پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | دوران امام باقر(ع)

با شروع و توسعه فعالیت‌های علمی امام باقر(علیه‌السلام)، بنی‌عباس هم در این فضا تحرکات خود را علنی‌تر کرد و علنی شدن فعالیت‌های آنان باعث شد که توجه بنی امیه به آن‌ها جلب شده و سعی کنند که با ایشان ارتباط برقرار نمایند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ با شهادت امام سجاد(علیه‌السلام) و انتقال امامت به فرزندشان محمد بن علی ملقب به باقرالعلوم(علیه‌السلام) آرام آرام شاهد رشد و گرایش به اهل‌بیت(علیهم‌السلام) و محبت مردم به ایشان هستیم.

همین امر هم باعث گردید فعالیت‌هایی که در دفاع از مظلومیت سیدالشهداء(علیه‌السلام) در کربلا و با شعار یالثارات الحسین تا آن زمان به صورت مخفی و زیرزمینی ادامه یافته بود، مجدداً به لایه‌های رویین جامعه بازگردد و بنی‌عباس نیز مرتب به این شعار دامن زده، زیرکانه و حساب شده از آن در جهت اهداف خود استفاده می‌کردند.

به گونه‌ای زیرکانه این امر را ادامه می‌دادند که حتی شماری از شیعیانی که در فرهنگ امام سجاد(علیه‌السلام) تربیت شده بودند و پس از شهادت ایشان در زمره شاگردان امام باقر(علیه‌السلام) به شمار می‌رفتند، در دامان این حرکات و شعارها گرفتار و دچار این توهم شدند که آن‌ها هم می‌توانند از تقیه خارج شده با علنی کردن این شعار از آن بهره ببرند.

در این دوران با آغاز امامت آن حضرت، ایشان نیز همانند پدر بزرگوارشان سعی کردند با تأثیرگذاری فرهنگی بر اجتماع و حاکمیت، راه ایشان را در تربیت و تقویت سازمان شیعه ادامه دهند، لذا از این رو آن حضرت نیز به راه‌اندازی کرسی‌های رسمی درس اقدام نمودند.

با شروع و توسعه فعالیت‌های علمی امام باقر(علیه‌السلام)، بنی‌عباس هم در این فضا تحرکات خود را علنی‌تر کرد و علنی شدن فعالیت‌های آنان باعث شد که توجه بنی امیه به آن‌ها جلب شده و سعی کنند که با ایشان(بنی‌عباس) ارتباط برقرار نمایند، لذا عبدالله بن عباس و پسرش محمد را به ورود در حاکمیت دعوت کردند.(1)

در چنین وضعیتی و به دلیل ایجاد ارتباط و معطوف شدن توجه بنی‌امیه به بنی‌عباس و کنترل آن‌ها، زمینه برای امام باقر(علیه‌السلام) فراهم شد تا بتوانند بخشی از فعالیت‌های فرهنگی شان را علنی‌تر ساخته، اشخاصی مانند جابربن عبدالله انصاری که مقبول علمای اهل‌سنت آن زمان بود، از طرف امام(علیه‌السلام) مأموریت یافت که بکوشد با نقل روایات رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در مورد امام باقر(علیه‌السلام) مبنی بر اینکه «پنجمین فرزند از فرزندان من علم را می‌شکافد.» توجه علمای اهل‌سنت را به سمت ایشان جلب کنند.

به همین جهت این امر موجب گردید علمای صاحب نام اهل‌سنت سراغ آن حضرت را بگیرند تا از علوم ایشان بهره ببرند و این فرصت مناسبی بود که امام باقر(علیه‌السلام) در آن فرهنگ به هم ریخته روایی که به دلیل ممنوعیت کتابت حدیث ایجاد شده بود، تأثیرگذاری خودشان را بر آن فرهنگ دوچندان نمایند و این تأثیرگذاری به حدی که حتی مشاهده می‌کنیم آرام‌آرام روایات اهل‌سنت نیز شکل گرفت. به همین دلیل امروزه نیز در مجامع روایی اهل‌سنت شما به روایات متعددی بر می‌خورید که آنان نیز از امام باقر(علیه‌السلام) نقل کرده‌اند.

 

تحولات سیاسی اجتماعی دوران امام باقر(علیه‌السلام)

در این خصوص چند مسئله قابل بررسی است؛

1 - احساس نیازی که حاکمیت مرکزی(بنی امیه) به دلیل احساس خطر از بنی عباس درباره امام محمد باقر(علیه‌السلام) داشتند. زیرا آنها(بنی‌مروان) مشاهده می‌کردند که بنی‌عباس با شعار اهل‌بیت(علیهم‌السلام) به مقابله با آن‌ها برخواسته‌اند و در عین حالی که با فعالیت‌های زیرزمینی خویش شیعیان را به خود جلب می‌کنند، نزد اهل‌سنت هم آبرو دارند و این برای بقای بنی‌مروان خطرناک بود. بنابراین آن‌ها سعی کردند با توجه بیشتر به امام باقر(علیه‌السلام) ایشان را در مقابل بنی‌عباس علم نمایند.

2 - کمبودهای شدیدی که بنی‌مروان در مقابله با دولت روم با آن مواجه بود و آن‌ها را مجبور می‌کرد که به سراغ امام باقر(علیه‌السلام) بروند.

3 وقوع جریان خزنده و اشتباهی که در بین برخی از شیعیان آغاز گردیده بود و زمینه را برای قیام زید بن علی(2) فراهم می‌کرد و بنی عباس با بهره‌گیری از این قیام حرکت خود را آغاز کردند و کوشیدند خود را به اوج رسانده، به حاکمیت و قدرت هم روز‌به‌روز نزدیکتر شوند که همگی مربوط به این دوران بود.

مصادف شدن این برهه‌ای از زندگانی امام باقر(علیه‌السلام) با حوادث فوق - همگی - مقارن با خلافت بنی‌امیه بود که دوران روشن و شفاف به شمار می‌رفت و آن حضرت از ابتدا تا انتهای آن صرفاً به توسعه نهضت علمی در سایه استمرار حاکمیت مرکزی اسلام در شام، تحت خلافت بنی‌مروان ادامه دادند و سعی کردند با تأثیرگذاری و زمینه‌سازی برای مقابله با تحولات بعدی با تربیت نیروهای عالم و تأثیرگذار فعالیتشان را در این عرصه دنبال کنند.

در آستانه پیدایش بنی‌عباس مجدداً جامعه دچار تحولاتی شد که دوباره موجب تضعیف حاکمیت مرکزی و ایجاد تفرقه و تعدد در جامعه اسلامی گردید که به ناچار امام باقر(علیه‌السلام) باید برای حفظ وحدت اقدام و این جریانات را مدیریت نمایند.

انتهای پیام/

منبع: کتاب ثاقب جلد 1، نگاهی تحلیلی به تاریخ صدر اسلام، مؤلف حجت‌الاسلام والمسلمین طائب، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول سال 95، انتشارات کمال الملک، صص96-98

پی نوشت؛

1 تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری، ص185؛ سیری در سیره ائمه(علیهم‌السلام)، ص131-137

2 محرمی، غلامحسین، تاریخ تشیع، از آغاز تا پایان غیبت صغری، فصل چهارم، ص146 نشر مؤسسه امام خمینی(ره)، مسعودی، مروج الذهب، ج3، ص228-230

پرسش از استاد | قیام زیدبن‌علی

پرسش شما: آیا می‌توان قیام زیدبن‌علی را توجیه و به آن مشروعیت داد؟

 

پاسخ استاد: آیا زید از افرادی است که امام معصوم به او دستور قیام دادند و امام در مواردی از باب تقیه علیه او صحبت میکرد یا این‌که از افرادی است که بدون اذن و اجازه امام دست به قیام زده است؟

چون احتمال دارد قیام زید به این صورت توجیه شود که اگر در یک برهه‌ای از زمان، قیام مسلحانه علیه طاغوت یعنی هشام‌بن‌عبدالملک انجام نشود، بعداً حکومت طاغوت در نقاط مختلفی علیه جبهه حق شمشیر میکشد و افرادی را به شهادت میرساند و چنین اتفاقی برای کل نظام اسلامی خسارت‌بار خواهد بود؛ لذا وظیفه امام معصوم است که فردی را به میدان بفرستد تا عملیات دشمن خنثی شود و درعین‌حال در ظاهر از اقدام او برائت میجوید.

این حرکت از ناحیه معصوم، نوعی دفاع است. شاید در این مورد این اصطلاح صحیح نباشد، ولی امروزه اصطلاحا به آن، سیاست چماق و هویج گویند. به عبارت دیگر اگر نتوان حکومت طاغوت را به‌طور مطلق از بین برد و حکومت طاغوت درصدد انجام اقداماتی است که اگر جبهه حق، سیر و روال طبیعی خود را در پیش بگیرد و حرکت کند، حکومت طاغوت موفق به انجام آن اقدامات خواهد شد و این اقدامات برای جبهه حق زیانبار خواهد بود، چه‌بسا جبهه حق در برهه‌ای از زمان در رفتار و حرکت خود تغییر تاکتیک داده و رفتاری غیر از رفتار سابق انجام دهد که این باعث میشود طرف مقابل، آن اقدامات را انجام ندهد.

امام باقر(ع) و امام صادق(ع) شیوهای را مقابل طاغوت در پیش گرفتند. هشام‌بن‌عبدالملک امام باقر(ع) را به شهادت رساند. حال اگر هشام در زمان امام صادق(ع) با حرکت مسلحانه مواجه نشود، خودش را قدرت مطلق میداند و برای به شهادت رساندن امام صادق(ع) نیز اقدام خواهد کرد؛ اما وقتی فردی مانند زید، حکومت طاغوت را به خودش مشغول و قیام مسلحانه را آغاز نماید، همه توجه طاغوت، صرف سرنگونی آن قیام خواهد شد و طاغوت از امام صادق(ع) غفلت میکند؛ درنتیجه حضرت میتوانند در چنین فضایی به اقدامات خود بپردازند.

آیا میتوان اقدام زید را اینگونه توجیه نمود یا نه؟ در طول تاریخ، چنین روشی وجود داشته است. در مورد زید نمیتوان به‌طور قاطعانه حکم کرد و سخن گفت. البته درباره او مطلبی محرز است و آن، روایتی از امام صادق(ع) است که میفرماید: «رحم الله عمی زیدا»(1)؛ خدا عمویم زید را رحمت کند؛ اگر موفق میشد، یَعرِف مقامَنا؛ یعنی ما را به‌عنوان امام قبول داشت.

در روایت دیگری امام صادق(ع) فرمودند: رحم الله عمی زیدا خرج علی ما خرج آبائه و وددت أنی استطعتُ أن أصنع فأکون مثل عمی. مَن قُتِلَ مع زید بن علی کمَن قُتِلَ مع الحسین بن علی(ع)؛ خدا رحمت کند عمویم زید را؛ قیام او همان راه پدران او بود و من دوست داشتم میتوانستم کاری را که عمویم کرد، انجام میدادم(قیام میکردم). هرکس که همراه زیدبنعلی کشته شد، همانند کسی است که در کنار حسینبنعلی(ع) به شهادت رسیده است.

کلام امام صادق(ع) درباره او مطلب خیلی بزرگی است و معلوم میشود زید از شیعیان بوده است. از کلام امام صادق(ع) در مورد زید میتوان استفاده کرد که شاید حرکت زید به‌گونهای بوده است که حضرت با حرکت زید، از شدت و حدت هشام کم کردند؛ اما از طرف دیگر، امام باید خودش را از این حرکت دور نگه دارند تا شمشیری که هشام علیه زید به‌کار میبرد، علیه حضرت به‌کار نرود؛ چون حکومت طاغوت، به‌دلیل خروج زید علیه حاکمیت، علیه او اقدام کرد. در دلیل آمده: مَن خرَج علی الإمام فهو باغٍ. حضرت امیر(ع) خوارج را به‌عنوان بُغاة از صحنه حذف کردند.

خلاصه این‌که نمیتوان درباره زید به‌طور قاطع سخن گفت و قضاوت کرد؛ ولی میتوان حرکت زید را به این نحو توجیه کرد که شمشیری که قرار بود به‌سمت امام صادق(ع) برود، زید آن را به‌سمت خود کشید. حرکتهای آن زمان دارای پیچیدگیهای خاصی بود.

منبع: جلسه هفتادوششم تاریخ تطبیقی(1396/12/09)

پی نوشت؛

1 - عیون أخبار الرضا(ع)، ج1، ص249.

پرونده ویژه | تغییر تاکتیک دشمن برای مقابله با امام جواد(ع)

تا زمان شهادت امام رضا(ع) تلاش دشمن این بود که سازمان مخفی شیعه را کشف و نابود کند ولی پس از شهادت ایشان تاکتیک دشمن عوض شد. تصمیم گرفت به جای کشف سازمان مخفی شیعه، خود ائمه(ع) را تحت نظر بگیرد و وقتی دوازدهمین امام(ع) به دنیا آمد ایشان را نابود کند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ وقتی مأمون، امام رضا(علیه‌السلام) را شهید کرد، امامت به امام جواد(علیه‌السلام) رسید که 9 سال داشتند. با این وجود امام رضا(علیه‌السلام) جامعه را برای پذیرش امامت فرزندشان آماده کرده بودند.

امام رضا(علیه‌السلام) جامعه‌ای را به امام جواد(علیه‌السلام) تحویل دادند که از نظر یاران، یاران قوی داشت. محدثین بسیار قوی داشت. حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را تربیت کرده بود و اجازه نداده بود دست مأمون به آن‌ها برسد.

این‌ها روات بسیار مهم و قوی بودند که حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را از دست مأمون دور نگه داشته بود. مأمون می‌خواست این سازمان را پیدا کرد. ولی امام(علیه‌السلام) آن‌ها را از دست او دور نگه داشته بود.

 

خواب خرگوشی دشمن

مأمون، امام جواد(علیه‌السلام) را به خوبی می‌شناخت و درباره این‌که ایشان همانند اجدادشان هستند، هیچ شکی نداشت ولی آیا کسانی که پیش مأمون بودند چنین دیدگاهی داشتند؟ آن‌ها پس از شهادت امام رضا(علیه‌السلام) معتقد بودند که ایشان جامعه را به دست یک کودک 9 ساله سپرده و این کودک کاری از دستش بر نمی‌آید، به همین دلیل از امام(علیه‌السلام) غافل شده و به یک خواب خرگوشی رفتند که این برایشان بسیار خطرناک بود.

اطرافیان نمی‌دانستند که امام جواد(علیه‌السلام) 9 ساله با امام رضا(علیه‌السلام) و ائمه(علیهم‌السلام) دیگر هیچ تفاوتی ندارد. امام جواد(علیه‌السلام) ارتباط خود را با سازمانی که امام رضا(علیه‌السلام) ایجاد کرده بودند، داشتند و چون دشمنان در خواب بودند، امام(علیه‌السلام) با آن‌ها ارتباط راحتی برقرار کرد.

وقتی امام رضا(علیه‌السلام) از مدینه به طوس آمدند، امام جواد(علیه‌السلام) تنها 6 سال داشتند و وقتی علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) به شهادت رسیدند، ایشان تنها 9 سال داشت. سن حضرت به قدری کم بود که حتی برخی از شیعیان نیز نسبت به امامت ایشان شک داشتند چون خیال می‌کردند حضرت(علیه‌السلام) نمی‌تواند از عهده کارها برآید.

در این زمان اطرافیان مأمون نیز خیال می‌کردند امام رضا(علیه‌السلام) پس از خود یک کودک را برای اداره جامعه گذاشته و این کودک خطری ندارد، در حالی که مأمون 100 درصد می‌دانست که امام جواد(علیه‌السلام) همانند امام رضا(علیه‌السلام) است ولی اطرافیان چنین نگاهی نداشتند. به همین دلیل نظارت را از ایشان برداشتند و حضرت(علیه‌السلام) راحت‌تر از قبل با سازمان شیعه ارتباط برقرار کرد.

 

چرا مأمون دختر خود را به عقد امام جواد(علیه‌السلام) درآورد

وقتی مأمون دید اطرافیان نمی‌پذیرند که امام جواد(علیه‌السلام) تفاوتی با دیگر ائمه(علیهم‌السلام) ندارد و تنها در ظاهر کودک است، تصمیم دیگری گرفت. او تصمیم گرفت دختر خود را به عقد امام جواد(علیه‌السلام) درآورد.

می‌توان گفت مأمون برای دو هدف دختر خود را به عقد امام(علیه‌السلام) درآورد؛ 1 می‌دید اطرافیان نسبت به امام جواد(علیه‌السلام) جهل و غافل هستند به همین دلیل دختر خود را به عنوان جاسوس در کنار امام(علیه‌السلام) قرار داد و 2 خیال می‌کرد شاید نسل امامت به خاندان او منتقل شود.

حالا چرا مأمون خیال می‌کرد شاید نسل امامت به خاندان او منتقل شود؟ چون هر چند پدر ائمه(علیهم‌السلام) معرفی شده بودند ولی مادرانشان مشخص نشده بودند؟ از سوی دیگر مأمون می‌دانست که امام جواد(علیه‌السلام) بر سر دختر او هوو نمی‌آورد به همین دلیل خیال کرد شاید نسل به خاندان او منتقل شود. البته به این نکته توجه نکرد که در آن زمان ازدواج با کنیز ایرادی ندارد و اگر دقت کنیم رفته رفته مادر ائمه اطهار(علیهم‌السلام) نیز کنیزان بودند.

 

تردید بستگان امام رضا(علیه‌السلام) در امامت امام جواد(علیه‌السلام)

امام جواد(علیه‌السلام) از 8 الی 9 سالگی تحت کنترل بود ولی کنترل ضعیف بود چون اطرافیان مأمون خیال می کردند امام(علیه‌السلام) کودک است و کاری از دستش بر نمی آید. امام جواد(علیه‌السلام) نیز از این فرصت استفاده کرده و شروع به تربیت نیرو و گسترش سازمان کردند. با این وجود ایشان مشکلات مختلفی را بر سر راه داشتند.

فقط مأمون نبود که امام جواد(علیه‌السلام) را اذیت می کرد، بلکه برادران امام رضا(علیه‌السلام) نیز نسبت به امامت امام جواد(علیه‌السلام) تردید داشتند و ایشان را اذیت می‌کردند.

البته باید به این نکته نیز توجه داشت وقتی در 9 سالگی امام جواد(علیه‌السلام) جامعه به ایشان تحویل داده می‌شود، نقطه مثبتی برای امام(علیه‌السلام) است، چون اطرافیان مأمون خیال می‌کردند ایشان تنها یک کودک است که کاری از عهده‌اش بر نمی‌آید.

اگر شیعیان نیز می‌خواستند نسبت به امامت امام جواد(علیه‌السلام) تردید کنند، امام رضا(علیه‌السلام) قبلا زمینه سازی کرده بودند. امام رضا(علیه‌السلام) روی امام جواد(علیه‌السلام) تبلیغ می‌کردند، ولی ائمه(علیهم‌السلام) پس از ایشان چنین موضوعی نداشتند. یعنی نیازی به معرفی نداشتند. چون پس از امام جواد(علیه‌السلام) سن کم نقطه قوت نبود بلکه خودش نظارت دشمن بر امام(علیه‌السلام) را بیشتر می‌کرد چون دشمنان تجربه امام جواد(علیه‌السلام) را داشتند و این بار به خواب خرگوشی نرفتند. به همین دلیل وقتی امام هادی(علیه‌السلام) در 7 سالگی به امامت رسید دشمن به خواب خرگوشی نرفت.(1)

 

تغییر تاکتیک دشمن

تا زمان شهادت امام رضا(علیه‌السلام) تلاش دشمن این بود که سازمان مخفی شیعه را کشف و نابود کند ولی پس از شهادت ایشان تاکتیک و استراتژیک دشمن عوض شد. دشمن تصمیم گرفت به جای کشف سازمان مخفی شیعه، خود ائمه(علیهم‌السلام) را تحت نظر بگیرد و وقتی دوازدهمین امام(علیه‌السلام) به دنیا آمد ایشان را نابود کند.

وقتی امام رضا(علیه‌السلام) در طوس بود امام جواد(علیه‌السلام) در مدینه حضور داشت، ولی پس از شهادت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام)، امام جواد(علیه‌السلام) به بغداد(مأمون پس از شهادت امام رضا(علیه‌السلام) به بغداد رفت و دیگر به طوس بازنگشت) آورده شد و پس از ازدواج با دختر مأمون به مدینه بازگشت.

بعد از مرگ مأمون، وقتی معتصم به حکومت رسید امام جواد(علیه‌السلام) را به بغداد برد و این بار امام هادی(علیه‌السلام) که کودکی خردسال بود در کنار پدرشان به بغداد برده شدند. این نشان می‌دهد که دشمن به دنبال کنترل امام(علیه‌السلام) بود.

وقتی امام رضا(علیه‌السلام) شهید می‌شوند امام جواد(علیه‌السلام) در مدینه و به دور از حکومت بودند ولی وقتی امام جواد(علیه‌السلام) شهید می‌شوند، امام هادی(علیه‌السلام) در چنگ حکومت بودند.

منابع؛

1 جلسه 93 تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1397/11/06)

2 جلسه 96 تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1397/12/04)

گزارش | تلاش مأمون برای تخریب چهره امام رضا(ع)

امام رضا(ع) برادری به نام زید داشتند که در تاریخ به زیدالنار معروف است. او آدم فاسد و منحرفی بود و از نام و جایگاه امام رضا(ع) سوءاستفاده و اموال مردم را تصاحب نموده و آشوب کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ (بحث جلسه قبل درباره مشروعیت یا عدم مشروعیت قیام زیدبن علی بود.) در مورد زید(زیدبن علی)، روایت دیگری وجود دارد که مرحوم صدوق آن را نقل کرده است.

در آن روایت آمده است که امام رضا(ع) برادری به نام زید داشتند که در تاریخ به زیدالنار معروف است. او آدم فاسد و منحرفی بود و از نام و جایگاه امام رضا(ع) سوءاستفاده و اموال مردم را تصاحب نموده و آشوب کرد.

مأمون او را دستگیر کرد و با اینکه طبق قاعده، حکمش اعدام بود، ولی برای تخریب چهره امام رضا(ع) گفت: به خاطر ولیعهد، تو را بخشیدم؛ درحالی‌که حضرت نه با او موافق بودند و نه درخواست بخشیدن او را داشتند.

تودههای مردم، انتظار کشته شدن انسان مفسد را دارند. از طرفی، زید هم واقعا مفسدفی‌الارض بود؛ حال اگر گفته شود که این مفسدفیالارض را به خاطر اینکه برادر فلانی است نکشتیم، یک اثر منفی و بدی در ذهن مردم درباره آن شخصیت مثبت میگذارد و این سؤال شکل میگیرد که چرا امام(ع) اصرار بر کشته شدن برادرش نداشت؟! از طرف دیگر، اگر حضرت اصرار بر کشته شدن زید داشته باشند، نتیجهاش تأیید مأمون خواهد بود.

امام رضا(ع) در جلسه‌ای نشسته بودند. مأمون به امام(ع) گفت: ما زید را به خاطر شما بخشیدیم و شروع کرد به نیش زدن که اگر زید این کار را کرد، قبلا هم زید دیگری در خاندان شما بود که او هم آشوب به‌پا کرد.

مأمون میخواست بگوید که در خانواده شما این کارها سابقه‌دار است. حضرت در جواب مأمون فرمودند: این زید را با آن زید قیاس نکن؛ آن زید برای اِفساد و تباهی قیام نکرد؛ بلکه او قیام کرد تا یک ظلم مسلطی را بشکند؛ ولی نتوانست و در این راه به درجات عالیهای رسید.

راوی سؤال کرد: مگر شما معتقد نیستید که هر کس بیرون از دایره آل‌رسولالله قیام کند بر باطل است؟ حضرت فرمودند: همین‌طور است. راوی پرسید: آیا زید در دایره قیام کرد؟ حضرت فرمودند: بله؛ دَعا إلی رضا آل‌النبی؛ زید مردم را به خودش دعوت نکرد؛ بلکه به مردم گفت قیام کنید و باید کسی که در آل‌البیت(ع) مَرضی است، در رأس قرار بگیرد.

به عبارتی، هدف زید این بود که کسی که مرضی الهی است، باید در رأس قرار بگیرد و لازم است زمینه را برای او فراهم کرد. البته در این داستان، حضرت مشخص نمیکنند که مرضی خداوند کیست.

اینکه امام رضا(ع) در این مورد میتوانند با صراحت و قدرت در مورد زید صحبت کنند، به این دلیل است که در زمان قیام زید، بنی‌امیه حکومت میکردند که آن‌ها هم مطرود بنی‌عباس بودند.

حضرت در ادامه از زید تعریف کرده و فرمودند: اینکه ما گفتیم هر کس غیر از ما قیام کند بر باطل است، در صورتی است که به خودش دعوت کند؛ یدعو الی نفسه.

اگر این روایت سند محکمی داشته باشد، مفسر روایتی است که میگوید هر پرچمی که قبل از ظهور برافراشته شود، باطل است. با این بیان، کسی که قیام و به خودش دعوت کند، باطل است؛ اما کسی که یدعو إلی آل‌الرسول، بر باطل نیست.

انتهای پیام/

منبع: جلسه شصت و پنجم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/02/13)

 

گزارش | سفر حضرت معصومه(س) به ایران

وظیفه‌‌ای که خواهر و برادران حضرت(ع) در این رابطه داشتند، این بود که مردم آن‌ها را به‌عنوان خواهر و برادران ولی‌عهد می‌شناسند و تحویل می‌گیرند و این یک فرصت خوبی برای تبلیغ تشیع در بین مردم بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ علت این‌که حضرت معصومه(س) و برادران امام رضا(ع) برای دیدار حضرت(ع) به ایران آمدند، این بود که امام(ع) آن‌ها را فراخوان کرده بودند تا در سراسر بلاد و میان شیعیان پخش شوند.

علت دیگری که امام(ع) هیچ‌کسی را همراه خود به طوس نیاوردند، این بود که شیعیان و یاران امام توسط مأمون شناسایی نشوند. مأمون، اهل‌‌بیت(ع) و برادران امام(ع) را می‌‌شناخت؛ اما هدف مأمون این بود که به سازمان شیعه دسترسی پیدا کند. کسانی که حضرت آن‌ها را فراخوان کردند، از برادران و بستگانش بودند.

البته کاری که امام رضا(ع) انجام دادند و مأمون متوجه اشتباه خود شد، این بود که حضرت(ع) خواهر و برادران خودشان را به این نکته توجه دادند که خود مأمون نسبت به ولایت‌عهدی ظاهری امام(ع) آگاه است و می‌‌داند امام(ع) به‌طور ظاهری ولی‌عهد است؛ اما مردم و اطرافیان نسبت به این واقعه آگاه نیستند و خیال می‌کنند اقدام مأمون نسبت به پذیرش ولایت‌عهدی امام(ع) جدی است.

وظیفه‌‌ای که خواهر و برادران حضرت(ع) در این رابطه داشتند، این بود که مردم آن‌ها را به‌عنوان خواهر و برادران ولی‌عهد می‌شناسند و تحویل می‌گیرند و این یک فرصت خوبی برای تبلیغ تشیع در بین مردم بود؛ لذا وقتی بستگان امام رضا(ع) به اقصی نقاط ایرانِ آن‌زمان می‌رفتند، مورد استقبال قرار می‌گرفتند.

حضرت معصومه(س) زمانی به قم رسیدند که مأمون متوجه اشتباه خود شد؛ لذا دستور مقابله را صادر کرد و بسیاری از بستگان امام(ع) را به شهادت رساند. این در حالی است که بستگان حضرت، در مسیر، مورد توجه و استقبال مردم آن دیار قرار می‌گرفتند؛ لذا یک مورد هم وجود ندارد که حضرت معصومه(س) در طول مسیر، مورد بی‌مهری و بی‌احترامی از ناحیه مردم قرار گیرند.

اما دیگر در شهر ساوه، دستور مقابله از ناحیه مأمون رسیده بود؛ هرچند در همین نقطه هم ظاهراً اقدام بدی علیه حضرت(س) انجام نشد و پوشش را رعایت کردند. لذا در تاریخ اکنون آرام آرام گفته می‌شود که ایشان شهید شدند، وگرنه در گذشته چنین مطلبی را نمی‌گفتند، بلکه می‌گفتند حضرت معصومه(س) وقتی به شهر ساوه رسید، بیمار شده و از دنیا رفت. چون مردم می‌گفتند یک دختر 18 و 19 ساله با طی یک مسیر طولانی بیمار شده و از دنیا رفته است، چون در آن زمان بیمار شدن به سبب طی مسیر طولانی یک موضوع عادی بوده است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هشتاد و هشتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(تاریخ: 97/09/24)

پرونده ویژه | شرایط سخت برای ائمه(ع) در زمان بنی‌عباس

بنی‌امیه با این‌که اطلاعات داشتند بنی‌عباس بعد از آن‌ها  به قدرت می‌رسند، با آن‌ها برخوردی نداشتند. وقتی بنی‌امیه می‌دانند بنی‌عباس به قدرت می‌رسند و خبر و اطلاعات موثق هم دارند، در جهت کشتن محمدبن علی بن عبدالله بن عباس اقدامی انجام نمی‌دهند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بنی‌امیه یک تداوم بود. اگر ادعا شود در حوادثی که بعد از رسول خدا(ص) به وجود آمد، یهود نقش دارد، اوج این نقش را باید در ظهور و بروز بنی‌امیه و حادثه عاشورا پیدا کرد. اگر جریانی قصد براندازی بنی‌امیه را داشته باشد، بنی‌امیه باید به‌شدت با آن جریان برخورد کند.

بنی‌امیه با جریان اهل‌بیت(ع) چگونه برخوردی داشتند؟ برخورد آن‌ها خیلی شدید بود و اهل‌بیت(ع) را تحت فشار شدید قرار داده بودند. حال سؤال می‌شود بنی‌امیه از جریان بنی‌عباس چه اندازه اطلاعات داشتند و چه کسی به بنی‌امیه در مورد جریان بنی‌عباس خبر داده بود و بنی‌امیه به چه میزان علیه بنی‌عباس اقدام کرده بودند؟ بنابراین همچنان‌که قبلا گفته شد، باید زمینه پیدایش بنی‌عباس را به‌دقت مورد بررسی قرار داد.

تاریخ مصرف بنی‌امیه در حال اتمام بود؛ منتهی دلیل آن خیلی دشوار بود. بعد از حادثه عاشورا عنوان اهل‌بیت رشد کرد و مردم به اهل‌بیت(ع) تمایل پیدا کرده بودند. یهودیان از قبل برای اتخاذ این قضیه، برنامه‌ریزی کرده بودند و اهل‌بیت دروغین ساخته بودند و بنی‌امیه توجیه بودند که نباید با اهل‌بیت بدلی کاری داشته باشند.

بنی‌امیه با این‌که اطلاعات داشتند بنی‌عباس بعد از آن‌ها  به قدرت می‌رسند، با آن‌ها برخوردی نداشتند. وقتی یهود از تولد حضرت رسول(ص) اطلاعات دارند، تمام سعی خود را جهت ترور ایشان گذاشتند؛ اما در زمان مورد بحث، وقتی بنی‌امیه می‌دانند بنی‌عباس به قدرت می‌رسند و خبر و اطلاعات موثق هم دارند، در جهت کشتن محمدبن علی بن عبدالله بن عباس اقدامی انجام نمی‌دهند. لذا با توجه به این‌که از همان زمان بنی‌امیه، اتصال بنی‌امیه به یهود کشف شد، معلوم می‌شود این حرکت چقدر دقیق توسط یهود برنامه‌ریزی شده است.(1)

 

تلاش بنی‌عباس برای منحرف کردن عنوان اهل‌بیت

عنوان اهل‌بیت برای ائمه(ع) ثابت بود و بنی‌عباس هم با عنوان اهل‌بیت در رأس قدرت قرار گرفتند. بنی‌عباس تلاش داشتند عنوان اهل‌بیت را از امام صادق(ع) به‌سمت دیگری منحرف کرده و بر افراد دیگری منطبق سازند.

روایتی وجود دارد که عمرو بن ابی المِقدام آن را نقل می‌کند. بحثی پیرامون این راوی وجود دارد که این فرد از بُتریّه بود. بتریه کسانی هستند که بین خلیفه اول و دوم و بین علی بن ابی طالب(ع) و اهل‌بیت(ع) جمع کرده و می‌گویند: هم خلیفه اول و دوم بر حق هستند و هم علی بن ابی طالب(ع) و اهل‌بیت(ع).

عمروبن ابی المقدام می‌گوید: من در حال طواف بودم و همین‌طور منصور دوانیقی هم مشغول طواف بود. یک‌مرتبه فردی فریاد زد و خطاب به منصور می‌گفت: به داد من برس. منصور جریان را از او پرسید و او گفت: برادرم شبانگاه وارد خانه این دو نفر شده و از منزل آن‌ها بیرون نیامده بود تا این‌که جنازه اش در فلان منطقه پیدا شده است.

منصور آن دو نفر را بازداشت کرد و به آن‌ها گفت: آیا ادعای این مرد در مورد ورود برادرش به خانه شما صحیح است؟ آن دو نفر گفتند: بله. منصور پرسید: پس چه شد؟ گفتند: با ما کار داشت و لذا وارد خانه ما شد. ما او را تحویل گرفتیم و از خانه بیرون آمدیم و او را به فلان منطقه رساندیم؛ اما دیگر از او خبری نداریم.

منصور گفت: فردا بیایید تا جواب بدهم. فردای آن روز منصور، امام صادق(ع) را هم احضار کرد و به حضرت گفت: یا جعفر إقضِ بینهم؛ حکم کن. حضرت ماجرا را از آن دو مظنون پرسید و آن‌ها همان جواب را مطرح کردند. حضرت فرمودند: پیامبر(ص) فرموده است: هرکس شبانگاه وارد خانه دیگران شود(یعنی مهمان آن‌ها شود)، دیگران ضامن خون او هستند تا این‌که سالم به خانه خودش برگردانند و اگر کشته شد، آن دیگران ضامن هستند.

حضرت در ادامه فرمودند: شمشیر را بیاورید و این دو را گردن بزنید. در مدت زمانی که قرار بود شمشیر آورده شود، یکی از آن دو نفر گفت: یابن رسول الله! من او را نکشتم؛ بلکه دوستم او را کشت. حضرت پرسیدند: تو چه کردی؟ آن فرد گفت: من فقط او را نگه داشتم تا مقاومت نکند؛ ولی دوستم او را کشت. آن دیگری نیز به قتل اقرار کرد و گفت: دوستم او را نگه داشت و من او را به قتل رساندم.

حضرت فرمودند: گردن مباشر در قتل باید زده شود و دیگری باید تا ابد، محبوس و زندانی شود؛ به‌علاوه اینکه، سالیانه پنجاه ضربه شلاق نیز بر او زده شود.(کافی، ج7، صص287-288)

از این روایت معلوم می‌شود بنی‌عباس در ابتدای امر برای اینکه بر امور مسلط شوند و وجهه خوبی بین مردم پیدا کنند، حضرات معصومین(ع) را در کنار خودشان قرار می‌دادند تا عنوان اهل‌بیت به بنی‌عباس هم منتقل شود.(2)

 

شرایط سخت برای ائمه(ع) در زمان بنی‌عباس

امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) در مدینه آزاد بودند و کسی برای ارتباط داشتن با حضرات مشکلی نداشت؛ اما در زمان بنی‌عباس ابتدا امام صادق(ع) را محدود کردند. وضع به‌گونه‌ای شد که افراد در قالب مشاغل مختلف مثل خیارفروشی به امام خود نزدیک می‌شدند تا مسائل خود را مطرح کنند.

کم کم در مناطقی مثل کوفه، بصره، مکه و خراسان هم محدودیت‌هایی شروع شد. البته حضرات معصومین(ع) شبکه مخفی شیعیان را به‌روز کردند. مسئله فقهی «تقیه»، از دوران بنی‌عباس شدت پیدا کرد؛ درحالی‌که تقیه در دوران بنی‌امیه به شدتِ دوران بنی‌عباس نبود. اهل‌بیت(ع) در زمان بنی‌عباس، به اصطلاح امروز، حفاظت را بالا بردند.

عنوان رافضی در زمان بنی‌امیه کمتر استعمال می‌شد؛ ولی بنی‌عباس آن را زیاد مطرح کرده و گفتند: کسانی که خلفای سه‌گانه را لعن کنند، رافضی‌اند. به‌همین‌جهت، فشارها و محدودیت‌ها شدت پیدا کرد و در نتیجه، شبکه اهل‌بیت(ع) بایستی پنهانی‌تر عمل می‌کرد.

حفاظت خیلی سخت شده بود؛ تا جایی که امام صادق(ع) حتی به زراره نفرمودند که بعد از ایشان، چه کسی امام جامعه است؟ زراره 6 ماه بعد از امام صادق(ع) از دنیا رفت. بعد از شهادت امام صادق(ع) اوضاع به‌هم ریخت و اصحاب مردد بودند.

این داستان نیز نقل شده است که منصور برای فرماندار مدینه نوشت تا بررسی کند که امام صادق(ع) به چه کسی وصیت کرده است؟ وقتی حضرت به شهادت رسیدند، فرماندار مدینه آمد و گفت: آیا جعفر بن محمد وصیت هم کرده و کسی را وصی خود قرار داده است؟

گفته شد: بله. فرماندار گفت: به چه کسی وصیت کرده است؟ وصیت‌نامه را باز کردند و دیدند 5 نفر را وصی خود قرار داده است: یکی خلیفه مسلمین، دوم فرماندار مدینه، سوم قاضی القضات، چهارم همسر و پنجم فرزندشان و فرمودند: هرکدام توانستند. فرماندار مدینه به منصور نامه نوشت که یا باید گردن تو را بزنم و یا گردن خودم را و یا گردن قاضی القضات یا گردن بقیه را!

از این جریان فهمیده میشود که این زمان با زمان بنی‌امیه فرق کرده بود. همه میدانستند جانشین امام سجاد(ع) امام باقر(ع) است - حتی هشام بن عبدالملک هم میدانست - اما در زمان امام صادق(ع) حتی زراره هم نمیدانست. در احوالات زراره نوشته‌اند که هنگام مرگ، قرآن را روی سینه خود گذاشت و گفت: خدایا من در حال احتضارم و کسی را بعد از امام صادق(ع) امام میدانم که در این قرآن معرفی کردی و من او را نمیشناسم. سپس از دنیا رفت.

روایت میگوید: «من مات و لم یَعرِف امامَ زمانِه مات مِیتةَ الجاهلیة»؛ لذا زراره گفت: خدایا من امام بعد از امام صادق(ع) را به اسم نمیشناسم؛ ولی هرکس که تو در قرآن او را به‌عنوان امام معرفی کردی، من هم قبول دارم. وضع به‌گونه‌ای بود که امام صادق(ع) حتی برای زراره هم نفرمودند که امام بعد از ایشان کیست؛ چون زراره از طرف امام(ع) در دستگاه حاکمه است و ممکن بود ناخودآگاه نام امام بعدی از دهانش بیرون بیاید. این‌قدر خطر به امامت نزدیک شده بود؛ ولی امام، مظهر مکر الهی است و بهتر میداند که چگونه باید کار کند.(3)

انتهای پیام/

پی نوشت؛

1 - جلسه هفتادویکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/09/29)

2 - جلسه شصت‌ونهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/08/10)

3 جلسه شصت و هفتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/07/26)

پرسش از استاد | حضور امام صادق(ع) در جلسات حکومت

پرسش شما: چرا امام صادق(ع) در بعضی از جلسات حکومت شرکت می‌کردند؟

 

پاسخ استاد: هنگام مرگ خلیفه دوم، عبدالله بن عباس به علی(ع) گفت: در شورای شش‌نفره عمر شرکت نکن. حضرت فرمودند: برای چه؟ عبدالله بن عباس گفت: از این جلسه کسی جز عثمان بیرون نمی‌آید و شما در این شورا رأی نمی‌آورید. ولی حضرت شرکت کردند و رأی هم نیاوردند.

عبدالله بن عباس به حضرت گفت: مگر نگفتم شما شرکت نکنید؛ چون رأی ندارید. حضرت فرمودند: من می‌دانستم رأی نمی‌آورم. عبدالله بن عباس گفت: پس برای چه شرکت کردید؟ حضرت برای او یک مطلبی بیان فرمودند: أردتُ أن یُکذِّب نفسَه؛ خواستم تا خودش را تکذیب کند.

عبدالله بن عباس گفت: چگونه؟ حضرت فرمودند: این افراد در سقیفه در توجیه غصب خلافت توسط خودشان گفتند: سمِعنا عن رسول­ الله أن النبوة و الخلافة لا یجتمعان فی بیت واحد؛ پیامبر(ص) فرمودند: نبوت و خلافت در یک خانه جمع نمی‌شود. حال من از همان خانه نبوت هستم و الآن خلیفه دوم مرا برای خلافت کاندیدا کرد. اگر آن حرفی که از رسول خدا(ص) شنیدند درست است، چرا من را وارد شورا کردند و اگر آن کلام دروغ بود، چرا در آن زمان آن را مطرح کردند؟!(بحار الأنوار، ج31، صص355-356)

علت حضور امام صادق(ع) هم این بود. حالا که بنی عباس قدرت را غصب کردند، می‌توان در حال حاضر، از چنین مجالسی که درواقع یک تریبونِ رساندن پیام است، استفاده کرد. وقتی حضرت در این جلسات شرکت می‌کنند، مردم متوجه می‌شوند که منصور در قضاوت کم آورده است و وقتی حضرت قضاوت می‌کنند، ایشان در اذهان مردم جا پیدا می‌کنند و مردم متوجه می‌شوند که او از اهل‌بیت(ع) است. از همین جا حضرات برای تبلیغ خودشان استفاده میکنند.

خلاصه این‌که در ابتدای حکومت بنی‌عباس، آن‌ها تلاش داشتند خودشان را به‌عنوان اهل‌بیت در بین مردم معرفی کنند؛ چون اهل‌بیت بودن ائمه(ع) در اذهان مردم رسوخ کرده بود؛ ولی بنی عباس تلاش داشتند ائمه(ع) را از صحنه خارج کنند و تلاش ائمه(ع) هم این بود که عنوان اهل‌بیت را که در اذهان مردم بر آن بزرگواران منطبق شده بود، حفظ کنند.

منبع: جلسه شصت‌ونهم تاریخ تطبیقی(1396/08/10)

گزارش | پیچیدگی دوران امام صادق(ع)

امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تلاش کردند تا نام اهل‌بیت(ع) به متن جامعه برگردد و جامعه از تحریفاتی که به وجود آمده، پالایش شود تا مردم آگاهی و بصیرت داشته باشند؛ اما یک‌مرتبه، بدلسازی مثل طوفان به راه افتاد و همه را به درون خود بُرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ افول حکومت بنیامیه در درون خودش به دلیل فساد شروع شد. وقتی کار به دست ولیدبنیزیدبنعبدالملک رسید، این شخص رسما شراب میخورد. او برخلاف ولیدبنعبدالملک که ظاهر را رعایت میکرد، خیلی ظاهرالفسق بود؛ طوری که می‌گفت: چون من نمیتوانم از شراب دور باشم و فاصله بگیرم، اگر بتوان در بالای کعبه بساط پهن شود تا هم بتوانم حج را اداره کنم و هم آن بالا مشغول شراب خوردن باشم، بهتر است! این فساد به حدی بود که بنیامیه هم نتوانستند او را تحمل کنند.

اختلافات در درون بنیامیه به جایی رسید که مروان حمار به حکومت رسید. کلمه حمار را خودشان به او لقب دادند. مروان حمار با دو واسطه به مروان حکم میرسد؛ عبدالملک‌بن‌مروان و سپس هشامبنعبدالملک و سپس در فرزندان این‌ها مثل ولید و سپس یزیدبنولید و سپس مروان. در زمان مروان حمار اوضاع به‌هم‌ریخته بود.

در درون حکومت آن‌ها، اهلبیت بدلی خیلی برای آن‌ها خدمت کرد. در خراسان و کوفه، اهلبیت بدلی خیلی ریشهدار بود. کلمه «رضا من آل‌رسولالله» را که یک خواسته پنهانی شده بود، یعنی مثلا موسیبننصیر که در درون بنیامیه با آن‌ها همکاری میکند، ولی میگوید که چنین کسی که مرضی باشد وجود دارد.

قاسمبنمحمدبنابیبکر جزء ثقات امام سجاد(ع) است؛ ولی حاکمیت او را قبول دارد. نام اهل‌بیت(ع) در حاکمیت ریشه دوانید و مطلوب واقع شده است. کمکم کار به جایی میرسد که عدهای گفتند: باید قیام صورت بگیرد و کسی که مرضی خدا و در آل‌رسول است حاکم شود.

حال سؤال میشود که رضا من آل‌رسول کیست؟ این شخص، امام صادق(ع) است؛ اما حاکمیت یک‌مرتبه بدلسازی کرده و میگوید: مراد از آل‌رسول، بنیعباس و بنیفاطمه هستند و همگی بنیهاشم هستند؛ منتها یک تیره بنیهاشم از بنیفاطمه و فرزندان علی(ع) هستند و تیره دیگر از فرزندان عباس.

حاکمیت آمد و این‌ها را مطرح کرد؛ اما نه به صراحت؛ بلکه در سازمان خودشان. تا به این نتیجه رسیدند که از درون بنیفاطمه هم یارگیری کنند تا پروژه آن‌ها تکمیل شود؛ لذا سراغ عبداللهبنالحسن و اولاد او رفتند. عبداللهبنالحسن فرزند امام حسنمجتبی(ع) است که  دو فرزند به نامهای محمد و ابراهیم دارد.

حاکمیت به این افراد برای همکاری میدان داد و به آن‌ها گفت که همکاری کنید تا شما به ریاست برسید. این افراد، هم از آلرسول‌اند و هم بنیفاطمه. خود حاکمیت از بنیفاطمه نبودند و مردم در مقبولیت آن‌ها ایراد میگرفتند و چون ممکن است مردم بگویند که مراد از آلرسول، اولاد فاطمهاند و بنیعباس از اولاد فاطمه نیستند، لذا ابراهیم و محمد نفس زکیه را آوردند و دور این افراد جمع شدند.

امام صادق(ع) مرتب عموزادههای خودشان را از این کار برحذر داشته و آن‌ها را از این کار نهی میکردند. از طرف مقابل، ابوالعباس سفّاح که برادر منصور دوانیقی بود، به ابراهیم و محمد نفس زکیه اظهار ارادت میکرد.

در چنین مواقعی، بصیرت کارساز است و باید به مردم بصیرت داد. اگرچه چنین چیزی در تاریخ نیامده است، ولی شاید نیت و هدف عبداللهبنالحسن این بود که فعلا با بنیعباس همکاری شود تا وقتی محمد نفس زکیه به حکومت رسید، امر به امام صادق(ع) واگذار شود؛ ولی این‌ها به آن سمت رفته و باعث شدند که بنیعباس به قدرت برسند.

ابومسلم خراسانی نیروی عظیمی به اسم شیعیان به راه انداخت. امام این‌ها، محمد نفس زکیه و سردار این لشکر، ابومسلم خراسانی و رابط و بزرگ بین این‌ها ابوالعباس سفاح است و همگی هم از بنیهاشم هستند.

امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تلاش کردند تا نام اهلبیت(ع) به متن جامعه برگردد و جامعه از تحریفاتی که به وجود آمده، پالایش شود تا مردم آگاهی و بصیرت داشته باشند؛ اما یک‌مرتبه، بدلسازی مثل طوفان به راه افتاد و همه را ازجمله کسانی که از شاگردان امام صادق(ع) بودند - البته نه از شیعیان خاص - به درون خود بُرد. بنیعباس، آن عده از شاگردان امام صادق(ع) را که مخالف بنیامیه بودند، به درون خودشان بردند و آن‌ها اطراف آل‌عباس جمع شدند.

بنیامیه به علت فساد، از درون رو به زوال بود و نام اهلبیت(ع) هم جریان پیدا کرده بود و شعار «یا لثارات الحسین» سر داده میشد. پرچم و علامتهای سیاه نمایان شد و همه را به رضا من آل‌النبی دعوت میکردند. از آل‌نبی، محمد نفس زکیه، ابراهیم و اولاد امام حسن(ع) حضور دارند که عموی این‌ها امام حسین(ع) است. اگر امام حسین(ع) در جامعه دارای آبرو هستند، این افراد هم برادرزادههای حضرت هستند.

 

مشکل امام صادق(ع) در مقابل قیام بنی‌عباس

حال سؤال میشود امام صادق(ع) در این جریان چگونه باید عمل کنند؟ اگر حضرت به این جریان تن بدهند، مقبول میشوند و ابوالعباس سفاح او را پذیرا شده و میگوید: درود بر جعفرالصادق. اما باید دید مآل و نتیجه این مقبولیت از نظر آن‌ها چیست؟ مآل آن‌ها همان چیزی خواهد بود که بر سر محمد نفس زکیه و ابراهیم آمد؛ چون تیمی که بنیعباس آن را چیده بود، یک تیم اختاپوسی درهم‌تنیده و خانوادگی قویی است؛ خیلی پیچیده بود. اما از طرف امام صادق(ع) و جبهه حق یک عمو داشتند که به شهادت رسیده بود.

پسرعموهای حضرت همگی به سمت بنیعباس رفتند. حال، امام صادق(ع) چه کسی را دارند؟ اگر امام صادق(ع) به این گروه تن داده و در کنار آن‌ها قرار بگیرند، نتیجه همان خواهد شد که بر فرزندان امام حسن(ع) آمد؛ یا به عنوان شورشی اعدام میشدند یا این‌که میبایست فرار میکردند. اگر هم به این گروه ملحق نشوند، منزوی میشوند.

 

نبود نقطه‌ضعف آشکار بنی‌عباس در اوایل قیام

حال سوال است چرا امام صادق(ع) یک خطی تشکیل ندادند تا ماهیت و درون طرف مقابل نمایان شود؟ در پاسخ باید گفت: مثلا حضرت چه بگویند؟! در آن زمان چه نقطه منفی میتوان از بنیعباس پیدا کرد تا به مردم گفته شود؟ مخاطب حضرت، شیعیان ناب نبودند.

وقتی مخاطب، شیعه ناب باشد، یک مطلب برای رد و ایجاب کافی است و آن این‌که آیا طرف مقابل امام صادق(ع) را قبول دارد یا نه؟ بعد از پیامبر(ص) امت راه نجات داشت و آن، تعبد به کلام رسول خدا(ص) بود. اگرچه علی(ع) نتوانستند بحران را دفع کنند، ولی باید گفت چون رسول خدا(ص) فرمودند: علی، لذا ما هم باید قبول کنیم و نباید چون و چرا کنیم. سلّمنا که طرف مقابل هم آدمهای خوب و اعلا باشند، ولی چون پیامبر(ص) فرمودند: فقط علی، لذا باید به درب خانه علی(ع) رفت. تکیه به حجت زمان حلال مشکلات است.

بنیعباس میگویند: بنیامیه باید از بین بروند و رضا من آل‌رسول باید بیاید؛ ولی مشخص نمی‌کنند این شخص کیست و امام صادق(ع) را به عنوان حجت نمیشناسند. امام صادق(ع) اگر بخواهند بنیعباس را رد کنند، باید با نقاط ضعفی که بنیعباس دارند، آن‌ها را رد کنند. در زمانی که بنیعباس علیه بنیامیه قیام کردند، بنیعباس چه نقطه‌ضعفی دارند تا حضرت با آن، آن‌ها را به مردم بشناسانند؟ نه آدم کشتهاند، نه به ائمه(ع) ظلمی کردهاند و نه تبلیغاتی علیه اهلبیت(ع) انجام دادهاند.

عبداللهبنالحسن که عموزاده حضرت بود و از لحاظ سِنّی از امام صادق(ع) بزرگ‌تر بود به حضرت میگوید: فرج حاصل شد؛ ابومسلم برای من نامه نوشت و میگوید: أنا فی خدمتکم. حضرت وقتی بخواهند عبداللهبنالحسن را توجیه کنند، توجیه نمیشود.

امام(ع) به او فرمودند: حرف ابومسلم را گوش نکن. عبدالله گفت: برای چه؟ وقتی فرج حاصل شده و میگوید صدهزار نیرو دارد و در خدمت شما هستم و شما به من امر کن تا من به میدان بیایم، چرا شما مرا نهی میکنید؟! امام صادق(ع) در مورد ابومسلم برای عبدالله چه بگوید تا او توجیه بشود؟ آیا بگویند که او شرابخور است؟ آیا بگوید که او نماز نمیخواند؟

در نهایت حضرت میفرمایند: ای عموزاده آیا شما ابومسلم را میشناسی؟ آیا شاگرد تو بود؟ عبدالله در جواب گفت: خیر. امام(ع) فرمودند: آیا نیروهایی که تحت امر او هستند شاگردان تو بودند؟ عبدالله گفت: خیر.

امام(ع) فرمودند: اگر آن‌ها با تو همراه شوند و در یک نقطهای شما تشخیص دادی که فلان اقدام حرام است و چون او شاگرد و مقلد شما نیست، از شما قبول نکند و بگوید حلال است، چه خواهی کرد؟ یا رأی او را میپذیری، که در این صورت او امام توست و یا این‌که رأی او را نمیپذیری و راه خودت را جدا میکنی، که در این صورت همه نیروها از تو جدا میشوند و تو تنها میمانی؛ پس ببین با چه نیرویی میخواهی وارد میدان شوی.

عبدالله گفت: برای شما نامه ننوشتند که این‌طور با من صحبت میکنی؟! یعنی می‌خواهد بگوید مثلا به من حسادت میورزی! امام(ع) فرمودند: برای من هم نامه نوشته است. عبدالله گفت: نامه را چه کردی؟ امام فرمودند: آن را در آتش سوزاندم.

در این جریان، حضرت از طرف مقابل نقطه‌ضعفی بیان نمیکنند؛ چون فعلا نقطه‌ضعفی وجود ندارد؛ حضرت میخواهند به عبدالله تفهیم کنند که طرف مقابل، تو را به عنوان امام قبول ندارد. حال اگر حضرت همین مطلب را راجع به بنیعباس بیان کرده و بگویند که بنیعباس ما را به عنوان امام قبول ندارند، مردم هم میگویند: مگر اشکالی دارد که قبول ندارند؟!

انتهای پیام/

منبع: جلسه شصت و پنجم تاریخ تطبیقی(1396/02/13)

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.