پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | سیره امام حسین(ع) در زمان معاویه

در طول ۱۱ سال به قدری روایت‌های کمی از امام حسین(ع) نقل شده است که شاید از عدد انگشتان یک دست تجاوز نکند و هیچ سخنرانی علنی و یا گفتگوی آشکاری را نمی‌توان در این دوره خفقان از حضرت پیدا کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اما در این میان سیدالشهدا(علیه‌السلام) بسیار محتاطانه و با تدبیر رفتار می‌کنند. او به دنبال سیاست‌های برادرش، بهترین اقدام را در این ایام تقیه می‌داند. حضرت به درستی می‌داند که معاویه در مقابل هر نوع تهدید احتمالی به ترور متوسل می‌شود؛ بنابراین حفظ جان خود را در اولویت قرار می‌دهد، به همین دلیل در تاریخ این زمان هیچگونه هشداری از سوی معاویه به امام حسین(علیه‌السلام) دیده نمی‌شود.

در طول ۱۱ سال به قدری روایت‌های کمی از ایشان نقل شده است که شاید از عدد انگشتان یک دست تجاوز نکند و هیچ سخنرانی علنی و یا گفتگوی آشکاری را نمی‌توان در این دوره خفقان از حضرت پیدا کرد؛ حتی برخی از شیعیان که تصور می‌کردند صلح امام مجتبی(علیه‌السلام) یک نوع انتخاب شخصی و سلیقه بوده است دعوت نامه‌ها و درخواست‌هایی پنهانی برای حضرت ارسال و ایشان را به قیام در مقابل معاویه دعوت می‌کنند.

سیدالشهدا(علیه‌السلام) در پاسخ، مفاد صلح نامه را به آن‌ها متذکر می‌شود و می‌فرماید: شیوه من شیوه برادرم حسن(علیه‌السلام) است و تا زمانی که این طاغیه زنده است به صلح نامه وفادار خواهم بود.(۱)

حضرت به روشنی می‌داند که معاویه هر نغمه‌ای را که در آن طنینی از اسلام باشد در گلو خفه خواهد کرد. بنابراین باید روشی را برگزیند تا کمترین اصطکاک و درگیری را با معاویه به همراه داشته باشد.

در داستان دادخواهی حضرت در جریان مصادره‌ی زمین ایشان توسط فرماندار مدینه به روشنی می‌توان این سیاست حضرت را مشاهده نمود. فرماندار مدینه به حکم این‌که کارگزار حکومت اسلامی است، اقدام به تصرف یکی از زمین‌های امام حسین(علیه‌السلام) می‌کند.

حضرت وقتی می‌بیند که فرماندار در این تصرف خود ذی حق می‌دانند و حاضر به تغییر موضوع نیست او را تهدید می‌نماید که در صورت ممانعت از تسلیم زمین به پیمان حلف الفضول متوسل شود.(۲)

حلف الفضول به عنوان قراردادی در زمان جاهلیت است. در آن زمان به دلیل عدم وجود حکومت و قانون مناسب بسیار اتفاق می‌افتاد که اوباش و گردنکشان حق مظلومان را پایمال می‌کردند و هیچ کسی هم نمی‌توانست مقابل آن‌ها بایستد  و با آنان برخورد کند.

در این میان جوانمردانی از عرب وارد میدان شدند و پیمانی را با یکدیگر به امضا رساندند که اگر از ظلم و تعدی به کسی مطلع شدند، با یکدیگر همکاری کنند و حق مظلوم را به او بازگرداند.

جریانی را که منجر به عقد این قرارداد شد این چنین گفته‌اند: تاجری که تازه به مکه آمده بود با عاص بن وائل_ پدر عمروعاص_ وارد معامله شد و عاص بن وائل هم پس از دریافت اجناس از دادن پول آن امتناع کرد.

مرد که دست خود را از همه جا کوتاه دید بالای کوه ابو قبیس رفت و از مردم درخواست کمک کرد. خبر به عبدالمطلب رسید. او از جوانمردان عرب تقاضا کرد که این پیمان نامه را بنویسند امضا کنند.(۳)

جز بنی امیه همه به این قرارداد متعهد شدند. به هر حال سیدالشهدا به فرماندار مدینه هشدار داد در صورتی که از غصب زمین منصرف نشود مردم را علیه او به حلف الفضول دعوت کند. قابل تأمل و توجه است که حضرت او را به این مسئله هشدار نمی‌دهد که در صورت تعدی مردم را به قرآن دعوت کند.

این برخورد امام دو پیام دارد: یکی اینکه نشان دهد و فضای جامعه تحت سلطنت معاویه تا چه حد تنزل کرده است که او برای حق طلبی باید حاکم اسلامی را به قوانین جاهلیت_ نه به احکام قرآن_ ارجاع دهد؛ و دوم اینکه امام حسین(علیه‌السلام) می‌دانست در صورتی که از حکم قرآن علیه این تجاوز فرماندار معاویه استفاده کند به سرعت این سخن حضرت را بهانه خروج بر معاویه می‌دهد و با خارجی خواندن ایشان زمینه‌های ترور یا محاکمه سیدالشهدا(علیه‌السلام) را فراهم می‌کند.

در این صورت اگر تصمیم بر محاکمه علنی حضرت داشته باشند، ایشان مجبور است از سازمان شیعه کمک بگیرد و این همان اتفاقی است که حضرت سیدالشهدا(علیه‌السلام) به تبعیت از امام مجتبی(علیه‌السلام) از آن به شدت دوری می‌کند. اگر حضرت ترور شود ضربه بسیار سنگین‌تر خواهد بود.

بنابراین حضرت بدون ایجاد حساسیت حق خواهی کرده و از زمین خود رفع حصر می‌کند. البته این پنهان کاری‌ها مانع از این نبود که حضرت در میان مردم و تبلیغ شأن و جایگاه اهل‌بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) بپردازد و مردم را از مقام و منزلت امامت آگاه سازد.

ایشان در ادامه‌ی سیره‌ی امام مجتبی(علیه‌السلام) پیاده‌روی سفر‌های حج را در برنامه‌های خود داشت و در حفظ مهمان خانه‌ی مدینه همت گماشت؛ به همین دلیل داستان‌های بسیاری در باب بذل و بخشش‌های حضرت در تاریخ به چشم می‌خورد.(۴)

برخورد معاویه در این مدت با حضرت باید چگونه باشد؟ او از امام حسین(علیه‌السلام) دور شده از حضرت اطلاعات چندانی در دست ندارد؛ بنابراین به دنبال راهی است تا به سازمان شیعه نزدیک شده و از فعالیت‌های آنان مطلع شود.

منبع: تبار انحراف 3، زیر نظر حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ اول، سال 94، انتشارات کتابستان معرفت، صص70-73

پی نوشت؛

1 انساب الاشراف، ج3، صص148-150؛ الارشاد، ج2، ص32؛ بحارالانوار، ج44، ص324

2 السیره النبویه، ج1، صص87-88

3 السیره النبویه، ج1، ص87؛ التنبیه والاشراف، ص179-180

4 تاریخ مدینه دمشق، ج13، ص243

مهره‌های نفوذی یهود؛ عبدالله بن عمروعاص

عبدالله نیز متهم به یهودی بودن است. گذشته از اینکه او نیز از تیره بنی امیه است و پیش از این به تفصیل درباره رومی و یهودی بودن این تیره سخن گفتیم؛ شواهد دیگری نیز این نکته را تقویت می‌نمایند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ عمرو عاص، پدر عبدالله، یکی از سرسخت‌ترین دشمنان امیرالمومنین(علیه‌السلام) بود.

عبدالله، پیش از پدرش مسلمان شد و در جنگ صفین در کنار معاویه بود. او به شام کوچ کرد و تا زمان مرگ یزید بن معاویه آن جا ماند.

مرگ وی در مکه یا مصر گفته شده است. جالب آنکه میان وی و پدرش، تنها ۱۲ سال تفاوت سنی بود!(۱)

عبدالله نیز متهم به یهودی بودن است. گذشته از اینکه او نیز از تیره بنی امیه است و پیش از این به تفصیل درباره رومی و یهودی بودن این تیره سخن گفتیم؛ شواهد دیگری نیز این نکته را تقویت می‌نمایند.

به عنوان نمونه: وقتی درباره صفات رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در تورات از او سوال کردند او نیز صفاتی مشابه آنچه در قرآن آمده است را برشمرد.(۲)

جالب آنکه کعب الاحبار و عبدالله بن سلام نیز مشابه همین عبارات را به عنوان اوصاف رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در تورات ذکر کردند.(۳)

ظاهرا برای دفع تهمت از عبدالله ادعا کردند او کتاب‌های آسمانی را دنبال(و مطالعه) می‌کرد! می‌گویند یکی از همسران پیامبر به خاطر همین ارتباط او با کتاب‌های یهودی حاضر به پذیرفتن هدیه‌اش نبود!(۴)

ابن کثیر برای توجیه آگاهی عمرو به مطالب تورات و انجیل ادعا داشت وی در جنگ یرموک به اندازه دو بار شتر از کتاب‌های اهل کتاب به دستش افتاد!(۵)

شاهد دیگر اینکه عبدالله زبان سریانی را می‌دانست.(۶) او ارتباط محبت آمیز خاصی نیز با یهودیان داشت؛ به گونه‌ای که حتی باعث نزول آیه شد.(۷)

اصرار وی بر مراعات حق همسایه یهودی را نیز باید در پرتو همین علاقه ویژه تفسیر کرد.(۸)

انتهای پیام/

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، صص148-149

پی نوشت؛

1 همان، ص286

2 بخاری، ج3، ص21

3 سنن درامی، ج1، صص4-6

4 الدارالمنثور، ج5، ص149

5 البدایه و النهایه، ج6، ص69

6 المعارف، ص287

7 الدارالمنثور، ج6، ص211

8 وقتی گوسفندی در خانه او سر بریدند، اصرار داشت توزیع گوشت آن را از خانه همسایه یهودیشان شروع کنند و در پاسخ اعتراض به اهمیت بیش از اندازه دادن به همسایه یهودیش، می گفت: رسول الله(ص) آنقدر به همسایه سفارش می کرد که ما گمان می کردیم همسایه نیز ارث خواهد برد.(مسند ابن المبارک، ص169-170)

پرسش از استاد | دسیسه ابوسفیان علیه امیرمؤمنان(ع)

پرسش شما: چرا ابوسفیان به امیرمؤمنان(ع) پیشنهاد بیعت داد؟

 

پاسخ استاد: ابوسفیان دقیقاً برای این‌که امیرمؤمنان(ع) کشته شود، ایشان را به بیعت کردن دعوت کرد. ابوسفیان فرد زیرکی بود و بی‌حساب سخن نمی‌گفت و شکی هم بر این وجود ندارد که هرگز اسلام نیاورد.

علت این‌که ابوسفیان آن حضرت را به بیعت دعوت کرد، این بود که می‌دانست پِله به قدرت رسیدن بنی‌امیه، کسانی هستند که آن زمان می‌خواستند حکومت را به دست گیرند. اگر آن‌ها نبودند، بنی‌امیه به قدرت نمی‌رسید. آن‌ها بودند که بنی‌امیه منفور و مطرود را پله پله به قدرت رساندند.

پس چرا به امیرمؤمنان(ع) پیشنهاد یاری می‌کند؟ علتش این بود که می‌خواست امیرمؤمنان(ع) بیرون آمده و شمشیر بکشد و در نتیجه کشته شود.

کاری که شبیه آن در مورد سعد بن عباده اتفاق افتاد و با این‌که شمشیر هم نکشیده بود، اما دنده‌های او را شکستند؛ با این‌که به شدت بیمار بود و به صورت خوابیده در سقیفه سخنانش را زده و اعتراض نمود. اگر هم به او کمک نکرده و از زیر دست و پا بیرون نمی‌کشیدند، قطعا همان‌جا کشته می‌شد.

اصلا قرار بود امیرمؤمنان(ع) شمشیرش را به مدد چه کسی از غلاف بیرون بکشد؟ چه کسانی با ابوسفیان بودند که بخواهند پشت سر امیرمؤمنان(ع) قرار بگیرند؟ معاویه، ولید بن عُقبه و امثال آن‌ها همراه ابوسفیان بودند.

اگر علی بن ابی‌طالب(ع) به هوای این‌ افراد شمشیر می‌کشید و ناگهان آن‌ها در معرکه اعلام می‌کردند که ما الآن متوجه شدیم حق با این طرف است و در نتیجه همگی یک طرف می‌ایستادند و امیرمؤمنان(ع) هم یک طرف، در این صورت امیرمؤمنان(ع) چه کار می‌کرد؟

این را بدانیم که امیرمؤمنان(ع) در این برهه از تاریخ، دست به شمشیر نبرد و احدی را نکشت؛ با این حال پیکرش بیش از 100 سال پنهان بود. چرا؟ چون اگر می‌فهمیدند کجاست، جنازه را در می‌آوردند و آتش می‌زدند. چرا آتش می‌زدند؟ به خاطر کشته‌های صفین و غیره.

در میان کشته‌های صفین فرد آبروداری نبود. حال اگر امیرمؤمنان(ع) در همان روزهای اول بعد از وفات پیامبر(ص) مدعیان حکومت را که ادعای جانشینی داشتند و کسی هم آن را انکار نمی‌کرد، می‌کشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ مسلماً در این صورت امیرمؤمنان(ع) را قطعه قطعه می‌کردند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه سی‌ام تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/06/31)

گزارش | تلاش مأمون برای تخریب چهره امام رضا(ع)

امام رضا(ع) برادری به نام زید داشتند که در تاریخ به زیدالنار معروف است. او آدم فاسد و منحرفی بود و از نام و جایگاه امام رضا(ع) سوءاستفاده و اموال مردم را تصاحب نموده و آشوب کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ (بحث جلسه قبل درباره مشروعیت یا عدم مشروعیت قیام زیدبن علی بود.) در مورد زید(زیدبن علی)، روایت دیگری وجود دارد که مرحوم صدوق آن را نقل کرده است.

در آن روایت آمده است که امام رضا(ع) برادری به نام زید داشتند که در تاریخ به زیدالنار معروف است. او آدم فاسد و منحرفی بود و از نام و جایگاه امام رضا(ع) سوءاستفاده و اموال مردم را تصاحب نموده و آشوب کرد.

مأمون او را دستگیر کرد و با اینکه طبق قاعده، حکمش اعدام بود، ولی برای تخریب چهره امام رضا(ع) گفت: به خاطر ولیعهد، تو را بخشیدم؛ درحالی‌که حضرت نه با او موافق بودند و نه درخواست بخشیدن او را داشتند.

تودههای مردم، انتظار کشته شدن انسان مفسد را دارند. از طرفی، زید هم واقعا مفسدفی‌الارض بود؛ حال اگر گفته شود که این مفسدفیالارض را به خاطر اینکه برادر فلانی است نکشتیم، یک اثر منفی و بدی در ذهن مردم درباره آن شخصیت مثبت میگذارد و این سؤال شکل میگیرد که چرا امام(ع) اصرار بر کشته شدن برادرش نداشت؟! از طرف دیگر، اگر حضرت اصرار بر کشته شدن زید داشته باشند، نتیجهاش تأیید مأمون خواهد بود.

امام رضا(ع) در جلسه‌ای نشسته بودند. مأمون به امام(ع) گفت: ما زید را به خاطر شما بخشیدیم و شروع کرد به نیش زدن که اگر زید این کار را کرد، قبلا هم زید دیگری در خاندان شما بود که او هم آشوب به‌پا کرد.

مأمون میخواست بگوید که در خانواده شما این کارها سابقه‌دار است. حضرت در جواب مأمون فرمودند: این زید را با آن زید قیاس نکن؛ آن زید برای اِفساد و تباهی قیام نکرد؛ بلکه او قیام کرد تا یک ظلم مسلطی را بشکند؛ ولی نتوانست و در این راه به درجات عالیهای رسید.

راوی سؤال کرد: مگر شما معتقد نیستید که هر کس بیرون از دایره آل‌رسولالله قیام کند بر باطل است؟ حضرت فرمودند: همین‌طور است. راوی پرسید: آیا زید در دایره قیام کرد؟ حضرت فرمودند: بله؛ دَعا إلی رضا آل‌النبی؛ زید مردم را به خودش دعوت نکرد؛ بلکه به مردم گفت قیام کنید و باید کسی که در آل‌البیت(ع) مَرضی است، در رأس قرار بگیرد.

به عبارتی، هدف زید این بود که کسی که مرضی الهی است، باید در رأس قرار بگیرد و لازم است زمینه را برای او فراهم کرد. البته در این داستان، حضرت مشخص نمیکنند که مرضی خداوند کیست.

اینکه امام رضا(ع) در این مورد میتوانند با صراحت و قدرت در مورد زید صحبت کنند، به این دلیل است که در زمان قیام زید، بنی‌امیه حکومت میکردند که آن‌ها هم مطرود بنی‌عباس بودند.

حضرت در ادامه از زید تعریف کرده و فرمودند: اینکه ما گفتیم هر کس غیر از ما قیام کند بر باطل است، در صورتی است که به خودش دعوت کند؛ یدعو الی نفسه.

اگر این روایت سند محکمی داشته باشد، مفسر روایتی است که میگوید هر پرچمی که قبل از ظهور برافراشته شود، باطل است. با این بیان، کسی که قیام و به خودش دعوت کند، باطل است؛ اما کسی که یدعو إلی آل‌الرسول، بر باطل نیست.

انتهای پیام/

منبع: جلسه شصت و پنجم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/02/13)

 

برشی از یک کتاب | ساماندهی سازمان شیعه

معاویه از اعلام جانشینی یزید باکی نداشت. او نگران این بود که همه نقشه‌هایش برای بدنام و منزوی کردن خاندان اهل‌بیت علیهم‌السلام نقش بر آب شود. تلاش‌های فراوانی صورت گرفته بود که نام حسن بن علی(علیه‌السلام) با اکراه برده شود، اما مردم با اکرام از او یاد می‌کردند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ به هر حال معاویه بر کوفه مسلط می‌شود و امام مجتبی(علیه‌السلام) هم در مدینه استقرار می‌یابد. این کار به حضرت کمک می‌نماید که دور از منطقه تسلط معاویه به فعالیت بپردازد و اکنون زمانی است که حضرت برای انجام دو کار فرصت پیدا می‌کند.

 

1 - بازسازی شخصیت امامت برای ایستادگی در مقابل سازمان نفاق به سرکردگی معاویه

برای رسیدن به هدف اول حضرت در چند جهت اقدام به فعالیت نمود.

الف) استقرار در مدینه؛ ایشان در کنار مسجد النبی در محله بنی هاشم مستقر می‌شود. مدینه زیارتگاه رسول خداست و او نوه رسول خدا. همه زائران و بخصوص زائرانی که در ایام حج می‌آیند، مشتاق دیدار حضرت هستند. در این میان اهل شام هم به دلیل صلحی که مسبب آن را ما مجتبی(علیه‌السلام) می‌دانند، به حضرت احترام می‌گذارند و این مسئله برای معاویه نشانه بدی است و برای همین افرادی را به مدینه اعزام می‌کرد تا به امام جسارت کنند.

امام با این‌ها طوری برخورد می‌نماید که وقتی به شام برمی‌گردند طرفدار حضرت هستند.(1) نتیجه این سلسله فعالیت‌ها این بود که حضرت جو سنگینی را که معاویه ایجاد کرده بود، از بین برد.

 

ب) پیاده روی تا مکه؛ حضرت پیاده از مدینه حرکت می‌کرد و در مسجد شجره محرم می‌شد. میقات اهل شام هم شجره است. شامی‌ها در راه مکه وقتی می‌فهمیدند نوه رسول خدا صلی الله علیه و آله در حال پیاده روی تا مکه است، با ایشان همراه می‌شدند. حضرت با تعداد کمی از مدینه حرکت می‌کرد اما وقتی به مکه می‌رسید، هزار نفر او را نگین حلقه خود کرده بودند، همه با او تا مکه حرکت می‌کردند و هیچ کس جلوتر نمی‌رفت.(2)

معاویه به دنبال انحطاط اجتماعی امام است، اما ایشان همیشه در راه مکه و مدینه پیش نماز است. افرادی که هم سفر او هستند در مکه هم او را رها نمی‌کند و به تدریج ایشان از شأن اجتماعی بالایی برخوردار می‌شود.

 

ج) اکرام مردم؛ امام مجتبی(علیه‌السلام) تمکن مالی فراوانی دارد و برای معاش نیازمند انجام کار اقتصادی نیست. از یک سو اموالی که حضرت امیر(علیه‌السلام) وقف کرده است و از سوی دیگر، خراج‌هایی که معاویه باید بدهد، هزینه‌های حضرت و سازمان شیعه را تامین می‌کند.

ایشان در مدینه با اکرام و اطعام‌های گسترده‌ای که انجام می‌دهد، جو جدیدی را در جامعه اسلامی به وجود می‌آورد.(3) افراد مورد توجه حضرت غالباً قشر متوسط جامعه بودند و وقتی می‌دیدند که حضرت با آن‌ها نشست و برخاست می‌کند(4) و بر سفره آن‌ها حاضر می‌شود به اسلامِ ترویج شده از سوی معاویه با دیده تردید می‌نگریستند.

این مردم زندگی مجلل فرماندار معاویه در مکه را هم می‌دیدند و این مقایسه برای معاویه دردسرساز بود. او نمی‌توانست تعاملات را تعطیل کند، زیرا اگرچه احداث آن با اغراض سیاسی بود اما در آن کار سیاسی صورت نمی‌گرفت.

 

2 - ساماندهی سازمان شیعه

برای رسیدن به هدف دوم نیز دو کار انجام می‌شود. یکی این‌که حضرت با تعدادی از شیعیان جلسه می‌گذارد، آن‌ها را نسبت به زمان و رویدادهای پیش آمده توجیه می‌کند.(5) و دیگر این که دستور تقیه می‌دهد.

در سال‌های ۴۰ تا ۵۰ هجری یعنی در این بخش از زمان امامت حضرت مجتبی(علیه‌السلام) هیچ درگیری و کشمکشی میان شیعیان و امویان را نمی‌بینید که دلیل آن مخفی نگه داشتن سازمان شیع توسط امام مجتبی(علیه‌السلام) است.

تنها کسی که در این سازمان به صورت علنی فعالیت می‌کند و هدف انبوه تهمت‌ها و تحقیرها قرار می‌گیرد، خود حضرت است. یکبار از سوی معاویه و یکبار از جانب یاران خود حضرت. آن‌هایی که نتوانستند صلح امام را تحلیل نمایند، وقتی ذلت ظاهری امروز شیعه را با عزت پنج سال پیش مقایسه می‌کنند، به حضرت اتهام می‌زنند و او را مذل المومنین و... خطاب می‌کنند.(6)

اما حضرت در مقابل همه این تهمت‌ها ایستادگی می‌نماید و با اختفاء سازمان، عبور از این بحران را سامان می‌دهد. به همین دلیل است که در میان گزارش‌های تاریخی این دوره نمی‌توان هیچ اقدام تهدید کننده آشکاری را از سوی امام مجتبی(علیه‌السلام) علیه معاویه یافت.

حضرت بدون هیچ اعلان و اعلام عمومی که حساسیت برانگیز باشد به دنبال جذب و تربیت نیروهای کارآمد برای آینده سازمان است. این تاکتیک از سوی حضرت تا جایی ادامه پیدا می‌کند که ناگهان معاویه افرادی از سازمان شیعه را می‌بیند که در شهرهای مختلف در حال رشد و نمو هستند. بنابراین به این نتیجه می‌رسد که باید تیر آخر را بزند.

برخی انگیزه معاویه برای ترور حضرت را این دانستند «معاویه صلح نامه‌ای را امضا کرده بود که در آن از انتخاب جانشین برای بعد از خود منع شده بود و مترصد فرصتی بود تا عامل این منع یعنی امام مجتبی(علیه‌السلام) را از بین ببرد.»

این سخنان درست نیست، زیرا معاویه از اعلام جانشینی یزید باکی نداشت. او نگران این بود که همه نقشه‌هایش برای بدنام و منزوی کردن خاندان اهل‌بیت علیهم‌السلام نقش بر آب شود. تلاش‌های فراوانی صورت گرفته بود که نام حسن بن علی(علیه‌السلام) با اکراه برده شود، اما مردم با اکرام از او یاد می‌کردند.

در شام حسن بن علی(علیه‌السلام) مردی است که مانع خونریزی مسلمانان شده، در مدینه مردی است که با آن پیشینه درخشان و بزرگی مقامش با فقرا همسفره می‌شود و زوارخانه‌ای برای زائرین حرم رسول الله صلی الله علیه و آله برپا کرده، در مکه نیز مردی است که همواره با پای پیاده در حالی که گروه زیادی از مردم همراهیش می‌کنند، به سفر حج می‌رود.

همین محبوبیت باعث می‌شود که پس از شهادت حضرت، بنی امیه نیز مانع دفن پیکر مطهر ایشان در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله شوند.(7)

منبع: کتاب تبار انحراف 3(زیر نظر استاد مهدی طائب)، تابستان 94، انتشارات کتابستان معرفت، صص44-49

پی نوشت؛

1 مناقب آل ابی طالب، ج3، ص184

2 اعلام الوری باعلام الهدی، ج1، صص412-413

3 تاریخ الیعقوبی، ج2، ص226

4 مناقب آل ابی طالب، ج3، ص187

5 الامامه و السیاسه، ج1، ص185-187

6 انساب الاشراف، ج3، ص45

7 تاریخ المدینه، ج1، صص110-111

برشی از یک کتاب | نفوذ مهره‌های یهود در هسته سیاست‌گذاری

سعد بن ابی وقاص یار و مشاور مورد اعتماد خلیفه دوم بود، او حتی اصرار داشت خلیفه پس از وی نیز از سعد به عنوان مشاور استفاده کند. در این زمینه از او نقل شده است اگر سعد را به خلافت برسانید که هیچ وگرنه هر که خلیفه شد با او مشورت کند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ همان‌گونه که ذکر کردیم هر حکومت و دولتی برای بقا نیازمند نیروها و بازوهایی کمکی است، بنابراین اولویت نخست وارد کردن نیروهای خودی در بدنه حکومت است که بنی‌امیه مهم‌ترین آنان بود.

در ادامه برای بهتر محقق شدن این هدف می‌بایست افراد منتخب دیگری از سال‌ها پیش در درون جامعه شناسایی شده و به صورت نرم و به دور از حساسیت سازی در درون جامعه رشد کرده و ریشه بدواند تا بتوان از آن‌ها در زمان مناسب بهره کافی برد.

در ادامه مهم‌ترین شخصیت‌های نفوذی یهود در عرصه سیاست‌گذاری جریان باطل را برمی‌شماریم.

 

1 سعد ابن ابی وقاص

سعد بن مالک بن وهیب مشهور به سعد بن ابی وقاص از صحابه پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم است که در مکه مسلمان شد. همان‌گونه که در جریان شناسی بنی‌امیه نیز بیان شد نسب سعد ابی وقاص با تردیدهایی روبرو بود! از همین روست که سعد هر که را در نسب او تردید کند لعنت کرد.(1)

مادر وی حمنه دختر سفیان بن امیه بن عبد شمس بود(2) ماجرای تردید در نسب سعد آنجا جدی‌تر می‌شود که وقتی میان او و عبدالله بن مسعود درگیری لفظی پیش آمد ابن مسعود گفت من زاده مسعودم ولی تو زاده حمنه هستی.(3)

در ماجرای دیگر سعد بر سلمان شورید که نسب تو چیست؟ سلمان گفت من فرزند اسلامم خبر که به خلیفه رسید سعد را ملاقات کرد و گفت سعد نسب تو چیست. سعد گفت تو را به خدا رها کن. ظاهراً سعد منظور وی را فهمیده بود ولی خلیفه کوتاه نیامد مگر آنکه سعد نسب خود را گفت.(4)

به گفته واقدی شوهر دایه وی یکی از مسیحیان حیره به نام جفینه العبادی بود که عبیدالله بن عمر، او و دو پسرش را نیز به اتهام مشارکت با ابولولو کشت.(5) طبق اکثر نقل‌ها سعد در ۱۷ سالگی و توسط ابوبکر اسلام آورده است.(6)

وی از مهاجرین و کسانی است که قبل از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به مدینه هجرت کرد.(7) عبدالله بن عمرو عاص، سعد را از زبان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) رجل من اهل الجنة معرفی کرد.(8) سعد ادعا داشت به خاطر او ۴ آیه قرآن نازل شده است.(9)

سعد از جمله اولین کسانی بود که در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت کرد. ابن قتیبه در این باره می‌نویسد بعد از وفات پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مردم دور ابوبکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در آن روز با ابوبکر بیعت کردند. شخصیت‌های بنی هاشم در خانه علی جمع شده بودند زبیر هم با آنان بود و خود را مردی از بنی هاشم می‌دانست.

بنی‌امیه دور عثمان را گرفتند. بنی زهره دور سعد و عبدالرحمان جمع شدند و همگی در مسجد گرد آمده بودند. یکی از صحابه به سراغ آنان رفت و پرسید چه شده است که شما دور هم جمع شده‌اید؟! برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید زیرا مردم و انصار با او بیعت کردند. عثمان و کسانی از بنی‌امیه که با او بودند و سعد و عبدالرحمان و کسانی از بنی زهره که با آن دو بودند برخاستند و با ابوبکر بیعت نمودند.(10)

در دوران کوتاه خلافت خلیفه‌ای که بعد از رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به قدرت رسید، سعد  از ملازمان وی بوده است. همان‌گونه که در دوران بعد از این خلیفه نیز از نفوذ قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود.(11)

تا آنجا که او در سال ۱۶ قمری فرماندهی سپاه خلیفه در نبرد قادسیه علیه ساسانیان را به وی داد(12) و سپس به ولایت کوفه منصوب نمود(13) خلیفه وقت وقتی شکایت مردم را دید سعد را برکنار کرد، ولی در دوران خلیفه سوم وی دوباره او را بر کوفه گمارد، اما او هم که با شکایت مردم روبرو شد، سعد را برکنار و ولید بن عقبه را به جای او گمارد.(14)

در ماجرای شورای شش نفره وی یکی از کسانی است که توسط خلیفه دوم جزو شورا قرار گرفته است بااینکه برخی از صحابه وی را مومنی ضعیف(15) و بددل(16) معرفی کرده‌اند.

این جمله ها حاکی از این است که سعد از نظر خلیفه لیاقت خلافت را ندارد، با این حال خلیفه دوم درباره ۶ نفر اعضای شورا معتقد است لایق خلاف نیست، مگر علی(علیه‌السلام) و عثمان و زبیر و طلحه و عبدالرحمان بن عوف و سعد.(17)

سعد بن ابی وقاص یار و مشاور مورد اعتماد خلیفه دوم بود، او حتی اصرار داشت خلیفه پس از وی نیز از سعد به عنوان مشاور استفاده کند. در این زمینه از او نقل شده است اگر سعد را به خلافت برسانید که هیچ وگرنه هر که خلیفه شد با او مشورت کند. من هم اگر او را برکنار کردم به خاطر نارضایتی نبود.(18)

امیر مومنان علی(علیه‌السلام) در ماجرای شورا با سعد ملاقات کرد و او را سوگند داد با عبدالرحمان بن عوف به نفع عثمان هم دست نشود(19) اما سعد به نفع عبدالرحمان بن عوف رای داد و در نهایت منجر به انتخاب عثمان گردید.

وی نیز کمک‌هایی به سعد می‌کرد از جمله قریه‌ای به نام قریه هرمز را به اقطاع(20) سعد داد.(21) بعد از خلافت امیرمومنان(علیه‌السلام) سعد از جمله کسانی است که با آن حضرت بیعت نکرد و خطاب به امام گفت بیعت نمی‌کنم تا همه مردم بیعت کنند. به خدا مایه زحمت نخواهم شد.(22)

سعد درباره بیعت نکردن و عدم همراهی خود با امام علی(علیه‌السلام) سخنان و دلایل گوناگونی به زبان آورده است. گاه خود را سزاوارتر به خلافت می‌دانست و گاه مشخص نبودن جبهه حق از باطل را دلیل عدم شرکت خود در نبردها ذکر می‌کرد.(23)

امام علی(علیه‌السلام) کسانی را که با او بیعت نکرده و او را یاری نکرده بودند طایفه‌ای می دانست که حق را ضایع کرده و باطل را هم یاری نکردند.(24) سید حمیری نیز در شعری به این نکته اشاره می‌کند که به خاطر یاری نکردن سعد و قبیله اش در جنگ صفین حضرت علی(علیه‌السلام) نتوانست بر معاویه پیروز شود و زمینه پیروزی و به قدرت رسیدن معاویه فراهم شد.

قوم سعد از راه راست خدا بگشتند فرومایه‌ای را بخواندند که پیشوای آن‌ها شد اگر سستی بنی زهره(قوم سعد)نبود به پیشوایی نمی‌رسید.(25)

سعد هیچ علاقه‌ای به نقل حدیث از رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) وسلم نداشت به‌گونه‌ای که گزارش شده است از مدینه به همراه سعد به مکه رفتیم ولی در مسیر رفت و برگشت حتی یک حدیث از رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از زبان او نشنیدیم(26) مرگ او در قصری که در وادی عقیق در فاصله ۱۰ میلی از مدینه داشت، اتفاق افتاد(27) به گفته دخترش عایشه سعد ۲۵۰ هزار درهم از خود به جا گذاشت.(28)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس استاد مهدی طائب)، چاپ اول بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، صص173-177

پی نوشت؛

1 تاریخ مدینه دمشق، ج20، ص286

2 همان

3 همان، ص343-344

4 سیر اعلام النبلا، ج1، ص544

5 فتوح البلدان، ج3، ص583

6 طبقات الکبری، ج3، ص140

7 ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج3، ص419

8 تاریخ مدینه دمشق، ج20، ص325

9 همان، ص331

10 ابن قتیبه دینوری، الامامه السیاسه، ج1، ص28

11 ابن اثیر، اسد الغابه، ج2، ص215

12 همان

13 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص608

14 المعارف، ص242

15 تاریخ یعقوبی، ج2، ص47-48

16- ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج1، ص41

17- سعد الدین تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص287

18 کنز العمال، ج12، ص687

19 نویری، نهایه الارب، ج4، ص323

20 اقطاع، اصطلاحی در امور ارضی، مالیاتی و دیوانی در قلمرو اسلام.

21 بلاذری، فتوح البلدان، 1337 ش، ص389

22 مفید، الجمل، ص131

23- ابن سعد، الطبقات الکبری، ج3، ص143

24 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص601

25 مسعودی، مروج الذهب، ج3، ص15

26 تاریخ مدینه دمشق، ج20، ص362

27 همان، ص366

28 همان، ص363

پرونده ویژه | شرایط سخت برای ائمه(ع) در زمان بنی‌عباس

بنی‌امیه با این‌که اطلاعات داشتند بنی‌عباس بعد از آن‌ها  به قدرت می‌رسند، با آن‌ها برخوردی نداشتند. وقتی بنی‌امیه می‌دانند بنی‌عباس به قدرت می‌رسند و خبر و اطلاعات موثق هم دارند، در جهت کشتن محمدبن علی بن عبدالله بن عباس اقدامی انجام نمی‌دهند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بنی‌امیه یک تداوم بود. اگر ادعا شود در حوادثی که بعد از رسول خدا(ص) به وجود آمد، یهود نقش دارد، اوج این نقش را باید در ظهور و بروز بنی‌امیه و حادثه عاشورا پیدا کرد. اگر جریانی قصد براندازی بنی‌امیه را داشته باشد، بنی‌امیه باید به‌شدت با آن جریان برخورد کند.

بنی‌امیه با جریان اهل‌بیت(ع) چگونه برخوردی داشتند؟ برخورد آن‌ها خیلی شدید بود و اهل‌بیت(ع) را تحت فشار شدید قرار داده بودند. حال سؤال می‌شود بنی‌امیه از جریان بنی‌عباس چه اندازه اطلاعات داشتند و چه کسی به بنی‌امیه در مورد جریان بنی‌عباس خبر داده بود و بنی‌امیه به چه میزان علیه بنی‌عباس اقدام کرده بودند؟ بنابراین همچنان‌که قبلا گفته شد، باید زمینه پیدایش بنی‌عباس را به‌دقت مورد بررسی قرار داد.

تاریخ مصرف بنی‌امیه در حال اتمام بود؛ منتهی دلیل آن خیلی دشوار بود. بعد از حادثه عاشورا عنوان اهل‌بیت رشد کرد و مردم به اهل‌بیت(ع) تمایل پیدا کرده بودند. یهودیان از قبل برای اتخاذ این قضیه، برنامه‌ریزی کرده بودند و اهل‌بیت دروغین ساخته بودند و بنی‌امیه توجیه بودند که نباید با اهل‌بیت بدلی کاری داشته باشند.

بنی‌امیه با این‌که اطلاعات داشتند بنی‌عباس بعد از آن‌ها  به قدرت می‌رسند، با آن‌ها برخوردی نداشتند. وقتی یهود از تولد حضرت رسول(ص) اطلاعات دارند، تمام سعی خود را جهت ترور ایشان گذاشتند؛ اما در زمان مورد بحث، وقتی بنی‌امیه می‌دانند بنی‌عباس به قدرت می‌رسند و خبر و اطلاعات موثق هم دارند، در جهت کشتن محمدبن علی بن عبدالله بن عباس اقدامی انجام نمی‌دهند. لذا با توجه به این‌که از همان زمان بنی‌امیه، اتصال بنی‌امیه به یهود کشف شد، معلوم می‌شود این حرکت چقدر دقیق توسط یهود برنامه‌ریزی شده است.(1)

 

تلاش بنی‌عباس برای منحرف کردن عنوان اهل‌بیت

عنوان اهل‌بیت برای ائمه(ع) ثابت بود و بنی‌عباس هم با عنوان اهل‌بیت در رأس قدرت قرار گرفتند. بنی‌عباس تلاش داشتند عنوان اهل‌بیت را از امام صادق(ع) به‌سمت دیگری منحرف کرده و بر افراد دیگری منطبق سازند.

روایتی وجود دارد که عمرو بن ابی المِقدام آن را نقل می‌کند. بحثی پیرامون این راوی وجود دارد که این فرد از بُتریّه بود. بتریه کسانی هستند که بین خلیفه اول و دوم و بین علی بن ابی طالب(ع) و اهل‌بیت(ع) جمع کرده و می‌گویند: هم خلیفه اول و دوم بر حق هستند و هم علی بن ابی طالب(ع) و اهل‌بیت(ع).

عمروبن ابی المقدام می‌گوید: من در حال طواف بودم و همین‌طور منصور دوانیقی هم مشغول طواف بود. یک‌مرتبه فردی فریاد زد و خطاب به منصور می‌گفت: به داد من برس. منصور جریان را از او پرسید و او گفت: برادرم شبانگاه وارد خانه این دو نفر شده و از منزل آن‌ها بیرون نیامده بود تا این‌که جنازه اش در فلان منطقه پیدا شده است.

منصور آن دو نفر را بازداشت کرد و به آن‌ها گفت: آیا ادعای این مرد در مورد ورود برادرش به خانه شما صحیح است؟ آن دو نفر گفتند: بله. منصور پرسید: پس چه شد؟ گفتند: با ما کار داشت و لذا وارد خانه ما شد. ما او را تحویل گرفتیم و از خانه بیرون آمدیم و او را به فلان منطقه رساندیم؛ اما دیگر از او خبری نداریم.

منصور گفت: فردا بیایید تا جواب بدهم. فردای آن روز منصور، امام صادق(ع) را هم احضار کرد و به حضرت گفت: یا جعفر إقضِ بینهم؛ حکم کن. حضرت ماجرا را از آن دو مظنون پرسید و آن‌ها همان جواب را مطرح کردند. حضرت فرمودند: پیامبر(ص) فرموده است: هرکس شبانگاه وارد خانه دیگران شود(یعنی مهمان آن‌ها شود)، دیگران ضامن خون او هستند تا این‌که سالم به خانه خودش برگردانند و اگر کشته شد، آن دیگران ضامن هستند.

حضرت در ادامه فرمودند: شمشیر را بیاورید و این دو را گردن بزنید. در مدت زمانی که قرار بود شمشیر آورده شود، یکی از آن دو نفر گفت: یابن رسول الله! من او را نکشتم؛ بلکه دوستم او را کشت. حضرت پرسیدند: تو چه کردی؟ آن فرد گفت: من فقط او را نگه داشتم تا مقاومت نکند؛ ولی دوستم او را کشت. آن دیگری نیز به قتل اقرار کرد و گفت: دوستم او را نگه داشت و من او را به قتل رساندم.

حضرت فرمودند: گردن مباشر در قتل باید زده شود و دیگری باید تا ابد، محبوس و زندانی شود؛ به‌علاوه اینکه، سالیانه پنجاه ضربه شلاق نیز بر او زده شود.(کافی، ج7، صص287-288)

از این روایت معلوم می‌شود بنی‌عباس در ابتدای امر برای اینکه بر امور مسلط شوند و وجهه خوبی بین مردم پیدا کنند، حضرات معصومین(ع) را در کنار خودشان قرار می‌دادند تا عنوان اهل‌بیت به بنی‌عباس هم منتقل شود.(2)

 

شرایط سخت برای ائمه(ع) در زمان بنی‌عباس

امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) در مدینه آزاد بودند و کسی برای ارتباط داشتن با حضرات مشکلی نداشت؛ اما در زمان بنی‌عباس ابتدا امام صادق(ع) را محدود کردند. وضع به‌گونه‌ای شد که افراد در قالب مشاغل مختلف مثل خیارفروشی به امام خود نزدیک می‌شدند تا مسائل خود را مطرح کنند.

کم کم در مناطقی مثل کوفه، بصره، مکه و خراسان هم محدودیت‌هایی شروع شد. البته حضرات معصومین(ع) شبکه مخفی شیعیان را به‌روز کردند. مسئله فقهی «تقیه»، از دوران بنی‌عباس شدت پیدا کرد؛ درحالی‌که تقیه در دوران بنی‌امیه به شدتِ دوران بنی‌عباس نبود. اهل‌بیت(ع) در زمان بنی‌عباس، به اصطلاح امروز، حفاظت را بالا بردند.

عنوان رافضی در زمان بنی‌امیه کمتر استعمال می‌شد؛ ولی بنی‌عباس آن را زیاد مطرح کرده و گفتند: کسانی که خلفای سه‌گانه را لعن کنند، رافضی‌اند. به‌همین‌جهت، فشارها و محدودیت‌ها شدت پیدا کرد و در نتیجه، شبکه اهل‌بیت(ع) بایستی پنهانی‌تر عمل می‌کرد.

حفاظت خیلی سخت شده بود؛ تا جایی که امام صادق(ع) حتی به زراره نفرمودند که بعد از ایشان، چه کسی امام جامعه است؟ زراره 6 ماه بعد از امام صادق(ع) از دنیا رفت. بعد از شهادت امام صادق(ع) اوضاع به‌هم ریخت و اصحاب مردد بودند.

این داستان نیز نقل شده است که منصور برای فرماندار مدینه نوشت تا بررسی کند که امام صادق(ع) به چه کسی وصیت کرده است؟ وقتی حضرت به شهادت رسیدند، فرماندار مدینه آمد و گفت: آیا جعفر بن محمد وصیت هم کرده و کسی را وصی خود قرار داده است؟

گفته شد: بله. فرماندار گفت: به چه کسی وصیت کرده است؟ وصیت‌نامه را باز کردند و دیدند 5 نفر را وصی خود قرار داده است: یکی خلیفه مسلمین، دوم فرماندار مدینه، سوم قاضی القضات، چهارم همسر و پنجم فرزندشان و فرمودند: هرکدام توانستند. فرماندار مدینه به منصور نامه نوشت که یا باید گردن تو را بزنم و یا گردن خودم را و یا گردن قاضی القضات یا گردن بقیه را!

از این جریان فهمیده میشود که این زمان با زمان بنی‌امیه فرق کرده بود. همه میدانستند جانشین امام سجاد(ع) امام باقر(ع) است - حتی هشام بن عبدالملک هم میدانست - اما در زمان امام صادق(ع) حتی زراره هم نمیدانست. در احوالات زراره نوشته‌اند که هنگام مرگ، قرآن را روی سینه خود گذاشت و گفت: خدایا من در حال احتضارم و کسی را بعد از امام صادق(ع) امام میدانم که در این قرآن معرفی کردی و من او را نمیشناسم. سپس از دنیا رفت.

روایت میگوید: «من مات و لم یَعرِف امامَ زمانِه مات مِیتةَ الجاهلیة»؛ لذا زراره گفت: خدایا من امام بعد از امام صادق(ع) را به اسم نمیشناسم؛ ولی هرکس که تو در قرآن او را به‌عنوان امام معرفی کردی، من هم قبول دارم. وضع به‌گونه‌ای بود که امام صادق(ع) حتی برای زراره هم نفرمودند که امام بعد از ایشان کیست؛ چون زراره از طرف امام(ع) در دستگاه حاکمه است و ممکن بود ناخودآگاه نام امام بعدی از دهانش بیرون بیاید. این‌قدر خطر به امامت نزدیک شده بود؛ ولی امام، مظهر مکر الهی است و بهتر میداند که چگونه باید کار کند.(3)

انتهای پیام/

پی نوشت؛

1 - جلسه هفتادویکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/09/29)

2 - جلسه شصت‌ونهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/08/10)

3 جلسه شصت و هفتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/07/26)

پرسش از استاد | حضور امام صادق(ع) در جلسات حکومت

پرسش شما: چرا امام صادق(ع) در بعضی از جلسات حکومت شرکت می‌کردند؟

 

پاسخ استاد: هنگام مرگ خلیفه دوم، عبدالله بن عباس به علی(ع) گفت: در شورای شش‌نفره عمر شرکت نکن. حضرت فرمودند: برای چه؟ عبدالله بن عباس گفت: از این جلسه کسی جز عثمان بیرون نمی‌آید و شما در این شورا رأی نمی‌آورید. ولی حضرت شرکت کردند و رأی هم نیاوردند.

عبدالله بن عباس به حضرت گفت: مگر نگفتم شما شرکت نکنید؛ چون رأی ندارید. حضرت فرمودند: من می‌دانستم رأی نمی‌آورم. عبدالله بن عباس گفت: پس برای چه شرکت کردید؟ حضرت برای او یک مطلبی بیان فرمودند: أردتُ أن یُکذِّب نفسَه؛ خواستم تا خودش را تکذیب کند.

عبدالله بن عباس گفت: چگونه؟ حضرت فرمودند: این افراد در سقیفه در توجیه غصب خلافت توسط خودشان گفتند: سمِعنا عن رسول­ الله أن النبوة و الخلافة لا یجتمعان فی بیت واحد؛ پیامبر(ص) فرمودند: نبوت و خلافت در یک خانه جمع نمی‌شود. حال من از همان خانه نبوت هستم و الآن خلیفه دوم مرا برای خلافت کاندیدا کرد. اگر آن حرفی که از رسول خدا(ص) شنیدند درست است، چرا من را وارد شورا کردند و اگر آن کلام دروغ بود، چرا در آن زمان آن را مطرح کردند؟!(بحار الأنوار، ج31، صص355-356)

علت حضور امام صادق(ع) هم این بود. حالا که بنی عباس قدرت را غصب کردند، می‌توان در حال حاضر، از چنین مجالسی که درواقع یک تریبونِ رساندن پیام است، استفاده کرد. وقتی حضرت در این جلسات شرکت می‌کنند، مردم متوجه می‌شوند که منصور در قضاوت کم آورده است و وقتی حضرت قضاوت می‌کنند، ایشان در اذهان مردم جا پیدا می‌کنند و مردم متوجه می‌شوند که او از اهل‌بیت(ع) است. از همین جا حضرات برای تبلیغ خودشان استفاده میکنند.

خلاصه این‌که در ابتدای حکومت بنی‌عباس، آن‌ها تلاش داشتند خودشان را به‌عنوان اهل‌بیت در بین مردم معرفی کنند؛ چون اهل‌بیت بودن ائمه(ع) در اذهان مردم رسوخ کرده بود؛ ولی بنی عباس تلاش داشتند ائمه(ع) را از صحنه خارج کنند و تلاش ائمه(ع) هم این بود که عنوان اهل‌بیت را که در اذهان مردم بر آن بزرگواران منطبق شده بود، حفظ کنند.

منبع: جلسه شصت‌ونهم تاریخ تطبیقی(1396/08/10)

گزارش | پیچیدگی دوران امام صادق(ع)

امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تلاش کردند تا نام اهل‌بیت(ع) به متن جامعه برگردد و جامعه از تحریفاتی که به وجود آمده، پالایش شود تا مردم آگاهی و بصیرت داشته باشند؛ اما یک‌مرتبه، بدلسازی مثل طوفان به راه افتاد و همه را به درون خود بُرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ افول حکومت بنیامیه در درون خودش به دلیل فساد شروع شد. وقتی کار به دست ولیدبنیزیدبنعبدالملک رسید، این شخص رسما شراب میخورد. او برخلاف ولیدبنعبدالملک که ظاهر را رعایت میکرد، خیلی ظاهرالفسق بود؛ طوری که می‌گفت: چون من نمیتوانم از شراب دور باشم و فاصله بگیرم، اگر بتوان در بالای کعبه بساط پهن شود تا هم بتوانم حج را اداره کنم و هم آن بالا مشغول شراب خوردن باشم، بهتر است! این فساد به حدی بود که بنیامیه هم نتوانستند او را تحمل کنند.

اختلافات در درون بنیامیه به جایی رسید که مروان حمار به حکومت رسید. کلمه حمار را خودشان به او لقب دادند. مروان حمار با دو واسطه به مروان حکم میرسد؛ عبدالملک‌بن‌مروان و سپس هشامبنعبدالملک و سپس در فرزندان این‌ها مثل ولید و سپس یزیدبنولید و سپس مروان. در زمان مروان حمار اوضاع به‌هم‌ریخته بود.

در درون حکومت آن‌ها، اهلبیت بدلی خیلی برای آن‌ها خدمت کرد. در خراسان و کوفه، اهلبیت بدلی خیلی ریشهدار بود. کلمه «رضا من آل‌رسولالله» را که یک خواسته پنهانی شده بود، یعنی مثلا موسیبننصیر که در درون بنیامیه با آن‌ها همکاری میکند، ولی میگوید که چنین کسی که مرضی باشد وجود دارد.

قاسمبنمحمدبنابیبکر جزء ثقات امام سجاد(ع) است؛ ولی حاکمیت او را قبول دارد. نام اهل‌بیت(ع) در حاکمیت ریشه دوانید و مطلوب واقع شده است. کمکم کار به جایی میرسد که عدهای گفتند: باید قیام صورت بگیرد و کسی که مرضی خدا و در آل‌رسول است حاکم شود.

حال سؤال میشود که رضا من آل‌رسول کیست؟ این شخص، امام صادق(ع) است؛ اما حاکمیت یک‌مرتبه بدلسازی کرده و میگوید: مراد از آل‌رسول، بنیعباس و بنیفاطمه هستند و همگی بنیهاشم هستند؛ منتها یک تیره بنیهاشم از بنیفاطمه و فرزندان علی(ع) هستند و تیره دیگر از فرزندان عباس.

حاکمیت آمد و این‌ها را مطرح کرد؛ اما نه به صراحت؛ بلکه در سازمان خودشان. تا به این نتیجه رسیدند که از درون بنیفاطمه هم یارگیری کنند تا پروژه آن‌ها تکمیل شود؛ لذا سراغ عبداللهبنالحسن و اولاد او رفتند. عبداللهبنالحسن فرزند امام حسنمجتبی(ع) است که  دو فرزند به نامهای محمد و ابراهیم دارد.

حاکمیت به این افراد برای همکاری میدان داد و به آن‌ها گفت که همکاری کنید تا شما به ریاست برسید. این افراد، هم از آلرسول‌اند و هم بنیفاطمه. خود حاکمیت از بنیفاطمه نبودند و مردم در مقبولیت آن‌ها ایراد میگرفتند و چون ممکن است مردم بگویند که مراد از آلرسول، اولاد فاطمهاند و بنیعباس از اولاد فاطمه نیستند، لذا ابراهیم و محمد نفس زکیه را آوردند و دور این افراد جمع شدند.

امام صادق(ع) مرتب عموزادههای خودشان را از این کار برحذر داشته و آن‌ها را از این کار نهی میکردند. از طرف مقابل، ابوالعباس سفّاح که برادر منصور دوانیقی بود، به ابراهیم و محمد نفس زکیه اظهار ارادت میکرد.

در چنین مواقعی، بصیرت کارساز است و باید به مردم بصیرت داد. اگرچه چنین چیزی در تاریخ نیامده است، ولی شاید نیت و هدف عبداللهبنالحسن این بود که فعلا با بنیعباس همکاری شود تا وقتی محمد نفس زکیه به حکومت رسید، امر به امام صادق(ع) واگذار شود؛ ولی این‌ها به آن سمت رفته و باعث شدند که بنیعباس به قدرت برسند.

ابومسلم خراسانی نیروی عظیمی به اسم شیعیان به راه انداخت. امام این‌ها، محمد نفس زکیه و سردار این لشکر، ابومسلم خراسانی و رابط و بزرگ بین این‌ها ابوالعباس سفاح است و همگی هم از بنیهاشم هستند.

امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تلاش کردند تا نام اهلبیت(ع) به متن جامعه برگردد و جامعه از تحریفاتی که به وجود آمده، پالایش شود تا مردم آگاهی و بصیرت داشته باشند؛ اما یک‌مرتبه، بدلسازی مثل طوفان به راه افتاد و همه را ازجمله کسانی که از شاگردان امام صادق(ع) بودند - البته نه از شیعیان خاص - به درون خود بُرد. بنیعباس، آن عده از شاگردان امام صادق(ع) را که مخالف بنیامیه بودند، به درون خودشان بردند و آن‌ها اطراف آل‌عباس جمع شدند.

بنیامیه به علت فساد، از درون رو به زوال بود و نام اهلبیت(ع) هم جریان پیدا کرده بود و شعار «یا لثارات الحسین» سر داده میشد. پرچم و علامتهای سیاه نمایان شد و همه را به رضا من آل‌النبی دعوت میکردند. از آل‌نبی، محمد نفس زکیه، ابراهیم و اولاد امام حسن(ع) حضور دارند که عموی این‌ها امام حسین(ع) است. اگر امام حسین(ع) در جامعه دارای آبرو هستند، این افراد هم برادرزادههای حضرت هستند.

 

مشکل امام صادق(ع) در مقابل قیام بنی‌عباس

حال سؤال میشود امام صادق(ع) در این جریان چگونه باید عمل کنند؟ اگر حضرت به این جریان تن بدهند، مقبول میشوند و ابوالعباس سفاح او را پذیرا شده و میگوید: درود بر جعفرالصادق. اما باید دید مآل و نتیجه این مقبولیت از نظر آن‌ها چیست؟ مآل آن‌ها همان چیزی خواهد بود که بر سر محمد نفس زکیه و ابراهیم آمد؛ چون تیمی که بنیعباس آن را چیده بود، یک تیم اختاپوسی درهم‌تنیده و خانوادگی قویی است؛ خیلی پیچیده بود. اما از طرف امام صادق(ع) و جبهه حق یک عمو داشتند که به شهادت رسیده بود.

پسرعموهای حضرت همگی به سمت بنیعباس رفتند. حال، امام صادق(ع) چه کسی را دارند؟ اگر امام صادق(ع) به این گروه تن داده و در کنار آن‌ها قرار بگیرند، نتیجه همان خواهد شد که بر فرزندان امام حسن(ع) آمد؛ یا به عنوان شورشی اعدام میشدند یا این‌که میبایست فرار میکردند. اگر هم به این گروه ملحق نشوند، منزوی میشوند.

 

نبود نقطه‌ضعف آشکار بنی‌عباس در اوایل قیام

حال سوال است چرا امام صادق(ع) یک خطی تشکیل ندادند تا ماهیت و درون طرف مقابل نمایان شود؟ در پاسخ باید گفت: مثلا حضرت چه بگویند؟! در آن زمان چه نقطه منفی میتوان از بنیعباس پیدا کرد تا به مردم گفته شود؟ مخاطب حضرت، شیعیان ناب نبودند.

وقتی مخاطب، شیعه ناب باشد، یک مطلب برای رد و ایجاب کافی است و آن این‌که آیا طرف مقابل امام صادق(ع) را قبول دارد یا نه؟ بعد از پیامبر(ص) امت راه نجات داشت و آن، تعبد به کلام رسول خدا(ص) بود. اگرچه علی(ع) نتوانستند بحران را دفع کنند، ولی باید گفت چون رسول خدا(ص) فرمودند: علی، لذا ما هم باید قبول کنیم و نباید چون و چرا کنیم. سلّمنا که طرف مقابل هم آدمهای خوب و اعلا باشند، ولی چون پیامبر(ص) فرمودند: فقط علی، لذا باید به درب خانه علی(ع) رفت. تکیه به حجت زمان حلال مشکلات است.

بنیعباس میگویند: بنیامیه باید از بین بروند و رضا من آل‌رسول باید بیاید؛ ولی مشخص نمی‌کنند این شخص کیست و امام صادق(ع) را به عنوان حجت نمیشناسند. امام صادق(ع) اگر بخواهند بنیعباس را رد کنند، باید با نقاط ضعفی که بنیعباس دارند، آن‌ها را رد کنند. در زمانی که بنیعباس علیه بنیامیه قیام کردند، بنیعباس چه نقطه‌ضعفی دارند تا حضرت با آن، آن‌ها را به مردم بشناسانند؟ نه آدم کشتهاند، نه به ائمه(ع) ظلمی کردهاند و نه تبلیغاتی علیه اهلبیت(ع) انجام دادهاند.

عبداللهبنالحسن که عموزاده حضرت بود و از لحاظ سِنّی از امام صادق(ع) بزرگ‌تر بود به حضرت میگوید: فرج حاصل شد؛ ابومسلم برای من نامه نوشت و میگوید: أنا فی خدمتکم. حضرت وقتی بخواهند عبداللهبنالحسن را توجیه کنند، توجیه نمیشود.

امام(ع) به او فرمودند: حرف ابومسلم را گوش نکن. عبدالله گفت: برای چه؟ وقتی فرج حاصل شده و میگوید صدهزار نیرو دارد و در خدمت شما هستم و شما به من امر کن تا من به میدان بیایم، چرا شما مرا نهی میکنید؟! امام صادق(ع) در مورد ابومسلم برای عبدالله چه بگوید تا او توجیه بشود؟ آیا بگویند که او شرابخور است؟ آیا بگوید که او نماز نمیخواند؟

در نهایت حضرت میفرمایند: ای عموزاده آیا شما ابومسلم را میشناسی؟ آیا شاگرد تو بود؟ عبدالله در جواب گفت: خیر. امام(ع) فرمودند: آیا نیروهایی که تحت امر او هستند شاگردان تو بودند؟ عبدالله گفت: خیر.

امام(ع) فرمودند: اگر آن‌ها با تو همراه شوند و در یک نقطهای شما تشخیص دادی که فلان اقدام حرام است و چون او شاگرد و مقلد شما نیست، از شما قبول نکند و بگوید حلال است، چه خواهی کرد؟ یا رأی او را میپذیری، که در این صورت او امام توست و یا این‌که رأی او را نمیپذیری و راه خودت را جدا میکنی، که در این صورت همه نیروها از تو جدا میشوند و تو تنها میمانی؛ پس ببین با چه نیرویی میخواهی وارد میدان شوی.

عبدالله گفت: برای شما نامه ننوشتند که این‌طور با من صحبت میکنی؟! یعنی می‌خواهد بگوید مثلا به من حسادت میورزی! امام(ع) فرمودند: برای من هم نامه نوشته است. عبدالله گفت: نامه را چه کردی؟ امام فرمودند: آن را در آتش سوزاندم.

در این جریان، حضرت از طرف مقابل نقطه‌ضعفی بیان نمیکنند؛ چون فعلا نقطه‌ضعفی وجود ندارد؛ حضرت میخواهند به عبدالله تفهیم کنند که طرف مقابل، تو را به عنوان امام قبول ندارد. حال اگر حضرت همین مطلب را راجع به بنیعباس بیان کرده و بگویند که بنیعباس ما را به عنوان امام قبول ندارند، مردم هم میگویند: مگر اشکالی دارد که قبول ندارند؟!

انتهای پیام/

منبع: جلسه شصت و پنجم تاریخ تطبیقی(1396/02/13)

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.