالمطلب بر خلاف این رسم عرب، ابوطالب را وصی خود قرار داد؛ در حالی که او فرزند بزرگتر عبدالمطلب نبود و برادر بزرگترش نیز زنده بود.

بیش از دو سوم وصیت‌نامه عبدالمطلب، سفارش بر حفاظت از کودک بود و در پایان فرمود: اگر به من قول ندهی که از این کودک حفاظت کنی، راحت جان نخواهم داد. ابوطالب دست پدر را گرفت و قول داد که با جان و مال از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ پاسداری کند.(۲)

پس از عبدالمطلب حفاظت از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ بر عهده ابوطالب بود. ایشان برای انجام دادن این وظیفه ۴ سال از تجارت دست کشید؛ تا اینکه قحطی در مکه فشار آورد. با دشوار شدن اوضاع، او باید به تجارت می‌رفت، ولی نمی‌توانست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را در مکه تنها بگذارد.

پس او را با خود برد و در مسیر نیز همواره مراقبش بود. هنگامی‌که کاروان به بُصری الشام(۳) رسید یکی از جانب بحیرا، بزرگ مدرسه، به استقبال آنان آمد و ایشان را به مهمانی فراخواند. چندین سال کاروان‌ها از این مسیر می‌گذشتند و مسئولان مدرسه توجهی به آنان نداشتند، ولی این بار کاروانیان را به مهمانی فراخوانده بودند.

همراهیان ابوطالب، در حالی که از این دعوت، شگفت زده شده بودند، آن را پذیرفتند. ابوطالب، محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را نیز همراه خود به این مهمانی برد، ولی او را دور از بحیرا نشاند. وجود اختلاف‌های فراوان در نقل داستان بحیرا، نشان می‌دهد که ناقلان آن، به گونه‌ای قصد داشته‌اند که این داستان را ساده و بی اهمیت جلوه دهند؛ در حالیکه این داستان در کشف دو مطلب، بسیار پر مغز است:

۱. انتشار اطلاعات مربوط به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ در آن روز و میزان گفت‌وگو در این باره، بسیار زیاد بود.

۲. میزان خطر یهود برای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ به اندازه‌ای بود که بحیرا نیز این مطلب را می‌دانست.

در ابتدای این داستان نقل‌هایی افزوده‌اند تا آن را از ابتدا به انحراف و ابتذال بکشانند. نقل می‌کنند که محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را نزد مال التجاره گذاردند و رفتند یا می‌گویند: هنگامی که ابوطالب رهسپار تجارت بود محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ا به او گفت که منِ یتیمِ بی کس را در مکه تنها می‌گذاری و می‌روی؟(۴) این سخنان درست نیست.

آیا می‌توان پذیرفت نوجوانی این چنین که بنا به نقل متواتر تاریخ، بسیار فهیم تر از دیگران بود، نزد عمو این‌گونه سخن گفته باشد؟ آن هم عمویی که از جانب پدرش، مامور حفاظت ویژه از وی شده است.

این مقدمات همه برای کاستن از ارزش سخن بحیراست. بحیرا با اشاره به محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ از ابوطالب پرسید: او کیست؟ گفت: فرزندم. بحیرا گفت:نه، او فرزند تو نیست؛ پدر و مادر او از دنیا رفته‌اند. ابوطالب گفت: آری، درست می‌گویی؛ من عموی اویم. بحیرا از ابوطالب اجازه گرفت تا با محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ گفت‌وگو کند. پس به آن حضرت عرض کرد: تو را به لات و عزی سوگند می‌دهم که مرا پاسخ بگویی. حضرت خشمگین شد و فرمود: مرا به ایشان سوگند مده که هیچ چیز را به اندازه اینان مبغوض نمی‌دانم.

بحیرا از حضرت پرسش‌هایی کرد و پاسخ گرفت. سپس به دست و پای حضرت افتاد و او را مکرر بوسید و گفت: اگر زمان تو را دریابم، در پیش رویت شمشیر می‌زنم و با دشمنانت جهاد می‌کنم. آنگاه در مدح و فضل حضرت سخن گفت و ابوطالب خواست که وی را به شهرش بازگرداند، مبادا یهود بر او دست یابند؛ زیرا هیچ صاحب کتابی نیست که نداند او به دنیا آمده است و اگر او را ببینند، به یقین خواهند شناخت.(۵)

تذکر بحیرا، نشان دهنده وجود خطر برای رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. دشمنی یهود با پیامبر آخرالزمان، به اندازه‌ای بود که بحیرا نیز که عالمی مسیحی بود، آن را دریافته بود و گمان می‌کرد ابوطالب از آن بی خبر است.

ابوطالب از همان جا محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را برگرداند و جالب این‌که هفت یهودی برای ترور او تا نزد بحیرا آمدند.(6) به هر حال، ابوطالب از آن پس هرگز به سفر نرفت.(7) او در حفاظت از پیامبر آخرالزمان با درایت کامل و بی هیچ کم و کاستی عمل می‌کرد؛ چنان که پیش از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ غذا می‌خورد تا مطمئن شود مسموم نیست؛ شب‌ها در کنار محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ می‌خوابید و بچه‌ها را در کنارش می‌خواباند تا از خطر ترور در امان بماند و در هر مکانی نخست خود وارد می‌شد تا از نبود دشمن اطمینان یابد.(8) تا 25 سالگی محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ اوضاع به همین روش بود تا حضرت در این سن تقاضای تجارت کرد.

منبع: دشمن شدید، دفتر اول(برگرفته از سخنان استاد مهدی طائب)، چاپ دوم، زمستان 95، انتشارات شهید کاظمی، صص223_226

پی نوشت؛

1 السیره النبویه، ج1، ص168

2 ر.ک: کمال الدین و تمام النعمه، ص172

3 بصری، مدرسه علمیه جهان مسیحیت و محل تربیت مبلغان آن روز بود.

4 کمال الدین و تمام النعمه، 187

5 همان، صص182-186

6 تاریخ الطبری، ج2، صص33-34

7 بحارالانوار، ج15، ص410

8 همان، ص407

پرسش از استاد | جعل یک موضوع درباره پیامبر(ص)

پرسش شما: آیا پیامبر اکرم(ص) پیش از بعثت چوپانی می‌کردند؟

 

پاسخ استاد: روایات متعددی به دروغ درست کردند که خداوند متعال هیچ پیغمبری نفرستاد، مگر این‌که قبل از آن، چوپانی می‌کرده است. حضرت آدم(ع) چه موقع چوپانی کرده بود؟ او به محض این‌که به زمین آمد، پیغمبر شد.

حضرت موسی(ع) هم چوپان نبود و فقط قرارداد داشت که 8 سال برای شعیب کار کند. گفته‌اند پیامبر اسلام(ص) چوپانی می‌کرده است تا بتواند مدیریت یاد بگیرد! می‌پرسیم: مگر انسان‌ها گوسفند هستند که پیامبر(ص) مدیریت را با چوپانی یاد بگیرد. این چوپانی دروغ محض است که جعل و تاریخ‌سازی کرده‌اند. بنابراین ادعای چوپانی پیامبر اسلام(ص) سخن درستی نیست.(1)

ممکن است پرسیده شود اگر آن حضرت چوپانی نمی‌کرد، پس امرار معاشش چگونه بود؟ جواب این است که بالأخره جناب عبدالله، پدر ایشان مالی به عنوان ارث باقی گذاشته بود و وارثش همین پیامبر مکرم اسلام(ص) بود.

جناب عبدالمطّلب، این اموال را به حضرت ابوطالب تحویل داد و ایشان با آن اموال کار کرد و بعد از ازدواج پیامبر(ص)، آن‌ها را در اختیار آن حضرت قرار داد. البته ناگفته نماند که چوپانی کردن، برای پیامبر اکرم(ص) ایرادی ندارد، اما با اصالت خانوادگی و وضعیت ایشان تناسبی نداشت.

گاهی چون می‌بینند که چوپانی با موقعیت آن حضرت هماهنگ نبود، به توجیه روی آورده و می‌گویند: پیامبر(ص) این شغل را برگزیده بود تا رشد کند، زیرا انسان در بیابان و سکوت و تنهایی بهتر می‌تواند رشد ‌کند!

این توجیه مردود است، چرا که این سخن، درست نیست که انسان در فضای خلوت، بهتر رشد می‌کند؛ برعکس، درونِ پردرگیرترین نقاط عالم، قوی‌ترین رشد ایجاد می‌شود. هر مقدار درگیری‌های انسان بالاتر باشد، زمینه رشد هم بالاتر است. انسان در انزوا اصلا رشدی نمی‌کند، بلکه خیالش رشد می‌کند. رشد انسان در اجتماع است و ما در اسلام، رهبانیت نداریم.

ریشه ادعای چوپانی پیامبر اسلام(ص) چیست؟ کسانی که بعد از پیامبر(ص) به عنوان جانشین مطرح شدند، برای همطراز نشان دادن خودشان با آن حضرت در اذهان مردم، دو کار انجام دادند: اول این‌که خودشان را بزرگ جلوه دادند تا هم‌سطح پیغمبر(ص) دیده شوند.

دوم این‌که کاری کردند که پیغمبر(ص) را کوچک کرده و از شأن واقعی ایشان بکاهند؛ مثلا ادعا کردند: پیامبر (ص) چوپانی بود که برای مردم گوسفند می‌چرانید و ناگهان خداوند او را به مقام پیامبری رساند؛ بنابراین برای جانشین پیامبر(ص) هم اشکالی ندارد که سابقا چیزی نبوده است، اما ناگهان خداوند او را به این مقام رسانده باشد!

حال با نفی شغل چوپانی برای پیامبر (ص)، شاید این سؤال به ذهن بیاید که شغل آن حضرت و نحوه امرار معاش ایشان چگونه بوده است؟ می‌گوییم: پیامبر اسلام(ص) بعد از ازدواج، قوی‌ترین تاجر مکه شد و این تجارت باعث معروف شدن ایشان در مناطق شد.

چند عامل در معروفیت تجار دخیل است؛ مثل سرمایه در گردش بالا، قدرت ارتباطات و مدیریت، سوددهی و سودگیری زیاد و... . پیامبر اکرم(ص) تاجری با همه این اوصاف بود؛ در نتیجه ایشان را در یمن، شام و سایر مناطق تجاری می‌شناختند. از این رو عجیب نبود که نجاشی، پادشاه حبشه با اولین نامه پیامبر(ص) ایشان را می‌شناسد، زیرا از قبل، آن حضرت را می‌شناخت و می‌دانست که او چه کسی است. به هر حال، شغل پیامبر اسلام (ص) تجارت بود و از همین راه امرار معاش می‌کرد.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 جلسه شانزدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/16)

2 - جلسه هفدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/23)

برشی از یک کتاب | عملیات‌های یهود علیه پیامبر(ص)

سازمان یهود پس از حضرت عیسی(علیه‌السلام) جز اسلام هیچ تهدیدی در برابر خود نمی‌دید. آنان درباره اسلام، اهداف آن، آورنده و ادامه دهنده آن اطلاعات جامع و کاملی داشتند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بخش عمده‌ای از تاریخ قرآن به بازگویی تاریخ بنی اسرائیل و یهود و رویارویی آنان با پیامبر آخرالزمان(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اختصاص یافته و همین دلیل کافی است تا نویسندگان مسلمان به این موضوع توجه کنند. اما با نگاهی هرچند گذرا به کارنامه آثار نویسندگان شیعه چنین چیزی را نخواهیم دید. حتی در کتابخانه‌ها نیز در این زمینه آثار فراوانی یافت نمی‌شود.

در بیان علت این امر باید گفت یهود برای اثرگذاری بر تاریخ بسیار کوشیده و هزینه‌های هنگفتی برای تحریف تاریخ صرف کرده است. ایجاد سیستمی برای حذف و سانسور کتاب‌ها و نوشتارهای ضد یهودی از جمله این تلاش‌هاست.

یهود این همه توفیق در تحریف تاریخ را مدیون آموزش‌هایی است که در دوران بیابان دیده است. با جست‌وجوی اندکی در تاریخ، ردپای یهودیان را در جنگ‌هایی که ضد آن‌ها برپا شده است، خواهیم یافت.

مظلوم نمایی یکی از مهمترین ابزار آنان برای دستیابی به هدف بوده است. گویی در طول تاریخ دستی در کار بوده تا یهودیان را از سال‌های پیش از میلاد تا قرون حاضر همواره ستم‌کش و در عین حال شجاع و راسخ در عقیده نشان دهد. آمار شگفت انگیز کشتارهای یهودیان که بیشتر به صورت اعدام دسته جمعی گزارش شده است، احتمال جعل و دست‌کم تحریف را در ذهن تقویت می‌کند.(۱)

پس از عیسی(علیه‌السلام) تنها عنصر تهدید علیه یهود پیامبر آخرالزمان(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. آن‌ها اوصاف او را که در تورات نیز آمده است، دقیق می‌دانستند ولی با تحریف معنوی، آیات مربوط به آن حضرت را به گونه‌ای دیگر تفسیر کردند.(۲)

خداوند درباره این عمل می‌فرماید «إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْکِتَابِ وَیَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنًا قَلِیلًا ۙ أُولَٰئِکَ مَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ وَلَا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلَا یُزَکِّیهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ؛ کسانی که کتمان می‌کنند آنچه را خدا از کتاب نازل کرده، و آن را به بهای کمی می‌فروشند، آنها جز آتش چیزی نمی‌خورند؛(و هدایا و اموالی که از این رهگذر به دست می‌آورند، در حقیقت آتش سوزانی است.) و خداوند، روز قیامت، با آن‌ها سخن نمی‌گوید؛ و آنان را پاکیزه نمی‌کند؛ و برای آن‌ها عذاب دردناکی است.»(3)

سازمان یهود که مجموعه گسترده‌ای از اطلاعات را در اختیار داشت، پیامبر آخرالزمان(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را همانند فرزندان خویش می‌شناخت.(4) این سازمان که عیسی(علیه‌السلام) را به پیامبر مفقودالاثر تاریخ تبدیل و در حواریون او نیز نفوذ کرد، برای نابودی تهدید نهایی چه کرد؟

سازمان یهود پس از حضرت عیسی(علیه‌السلام) جز اسلام هیچ تهدیدی در برابر خود نمی‌دید. آنان درباره اسلام، اهداف آن، آورنده و ادامه دهنده آن اطلاعات جامع و کاملی داشتند.

با توجه به آموزش‌های پیشین و تجربه عملی آن‌ها و نیز با توجه به تاکید و پشتکار این سازمان در رسیدن به حکومت جهانی، طبیعی بود که در برابر این تهدید به برنامه‌ریزی و مقابل بپردازد؛ همان گونه که در برابر عیسی(علیه‌السلام) ایستاد و شایعه فحشای مریم سلام الله علیها و تصمیم به سنگسار ایشان(5) و براندازی عیسی(علیه‌السلام) از برنامه‌های یهود بود.

مجموعه عملیات یهودیان برای مبارزه با پیامبر آخرالزمان در سه مرحله طرح ریزی شده بود؛

1 - ترور پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و جلوگیری از ظهور ایشان.

2 - ایجاد موانع بر سر راه ایشان برای جلوگیری از رسیدن به قدس؛ چون قدس محور خواسته یهود بود و اگر این منطقه به دست پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فتح می‌شد، یهود برای همیشه ناامید می‌گردید.

3 - نفوذ در حکومت پیامبر خاتم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و حاکمیت بر آن.

منبع: دشمن شدید، دفتر اول(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ دوم، زمستان 95، انتشارات شهید کاظمی، صص211-213

پی نوشت؛

1 روژه گارودی، نویسنده و محقق فرانسوی که به دلیل تألیف کتاب‌های ضد صهیونیسم محاکمه شد، در یکی از تألیفات خود به موضوع یهود ستیزی با افسانه نژادکشی بنی اسرائیل اشاره کرده و مطالبی شگفت از منابع غربی در این زمینه آورده است.(ر.ک: تاریخ یک ارتداد، ص76)

2 در این باره: ر.ک: محضر الشهود فی رد الیهود، حاج بابا قزوینی یزدی

3 بقره، 174

4 خداوند در آیه 146 سوره بقره می‌فرماید: اهل کتاب همچنان که فرزندان خود را می‌شناسند، او را می‌شناسند ولی گروهی از ایشان در عین آگاهی، حقیقت را پنهان می‌کنند.

5 نساء، 156

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.