پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | مهره‌های نفوذی یهود؛ خالد بن ولید

خالد بعد از شهادت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از حامیان سرسخت ابوبکر بود. به همین سبب نزد او جایگاه والایی داشت و همواره تحت حمایت وی بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ خالد بن ولید بن مغیره از جمله افرادی است که مدت‌ها بعد از بعثت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و در سال هشتم، پیش از فتح مکه اسلام آورد.(۱) دشمنی‌های او بر ضد اسلام و پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) زبانزد است.

وی در جنگ‌های بدر،(۲) احد(۳) و خندق(۴) یکی از مهم‌ترین جنگجویان در سپاه شرک بود. در شوال سال ششم هجری، خالد در رأس دویست سوار از مشرکان قریش، برای جلوگیری از حرکت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای ادای مناسک حج، از مکه به محل کُراع الغَمیم رفت.(۵)

در سال هفتم که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مسلمانان برای ادای عمرة القضاء عازم مکه شدند، وی به حدی از اسلام و مسلمانان نفرت داشت که شهر را ترک کرد.(۶)

خالد بعد از شهادت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از حامیان سرسخت ابوبکر بود. به همین سبب نزد او جایگاه والایی داشت و همواره تحت حمایت وی بود.(۷)

او در ماجرای اخذ بیعت از حضرت علی(علیه‌السلام) برای خلیفه اول، از کسانی بود که در این اقدام مشارکت کرد.(۸) خالد در فتح شام به دستور خلیفه اول، فرماندهی سپاه را بر عهده داشت.(۹)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب) به کوشش سید محمدمهدی حسین پور و مجتبی رضایی، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، ص199

پی نوشت؛

1 واقدی، المغازی، ج2، ص661

2 همان، ج1، ص130

3 ابن هشام، السیره النبویه، ج3، ص70 و 91

4 واقدی، المغازی، ج2، ص465-466

5 ابن هشام، السیره النبویه، ج3، ص322-323

6 واقدی، المغازی، ج2، ص746

7 مصعب بن عبدالله، کتاب نسب قریش، ص320

8 ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص57

9 طبری، تاریخ طبری، ج3، ص384 و 393

گفت‌وگو | جریان وکالت امام هادی(ع)

علی‌رغم همه هجمه‌های عباسیان، امام هادی(ع) موفق به تعمیق جریان وکالت شیعی و بسط مفهوم امامت به عنوان ستون خیمه تمدن شیعی شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پانزدهم ذی‌حجه مصادف با تولد امام هادی(ع) است. در مورد نقش علمی و تمدنی این امام بزرگوار شیعیان با حجت‌الاسلام‌والمسلمین محمدامین نخعی، پژوهشگر علوم دینی و مشاور عالی مدیر کل سازمان مدارس صدرا به گفت‌وگوی پرداخته که مشروح آن تقدیم مخاطبان می‌شود؛

 

زمان حیات امام هادی(ع) مصادف با آخرین مرحله قرون وسطی در اروپا است

اگر به لحاظ تاریخی حیات امام هادی(ع) را مطالعه کنیم حیات ایشان در قرن دو هجری و قرن هشتم میلادی سپری شده است. قرن هشتم میلادی دوره اول قرون وسطی است و در این تاریخ غربی‌ها به تدریج تا سال هزار که آخرین مرحله از قرون وسطی است غرب مسیحی را در تقابلی با جهان اسلام قرار می‌دهند که در سال‌های بعدی منجر به جنگ‌های صلیبی می‌شود.

قبل از آن هم غربی‌ها در آندلس در تقابلی با اسلام بودند و تقریباً دو تمدن اسلامی و تمدن غربی در آندلس شمالی و جنوبی مماس بر هم بودند. نکته مهم آن است که اگر بخواهیم این دوره را به درستی تحلیل کنیم هم باید به روابط درونی جهان اسلام و تمدن اسلامی که بیشتر پایه سنّی دارد و مربوط به بنی‌عباس و بنی‌امیه است، بپردازیم هم به تمدن غرب. همچنین واکاوی کنیم که تکاپوی جریان شیعه و نهاد امامت برای ایجاد خط سومی در جهان اسلام چه بوده است.

همچنین لازم است به وقایع و زمینه‌سازی امامان قبل از امام هادی(ع) که فضای فعالیت ایشان را متأثر نموده و اتمسفر سیاسی فرهنگی اجتماعی دوره امام هادی(ع) و نه فقط زمان تولد ایشان بپردازیم تا بفهمیم در پس زمینه و عصری که قرار داشتند ایشان چه تدابیر و اقداماتی برای حفظ و پیشبرد اسلام اتخاذ کردند.

 

قدرت و نفوذ عباسیان در داخل و خارج از جهان اسلام

از دوران هارون‌الرشید خلیفه مقتدر عباسی تا اواخر دوره بنی‌عباس، عباسیان وسعت جغرافیایی تمدنی زیادی یافتند و بر سرزمین‌های زیادی سیطره داشتن،  از نظر فرهنگی هم بنی‌عباس مخصوصاً در دوران مامون که هم عصر امام رضا(ع) و امام جواد(ع) است به اقتدار علمی بالایی رسیدند. مورخین آن دوران را عصر شکوفایی علم می‌نامند و نظامیه‌ها و دانشگاه‌های بزرگی در جهان اسلام شکل می‌گیرند به طوری گوستاو لوبون مورخ، از این دوران به عنوان دورانی با پیشرفت‌ها و امتیازات بالای علمی و فرهنگی نام می‌برد و دوره بنی‌عباس را با تمجید فراوان دوران شکوفایی تمدن به اصطلاح اسلامی برخاسته از حکومت بنی‌عباس می‌داند.

عباسیان به لحاظ سیاسی هم در اقتدار بالایی قرار گرفتند و امنیت را در سراسر امپراطوری بزرگ خودشان ایجاد کردند و شهرهای بزرگی مثل بغداد، نیشابور، شام و سامرا در این دوران شکل گرفتند که از جهت معماری،  از جهت علم، اقتدار سیاسی و امنیتی شهرهای حائز اهمیتی هستند و داستان‌های هزار و یک شب بخشی از وقایع بغداد بزرگ در دوران بنی‌عباس است. در واقع با جریانی قوی و پیچیده به عنوان رقیب مقابل جریان امامت و حق در دوران امام هادی(ع) روبه‌رو هستیم در این زمان متوکل خلیفه عباسی است.

در عین حال تمدن غرب در دوره قرون وسطی بسر می‌برد و شهرهای مقتدر جدی در اروپا که بتواند در مقابل شهرهای بزرگ و مقتدر امپراطوری عباسیان قرار بگیرد، وجود ندارد تنها در مناطقی چون منطقه شارلمانی اقتدار مشاهده می‌شود. اما امپراطوری رم به لحاظ سیاسی، علمی، جغرافیایی و فرهنگی از اقتدار بالایی برخوردار نیست و همین موضوع وجهه تمدنی و سیاسی بالایی به عباسیان بخشیده بود. مطالبی که ذکر شد ناظر به اتمسفر زیستی زمان حیات امام هادی(ع) در داخل و خارج از جغرافیای اسلام است.

اما باید بدانیم در جهان اسلام عملکرد نیروهای فعال علمی و سیاسی چه آرایشی داشته و تقابل‌ها و رقابت‌های سیاسی علمی جهان اسلام بین عباسیان و جریان امامت چگونه بوده تا بتوانیم نقش اهل‌بیت(ع) را در ساخت جلوه‌ای از تمدن اسلامی که مطلوب جریان حق است نشان دهیم. لذا از تقابل جهان مسیحیت با جهان اسلام عبور می‌کنیم و به نحوه رقابت بین جریان‌های خیر و شر در درون حاکمیت جهان اسلام می‌پردازیم.

 

همه ائمه برای تشکیل حکومت اسلامی تلاش و مبارزه جدی داشتند

همه اهل‌بیت(ع) به دنبال این هستند که به هسته مرکزی حاکمیت برسند نه تنها خودشان بلکه طرفداران‌شان هم تلاش دارند مدیریت کانون اصلی حکمرانی بر جامعه را در دوره هر یک از امامان معصوم کسب کنند چرا که معتقدند عنان حاکمیت در طول تاریخ باید به دست نیروهای حق بیفتد و در این تلاش هیچ تردیدی ندارند. لذا اگر می‌بینیم که امامان معصوم برخی از افراد را از حضورهای حاکمیتی منع کردند صرفاً آن افراد ظرفیت حضور در حاکمیت را نداشتند و چه بسا اگر در عرصه حاکمیت حضور پیدا می‌کردند دچار حیرت و ناتوانی می‌شدند یا دین خود را از دست می‌دادند و الا در دوران همه ائمه تلاش بر برگرداندن حکومت به جریان امامت وجود داشته است.

 

بدون حکومت اسلامی امکان ایجاد قسط و عدالت فراگیر وجود ندارد

همچنین خدای متعال از مؤمنین و در رأس آنها از اهل‌بیت(ع) خواستار اقامه قسط است که در آیات متعددی از قرآن مطالبه می‌شود. لازمه اقامه کردن قسط به حکومت رسیدن ائمه(ع) و اهل حق است وگرنه بدون تشکیل حکومت اسلامی امکان اقامه قسط، پیاده کردن شریعت و بندگی خدا در مقیاس تمدنی که هدف خلقت انسان است، وجود ندارد.

 

نفوذ و نظارت شدید عباسیان در بین شیعیان برای تصاحب خلافت

بعد از بنی‌امیه خلأ حاکمیتی به وجود آمد و این امکان برای مردم فراهم شد تا به راحتی به سوی اهل‌بیت(ع) اقبال یابند در این رقابت یک جریان مرموز امنیتی به نام بنی‌عباس سر برآورد که از قدرت نفوذ و تحلیل فوق العاده‌ای هم برخوردار بود. بنی‌عباس در بین جریان اهل‌بیت(ع) ابتدا یک جریان درونی بود و افرادی چون منصور دوانقی در بنی‌هاشم زندگی می‌کردند و روابط قدرت درون اهل‌بیت را می‌شناختند و از اهداف اهل‌بیت(ع) اطلاع داشتند.

لذا از درون با توطئه‌های مخفیانه‌ای وارد صحنه شدند و به علت عدم همراهی درست مردم شیعه با نهاد امامت به خصوص در دوران امام صادق(ع) توانستند حکومت را از آن خود کنند و اهل‌بیت(ع) را مورد شکنجه و اذیت قرار دادند بطوریکه امام صادق(ع) در دوره دوم حیات خویش مورد سخت‌ترین آزارها و شکنجه‌ها توسط منصور دوانقی قرار گرفتند. دورانی که عدم ذکاوت شیعیان در شناسایی درست جریان‌ها و افراد و نفوذ سنگینی که بنی‌عباس برای منحرف کردن شیعیان از فرامین امام صادق(ع) صورت داده بود، موجب موفقیت بنی‌عباس در غصب خلافت شد و تمام زمینه‌سازی‌هایی که ائمه قبلی صورت داده بودند را با شعارهای دروغین به نفع خود مصادره کردند.

لذا درگیری و رقابتی که بین اهل‌بیت(ع) و بنی‌امیه خیلی علنی و انگیزه طرفین مشخص بود در دوره بنی‌عباس با هاله‌ای از ابهام و بیشتر در فضاهای امنیتی و اطلاعاتی تبدیل شد. بنی‌عباس دقیقاً از داعیه امامت و حکومت ائمه(ع) اطلاع داشتند و برایشان معلوم بود خطی از شیعیان در نهاد امامت به دنبال تحقق هدف اهل‌بیت(ع) که رسیدن به حکومت و دست گرفتن مرکز اصلی حکمرانی بود هستند لذا به سرعت تلاش کردند به حلقه نهاد امامت نزدیک شوند و با تحلیل برنامه‌های ائمه فرصت هر گونه عملیاتی را از آنها بستانند. از این رو جریان بنی‌عباس همیشه انتظار داشت از جریان شیعه‌ای که خودش با ناجوانمردی از آن عبور کرده بود ضربه بخورد لذا مراقبت، نظارت و تحلیل جریان شیعه را به شکل دقیق در دستور کار خود داشت.

 

امام کاظم(ع) و ساخت سازمان مخفی وکالت شیعیان

منصور آن جور که می‌خواست نتوانست در برخورد با امام صادق(ع) موفق شود. امام صادق(ع) را محدود می‌کرد اما در ممانعت از نفوذ جریان امامت در جهان اسلام آن روز، توفیق کامل نداشت. بعد از او در زمان امام کاظم(ع) به علت تدابیر زیرکانه امام صادق(ع)، امام کاظم(ع) در اوایل امامت خود در هاله‌ای از امنیت قرار گرفته بود و توانست یک جریان بسیار مخفی و فوق‌العاده مهم و مؤثر در جهان اسلام را بنیان‌گذاری کند که آن را به نام «سازمان مخفی وکالت» می‌شناسیم. این سازمان در تار و پود جهان اسلام نفوذ داشت، علت اصلی دستگیری امام کاظم(ع) و زندان انداختن مداوم ایشان هم کشف و شناسایی این جریان مخفی شیعیان در سراسر جهان اسلام بود.

به هارون‌الرشید خلیفه عباسی در زمان امام موسی کاظم(ع) خبر دادند که دو خلیفه در جهان اسلام حکمرانی می‌کنند و مردم به آنها خراج می‌دهند یکی تو و دیگری موسی بن جعفر هستید با این تفاوت که تو امام جسم‌های مردم هستی و موسی بن جعفر امام قلب‌های مردم است.

در دوره هارون و امام کاظم(ع) شاهد تمدن بنی‌عباس مبتنی بر نظام تصمیم‌گیری بنی‌عباس هستیم این نظام تصمیم‌گیری امام کاظم(ع) را خطر می‌دانست و دست به دستگیری و زندانی کردن ایشان می‌زد. اما امام در زندان هم خط ارتباطی خود با شیعیان و سازمان وکالت را حفظ و آنها را سازماندهی می‌کرد. به گفته یکی از نویسندگان عرب اهل سنت سازمان وکالت به سان رگ‌ها و مویرگ‌های درون بدن انسان در سراسر جهان اسلام آن روز پخش شده بودند.

 

کانون وکالت و بسط تفکر ائمه تا دورترین نقاط جهان اسلام

سازمان وکالت که همان شاگردان اهل‌بیت(ع) هستند و با ائمه ارتباط مخفیانه دارند و امورات شیعیان را در دنیا ثبت و ضبط و جریان تولی و سرپرستی شیعیان را دنبال می‌کنند دامنه فعالیت‌شان فقط احکام عبادی و فردی نبود بلکه شامل اقدامات فرهنگی و سیاسی تا بغداد و مدائن، سواد و کوفه، بصره و اهواز(سراسر خوزستان و ایلام و اصفهان)، قم و همدان، حجاز یمن و مصر هم بود. این جغرافیای فعالیت به ما می‌گوید تمام جهان اسلام در تیر رس جریان وکالت شیعیان بود و وقتی امام شیعه حکمی می‌راند این حکم از خانه او تا سراسر جهان اسلام نافذ بود.

 

کانون مخفی تصمیم‌ساز عباسیان طراح برخورد و مبارزه با ائمه

جریان اصلی تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر در زمان خلفا، بنی‌امیه و بنی‌عباس الزاماً خود خلیفه عباسی نیست و کانون‌های غیرعلنی تصمیم‌سازی در پشت صحنه فعالیت داشت که دستیابی به خصوصیات و فعالیت‌های آنها به علت مخفی بودن در تاریخ کار مشکلی است اما از وحدت تصمیم در سراسر خلافت دوره عباسیان در امور مهم به این نتیجه می‌رسیم که روش واحد برخورد خلفا با ائمه معصومین از وجود یک کانون واحد حکایت دارد که حتی با عوض شدن خلفا و کم و زیاد شدن اقتدار آنها که برخی بهره هوشی پایینی هم دارند خدشه‌ای در این اقدامات صورت نمی‌گیرد و در برخورد با ائمه همان شیوه‌ای را به کار می‌گیرد که خلفای قدرتمند عباسی بکار می‌بردند.

کانون تصمیم‌ساز عباسی بعد از هارون به این نتیجه می‌رسد که مامون بر سر کار بیاید که خلیفه هوشمندی است. مامون احساس می‌کرد که اتفاقاتی اعم از اتفاقات نظامی، علمی مثل نظریه امامت، فرهنگی و سبک زندگی در جهان اسلام در حال رخ دادن است که اقتدار تمدنی بنی‌عباس را کم می‌کند و همه از منشایی به نام بیت الامام و امام رضا(ع) سرچشمه می‌گیرد.

تحلیل او این بود که امام رضا(ع) با دو ویژگی علم زیاد و قداست همه را به خود جذب کرده و اقتدار عباسیان را بهم زده است، لذا اگر به وجه علمی و قداست امام رضا(ع) حمله کند اقتدار عباسیان را حفظ می‌کند. لذا با پروژه ولایت عهدی دنبال زدودن علم و قداست امام بود. تصورش این بود که اگر همه نخبگان علمی زمان را در مناظره با امام رضا(ع) قرار دهد اقتدار علمی امام را در هم می‌کوبد و مردم جذب کانون امامت نمی‌شوند. همچنین با کاخ‌نشین کردن امام، قداست امام در نگاه مردم شکسته می‌شود.

اما هر دو دسیسه شکست خورد و مناظره علمی امام رضا(ع) با نخبگان علمی زمان نشان داد علم امام رضا(ع) بر علم همه جریان‌ها برتری دارد و نه تنها این موضوع برای نخبگان علمی جهان اسلام بلکه برای یهودیان، مسیحیان، فیلسوفان و هندی‌ها هم آشکار شد که جریان علمی نهاد امامت یک جریان علمی ممتاز است. از طرفی امام با ولیعهدی خوی اشرافی پیدا نکرد لذا مامون هم نهایتاً مثل دیگر خلفا تصمیم به حذف امام گرفت.

همچنین در مسیر سفر امام رضا(ع) از مدینه به مرو مردم شهر به شهر فرصت یافتند با امام شیعیان مستقیم ارتباط بگیرند و با علم و معنویت امام از نزدیک برخورد کنند. هم ورود، هم اسکان و هم شهادت امام رضا(ع) فضا را به نفع جریان شیعه و امامت تغییر داد.

 

ناکامی عباسیان در مصادره امام جواد(ع) به نفع خود

تصور عباسیان در مورد امام جواد(ع) هم این بود که او را از دوران کودکی وارد کاخ نموده و هر گونه بخواهند تربیت و کنترل می‌کنند که در ادامه هم به اجبار دختر مامون را به عقد امام جواد(ع) درآوردند هدف‌شان هم ضربه زدن به تقدس امام جواد(ع) از طریق کاخ‌نشینی و اشرافی‌گری بود. اما تقوای امام جواد(ع) که ایشان را با صفت تقی می‌شناسیم، پروژه قداست‌زدایی را با شکست مواجه ساخت و پرهیزکاری و ساده‌زیستی امام بر همه مردم آشکار ساخت که جنس ایشان با دیگران در کاخ مامون فرق می‌کند. لذا مامون خود را شکست خورده یافت و امام را به مدینه بازگرداند و قتی امام در سادگی کامل وارد مدینه شد مردم مطمئن شدند که خوی امام جواد(ع) در کاخ مامون تغییر نکرده است.

 

تکامل ولایت‌پذیری جریان وکالت در زمان امام هادی(ع)

شاید عجیب باشد که امام هادی(ع) در هفت سالگی و در سنی کمتر از پدر خود به امامت رسید. این نشان می‌دهد که جریان وکالت که در دوره امام جواد(ع) در ابتدا امامت یک فرد نه ساله برایش عجیب بود به چنان بلوغی در فهم مسئله امامت رسید که امامت امام هادی(ع) در سن هفت سالگی را به راحتی پذیرفت.

 

تلاش سیاسی ائمه برای تغییر ذائقه و فرهنگ مردم

در رقابت بنی‌عباس با جریان امامت، ائمه معصومین در صدد دو اقدام مهم برای حضور از حاشیه به متن تصمیم‌گیری تمدنی برای در اختیار درآوردن دارایی بنی‌عباس در خدمت اسلام و امامت بودند. یکی تغییر فرهنگ عمومی که از امام صادق(ع) به بعد به جدیت دنبال شد، به عبارتی برای رسیدن به کانون حکمرانی نیاز به نیروی انسانی هست که نسبت به عملکرد امام توجیه باشد لذا تغییر ذائقه عمومی از اقدامات اهل‌بیت(ع) است.

اهمیت این موضوع از جایی آشکارتر می‌شود که مصادف رسیدن به عصر رنسانس در دلخواه مردم تغییراتی رخ می‌دهد، مردم دیگر زهد و خانه‌های ساده نمی‌خواهند و طالب زندگی مجلل و بدون محدودیت‌های دینی می‌شوند این تغییر ذائقه توسط هنر، ادبیات، شعر، نقاشی، موسیقی و مجسمه‌سازی انجام شد.

در جهان اسلام هم اهل‌بیت(ع) در گام اول به دنبال این هستند که ذائقه مردم را عوض و مردم را متوجه فطرت انسانی خود کنند تا خواهش‌های مردم را از سطح پایین به سمت خواهش‌های والا سوق دهند. این کار فقط یک کار اخلاقی فرهنگی نیست بلکه یک اقدام سیاسی است چرا که تغییر دلخواه‌های مردم منتج به تحول تمدنی در مردم می‌شود لذا خلفابا آگاهی از نیت اهل‌بیت(ع) آنها را محدود، محصور و شهید می‌کردند.

 

عرصه فعالیت مخفی ائمه و بسط زیر زمینی معارف اسلام و اهل‌بیت(ع)

دومین اقدامی که اهل‌بیت در صدد انجام آن بودند این است که وقتی عرصه فعالیت علنی و حضوری بر ائمه توسط یک قوم نفوذی و منافق به نام بنی‌عباس تنگ شد دست به انجام فعالیت‌های مخفی زدند چرا که امکان فعالیت آشکاری وجود نداشت در دوران امام هادی(ع) این دو اقدام دنبال می‌شد.

میراث علمی اهل‌بیت(ع) که به وسیله اصحاب‌الرضا(ع)(بزنطی، سفان بن یحیی بجلی و ابن ابی عمیر) جمع شده بود و فوق‌العاده افراد مهمی در تاریخ شیعه هستند و مکتوبات فراوانی دارند و مخزن عظیمی از علوم ائمه توسط آنها شکل گرفت، در زمان امام جواد(ع) که به فخر ائمه مشهور هستند این میراث علمی گران سنگ توسط نهاد امامت منتشر شد و در دسترس دیگران قرار گرفت.

 

تلاش عباسیان برای نابودی جریان متنفذ وکالت در زمان امام هادی(ع)

متوکل خلیفه عباسی هم عصر امام هادی(ع) است و در مواجه با امام هادی(ع) دچار حیرت در تصمیم گیری بود. متوکل به علت نفوذ سنگین شیعیان در ارتش بنی‌عباس دست به تغییر ترکیب ارتش زده و ارتش جدیدی به نام ارتش شاکریه به وجود آورد.

اقدام دیگر استخدام دو نخبه خبیث ضد شیعی با نام جرجرایی و عبیدالله بن یحیی ابن خاقان به عنوان وزیر بود که دستگاه تصمیم‌ساز خلافت عباسیان در این تصمیم نقش مؤثری داشتند. عملیات نظامی جهت دستگیری و بازداشت نهاد وکالت شیعی در این دوران آغاز شد و سران وکلا دستگیر شدند و حاکم مدینه که فرد امنیتی اطلاعاتی بود با کشف ارتباطات وکلا با امام هادی(ع) در نامه‌ای به متوکل بهانه کافی را برای دستگیری امام هادی(ع) و انتقال ایشان به سامرا را به دست عباسیان داد.

دو سال بعد متوکل متوجه قوی‌ترین مرکز ارتباط مخفی علویان در کربلا و بقعه مبارک اباعبدالله شد و برای قطع این شاهرگ ارتباطی چند سال مزار امام حسین(ع) را شخم زده وبه آب بست و تلاش کرد با اقدامات وحشیانه چون قطع دست و پا افرادی را که می‌خواستند به زیارت امام حسین(ع) بروند منصرف کند.

همچنین سعی کرد علویان را در مدینه بایکوت کنند فدک را از شیعیان بستانند و آنها را تحریم اقتصادی کنند تا گردش مالی نهاد وکالت را قطع کند و تمام استانداران را موظف به اجرای تبعیض علنی و ظلم علیه شیعیان در دادگاه‌ها و نمود.

سامرا دومین پایتخت تمدن بنی‌عباس است که در قرائت رسمی ما شیعیان بدترین و سخت‌ترین مکان برای اهل‌بیت(ع) و یک شهر نظامی با فضای بسیار سنگین بود.

علت بردن امام هادی(ع) به سامرا دو موضوع است یکی قطع کردن خط ارتباطی میان امام و طرفداران او که این استراتژی علیه ائمه از زمان هارون اتخاذ شد و تا حد زیادی هم دست مردم و شیعیان را از امام کوتاه می‌کرد. از طرفی هم باعث پیچیده‌تر شدن ساختار گردش اطلاعات و تصمیم‌گیری در نهاد وکالت و امامت می‌شد و هر چه به زمان امام حسن عسکری(ع) نزدیکتر می‌شویم این پیچیدگی بیشتر می‌شود.

 

قداست امام هادی(ع) تهدیدی برای عباسیان بود

اما دلیل دوم انتقال امام به سامرا این بود که متوکل هم مثل دیگر خلفای عباسی حس کرد وجود تقدس معنوی امام هادی(ع) در میان مردم برای عباسیان خطر است و با تبعید امام به سامرا این تقدس شکسته می‌شود به خصوص اگر با کار رسانه‌ای سنگین به امام هادی(ع) حمله شود.

لذا در تاریخ داریم که متوکل مدام سعی داشت امام هادی ع را به جلسات لهوو لعب بکشاند اما موفق نشد و می‌گفت"کار ابن‌الرضا جانم را به لب رسانده، خیلی تلاش کردم که با من شراب بخورد و ندیم من باشد اما او استماع نکرد و امتناع کرد".

 

اقتدار نظامی امام هادی(ع) متوکل عباسی را مرعوب ساخت

اما در هر دو استراتژی یعنی نابودی سیستم وکالت و تقدس‌زدایی از امام هادی(ع) ناکام ماند. در نهایت سعی کرد اقتدار نظامی خود را به رخ امام هادی(ع) بکشاند تا امام را از هر اقدامی علیه خود باز دارد از همه توان نظامی خود را جمع آوری کرد تا جلوی امام تفاخر نظامی کند و امام را مرعوب خود سازد.

امام وقتی صحنه را مشاهده کرد فرمودند "می‌خواهی تو هم سپاهیان مرا ببینی؟ " دست خویش را به چشمان متوکل کشیدند و متوکل متوجه شد همه ملائکه نیزه به دست در خدمت امام هادی(ع) قرار دارند و چنان مرعوب شد که با صدای بلندی از هوش رفت و کم کم به این نتیجه رسیدکه چاره‌ای جز حذف امام ندارد چراکه در برخورد با نهاد امامت و سیستم وکالت قالب تهی کردند و نتوانستند به همه خط و ربط‌ها دست پیدا کنند و خط علمی شاگردان امام را حذف کنند.

 

بسط و شرح مفهوم امامت توسط امام هادی(ع) به عنوان ستون خیمه تمدن شیعی

از دیگر اقدامات مهم امام هادی(ع) برای زنده کردن جریان تمدنی اسلام و تشیع، توجه ویژه مفهوم امامت به عنوان مهمترین مفهوم تشکیل دهنده تمدن شیعی است. در تمدنی که بنا است در عصر ظهور محقق شود، امامت به مثابه ستون خیمه تمدن شیعی باید به شکل واضح برای شیعیان شرح داده می‌شد.

در دوران قبلی امکان آن وجود نداشت و به عنوان یک امر سیاسی تلقی و با آن برخورد جدی می‌شد اما در دوران امام هادی(ع) این امکان فراهم شد و امام در ساختار زیاراتی چون زیارت جامعه کبیره و ائمه‌المومنین توانستند شرح صدر عینی طرفداران و متولیان نهاد امامت را به عنوان کانونی‌ترین عنصر تشیع بالا ببرند و اگر این آموزه نبود درک و تصور ما از امامت یک درک سطحی می‌بود.

به واسطه این زیارات و متون دیگری چون خطبه غدیر که از امام هادی(ع) به ما رسیده اصلی‌ترین کانون علمی مربوط به تشیع یعنی امامت تشریح شد و مصونیتی برای نهاد امامت طرفدار امام هادی(ع) ایجاد شد که از جهت علمی هیچ شائبه‌ای نسبت به آن تا عصر ظهور نباشد.

انتهای پیام/

برشی از یک کتاب | تلاش امیرمؤمنان(ع) برای حفظ حاکمیت

پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ دشمنان اسلام به سرکردگی سازمان یهود، با نفوذ در اسلام و ایجاد اختلاف و تفرقه بین امت اسلام بعد از رحلت رسول مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، خطی انحرافی برای از بین بردن کامل اسلام، ایجاد کرده بودند.

آن‌ها همواره سعی داشتند هدف خود را با برنامه ریزی و زمینه سازی بنی امیه، در زمان یزید به پایان برسانند، ولی در این میان برای مقابله با این جریان، پس از رحلت رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و با آغاز امامت امیرمومنان علی(علیه‌السلام)، آن حضرت هم خط مبارزه‌ای با این جریان آغاز نمودند.

ایشان همواره سعی داشتند با حفظ حاکمیت مرکزی اسلام، از تشتت و نابسامانی در مرکزیت دنیای اسلام جلوگیری نمایند تا بتوانند با مدیریت و تاثیرگذاری بر حاکمیت، مانع هرگونه قیام و جدا شدن سایر بلاد تحت حاکمیت اسلام و ایجاد تفرقه در آن شوند.

بدین ترتیب بتوانند خط حفظ اسلام را تا رسیدن به آن سرمنزل مقصود، یعنی تحقق حاکمیت جهانی اسلام ناب محمدی(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، استمرار ببخشند و اجازه ندهند دشمنان اسلام به مقاصد شوم خود برسند، زیرا مسلم بود چنانچه حاکمیت مرکزی متزلزل و تبدیل به حکومت ملوک الطوایفی و چندگانگی در حاکمیت و تفرقه در امت اسلام گردد، بالطبع دیگر تأثیرگذاری علی(علیه‌السلام) و اهل بیت علیهم السلام نیز در سراسر بلاد اسلامی‌امکان پذیر نبود.

در نهایت فروپاشی اسلام و محو آن هم که مقصود نهایی دشمنان اسلام به شمار می‌رفت، رقم میخورد و ائمه علیهم ‌السلام از هیچ تلاشی حتی تا بذل جان برای ممانعت از آن فروگذار نبودند.

برای روشن شدن بیشتر این مطلب، در ادامه، به مواردی از تلاش ائمه علیهم السلام در این باره اشاره می‌کنیم:

 

۱_ جنگ رده(۱)

پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند و باید خلافت به ایشان برسد و تکیه ابوبکر بر مسند خلافت، خلاف انتصاب پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است.

چون شما خلاف نظر آن حضرت، ابوبکر را به خلافت انتخاب کرده‌اید، ما هم حق داریم برای خود خلیفه انتخاب کنیم و از این به بعد از دادن زکات به حاکمیت در مدینه خودداری می‌نماییم. به همین دلیل هم ابوبکر به بهانه آن که آن‌ها به دلیل پرداخت نکردن زکات مرتد شده‌اند، سپاهی تدارک دید و به جنگ با آن‌ها پرداخت و با شکست آنان، به این مسئله خاتمه داد.

در این حادثه، علی رغم آن که آن‌ها منکر اسلام و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نبودند و حتی بر مطلب حقی یعنی حق خلافت حضرت امیر مومنان(علیه‌السلام) پای می‌فشردند، باز مشاهده می‌کنید که آن حضرت نه تنها مانع وقوع این جنگ‌ها نمی‌شوند که با سکوتشان کمک هم می‌فرمایند.

در حالی که در باطن، چون این خلافت را بر خلاف سفارش رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دانند، با آن در تقابل بودند و برای تحقق فرمان رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و بازگرداندن جریان خلافت به مسیر الهی آن نیز با آن‌ها به نبرد و جنگ هم می‌پرداختند.

 

چرا حمایت حضرت امیر(علیه‌السلام) از این اقدامات صورت می‌گیرد؟

زیرا حضرت(علیه‌السلام) به این امر واقف بودند که اگر آن‌ها زکات پرداخت نمی‌کردند، نه تنها زمینه تضعیف حکومت مرکزی را فراهم می‌نمودند که این خود بدعتی می‌شد تا بلاد اسلامی‌دیگر مانند یمن، شام، مکه و مدینه هم از آن‌ها خط گرفته، احتمال ممانعت آن‌ها از پرداخت زکات و به دنبال آن شروع مخالفت آن‌ها با دولت مرکزی اسلام به وجود بیاید که در نهایت نیز زمینه‌ساز سقوط دولت مرکزی را فراهم می‌کرد.

در این صورت، دیگر فعالیت‌های حضرت علی(علیه‌السلام) برای مقابله با جریان برانداز دشمنان اسلام، امکان پذیر نبود و ایشان موفق نمی‌شدند از مدینه برای هدایت و پیشبرد اهدافشان استفاده کرده، بر آن‌ها اثر گذار باشند. در حالی که اگر حاکمیت مرکزی پا برجا بماند، آن حضرت با تاثیرگذاری بر حاکمیت مرکزی، می‌توانستند این خط را تا اقصی نقاط بلاد اسلامی‌پیش ببرند.

انتهای پیام/

منبع: ثاقب جلد 2(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول 95، انتشارات رشید، صص 11-13

پی نوشت؛

1 اهل رده: کسانی بودند که پس از رسول خدا مرتد و از دین خارج شدند. علامه امینی در الغدیر، جلد7، ص158 از تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر و... نقل کرده است.

گزارش | تلاش برای سو استفاده از ورود پیامبر(ص) به مدینه

سیاست بعضی‌ها این بود که یکی از اصحاب مشهور، در بین آن هیأت‌ها نفر دوم اسلام معرفی شود. راهکار این سیاست عبارت بود از این‌که باید هر هیأتی که می‌آمد، آن شخص را کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مصاحب آن حضرت سه روز در غار بودند. مشرکان پس از این‌که از یافتن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ناامید شدند، برنامه تعقیب آن حضرت را منتفی کردند.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) موقعی به قبا رسید که اهالی مدینه به علت تأخیر آن حضرت از آن‌جا رفته بودند. به این ترتیب، مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به هدف خود نرسید، زیرا هدفش این بود که اهالی مدینه او را به همراه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دیده و او را نفر دوم اسلام تلقی کنند.

یکی از افرادی که در قبا سکونت داشت و قبلا در مکه برای بیعت با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به محضر آن حضرت رسیده بود، کلثوم بن هدم است که نابینا بود. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خانه او آمد و او هم از صدای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ایشان را شناخت. علت این‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خانه او را انتخاب کرد، این بود که نبیند آن حضرت با چه کسی آمده است.

بالأخره اهالی مدینه از آمدن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با خبر شده و تصمیم گرفتند که از قبا تا مدینه از آن حضرت استقبال کنند؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود که به داخل مدینه نمی‌آیم.

وقتی اهالی شهر علت را جویا شدند، آن حضرت فرمود: می‌مانیم تا علی(علیه‌السلام) بیاید. با این سخن، مدینه‌ای‌ها به فکر فرو رفتند که علی(علیه‌السلام) کیست که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، همه اهالی شهر را به خاطر او معطل می‌کند؟!

مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم از آن حضرت خواست تا به سوی داخل شهر حرکت کنند؛ اما آن حضرت از رفتن امتناع کرد. مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بار به آن حضرت گفت: اصلاً معلوم نیست که علی(علیه‌السلام) زنده است یا نه؛ شاید کشته شده باشد؟

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جوابش فرمود: اگر علی(علیه‌السلام) کشته شده باشد، من اصلاً بدون او وارد این شهر نخواهم شد. موقعی که آن شخص سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را شنید، آن حضرت را رها کرد و رفت؛ چرا که اگر آن‌جا می‌ماند، مجبور بود که مانند مردم دیگر که برای استقبال آمده بودند، به دنبال شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) بدود؛ به این جهت به مدینه آمد و رئیس به اصطلاح ستاد استقبال شد.(1)

 

بستن راه سوء استفاده از ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه

قبل از این‌که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه هجرت کند، آن شهر به صورت قبیله‌ای اداره می‌شد. در بدو ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، افراد زیادی تلاش کردند که آن حضرت در محله آن‌ها ساکن شود؛ و به همین جهت است که در تاریخ می‌خوانیم: گیاهان مطلوب شتر را می‌آوردند تا شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خاطر آن گیاهان، دنبال آن‌ها راه بیفتد.

اما آن حضرت راه هر گونه سوء استفاده را قطع کرد و فرمود: مهار شتر را رها کنید؛ این حیوان خودش می‌داند که کجا برود.

بالأخره شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در برابر خانه فقیرترین‌ شخص مدینه به زمین نشست؛ خانه کسی که حتی به ذهنش هم خطور نمی‌کرد از ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خانه‌اش، سوء استفاده سیاسی کند. این خانه محقر، متعلق به ابوایوب انصاری بود.

اگر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودشان خانه ابوایوب انصاری را انتخاب کرده بودند، چه بسا متهم می‌شدند به این‌که ضد سرمایه‌داری است، در حالی که اسلام نه ضد سرمایه‌داری هست و نه ضد فقرا؛ پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) منادی عدالت بودند و آمده‌ بودند که اسلام و عدالت را اجرا کنند.

چون پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودشان آن خانه را انتخاب نکردند، بلکه یک شتر این کار را کرد، اتهامی متوجه آن حضرت نمی‌شد، و از طرف دیگر، ابوایوب هم نمی‌توانست از این قضیه سوء استفاده کند.

 

تلاش یکی از اصحاب برای مطرح کردن خود به عنوان جانشین

در مقابلِ خانه ابو ایوب انصاری فضایی بود که امکان ساخته شدن مسجد در آن وجود داشت. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پیشنهاد کرد که آن زمین را از آن‌ها بخرد. آن‌ها خطاب به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتند ما این زمین را مجانی به شما می‌دهیم، اما آن حضرت قبول نکرد.

البته چون پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از مکه فرار کرده بود، پولی همراهش نبود، و به همین جهت از مسلمانان خواست تا در این امر کمک کنند. یکی از اصحاب در این لحظه خواست که پول زمین را پرداخت کند، اما پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نپذیرفت و فرمود: هزینه آن را مسلمانان می‌دهند.

این‌جا سؤالی به ذهن می‌آید که چگونه این صحابی در آن برهه دارای پول بود؟! هر کس که از مکه می‌آمد، آمدنش به صورت فرار بود، و طبیعتا به همراه داشتن پول غیر عادی می‌نمود. علاوه بر این‌که مهاجرت مسلمین بعد از محاصره اقتصادی بود که اموال آن‌ها در آن دوره توسط مشرکین مصادره شده بود.

پس دلیل دیگر بر این‌که این صحابی به صورت حساب شده همراه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمده بود، همین قضیه بود که همراهش پول بود. اگر هم گفته شود: «شاید اموال او در دوره محاصره اقتصادی مصادره نشده بود، و از این رو در زمان مهاجرت دارای پول بود»، ادعای ما ثابت می‌شود و آن این‌که مشرکین اصلاً به دنبال برخورد با او نبوده‌اند.

بالأخره پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خانه ابوایوب انصاری را خرید. به این ترتیب، زمین‌های اطراف مسجد هم قیمت پیدا کرد.

افرادی بودند که می‌خواستند نزدیک پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مسجد باشند. این‌ها دو دسته ‌بودند: یک دسته کسانی که لازم بود کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) باشند تا به آن حضرت کمک کنند؛ مثل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام).

در مقابل، عده‌ای هم بودند که قرب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را برای آینده‌شان نیاز داشتند. مردم از زمان استقرار پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در مدینه، به آن حضرت به عنوان یک حاکم نگاه می‌کردند که در آینده جانشین خواهد داشت.

از طرفی، هیأت‌هایی که در آن برهه خدمت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌رسیدند، هیأت‌های بیعتی بودند و در حاکمیت پس از آن حضرت نقش‌آفرین بودند. سیاست بعضی‌ها این بود که یکی از اصحاب مشهور، در بین آن هیأت‌ها نفر دوم اسلام معرفی شود.

راهکار این سیاست عبارت بود از این‌که باید هر هیأتی که می‌آمد، آن شخص را کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دید. از این طرف هم بایستی فرد مذکور ورود و خروج هیأت‌ها را می‌دانست؛ از این رو نیاز داشت تا در کنار مسجد جا داشته باشد.

علاوه بر این، می‌خواست به طور مداوم، ورود و خروج پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و افراد تردد کننده به خانه آن حضرت را کنترل کند؛ بنابراین لازم بود خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از نقطه‌ای که دقیقاً روبه روی آن است، رصد کند.

کار او این بود که هر کس درِ خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را می‌زد، از خانه خود بیرون می‌آمد و خودش را معرفی می‌کرد و سپس آن حضرت را صدا می‌زد. نتیجه اقدام او این می‌شد که فرد مراجعه کننده با ذهنیت دو نفر برمی‌گشت: رسول‌الله و آن صحابی.

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/14)

2 - جلسه بیست و یکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/28)

پرسش از استاد | شورش عبدالله‌بن‌زبیر

پرسش شما: چرا شورش عبدالله بن زبیر مورد تمایل مردم قرار گرفت؟

 

پاسخ استاد: پس از واقعه عاشورا، عبدالله‌بن‌زبیر در مکه شورش کرد؛ چون شهر مکه متزلزل شده بود. این به‌خاطر این بود که کوفه بحران‌زده شده بود و تمام فکر عبیدالله این بود که کوفه را سرکوب کند؛ لذا نمی‌توانست به مکه کمک کند.

اصولاً مکه شهر سیاسی نیست و مردم به آن شهر می‌آیند و می‌روند. کافی است در مکه یک نفر گروهی را جمع و آن شهر را تسخیر کند و چون شهر امن است، کسی نمی‌تواند به دیگری چیزی بگوید.

عبدالله‌بن‌زبیر همان موقعی که می‌خواستند برای یزید از او بیعت بگیرند، همراه امام حسین(ع) به مکه رفت. وقتی یزید درگیر حادثه عاشورا شد، از عبدالله غافل شده بود و یا اگر هم غافل نشده بود، فعلا نمی‌توانست کاری انجام دهد.

بعد از واقعه عاشورا، یزید نمی‌توانست امور را سر و سامان بدهد؛ چون با شوک واردشده به شام از یک طرف و اوضاع بحرانی کوفه از طرف دیگر و گزارش‌هایی که از مدینه می‌رسید از طرف سوم، نتوانست بر اوضاع مکه مسلط شود؛ لذا عبدالله‌بن‌زبیر فرصت را غنیمت شمرد و در مکه اعلان مخالفت کرد و وقتی گفت یزید لیاقت ندارد، همه قبول کردند.

عبدالله‌بن‌زبیر ابتدا به مردم گفت: آیا ندیدید یزید چه آدم خبیثی است؟! آیا ندیدید که حسین‌بن‌علی(ع) را کشت؟! به‌واسطه آن جریانی که امام حسین(ع) ایجاد کرده بود، همه حرف او را قبول کردند. عبدالله هم آن‌ها را به بیعت‌شکنی دعوت کرد و سپس گفت: حالا که بیعت شکستید، از این به بعد، من حاکم شما هستم.

عبدالله فرزند زبیر یکی از اعضای شورای شش‌نفره‌ای بود که عمر تعیین کرده بود. به‌اعتبار همین جایگاهی که عمر به پدرش داده بود، برای خودش جایگاهی باز کرد. از طرف دیگر، عبدالله با عایشه فامیل بود و در جنگ جمل هم با او همکاری کرده بود.

بنابراین کسانی که به خلیفه اول و دوم متمایل بودند، به عبدالله هم خیلی تمایل داشتند؛ لذا به‌محض اینکه اعلام موجودیت کرد، دور او جمع شدند.

منبع: جلسه پنجاه و ششم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/10/15)

گزارش | علت به غار رفتن پیامبر(ص)

فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر اکرم(ص) مأمور شدند که به مدینه هجرت کنند. آن حضرت مجبور بود که برای خروج از مکه، نیمه‌شب اقدام به فرار کند. زمانی که از منزل بیرون آمدند، با یکی از اصحاب مواجه شدند. انسان به تنهایی، راحت‌تر می‌تواند از دست دشمن بیرون برود، تا این‌که بخواهد به همراه فرد دیگر فرار کند، زیرا در حالتی که شخص، به تنهایی از دشمن فرار می‌کند، ابتکار عمل در دست خودش است، اما وقتی دو نفر می‌شوند، دیگر ابتکار عمل، دست خود فرد نیست. بر این اساس، پیامبر اکرم(ص) قطعا نمی‌خواست کسی را همراه خودش ببرد.

 

علت به غار رفتن پیامبر(ص)

این‌جا جای این پرسش است که چرا پیامبر اسلام(ص) به غار رفتند؟ آیا رفتن ایشان به آن غار، برای رد گم کردن بود؟ آیا برای این بود که مشرکین دچار اشتباه شوند و نتوانند ایشان را تعقیب کنند؟ اگر علتش این بود، باید گفت: تیر آن حضرت به هدف نخورد، چون مشرکین جای ایشان را پیدا کردند و تا جلو غار هم آمدند؛ هر چند خدای متعال به این طریق که عنکبوتی بیاید و دهانه غار را ببندد و کبوتری هم آن‌جا لانه کند، ایشان را نجات داد. پس معلوم می‌شود که رفتن پیامبر(ص) به غار، به دلیل مذکور نبوده است؛ یعنی در طرح اولیه، این مسأله مطرح نبوده است که ایشان به آن‌جا بروند. طرح اولیه این بود که آن حضرت، مستقیم به مدینه بروند؛ که در این صورت، مشرکین هم نمی‌توانستند ایشان را پیدا کنند. پس معلوم می‌شود اتفاقی افتاده بود که آن حضرت، رفتن به این نقطه(غار) را انتخاب کردند. حال باید دید آن اتفاق، چه بوده است؟‌

اتفاقی که باعث شد پیامبر(ص) به غار بروند، دیدن یکی از اصحاب در بین راه بود. اگر آن حضرت این فرد را همراه خودشان نمی‌بردند، قضیه فاش می‌شد.

این حادثه، یک حادثه طبیعی نبود که پیامبر اسلام(ص) روز روشن بروند و در راه، کسی را ببینند؛ این حادثه، نیمه‌شب اتفاق افتاد. شهر مکه هم مانند شهرهای امروز نبوده است که چراغ و لامپ داشته باشد، بلکه همه جا تاریک بود و به غیر از نگهبانان، کسی در تاریکی شب نمی‌ماند. کافی بود که پیامبر(ص) از مکه بیرون بیایند تا بتوانند مستقیماً به مدینه بروند، در حالی که ایشان سه روز در مکه بودند. چرا ایشان در مکه ماندند؟ چون این فرد را دیدند که در جلو راهشان ایستاده بود. اگر پیامبر(ص) به آن شخص می‌گفتند که به دنبال من نیا، او می‌رفت و همه را از رفتن آن حضرت خبردار می‌کرد.

جریان رفتن پیامبر اسلام(ص) به غار، با مسائل بعد از وفات ایشان، ارتباط محکمی دارد. فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد. او هم به دنبال کسب این موقعیت بود و در مکه هم در این باره موفق بود، طوری که در آن شهر، همه او را قبول داشتند؛ اما در مدینه هیچ کس این فرد را نمی‌شناخت. اهالی مدینه فقط اسم پیامبر(ص) را شنیده‌ بودند که 5 سال هم منتظر او بودند. جایی که قرار بود پیامبر(ص) آن‌جا به قدرت برسند، مدینه بود؛ بنابراین بایستی انصار، شخص همراه آن حضرت را نفر دوم اسلام می‌شناختند، تا او در آینده بتواند موفقیت کسب کند.

طبق قرار قبلی، اهالی مدینه در منطقه قبا، منتظر آمدن پیامبر(ص) بودند و آن مکان، بهترین جایی بود که نفر دوم اسلام شناخته شود.

اگر پیامبر اکرم(ص) آن شخص را که در راه دیدند، با خود نمی‌بردند، او فرار آن حضرت را افشا می‌کرد؛ اگر هم به همراه ایشان به مدینه می‌رفت، به هدفش می‌رسید. همین امر سبب ‌شد که پیامبر اسلام(ص)، مسیر را عوض کرده و به غار بروند. ایشان سه روز در آن‌جا ‌ماندند. از آن طرف، افرادی که در قبا جمع شده بودند، موقعی که آمدن پیامبر(ص) به تأخیر افتاد، برنامه استقبال را منتفی کردند.

 

مراد از همراه پیامبر(ص) در آیه سوره توبه

ادله قرآنی بر این‌که شخص همراه پیامبر(ص)، فرد مشهوری بود، گفته ما را تأیید می‌کند. توضیح این‌که: آیه‌ای که در سوره توبه به جریان مذکور اشاره می‌کند این است: «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَی وَکَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ »(توبه/40).

اگر شخص همراه پیامبر(ص) فرد مشهوری نبود، هنگام نزول آیه، مسلمانان از آن حضرت سؤال می‌کردند: این فردی که با شما بوده است، چه کسی است؟ از عدم سؤال مردم، معلوم می‌شود که درباره فرد همراه پیامبر(ص) خیلی تبلیغ شده بود. شبیه این سخن، در جریان مسجد خیف روی داد. در آن مسجد، پیامبر اکرم(ص) فرمودند: من به زودی از بین شما رخت سفر می‌بندم. زمانی که ایشان این خبر را دادند، بین مردم هیچ سؤالی ایجاد نشد که بپرسند: فرد جانشین شما چه کسی خواهد بود؟ درست است که آن حضرت به صورت عمومی فرموده بودند: «انی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتی اهل بیتی»، ولی «اهل‌ بیت»، یک عبارت عام است. جایی از تاریخ نیامده است که پیامبر اسلام(ص) در مسجد خیف به صورت مصداقی به جانشین بعد از خود، اشاره کند. یا هر چه را که در تاریخ بوده است، از بین برده‌اند که هیچ بعید نیست؛ و یا اصلاً سؤالی نبوده است. اگر ما فرض دوم را بپذیریم، این سؤال پیش می‌آید که چرا کسی از پیامبر(ص)، درباره جانشین بعد از ایشان سؤال نکرد؟ مسلمانان مخاطب پیامبر(ص)، افراد سیاسی و تربیت شده آن حضرت بودند، و نمی‌شود سؤال نکردن آن‌ها را بر غیر سیاسی بودن حمل کرد. پس نپرسیدن‌شان دلیل بر این است که مسأله برای آن‌ها حل بود.

بزرگ‌ترین ابزار تبیلغی فرد همراه پیامبر(ص)، یار غار بودن او برای آن حضرت بود. در این باره، باید به محتوای آیه دقت کرد. چرا قرآن، ضمیر را در «أَخْرَجَهُ» به پیامبر(ص) برگرداند، ولی بعد گفت: این‌ها دو نفر بودند؟ دو نفر بودند، ولی اخراجی یک نفر از آن‌ها بود!

مسلمانان در آن روز، دو دسته بودند. دسته اول، کسانی بودند که شکنجه می‌شدند و فرار می‌کردند. دسته دوم هم افرادی بودند که حامی داشتند. دسته سومی نبود که حامی نداشته باشند و شکنجه هم نشوند. در مورد علی بن ابی‌طالب(ع) هم باید گفت: اولاً کسی حریف آن حضرت نمی‌شد که بتواند به ایشان آزاری برساند؛ و ثانیاً ایشان حمایت ابوطالب را داشت.

 

تأمل در آیه سوره توبه

می‌خواهیم کمی بیشتر در آیه سوره توبه تأمل کنیم. این آیه در اواخر دوران رسالت پیامبر اسلام(ص)، و زمانی که اوضاع مسلمانان سامان یافته بود، نازل شده است. در این برهه، بعضی از مسلمین، برای شرکت در جنگ‌ها تمایلی نداشتند. این آیه نازل شد و خداوند فرمود: این‌که من می‌گویم به پیامبر(ص) کمک کنید، برای این نیست که او به شما نیاز دارد؛ من در جایی به او کمک کردم که هیچ کس نبود. آیه به موردی اشاره می‌کند که اولا به غیر از خداوند کسی نبود که به پیامبر(ص) یاری رساند؛ ثانیا همه دشمنان آن حضرت حضور داشتند. پس مسلما در چنین جایی شکست قطعی بود، در حالی که خداوند مانع شکست ایشان شد. اشاره خداوند در این آیه به قضیه غار است: «إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ». همان صحابی مشهور بود که در غار، همراه پیامبر(ص) حضور داشت. او می‌توانست آن‌جا یاور آن حضرت باشد، اما خداوند او را به عنوان حامی در آن برهه معرفی نکرده است.

در قسمتی از آیه، اخراج‌کنندگان را «کفار» معرفی می‌کند: «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا»، در حالی که کسانی که برای یافتن پیامبر(ص) جلو غار جمع شده بودند، مشرکان بودند. البته درست است که مشرکان هم جزء کفار محسوب می‌شدند، اما از این‌که آیه شریفه به جای تعبیر «الذین أشرکوا»، عبارت «الذین کفروا» را به کار برده است، می‌توان استفاده نمود که علاوه بر مشرکان، فرد یا افراد دیگری نیز که از زمره کفار محسوب می‌شدند، آن‌جا حضور داشته‌اند. از طرفی چون قرآن کریم، اشد دشمنان مؤمنین را یهود و مشرکان معرفی می‌کند(لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ. مائده/82) پس لابد در این برهه هم، علاوه بر مشرکان، یهود نیز حضور داشته ‌است، چرا که خداوند می‌خواهد نصرت خودش را در مرحله‌ای یادآوری کند که سرسخت‌ترین دشمنان(یهود و مشرکان) همزمان حضور داشته‌اند.

حال این سؤال مطرح می‌شود که حضور مشرکان در اطراف غار، واضح و مشخص بود؛ اما یهودی‌ها کجا بودند؟ جواب این است که همان مصاحب و کنار دستی، نماینده یهود بود. به اعتقاد ما، دلیلی قوی‌تر از این، برای حضور یهود برای مقابله با پیامبر(ص) نداریم.

مطلب مرتبط دیگر در مورد آیه مذکور این است که صفات غیر اختیاری مانند ترس، گرسنگی، و ... قابل نهی نیستند؛ اما اگر بر صفات غیر اختیاری، امر اختیاری مترتب شود، می‌توان از آن امر اختیاری نهی کرد؛ مثل این‌که انفجاری رخ داده باشد، و فردی از ترسش فرار کند. اگر کسی به آن فرد بگوید: «نترس»، در حقیقت، او را از ترسیدن که امر غیر اختیاری است، نهی نمی‌کند، بلکه از فرار کردن که اختیاری است، نهی می‌کند.

حال می‌گوییم: با توجه به این قسمت آیه که می‌فرماید: «إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا»، اگر مصاحب پیامبر(ص) واقعاً ترسیده بود، آیا امکان داشت آن حضرت به او بگوید: «نترس»؟ مسلما جواب منفی است، زیرا ترس، یک امر طبیعی می‌باشد. موقعی که پیامبر(ص) به او می‌گوید: «نترس»، پس حتما او بر آن صفت غیر اختیاری(ترس) یک فعل اختیاری مترتب کرده است و پیامبر اکرم(ص) هم از آن فعل اختیاری نهی می‌کند. سؤال این‌جاست که او چه کاری انجام می‌داده است که پیامبر(ص) او را نهی کرد؟

تصور مشرکان بیرون غار این بود که پیامبر(ص) تنهاست. اگر آن‌ها به طور ناگهانی داخل غار می‌آمدند، هر دو(پیامبر و مصاحب آن حضرت) را می‌کشتند. از آن‌جایی که مصاحب پیامبر(ص) این احتمال را می‌داد، کاری کرد که اگر مشرکان داخل شدند، کشته نشود و اگر هم داخل نیامدند، باطنش نزد پیامبر(ص) افشا نشود. شروع به ایجاد سر و صدا کرد و این کار او، مورد اعتراض پیامبر(ص) قرار گرفت. گفت: یارسول الله! نگران هستم و می‌ترسم. پیامبر(ص) در جواب او فرمود: «لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا». با شنیدن این سخن از پیامبر(ص)، مجبور شد که ساکت شود. اگر کمی بیشتر سر و صدا می‌کرد، مشرکان باخبر شده و به درون غار می‌ریختند؛ اما پس از سخن پیامبر(ص) به دلیل افشا نشدن نفاقش مجبور به سکوت شد.

مأموریت آن شخص این بود که در کنار پیامبر(ص) طوری بالا بیاید که بتواند نفر دوم اسلام شده و حکومت را پس از آن حضرت به دست بگیرد. در قضیه غار نیز، هم می‌خواهد مأموریتش را انجام دهد و هم در حال انجام مأموریت، کشته نشود؛ بنابراین طوری رفتار می‌کند که اگر مشرکان به داخل غار آمدند، او را نکشند و اگر هم به داخل نیامدند، او بتواند به مأموریتش ادامه دهد.

دلیل مهمی که تأیید می‌کند حزن آن شخص، واقعی نبوده است، این است که خداوند در آیه مذکور می‌فرماید: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ»؛ یعنی خداوند سکینه و آرامشش را بر پیامبر(ص) نازل کرد. اگر مصاحب پیامبر(ص) واقعا محزون بود، خداوند سکینه و آرامش را به او هم نازل می‌کرد و در نتیجه، آیه این چنین می‌شد: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهما»، در حالی که چنین نیست.

بعضی از مخالفان مدعی هستند که ضمیر در «علیه» به آن شخص مصاحب برمی‌گردد، زیرا پیامبر(ص) نیاز به آرامش نداشت.

جواب ما این است که مگر این داستان را خود شما نقل نکرده‌اید(هر چند به نظر ما واقعیت ندارد) که در شب جنگ بدر، پیامبر اکرم(ص) از شب تا صبح نخوابیده و به درگاه خداوند استغاثه می‌کرد که خدایا! ما در حال شکست خوردن هستیم. آن‌ حضرت به قدری منقلب شد که به زانو افتاده و عبا از روی دوشش برکنار شد. در این لحظه ابوبکر آمد و عبا را روی دوش پیامبر(ص) انداخت و دستان آن حضرت را گرفت و گفت: «بلند شوید؛ خوب نیست که شما این طور رفتار کنید. با این کارها دشمن دلشاد می‌شود. خداوند تو را تنها نمی‌گذارد»! می‌گویند: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ» در جنگ بدر نازل شد.

پس طبق این نقل، انزال سکینه برای پیامبر(ص) بوده است. بنابراین، سخن خودشان که آن حضرت نیاز به سکینه و آرامش نداشت، نقض می‌شود.

نکته: از این‌که در ادامه آیه هم، فرد مورد تأیید و یاری خداوند را شخص پیامبر(ص) معرفی می‌کند: «وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا»(ضمیر در «أیّده» به صورت مفرد آمده است که به پیامبر(ص) برمی‌گردد، نه این‌که به صورت تثنیه بیاید تا مراد از آن، پیامبر(ص) و مصاحب آن حضرت باشد) می‌‌توان فهمید که دل آن شخص با پیامبر(ص) نبوده است.

دلیل دیگر بر مطلب مذکور این‌که هر جا در قرآن کلمه «صاحب» و مشتقات آن به کار رفته که درباره دو ذی‌شعور و در مورد امور دنیایی بوده است، حتماً یکی از آن‌ دو طرف، کافر بوده است؛ مانند این آیه: «یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»(یوسف/39). در این آیه، یک طرف گفت‌وگو(دو زندانیِ همراه حضرت یوسف) کافر بودند. در آیه محل بحث هم، طبق این قاعده مستعمل در قرآن، یک طرف باید کافر باشد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/14)

گزارش | تصمیم مشرکان بر قتل پیامبر(ص)

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از توافق بر قتل پیامبر اسلام(ص) تصمیم گرفتند که عملیات را اجرا کنند. در روز روشن نمی‌توانستند آن حضرت را بکشند، چرا که ایشان مطمئنا از خودشان دفاع می‌کرد. پیامبر اسلام(ص) زیرک، و به همه فنون نظامی و رزمی آشنا بودند. بنابراین برای نیل به مقصودشان، بایستی اقدامشان را غافلگیرانه انجام می‌دادند.

چنانچه این مطلب در مورد امیرالمؤمنین(ع) صادق است. در غیر از حالت نماز، هیچ کس نمی‌توانست آن حضرت را ترور کند، زیرا ایشان کاملاً هوشیار بود؛ اما موقعی که وارد نماز می‌شود، دشمنش نیت خود را عملی می‌کند.

بالأخره تصمیم بر این شد که پیامبر اکرم(ص) را در خانه‌اش ترور کنند. با توجه به این‌که ابولهب با آن‌ها بود، می‌توانست جاسوسی کند و محل پیامبر(ص) را در آن شب به مشرکان اطلاع دهد.

 

مطلع شدن پیامبر(ص) از تصمیم مشرکان

به حسب ظاهر کسی از تصمیم مشرکان خبر نداشت، چرا که کاملا سری بود. مطلع شدن پیامبر اسلام(ص) هم -چنانچه در روایات آمده است- توسط جبرئیل انجام گرفت، و الا آن حضرت بین مشرکان نفوذی نداشت. جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داد که یا رسول‌الله! آن‌ها می‌خواهند شما را ترور کنند. طرح مشرکان را به آن حضرت افشا کرد و گفت: لازم است که از مکه فرار کنید.

 

زمان حمله به خانه پیامبر(ص)

مشرکان ابتدا تصمیم داشتند که پیامبر اسلام(ص) را در نیمه شب و در تاریکی ترور کنند. آن زمان، خانه‌های مردم «بیت» نبود، بلکه «دار» بوده است. «بیت» مختص یک خانواده، اما «دار»، مجموعه‌ای از بیوت بود.

ابولهب خطاب به مشرکان گفت: «اگر نیمه شب حمله کنید، سر و صدا شده و زنان و بچه‌ها از اتاق‌ها بیرون می‌آیند و چه بسا زیر دست و پای شما تلف شوند. من درباره قتل پیامبر(ص) می‌توانم بگویم که شما حق داشتید، اما در مورد زن و بچه، نمی‌توانم به دیگران پاسخگو باشم. پس موقعی حمله کنید که کمی نور باشد تا بتوانید افراد را از هم تشخیص دهید». بنابراین حمله از اول شب، به آخر شب و نزدیکی‌های صبح افتاد.

 

وقایع شب هجرت پیامبر(ص)

برای خانه پیامبر(ص) جاسوس گذاشتند. جلوی در خانه هم افراد عملیاتی آماده بودند که در لحظه تعیین شده حمله کنند. آن شب بایستی پیامبر(ص) از خانه بیرون می‌رفتند. طرح آن حضرت، این بود که نیمه شب از اتاق بیرون بیایند و به جای ایشان، علی بن ابی‌طالب(ع) داخل اتاق رود.

مشرکان در تاریکی به وضوح نمی‌دیدند که چه کسی وارد و خارج می‌شود، و تنها شبحی را مشاهده می‌کردند. آن‌ها دیدند که پیامبر(ص) در اول شب وارد اتاق شد و در نیمه شب از اتاق بیرون آمده و دوباره سر جایش رفت و خوابید. دیده بان، مراقب اتاق بود، اما جایی را که پیامبر(ص) به آن‌جا رفته و دوباره از آن‌جا برگشت، نگاه نمی‌کرد. افرادی هم که جلو در مستقر شده بودند، مشغول عیاشی بودند.

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند. اگر پیامبر(ص) او را از همراهی خودش منع می‌کرد، چه بسا وی فریاد می‌زد و در این صورت، مشرکان از پشت سر ‌آمده و آن حضرت را می‌کشتند.

پیامبر اکرم(ص) باید طوری از مکه می‌رفتند که همه بفهمند آن حضرت فرار کرده‌ است؛ چرا که اگر بدون هر گونه مشکلی مکه را رها ‌کرده و می‌رفتند، مردم می‌گفتند: ایشان به دنبال قدرت بوده است، زیرا زمانی که دید در جایی حکومت هست، شهر خودش را رها کرد و رفت. اما وقتی همه فهمیدند که می‌خواستند پیامبر(ص) را بکشند، می‌گویند که ایشان تا آخر، پای هدایت آن‌ها ایستاد، ولی آن‌ها علاوه بر این‌که هدایت پیامبر(ص) را نپذیرفتند، تصمیم بر کشتن او گرفتند.

به همین جهت بود که پیامبر اکرم(ص) به اهالی مدینه فرمود: شما بروید و من بعداً خواهم آمد. ایشان می‌توانستند همان موقع از مکه بروند؛ اما اگر می‌رفتند تا ابد مردم می‌گفتند که پیامبر(ص) به دنبال حکومت و قدرت بوده است. لذا بعد از این‌که آن حضرت به مدینه رفت، حتی یک نفر از اهالی به ایشان اعتراض نکرد که چرا قوم خودت را رها کرده و رفتی.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب01393/11/07)

برشی از یک کتاب | مسیحیت یهودی

یکی از مهم‌ترین و حتی اصلی‌ترین تحریف گری یهود در مسیحیت در بشارت دادن عیسی(علیه‌السلام) به پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. این بشارت با توهم حکومت جهانی یهود منافات داشت.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یهود با نفوذ دادن پولس در جهان مسیحیت آن را با کمال زیرکی در اختیار خود گرفت. پولس با ظرافت تمام محتوای انجیل را تغییر داد تا جایی که حتی نام قدس در منابع مسیحی(عهد جدید) گاه یهودیه ذکر شده است.(1)

در قرن شانزدهم میلادی مارتین لوتر کار پولس را تکمیل کرد و مسیحیت کاملاً در اختیار یهود قرار گرفت. یهودیان چنان با ظرافت افکار و عقاید مسیحیان را تغییر دادند که امروزه بر اثر ترویج آن‌ها گروهی از مسیحیان معتقدند برای ظهور عیسی(علیه‌السلام) باید قدس تحت حاکمیت یهود قرار گیرد.(2)

این یک تناقض آشکار است که قدس باید در اختیار دشمنان عیسی(علیه‌السلام) بیفتد تا عیسی(علیه‌السلام) در آنجا ظهور کند. متاسفانه امروزه در همه جا حاکمیت به ظاهر در اختیار مسیحیان ولی در باطن در دست یهودیان است.

کاندیدهای ریاست جمهوری در بسیاری از کشورهای غربی باید در حمایت از یهودیان سخن بگویند تا رای بیاورند. تفکر یهودی چنان بر افکار جهان مسیحیت حاکم است که اگر کاندیدایی آنان از یهودیان تعریف و تمجید کند، مسیحیان به او رأی می‌دهند. در زمان روم باستان نیز وضعیت این چنین بود ولی در آن زمان تدبیر یهودیان بر حرکت مخفیانه بود.

 

بشارت پیامبر موعود

انجیل در زبان یونانی به معنای بشارت است.(3) رسالت عیسی(علیه‌السلام) را می‌توان در بشارت دادن پیامبر موعود خلاصه کرد. او رسالت خویش را با این جمله آغاز می‌کند «توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است.»(4)

بنی اسرائیل که بنا به پیشگویی‌های پیامبران پیشین در انتظار پیامبر موعود بودند با دیدن معجزات عیسی(علیه‌السلام) گمان کردند که او همان پیامبر موعود است، اما آن حضرت با گفتار و کردار انکارشان می‌کرد.

با نگاهی به متن عهد جدید به ویژه انجیل یوحنا نکاتی از این دست را درخواهیم یافت. بنی‌اسرائیل پیش از عیسی(علیه‌السلام) در انتظار دو موعود بودند؛ مسیح و پیامبر موعود. بنابراین با ظهور عیسی(علیه‌السلام) موعود نخستین تحقق یافت و برای آنان بشارت ظهور واپسین پیامبر الهی را آورد.

انتظار، جوهره و مایه تمامی ادیان آسمانی است و رسولان پیشین نیز همین جوهره را به پیروان خویش عطا کرده‌اند. پیش از قیام عیسی(علیه‌السلام) جهان در انتظار ظهورش بود و عطر ظهور همه جا را فرا گرفته بود.

یحیی(علیه‌السلام) که در همان اصل می‌زیست در پاسخ مردمی که از او می‌پرسیدند آیا تو همان مسیح هستی؟ می‌فرمود «کسی که در میان شما ایستاده که شما او را نمی‌شناسید ولی من حتی شایسته آن نیستم که بند کفش‌هایش را باز کنم.»(5)

عیسی(علیه‌السلام) که رسالت بزرگش بشارت دادن خاتم پیامبران بود، همواره اطرافیان خویش را به ظهور او نوید می‌داد. به روایت یوحنا واپسین سخنان مسیح در عشای ربانی تاکید چندباره بر نزدیکی ظهور و عظمت پیامبر موعود بود.

یکی از مهم‌ترین و حتی اصلی‌ترین تحریف گری یهود در مسیحیت در بشارت دادن عیسی(علیه‌السلام) به پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. این بشارت با توهم حکومت جهانی یهود منافات داشت؛ این‌رو بشارت به پیامبر آخرالزمان(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در انجیل به ظهور مجدد عیسی(علیه‌السلام) تبدیل شد.

اساساً بزرگترین مانع در مقابل ادعاهای بنی‌اسرائیل انبیای الهی بودند، زیرا آن‌ها با افرادی که می‌خواستند به نام دین به حاکمیت نامشروع برسند، مخالفت و مقابله می‌کردند. عیسی(علیه‌السلام) آخرین پیامبر بنی‌اسرائیل بود که با بشارت پیامبر آخرالزمان برنامه‌های جاه‌طلبانه یهود را به خطر انداخت. بنابراین آن‌ها ابتدا برنامه قتل عیسی(علیه‌السلام) را ترسیم کردند و سپس تحریف دین و کتاب مقدس‌اش را.(6)

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر اول(جریان شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود) حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، صص203-206

پی نوشت؛

1 ر.ک: عهد جدید، انجیل متی، باب2، شماره22

2 در این زمینه. ر.ک: پروتستانتیزم، پیوریستانیسم و مسیحیت صهیونستی، ص39-74

3 قاموس کتاب مقدس، ص111

4 عهد جدید، انجیل متی، باب4، شماره 17

5 عهد جدید، انجیل یوحنا، باب1، شماره‌های 24-27

6 در این باره ر.ک: محضر الشهود فی رد الیهود، حاج بابا قزوینی یزدی

گزارش | رد پای یهود در جلسه مشرکان

پس از این‌که قریش از قرارداد پیامبر(ص) با اهالی مدینه مطلع شد و نتوانست بر آن‌ها دست یابد، وارد تصمیم‌گیری نهایی شد. ما باید در این جلسه تصمیم‌گیری، رد پای یهود را پیدا کنیم، هر چند در ظاهر چیزی نمی‌بینیم.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ درباره خود شعب مطالعه کنید تا معلوم شود عمق این محاصره چه بوده است؟ آیا صرفاً می‌خواستند به پیامبر اکرم(ص) غذایی نرسد؟ ارتباط محاصره با خود مدینه چه اندازه بوده است؟

باید این مطلب را دانست که شعب ابی‌طالب به همان اندازه که برای پیامبر اکرم(ص) ضربه و ضرر بود، به همان اندازه هم برای مشرکین ضرر و ضربه بود، زیرا محاصره اقتصادی در شعب ابی‌طالب باعث شده بود گردش مالی از مکه سلب شده و اقتصاد اهالی آن‌ منطقه فلج شود. بنابراین درست است که مشرکان در آخر کار محاصره را برداشتند، اما بعد از آن، به شدت از پیامبر اسلام(ص) عصبانی بودند.

ما گاهی موارد از گذشته، حال را می‌فهمیم و گاهی موارد از حال، گذشته را. امروز عصبانیت آمریکایی‌ها از ما، بیشتر از عصبانیت آن‌ها 30 سال پیش است، چون 30 سال قبل فقط ایران را از دستشان گرفته بودیم، اما بقیه منافع خودشان را دارا بودند. آن‌ها در مورد محاصره ما دچار اشتباه شدند، زیرا محاصره شدن باعث شد که گردانه اقتصاد ما از دل اقتصاد آن‌ها بیرون بیاید؛ طوری که وقتی ما را تحریم کردند، ما تمام دانش‌ها و ماشین‌ها و گندم‌ و غیره را از غیر آمریکا خریدیم، و این باعث شد پول ما عملاً در اقتصاد آمریکا وارد نشود و در نتیجه، اقتصاد آن‌ها به تدریج نزول کرد. به این ترتیب، دو معضل برایشان ایجاد شد: هم ایران را از دست دادند و هم اقتصاد خودشان را. بنابراین هم‌اکنون دو برابر از ما عصبانی است و به همین جهت به مرور زمان، اقداماتش علیه ما شدیدتر می‌شود.

همین مسأله در مورد مشرکین هم اتفاق افتاد. زمانی که آن‌ها خواستند به پیامبر اسلام(ص) ضربه اقتصادی بزنند، آن حضرت اذیت شدند، ولی ضرر نکردند.(اصولاً در این دنیا ضرر مالی برای مؤمن معنا ندارد، هر چند که شاید از این امور اذیت شود، زیرا اعتقاد ما این است که رزق را خدا می‌دهد). در مقابل، مشرکان قبل از شعب ابی‌طالب، از جانب پیامبر اسلام(ص) ضربه اقتصادی نخورده بودند، اما در جریان محاصره اقتصادی که خودشان آن را به وجود آورده بودند، دچار ضرر شده و به همین علت از پیامبر(ص) عصبانی شدند. به همین سبب، زمانی که آن حضرت از شعب بیرون آمدند، مشرکان می‌خواستند اقدامات خودشان را تشدید کنند. در این زمینه با دو مانع روبه‌رو بودند: جناب ابوطالب و حضرت خدیجه(س) که البته هر دو بزرگوار را خداوند از پیامبر(ص) گرفت، و در نتیجه، زمینه برای اقدامات بیشتر مشرکین فراهم شد.

 

پیمان حمایت اهالی مدینه با پیامبر(ص) در منا

یک مورد دیگر که می‌توان از امروز به شرایط آن روز پی برد، این است که به هر میزان، دشمن از ما ضرر ببیند، شناختش به عمق خطر، بیشتر می‌شود. اگر مشرکان در روزهای آغازین بعثت، 10 درصد احتمال خطر از سوی پیامبر اسلام(ص) می‌دادند، بعد از شعب ابی‌طالب، این احتمال به 90 درصد رسیده بود، زیرا برایشان روشن شد که گرچه مسلمانان در مکه دچار ضرر مالی شده‌اند، ولی از آن طرف، مدینه را به دست آورده‌اند. به این جهت، تمام تلاش اهل مکه این شد که ارتباط پیامبر(ص) با مدینه کامل نشود. از این رو، هیأتی که از مدینه آمده بود، در مکه در معرض تهدید و کشته شدن بودند. برای در امان ماندن از این تهدیدات، بایستی ارتباط اهالی مدینه با پیامبر(ص) در زمان حج انجام می‌شد که ماه حرام، و ازدحام مکه هم خیلی زیاد بود؛ اما با وجود این، پیامبر اسلام(ص) در خود مکه با این 500 نفری که از مدینه آمده بودند، ارتباط برقرار نکردند؛ بلکه فرمودند: از بین خودتان 70 نفر را انتخاب نموده، و به منا بیایید.

نمایندگان مدینه، شب دوازدهم در منا جمع شدند و درباره هجرت پیامبر اسلام(ص) صحبت کردند. آن حضرت فرمودند: من به مدینه خواهم آمد، ولی لازم است که شما هم وعده حمایت بدهید. پیامبر(ص) تعهد ولایت را از اهالی مدینه گرفتند: «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم»(أحزاب/6). کلمه «أولی» در این آیه به این معنا است که اگر مثلا مسلمانی یک لقمه نان داشته باشد، و امر دایر باشد بین این‌که آن را به فرزندش بدهد یا به پیامبر(ص)، باید به پیامبر بدهد؛ و یا اگر پیامبر اکرم(ص) فرمود: «در فلان مسیر برو»، در حالی که اراده شخص، غیر از آن باشد، باید از اراده پیامبر(ص) تبعیت کند، چرا که اراده دیگران، در مقابل اراده پیامبر(ص)، اعتباری ندارد.

پس از این‌که پیامبر اسلام(ص) درباره ولایت خودش از آن‌ها تعهد گرفت، خواستار امضای‌شان شد. همگی آمدند تا پیمان‌نامه را امضا کنند. پیامبر(ص) فرمود: 11 نفر از بین شما باید آن را امضا کنند. سپس جبرئیل آمد و نام افرادی را که باید امضا کنند، گفت.

شما درباره این مطلب تحقیق کنید که سرنوشت 11 نفری که پیمان‌نامه را امضا کردند، بعد از هجرت پیامبر اسلام(ص) به مدینه چه شد؟ ببینید که چند نفر از آن‌ها قبل از پیامبر(ص) از دنیا رفتند؛ و افرادی هم که بعد از پیامبر(ص) زنده ماندند، با حوادث بعد از ایشان چگونه برخورد کردند؟

گفته‌اند: با امضای پیمان‌نامه مذکور، شیطان فریاد زد و قریش را مطلع کرد که شما خوابیده‌اید، در حالی که محمد(ص) قرارداد هجرت می‌بندد. به دنبال این فریاد، قریش به محل مذاکره پیامبر(ص) و مدینه‌ای‌ها هجوم بردند، اما قبل از این‌که برسند، نمایندگان مدینه از تاریکی شب استفاده کرده و متفرق شدند.

البته جای سؤال است که این شیطان کیست؟ آیا واقعاً شیطان فریاد زده بود؟ آیا اصلا شیطان حق چنین کارهایی را دارد؟‌ این‌جا نقطه‌ای تاریک و قابل سؤال است.

پس از قرارداد، پیامبر اسلام(ص) به نمایندگان مدینه فرمود: بروید و منتظر باشید که من خواهم آمد. ما این‌جا باز یک نقطه تاریک در تاریخ داریم و آن این که می‌گویند: اهالی مدینه در قبا منتظر پیامبر(ص) می‌نشستند. سؤال این‌جاست که اگر آن حضرت زمان معینی را برای هجرت خودشان تعیین نکرده بودند، چرا مدینه‌ای‌ها در قبا به انتظار می‌نشستند؟

 

رد پای یهود در جلسه مشرکان

پس از این‌که قریش از قرارداد پیامبر (ص) با اهالی مدینه مطلع شد و نتوانست بر آن‌ها دست یابد، وارد تصمیم‌گیری نهایی شد. ما باید در این جلسه تصمیم‌گیری، رد پای یهود را پیدا کنیم، هر چند در ظاهر چیزی نمی‌بینیم. در ظاهر، تمام تصمیم‌گیری‌ها به دست  مشرکین است؛ در حالی که خداوند در قرآن می‌فرماید: « لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ» (مائده/82). بنابراین، یهود قطعاً بر جلسه تصمیم گیری مشرکین رهبری می‌کرد؛ البته حضور علنی نداشت، ولی بالأخره آن را ارشاد می‌کرد. باید این رد پا را پیدا کرد.

 

برگزاری جلسه برای تصمیم‌گیری نهایی

بالأخره قریش برای تصمیم‌گیری نهایی در مورد پیامبر اسلام (ص) از سران همه قبایل دعوت کردند. برای اطمینان و استحکام جلسه، گفتند: فقط کسانی به این جلسه بیایند که تا آخر، همراه ما می‌مانند. رئیس بنی‌هاشم، ابولهب بود. گفتند: اگر ابولهب بیاید و بفهمد که ما می‌خواهیم محمد را بکشیم، ممکن است ما را همراهی نکند؛ از این رو نباید از بنی‌هاشم کسی را دعوت ‌کنیم. این نشان می‌دهد که چه اندازه قرار بود جلسه مذکور سری باشد. بر خلاف تصمیم قبلی، در جلسه به این نتیجه رسیدند که ابولهب کسی است که تا آخر با ما می‌ماند؛ بنابراین او را هم دعوت کردند.

در این جلسه، سه پیشنهاد مطرح شد: سجن و تبعید و قتل؛ اما دو پیشنهاد اول رأی نیاورد، چون در صورت تبعید، پیامبر (ص) به مدینه می‌رفت؛ اگر هم آن حضرت را زندانی می‌کردند، یارانش شبانه ایشان را فراری می‌دادند. در نتیجه، تنها راه حل را در قتل ایشان دیدند.

نوبت به این رسید که چه کسی آن حضرت را بکشد. می‌دانستند که هر کس ایشان را بکشد، با شمشیر بنی‌هاشم روبه‌رو خواهد شد. گفته‌اند: شیطان در قالب پیرمردی نجدی وارد جلسه شد وگفت: پیشنهاد من این است که او را به صورت مجموعی بکشید، تا بنی‌هاشم نفهمند که با چه کسی طرفند؛ آن‌ها که نمی‌توانند با همه قبایل درگیر شود.

این، دومین موردی است که شیطان ورود کرده است؛ اما سخن این‌جاست: کسی که به عنوان شیطان معرفی شده است، نمی‌تواند یک فرد ناشناخته‌ای باشد، زیرا جلسه مذکور، کاملاً سری بود و در جلسات سری آن‌ها افراد شناخته‌شده شرکت می‌کردند. بنابراین، فرد مورد نظر، قطعاً یک فرد شناخته‌شده‌ای است که از او با نام شیطان یاد کرده‌اند. ضمنا همان طور که در آینده خواهیم گفت- در تاریخ، این قضیه سابقه دارد که رد کسی را با دادن عنوان «شیطان» به او گم کرده باشند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/07)

پرونده ویژه | «رباخواری» حرفه کاملاً اسرائیلی

در «عهد عتیق» رباخواری به‌عنوان حرفه‌ کنعانیها(فنیقی‌ها) ذکر شده است. این روش انباشت و تکاثر ثروت میراثی فنیقی بود که یهودیان جذب کردند. از آن پس ایشان به حاملان اصلی این شیوه مبادله پولی بدل گردیدند.

 

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ «ربا خواری» یکی از مصادیق مال حرام است که در قرآن کریم، این مسئله را جنگ با خدا مطرح کرده است و انسان به طور جد از گرفتن و دادن ربا نهی شده است، در ادامه آیات «ربا» خداوند متعال خطاب به افراد با ایمان، شرط رستگاری آن‌ها را دوری از ربا ذکر می‌کند.

«یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تَأْکُلُواْ الْرِّبَواْ أَضْعَفاً مُّضَعَفَةً وَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ‏؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! ربا (و بهره‏ پول) را با افزودن‏هاى مکرر نخورید، از خدا پروا کنید تا شاید رستگار شوید.(آیه 130 سوره آل عمران)

آیات تحریم ربا، در چند مرحله و به صورت تدریجى نازل شده است. گام اول، انتقاد از رباخوارى یهود بود: «و اخذهم الرّبا وقد نهوا عنه» گام دوم این آیه از رباى چندین برابر منع مى‏کند و در گام سوم، اسلام حتى یک درهم ربا را تحریم و به منزله جنگ با خدا معرفى کرده است.(1)

 

«برادر» در تورات کیست؟!

امروزه از تورات اصلی، اثری در دست نیست و نسخه فعلی آن، بعد از دوران اسارت و به‌دست علمای یهود نوشته شده است. با وجود این، وقتی به نصوص تورات فعلی مینگریم، به روشنی پیداست که ربا در شریعت یهود، همانند سایر شرایع آسمانی، حرام بوده است و رباخواران علاوه بر استحقاق کیفرهای اخروی، محکوم به مجازات‎‎های دنیوی، از قبیل روزه گرفتن، کفاره دادن و تازیانه خوردن میشدند. در بخشی از تورات آمده است: «زمانی که مالی را به یهودی فقیر قرض دادی، رفتار تو با او همانند رفتار طلبکار ربادهنده نباشد و از وی مطالبه ربا نکن.»

همه این نصوص نشانه این است که ربا در شریعت یهود حرام بود. بنی اسرائیل مدت زیادی به این احکام عمل میکردند، اما بهتدریج، در اثر حرص و مال دوستی به معاملات ربوی دست یازیدند و کار بهجایی رسید که هنگام فقر و بیچیزی بدهکاران، پسران یا خود آنان را بهجای طلب خویش، میگرفتند و به بندگی در میآوردند.

(همان، سفر نجمیا، باب ۵، آیه های ۱-۶)متون تاریخی یهود گواهی می دهد که آنان حتی به یکدیگر رحم نکردند و حرمت ربا در بین یهود را زیر پا نهادند و علاوه بر گرفتن ربا از یهودیان، بدهکاران را به اسارت می گرفتند و گاهی به عنوان برده به سایر ملتها می فروختند. نجمیای نبی بعد از مشاهده وضع ناهنجار مردم و شنیدن فریاد آنان، رباخواران را مورد توبیخ و ملامت قرار داده و گفت: «هنگامی که ناله های انان را شنیدم بسیار غضبناک شدم و بزرگان و والیان آنان را مورد سرزنش قرار داده و گفتم: شما چطور از برادران خود ربا می گیرید؟!

سپس جماعت بزرگی را علیه آنان برانگیختم و به ایشان گفتم: ما بر حسب توان خود یهودیانی را که به سایر امتها فروخته شده اند، می خریم و شما که برادرانتان را می فروشید، دوباره آنان به ما فروخته می شوند! پس آن‌ها ساکت شدند و جوابی برای گفتن نداشتند».(همان آیه ۶ به بعد)در قرن های بعد هم یهودیان دست از رباخواری برنداشتند و روز به روز بر دامنه فعالیتهای ربوی خود افزودند؛ به طوری که امروز غالب بازارها و موسسات پولی دنیا تحت تصرف آنان است.(2)

 

«رباخواری» یک حرفه کاملاً بنی اسرائیلی

در «عهد عتیق» رباخواری به‌عنوان حرفه‌ کنعانیها (فنیقیها) ذکر شده است. این روش انباشت و تکاثر ثروت میراثی فنیقی بود که یهودیان جذب کردند. از آن پس ایشان به حاملان اصلی این شیوه مبادله پولی بدل گردیدند تا بدانجا که رباخواری به‌عنوان یک حرفه کاملاً یهودی شناخته می‌شد. در «سِفر خروج» خواسته شده که در پرداخت «پول نقد» به «فقرای بنی‌اسرائیل» با ایشان بسان «رباخواران» سلوک نشود و بهره دریافت نگردد. در «سِفر تثنیه» به‌صراحت رباخواری در میان بنی‌اسرائیل ممنوع، ولی در رابطه با بیگانگان مجاز شمرده شده است: «غریب را می‌توانی به سود قرض بدهی، اما برادر خود را به سود قرض مده.» این بیانگر رواج رباخواری در میان بنی‌اسرائیل از ازمنه کهن است.

ظهور اسلام و احکام صریح قرآن در ممنوعیت ربا مانعی جدی در راه رباخواری یهودی پدید ساخت. به نوشته «جودائیکا» ربا در اسلام دارای مفهومی مشخص‌تر از ربیت یهودی و یوزورا‌ی مسیحی است. لذا، گریز از این ممنوعیت به‌سادگی امکان نداشت. در نتیجه در سده‌های نخستین اسلامی یهودیان رباخوار به‌طور عمده به تجارت جهانی روی آوردند. مع‌هذا، به‌تدریج و از سده سوم هجری (نهم میلادی) یهودیان مستقر در سرزمینهای اسلامی شکل جدیدی از رباخواری را وضع کردند و آن سرمایه‌گذاری مالی در عملیات تجاری بود. برخی از این مشارکتها ظاهری بود و تنها پوششی تلقی می‌شد برای گریز از قوانین اسلامیِ منع رباخواری. یهودی پولی به تاجر می‌داد و بدون توجه به ضرر یا سود آن، در پایان معامله، مبلغ توافق‌شده‌ای سود دریافت می‌کرد. این روش به‌تدریج شایع شد و در سده چهارم هجری (دهم میلادی) رباخواری پوشیده و غیررسمی را در میان مسلمانان به‌طور کامل رواج داد. در این زمان در بغداد، مرکز خلافت عباسی، رباخواران بزرگ یهودی پدید شدند چون «یوسف بن فیناس»، «هارون بن عمرام» و به‌ویژه «نتیرا». کار آنان چنان بالا گرفت که حتی در ازای بهره، وامهای کلان به خلفای عباسی می‌پرداختند.(3)

 

روحیه پول اندوزی یهودیان سرآمد اقتصادی

مسئله بانک و رباخواری به خاطر روحیه اقتصادی پول اندوزی جامعه یهودیان است که در این حرفه خبره شده‌اند و توانستند نبض اقتصاد جوامع را در دست گیرند. همچنین با استحکام پایه‌های نخستین جوامع یهودی در سده یازدهم میلادی، رباخواری به شکلی گسترده در اروپای مرکزی رواج یافت. حاملین این موج یهودیان بودند و پیوند این پدیده با یهودیان آن چنان است که در فرهنگ اروپایی واژه یهودی مترادف با رباخوار بود.

نفوذ اقتصاد یهود به ادیان مختلف و آلوده کردن آن‌ها به ربا زمانی معنا و شکل می‌یابد که در تحریف آن‌ها به این نکته برسیم که نفوذ هلنیزم نه تنها در فلسطین، بلکه نزد یهودیان در اسکندریه به منتهای قوت و کمال رسیده و این معنی در صحیفه‌ای به نام حکمت سلیمان از آن زمان باقی مانده و به خوبی می‌باشد و هم‌چنان در میان یهودیان آن شهر فیلسوفی ظهور کرد به نام فیلون که سعی کرد میان افکار حکیمانه یهود و مبادی کلامی ایشان با اسلوب اندیشه یونانیان در باب فلسفه تلفیقی ایجاد کند.(4)

پی نوشت؛

1 - https://b2n.ir/802471

2 - https://b2n.ir/393856

3 - https://b2n.ir/044118

4 - https://b2n.ir/344225

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.