پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

یادداشت | اسلام‌ستیزی یا عرب‌ستیزی؟

پهلوی عرب‌ستیز نبود بلکه اسلام‌ستیزی‌اش را حامیانش، عوض از عرب‌ستیزی گرفتند. از قضا محمدرضا پهلوی با عرب‌هایی که اسلامشان امریکایی بود، رابطه خوبی داشت جمهوری اسلامی هم عرب‌ستیز نیست، اما با عرب‌ها رابطه صمیمانه هم ندارد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ از فخرفروشی‌هایی که سلطنت‌طلب‌ها به حامیان جمهوری اسلامی دارند و حتی آن را مایه انتقاد به جمهوری اسلامی و حامیانش کرده‌اند، بحث رابطه با اعراب است. آنها معتقدند حکومت پهلوی نه تنها اعتماد به نفس بیجا به اعراب نمی‌داد که مقابل ایران گردن‌کشی کنند بلکه حتی عرب‌ستیز بود و در بسیاری موارد هم اعراب منطقه از حکومت پهلوی حساب می‌بردند! این در حالی است که جمهوری اسلامی کاری کرده که اعراب مقابل ایران جرئت و جسارت یابند. این ادعاهای سلطنت‌طلبان با نگاهی حتی ظاهری و نه عمیق و حتی بی‌نیاز از بررسی پشت پرده‌ها به راحتی رنگ می‌بازد. در واقع ادعاهای سلطنت‌طلبان و بعضاً پر‌بازدید شدن مطالبشان در شبکه‌های اجتماعی نه حاصل قوت استدلال‌شان بلکه ناشی از کم‌کاری حامیان انقلاب اسلامی و بی‌اطلاعی توده‌هاست.

 

ملکه عربی دربار ایران

ازدواج مقامات جمهوری اسلامی یا فرزندانشان با اعراب چقدر می‌تواند در داخل ایران تعجب و سؤال و اعتراض برانگیزد؟ از طرفی رابطه‌ ایران با اعراب (صرف‌نظر از لبنان و سوریه) در فاصله سال‌های 57 تا 95 چقدر صمیمانه بوده که چنین وصلتی را بتوان احتمال داد؟ آنچه در دو خط بالا نوشتم، حتی تصورش هم برای مردم ایران سخت است، حال برخورد سلطنت‌طلب‌ها با چنین اتفاقی چه خواهد بود، بماند. اما همین چند دهه قبل، چنین اتفاقی در ایران روی داده و در حالی که امروز عرب‌ستیزی به شعار واحد سلطنت‌طلب‌های ایرانی تبدیل شده، همسر اول محمدرضا پهلوی یک شاهزاده‌ عرب بود؛ ملکه فوزیه؛ کسی که قرار بود مادر ولیعهد ایران باشد و اگر فرزندش پسر بود، شاه آینده‌ ایران یک دو رگه‌ ایرانی عربی بود. (در آن صورت معلوم نیست تکلیف خون پاک آریایی چه می‌شد!)

جالب آنکه بر اساس اصل سی‌و‌هفتم متمم قانون اساسی آن زمان ایران، مادر ولیعهد الزاماً باید ایرانی‌تبار می‌بود. مجلس در اقدامی بی‌سابقه نه تنها به فوزیه تابعیت ایران داد بلکه او را ایرانی‌تبار نامید! شهناز فرزند مشترک شاه ایران و فوزیه بعد از انقلاب تابعیت مصری دریافت کرد، چون مادر او مصری بود.

از سویی دیگر، محمدرضا پهلوی علاقه داشت دخترش شهناز را که یک دورگه‌ ایرانی عربی بود، به پادشاه عراق بدهد یعنی باز هم وصلت با اعراب. اما عشق میان شهناز و اردشیر زاهدی مانع آن پیوند دوباره پهلوی عربی شد.

 

اعراب؛ پناهگاه پهلوی‌ها

گرچه وصلت پهلوی‌ها و عراقی‌ها اتفاق نیفتاد اما این ماجرا باعث نشد که شاه در زمان آشوب‌های منجر به کودتای 28 مرداد همراه با ثریا، همسر دومش به عراق پناه نبرد. کشورهای عربی همیشه پناه خوبی برای محمدرضا پهلوی بودند. او پس از انقلاب اسلامی 57 هم در نهایت به مصر پناه برد و انور سادات مصری میزبان او شد. رفیق عرب محمدرضا پهلوی برای او مراسم تشییع و تدفین برگزار کرد و مصر برای همیشه میزبان جنازه محمدرضا پهلوی شد، آنچنان که قبلاً چند سالی را میزبان جنازه رضاخان شده بود.بوسه فرح دیبا بر مزار انور سادات، نشانه قدرشناسی از این مهربانی‌هاست. اینها تازه همه‌ آن چیزی نیست که بر عرب‌ستیزی سلطنت‌طلب‌ها خط حماقت می‌کشد...

 

ایران؛ عزادار ترور پادشاه سعودی

زمانی که در سال 54 فیصل بن عبدالعزیز آل‌سعود معروف به ملک فیصل، پادشاه عربستان ترور شد، دربار پهلوی به صدور پیام تسلیت اکتفا نکرد و رسماً از طرف دربار هفت روز عزای عمومی اعلام شد. هفت روز عزای عمومی در ایران برای مرگ پادشاه سعودی! فقط فکر کنیم اگر جمهوری اسلامی چنین کند، سلطنت‌طلب‌ها چگونه برخورد خواهند کرد. این عزای هفت روزه یقیناً نه نشانه ‌ستیز پهلوی با اعراب می‌توانست باشد و نه حتی حساب بردن آل‌سعود از شاه ایران، بیشتر بوی رفاقت و حتی باج دادن داشت. این طور نیست؟

در مورد از دست دادن جزیره بحرین و بخشیدن کامل اروندرود به عراق هم می‌توان گزارشی جداگانه نوشت؛ سرزمینی که برای ایران بود و حکومت پهلوی آن را نتوانست حفظ کند.

 

ارتش ایران؛ مدافع حکومت عمان

بگذارید به بخشی دیگر از این ماجرا نگاه کنیم. سال 1349 چریک‌های چپ عمان علیه حکومت پادشاهی کشورشان قیام کرده بودند و توانستند کنترل بخش‌هایی از کشور را در دست بگیرند. محمدرضا پهلوی برای کمک به رفقای عربش در عمان، در سال 51 دستور اعزام واحدهای واکنش ارتش شاهنشاهی ایران همراه با 20 بالگرد به عمان را به صورت محرمانه صادر کرد. خبر حضور ارتش ایران در سرکوب قیام مردم عمان چندین سال مخفیانه باقی ماند. از تعداد نیروهای اعزامی هم ارقام موثقی در دست نیست و بین 600 تا 4‌هزار نفر برآورد شده است. آمار کشته‌شدگان هم هیچ‌گاه رسماً اعلام نشد اما برخی منابع ارتش به کشته‌شدن بیش از ۲۰۰ نفر از نیروهای ارتش شاهنشاهی ایران و مجروح‌شدن بیش از ۷۰۰ نفر اشاره دارند. (مدافعان حکومت پادشاهی عمان!) جالب آنکه صدام در یکی از بازجویی‌های سال 2004 در مورد ارتش شاه می‌گوید: «اگر ارتش شاه هنوز وجود داشت، ما آنها را ظرف یک ماه شکست می‌دادیم

 

اسلام‌ستیزی یا عرب‌ستیزی؟

پهلوی عرب‌ستیز نبود بلکه اسلام‌ستیزی‌اش را حامیانش، عوض از عرب‌ستیزی گرفتند. از قضا محمدرضا پهلوی با عرب‌هایی که اسلامشان امریکایی بود، رابطه خوبی داشت جمهوری اسلامی هم عرب‌ستیز نیست، اما با عرب‌ها رابطه صمیمانه هم ندارد. برای جمهوری اسلامی اسلام و وحدت جهان اسلام است که موضوعیت دارد، وگرنه نژاد ملت‌ها ملاک تنظیم روابط سیاسی دولت‌هایشان نیست. اسلام‌ستیزی پهلوی را به اشتباه عرب‌ستیزی جا می‌زنند، در حالی که پهلوی‌ها با اعرابی که غرب حامی‌شان بود، رابطه خوبی داشتند و حمایت جمهوری اسلامی از ملت‌های مسلمان را باج دادن نظام به اعراب تفسیر می‌کنند، در حالی که نه نژاد اعراب بلکه این دین‌شان است که برای جمهوری اسلامی ایران موضوعیت دارد.

سلطنت طلب آریایی! هنوز دارید شعار عرب‌ستیزی می‌دهید؟ اشکالی ندارد، فقط به این فکر کنید که حتی اگر بخواهید بر سر مزار اعلیحضرت فقیدتان بروید، باید از همین عرب‌ها ویزا بگیرید؛ ویزایی که البته با وقوع انقلاب اسلامی و تیرگی روابط ایران و مصر، به شما به عنوان یک شهروند ایرانی تعلق نخواهد گرفت.

نویسنده: کبری آسوپار

انتهای پیام/

یادداشت | پهلوی و بنیادهای خیریه

بنیاد پهلوی معروف‌ترین نهاد خیریه در دوره سلطنت محمدرضاشاه بود. در اسناد موارد متعددی از سوءاستفاده‌های مالی این بنیاد خیریه ثبت شده است. طی سال‌های 55 تا 57 فساد بنیاد پهلوی به قدری علنی شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ گسل فساد اقتصادی در دوره پهلوی به قدری عمیق شد که منفعت مالی بر هر چیزی اولویت پیدا کرد؛ حتی در برابر آن، انسانیت نیز به مسلخ رفت. یکی از جنبه‌های فساد اقتصادی در دوران سلطنت پهلوی مربوط به مراکز خیریه بود. این مراکز به ظاهر در جهت امور خیر تأسیس شده بود اما مؤسسین آن در اصل تحت این پوشش بشردوستانه مشغول زد و بندهای مالی بودند.

این حس بشردوستانه و خیرخواهانه به‌حدی در خاندان پهلوی طنزآمیز بود که شاه وقتی باخبر شد خواهر دوقلویش اشرف قصد دارد مؤسسه خیریه تاسیس کند به آن واکنش نشان داد. اسدالله علم ذیل یادداشت‌های روز 24 بهمن 54 می‌نویسد: «به شاهنشاه عرض کردم: ...والاحضرت اشرف اجازه خواسته‌اند روز دوم فروردین بنیاد خیره خودشان را اعلام کنند. شاهنشاه قاه قاه خندیدند و فرمودند: آخر به خواهرم بگو [از] یک طرف بنیاد خیریه اعلام می‌کنی [و از] یک طرف مثل دیوانه‌ها عقب پول هستی؟! از یک طرف نطق‌های آتشین در دفاع از حقوق بشر می‌کنی از طرف دیگر برای منافع خودت اگر باشد پدر مردم را می‌خواهی دربیاوری...». جالب اینکه در اغلب این فسادها خاندان پهلوی نقش داشتند و سود کلانی نیز به دست می‌آوردند.

در ادامه به سوءاستفاده‌های مالی دو بنیاد خیریه مطرح در دوران پهلوی می‌پردازیم.

 

فساد مالی سازمان ملی حمایت از کودکان

«سازمان ملی حمایت از کودکان» به سرپرستی فرح پهلوی به منظور تحت پوشش قرار دادن کودکان بیسرپرست، فقیر یا معلول تاسیس شد. اما طی دوره فعالیت این نهاد به ظاهر خیریه، موارد متعددی از سوءاستفادههای مالی ثبت شد. این سازمان با هزینه‌های هنگفتی تأسیس شد اما حتی قصد ارائه کمترین امکانات به مردم را نیز نداشت.

مینو صمیمی که به گفته خودش از سال 1973 م (1352 شمسی) به عنوان رئیس روابط عمومی سازمان ملی حمایت از کودکان انتخاب شد می‌گوید: «در سازمان حمایت از کودکان که تحت اداره شهبانو اداره می‌شد شعبات کوچک سازمان در شهرستانها علیرغم نیاز مبرم مردم، از امکانات بسیار ناچیز برخوردار بودند و ما حتی نمی‌­توانستیم حداقل خواسته‌های والدین کودکان معلول را تأمین کنیم.»(1)

به گفته او در این سازمان به ظاهر خیریه، مسئولان و مدیران عالی‌رتبه از امکانات مالی فراوانی برخوردار بودند و این موضوع عاملی برای نارضایتی کارمندان به شمار می‌آمد. وی که بعدها به دفتر مخصوص ملکه پهلوی نیز راه یافت می‌گوید به چشم خودش می‌دید که در آن سازمان به ظاهر خیریه «چه پول هنگفتی هدر رفت و به جای کمک به خانواده‌های محروم و یا حتی فراهم کردن وسیله شادی و تفریح کودکان کلا در جیب حضرات انباشته شد.(2)

سازمان خیریه تحت رهبری فرح در راستای سوءاستفاده‌های مالی می‌کوشید ارزانترین و بی‌کیفیتترین اجناس را تهیه کند تا در عوض پول بیشتری برای اختلاس باقی بماند. در یک مورد مینو صمیمی ماجرایی را نقل می‌کند که مایه تأسف فراوان است. او می‌گوید: «روابط من با رؤسای سازمان موقعی بحرانیتر شد که یک آگهی مناقصه جهانی برای خرید شیر خشک مورد مصرف سازمان منتشر کردیم و پیشنهادهای متعددی در این باب از سوی کمپانی‌های مختلف اروپایی به دستمان رسید. وظیفه‌ من ترجمه و تنظیم پیشنهادهای واصله بر حسب قیمت و کیفیت محصولات بود و در نهایت نیز می‌بایست هر آنچه تهیه کرده بودم، در فهرستی بنویسم تا برای کسب اجازه خرید به مدیرعامل سازمان ارائه دهم.»

او ادامه می‌دهد: «ما بیشتر به شیرخشکی نیاز داشتیم که برای مصرف کودکان معلول ذهنی مفید باشد؛ و چون از نظر بودجه نیز کاملاً تأمین بودیم، لذا حدس می‌زدم مدیرعامل پس از ملاحظه‌ فهرست تنظیمی من، بهترین نوع شیرخشک را سفارش خواهد داد. ولی وقتی جلسه‌ مربوط به تعیین برنده‌ی مناقصه تشکیل شد، با کمال تعجب دیدم مدیرعامل ارزانترین شیرخشک را _که از نظر کیفیت در پایین‌ترین حد قرار داشت_ انتخاب کرد.»

براساس خاطرات مینو صمیمی: «کمپانی سوئدی سازنده‌ای این نوع شیرخشک در پیشنهاد مناقصه‌ خود خصوصاً متذکر شده بود که چنین محصولی در کشور سوئد فقط برای تغذیه‌ گوساله‌های شیرخوار مورد مصرف دارد و از آ‌ن در تغذیه‌ی کودکان استفاده نمی‌شود. ولی مدیرعامل، نه تنها به این نکته اهمیت نداد، که در گزارش صورت‌جلسه حتی اشاره‌ای هم به تأکید کمپانی سوئدی ـ‌ در باب مصرف آن برای تغذیه‌ گوساله‌ها ـ نکرد.»(3)

صمیمی اذعان دارد که «ضمن خدمت در سازمان حمایت از کودکان با موارد متعدد دیگر از شیوه‌ عمل افراد متنفذ رژیم برخورد داشتم، که می‌کوشیدند جیبشان را به هر شکل شده ـ ولو به بهای زندگی افراد محروم و مستمند ـ پرکنند.» این سازمان خیریه هم محل مناسبی برای سوءاستفادههای مالی خاندان پهلوی بود که نشان میداد جان انسانهای یا کودکان معلول دستمایه کسب ثروت بیشتر است.

 

فسادهای مالی بنیاد پهلوی

بنیاد پهلوی معروفترین نهاد خیریه در دوره سلطنت محمدرضاشاه بود. در اسناد موارد متعددی از سوءاستفادههای مالی این بنیاد خیریه ثبت شده است. طی سالهای 55 تا 57 فساد بنیاد پهلوی به قدری علنی شد که «شاه در هشتم نوامبر اعلام کرد که باید درباره مسائل خانواده سلطنتی و بنیاد پهلوی تحقیق شود.»[4] این مؤسسه پوششی بود که شاه بتواند خارج از حساب‌های رسمی و دور از چشم مردم در قالبی به ظاهر خیرخواهانه به ثروتاندوزی اقدام نماید. سرمایه‌های این بنیاد در اولین سالهای تأسیس حدود 400 میلیون تومان بود. از همان ابتدا، شاه خود را به تولیت بنیاد منصوب کرد و از این طریق او به طور قانونی 5/ 2 درصد از سود خالص بنیاد را در اختیار گرفت.

استمپل در گزارش محرمانه‌ای درباره فساد جاری در بنیاد پهلوی می‌نویسد: «دولت ناامیدانه در فسادی که قرار بود از بین برود درگیر است. شریف امامی به عنوان رئیس بنیاد پهلوی با فروش یا مصادره زمین به قیمت هر متر مربعی 30 تومان ثروتمند شد.»

علاوه بر این نشریه نیشن چاپ آمریکا در آوریل 1965 (1344) اسنادی منتشر کرد که طی آن نشان داد بنیاد پهلوی از کمک‌های مالی ایالات متحده و درآمدهای نفت برای مقاصد شاه سوءاستفاده کرده بود.(5)

در گزارش سفارت آمریکا که تاریخ آن مربوط به خرداد 1351 است درباره فساد موجود در بنیاد پهلوی می‌خوانیم: «این سازمان مالک هتل‌ها، رستورانها و سهام‌های بسیاری در شرکتهای متعددی می‌باشد. از میان مسائل یاد شده نقش آن در بخش‌های دارویی(مؤسسه رفاهی داروپخش) و کارخانجات پنبه نسوز و سیمان بیشتر است. این بیناد 50 درصد تولیدات سیمان را کنترل می‌کند.»

طبق همین گزارش، خانواده سلطنتی سود سرشاری از طریق این بنیاد کسب می‌کنند: «بنیاد درآمد فزایندهای دارد که ظاهرا صرف امور خیریه‌ای که بنیاد مدعی بود بخاطر آن تشکیل یافته است می‌شود ولی رقمی در حدود 20 تا 40 درصد این درآمد به اعضای خانواده سلطنتی می‌رسد.»

براساس گزارش مامور سفارت آمریکا، بنیاد پهلوی در زد و بندهای دیگری هم دخیل بود: «بنیاد به طور مؤثری اداره نمی‌شود؛ چراکه اکثرا از آن به عنوان یافتن شغل برای دوستان و وابستگان خاندان پهلوی استفاده می‌شود. چون این بنیاد از پشتیبانی دربار برخوردار است اولویت‌های بی‌اندازه به آن داده می‌شود بطوری که توسعه تجارت ایران را مختل ساخته و مانع رشد آن می‌شود.» همین گزارش تصریح می‌کند: «بنیاد سرچشمه بیشتر نارضایتی‌های ایرانیان از فعالیت‌های خانواده سلطنتی است.»

همچنین سندی به تاریخ 21 بهمن 1343 حاکی از آن است که درآمد حاصله از بنیاد پهلوی به حساب خاندان پهلوی واریز شده است. در این سند آمده است: «اخیرا توسط شرکت داروپخش، 4 میلیون تومان به حساب بانکی شاهزاده اشرف واریز شده است

از آنچه آمد می‌توان نتیجه گرفت رژیم پهلوی در پوشش امور خیریه نیز به کسب سود توجه داشت به طوری که فساد مالی موجود در این نهادهای به ظاهر خیریه کاملا عیان شده بود. به تعبیر مینو صمیمی از کارگزان رژیم پهلوی «آنچه تحت عنوان امور خیریه توسط دربار انجام می‌گرفت فی‌الواقع چیزی بیش از یک نمایش نبود.» به گفته او: «هر کدام از سازمان‌های خیریه‌ موجود در کشور تحت سرپرستی یکی از اعضای خانواده‌ی سلطنتی قرار داشت و چون این‌گونه سازمان‌ها می‌بایست به‌صورت غیرانتفاعی اداره شوند، لذا در ظاهر امر به نظر کسی که به عمق مسائل آگاه بود، خانواده‌ سلطنتی به خاطر احساسات بشردوستانه‌ خود وظایف بس دشوار و سنگینی به عهده داشت. در حالی که حقیقت غیر از این بود... .»(6)

انتهای پیام/

پی‌نوشت‌ها:

1 - مینو صمیمی، خدمتگزار تخت طاووس، تهران: اطلاعات، ص 136

2 - همان، ص 140

3 - همان، ص 140 تا 142

4 - اسناد لانه جاسوسی، دفتر دوم، ص 25

5 - فرهاد سهامی و محمدجواد قربی، «58 سال تبه­کاری، خیانت و غارت»، فصلنامه 15 خرداد، دور سوم، سال یازدهم، ش 40، ص 125

6 - خدمت­گزار تخت طاووس، ص 136

یادداشت | جدایی بحرین از ایران

حقانیت حاکمیت ایران و ملت ایران بر جزیره بحرین آنقدر مسلم و بدیهی بود که انگلستان بعد از حدود دو قرن اشغال این منطقه در نهایت امر از ایران و شاه ایران برای توجیه اقدام خود بهره برد و با یک بازی سیاسی در نهایت اشغال بحرین را با عقب نشینی و ضعف سیاسی ایران رقم زد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ سالروز اعلام جدایی بحرین، پایان حاکمیت چند قرنی ایران بر بحرین، از جمله فجایع تاریخ معاصر ایران است که با بازیگری استعمار بریتانیا و صحنه گردانی آن‌ها رخ داد و رده خیانت‌ها و خباثت‌های آن‌ها در حق ملت ایران قرار گرفت. پیرامون نقش استعماری و استثماری انگلستان در جهان و علی الخصوص ایران، به هر میزان سخن گفته شود کم و ناچیز است، چرا که ماجرای خباثت انگلیسی‌ها در رابطه با ایران و منافع ایرانی قصه دیگری است. در رابطه با جدایی بحرین به عنوان موضوع این نوشتار، انگلستان نقشی ویژه داشت و برنامه‌ها و منافع استعماری این کشور بر این قسمت از خاک ایران با بهره کشی از نفت و سایر منابع بحرین و در نهایت امر، امروزه با تاسیس پایگاه نظامی‌این کشور در بحرین، نشان از عمق استراتژی و سیاست‌های استعماری آن‌ها دارد.

از لحاظ تاریخی نه تنها عمده جزایر خلیج فارس متعلق به ایران بوده، بلکه بسیاری از بخش­های جنوبی خلیج فارس نیز جزء خاک ایران بودند، طوری که در برخی از برهه‌ها، خلیج فارس به عنوان یک دریای داخلی برای ایران محسوب می‌شد. اما در سده‌های اخیر به دلیل حضور نیرو‌های استعمارگر اروپایی و ضعف داخلی ایران، خلیج فارس در تسخیر کشورهای استعمارگر قرار گرفت و به مرور بخش‌هایی از کشورمان عملاً از دسترس مستقیم دولت مرکزی و حکام وقت خارج شد. این امر به خصوص در نقاط دریایی و جزایر خلیج فارس مشهود بوده و امروزه ریشه بسیاری از اختلافات شده و بهانه لازم برای دخالت برخی کشور‌ها را فراهم آورده است. ضعف قدرت دریایی ایران در دوره قدرت نمایی نیروهای استعمارگر، عاملی اساسی برای دخالت این کشور‌ها در قلمرو ایران محسوب می‌شد و همین ضعف که عمدتاً به سبب حضور و دخالت‌های خود آن‌ها به وجود آمده بود، با عناوینی مانند مبارزه با دزدان دریایی و لزوم حمایت از شیخ نشین‌های تحت الحمایه توجیه می‌شد.

بحرین از هزاران سال قبل جزو خاک ایران بوده و تاریخ و منابع تاریخی گواه محکمی‌براین ادعا است. حقانیت حاکمیت ایران و ملت ایران بر جزیره بحرین آنقدر مسلم و بدیهی بود که انگلستان بعد از حدود دو قرن اشغال این منطقه در نهایت امر از ایران و شاه ایران برای توجیه اقدام خود بهره برد و با یک بازی سیاسی در نهایت اشغال بحرین را با عقب نشینی و ضعف سیاسی ایران رقم زد.

لذا بعد از موافقت ایران به عنوان کشور دارای حق حاکمیت بر بحرین و تحت فشار بازی‌های بریتانیا، ایران حاضر بر چشم پوشی از حق قانونی و تاریخی خود شد و در نهایت امر نیز، به طبع توافقات پشت پرده صورت گرفته، فاجعه جدایی بحرین از ایران رقم خورد. فرستاده سازمان ملل متحد نیز، پس از گفتگو با سران قبایل و افراد متنفذ بحرین، گزارش خود مبنی بر تمایل مردم بحرین به جدایی را به مجمع عمومی‌و شورای امنیت سازمان ملل عرضه کرد. شورای امنیت نیز با صدور قطعنامه‏ای در 22 اردیبهشت 1349 جدایی بحرین را خواستار شدند.

در این میان نمایندگان مجلس شورای ملی پس از استماع گزارش نمایندگان سازمان ملل، به جدا شدن بحرین از ایران رای دادند. بنابراین این جزیره نفت خیز و مهم از ایران جدا شد و در این روز حاکمیت چند صد ساله ایران بر این نقطه پایان پذیرفت. سرانجام در 23 مرداد 1350، شیخ نشین بحرین جدایی خود را اعلام کرد و ایران به سرعت این جدایی را به رسمیت شناخت(1) اما همین مسئله که برای جدایی بحرین به سراغ ایران آمدند و حمایت ضمنی ایران را گرفتند، خود گواه محکمی‌دیگری بر حقانیت حاکمیت تاریخی کشورمان محسوب می‌شود. حاکمیتی که ورود، حضور و نقشه‌های استعماری کشور‌های غربی با وجود چندین قرن نتوانسته بود در مقابل آن کاری از پیش ببرد.

مرور حضور استعمارگران در منطقه نیز حاوی نکات بسیار مهمی‌است. در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس(‌در سال 1506) ،‌ بسیاری از نقاط استراتژیک منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمع‌الجزایر بحرین نیز(‌در سال 1521) به تصرف و اشغال آن‌ها در آمد. پس از گذشت حدود یک قرن از اشغال پرتغالیها،‌ شاه‌عباس کبیر در سال 1602 با لشکرکشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد کرد و مجددا به ایران ملحق کرد.

پس از آن، ‌مجمع الجزایر بحرین مدت180 سال مانند گذشته در اختیار و تحت نظر کامل حکومت ایران بود.[2] تا اینکه انگلیسی‌ها به منطقه وارد شده و به قدرت برتر منطقه بدل شدند. در دوره قاجاریه، انگلستان با اهداف استعماری در منطقه خلیج‌فارس و به بهانة برقراری امنیت و با استفاده از ضعف حکومت مرکزی ایران قراردادهایی با شیوخ بحرین منعقد کرد و بعدها نیز مدعی شد با این قرار داد‌ها بحرین از حاکمیت ایران خارج و تحت‌الحمایة انگلیس شده است. اما مسئله اساسی که رخ داد، با حضور بریتانیا به مدت تقریبی یک و نیم قرن این بخش از سرزمین ایران از حیطه مستقیم حاکمیتی ایران خارج شد.

همانطور که اشاره شد اقدامات انگلیسی‌ها با شعار‌ها و تبلیغات ویژه ای توجیه می‌شد. در این رابطه سر آرنولد ویلسون می‌گوید: « مدت یک قرن است که ما انگلیسی‌ها خلیج فارس را به زور اسلحه و شمشیر مبدل به منطقه ای آرام کرده‌ایم و هیچ یک از عملیات ما در نقاط دیگر جهان، مثل اقداماتی که در خلیج فارس کرده‌ایم، رضایت بخش نبوده. نابودی دزدان دریایی، منع برده فروشی، نابودی قلاع دزدان، آشتی دادن شیوخ، تحت الحمایه کردن بحرین، ایجاد رابطه با کویت، مساحی و نقشه برداری خلیج فارس...»(3)

در صورتی که اهداف واقعی انگلیسی‌ها داستان دیگری است و در اسناد خود آن‌ها به خوبی روشن شده است. لرد پالمرستون می­گوید:« ما وظیفه داریم خلیج فارس را زیر سلطه نیروی دریای خود درآوریم، به طوری که هیچ قدرتی نتواند با ما به رقابت برخیزد، در این راه باید روشی اتخاذ کنیم که از لحاظ ملی گران نباشد...»

این مسئله در بحرین بسیار روشن دیده می‌شود. از 1197 ق/ 1783م احمد بن ‌محمد، از خاندان آل خلیفه و از تیرة عتوبی در نجد عربستان، با استفاده از درگیری‌های داخلی در ایران میان خاندان زند و آغامحمدخان قاجار، وارد بحرین شد. در این زمان انگلستان نیز با از میدان به در بردن رقبای اروپایی خود در منطقه خلیج‌فارس به موقعیت مطلوب‌تری دست یافته بود. از این دوره به بعد، تداوم گرفتاری حاکمان قاجار در برخورد با مدعیان تاج و تخت و جنگهای فرسایشی با روسیه از یک سو و فقدان نیروی دریایی از سوی دیگر باعث ‌شد انگلیسی‌ها از شیوخ قبایل عرب ساکن در سواحل جنوبی خلیج‌فارس برای تحکیم نفوذ و سلطه استعماری خود در خلیج‌فارس استفاده کنند.

از آنجا که حکومت قاجار ضعیف و ناکارآمد بود، انگلیسی‌ها با اغتنام فرصت در سال 1820 قراردادی با شیخ سلمان ‌بن احمد آل خلیفه بستند، به دنبال آن نیز قراردادهایی در 1829 م/ 12444ق و 1880 م/ 1297 ق با شیخ عیسی بسته شد که بدون اجازة آن‌ها بحرین با هیچ دولتی قرارداد نبندد و به هیچ کشوری حق تأسیس نمایندگی سیاسی ندهد. با این حال بحرین، رسماً از ایران جدا نشده بود و دولت ایران، بحرین را بخشی از خاک خود و شیوخ آل‌خلیفه را نیز کارگزاران خود می‌شناخت؛ و این امر مورد اذعان و اعتراف آل‌خلیفه و نیز دولت انگلستان بود.

 

قیمومیت انگلستان بر بحرین

در 31 مه 1861 قراردادی بین شیخ محمد بن خلیفه(شیخ بحرین) و فیلیکس جونز نماینده سیاسی انگلستان بسته شد که به موجب آن مجمع الجزایر بحرین رسماً تحت الحمایه انگلیس شد. دولت انگلیس در برابر اعتراض ایران به مفاد این قراداد حضور دزدان دریایی و برقراری امنیت در خلیج فارس را بهانه کرد و بر تسلط خود بر منطقه ادامه داد.

در سال 1906 . م انگلیس ضمن عقد پیمانی با حاکم بحرین ، این کشور را به قیمومیت خود در آورد . ایران پس از عضویت در جامعه ملل در سال 1927 . م / 1306 .ش ادعای مالکیت خود بر بحرین را مجدداً مطرح کرد . برخی از پژوهشگران « انعقاد قرارداد جده » بین انگلیس و امیر حجاز را دلیل این ادعای ایران دانسته اند، چرا که طبق این قرارداد ابن سعود پذیرفت که بحرین تحت الحمایه انگلیس باشد و اقدام ایران در واقع اعتراضی به این موضوع بود .

ایران قرارداد مذکور را مغایر با حق حاکمیت خود بر بحرین و تمامیّت ارضی خود ، می‌دانست . در اعتراض به این قرارداد و در همین سال دولت ایران یادداشت شدید الحنی را توسط وزیر امور خارجه برای رابرت کلایو(وزیر مختار انگلیس ) در تهران ارسال کرد و بر حاکمیّت مطلق ایران بر بحرین تأکید کرد و ضمن آن رونوشتی از این اعتراض برای جامعه ی ملل فرستاده شد . امّا وزیر امور خارجه انگلیس یکسال بعد در طی یادداشتی به جامعه ملل اعتراض ایران را بی اساس دانست و عنوان کرد بحرین کشور مستقلی است که مشترکات جغرافیایی و نژادی با ایران ندارد.

در دوران رضا شاه نیز ایران همچنان مدعی حاکمیت بحرین بود. در 1927دولت انگلستان قراردادی با عربستان سعودی درباره بحرین امضا کرد. دولت ایران بلافاصله نسبت به آن معاهده به طور رسمی‌اعتراض کرد و از آن به‌عنوان «تجاوز به تمامیت ارضی ایران» به جامعه ملل شکایت کرد. این دادخواهی ایران، توسط مخبرالسلطنه به عنوان نخست‌وزیر، در صفحه 605 «روزنامه جامعه ملل» مورخ ماه مه 1928 به چاپ رسید، اما به علت ضعف جامعه ملل و سپس شروع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین در اوت 1941 این اعتراض ایران راه به جایی نبرد.[4]

در سال 1967 . م / 1346 . ش که انگلیس در نظر داشت به دولت‌های خلیج فارس استقلال بدهد، مسأله بحرین ، مجدداَ در صدر مسائل سیاسی قرار گرفت .علاوه براین در ژانویه 1968 ،‌پس از اینکه انگلستان اعلام کردکه نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد کرد،‌ دولت ایران از این تصمیم استقبال کرد و اعلام کرد که از حق حاکمیت خود بر بحرین منصرف نشده است. سپس،‌ با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشکل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یک کشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشکیل شود. با این بهانه، ایران با نقشه انگلستان وارد مصالحه ای شد که در نهایت امر به تجزیه بحرین منجر شد در حالی که حق حاکمیت ایران بر جزایر سه گانه نیز با خدعه‌های بریتانیا همچنان مسئله ساز باقی ماند!!!

اما مسئله تجزیه بحرین از ایران بایستی در کنار پروسه تجزیه کشور‌های منطقه مورد تحلیل قرار گیرد. نقشه ای که بسیار قبل از حادث شدن مسئله بحرین و با ورود استعمارگران به منطقه در دستور کار آن‌ها قرار گرفته بود. لذا با همین سیاست بسیاری از نقاط ایران و سرزمین‌هایی که هزاران سال متوالی متعلق به ایران بود با دلایل متعدد و بازی سازی‌های مداوم از خاک کشور جدا شد.

 اما با اینکه تجزیه ایران و کشور‌های منطقه، فراز و نشیب فراوانی داشته ولی هر اندازه وابستگی و وادادگی به کشور‌های استعماری بیشتر می‌شد، پروسه تجزیه ایران توسط استعمارگران نیز سرعت می‌گرفت. در این رابطه تجزیه بحرین و بهانه تراشی برای جزایر سه گانه ایرانی درست زمانی رخ داد که ایران وابستگی بسیار شدیدی به کشور‌های استعماگر داشت. اما همین امر نیز تغییری در سیاست‌های آن‌ها ایجاد نکرد. در نهایت امر نیز دولت ایران تنها یک ساعت پس از جدایی بحرین آن را به رسمیت شناخت . یک روز بعد،‌ بحرین و انگلستان یک قرار داد دوستی با هدف "مشورت" در مواقع ضروری با یکدیگر امضا کردند. بدین ترتیب ،‌ مسأله بحرین پس از یک و نیم قرن منازعه و کشمکش با‌ سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرت‌های غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یک مسأله دیگر ارضی کشور یعنی جزایر سه گانه به پایان تلخ خود رسید.

نویسنده: حسین مولایی

پی نوشت:

1 - قائم مقامی، جهانگیر. 1341. بحرین و مسائل خلیج فارس، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران.

2 - اقبال آشتیانی، عباس، 1348. مطالعاتی در باب بحرین و جزایر و سواحل خلیج فارس، انتشارات اساطیر، تهران.

3 - بازخوانی پرونده جدایی بحرین از ایران، زهرا ابراهیمی، همشهری

4 - جدا شدن بحرین از ایران، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

برشی از یک کتاب | میرزای نائینی و مشروطه

روز24 مرداد 1315، علامه میرزا محمدحسین نائینی از رهبران نهضت مشروطه در سن 78 سالگی بدرود حیات گفت. او نماینده‌‌ افکار علما و مراجع‌ طرفدار مشروطیت‌ است‌ که‌ اندیشه‌های‌ جناح‌ مشروطه‌خواه‌ را تئوریزه‌ و مدون‌ می‌کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ آیت‌الله‌ نائینی‌ نماینده‌‌ افکار علما و مراجع‌ طرفدار مشروطیت‌ است‌ که‌ اندیشه‌های‌ جناح‌ مشروطه‌خواه‌ را تئوریزه‌ و مدون‌ می‌کرد. از نظر وی نیابت‌ فقها در عصر غیبت‌ در امور حسبه‌ از قطعیات‌ مذهب‌ است‌ و حفظ‌ نظم‌ و اساس‌ اسلام‌ را از مهم‌ترین‌ مصادیق‌ امور حسبه‌ می‌داند. علامه نائینی‌، حکومت‌ مشروطه‌ را از باب‌ اولیه‌‌ مشروع‌ نمی‌داند، بلکه‌ آن‌ را نوعی‌ حکومت‌ غاصبانه‌ می‌شمارد که‌ از باب‌ ضرورت‌ و ثانویه‌ غصب‌ آن‌ کمتر از حکومت‌ استبدادی‌ است.

روز 24 مرداد 1315، علامه میرزا محمدحسین نائینی از رهبران نهضت مشروطه در سن 78 سالگی بدرود حیات گفت. او نماینده‌‌ افکار علما و مراجع‌ طرفدار مشروطیت‌ است‌ که‌ اندیشه‌های‌ جناح‌ مشروطه‌خواه‌ را تئوریزه‌ و مدون‌ می‌کرد.

مهم‌ترین اثر آیت‌الله‌ میرزاحسین‌ نائینی‌ «تنبیه‌ الامّه‌ وتنزیه‌ الملّه‌» نام دارد. او این اثر را در زمان مشروطه تدوین کرد و دو مرجع‌ آن‌ زمان‌، آیت‌الله ‌آخوند خراسانی‌ و میرزا عبدالله‌ مازندرانی‌ بر آن‌ تقریظ‌ نوشتند. اما علامه نائینی پس‌ از مرگ‌ ‌آخوند خراسانی‌، شروع‌ به‌ جمع‌آوری‌ نسخه‌های‌ این‌ کتاب‌ حتی‌ به‌ قیمت‌ گزاف‌ کرد و سپس‌ آنها را از بین‌ برد.

مرحوم‌ نائینی‌ در کتاب‌ یاد شده، تلاش‌ می‌کند تا مبانی‌ مشروطیت‌ را به‌ اسلام‌ نزدیک‌ کند. بعضی‌ها پنداشته‌اند نظریه‌‌ حکومتی‌ مرحوم‌ نائینی‌ همان‌ حکومت‌ مشروطه‌ است‌ و این‌ برداشتی‌ اشتباه‌ است‌ که‌ متأسفانه‌ شهرت‌ یافته‌ است‌.

آیت‌الله‌ نائینی‌ تصریح‌ می‌کند که‌ نیابت‌ فقها در عصر غیبت‌ در امور حسبه‌ از قطعیات‌ مذهب‌ است‌ و حفظ‌ نظم‌ و اساس‌ اسلام‌ را از مهم‌ترین‌ مصادیق‌ امور حسبه‌ می‌داند: «ازجمله‌ قطعیات‌ مذهب‌ ما (طایفه‌‌ امامیه‌) این‌ است‌ که‌ در این‌ عصر غیبت‌ ـ علی‌ مغیبه‌السّلام‌ـ آنچه‌ از ولایات‌ نوعیه‌ را که‌ عدم‌ رضای‌ شارع‌ مقدس‌ به‌ اهمال‌ آن‌ حتی‌ ـ در این‌زمینه‌ ـ معلوم‌ باشد، وظایف‌ حسبیه‌ نامیده‌ و نیابت‌ فقها و عصر غیبت‌ را در آن‌ قدر متیقن‌ و ثابت‌ دانستیم‌؛ حتی‌ با عدم‌ ثبوت‌ نیابت‌ عامه‌ در جمیع‌ مناصب‌ و چون‌ عدم‌ رضای شارع‌ مقدس‌ به‌ اختلال‌ نظام‌ و ذهاب‌ بیضه‌‌ اسلام‌ بلکه‌ اهمیت‌ وظایف‌ راجعه‌ به‌ حفظ‌ و نظم‌ ممالک‌ اسلامیه‌ از تمام‌ امور حسبیه‌ از اوضح‌ قطعیات‌ است‌، لهذا ثبوت‌ نیابت‌ فقها و نواب‌ عام‌ عصر غیبت‌ در اقامه‌ی‌ وظایف‌ مذکوره‌ از قطعیات‌ مذهب‌ خواهد بود.علامه نائینی‌، حکومت‌ مشروطه‌ را از باب‌ اولیه‌‌ مشروع‌ نمی‌داند، بلکه‌ آن‌ را نوعی‌ حکومت‌ غاصبانه‌ می‌شمارد که‌ از باب‌ ضرورت‌ و ثانویه‌ غصب‌ آن‌ کمتر از حکومت‌ استبدادی‌ است پس: «ارجاعش‌ از نحوه‌‌ اولی‌ [استبدادی[ که‌ ظلم‌ زائد و غصب‌ اندرغصب‌ است‌ به‌ نحوه‌‌ ثانیه‌ ]مشروطه[ و تحدید استیلای‌ جوری‌ به‌ قدر ممکن‌ واجب‌است.»

نظریه‌‌ حکومتی‌ مرحوم‌ نائینی‌ همان‌ حکومت‌ اسلامی‌ یا حکومت‌ فقهاست‌. او معتقد است‌ در این‌ زمان،‌ ولایت‌ فقها توسط‌ ستمگران‌ غصب‌ شده‌ و بازگرداندن‌ آن‌ نیز فعلاً ممکن‌ نیست‌: «در این‌ عصر غیبت‌ که‌ دست‌ امت‌ از دامان‌ عصمت‌ کوتاه‌ و مقام‌ ولایت‌ و نیابت‌ نواب‌ عام‌ در اقامه‌‌ وظائف‌ مذکوره‌ هم‌ مغصوب‌ و انتزاعش‌ غیرمقدور است.»

جالب‌ این‌ است‌ که‌ میرزای نائینی‌ بدون‌ هیچ‌ تظاهری‌ آنچه‌ را که‌ در خواب‌ راجع‌ به‌ مشروطیت‌ دیده‌ بیان‌ می‌کند و می‌گوید: حضرت‌ فرمودند: «مشروطه‌ مثل‌ آن‌ است‌ که‌ کنیز سیاهی‌ را که‌ دستش‌ هم‌ آلوده‌ باشد به‌ شستن‌ وادارش‌ نمایید.» علامه‌‌ نائینی‌ تنها فرقی‌ که‌ بین‌ استبداد و مشروطه‌ قائل‌ است‌، کثیفی‌ و تمیزی‌ دست‌ این‌ دو حکومت ‌سیاه ‌است‌ و خود در تعبیر خواب‌ گوید: «سیاهی‌ کنیز، اشاره‌ به‌ غصبیت‌ اهل‌ تصدی‌ وآلودگی‌ دست‌، اشاره‌ به‌ همان‌ غصب‌ زائد است.»

مرحوم‌ نائینی‌ به‌ جای‌ اینکه‌ این‌ کنیز سیاه‌روی‌ را به پری‌‌چهره‌ای‌ بهشتی‌ صفت‌ تبدیل‌ کند، تلاش‌ کرده ‌است‌ که‌ دست‌ کثیف‌ این‌ سیه‌چرده‌ را بشوید.

ای‌ کاش‌ علما از این‌ رویای‌ صادقه‌ به‌ فکری‌ اساسی‌تر افتاده‌ بودند و این‌ همه‌ برای‌ شستن‌ دست‌ تلاش‌ نمی‌کردند. همین‌ موضوع‌ بود که‌ پس‌ از چندی‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدند که‌ این‌ سیاه‌، دستش‌ را به‌ چیزی‌ دیگر آلوده‌ می‌کند و مجبور شدند نسخه‌های‌ «تنبیه ‌الامه‌» را با قیمت‌ گزاف‌ بخرند و نابود کنند. گرچه‌ ایدئولوژی ‌مشروطه‌، نهضت‌ را به‌ انقلاب‌ تبدیل‌ کرد و نظام‌ سیاسی‌ را تغییر داد، اما چون‌ اصیل‌ نبود پس‌ از چندی‌ تبدیل‌ به‌ استبداد پهلوی‌ شد.

منبع: برگرفته از کتاب «چهارده قرن تلاش شیعه برای ماندن و توسعه» به قلم حجت‌الاسلام والمسلمین روح‌الله حسینیان، سال 91، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

یادداشت | حمایت استکبار از بهائیت

در کنار حمایت‌های صریح روسای جمهور آمریکا و سران رژیم صهیونیستی از بهائیت، رسانه‌ای استکباری هم به پشتیبانی گسترده از این فرقه پرداخته‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در حقیقت بخش عمده‌ای از نبرد نظام سلطه با ممالک شرقی و اسلامی و جنبش‌های اصیل آن، نبرد و تهاجم فرهنگی است که در این معرکه، رسانه‌ها بار عظیمی از حملات سیاسی و تبلیغاتی را بر دوش می‌کشند.

وابستگی بهائیت به قدرتهای استکباری از این منظر می‌تواند مورد بررسی و دقت قرار گیرد چرا که در کنار حمایت‌های صریح روسای جمهور امریکا (همچون لیندون جانسون، ریگان و...) و سران رژیم صهیونیستی (همچون بن گوریون، اسحاق بن زاوی، ژالمان شازار، آریل شارون، ایهود اولمرت و...) از بهائیت، رسانه‌ای استکباری هم به پشتیبانی گسترده از این فرقه پرداخته‌اند.

 

رسانه‌های انگلیسی

این رسانه‌ها همپای سیاستمداران این کشور استعمارگر، از حامیان دیرین بهائیت به شمار میروند که به ذکر یکی دو مورد اکتفا می‌کنیم:

الف) در اردیبهشت سال 1342 آن که اعضای نخستین دور بیت‌العدل بهائیان در اسرائیل انتخاب شدند، کنفرانس مفصلی در لندن (محل دفن شوقی افندی) برگزار کردند که در مطبوعات آن کشور انعکاس فراوان یافت. ازجمله در یکی از جلسات این کنفرانس دو مبلغ بهائی به نامه‌ای «هینزورث» و «ویلیام سیرز» به ایراد سخن پرداختند که به نوشته نشریه بهائیان: «روزنامه معروف تایمز که از جراید درجه اول انگلستان است، قسمت اعظم بیانات دو ناطق فوق‌الذکر را نقل کرد.»(1)

همچنین فردی به نام بهیه مظفری‌نژاد (افلاطونی) که در اجلاس مزبور شرکت کرده بود، می‌نویسد: «چند روزنامه انگلیسی ازجمله «تایمز» ، «ابزرور» و «ساندی تایمز» اخباری راجع به کنگره درج می‌کردند ولی تنها روزنامه‌ای که مشتری پر و پا قرص کنگره بود، روزنامه «ایوینینگ نیوز» بود که هر روز اخبار کنگره را به قول خودمان «با عکس و تفصیلات» درج می‌کرد..(2)

البته حمایت‌های رسانه‌ای انگلیسی از بهائیت فقط به جراید، آن هم در ایام برگزاری این کنفرانس محدود نمی‌شود و همه رسانه‌ها حتی رادیویی بی‌بی‌سی نیز به هر بهانه‌ای به تعریف و تمجید از آن فرقه می‌پردازند از جمله به نوشته نشریه محفل ملی بهائیان ایران: در یک برنامه رادیویی که در بنگاه سخن‌پراکنی بی.‌بی.‌سی انگلستان انعقاد یافت... تحت عنوان «پیامی از لندن به موریس»... خانم مهرانگیز منصف یکی از احبای =]بهائیان] ساکن لندن موکدا موضوع عدالت اجتماعی و جهانی و رفع تعصبات و تبعیضات را که بهائیان سراسر جهان برای نیل به استقرار جهانی آن، شب و روز می‌کوشند گوشزد کرد و در آخر، پیام تحیات خود را به دوستان [=بهائیان] شرکت کننده در کنفرانس موریس از طریق فرستنده رادیو بی.بی.سی فرستاد.(3)

صحنه‌هایی از قبر باب و مرکز جهانی بهائیت به چشم می‌خورد.(4) این امر نمونه‌ای از تبلیغ غیرمستقیم بهائیت در رسانه‌های امریکایی به شمار می‌رود و آن قدر شاخص است که بهائیان را به بیان آن واداشته است.

ب) در جریان کنفرانس بهائیان در شهر شیکاگو، رسانه‌های آن کشور به طور یکپارچه و باهماهنگی کامل به پوشش خبری آن مراسم پرداختند تا آنجا که به نوشته فردی به نام جلال صحیحی از بهائیان شرکت‌کننده در آن اجلاس: اخبار مربوط به کنفرانس در قریب چهارصد روزنامه منتشر گردید.(5)

اما این حمایت‌ها آنجا شکل علنی‌تری به خود میگیرد که نشریه کنگره امریکا به حمایت از این فرقه برمی‌خیزد آن هم در مقاله‌ای به قلم سناتور کیتینگ. به نوشته نشریه رسمی بهائیان ایران در 18 فوریه سال 1963 سناتور مزبور در مقاله‌ای به حمایت از بهائیانی برخاسته که در آن ایام در مراکش دستگیر و به جرم اقدامات سوء خود به اعدام محکوم شده بودند.(6)

ج) نشریات مهم امریکایی همچون تایم، لس‌آنجلس تایمز، دیلی‌نیوز و خبرگزاری‌هایی همچون آسوشیتدپرس نیز به هر بهانه‌ای به تبلیغ بهائیت می‌پردازند. به عنوان مثال روزنامه تایم در شماره 26 آوریل 1963 در مقاله مشروحی که دو ثلث یک صفحه را اشغال کرده بود به معرفی این فرقه و درج مصاحبه‌ای با روحیه ماکسول (همسر شوقی) می‌پردازد.(7)

همچنین در زمستان سال 1346 یکی از سران بهائیت به نام طرازالله سمندری برای تبلیغ به امریکا سفر کرد و چهار ماه در آن مناطق حضور داشت که با انعکاس رسانه‌ای مفصلی همراه بود ازجمله روزنامه دیلی‌نیوز شیکاگو مصاحبه‌ای از او چاپ زد که عنوان جانبدارانه «پیام دیانت بهائی، صلح و عدالت» را بر آن نهاده بود.

همچنین به نوشته نشریه بهائیان: «علاوه بر اعلانات و اخباری که در این مورد در روزنامه‌ها، رادیوها و تلویزیون‌ها انتشار یافت و طی آن شمه‌ای از شرح حال... جناب سمندری... پخش گردید، شرح مبسوطی نیز به وسیله «جورج کورنل» سردبیر مذهبی خبرگزاری آسوشیتدپرس انتشار یافت» ، این نشریه سپس می‌افزاید که جورج کورنل مصاحبه‌ای با سمندری ترتیب داد که: «در بیش از 4000 روزنامه مختلف در سراسر امریکا و کشورهای مجاور ازجمله پاناما منتشر گردید.»(8) به راستی آیا این پوشش وسیع جز با هماهنگی کامل امپریالیسم خبری ممکن است؟

 

رسانه‌های فرانسوی

در فرانسه نیز همچون انگلیس و امریکا شاهد پوشش تبلیغی گسترده‌ای برای بهائیت هستیم. در این زمینه ذکر یک مثال ما را در نیل به مقصود یاری، و از بیان سایر مصادیق تا حدی بی‌نیاز سازد.

در مرداد 1355 کنفرانس بین‌المللی بهائیان در پاریس برگزار شد. در مورد بازتاب‌های این کنفرانس، در نشریه رسمی محفل ملی بهائیان ایران چنین آمده است: «مطالب بسیاری است که در حاشیه اخبار مربوط به کنفرانس باید به عرض خوانندگان عزیز برسد. اولین مطلب، انعکاس کنفرانس از وسائل ارتباط جمعی فرانسه بود. در کلیه جلسات کنفرانس، مخبرین جراید و رادیو و تلویزیون حاضر بودند و اخبار کنفرانس را پخش می‌کردند و تلویزیون فرانسه فیلم کنفرانس را نشان می‌داد.جراید معتبر فرانسه مانند لوموند، سوسو اکسپرس، فیگارو چند شماره مقالات و مطالبی درباره کنفرانس و تعالیم بهائی درج کردند.»(9)

 

دیگر رسانه‌ها

در سایر کشورهای اروپایی نیز این حمایت‌ها به اشکال مختلف مشاهده می‌شود که به دلیل جلوگیری از تطویل کلام از بیان آن درمی‌گذریم و تنها به ذکر این نکته بسنده می‌کنیم که مواردی از گشاده‌دستی و سخاوت‌های غیرمعمول دولتهای غربی نسبت به این فرقه در خلال اسناد و مدارک موجود مشاهده می‌شود که برای آشنایان با دیپلماسی «سوداگر» حاکم بر کشورهای ماورای بحار، دقیقا بده بستان‌های پشت پرده را نشان می‌دهد.

به عنوان مثال به کنفرانس بهائیان در لوکزامبورگ اشاره می‌کنیم که شهریور1331 برگزار شد و به گفته منابع بهائی «بزرگترین کنفرانس سالیانه اروپا» بود. پیرامون بازتاب رسانه‌ای این اجلاس در نشریه بهائیان می‌خوانیم:«... هر شب در جراید لوکزامبورگ تفصیل کنفرانس را مفصلا درج می‌نمودند... و همچنین در رادیو لوکزامبورگ که قوی‌ترین فرستنده رادیویی اروپاست و برای هر دقیقه وقت آن مبلغ هنگفتی باید پرداخت، مجانا و رسما مصاحبه رادیویی با 3 نفر از نمایندگان بهائی در کنفرانس لوکزامبورگ به عمل آوردند که در روز جمعه 14 شهریور 31، بیست و پنج دقیقه بعدازظهر به وقت محل در رادیوی مزبور انتشار یافت و صوت آن را نیز در صفحه [=گرامافون] ضبط نمودند.»(10)

در پایان به عنوان حسن ختام این مقال به ذکر موردی می‌پردازیم که کاملا از حمایت‌های پشت پرده و زد و بندهای امپریالیسم رسانه‌ای غرب با فرقه حکایت دارد و اتفاقا، خبر آن را نیز منابع بهائی لو داده‌اند.

جریان از این قرار است که مقرر بوده در روز 21 ژانویه 1968 (اول بهمن 1346) اجتماعی از بهائیان در سوئد برگزار شود. اما جالب این که اخبار مربوط به همایش، یک روز قبل از برگزاری آن یعنی در روز 30 دی ماه از رادیو پخش شده است. یعنی گزارش همایش از قبل تهیه و با هماهنگی‌های لازم در اختیار رادیو سوئد قرار گرفته بود و آنها نیز به دلیل اشتباهی که رخ داده، خبر آن را یک روز قبل از وقوع، منتشر کرده‌اند. نشریه رسمی بهائیان ایران در این زمینه می‌نویسد: «یک اجتماع عمومی که در روز 21 ژانویه منعقد می‌شد در دو روزنامه که صبح منتشر می‌شوند، اعلان گردید. اعلانات این اجتماع به کلیه روزنامه‌های صبح منطقه و همچنین برای برنامه اخبار محلی رادیو ارسال گرید.... با نهایت تعجب متوجه شدیم که اخبار، یک روز قبل از اجتماع در رادیو پخش شده بود»(11)

نویسنده: ماشااله حشمتی‌

پی نوشت :

1. آهنگ بدیع، سال 1342، ش 3 تا 6، صص 180، 187 و 190

2. همان، سال 1342، ش 3 تا 6، صص 225، 228 و 229

3. اخبار امری، سال 1349، ش 10، صص 286 285

4. همان، تیر 1344، ش 4، ص 244

5. آهنگ بدیع، سال 1332، ش 7 - 6، ص 123

6. اخبار امری، آبان ـ آذر 1342، ش 8 و 9، ص 504

7. همان

8. آهنگ بدیع، سال 1347، ش 5 و 6، صص 151 ـ 150

9. اخبار امری، سال 1355، ش 11، صص 303 - 302

10. آهنگ بدیع، سال 1331، ش 9، ص 6

11. اخبار امری، شهریور ـ مهر 1347، ش 6 و 7، ص 441

منبع:ایام 29

یادداشت | بختیار و ساواک

تیمور بختیار به عنوان یک نظامی جسور تا زمانی که قدرت چندانی نداشت، توانست با سرکوب بسیاری از مخالفان حکومت پهلوی، خوش‌خدمتی خود را به شاه و حکومت نشان دهد، اما بعد از آنکه بر قدرت و ثروت او در زمان خدمت به ساواک افزوده شد، تصور نمود می‌تواند با جلب نظر آمریکا، علیه محمدرضا پهلوی کودتا نماید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بعد از کودتای ۲۸ مرداد، محمدرضا پهلوی در جهت تقویت قدرت خود و کنترل تهدیدات داخلی، نهادها و سازمان‌های متعددی را ایجاد نمود که در میان آنها سازمان ساواک از نظر تشکیلات و قدرت سرکوب، از جایگاه خاصی برخوردار بود.

ایده تشکیل ساواک از سوی افراد و گروه‌های متعدد داخلی و خارجی مطرح شد. در میان افراد داخلی، تیمور بختیار از جمله  ایده‌پردازان اصلی تأسیس ساواک بود.

او در راستای اجرای این طرح چندین بار به آمریکا سفر کرد و در نهایت هم به عنوان اولین رئیس ساواک انتخاب شد. انتخاب بختیار از همان ابتدا تعجب و شگفتی بسیاری را به دنبال داشت، چرا که او رابطه چندان خوبی با شاه نداشت؛ ازاین‌رو یک سؤال مهم اذهان بسیاری را به خود مشغول داشت که چرا بختیار انتخاب شد؟

 

تیمور بختیار که بود؟

تیمور بختیار در سال ۱۲۹۳، در چهارمحال و بختیاری به دنیا آمد. او از خانواده‌های سرشناس و سیاستمدار بختیاری بود؛ چنان‌که پدرش دو دور به مجلس راه یافته بود و پدربزرگش نیز در دستگاه قاجاری در سمت وزیر جنگ خدمت کرده بود.

بختیار، در ۱۳۱۲ش به دانشکده نظامی سن‌سیر فرانسه رفت و در ۱۳۱۵ شمسی از آنجا فارغ‌التحصیل و در ۱۳۲۶ شمسی وارد دانشگاه جنگ شد. در نخستین سال‌های خدمتش، به ترتیب، فرمانده دسته، آجودان هنگ، رئیس رکن چهارم ستاد لشکر، فرمانده سواران و رئیس ستاد لشکر گارد شاهنشاهی بود.(1)

تیمور بختیار، از جمله کسانی بود که در جریان غائله آذربایجان، به ایفای نقش در برابر پیشه‌وری پرداخت و با او مقابله کرد. او توانست در برابر برخی از جنبش‌های تجزیه‌طلبانه در  برخی از شهرهای کشور نیز عملکرد مثبتی از خود نشان دهد و به پاس خدماتش در این عرصه به درجه سرهنگی ارتقا یابد. همچنین وی در هنگام شورش ابوالقاسم‌خان بختیار در منطقه بختیاری، در دوره نخست‌وزیری مصدق، مأمور مقابله با او شد و با دو گردان پیاده به اصفهان رفت. جالب آنکه ابوالقاسم‌خان بختیار از نزدیکان و اقوام تیمور بختیار بود؛ از این رو مصدق، او را پس از توفیق در این مأموریت، با درجه سرهنگی به فرماندهی تیپ کرمانشاه برگزید.(2)

در جریان کودتای ۲۸ مرداد، بختیار از جمله کسانی بود که اعلام نمود آمادگی مقابله با مصدق را دارد.  بعد از کودتای ۲۸ مرداد، حکومت نظامی که در زمان مصدق بود، به صورت جدی درآمد و توسعه زیادی یافت.

در این شرایط تیمور بختیار به علت خشونت و قساوت در رأس حکومت نظامی قرار گرفت.(3)

او در این مدت با قدرت تمام به سرکوب مخالفان  پرداخت و هر کس را که آمریکا و انگلیس و محمدرضا پهلوی می‌خواستند از دم تیغ می‌گذراند، توده‌ای‌ها را قلع قمع کرد، فدائیان اسلام را به طرز فجیعی به جوخه اعدام سپرد و پادگان مرکز ۲ زرهی را به یک شکنجه‌خانه تمام و کمال تبدیل کرد.(4) او تا زمان تشکیل ساواک این سمت را حفظ کرد و بعد از آنکه سازمان ساواک شکل گرفت، از این سمت برکنار شد  و به عنوان اولین رئیس ساواک، در رأس آن قرار گرفت.

 

چرا بختیار به عنوان رئیس ساواک انتخاب شد؟

در رابطه با علل انتخاب بختیار به عنوان رئیس ساواک به عوامل مختلفی اشاره شده است. برخی معتقدند محبوبیت فزاینده بختیار در میان افسران، باعث شد تا او انتخاب اول برای ریاست ساواک باشد. گفته شده است بختیار «به نحو چشمگیری مورد علاقه و احترام طبقه بالای سنتی، همچنین بسیاری از مقامات آمریکایی، انگلیسی، به‌خصوص رئیس پایگاه سی.آی.ای در تهران بود... البته ناگفته نماند که در این دوران، بختیار، کیا و علوی‌مقدم، مانند بیشتر افسران ارشد نیروهای امنیتی، به‌رغم جاه‌طلبی‌های شخصی، نسبت به شاه و فادار بودند».(5)

حسین فردوست نیز به موضوع محبوبیت عجیب بختیار در میان نظامیان اشاره کرده و در خاطرات خود آورده است: «زمانی که وارد ساواک شدم، تیمور بختیار در این سازمان  محبوبیت عجیبی داشت. مقامات عالی‌رتبه ساواک و مدیران کل همه دوران خوشی را در کنار بختیار بودند و در دزدی‌های کلان یکدیگر سهیم و شریک.

سرتیپ علوی کیا، دلال بختیار محبوب همه بود و به‌ویژه سرتیپ مصطفی امجدی و سرلشکر امجدی فریفته و خدمت‌گزار واقعی بختیار بودند. خود پاکروان نیز نسبت به بختیار علاقه خاصی داشت و او را یک افسر شجاع عشایری می‌دانست. در واقع همه ساواک یک باند بودند و من، غریبه‌ای که به میان آنها وارد شده بودم».(6)

فردوست محبوبیت بختیار را به عملکرد او در ساواک نسبت داده و معتقد است که اختلاس‌ها و دزدی‌هایی که در دوره ریاست او بر ساواک صورت گرفت، باعث محبوبیت بختیار شد.

از این رو به‌زعم فردوست آنچه باعث انتخاب بختیار به ریاست ساواک شد، جدا از محبوبیت او در میان برخی از عناصر داخلی، حسن‌نظر آمریکا نسبت به اقدامات و پیشینه سیاسی بختیار بود.

به گفته فردوست، از آنجا که ساواک سازمانی آمریکایی بود آمریکا ترجیح می‌داد یک مهره آمریکایی در رأس آن قرار گیرد؛ چرا که بختیار در جریان کودتای ۲۸ مرداد  توانسته بود اعتماد آمریکا را به خود جلب نماید.

با این حال برخی معتقدند انتخاب تیمور بختیار توسط خود محمدرضا پهلوی صورت گرفت تا از این طریق قدرت او را کنترل نماید؛ چرا که شاه ظن آن را داشت که بختیار درصدد قدرت‌گرفتن و کودتا علیه اوست و ریاست او بر ساواک می‌تواند ضمن راضی کردن او، مانع از هر گونه تهدیدی گردد.

البته از نظر قانونی انتخاب رئیس ساواک از اختیارات شاه بود، اما در پشت پرده این انتخاب، رأی و نظر افراد و گروه‌های دیگری نیز تأثیرگذار بود.

بختیار، در مدت چهار سال ریاست خود بر ساواک دست به اقدامات متعددی زد. او «هیچ امکانات قبلی برای اطلاعات امنیتی نداشت. با وصف این، او در عرض چهار سال سازمان اطلاعاتی که تمام ایران را زیر پوشش داشت ایجاد نمود».(7) او پیش از ریاست بر ساواک توانسته بوده بسیاری از اعضای حزب توده را دستگیر کرده و یا به رژیم برگرداند؛ از این رو با  مجذوب شدن به سهولت ایدئولوژیکی افسران توده‌ای و شیوه تصنعی‌شان در برخورد با مشکلات اجتماعی، تصمیم گرفت این مهارت و این خبرگی را در خدمت ساواک به کار گیرد. البته کسی نمی‌داند او از چه راه‌هایی موفق شد برخی از افسران توده‌ای را متقاعد کند که به دنبال او بروند.(8)

تیمور بختیار با توجه به اقداماتی که انجام داد خیلی زود توانست به ثروت و شهرت برسد و همین موضوع بر جاه‌طلبی‌های او افزود و حتی فکر نخست‌وزیری و پادشاهی را از سر گذراند؛ از همین رو چندین بار به آمریکا سفر کرد و با برخی از شخصیت‌ها و مقامات سیاسی آمریکا ملاقات نمود تا موضوع کودتا علیه شاه را با آنان در میان گذارد، اما مقامات آمریکا با این پیشنهاد مخالفت کردند و آن را به شاه گزارش دادند. علت مخالفت آمریکا با تیمور بختیار به این دلیل بود که در آن دوره محمدرضا پهلوی توانسته بود اعتماد آمریکاییان را به خود جلب نماید. با این حال موضوع کودتای بختیار ترس و هراس شاه را به همراه داشت و باعث شد تا شاه به بهانه رسمی ناتوانی بختیار در پیش‌بینی بی‌نظمی‌های سیاسی ابتدای دهه ۱۳۴۰، عذرش را بخواهد.(9)

این ناتوانی مربوط به رقابت بختیار با علی امینی برای نخست‌وزیری بود. بختیار در این جدال قدرت در چهره یک سیاستمدار ملی ظاهر شد. برخی از طرفدارانش به گردنش گل آویزان کردند و به حمایت از او پرداختند، اما محصول رقابت حمله‌ای بود که در 11 بهمن به دانشگاه تهران شد که در نتیجه آن جمع زیادی مجروح شدند. به دنبال آن دانشگاه تا پایان نخست‌وزیری امینی تعطیل شد و بختیار هم به خارج از کشور رفت و این بار در چهره یک مخالف سیاسی به فعالیت علیه شاه و حکومتش پرداخت.(10) او در نهایت توسط عوامل  ساواک در عراق به قتل رسید.

 

سخن نهایی

تیمور بختیار به عنوان یک نظامی جسور تا زمانی که قدرت چندانی نداشت، توانست با سرکوب بسیاری از مخالفان حکومت پهلوی، خوش‌خدمتی خود را به شاه و حکومت نشان دهد، اما بعد از آنکه بر قدرت و ثروت او در زمان خدمت به ساواک افزوده شد، تصور نمود می‌تواند با جلب نظر آمریکا، علیه محمدرضا پهلوی کودتا نماید. اما از آنجا که شاه گزینه مناسبی برای اجرای اصلاحات و طرح‌های موردنظر آمریکاییان بود، این طرح مورد قبول آنها واقع نشد.

محمدرضا پهلوی هم با اطلاع از این طرح و هراس از هر گونه تهدیدی، موجبات برکناری تیمور بختیار از ساواک را فراهم نمود و در نهایت با ترتیب دادن طرح قتل او توسط سازمانی که خود بختیار در دوره ریاست چهارساله بر آن به قلع و قمع مخالفان پرداخته بود، برای همیشه از صحنه سیاست و قدرت حذف شد.

انتهای پیام/

نویسنده: زهرا سعیدی

پی‌نوشت‌ها:

۱. دانشنامه جهان اسلام، بنیاد دایره‌المعارف اسلامی، برگرفته از مقاله «تیمور»، ج ۱، ص ۶۵۱.

۲. همان‌جا.

۳. سیدجلال‌الدین مدنی، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ج ۱، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چ هفدهم، ۱۳۹۱، ص ۵۲۸.

۴. حمید زیارانی و رویا خازنی، «کارنامه سیاسی سپهبد تیمور بختیار»، خردنامه، سال سوم، ش ۷ (زمستان ۱۳۹۰)، صص ۶۵- ۶۶.

۵. غلامرضا نجاتی، ماجرای کودتای سرلشگر قرنی، تهران، انتشارات رسا، ۱۳۷۳، صص ۳۷- ۳۸.

۶. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۱، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۸۲، ص ۵۴۲.

۷. کریستین دلانوا، ساواک، ترجمه عبدالحسین نیک‌گهر، نشر طرح نو، صص ۷۳- ۷۴.

۸. همان‌جا.

۹. همان، ص ۷۳.

۱۰. سیدجلال‌الدین مدنی، همان، ص ۶۲۰.

یادداشت | رضاخان و نیمی از ثروت مردم

هنگامی که رضاخان در شهریور 1320 مجبور به استعفا شد، درآمد کشور، حدود ۳۶۰۰ میلیون ریال تعیین شده بود. در حالی که تنها مبلغی که رضاشاه در حساب لندن خودش داشت، معادل نیمی از درآمد سالانه کشور بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ که نیروهای روس شوروی وارد تهران شدند، سلطنت رضاخان پس از ۱۶ سال حکومت بر ایران به پایان رسید.

او پس از خلع از سلطنت نزدیک سه سال عمر کرد و در مرداد ۱۳۲۳ در محل تبعید خود در آفریقای جنوبی مُرد. این پایان زندگی مردی بود که سه سال قبل دست به دامان محمدعلی فروغی شد تا سلطنت در خاندان او ادامه پیدا کند و محمد‌رضا پهلوی را با رضایت انگلستان بر تخت نشاند، اما همای سعادت با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ بر شانه‌های قزاق بی‌سواد نشست؛ طوری که حتی نزدیک‌ترین افراد خاندان پهلوی اذعان داشتند.

محمد‌رضا پهلوی می‌نویسد: «سختی و مشقت زندگی، از دست دادن پدر در دوران کودکی و نبودن وسیله باعث شد که رضاشاه به مدرسه نرود و خواندن و نوشتن را نیاموزد».

رضا در حدود ۱۵ سالگی به خاطر فقر و سختی معیشت و به تشویق دایی‌اش به قزاقخانه پیوست و در ماموریت‌های نظامی متعددی در نقاط مختلف کشور شرکت داشت. در جنگ با رحیم خان چلبیانلو در اردبیل تحت فرماندهی جعفرقلی خان سردار اسعد بختیاری حضور داشت و در سال ۱۲۹۰ که سالارالدوله می‌خواست حکومت تهران را ساقط کند و برادرش محمد‌علی شاه را دوباره به سلطنت برساند، رضا قزاق در لشکری که با فرماندهی فرمانفرما برای مقابله با سالار‌الدوله انجام گرفت، شرکت داشت و به علت انجام وظیفه خوب به درجه یکمی ارتقا یافت. در سال ۱۲۹۱ به خاطر مهارت در کاربرد شصت تیر به رضا شصت تیر معروف شد و به درجه سلطانی رسید.

در خراسان و قسمت‌های جنوبی و حدود «جام و باخرز» نیز ماموریت‌های مکرری داشت. همچنین مدتی در مشهد عضو قزاق‌های نگهبان بانک استقراضی بود. در دوران جنگ جهانی اول ۱۲۹۳ تا ۱۲۹۷ در همدان جز دسته تیراندازان و در سال ۱۲۹۶ فرمانده گردان پیاده هنگ همدان شد.

در همین سال «کرنسکی» رهبر حکومت موقت روسیه سرهنگ «کلرژه» را به عنوان فرمانده لشکر قزاق ایران به جای سرلشکر «بارن مایدل» منصوب و سرهنگ استاروسلسکی را برای معاونت او تعیین کرد.

پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به رهبری لنین و حاکم شدن بلشویک‌ها بر روسیه رهبران این کشور تصمیم گرفتند از صحنه جنگ جهانی کنار بکشند. در پی این انقلاب و تغییر مواضع جدید آن در سیاست خارجی، انگلیسی‌ها به اضطراب افتادند که نیروی قزاق در این هنگام به عنوان عامل اجرای سیاست‌های روسیه تزاری در ایران مبادا به ابزاری در دست حکومت انقلابی تبدیل شود و منافع آن را در ایران به خطر بیندازند.

به همین علت برای بیرون آوردن لشکر قزاق از چنگ روس‌ها و تسلط بر آن به چاره اندیشی افتادند. افسری که برای کمک به استاروسلکی در نظر گرفته شد، سرهنگ فیلارتف فرمانده هنگ همدان لشکر قزاق بود. رضاخان در این ایام زیر نظر سرهنگ فیلارتف بود و به محاصره محل اقامت کلرژه پرداختند. بهار می‌نویسد: «سرهنگ فیلارتف به من گفت چند بار به سرهنگ رضاخان گفتم کلرژه تقریباً بازداشت شده و نمی‌تواند بیرون برود. در اتاق را باز کن و داخل شو. او تردید داشت و می‌ترسید. در فکر کسی که در آن موقع این اندازه شهامت نداشت، چگونه تغییر اخلاق داده و اینک پادشاهی می‌کند؟ سرهنگ فیلارتف در را باز کرده و درون دفتر سرهنگ کلرژه رفته، فتح با صدای بلند سرهنگ رضاخان را به درون خوانده به ناچار به اتاق رفته است.»

این سند تاریخی نشان می‌دهد مدعای تاریخ نگاری متاثر از رژیم پهلوی به خصوص کتاب برآمدن رضاخان (بر افتادن قاجار و نقش انگلیسی‌ها) نوشته سیروس غنی که از واقعه برکناری سرهنگ کلرژه  به عنوان کودتای اول رضاخان نام می‌برد و برای او در آن واقعه نقشی مهم، اگر نه قطعی ادعا می‌کند به دور از واقعیت است.

اما نباید از دیده به دور داشت که گزینش رضاخان برای اجرای بخشی از این طرح و ایفای نقشی هر چند جزیی نمی‌تواند تصادفی باشد و حاکی از این بود که انگلیسی‌ها از رضاخان شناخت قبلی داشتند. این شناخت سال‌ها قبل توسط سردار محیی، عضو شبکه سری جامع آدمیت و برادر او میرزا کریم خان رشتی که از مهره‌های مهم انگلیس در ایران بودند، حاصل شد؛ به گونه‌ای که میرزا کریم خان رشتی واسطه ارتباط اردشیر جی با رضاخان شد.

رضاخان از مدت‌ها پیش با برخی از صاحب منصبان انگلیسی در ارتباط بود. بهار در این باره می‌نویسد: هرچند من تردید ندارم که سردار سپه قبل از کودتای سیدضیا با خارجیان ارتباط داشته است و ما شمه‌ای از آن را نوشتیم و بنابر روایت تلگرافچی اردوی قزاق مقیم منجیل سردار استاروسلسکی روسی به مشارالیه، در شکوه از دستایس انگلیسی‌ها بر ضد خودش، گفته هر شب  رضاخان بعد از صرف شام زمانی صاحب‌منصبان در اردو استراحت می‌کنند سوار شده و به اردوی انگلیسی‌ها می‌رود و تا سحر و یا پاسی از شب در آنجا می‌ماند.

افزون بر این «کالدون» سفیر آمریکا در گزارشی می‌نویسد: رضاخان میرپنج که فرماندهی قزاق‌ها را به دست گرفته و در میسیون انگلیس و ایران (مربوط به قرارداد ۱۹۱۹) خدمت می‌کرد و عملاً جاسوس رئیس میسیون بود و در ماه‌های گذشته با انگلیسی‌ها در قزوین همکاری می‌کرد.

همچنین اردشیر جی یک هندی ایرانی تبار زردشتی است که خود و پدرش در دستگاه امپراطوری هند خدمت می‌کردند، از طرف نایب‌السلطنه هند به ایران عازم شد و حدود ۴۰ سال در ایران برای استعمار انگلستان جاسوسی می‌کرد.

محوطه کاخ باکینگهام ـ لندن شاپور ریپورتر به پاس خدماتش به انگلستان، نشانه شوالیگری دریافت کرد. همراه با همسرش آسیه آزماتوک یانس و دو فرزندش کامبیز و هما

وی در وصیتنامه خود که تصویر وصتینامه در پژوهشکده مطالعات تاریخ معاصر موجود است درباره نخستین دیدار خود با رضاخان می‌‏نویسد: «در اکتبر سال ۱۹۱۷ بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا کرد و نخستین دیدار ما فرسنگ‌ها دور از پایتخت و در آبادی کوچکی در کنار جاده «پیربازار» بین رشت و طالش صورت گرفت... رضاخان سواد و تحصیلات آکادمیک نداشت ولی کشورش را می‌شناخت.

ملاقات‌های بعدی من با رضاخان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از یک سال بیشتر در قزوین و طهران صورت می‌گرفت. پس از مدتی که چندان دراز نبود، حس اعتماد و دوستی دوجانبه بین ما برقرار شد.

او ترکی و روسی را تا حدی تکلم می‌کرد و به هر دو زبان به روانی دشنام می‌داد! به زبانی ساده، تاریخ و جغرافیا و اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را برایش تشریح می‌کردم .

به این ترتیب رضاخان که از سال‌ها پیش تحت مطالعه و حتی آموزش مقام‌های اطلاعاتی و امنیتی انگلیس بود به اندازه‌ای مورد اعتماد آنها قرار گرفت که سرانجام با همکاری سید ضیا بازوی سیاسی کودتا مامور حساس‌ترین و مهم‌ترین برنامه انگلیس، یعنی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ شد.

به قول اردشیر جی، سید ضیاءالدین طباطبایی وظایفی که به عهده داشت به خوبی انجام داد و محرک او هم خدمت به ایران بود، ولی شاید بیش از آنچه لازم و یا مطلوب بود تظاهر به همگامی با سیاست انگلیس می‌کرد. به همین دلیل مجبور به استعفا شد و رضاخان یکه‌تاز میدان شد و در نهایت در کمتر از ۴ سال در ۹ آبان ۱۳۰۴ به مقام پادشاهی رسید و ۱۶ سال بر ایران حکومت کرد. او مجری عوامل استعمار شد، اما با وجود اعلام بی‌طرفی ایران در جنگ جهانی دوم مورد تهاجم متفقین قرار گرفت، ولی آنچه مهم است این است که رضاخان به هنگام استعفایش در سال ۱۹۴۱، بیش از ۷۶۰ میلیون ریال (۵۰ میلیون دلار) در بانک ملی سپرده داشت. او مبالغ هنگفتی نیز در بانک‌های خارجی ذخیره کرده بود.

به کمک اسناد و مدارک وزارت امور خارجه و خزانه‌داری آمریکا، اکنون می‌دانیم که رضا شاه مبلغی بالغ بر ۲۰ تا ۳۰ میلیون پوند ۱۰۰ تا ۱۵۰ میلیون دلار در لندن داشت که این مبلغ باورنکردنی در سال ۱۹۴۱ به پسر و جانشینش، محمدرضا پهلوی رسید.

همچنین به کمک اسناد و مدارک وزارت خزانه‌داری و بانک مرکزی آمریکا، امروز می‌دانیم که رضاشاه مبالغ هنگفتی نیز در بانک‌های سوییس و نیویورک داشت، که آنها را نیز فرزندانش به ارث بردند.

بر اساس آمار دارایی‌های خارجی در ایالات متحده (ژوئن ۱۹۴۱) می‌توانیم حدس بزنیم که کل دارایی‌های رضا شاه در آمریکا در حدود ۱۸ و نیم میلیون دلار بوده است. اسناد و مدارکی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران افشا شد، نشان می‌دهد که رضا شاه مناطق وسیعی از ایران، شامل بیش از ۶۰۰۰ روستا و آبادی، را به تملک خود درآورده بود. نقشه‌ای که سفارت آمریکا در دهه ۱۹۵۰ تهیه کرده، نشان دهنده وسعت زمین‌های غصبی رضا شاه است.

برای ملموس‌تر شدن این ارقام، می‌توان اشاره کرد که قانون بودجه سال ۱۳۲۰ کل کشور که در ۱۵ اسفند ماه ۱۳۱۹ به تصویب رسیده است، درآمد کشور را حدود ۳۶۰۰ میلیون ریال تعیین کرده بود و بر این اساس تنها مبلغی که رضاشاه در حساب لندن خویش داشته است، معادل نیمی از درآمد سالانه کشور بوده است.

انتهای پیام/

منابع:

رضاشاه و بریتانیا؛ به روایت اسناد وزارت خارجه آمریکا، دکتر محمدقلی مجد، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: ص ۱۸

تاملی در کودتای  ۱۲۹۹/ سید مصطفی تقوی زمستان ۱۳۸۳

یادداشت | کنسرسیوم یا چپاول ثروت ملی ایران؟

با تمدید قرارداد در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته است، برای اینکه تا هفت، هشت سال دیگر نیروی اتم جای سوخت نفت را در دنیا می‌گیرد و ذخایر نفت ایران بی‌مصرف می‌ماند!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ قرارداد کنسرسیوم نفت، در زمره پیامد‌های شاخص شکست نهضت ملی به شمار می‌رود.

 

معاهدات پهلویستی، قرارداد یا امتیازدهی؟

یکی از مهم‌ترین سؤالاتی که همواره پس از انعقاد قرارداد‌های مدت‌دار با کشور‌های دیگر پیش می‌آید، این است که اساساً آیا معاهده به معنای حقوقی آن منعقد شده است یا خیر؟ در یک قرارداد حقوقی، دو طرف با توجه به سود و زیان حاصل از قرارداد، تصمیماتی اتخاذ می‌کنند که از پس آن به‌طور معمول، هر کدام از طرفین به سودی مشابه و در خور آنچه هزینه کرده است، دست می‌یابد.

به‌عبارت روان‌تر آنچه می‌دهد معادل آن چیزی است که به‌دست می‌آورد. در روابط بین‌الملل معمول آن است که قرارداد‌های بلند‌مدت به ظرفیت کشور‌های توسعه نیافته، بیش از آنکه شکل قرارداد را به خود بگیرد، هیئت امتیازدهی را دارد! آنچه در طول تاریخ پهلوی در زمینه شکل‌گیری ارتباطات بین‌المللی با قدرت‌های اقتصادی جهان اتفاق می‌افتد نیز از این دست است.

کشور‌های توسعه یافته با اهداف استفاده از منابع ارزان کشور‌های توسعه نیافته، اقدام به سرمایه‌گذاری‌های بلند‌مدت در این قبیل کشور‌ها می‌نمایند و در تمام مدت حضور در کشور میزبان، متوجه این اصل مهم نیز هستند که مبادا تکنولوژی و آموزش نیروی کارشناس هر دو با هم انتقال یابند. چه اینکه اگر این خودکفایی در کشور‌های توسعه نیافته ایجاد شود، آن‌ها نیازی به سرمایه‌گذاری خارجی برای ایجاد توسعه ندارند و تولید داخلی در این کشور‌ها شکل می‌گیرد.

قرارداد‌های بلند‌مدت تاریخ پهلوی نیز از این دسته مستثنی نیست. مطالعه قرارداد‌های بلند‌مدت دوران پهلوی نشان می‌دهد آن دسته از قرارداد‌هایی که در مراحل مذاکرات آن، امتیازدهی گسترده به کشور‌های صنعتی انجام شده است، بیش از آنکه توسعه را انتقال دهد، به دریافت روپوش توسعه‌یافتگی بدون داشتن پیکر و بدنه پیشرفت منجر شده است. از جمله مصادیق بارز آن قرارداد موسوم به کنسرسیوم است که در ازای ساخت پالایشگاه به هزینه خود دولت پهلوی و ارسال گروه کارشناسی غول‌های نفتی جهان، ۳۴۰ میلیون تن نفت در طول ۹ سال از کشور خارج می‌شود و این در حالی است که این رقم بیشتر از میزان نفتی است که شرکت انگلیسی نفت ایران و انگلیس در طول قریب ۵۰ سال در ازای قرارداد از ایران خارج کرد. چرا کنسرسیوم قراردادی استعماری و اساساً امتیاز‌دهی است تا معاهده دوجانبه.

اینکه دولت امریکا در مقابل مقامات قضایی خود برای توجیه مذاکرات کنسرسیوم خطر چیره شدن کمونیسم را پیش می‌کشد و در نهایت به‌رغم نقض قوانین آنتی‌تراست در امریکا تأییدیه برای این مذاکرات گرفته می‌شود.(۱) دلیلی بر این نیست که همه ماجرا خلاصه در خطر کمونیسم باشد.

در پیش‌نویسی با عنوان طرح خط مشی امریکا، به تاریخ ۴ مارس ۱۹۵۱ آمده است: «منافع امنیتی ایالات متحده همچنان حکم می‌کند که ایران، چه در نتیجه تهاجم و چه بر اثر خرابکاری داخلی، زیر‌سلطه کمونیسم قرار نگیرد. ایران در موقعیت استراتژیکی بسیار مهمی قرار گرفته است و اشغال آن به دشمن امکان می‌دهد، مناطق نفت‌خیز مجاور، ترکیه، کشور‌های شرق مدیترانه، پاکستان و هند را تهدید کند.

منافع نفتی ایران برای اقتصاد انگلستان و کشور‌های اروپای غربی اهمیت فراوان دارد و از دست دادن این منابع بر اقتصاد کشور‌های مزبور در زمان صلح اثر منفی می‌گذارد. همچنین به علت تعهدات ایالات متحده در نقاط دیگر جهان، تفاهم با انگلیس که در ابتکار حمایت نظامی ایران مسئولیت دارد، باید ادامه یابد.»

 

شیوه نوین امریکایی‌ها در استعمار ملل ضعیف

لازم به ذکر است، آنچه همواره مد‌نظر سیاستمداران دموکرات امریکایی در طول تاریخ بوده است، از بین بردن حکومت‌ها و به دست گرفتن حاکمیت کشور‌ها نیست. برخلاف آنچه همواره بریتانیا در پرونده خود ثبت کرده و آن برانگیختن تحرکات خرابکارانه و شورش طلبانه در کشورهاست امریکا، اما در دوران حکومت دموکرات‌ها به دنبال «نوعی ملی کردن» است.(۲)

مردم ایران در نهضت ملی ایران، دربار را عقب می‌رانند. در این دوران دولت امریکا به حمایت از مصدق برمی‌خیزد و باعث امیدواری مصدق می‌شود. این تازه ابتدای راهی است که دولت امریکا قرار است به همه کشور‌های تحت‌سلطه اقتصادی‌اش نشان دهد و به نوعی باعث عبرت گرفتن‌شان شود. نفت ملی می‌شود و، اما بعد نفت ملی شده را هیچ کشوری از ایران خریداری نمی‌کند. تحریم‌ها آغاز شده است.

دولت مصدق که پشت‌گرمی‌اش دولت امریکاست، این قسمت از نقشه را نخوانده بود. کشتی‌های نفتکش ایرانی در آبادان در‌حالی‌که همچنان پر از نفت بودند، نفت خود را به مخزن‌های ذخیره پالایشگاه بازگرداندند و لنگرهایشان را یکی پس از دیگری بالا کشیدند و آبادان را ترک کردند. دولت امریکا حاضر به خرید نفت دولت مصدق نبود.(۳)

در شرایطی که همه غول‌های نفتی جهان بنای تحریم ایران را گذاشته‌اند و دولت مصدق با کمبود بودجه و منابع مالی رو‌به‌رو است، توجه طرف امریکایی، اما به قدرت نگرفتن شوروی در ایران معطوف است و تلاش می‌کند از سویی دولت مصدق توفیق نیابد و از سوی دیگر آشوب و به هم ریختگی سیاسی به‌وجود نیاید تا مبادا کشور برای تسلط شوروی آماده گردد.(۴)

بنای طرف امریکایی سرنگونی دولت مصدق نیست، اما این طرف انگلیسی است که در نهایت با مجاب کردن دولت امریکا می‌تواند همراهی همپیمانان خود را برای سرنگونی مصدق جلب کند.(۵) در این مرحله، هم ایدن، وزیرخارجه انگلستان و هم وود هاوس، فرمانده سازمان ام. آی. سیکس(Mi۶) توانسته بودند این نظریه را به امریکایی‌ها بقبولانند که حمایت نکردن از دولت مصدق، باعث روی کار آمدن کمونیسم نخواهد شد، بلکه می‌توان حکومتی را بر سر کار آورد که هم ناسیونالیسم و هم کمونیسم را سرکوب کند.

سر سام فال، یکی از اعضای وزارت‌خارجه انگلیس که برای طرح کودتا به واشنگتن عزیمت کرده بود، گفته است: «ما به آنجا رفتیم تا امریکایی‌ها را مجاب کنیم که هیچ‌گونه توافقی با مصدق ممکن نیست و باقی ماندن [او]در قدرت برای مصالح هر دوی ما خطرناک است؛ همچنین قصد ما این بود که درباره مسائلی که برای تغییر حکومت در اختیار داشتیم، توضیحاتی به آن‌ها بدهیم. بعد از مدتی بحث و گفتگو، احساس کردیم که آن‌ها پذیرفتند که باقی ماندن مصدق در قدرت سرانجام به تسلط کمونیست‌ها منجر خواهد شد.»(۶)

دولت مصدق سرنگون می‌شود و همزمان متن اعلامیه مشترک ایران و انگلیس که ایدن وزیر امور خارجه انگلیس آن را تنظیم کرده بود، به‌طور کامل تصویب و در تهران و لندن منتشر می‌گردد. روز بعد، کنفرانسی در جزیره برمودا میان آیزنهاور، رئیس‌جمهور امریکا و نخست‌وزیران انگلیس و فرانسه برگزار می‌شود و بالاخره توافق نهایی درباره تشکیل کنسرسیوم در همین کنفرانس حاصل می‌شود و ۱۰ روز بعد اجلاس مشترک اعضای کنسرسیوم در لندن برگزار می‌شود.(۷)

 

کنسرسیوم یا چپاول ثروت ملی ایران؟

در تاریخ ۲۰ فروردین ۱۳۳۳ سفیر انگلیس در ایران در ضمن نامه‌ای آمادگی نمایندگان کنسرسیوم را برای آغاز مذاکرات با دولت ایران اعلام می‌کند. پنج شرکت امریکایی، شرکت نفت ایران و انگلیس، شرکت هلندی و شرکت فرانسوی اعضای از پیش تعیین شده و قطعی کنسرسیوم هستند که حدود ۹۰ درصد صنعت اکتشاف و تولید و خرید و فروش نفت جهان را در اختیار و انحصار خود دارند.

این قرارداد روز ۹ شهریور ۱۳۳۳ بین دکتر‌علی امینی و هوارد پیج نماینده کنسرسیوم امضا می‌شود و هر چند ملی شدن صنعت نفت ایران، در آن به رسمیت شناخته می‌شود، اما تفاوتی با قرارداد‌های مشابه در کشور‌هایی که نفت ملی شده نداشته‌اند، نمی‌کند. استدلال شرکت‌های نفتی در این خصوص این بود که نمی‌توانند امتیازی بیش از آنچه به سایر شرکت‌های تولید‌کننده نفت داده‌اند، به ایران بدهند. بنابراین اظهار، ایران در این قرارداد شریک کنسرسیوم محسوب نمی‌شود و نمایندگان کنسرسیوم در مذاکرات خود درصدی از نفت صادراتی را برای فروش مستقیم به ایران اختصاص نمی‌دهند.(۸)

همچنین در این مذاکرات، ایران پذیرفت که مبلغ ۲۱میلیون لیره به‌عنوان خسارت کلی برای استهلاک دیون تأسیسات متعلق به شرکت انگلیسی که پس از ملی شدن صنعت نفت به‌وسیله مصدق اخراج شده بود، بپردازد. بنابراین به‌رغم اینکه ملی شدن صنعت نفت ایران در مذاکرات پذیرفته شد، ایران بابت آن و امتیاز لغو شده شرکت انگلیسی غرامت ایام سه ساله دولت مصدق را نیز پرداخت نمود.(۹)

ایرج ذوقی می‌نویسد کنسرسیوم «کوششی بود در راه تلفیق اصولی که کمپانی‌ها از آن دفاع می‌کردند، با اصولی که ایران در نتیجه ملی شدن نفت، خود را ملزم به رعایت آن‌ها می‌دانست. منتها آن روز ایران در موقعیتی بسیار ضعیف قرار گرفته بود و برعکس، کمپانی‌ها در اوج قدرت خود بودند. این بود که در مقام سازش بین اصول مورد‌نظر دو طرف، کفه ترازو طبعاً به نفع طرف قوی‌تر چربید و شرکت ملی نفت ایران در برابر کنسرسیوم به صورت مالک و صاحبکاری درآمد که حقوق و اختیارات خود را به مباشر و کارگزار خود تفویض کرده و از مالکیت به اسمی قناعت نموده باشد.»(۱۰)

 

امینی و شیوه او در متقاعد کردن مجلس برای کنسرسیوم

مذاکرات میان ایران و کنسرسیوم به پایان رسید و حال نوبت متقاعد کردن مجلس شورای ملی در ایران بود که رأی به تصویب آن بدهد. در همین زمان محمدرضا شاه به نمایندگان دستور می‌دهد «بدون اتلاف حتی یک دقیقه وقت» این قرارداد تصویب شود. همزمان با این دستور امینی سعی در اثبات این قضیه دارد که قرارداد کنسرسیوم به نفع ایران است.(۱۱)

محمدعلی موحد در کتاب خواب آشفته نفت درباره توضیحات امینی برای مجلس شورای ملی می‌نویسد: «شگرد کار امینی از این شاخه به آن شاخه پریدن بود و یک مشت الفاظ و مطالب ناقص، ناتمام و لاطائل را قطار کردن. برای مجلسی که وکلایش دست‌چینی از چهره‌های قدیمی بدنام یا هواداران انگلیس بود، این شگرد مؤثر افتاد و به بیشتر از آن حاجت نبود.»

دکتر علی امینی برای ثابت کردن این موضوع که قرارداد کاملی را با کنسرسیوم منعقد کرده است، گفته بود: «اینکه صریحاً در قرارداد ۵۰ ۵۰ ننوشتیم برای این است که اگر تناسب ۵۰ ۵۰ از بین رفت آن وقت ما بلاتکلیف خواهیم ماند و حتی شرط کردیم که اگر مزایایی در نقاط دیگر برقرار شد، ما هم از آن استفاده بکنیم. آن‌ها حاضر نمی‌شدند سود تصفیه را ۵۰ -۵۰ حساب نمایند. به این جهت قرار شد بابت تصفیه مبلغ مقطوع بگیریم که در حقیقت همان ۵۰ ۵۰ درصد است، بدون آنکه اسم آن برده شده باشد.»(۱۲)

قرارداد کنسرسیوم در تاریخ ۲۹ مهرماه ۱۳۳۳ به تصویب مجلس شورای ملی رسید و در‌حالی‌که نام قرارداد در نسخه ترجمه شده «قانون اجازه مبادله قرارداد فروش نفت و گاز و طرز اداره عملیات آنها» بود، اما کنسرسیوم اجازه ذکر خرید و فروش را در نسخه ترجمه نشده نداد و به نام قرارداد نفت اکتفا کرد. این قرارداد ۶ آبان همان سال در مجلس سنا با ۴۱ رأی از ۴۹ رأی تصویب شد.

 

مالکیت بی‌محتوای ایران بر منابع نفتی!

ظاهر قرارداد، مالکیت ایران را بر دارایی‌های نفتی به رسمیت می‌شناخت، ولی این مالکیت بی‌محتوا بود و مالک، خود حق تصرف در آن دارایی‌ها را نداشت. حق انحصاری استفاده از تمام تأسیسات برای تمام دوره قرارداد به کنسرسیوم واگذار شده بود. نفت در زیر زمین، یعنی در عالم غیب مال ایران بود، ولی به سر چاه که می‌رسید و پا به عرصه ظهور می‌گذاشت، به مالکیت کنسرسیوم درمی‌آمد.

در‌حالی‌که برخی معتقدند ایران در آن برهه زمانی بر اثر تحریم‌ها دچار ضعف اقتصادی بود و این چاره‌ای جز قبول کنسرسیوم را باقی نمی‌گذاشت، کارشناسان، اما می‌گویند که این قرارداد در واقع نوعی امتیاز نامه است که به شدیدترین وجه منافع ملی و استقلال ایران را تحت‌الشعاع قرار داد و کشور‌های غربی را به مواضع سابق آن‌ها در ایران بازگرداند. با این تفاوت که این‌بار شرکت‌های امریکایی نیز توانستند از نفت جنوب ایران بهره‌برداری کنند.(۱۳)

حوزه فعالیت کنسرسیوم علاوه بر قسمتی از خاک بلوچستان، قسمت جنوبی استان کرمان، تمام استان فارس، قسمت جنوبی استان اصفهان و تمام استان‌های خوزستان، لرستان، بروجرد، ملایر و صفحات جنوبی کرمانشاه جزایر خارک، کیش، قشم، هرمز، شعیب، هنگام و چند جزیره کوچک‌تر در جنوب کشور را دربرمی‌گرفت.(۱۴)

مدت این قرارداد ۲۵ سال از تاریخ اجرا بود که البته اعضای کنسرسیوم می‌توانستند سه دوره پنج ساله آن را تمدید کنند. با این توصیف در حقیقت عمر این قرارداد ۴۰ ساله بود و بر‌اساس متن قرارداد ایران نمی‌توانست با تمدید سه دوره‌ای قرارداد مخالفت کند.

جزء «الف» ماده ۳ کنسرسیوم می‌گوید: «به منظور اجرای این قرارداد و برای آنکه عملیات اکتشاف و تولید و تصفیه و حمل‌و‌نقل و سایر عملیات مشروح در ماده ۴ این قرارداد انجام گردد، اعضای کنسرسیوم ترتیبی داده‌اند که شرکت‌های عامل بر طبق قوانین کشور هلند تأسیس شوند و تعهد می‌کنند که این قرارداد را به امضای شرکت‌های عامل برسانند. به محض امضای این قرارداد، هر یک از شرکت‌های عامل مزبور در حکم طرف این قرارداد شناخته شده و اعضای کنسرسیوم بدین‌وسیله مجتمعاً و منفرداً انجام تعهدات مربوطه را که طبق این قرارداد بر عهده شرکت‌های عامل می‌باشد، تضمین می‌نمایند.»(۱۵)

 

نمایندگان کنسرسیوم و عدم نرمش در برابر هیئت ایرانی

هیئت ایرانی، نخست بر آن بودند که اختیار این امور باید در دست شرکت ملی نفت ایران باشد. نمایندگان کنسرسیوم می‌گفتند، دستورالعملی که از رؤسای خود دارند، اجازه هیچ‌گونه نرمش و کوتاه آمدن در‌این‌باره را نمی‌دهد. هیئت ایرانی هم ملاحظه افکار عمومی و مجلس را پیش می‌کشیدند و حاضر نبودند در این زمینه کوتاه بیایند.

سرانجام قرار شد دو طرف، با حفظ مواضع اولیه خود، در مورد راه‌حل‌هایی در حد وسط نیز بحث کنند. راه‌حل میانه جز این نبود که مهار کار به دست کنسرسیوم باشد، منتها کنسرسیوم اختیارات خود را از شرکت ملی نفت ایران بداند و وظایف خود را با عنوان عامل و کارگزار شرکت ملی نفت ایران اجرا کند(در نظر نه در عمل). همچنین کنسرسیوم پیشنهاد کرد که مدیریت عملیات را از طریق دو شرکت فرعی خود که تابعیت انگلیسی داشتند، اعمال کند.(۱۶)

در مورد ترکیب هیئت مدیره اداره عملیات هم جزء «د» ماده ۳ می‌گوید: «هیئت مدیره هر شرکت از هفت مدیر تشکیل خواهد شد و طبق تعهدی که اعضای کنسرسیوم در مقابل ایران دارند، دو نفر از اعضای هیئت مدیره هر شرکت از طرف شرکت ملی نفت ایران تعیین خواهند شد.» بدین‌ترتیب با وجودی که در قانون ملی کردن صنعت نفت صریحاً ذکر شده است: دولت باید امور اکتشاف، تولید و پالایش را به عهده بگیرد، کنسرسیوم تشکیل شده از انحصار‌های نفتی بین‌المللی خود رأساً به تشکیل شرکت‌های لازم برای اجرای این امور بر طبق قوانین کشور هلند اقدام می‌کردند و در هیئت‌مدیره هفت نفری هر کدام از این شرکت‌ها که به نام شرکت‌های عامل نامیده می‌شدند، فقط دو نفر را شرکت ملی نفت ایران انتخاب می‌کرد. در نتیجه، با انعقاد قرارداد کنسرسیوم چیزی که باقی نمی‌ماند، همان حق مالکیت مردم ایران بود.(۱۷)

 

زاهدی: در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته!

سرلشکر زاهدی هنگام بحث درباره قرارداد کنسرسیوم در جلسه مشترک هیئت رئیسه دو مجلس گفت: «با تمدید قرارداد در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته است، برای اینکه تا هفت، هشت سال دیگر نیروی اتم جای سوخت نفت را در دنیا می‌گیرد و ذخایر نفت ایران بی‌مصرف می‌ماند، در این صورت پس از ۱۰ سال هرچه از کنسرسیوم بگیریم وجهی است، بازیافتنی.»(۱۸)

فارغ از اینکه سیاست لمپنیسم تکیه بر بیگانه و سپردن ریز و درشت کار به کشور‌های توسعه یافته در معاهدات بلند‌مدت، به امید فتح قله‌های توسعه‌یافتگی با پای آن کشورها، کشور را تا حدی از تولید و تلاش داخلی بازمی‌دارد که در صورت دستیابی به نوین‌ترین فناوری‌های جهان از جمله هسته‌ای نیز راه برای مذاکرات جدید و محدود کردن قدرت جدید ملی نیز بازخواهد ماند. چه نعمت نفت، چه قدرت هسته‌ای.

نویسنده: شجاعی

منابع:

۱- فؤاد روحانی، تاریخ ملی شدن صنعت نفت ایران، تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، ۱۳۵۲، صص ۴۳۴ - ۴۳۳،

۲- لایحه امتیاز نفت به کنسرسیوم، محمد امیرشیخ نوری، زمانه، ۱۳۸۷، شماره ۶۹،

۳- شاهرخ وزیری، نفت و قدرت در ایران، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران: عطایی، ۱۳۸۰، ص ۳۱۲،

۴- اسناد روابط خارجی امریکا درباره نهضت ملی شدن نفت ایران، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و اصغر اندودی، ج ۱، تهران: علمی، ۱۳۷۷، ص ۵۱،

۵- لایحه امتیاز نفت به کنسرسیوم، محمد امیرشیخ نوری، همان

۶- اسماعیل اقبال، نقش انگلیس در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۵، صص ۱۲۹-۱۳۰،

۷- محمود طلوعی، بازی قدرت، جنگ نفت در خاورمیانه، تهران: نشر علم، ۱۳۷۱، ص ۲۱۶،

۸- همان

۹- شاهرخ وزیری، نفت و قدرت در ایران، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران: عطایی، ۱۳۸۰،

۱۰- ایرج ذوقی، مسائل سیاسی - اقتصادی ایران، تهران: پاژنگ، ۱۳۷۲، صص ۲۹۷-۲۹۸،

۱۱- سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی ـ عبدالرضا هوشنگ مهدوی ـ نشر البرز ـ ۱۳۷۳ ـ ص ۲۳۰.

۱۲- محمدعلی موحد، نفت ما و مسائل حقوقی آن، تهران: خوارزمی، ۱۳۵۷، صص ۳۰۳-۳۰۴،

۱۳- م. س ایوانف، تاریخ نوین ایران، ترجمه هوشنگ تیزابی و حسن قائم‌پناه، تهران: انتشارات حزب توده ایران، ۱۳۵۶، ص ۱۸۲،

۱۴- محمدحسن طباطبایی، سقوط، جلد اول، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

۱۵- کتاب سفید(تاریخچه و متن قرارداد‌های مربوط به نفت ایران)، تهران: شرکت ملی نفت ایران، ۱۳۴۴، ص ۴۰،

۱۶- محمدعلی موحد، خواب آشفته نفت از کودتای ۲۸ مرداد تا سقوط زاهدی، همان، صص ۳۳۹- ۳۴۰،

۱۷- ابراهیم رزاقی، قرارداد‌های نفتی یا اسناد خیانت، تهران: روزبهان، ۱۳۵۸، ص ۴۱،

۱۸- غلامرضا نجاتی، تاریخ سیاسی ۲۵ ساله ایران، همان، ص ۸۹

یادداشت | بازخوانی زمینه‌ها و پیامدهای قیام سی تیر

به دنبال استعفای ناگهانی مصدق از نخست‌وزیری و روی کار آمدن قوام، فضای سیاسی کشور بار دیگر متشنج شد. مردم با رهبری آیت‌الله کاشانی دست به تظاهرات گسترده‌ای زدند و خواستار برکناری قوام‌السلطنه و بازگشت مصدق شدند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ با ملی شدن صنعت نفت، دستگاه پهلوی در تلاش بود که به جاى مصدق، قوام را به نخست‌وزیرى منصوب نماید. آیت‌اللّه کاشانى به فوریت، متوجه موضوع شد و در اواخر آبان  1330 «پیامى به شاه فرستاد و تهدید کرد که حمایت دربار را از قوام افشا خواهد کرد. شاه چنین حمایتى را انکار کرد و ناچار شد کاشانى را مطمئن سازد که مصدق همچنان از اعتماد وى برخوردار است.»

 

استعفای مصدق

مصدق در این موقعیت حساس و متزلزل، دو اقدام بهانه‌جویانه انجام داد. وى روز بیست‌ودوم تیر ماه، به مجلس رفت و از مجلس خواست تا به او اجازه داده شود که دولت در مدت شش ماه رأسا قانون‌گذارى نماید. عده‌اى از نمایندگان، این اقدام را خلاف قانون اساسى دانسته و معناى آن را تعطیل مجلس و دخالت قوه‌ى مجریه در قوه‌ى مقننه دانستند.

مصدق سه روز بعد (25 تیر) براى معرفى وزرا نزد شاه رفت و از شاه خواست تا حق تعیین وزیر در وزارت جنگ و ریاست ستاد ارتش و فرماندهى سه گانه نیروهاى مسلح را به وى واگذار نماید. شاه درخواست مصدق را نپذیرفت و مصدق بار دیگر بدون مشورت با آیت‌اللّه کاشانى و جبهه‌ى ملى، استعفاى خود را به این شرح به شاه تقدیم کرد :

«پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایونى شاهنشاهى

چون در نتیجه‌ى تجربیاتى که در دولت سابق به دست آمده، پیشرفت کار در این موقع حساس ایجاب مى‌کند که پست وزارت جنگ را فدوى عهده‌دار شود و این‌کار مورد تصویب شاهانه واقع نشده، البته بهتر است که دولت آینده را کسى تشکیل دهد که کاملا مورد اعتماد باشد و بتواند منویات شاهانه را اجرا کند. با وضع فعلى ممکن نیست مبارزه‌اى را که ملت ایران شروع کرده پیروزمندانه ادامه دهد.»

شاه که مانند مصدق دنبال بهانه مى‌گشت، بدون احتساب پى‌آمدها، آن را استعفا تلقى کرد و آن را پذیرفت و گرچه از قوام دل خوشى نداشت اما موافقت اکثریت درباریان و سفارت انگلیس و آمریکا، شاه را بر آن داشت تا در مقابل قوام تسلیم شود.

روز 26 تیر نمایندگان مجلس از 42 نفر 40 رأى تمایل به قوام دادند. و همان روز شاه قوام را به نخست‌وزیرى منصوب کرد.

 

تلاش قوام برای جلب رضایت آیت‌الله کاشانی

قوام که بزرگ‌ترین مانع موفقیت خود را آیت‌اللّه کاشانى مى‌دانست، ابتدا از در مسالمت وارد شد. قوام، على امینى را با پیامى نزد آیت‌اللّه فرستاد و دکتر شروین که در آن جلسه حضور داشته است، این ملاقات را چنین روایت مى‌کند که «آقاى قوام گفتند که چون من نخست‌وزیر خواهم شد، آیت‌اللّه نظر خود را درباره‌ى کابینه اظهار نمایند. آیت‌اللّه کاشانى با تبسمى که غالبآ در چهره‌اش نمایان بود گفت: بى‌سواد! به قوام بگو تا دکتر مصدق هست هیچ کس نمى‌تواند نخست‌وزیر شود. هر چه دکتر امینى به اصطلاح چانه زد به جایى نرسید. دکتر على امینى مأیوسانه و دست خالى بیرون رفت.»

قوام مجددآ ارسنجانى را براى سازش نزد آیت‌اللّه فرستاد. بنابر نامه‌اى که از آیت‌اللّه در دست است، به «شرط سکوت، قوام انتخابات شش وزیرش را در اختیار» آیت‌اللّه قرار مى‌داد؛  اما آیت‌اللّه که مبارزه براى قطع دست انگلستان را بر همه چیز مقدم مى‌دانست، جواب دندان‌شکنى به قوام داد. پس از ناامیدى قوام، شاه دست به کار شد و علا، وزیر دربار را خدمت آیت‌اللّه فرستاد تا نخست‌وزیرى قوام را بپذیرد. آیت‌اللّه در پاسخ گفت: به عرض اعلیحضرت برسانید اگر در بازگشت دولت دکتر مصدق تا فردا اقدام نفرمایند، دهانه‌ى تیز انقلاب را با جلودارى شخص خودم، متوجه دربار خواهم کرد».

با مأیوس شدن دربار، قوام و منابع قدرت تصمیم گرفتند تا با جست‌وجوى راهى دیگر، مانع اصلى را از سر راه بردارند. ارسنجانى، مشاور قوام، در خاطرات روز بیست‌ونهم تیر ماه خود مى‌نویسد که قوام گفت: «دستور دادم سیدابوالقاسم کاشانى را به شهربانى، توقیف کند و حتى وقتى دیدم کوپال (رئیس شهربانى) دست به دست مى‌کند، دستور کتبى دادم و امروز او را توقیف خواهند کرد و شما خواهید دید که چه تأثیرى در اوضاع مى‌کند.» از این‌رو با رایزنى‌هاى فراوان تصمیم گرفتند ساعت 4 بعد از ظهر روز بیست‌ونهم تیر ماه، آیت‌اللّه را دستگیر نمایند.

قوام در ارزیابى نقش آیت‌اللّه کاشانى راه را درست رفته بود، اما در ارزیابى قدرت آیت‌اللّه راه خطا در پیش گرفته بود. قوام در ارزیابى خود، نه مصدق را مانع اصلى و نه جبهه‌ى ملى را غیر قابل کنترل مى‌دانست. جبهه‌ى ملى نشان داد که در حساس‌ترین زمان‌ها، حاضر به مصالحه است. در شب سى‌ام تیر ماه، سرلشگر علوى با وکلاى جبهه‌ى ملى مذاکره کرد و آنها پذیرفتند تا اعلامیه‌اى صادر کنند که فردا مردم را به آرامش دعوت و به جاى تظاهرات، اعتصاب نمایند. متأسفانه این اعلامیه صادر گردید و چند بار از رادیو قرائت شد.

مصدق هم معلوم بود که احمدآباد، جایگاه امن همیشگى را انتخاب خواهد کرد؛ اما آیت‌اللّه کاشانى فردى نبود که در مقابل دشمن به این سادگى تسلیم شود؛ لذا قوام در اعلامیه‌ى شدیداللحنى که در روز بیست‌وهفتم تیرماه صادر کرد، ضمن انتقاد از مصدق به خاطر «نوعى بى‌تدبیرى» مصدق را ستود و وى را دنبال روى خود خواند. اما نوک پیکان حملات خود را به سوى آیت‌اللّه کاشانى نشانه رفت.

 

ابتکار عمل آیت‌اللّه

شاه براى سرکوبى قیام مردم، دستور داده بود تا واحدهاى زرهى و هوایى با مهمات جنگى به انهدام تظاهرات و متفرق کردن مردم دست بزنند. به بیمارستان‌هاى ارتش نیز براى پذیرفتن مجروحین، اعلام آماده باش داده بودند. این خبر را «سازمان گروه ملى» که تعدادى از افسران ملى‌گرا و طرفدار مصدق به وجود آورده بودند، مطلع شدند و على‌القاعده این خبر به آیت‌اللّه کاشانى نیز مى‌رسید.

آیت‌اللّه در روز بیست‌وهشتم تیر ماه،اعلامیه‌اى را خطاب به نیروهاى نظامى صادر کرد. این اعلامیه که با عنوان «سربازان وطن! افسران عزیز!» آغاز مى‌شد، آنان را به یاد مسئولیت در مقابل خداوند و فرداى قیامت انداخت. آیت‌الله، جنگ موجود را «جنگ و جدال بین دو صف حق و باطل اعلام کرد» و افزود که «اعمال احمد قوام که تنها براى جاه‌طلبى و برگشت انگلیسى‌ها و استعمار است، نباید به دست شما انجام و شما را در مقابل خون‌ها و حق‌کشى‌ها مسئول کند. بیایید براى رضاى خدا و رسول به روى برادران خود سرنیزه و گلوله نکشید و بیدار باشید که این گلوله‌ها باید به زودى بر روى دشمنان ملت و وطن کشیده شود.»  این اعلامیه که در سطح وسیعى چاپ و توزیع شد، اثر عجیبى در دل زمامداران گذاشت. ارزیابى مشاورین قوام از این اعلامیه این بود که «زمینه‌ى کار را از هر حیث براى گردانندگان صحنه‌هاى تظاهرات آماده» کرد. و سپس اعلامیه‌ای که به اعلامیه «قوام برانداز» معروف شد از سوی کاشانی صادر گردید.

 

روز واقعه‌

روز سى‌ام تیر ماه، تهران وارد تعطیلى کامل شد. با این که در روز سى‌ام تیر ماه، قرار بر تعطیلى بود، ولى از صبح آن روز، تانک‌ها و زره‌پوش‌ها در بسیارى از نقاط تهران مستقر شدند که این عمل در تحریک مردم بسیار مؤثر بود. از صبح، درگیرى آغاز شد. سرتاسر تهران، آتش بود و دود. بوى خون و دود در هم پیچیده بود. گریه دردآلود مردم با اشک‌هاى ناشى از گاز در هم آمیخته بود. صداى مسلسل در هوا طنین مى‌انداخت و جنازه‌اى در خون فرو مى‌غلطید. مردم، جنازه‌ها را روى دست حمل مى‌کردند و هیجان به اوج مى‌رسید. مردم با فریاد خود یک صدا بازگشت مصدق را مى‌خواستند و با شعار مرگ بر قوام اوج برائت خود را اعلام مى‌کردند. در بعضى نقاط، تظاهرکنندگان و سربازان یکدیگر را در آغوش مى‌کشیدند و به جاى گلوله، بوسه رد و بدل مى‌شد. هر لحظه که به ظهر نزدیک مى‌شد، تظاهرات و درگیرى اوج مى‌گرفت.

شاه، وقتى خود را ناتوان از استقامت در مقابل ملت دید، نزدیک ساعت دو بعد از ظهر به واحدهاى ارتش دستور مراجعت به مراکز خود را صادر کرد. ساعت پنج بعد از ظهر را نشان مى‌داد که رادیو، خبر استعفاى قوام‌السلطنه را اعلام کرد و به‌این‌ترتیب، خبر پیروزى مردم در سرتاسر ایران پیچید.

آیت‌اللّه کاشانى، عصر همان روز پیامى را صادر کرد که توسط رادیو قرائت شد آیت‌اللّه در این پیام ضمن اعلام همدردى با خانواده‌ى شهدا از مردم خواست تا «فردا به اعتصاب خاتمه داده و با نصب پرچم‌هاى ملى، سبب کورى چشم دشمنان داخلى و خارجى نهضت مقدس ملى ایران بشوند.» آیت‌اللّه در این پیام به مردم قول داد «از گرفتن انتقام قانونى و خداپسندانه از عاملین وقایع ناگوار امروز کوتاهى ننمایم».

 

نخست‌وزیرى مجدد مصدق

فرداى همان روز، مجلس تشکیل جلسه داد و با  61 رأى به زمامدارى مصدق رأى تمایل داد. همان روز مصدق در پشت قرآن مطلب زیر را نوشت و به وسیله‌ى سپهبد یزدان‌پناه براى شاه فرستاد: «دشمن قرآن باشم اگر بخواهم برخلاف قانون اساسى عمل کنم و همچنین اگر قانون اساسى را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند، من ریاست جمهورى را قبول نمایم.» بعدها مصدق خود این قسم‌نامه را افشا کرد.

اول مرداد نیز، مجلس سنا با 33 نفر از 41 نفر به مصدق رأى تمایل داد و 8 نفر نیز رأى ممتنع دادند و حکم نخست‌وزیرى مصدق صادر شد و شرایطش نیز مورد پذیرش شاه قرار گرفت. مجلس در روز دوم مرداد با طرح ماده واحده‌اى، قیام سى‌تیر را قیام ملى و شهداى آن را به نام شهداى ملى قلمداد و تصویب کرد.

انتهای پیام/

یادداشت | مؤلفه‌های دیکتاتوری پهلوی اول

رضاخان در طول سلطنت خود با زیرپا گذاشتن آزادی‌های تصریح شده در قانون اساسی، بساط پلیس سیاسی را در سراسر کشور گسترش داد. شهربانی، که طبق قانون ضابط دادگستری بود، به نیرومندترین ابزار در دست رضاخان برای ترور، اختناق و انواع جنایت‌ها تبدیل شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ با آغاز سلطنت رضاخان، دولت بطور فزاینده با «حاکم» تعریف شد. در نظام اداری سلسله مراتبی و نیز آموزشی، بر شاه‌دوستی و اطاعت کامل از او تأکید می‌شد. در ساخت قدرت مطلق و شخص پهلوی اول، قدرت به صورت عمودی و یک جانبه سازماندهی شد. او در ادمه با زیرپا گذاشتن قانون اساسی و از بین بردن آزادی‌های  سیاسی، رژیم خودکامه خود را بنا نهاد.

در ادامه برخی ویژگی‌های خودکامه رژیم پهلوی اول مورد بررسی قرار می‌گیرد.

 

سرکوب نیروهای سیاسی

در سال‌های 1304 تا 1320،‌ قدرت مطلق و نو پدرشاهی رضاخان سد مهمی در مقابل پیدایش جامعه مدنی، آزادی، امنیت مالی و جانی افراد عادی، روشنفکران مخالف و سیاستمداران اصلاح‌طلب بود. تمام ویژگی‌های حکومت‌های سلطانی، از جمله حکومت شخصی، رسمی نبودن سیاست، انحصار سیاسی، ناآگاهی سیاسی مردم، ناتوانی نهادهای مردمی و فساد سیاسی در نهادهای اداری، در حکومت رضاخان نمود یافت. حکومت رضاخان جزء دیکتاتوری‌های نظامی نبود؛ به دلیل آن که در دیکتاتوری‌های نظامی، کانون تصمیم‌گیری را فرماندهان نظامی تشکیل می‌دهند، یا آن که یک دیکتاتور از میان نیروهای نظامی برمی‌خیزد که می‌توان جای او را، دست‌کم از لحاظ تئوریک، با نظامی دیگر عوض کرد؛ کارکنان اصلی دولت را به کلی یا بیشتر نظامیان تشکیل می‌دهند؛ و از لحاظ ایدئولوژیک، نیروهای نظامی، خود را پاسداران سرنوشت ملت نشان می‌دهند. در این دوره، رضاخان تصمیم‌گیر اصلی بود و قدرت تنها در دست خان و دربار متمرکز بود.

 هرچند که نظامیان در سراسر کشور اعتبار و قدرت فراوانی داشتند، در مجموع، فقط ابزاری در خدمت خان بودند، نه تصمیم‌گیر اصلی، فرد هالیدی در این مورد چنین نوشته است: « فقط شاه بود که عملا و به صورت مظهر ارتش، نیروهای نظامی را کنترل می‌کرد؛ نه بالعکس..... او از طریق تبدیل خود به پادشاه و دیکتاتور بلامنازع میان شخصی خود و ارتش فاصله‌ای ایجاد کرد.» بنابراین، حکومت رضاخان را می‌توان در قالب حکومت‌های سلطنتی مطلق و پدرشاهی در شکل جدید آورد، نه در دیکتاتوری‌های نظامی، رضاخان نتوانست به ساختار  دولتی غیر وابسته به شخصی دست یابد و در اصل تمایلی به این مسأله نداشت. او ارتش، نظام اداری، آموزشی، قضایی و دربار را کاملاً به شخص خود وابسته کرد. او با قبضه کردن قدرت، همه نیروهای سیاسی و مخالفان داخلی اش را سرکوب کرد، وادار به اطاعت کرد، یا از میان برد و راه را برای برقراری نظامی کاملا خودکامه، به ویژه از سال ۱۳۱۲ به بعد، هموار کرد. او ارتش را به شکل نیروی مسلط درآورد و مقام‌های کشوری در عمل زیر فشار مأموران نظامی قرار گرفتند. ارتش نقش عمده را در سرکوب مخالفان سیاسی و باقی نگه داشتن جامعه در حالت سنتی و جلوگیری از تکوین جامعه مدنی ایفا کرد. دخالت ارتش همچون ابزار در سیاست در همان روز اول آغاز شد و پشتوانه اصلی رژیم به شمار آمد.

 

ترویج فرهنگ تابعیت

با آغاز سلطنت رضاخان، دولت بطور فزاینده با «حاکم» تعریف شد. او از درآوردن حکومت به شکل نو و دموکراتیک پرهیز کرد. در نظام اداری سلسله مراتبی و نیز آموزشی، بر شاه‌دوستی و اطاعت کامل از او تأکید می‌شد. در ساخت قدرت مطلق و شخص پهلوی اول، قدرت به صورت عمودی و یک جانبه سازماندهی شده بود. فرهنگ متناسب با این ساخت قدرت «فرهنگ تابعیت» بود، نه فرهنگ مشارکت.

در واقع، در این دوره، فرهنگ تابعیت و ساخت قدرت عمودی و یک‌جانبه پشتوانه فرهنگ را ضروری ساخت. در فرهنگ تابعیت و ساخت قدرت عمودی، برای «نقش» و نهادهای مستقل جایی وجود ندارد و «شخص» در فرآیندهای سیاسی و تصمیم‌گیری مهم است؛ بنابراین، سیاستمداران و دیگر افراد امنیت مالی و جانی نخواهند داشت و نیز امنیت شغلی، که از ویژگی‌های جامعه مدنی است، وجود نخواهد داشت. محمدرضا قدس در این زمینه نقل قولی را از سرلشکر حسن ارفع آورده است: «من مرتب بطور مستقیم در تماس با او (رضاخان) بودم؛ زندگی‌ام، کارم، خوشحالی‌ام، یا پریشانی‌ام مستقیماً به او بستگی داشت». فخرالدین عظیمی در مورد ناامنی شغلی در این دوره چنین نوشته است: « منش تحقیرآمیز و بی‌احساس حکومت شخصی وی، فکر آکنده از سوء‌ظن و گرایش‌های خشن سیاسی او کلیه سیاستمداران لایقی را که از نظر وی به حد کافی نوکرمآب نبودند به گونه‌ای مؤثر از صحنه بیرون راند».

ماروین زوئیس فرهنگ سیاسی نخبگان ایران در این دوره را در چهار ویژگی خلاصه کرده است: «بدبینی سیاسی، بی‌اعتمادی شخصی، احساس عدم امنیت آشکار و سوءاستفاده بین افراد». بی‌اعتمادی و بدبینی سیاسی از ویژگی‌های اصلی فرهنگ تابعیت است که در این دوره کاملا مشهود است. قدرت مطلق شخصی رضاخان همراه با اضطراب شخصی او باعث شد تا حکومت او نه تنها دشمنان سابقش را بکشد، بلکه آنان را نیز که در رسیدن او به قدرت نقش داشتند حذف کند. در این دوره، فعالیت سیاسی مردم و روشنفکران بسیار محدود بود. قبل از آغاز سلطنت رضاخان میرزاده عشقی به سبب مخالفتش با جمهوری‌خواهی به قتل رسید. با آغاز سلطنت او، مدرس زندانی شد و بعد به قتل رسید. مصدق تا مدت کوتاهی در مجلس به برنامه‌های رضاخان حمله می‌کرد؛ او از کار برکنار شد و در ملک شخصی‌اش زیر نظر قرار گرفت و اگر پادرمیانی ولیعهد نبود، به قتل می‌رسید. در جو ارعاب، بقیه مخالفان ساکت یا منزوی شدند، یا به مدت محدودی به همکاری با رژیم پرداختند که از آن جمله سید حسن تقی‌زاده است که ابتدا به سمت وزیر مالیه و بعد سفیر ایران در بریتانیا انتخاب گردید. روشنفکران بنام، مانند کمال الملک نقاش، فرخی، واعظ قزوینی و مستوفی الممالک، نابود شدند. ملک‌الشعرای بهار، بزرگترین شاعر کلاسیک، زندانی شد و در تمام مدت سلطنت رضاخان مغضوب بود. رژیم ترور و اختناق رضاخان علاوه برحذف و شکنجه مخالفان، به منظور انحصار سیاسی و تصمیم‌گیری، افراد وفادار و مورد اعتماد خود را، از جمله تیمورتاش، داور، نصرت‌الدوله فیروز، سردار اسعد، صولت‌الدوله قشقایی و حاج اسماعیل عراقی به قتل رساند. در بیشتر موارد، به دلیل ویژگی‌های حکومت سلطانی رضاخان، کشتن مخالفان بدون مراسم قانونی، یا با اجرای کاملاً ظاهری آن و در همه موردها به دستور مستقیم او انجام می‌گرفت.

 

زیرپا گذاشتن قانون اساسی

رضاخان با رسیدن به سلطنت، آزادی‌های تصریح شده در قانون اساسی را زیر پا گذاشت و بساط پلیس سیاسی را در سراسر کشور گسترش داد. شهربانی، که طبق قانون ضابط دادگستری بود، به نیرومندترین ابزار در دست رضاخان برای ترور، اختناق و انواع جنایت‌ها تبدیل شد. حکومت پهلوی اول از همان آغاز، به صورت ترور سازمان یافته، و ضد دموکراتیک عرض اندام کرد. شهربانی پایه کار خود را بر زیرپا نهادن قانون، جنایت، تفتیش عقاید و سلب امنیت مردم گذاشت. حکومت از شهربانی خواست تا به فعالیت‌های سیاسی مضر نیز رسیدگی کند و در داخل شهربانی، پلیس سیاسی را ایجاد کرد. «در زمان مختاری [پلیس سیاسی] حتی به درون خانواده‌هایی که لازم بود، نفوذ کرد. رجال رضاخان یاد گرفته بودند که باید از شهربانی به عنوان یک دستگاه مخوف حساب برند و رضاخان همه چیز را از شهربانی می‌خواست.» احسان طبری جو اختناق آن زمان را چنین توصیف کرده است: «بیم و هراس و بی‌اعتمادی چنان بر روحیه مردم مسلط شد که در خانه‌های خود از ترس جاسوسان شهربانی جرأت حرف زدن نداشتند؛ رؤسای شهربانی در تمام کشور هر یک دیکتاتور مطلق و همه کاره بودند».

پلیس سیاسی به شکنجه، ترور، اعدام‌های بدون محاکمه، مسموم کردن، خفه کردن، تزریق آمپول هوا و کشتن با میکروب تیفوس دست زد. زندان‌های مخوف، آمپول‌های هوای پزشک احمدی و سلول‌های پر از شپش آلوده به تیفوس جهت فراهم کردن امکان مرگ کاملاً طبیعی، برای از پا در آوردن آزادی‌خواهان آماده بود. «وقتی زندانیان جان‌سخت از شر این فشارها، جانی بدر می‌بردند و به عرض شاه می‌رساندند، [شاه] می‌گفت: مگر هنوز او زنده است؟ ده سال کافی برای مردن او نیست ؟ مگر مهمانخانه ساخته‌ام؟»  رضاخان در کشور تبدیل به دیکتاتور قهاری شد که حقوق اجتماعی، آزادی عقیده، مالکیت، امنیت و آسایش مردم ایران را بازیچه دست خود قرار داد. «عده کثیری از جمله برخی از سیاستمداران برجسته در حالی که محکومیت‌شان را در زندان می‌گذراندند، زندگی خود را از دست دادند.»حکومت غربگرا و نوگرای رضاخان برخی از خواست‌های روشنفکران ایران را در زمینه ایجاد مبانی دولت مدرن، ملی‌گرایی ایرانی، جلوگیری از نفوذ روحانیان، زنده کردن شکوه ایران باستان، اصلاحات دیوان‌سالاری و تمرکز سیاسی برآورده ساخت.

این اقدامات رضاخان در نیمه نخست حکومت او، یعنی تا سال ۱۳۱۲، بسیاری از روشنفکران نوگرا را حامی او ساخت، ولی گرایش رضاخان از حکومت مطلق به خودکامه از سال ۱۳۱۲ به بعد، باعث مخالفت بعضی از روشنفکران و تحصیل‌کرده‌ها با او شد؛ از جمله مشیرالدوله، علی دشتی، تقی‌زاده و تدین. البته برخی از روشنفکران، مانند فروغی، علی‌اصغر حکمت، ذبیح‌الله شفق، متین دفتری و سعید نفیسی، تا آخر با او بودند. به دلیل جو ارعاب و اختناق در این دوره، و جامعه مدنی، که محتوای آن مشارکت روشنفکران و مخالفت مؤثر آنان با خودکامگی رضاخان باشد، به وجود نیامد و اگر روشنفکران مخالفتی می‌کردند، تبعید، شکنجه، یا کشته می‌شدند و همین امر باعث کناره‌گیری روشنفکران میانه‌رو و مخالف از سیاست شد. سلیمان میرزا اسکندری کناره گرفت؛ تقی‌زاده پست سفارت خود را در انگلستان از دست داد؛ تدین، که در حزب تجدّد نقش مهمی در رسیدن رضاخان به سلطنت ایفا کرده بود، به زندان افتاد، چون از کاهش هزینه‌های آموزشی و افزایش هزینه‌های نظامی انتقاد کرده بود؛ علی دشتی از مصونیت پارلمانی محروم شد؛ کسروی از مقام دادرسی خود برکنار شد؛ و علی‌اکبر داور خودکشی کرد. نسل جوان دیگر کم‌کم رضاخان را وطن‌پرست نمی‌دانستند، «بلکه او را افسر قزاق آموزش دیده‌ای که به دست تزارها و بریتانیا به قدرت رسیده است و نه سازنده ملت، بلکه بنیانگذار سلسله‌ای جدید بر پایه منافع شخصی و نه نوگرایی حقیقی که نیروی سنتی را به مبارزه بطلبد، بلکه خودکامه‌ای که زمین‌داران محافظه‌کار را تقویت می‌کند، تلقی کردند.»

انتهای پیام/

منبع: برگرفته از کتاب «موانع تحقق توسعه سیاسی در دوره سلطنت رضاشاه(1304-1320) نوشته خلیل‌الله سردارآبادی، چاپ اول، سال 79 انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.