پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

پرونده ویژه | تغییر تاکتیک دشمن برای مقابله با امام رضا(ع)

امام رضا(علیه‌السلام) جامعه‌ای را به امام جواد(علیه‌السلام) تحویل داد که از نظر یاران، یاران قوی داشت. محدثین بسیار قوی داشت. حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را تربیت کرده بود و اجازه نداده بود دست مأمون به آن‌ها برسد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ مأمون در کار خود موفق بود، نوع حکومتداری او به گونه‌ای بود که در میان مردم برای او تقریباً مقبولیت ایجاد شده بود. اگر حکومت این‌ها را از اولی بررسی کنیم می‌بینیم در فساد اداری و حکومتی فراز و نشیبی وجود داشته است. گاهی فساد به قدری زیاد می‌شود که احساس می‌کنند اکنون با شورش مردم روبرو می‌شدند، به همین دلیل دست به اصلاحات می‌زدند تا مردم را ساکت کنند. برای نمونه در زمان عثمان دلیل این‌که مردم شورش کردند، فساد اداری و اقتصادی حکومت بود.

امیرمؤمنان(علیه‌السلام) نیز وقتی سرکار آمدند با اصل الفساد می‌خواستند مبارزه کنند، مبارزه‌ای که می‌توانست پای خیلی‌ها را بگیرد. یعنی آن‌هایی که تقریباً با امیرمؤمنان(علیه‌السلام) همراهی کرده بودند را نیز شامل می‌شد. دیدند تیغ عدالت واقعا تیغ عدالت است به همین دلیل حضرت(علیه‌السلام) را زدند.

تا این‌که حکومت به معاویه رسید. معاویه بسیار حواسش جمع بود به گونه‌ای دزدی می‌کرد که مردم متوجه نمی‌شدند. با یک روندی حرکت می‌کرد که مردم علیه او شورش نمی‌کردند. در زمان معاویه شورش‌ها کم بود و حتی وقتی در زمان یزید فساد علنی می‌شود، مردم این فساد را باور نداشتند تا این‌که امام حسین(علیه‌السلام) شهید شدند.

تا حکومت به عبدالله بن زبیر رسید. او نتوانست قضیه را جمع کند، چون جریان یهود را به صورت قوی پشت سر خود نداشت. قارچی بود که سبز شده بود به همین دلیل باز جریان بنی امیه که جریان اصلی بود سرکار آمد. عبدالملک سر کار آمد ولی خیلی حواسش جمع بود. از بیت المال برداشت می‌کرد ولی به دیگران نیز می‌داد تا کسی صدایش در نیاید.

ولید بن عبدالملک که جای عبدالملک آمد نیز بسیار حواسش جمع بود، دست به توسعه اماکن مذهبی همانند خانه خدا، قبر پیامبر(ص) و... زد، به همین دلیل علیه او شورشی نبود. وقتی حکومت به سایر برادارن رسید آرام آرام فساد علنی شد و وقتی این اوضاع پیش رفت زمینه برای شورش مردم ایجاد شد و زمینه برای ظهور و بروز بنی عباس آماده شد.

در نهایت بنی عباس سرکار آمدند. در زمان سفاح درگیر بودند و اتفاق خاصی رخ نداد. بعد از او منصور دوانیقی پول جمع می‌کرد ولی حواسشان بود. تا این‌که حکومت به هارون الرشید رسید. مقداری در زمان او اعتراضات زیاد شد تا این‌که دو فرزند هارون با یک دیگر درگیر شدند و مأمون به قدرت رسید و با زیرکی امام رضا(علیه‌السلام) را کنار خودش آورد.

وقتی امام رضا(علیه‌السلام) آنجا بود مأمون با فرماندارها، استاندارها و... چگونه برخورد می‌کرد؟ چون شاخصی آورده که این شاخص بسیار نبوی است. به همین دلیل اگر بخواهد زیاد بریز و بپاش کند، اوضاع خودش را خراب کرده است، لذا طی چند سالی که حضرت(علیه‌السلام) آن جا بود، در مصرف بیت المال رعایت می‌کرد. در نتیجه اوضاع عمومی مردم در زمان مأمون خوب بود. برخی از مردم نیز معتقدند بودند این اوضاع خوب به برکت امام رضا(علیه‌السلام) است.

به همین دلیل شورش‌هایی که علیه مأمون می‌شود، شورش‌های خوارجی است نه شورش‌های فقری. لذا وقتی مأمون را به عنوان خلیفه رسول الله(ص) انتخاب کردند و او نیز در آبادانی تلاش می‌کرد، در نتیجه میلی به این‌ها حاصل شد.

هدف اساسی دشمن اصلی از بین بردن اهل‌بیت(علیه‌السلام) و دین بود. طراحی مأمون این بود که امام رضا(علیه‌السلام) را زمین بزند. او مباحثات مختلفی گذاشت و دستور داد تا فلسفه غرب ترجمه شود، برای این‌که درب معارف اهل‌بیت(علیه‌السلام) را تخریب کند.

وقتی فلسفه غرب ترجمه شد زمینه برای فکر کردن مردم حاصل شد و وقتی امام رضا(علیه‌السلام) در این مباحث وارد شدند، مردم دیدند فکر اصلی اینجاست. مأمون با وارد کردن معارف غیر دینی به دنبال سد کردن معارف دینی بود ولی بدون این‌که خودش بفهمد زمینه را برای أثرگذاری امام رضا(علیه‌السلام) فراهم کرد.

چون وقتی مردم با معارف آشنا نباشند کاری ندارند، ولی وقتی شما جامعه را تشنه معارف کردی و معرفت بالایی حاصل شد، مردم فکر می‌کنند. مردم کلی فلسفه غرب را می‌خواندند، بعدش امام رضا(علیه‌السلام) با یک کلمه پنبه آن‌ها را می‌زد، مردم نیز متوجه می‌شدند علم واقعی اینجاست.

به همین دلیل زمینه‌ای توسط دشمن از روی نادانی ایجاد شد و وقتی این أثرگذاری را دیدند امام رضا(علیه‌السلام) را به شهادت رساند. یکی از دلایلی که امام رضا(علیه‌السلام) را به شهادت رساند، همین دلیل بود، چون دید ایشان در میان مردم جایگاه پیدا کرده بودند.

 

امام رضا(علیه‌السلام) چگونه جامعه را تحویل امام جواد(علیه‌السلام) دادند؟

ابتدا باید به این نکته توجه کنیم که آیا طراحی دشمن یعنی یهود در زمان امام رضا(علیه‌السلام) تغییر کرده بود یا خیر؟ مأمون، امام رضا(علیه‌السلام) را شهید کرد. امامت به امام جواد(علیه‌السلام) رسید که 9 سال داشتند. ولی امام رضا(علیه‌السلام) چه جامعه را تحویل امام جواد(علیه‌السلام) داد؟

امام رضا(علیه‌السلام) جامعه‌ای را به امام جواد(علیه‌السلام) تحویل داد که از نظر یاران، یاران قوی داشت. محدثین بسیار قوی داشت. حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را تربیت کرده بود و اجازه نداده بود دست مأمون به آن‌ها برسد. این‌ها روات بسیار مهم و قوی بودند که حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را از دست مأمون دور نگه داشته بود. مأمون می‌خواست این سازمان را پیدا کرد. ولی امام(علیه‌السلام) آن‌ها را از دست او دور نگه داشته بود.

مأمون، امام جواد(علیه‌السلام) را خوب می‌شناخت و درباره ایشان هیچ شکی نداشت ولی آیا کسانی که پیش مأمون بودند چنین دیدگاهی داشتند؟ آن‌ها پس از شهادت امام رضا(علیه‌السلام) معتقد بودند که ایشان جامعه را به دست یک کودک 9 ساله سپرده و این کودک کاری از دستش بر نمی‌آید، به همین دلیل به یک خواب خرگوشی رفتند که این برایشان بسیار خطرناک بود. ولی نمی‌دانستند که امام جواد(علیه‌السلام) 9 ساله با امام رضا(علیه‌السلام) و ائمه دیگر هیچ تفاوتی ندارد.

امام جواد(علیه‌السلام) ارتباط خود را با سازمانی که امام رضا(علیه‌السلام) ایجاد کرده بودند، داشتند و چون دشمنان در خواب بودند، امام(علیه‌السلام) با آن‌ها ارتباط راحتی برقرار کرد.(1)

 

تغییر تاکتیک مأمون

مأمون تغییر تاکتیک داد نه تغییر استراتژیک. استراتژی یهود از بین بردن خط اسلام با جلوگیری از دست یافتن اسلام به حاکمیت جهانی بود. تلاش در جهت ممانعت ظهور اسلام در تمام دنیا بود. چون اگر تحقق پیدا می‌کرد، اسم و رسمی از یهود باقی نمی‌ماند. در حالی که آن‌ها به دنبال باقی ماندن اسم و رسم نیستند، بلکه به دنبال دستیابی به کل دنیا هستند. پس باید از ظهور اسلام در جمیع عالم جلوگیری کنند.

برای آن‌ها خط روشن بود و می‌دانستند اسلام توسط 12 نفر اهل‌بیت(علیه‌السلام) جهانی می‌شود، به همین دلیل باید ممانعت می‌کردند. تا زمان هارون الرشید کنترل به وسیله بگیر و ببند بود ولی مأمون تغییر تاکتیک داد. او آزادی عمل داد و امام(علیه‌السلام) را در کنار خود نگه داشت تا بتواند سازمان مخفی شیعه که امام(علیه‌السلام) ایجاد کرده بود را شناسایی، کشف و نابود کند.

مأمون معتقد بود باید شبکه‌ای که به صورت پنهانی توسط اهل‌بیت(علیه‌السلام) ایجاد شده بود را از بین برد. به همین دلیل امام رضا(علیه‌السلام) را در کنار خود قرار داد تا وقتی این بزرگوار با شبکه ارتباط گرفتند، آن‌ها را شناسایی و نابود کند، ولی به سرعت دید این کار به ضرر خودش تمام شد. چون هیچ یک از سرشاخه‌های سازمان کشف نشد و مطرح کردن امام رضا(علیه‌السلام) در میان مردم نیز به ضررش تمام شد.

هیچ یک از روات در مشهد کنار حضرت(علیه‌السلام) نبودند. تنها اباصلت هروی کنار امام رضا(علیه‌السلام) بود ولی به قدری ظاهر را رعایت می‌کرد که مأمون فکر می‌کرد او تنها یک نوکر ساده است، در حالی که عالم مطلق بود. دشمن در زمان امام رضا(علیه‌السلام) تاکتیک را تغییر داد، او به دنبال کنترل بود تا بتواند امام دوازدهم را از بین ببرد.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 جلسه 93 تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1397/11/06)

2 جلسه 96 تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1397/12/04)

پرسش از استاد | یاران نفوذی اهل‌بیت(ع)

پرسش شما: آیا ائمه اطهار(ع) به وسیله برخی از یاران خود به دنبال نفوذ در حکومت‌های وقت بودند؟

 

پاسخ استاد: کلمه نفوذ بار منفی دارد و کلمه خوبی نیست؛ چون وقتی کلمه نفوذ بیان می‌شود، آنچه به ذهن تبادر می‌کند، معنای جاسوس است و حال آن که ائمه اطهار(ع) نمی‌خواستند جاسوس بگذارند.

جاسوس کسی است که می‌رود تا سیستم موجود را خراب کند؛ ولی حضرات معصومین(ع) هرگز نفوذی که بخواهد این سیستم را خراب کند، نمی‌فرستادند.

البته ائمه اطهار(ع) نفوذی به‌معنای متوقف‌سازی خرابی‌های آن‌ها داشتند؛ یعنی حکومت می‌خواهد یک منطقه‌ای را خراب کند، ولی نفوذی حضرت کاری می‌کند این‌جا را خراب نکنند.

اما کلام اهل‌بیت عصمت و طهارت و اولیای تابع آن‌ها این است که «إن أریدُ إلّا الإصلاحَ مَا استَطَعتُ و ما توفیقی إلا بالله؛ و (بدانید که) غرض من در آنچه شما را نهی می‌کنم ضدّیت و مخالفت با شما نیست بلکه تا بتوانم تنها مقصودم اصلاح امر شماست و از خدا در هر کار توفیق می‌طلبم.»(هود/88)

اگر امام کاظم(ع) علی بن‌یقطین را در سیستم هاررون می‌فرستند، حضرت او را برای براندازی هارون نمی‌فرستند؛ بلکه برای اصلاح هارون و اصلاح حکومت او فرستادند.

یعنی اگر حکومت هارون در یک جایی بخواهد تصمیمی بگیرد که این تصمیم، حکومت هارون را ساقط می‌کند و اگر حکومت هارون ساقط شود، به‌ضرر اسلام است، امام(ع) به‌وسیله علی‌بن‌یقطین مانع از این تصمیم‌گیری می‌شوند.

منبع: جلسه شصتم تاریخ تطبیقی(1395/11/13)

برشی از یک کتاب | عبرت از تاریخ

سیر به قدرت رسیدن معاویه و امتداد و فرجام او، نمونه روشن و واضحی برای شناخت این مانع است. حکومت معاویه مولد سقیفه است. روزی که او از سوی خلیفه دوم به عنوان فرماندار شام انتخاب می‌شود، حدود ۴۰ سال سن دارد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از عبرت‌های که در تاریخ وجود دارد و باید محل تأمل فراوان باشد، فراز و فرود افراد و حکومت‌هاست. شکل این پستی و بلندی‌ها بسیار پیچیده است. اینگونه نیست که آدم‌ها از ابتدا تا پایان در یک حد باشند و در همان جا باقی بمانند. گاهی به سبب یک مانع و ناهنجاری که سد راه آن‌ها است، آرام آرام از قدرتشان کاسته می‌شود و روبه اضمحلال و نابودی می‌روند.

در اینجا به دو نمونه مهم از موانع راه سازمان کفر و نفاق اشاره می‌شود؛

 

1 - فرسایش و پوسیدگی

سیر به قدرت رسیدن معاویه و امتداد و فرجام او، نمونه روشن و واضحی برای شناخت این مانع است. حکومت معاویه مولد سقیفه است. روزی که او از سوی خلیفه دوم به عنوان فرماندار شام انتخاب می‌شود، حدود ۴۰ سال سن دارد.(1)

یعنی در اوج توان جسمی و ذهنی برای فعالیت سیاسی و اجتماعی است. اما در سال چهلم هجری وقتی در مقابل امام مجتبی علیه‌السلام قرار می‌گیرد، ۶۰ سال سن دارد. یعنی از آن شادابی و نشاط چیز زیادی برایش باقی نمانده است.

بیست سال بعد ۸۰ سال سن دارد و در مقابل او امام حسین علیه‌السلام قرار می‌گیرد که حدوداً ۵۸ ساله است. معاویه هر روز فرسوده‌تر می‌شود و در مقابل او افرادی روی کار می‌آیند که با چشم پوشی از مقام عصمت‌شان همواره در مرحله جوانی و شادابی قرار دارند.

سلسله‌ی ایمان در حال تجدید و نو شدن و سلسله کفر در حال تحلیل و فرسوده شدن است. معاویه در اواخر عمر به دلایل کهولت، ضعف انگیزه و محافظه کاری قدرت تصمیم‌گیری را از دست داده و همین عامل در کمرنگ شدن او موثر است.

 

2 - تفرقه و تشتت

سران جبهه نفاق تا پیش از رسیدن به قدرت، متحد و هماهنگ عمل می‌کردند، اما هنگامی که نوبت به تقسیم میراث ثروت و قدرت رسید، منازعات شروع شد. روشن است که این درگیری‌ها یک برنده داشت، رقبایی که حذف می‌شدند یارانی بودند که دیروز عوامل موفقیت محسوب می‌شدند و حالا با نبود آن‌ها از قدرت و عظمت گذشته نیز خبری نیست و مبارزات طور دیگری رقم می‌خورد.

معاویه در سال ۴۰ هجری عمروعاص، مغیره و دیگران را در کنار خود داشت، اما پس از به قدرت رسیدن به دلایل گوناگون شروع به حذف دوستان دیروز کرد. عمروعاص حکومت مصر را می‌خواست. اما این درخواست از دو جهت برای معاویه خطر محسوب می‌شد.

یکی از جهت درخواست کننده، چون عمرو عاص در مکر و حیله‌گری اگر از معاویه برتر نبود، حداقل به عنوان رقیبی جدی برای او مطرح بود. جهت دوم جایی است که او درخواست کرده بود، زیرا مصر حکومت پهناور و دارای توانایی‌های زیادی بود.

عمروعاص با این ویژگی‌ها حکومت مصر را میخواهد و ناگفته پیداست که معاویه احساس خطر می‌کند. او نمی‌تواند سیاست سلف خود را در حذف مخالفان به کار ببندد؛ چنان که خلیفه دوم، سعدبن ابی‌وقاص را تنها به این دلیل از حکومت کوفه عزل کرد(2) که سعد خود را مدعی و هم طراز عمر می‌دانست.

بنابراین معاویه تصمیم به حذف پنهانی رقبا می‌گیرد. معاویه با عمروعاص قرارداد دارد و در صورت تخطی و اهمال از تسلیم مصر به او باید هزینه سنگینی بپردازد. شاید دلیل مرگ زودهنگام عمروعاص نیز شاید ریشه در همین اختلاف داشته باشد.

معاویه همچنین پسر عمرو را که قرار است جانشین او شود از حکومت عزل کرده و اموال او را مصادره می‌کند.(3) مغیره، گزینه بعدی است که بی دین‌تر از معاویه است و به شدت طالب قدرت. او را فرماندار یکی از شهرهای کلیدی کرده‌اند.

کوفه در دست مغیره است و احتمال اینکه او با سازمان شیعه همدست شده و علیه معاویه وارد عمل شود، وجود دارد. ناگهان در سال ۴۹ هجری مغیره بن شعبه دچار بیماری طاعون می‌شود و از بین می‌رود.(4)

افراد دیگری هم دچار سرنوشتی مشابه این دو نفر می‌شوند. حذف این افراد تضعیف قدرت مرکزی شام را درپی دارد که نتیجه‌اش ایجاد فضایی باز برای تحرکات شیعیان است. این فضای باز همان چیزی است که معاویه را به شدت در تنگنا قرار می‌دهد و او را به قتل امام ترغیب می‌کند.

انتهای پیام/

منبع: تبار انحراف 3(زیر نظر استاد مهدی طائب) چاپ اول سال 94، ناشر کتابستان معرفت صص49-52

پی نوشت؛

1 الطبقات الکبری، ج7، ص285

2 همان، ج3، ص110؛ شرح الاخبار، ج2، صص118-119

3 تاریخ الیعقوبی، ج2، ص222

4 تاریخ طبری، ج4، صص173-174؛ مروج الذهب، ج3، ص24

 

پرسش از استاد | ائمه جمعه علیه امیرمؤمنان(ع)

پرسش شما: آیا امیرمؤمنان(ع) برای رساندن پیام‌های خود از ظرفیت ائمه جمعه بهره می‌بردند؟

 

پاسخ استاد: امیرالمؤمنین(ع) باید برای رساندن بیانات و پیام‌های خودش به مناطق مختلف، افرادی را تعیین می‌کرد و آن‌ها هم می‌رفتند و از طرف آن حضرت برای مردم خطبه می‌خواندند. امیرالمؤمنین(ع) باید این اشخاص را از میان کسانی انتخاب کند که معارف خود را از ایشان گرفته‌‌اند و تحت تربیت و تعلیم حضرت بوده‌اند؛ اما اکثریت کسانی که با امیرالمؤمنین(ع) همکاری می‌کردند، معارف خود را از حضرت اخذ نکرده بودند.

شهر کوفه در زمان خلیفه دوم به وجود آمد. حوزه علمیه کوفه که مفسر قرآن تربیت می‌کرد، در زمان عمر شکل گرفت و این حوزه‌ها تحت امر خلیفه دوم بود. ابن ملجم از کسانی بود که به حکم عمر برای تفسیر قرآن به مصر فرستاده شد.

بنابراین حوزه علمیه کوفه در آن زمان تحت تربیت و اِشراف خلفا بود و تفسیر قرآنی که ارائه می‌دادند، مطابق با نظر ابوبکر و عمر و عثمان بود. امیرالمؤمنین(ع) باید از همین تربیت‌شده‌های مکتب خلفای قبلی برای خطبه جمعه مناطق مختلف استفاده کند؛ چراکه دست حضرت بعد از به شهادت رسیدن افرادی مانند عمار، مالک اشتر و هاشم مِرقال خالی شده بود.

شما برای فهم مسائل آن زمان باید مسئله حکمیت و حواشی مربوط به آن را در ذهنتان مجسم کنید. حکمیت عمل به این آیه بود «وَإن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَإن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِیءَ إِلَى أمْرِ اللهِ فَإِن فَاءَتْ فَأصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأقْسِطُوا إنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ.»(1)

پذیرش حکمیت، صرف نظر از نتیجه آن به این معنا بود که افرادی از سپاه امیرالمؤمنین(ع) که آن را پذیرفتند، ایشان را معصوم نمی‌دانستند؛ چون حکمیت به این معنا بود که دو طرف بیایند و ببینند کدام یک حق و کدام یک باغی است.

کسانی که در لشگر امیرالمؤمنین(ع) حکمیت را پذیرفتند، ایشان را حق نمی‌دانستند، و الا آن مسئله را نمی‌پذیرفتند. پذیرش حکمیت به معنای این است که آن‌ها امیرالمؤمنین(ع) را در کنار معاویه قرار دادند. اگر کسی معتقد باشد که «عَلِی مَعَ الحَقِّ وَالحَقُّ مَعَ عَلِی، یدورُ حَیثُما دارَ»(2) هرگز حکمیت را به امیرالمؤمنین(ع) تحمیل نمی‌کند.

از طرف دیگر، این کسانی که حکمیت را به حضرت تحمیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، همان مفسیرین قرآن هستند؛ یعنی همان کسانی که حضرت باید آن‌ها را برای خطبه نماز جمعه و سخنرانی به نقاط مختلف بفرستد.

لذا می‌توان گفت که بعد از جنگ نهروان، دیگر حکومتی برای امیرالمؤمنین(ع) باقی نمانده است. به این مسئله دقت کنید که اگر خطبای نماز جمعه با امیرالمؤمنین(ع) همراه بودند، زمانی که حضرت به شهادت رسید، روز جمعه در مدینه غوغایی به پا می‌شد؛ در حالی که حضرت مخفیانه دفن شد و هیچ کس از امام حسن(ع) سؤال نکرد که امیرالمؤمنین(ع) را در کدام نقطه دفن کردید.

منبع: جلسه چهل و پنجم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/02/08)

پی نوشت؛

1. حجرات/9.

2. شرح نهج البلاغه، ج2، ص297.

برشی از یک کتاب | مهره‌های نفوذی یهود؛ اشعث بن قیس

اشعث خباثت را تا جایی پیش برد که حتی امام را تهدید به مرگ کرد و در توطئه شهادت آن حضرت به دست ابن ملجم نیز دست داشت. فرزندان اشعث نیز مانند خودش دشمن اهل‌بیت علیهم‌السلام بوده‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اشعث بن قیس کندی بزرگ قبیله کنده در یمن بود(1) که تا سال نهم هجری اسلام نیاورد. در این سال وی به همراه تنی چند از بزرگان قبیله کنده به مدینه آمد و مسلمان شد،(2) اما پس از شهادت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، قبیله‌اش مرتد شدند. در جنگی که میان فرستاده ابوبکر و ایشان رخ داد، شکست خورده به قلعه‌ای پناه بردند(3) در نهایت وی توانست برای خود و خانواده‌اش امان بگیرد، اما با نیرنگی، کندیان را استثنا کرد و به همین سبب مورد لعن و نفرین ایشان قرار گرفت و حتی به او لقب «عرف النار» به معنای پیمان شکن داده شد.(4)

اشعث به همراه دیگر اسیران به مدینه آورده شد، اما ابوبکر در اقدامی عجیب وی را آزاد کرد و خواهر خود «ام فروه» را به ازدواجش درآورد.(5) پس از ابوبکر و در زمان خلافت عمر بن خطاب، در فتح عراق و نبرد قادسیه و نبرد یرموک نیز شرکت کرد و یک چشم خود را از دست داد،(6) در نهایت وی پس از بنای کوفه در آنجا اقامت گزید.(7) در دوران عثمان به امارت آذربایجان رسید.(8)

زمانی که امیرالمومنین علی علیه‌السلام به خلافت رسید و پس از واقعه جمل به او امر کرد تا اموال آذربایجان را تسلیمش کند(9) و سپس او را از ولایت آنجا برکنار کرد. اشعث پس از اطلاع از عزل خود به خانه‌اش بازگشت و افراد مورد اعتمادش را فرا خواند و گفت: نامه علی علیه‌السلام به دستم رسیده و مرا وحشت زده کرده، او اموال آذربایجان را از من خواسته، حال که من می‌خواهم به معاویه بپیوندم. اطرافیان گفتند: مرگ برای تو بهتر از آن چیزی است که در صدد انجام آن هستی. آیا می‌خواهی قوم و شهر خود را رها کرده، پیرو شامیان شوی.(10)

لذا وی به کوفه بازگشت و در جنگ صفین نیز حضور یافت.(11) اما در شب لیله الهریر که نزدیک بود سپاهیان امام کار جنگ را یکسره کنند، اشعث در جمع کندیان به پا خواست و ضمن خطبه‌ای با لحنی مصلحت جویانه خواستار ترک خونریزی بیشتر شد. بنابر این روایات، تا خبر خطبه اشعث به معاویه رسید دستور داد تا قرآن‌ها را به نیزه کنند،(12) این نشان از هماهنگی کامل معاویه با وی دارد.

چنانچه یعقوبی صریحا از مکاتبه و ارتباط اشعث و معاویه در این باره یاد کرده است.(13) نیز یعقوبی به این نکته اشاره می کند که وقتی بر سر لقب امیرالمومنین برای امام علی علیه‌السلام هنگام نوشتن صلح نامه میان نمایندگان دو سپاه اختلاف افتاد، اشعث از کسانی بود که خواستار محو این لقب در آن نامه شد و مالک اشتر سخت به او اعتراض کرد.(14)

اشعث خباثت را تا جایی پیش برد که حتی امام را تهدید به مرگ کرد(15) و در توطئه شهادت آن حضرت به دست ابن ملجم نیز دست داشت.(16)

با توجه به آنچه گذشت و با در نظر داشتن نقش خاص اشعث و خاندان وی در حوادث آینده و زمینگیر شدن کشتی نجات، به نظر می‌رسد که جریان باطل از همان ابتدا به فکر جذب و بهادادن به نیروهایی هست که امید می‌رود در آینده کارهای بزرگی از دست آن‌ها برآید و گرنه گذشتن از خون کسی که مرتد شده و خواهر به او دادن هیچ توجیه معقولی ندارد.

فرزندان اشعث نیز مانند خودش دشمن اهل‌بیت علیهم‌السلام بوده‌اند. چنانچه محمد فرزند بزرگ اشعث در دستگیری حجربن عدی، صحابی امیرالمومنین علیه‌السلام شرکت فعال داشت. او از امیران مورد اعتماد زیاد بن ابی سفیان و ابن زیاد بود و در دستگیری و قتل هانی بن عروه و مسلم بن عقیل در آستانه واقعی کربلا شرکت جست.(17)

فرزند دیگرش قیس از کسانی بود که امام حسین علیه‌السلام را به کوفه دعوت کرد، ولی به آن حضرت خیانت نمود. به لشکر شام پیوست و مکاتبه با آن حضرت را انکار کرد(18) و در نهایت پس از شهادت سیدالشهدا علیه‌السلام، جامه از پیکر آن حضرت ربود.(19) دخترش جعده نیز امام حسن علیه‌السلام را مسموم و به شهادت رساند.(20)

نکته قابل توجه در مورد قبیله کنده آن است که دین یهود میان برخی قبایل یمنی همچون کنده رایج بوده است.(21) برخی نیز معتقدند که اشعث قبل از گرویدن به دین اسلام در زمره پیروان یهود قرار داشت.(22)

موارد ذیل را می‌توان به عنوان شواهد دیگر بر مدعیان ذکر نمود؛

 

خاندان یهودی اشعث بن قیس

الف) خواهر یهودی

در چند سند از وجود خواهر یهودی یا مسیحی برای اشعث بن قیس سخن به میان آمده است که خود اشعث یا فرزندش محمد بن اشعث، پس از مرگ آن زن به دنبال تصاحب ترکه وی بودند که به فتوای خلیفه دوم ترکه به وارثان همکیش آن زن رسید.(23)

ب) عمه یهودی

در پاره‌ای دیگر از گزارش‌ها از عمه یهودی اشعث بن قیس و مرگ او و فتوای برخی از صحابه درباره ارث بردن وارث آن هم کیش از او، سخن به میان آمده است.(24)

ج) پسر عموی یهودی

بر اساس گزارشی معروف، اشعث با مردی یهودی بر سر تملک یک قواره زمین اختلاف داشت و چون شاهدی بر مدعای خود نداشت، رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله از یهودی خواست تا سوگند بخورد و از آنجا که سوگند وی به دروغ بود باعث نزول آیه‌ای از قرآن شد.(25)

هر چند در این گزارش از ماهیت آن مرد یهودی سخن به میان نیامده است ولی در گزارش دیگری از زبان اشعث، این شخص به عنوان پسر عموی او معرفی شده است.(26) جالب‌تر آنکه بر اساس گزارش سوم این اشعث بود که ادعای باطل بر علیه خویشاوندش داشت.(27)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار98، انتشارات شهید کاظمی، صص183-186

پی نوشت؛

1 ابن سعد، الطبقات الکبری، ج6، ص100

2 ابن هشام، عبدالملک، ج4، ص232

3 طبری، تاریخ طبری، ج3، ص335-336

4 همان، ص338

5 همان، ص339

6 ابن قتیبه، المعارف، ص586

7 طبری، تاریخ طبری، ج4، ص129

8 بلاذری، فتوح البلدان، ج1، ص273-274

9 یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص200

10 ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج1، ص112

11 بلاذری انساب الاشراف، ج2، ص296

12 دینوری، الاخبار الطوال، ج1، ص188-189

13 یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص188-189

14 همان، ج2، ص189

15 ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ج1، ص34

16 سلیمان بن داوود، الخوارج هم انصار الامام علی، ج1، ص193 به بعد.

17 طبری، تاریخ طبری، ج5، ص263-264-367-369-380

18 طبری، تاریخ طبری، ج5، ص417-422-425

19 همان، ص453

20 بلاذری، انساب الاشراف، ج3، ص14

21 ابن رسته، الاعلاق النفسیه، ترجمه حسین قرهچانلو، ص281

22 محمد حمیدالله، مجموعه الوثاق السیاسه، ترجمه محمود مهدی دامغانی، ص264

23 الموطا، ج2، ص519

24 سنن دارمی، ج2، ص369

25 بخاری، ج3، ص159

26 همان، ج5، ص166 و ج7، ص228

27 المحرر الوجیزابن عطیه اندلسی، ج1، ص459

پرسش از استاد | امیر مؤمنان طواغیت

پرسش شما: چرا برخی از ائمه(ع) خلفای زمان خود را امیرالمؤمنین خطاب می‌کردند؟

 

پاسخ استاد: ممکن است سؤال شود که چرا امام کاظم(ع)، هارون را با عنوان «امیرالمؤمنین» مورد خطاب قرار می‌دهند؟! همچنان‌که امام صادق(ع) نیز منصور را با همین عنوان مورد خطاب قرار می‌دادند. در پاسخ می‌گوییم: هارون، امیرالمؤمنین است؛ اما امیرِ مؤمنین به طاغوت و شیطان. خطاب قرار دادن چنین افرادی با چنین عنوانی، به توریه نیاز ندارد؛ بلکه عین واقعیت است.

اشکال نشود که چنین عنوانی به حضرت علی(ع) انصراف دارد؛ چون انصراف عنوان «امیرالمؤمنین» نسبت به جایگاه فردی است که مورد خطاب قرار گرفته است. به‌عبارتی، خطاب قرار دادن حضرت علی(ع) با عنوان امیرالمؤمنین، معنایش امیر مؤمنان به خداست و اگر مخاطب این عنوان، امثال معاویه و منصور و هارون باشند، معنایش امیر مؤمنان به شیطان و طاغوت خواهد بود. تمام انسان‌های فاجر و فاسق، اطراف امثال معاویه و منصور را گرفتند؛ لذا معاویه امیر مؤمنان به فسق و فجور است.

در عبارات و اصطلاحات نیز عبارت «یؤمن بالطاغوت» وجود دارد. همین‌طور در روایاتی عبارت «یؤمن بالطاغوت» وجود دارد. مخاطب خداوند در قرآن از عبارت «یا أیها الذین آمنوا» کسانی‌اند که به خداوند ایمان دارند؛ اما خداوند نسبت به کسانی که به او ایمان ندارند، عبارت «یا أیها الناس» به‌ کار برده است.

هارون الرشید خودش را امیرالمؤمنین می‌داند. کسانی که اطراف او هستند، به خداوند ایمان ندارند؛ به‌دلیل این‌که هارون نماینده خداوند نیست. اطرافیان هارون به خود هارون ایمان دارند؛ لذا اگرچه هارون، امیر مؤمنان است، اما امیر مؤمنان به خودش که مصداق طاغوت است.

منبع: جلسه هفتادونهم تاریخ تطبیقی(1397/02/05)

گزارش | سفر حضرت معصومه(س) به ایران

وظیفه‌‌ای که خواهر و برادران حضرت(ع) در این رابطه داشتند، این بود که مردم آن‌ها را به‌عنوان خواهر و برادران ولی‌عهد می‌شناسند و تحویل می‌گیرند و این یک فرصت خوبی برای تبلیغ تشیع در بین مردم بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ علت این‌که حضرت معصومه(س) و برادران امام رضا(ع) برای دیدار حضرت(ع) به ایران آمدند، این بود که امام(ع) آن‌ها را فراخوان کرده بودند تا در سراسر بلاد و میان شیعیان پخش شوند.

علت دیگری که امام(ع) هیچ‌کسی را همراه خود به طوس نیاوردند، این بود که شیعیان و یاران امام توسط مأمون شناسایی نشوند. مأمون، اهل‌‌بیت(ع) و برادران امام(ع) را می‌‌شناخت؛ اما هدف مأمون این بود که به سازمان شیعه دسترسی پیدا کند. کسانی که حضرت آن‌ها را فراخوان کردند، از برادران و بستگانش بودند.

البته کاری که امام رضا(ع) انجام دادند و مأمون متوجه اشتباه خود شد، این بود که حضرت(ع) خواهر و برادران خودشان را به این نکته توجه دادند که خود مأمون نسبت به ولایت‌عهدی ظاهری امام(ع) آگاه است و می‌‌داند امام(ع) به‌طور ظاهری ولی‌عهد است؛ اما مردم و اطرافیان نسبت به این واقعه آگاه نیستند و خیال می‌کنند اقدام مأمون نسبت به پذیرش ولایت‌عهدی امام(ع) جدی است.

وظیفه‌‌ای که خواهر و برادران حضرت(ع) در این رابطه داشتند، این بود که مردم آن‌ها را به‌عنوان خواهر و برادران ولی‌عهد می‌شناسند و تحویل می‌گیرند و این یک فرصت خوبی برای تبلیغ تشیع در بین مردم بود؛ لذا وقتی بستگان امام رضا(ع) به اقصی نقاط ایرانِ آن‌زمان می‌رفتند، مورد استقبال قرار می‌گرفتند.

حضرت معصومه(س) زمانی به قم رسیدند که مأمون متوجه اشتباه خود شد؛ لذا دستور مقابله را صادر کرد و بسیاری از بستگان امام(ع) را به شهادت رساند. این در حالی است که بستگان حضرت، در مسیر، مورد توجه و استقبال مردم آن دیار قرار می‌گرفتند؛ لذا یک مورد هم وجود ندارد که حضرت معصومه(س) در طول مسیر، مورد بی‌مهری و بی‌احترامی از ناحیه مردم قرار گیرند.

اما دیگر در شهر ساوه، دستور مقابله از ناحیه مأمون رسیده بود؛ هرچند در همین نقطه هم ظاهراً اقدام بدی علیه حضرت(س) انجام نشد و پوشش را رعایت کردند. لذا در تاریخ اکنون آرام آرام گفته می‌شود که ایشان شهید شدند، وگرنه در گذشته چنین مطلبی را نمی‌گفتند، بلکه می‌گفتند حضرت معصومه(س) وقتی به شهر ساوه رسید، بیمار شده و از دنیا رفت. چون مردم می‌گفتند یک دختر 18 و 19 ساله با طی یک مسیر طولانی بیمار شده و از دنیا رفته است، چون در آن زمان بیمار شدن به سبب طی مسیر طولانی یک موضوع عادی بوده است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هشتاد و هشتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(تاریخ: 97/09/24)

برشی از یک کتاب | ساماندهی سازمان شیعه

معاویه از اعلام جانشینی یزید باکی نداشت. او نگران این بود که همه نقشه‌هایش برای بدنام و منزوی کردن خاندان اهل‌بیت علیهم‌السلام نقش بر آب شود. تلاش‌های فراوانی صورت گرفته بود که نام حسن بن علی(علیه‌السلام) با اکراه برده شود، اما مردم با اکرام از او یاد می‌کردند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ به هر حال معاویه بر کوفه مسلط می‌شود و امام مجتبی(علیه‌السلام) هم در مدینه استقرار می‌یابد. این کار به حضرت کمک می‌نماید که دور از منطقه تسلط معاویه به فعالیت بپردازد و اکنون زمانی است که حضرت برای انجام دو کار فرصت پیدا می‌کند.

 

1 - بازسازی شخصیت امامت برای ایستادگی در مقابل سازمان نفاق به سرکردگی معاویه

برای رسیدن به هدف اول حضرت در چند جهت اقدام به فعالیت نمود.

الف) استقرار در مدینه؛ ایشان در کنار مسجد النبی در محله بنی هاشم مستقر می‌شود. مدینه زیارتگاه رسول خداست و او نوه رسول خدا. همه زائران و بخصوص زائرانی که در ایام حج می‌آیند، مشتاق دیدار حضرت هستند. در این میان اهل شام هم به دلیل صلحی که مسبب آن را ما مجتبی(علیه‌السلام) می‌دانند، به حضرت احترام می‌گذارند و این مسئله برای معاویه نشانه بدی است و برای همین افرادی را به مدینه اعزام می‌کرد تا به امام جسارت کنند.

امام با این‌ها طوری برخورد می‌نماید که وقتی به شام برمی‌گردند طرفدار حضرت هستند.(1) نتیجه این سلسله فعالیت‌ها این بود که حضرت جو سنگینی را که معاویه ایجاد کرده بود، از بین برد.

 

ب) پیاده روی تا مکه؛ حضرت پیاده از مدینه حرکت می‌کرد و در مسجد شجره محرم می‌شد. میقات اهل شام هم شجره است. شامی‌ها در راه مکه وقتی می‌فهمیدند نوه رسول خدا صلی الله علیه و آله در حال پیاده روی تا مکه است، با ایشان همراه می‌شدند. حضرت با تعداد کمی از مدینه حرکت می‌کرد اما وقتی به مکه می‌رسید، هزار نفر او را نگین حلقه خود کرده بودند، همه با او تا مکه حرکت می‌کردند و هیچ کس جلوتر نمی‌رفت.(2)

معاویه به دنبال انحطاط اجتماعی امام است، اما ایشان همیشه در راه مکه و مدینه پیش نماز است. افرادی که هم سفر او هستند در مکه هم او را رها نمی‌کند و به تدریج ایشان از شأن اجتماعی بالایی برخوردار می‌شود.

 

ج) اکرام مردم؛ امام مجتبی(علیه‌السلام) تمکن مالی فراوانی دارد و برای معاش نیازمند انجام کار اقتصادی نیست. از یک سو اموالی که حضرت امیر(علیه‌السلام) وقف کرده است و از سوی دیگر، خراج‌هایی که معاویه باید بدهد، هزینه‌های حضرت و سازمان شیعه را تامین می‌کند.

ایشان در مدینه با اکرام و اطعام‌های گسترده‌ای که انجام می‌دهد، جو جدیدی را در جامعه اسلامی به وجود می‌آورد.(3) افراد مورد توجه حضرت غالباً قشر متوسط جامعه بودند و وقتی می‌دیدند که حضرت با آن‌ها نشست و برخاست می‌کند(4) و بر سفره آن‌ها حاضر می‌شود به اسلامِ ترویج شده از سوی معاویه با دیده تردید می‌نگریستند.

این مردم زندگی مجلل فرماندار معاویه در مکه را هم می‌دیدند و این مقایسه برای معاویه دردسرساز بود. او نمی‌توانست تعاملات را تعطیل کند، زیرا اگرچه احداث آن با اغراض سیاسی بود اما در آن کار سیاسی صورت نمی‌گرفت.

 

2 - ساماندهی سازمان شیعه

برای رسیدن به هدف دوم نیز دو کار انجام می‌شود. یکی این‌که حضرت با تعدادی از شیعیان جلسه می‌گذارد، آن‌ها را نسبت به زمان و رویدادهای پیش آمده توجیه می‌کند.(5) و دیگر این که دستور تقیه می‌دهد.

در سال‌های ۴۰ تا ۵۰ هجری یعنی در این بخش از زمان امامت حضرت مجتبی(علیه‌السلام) هیچ درگیری و کشمکشی میان شیعیان و امویان را نمی‌بینید که دلیل آن مخفی نگه داشتن سازمان شیع توسط امام مجتبی(علیه‌السلام) است.

تنها کسی که در این سازمان به صورت علنی فعالیت می‌کند و هدف انبوه تهمت‌ها و تحقیرها قرار می‌گیرد، خود حضرت است. یکبار از سوی معاویه و یکبار از جانب یاران خود حضرت. آن‌هایی که نتوانستند صلح امام را تحلیل نمایند، وقتی ذلت ظاهری امروز شیعه را با عزت پنج سال پیش مقایسه می‌کنند، به حضرت اتهام می‌زنند و او را مذل المومنین و... خطاب می‌کنند.(6)

اما حضرت در مقابل همه این تهمت‌ها ایستادگی می‌نماید و با اختفاء سازمان، عبور از این بحران را سامان می‌دهد. به همین دلیل است که در میان گزارش‌های تاریخی این دوره نمی‌توان هیچ اقدام تهدید کننده آشکاری را از سوی امام مجتبی(علیه‌السلام) علیه معاویه یافت.

حضرت بدون هیچ اعلان و اعلام عمومی که حساسیت برانگیز باشد به دنبال جذب و تربیت نیروهای کارآمد برای آینده سازمان است. این تاکتیک از سوی حضرت تا جایی ادامه پیدا می‌کند که ناگهان معاویه افرادی از سازمان شیعه را می‌بیند که در شهرهای مختلف در حال رشد و نمو هستند. بنابراین به این نتیجه می‌رسد که باید تیر آخر را بزند.

برخی انگیزه معاویه برای ترور حضرت را این دانستند «معاویه صلح نامه‌ای را امضا کرده بود که در آن از انتخاب جانشین برای بعد از خود منع شده بود و مترصد فرصتی بود تا عامل این منع یعنی امام مجتبی(علیه‌السلام) را از بین ببرد.»

این سخنان درست نیست، زیرا معاویه از اعلام جانشینی یزید باکی نداشت. او نگران این بود که همه نقشه‌هایش برای بدنام و منزوی کردن خاندان اهل‌بیت علیهم‌السلام نقش بر آب شود. تلاش‌های فراوانی صورت گرفته بود که نام حسن بن علی(علیه‌السلام) با اکراه برده شود، اما مردم با اکرام از او یاد می‌کردند.

در شام حسن بن علی(علیه‌السلام) مردی است که مانع خونریزی مسلمانان شده، در مدینه مردی است که با آن پیشینه درخشان و بزرگی مقامش با فقرا همسفره می‌شود و زوارخانه‌ای برای زائرین حرم رسول الله صلی الله علیه و آله برپا کرده، در مکه نیز مردی است که همواره با پای پیاده در حالی که گروه زیادی از مردم همراهیش می‌کنند، به سفر حج می‌رود.

همین محبوبیت باعث می‌شود که پس از شهادت حضرت، بنی امیه نیز مانع دفن پیکر مطهر ایشان در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله شوند.(7)

منبع: کتاب تبار انحراف 3(زیر نظر استاد مهدی طائب)، تابستان 94، انتشارات کتابستان معرفت، صص44-49

پی نوشت؛

1 مناقب آل ابی طالب، ج3، ص184

2 اعلام الوری باعلام الهدی، ج1، صص412-413

3 تاریخ الیعقوبی، ج2، ص226

4 مناقب آل ابی طالب، ج3، ص187

5 الامامه و السیاسه، ج1، ص185-187

6 انساب الاشراف، ج3، ص45

7 تاریخ المدینه، ج1، صص110-111

پرونده ویژه | شرایط سخت برای ائمه(ع) در زمان بنی‌عباس

بنی‌امیه با این‌که اطلاعات داشتند بنی‌عباس بعد از آن‌ها  به قدرت می‌رسند، با آن‌ها برخوردی نداشتند. وقتی بنی‌امیه می‌دانند بنی‌عباس به قدرت می‌رسند و خبر و اطلاعات موثق هم دارند، در جهت کشتن محمدبن علی بن عبدالله بن عباس اقدامی انجام نمی‌دهند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بنی‌امیه یک تداوم بود. اگر ادعا شود در حوادثی که بعد از رسول خدا(ص) به وجود آمد، یهود نقش دارد، اوج این نقش را باید در ظهور و بروز بنی‌امیه و حادثه عاشورا پیدا کرد. اگر جریانی قصد براندازی بنی‌امیه را داشته باشد، بنی‌امیه باید به‌شدت با آن جریان برخورد کند.

بنی‌امیه با جریان اهل‌بیت(ع) چگونه برخوردی داشتند؟ برخورد آن‌ها خیلی شدید بود و اهل‌بیت(ع) را تحت فشار شدید قرار داده بودند. حال سؤال می‌شود بنی‌امیه از جریان بنی‌عباس چه اندازه اطلاعات داشتند و چه کسی به بنی‌امیه در مورد جریان بنی‌عباس خبر داده بود و بنی‌امیه به چه میزان علیه بنی‌عباس اقدام کرده بودند؟ بنابراین همچنان‌که قبلا گفته شد، باید زمینه پیدایش بنی‌عباس را به‌دقت مورد بررسی قرار داد.

تاریخ مصرف بنی‌امیه در حال اتمام بود؛ منتهی دلیل آن خیلی دشوار بود. بعد از حادثه عاشورا عنوان اهل‌بیت رشد کرد و مردم به اهل‌بیت(ع) تمایل پیدا کرده بودند. یهودیان از قبل برای اتخاذ این قضیه، برنامه‌ریزی کرده بودند و اهل‌بیت دروغین ساخته بودند و بنی‌امیه توجیه بودند که نباید با اهل‌بیت بدلی کاری داشته باشند.

بنی‌امیه با این‌که اطلاعات داشتند بنی‌عباس بعد از آن‌ها  به قدرت می‌رسند، با آن‌ها برخوردی نداشتند. وقتی یهود از تولد حضرت رسول(ص) اطلاعات دارند، تمام سعی خود را جهت ترور ایشان گذاشتند؛ اما در زمان مورد بحث، وقتی بنی‌امیه می‌دانند بنی‌عباس به قدرت می‌رسند و خبر و اطلاعات موثق هم دارند، در جهت کشتن محمدبن علی بن عبدالله بن عباس اقدامی انجام نمی‌دهند. لذا با توجه به این‌که از همان زمان بنی‌امیه، اتصال بنی‌امیه به یهود کشف شد، معلوم می‌شود این حرکت چقدر دقیق توسط یهود برنامه‌ریزی شده است.(1)

 

تلاش بنی‌عباس برای منحرف کردن عنوان اهل‌بیت

عنوان اهل‌بیت برای ائمه(ع) ثابت بود و بنی‌عباس هم با عنوان اهل‌بیت در رأس قدرت قرار گرفتند. بنی‌عباس تلاش داشتند عنوان اهل‌بیت را از امام صادق(ع) به‌سمت دیگری منحرف کرده و بر افراد دیگری منطبق سازند.

روایتی وجود دارد که عمرو بن ابی المِقدام آن را نقل می‌کند. بحثی پیرامون این راوی وجود دارد که این فرد از بُتریّه بود. بتریه کسانی هستند که بین خلیفه اول و دوم و بین علی بن ابی طالب(ع) و اهل‌بیت(ع) جمع کرده و می‌گویند: هم خلیفه اول و دوم بر حق هستند و هم علی بن ابی طالب(ع) و اهل‌بیت(ع).

عمروبن ابی المقدام می‌گوید: من در حال طواف بودم و همین‌طور منصور دوانیقی هم مشغول طواف بود. یک‌مرتبه فردی فریاد زد و خطاب به منصور می‌گفت: به داد من برس. منصور جریان را از او پرسید و او گفت: برادرم شبانگاه وارد خانه این دو نفر شده و از منزل آن‌ها بیرون نیامده بود تا این‌که جنازه اش در فلان منطقه پیدا شده است.

منصور آن دو نفر را بازداشت کرد و به آن‌ها گفت: آیا ادعای این مرد در مورد ورود برادرش به خانه شما صحیح است؟ آن دو نفر گفتند: بله. منصور پرسید: پس چه شد؟ گفتند: با ما کار داشت و لذا وارد خانه ما شد. ما او را تحویل گرفتیم و از خانه بیرون آمدیم و او را به فلان منطقه رساندیم؛ اما دیگر از او خبری نداریم.

منصور گفت: فردا بیایید تا جواب بدهم. فردای آن روز منصور، امام صادق(ع) را هم احضار کرد و به حضرت گفت: یا جعفر إقضِ بینهم؛ حکم کن. حضرت ماجرا را از آن دو مظنون پرسید و آن‌ها همان جواب را مطرح کردند. حضرت فرمودند: پیامبر(ص) فرموده است: هرکس شبانگاه وارد خانه دیگران شود(یعنی مهمان آن‌ها شود)، دیگران ضامن خون او هستند تا این‌که سالم به خانه خودش برگردانند و اگر کشته شد، آن دیگران ضامن هستند.

حضرت در ادامه فرمودند: شمشیر را بیاورید و این دو را گردن بزنید. در مدت زمانی که قرار بود شمشیر آورده شود، یکی از آن دو نفر گفت: یابن رسول الله! من او را نکشتم؛ بلکه دوستم او را کشت. حضرت پرسیدند: تو چه کردی؟ آن فرد گفت: من فقط او را نگه داشتم تا مقاومت نکند؛ ولی دوستم او را کشت. آن دیگری نیز به قتل اقرار کرد و گفت: دوستم او را نگه داشت و من او را به قتل رساندم.

حضرت فرمودند: گردن مباشر در قتل باید زده شود و دیگری باید تا ابد، محبوس و زندانی شود؛ به‌علاوه اینکه، سالیانه پنجاه ضربه شلاق نیز بر او زده شود.(کافی، ج7، صص287-288)

از این روایت معلوم می‌شود بنی‌عباس در ابتدای امر برای اینکه بر امور مسلط شوند و وجهه خوبی بین مردم پیدا کنند، حضرات معصومین(ع) را در کنار خودشان قرار می‌دادند تا عنوان اهل‌بیت به بنی‌عباس هم منتقل شود.(2)

 

شرایط سخت برای ائمه(ع) در زمان بنی‌عباس

امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) در مدینه آزاد بودند و کسی برای ارتباط داشتن با حضرات مشکلی نداشت؛ اما در زمان بنی‌عباس ابتدا امام صادق(ع) را محدود کردند. وضع به‌گونه‌ای شد که افراد در قالب مشاغل مختلف مثل خیارفروشی به امام خود نزدیک می‌شدند تا مسائل خود را مطرح کنند.

کم کم در مناطقی مثل کوفه، بصره، مکه و خراسان هم محدودیت‌هایی شروع شد. البته حضرات معصومین(ع) شبکه مخفی شیعیان را به‌روز کردند. مسئله فقهی «تقیه»، از دوران بنی‌عباس شدت پیدا کرد؛ درحالی‌که تقیه در دوران بنی‌امیه به شدتِ دوران بنی‌عباس نبود. اهل‌بیت(ع) در زمان بنی‌عباس، به اصطلاح امروز، حفاظت را بالا بردند.

عنوان رافضی در زمان بنی‌امیه کمتر استعمال می‌شد؛ ولی بنی‌عباس آن را زیاد مطرح کرده و گفتند: کسانی که خلفای سه‌گانه را لعن کنند، رافضی‌اند. به‌همین‌جهت، فشارها و محدودیت‌ها شدت پیدا کرد و در نتیجه، شبکه اهل‌بیت(ع) بایستی پنهانی‌تر عمل می‌کرد.

حفاظت خیلی سخت شده بود؛ تا جایی که امام صادق(ع) حتی به زراره نفرمودند که بعد از ایشان، چه کسی امام جامعه است؟ زراره 6 ماه بعد از امام صادق(ع) از دنیا رفت. بعد از شهادت امام صادق(ع) اوضاع به‌هم ریخت و اصحاب مردد بودند.

این داستان نیز نقل شده است که منصور برای فرماندار مدینه نوشت تا بررسی کند که امام صادق(ع) به چه کسی وصیت کرده است؟ وقتی حضرت به شهادت رسیدند، فرماندار مدینه آمد و گفت: آیا جعفر بن محمد وصیت هم کرده و کسی را وصی خود قرار داده است؟

گفته شد: بله. فرماندار گفت: به چه کسی وصیت کرده است؟ وصیت‌نامه را باز کردند و دیدند 5 نفر را وصی خود قرار داده است: یکی خلیفه مسلمین، دوم فرماندار مدینه، سوم قاضی القضات، چهارم همسر و پنجم فرزندشان و فرمودند: هرکدام توانستند. فرماندار مدینه به منصور نامه نوشت که یا باید گردن تو را بزنم و یا گردن خودم را و یا گردن قاضی القضات یا گردن بقیه را!

از این جریان فهمیده میشود که این زمان با زمان بنی‌امیه فرق کرده بود. همه میدانستند جانشین امام سجاد(ع) امام باقر(ع) است - حتی هشام بن عبدالملک هم میدانست - اما در زمان امام صادق(ع) حتی زراره هم نمیدانست. در احوالات زراره نوشته‌اند که هنگام مرگ، قرآن را روی سینه خود گذاشت و گفت: خدایا من در حال احتضارم و کسی را بعد از امام صادق(ع) امام میدانم که در این قرآن معرفی کردی و من او را نمیشناسم. سپس از دنیا رفت.

روایت میگوید: «من مات و لم یَعرِف امامَ زمانِه مات مِیتةَ الجاهلیة»؛ لذا زراره گفت: خدایا من امام بعد از امام صادق(ع) را به اسم نمیشناسم؛ ولی هرکس که تو در قرآن او را به‌عنوان امام معرفی کردی، من هم قبول دارم. وضع به‌گونه‌ای بود که امام صادق(ع) حتی برای زراره هم نفرمودند که امام بعد از ایشان کیست؛ چون زراره از طرف امام(ع) در دستگاه حاکمه است و ممکن بود ناخودآگاه نام امام بعدی از دهانش بیرون بیاید. این‌قدر خطر به امامت نزدیک شده بود؛ ولی امام، مظهر مکر الهی است و بهتر میداند که چگونه باید کار کند.(3)

انتهای پیام/

پی نوشت؛

1 - جلسه هفتادویکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/09/29)

2 - جلسه شصت‌ونهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/08/10)

3 جلسه شصت و هفتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/07/26)

گزارش | پیچیدگی دوران امام صادق(ع)

امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تلاش کردند تا نام اهل‌بیت(ع) به متن جامعه برگردد و جامعه از تحریفاتی که به وجود آمده، پالایش شود تا مردم آگاهی و بصیرت داشته باشند؛ اما یک‌مرتبه، بدلسازی مثل طوفان به راه افتاد و همه را به درون خود بُرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ افول حکومت بنیامیه در درون خودش به دلیل فساد شروع شد. وقتی کار به دست ولیدبنیزیدبنعبدالملک رسید، این شخص رسما شراب میخورد. او برخلاف ولیدبنعبدالملک که ظاهر را رعایت میکرد، خیلی ظاهرالفسق بود؛ طوری که می‌گفت: چون من نمیتوانم از شراب دور باشم و فاصله بگیرم، اگر بتوان در بالای کعبه بساط پهن شود تا هم بتوانم حج را اداره کنم و هم آن بالا مشغول شراب خوردن باشم، بهتر است! این فساد به حدی بود که بنیامیه هم نتوانستند او را تحمل کنند.

اختلافات در درون بنیامیه به جایی رسید که مروان حمار به حکومت رسید. کلمه حمار را خودشان به او لقب دادند. مروان حمار با دو واسطه به مروان حکم میرسد؛ عبدالملک‌بن‌مروان و سپس هشامبنعبدالملک و سپس در فرزندان این‌ها مثل ولید و سپس یزیدبنولید و سپس مروان. در زمان مروان حمار اوضاع به‌هم‌ریخته بود.

در درون حکومت آن‌ها، اهلبیت بدلی خیلی برای آن‌ها خدمت کرد. در خراسان و کوفه، اهلبیت بدلی خیلی ریشهدار بود. کلمه «رضا من آل‌رسولالله» را که یک خواسته پنهانی شده بود، یعنی مثلا موسیبننصیر که در درون بنیامیه با آن‌ها همکاری میکند، ولی میگوید که چنین کسی که مرضی باشد وجود دارد.

قاسمبنمحمدبنابیبکر جزء ثقات امام سجاد(ع) است؛ ولی حاکمیت او را قبول دارد. نام اهل‌بیت(ع) در حاکمیت ریشه دوانید و مطلوب واقع شده است. کمکم کار به جایی میرسد که عدهای گفتند: باید قیام صورت بگیرد و کسی که مرضی خدا و در آل‌رسول است حاکم شود.

حال سؤال میشود که رضا من آل‌رسول کیست؟ این شخص، امام صادق(ع) است؛ اما حاکمیت یک‌مرتبه بدلسازی کرده و میگوید: مراد از آل‌رسول، بنیعباس و بنیفاطمه هستند و همگی بنیهاشم هستند؛ منتها یک تیره بنیهاشم از بنیفاطمه و فرزندان علی(ع) هستند و تیره دیگر از فرزندان عباس.

حاکمیت آمد و این‌ها را مطرح کرد؛ اما نه به صراحت؛ بلکه در سازمان خودشان. تا به این نتیجه رسیدند که از درون بنیفاطمه هم یارگیری کنند تا پروژه آن‌ها تکمیل شود؛ لذا سراغ عبداللهبنالحسن و اولاد او رفتند. عبداللهبنالحسن فرزند امام حسنمجتبی(ع) است که  دو فرزند به نامهای محمد و ابراهیم دارد.

حاکمیت به این افراد برای همکاری میدان داد و به آن‌ها گفت که همکاری کنید تا شما به ریاست برسید. این افراد، هم از آلرسول‌اند و هم بنیفاطمه. خود حاکمیت از بنیفاطمه نبودند و مردم در مقبولیت آن‌ها ایراد میگرفتند و چون ممکن است مردم بگویند که مراد از آلرسول، اولاد فاطمهاند و بنیعباس از اولاد فاطمه نیستند، لذا ابراهیم و محمد نفس زکیه را آوردند و دور این افراد جمع شدند.

امام صادق(ع) مرتب عموزادههای خودشان را از این کار برحذر داشته و آن‌ها را از این کار نهی میکردند. از طرف مقابل، ابوالعباس سفّاح که برادر منصور دوانیقی بود، به ابراهیم و محمد نفس زکیه اظهار ارادت میکرد.

در چنین مواقعی، بصیرت کارساز است و باید به مردم بصیرت داد. اگرچه چنین چیزی در تاریخ نیامده است، ولی شاید نیت و هدف عبداللهبنالحسن این بود که فعلا با بنیعباس همکاری شود تا وقتی محمد نفس زکیه به حکومت رسید، امر به امام صادق(ع) واگذار شود؛ ولی این‌ها به آن سمت رفته و باعث شدند که بنیعباس به قدرت برسند.

ابومسلم خراسانی نیروی عظیمی به اسم شیعیان به راه انداخت. امام این‌ها، محمد نفس زکیه و سردار این لشکر، ابومسلم خراسانی و رابط و بزرگ بین این‌ها ابوالعباس سفاح است و همگی هم از بنیهاشم هستند.

امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تلاش کردند تا نام اهلبیت(ع) به متن جامعه برگردد و جامعه از تحریفاتی که به وجود آمده، پالایش شود تا مردم آگاهی و بصیرت داشته باشند؛ اما یک‌مرتبه، بدلسازی مثل طوفان به راه افتاد و همه را ازجمله کسانی که از شاگردان امام صادق(ع) بودند - البته نه از شیعیان خاص - به درون خود بُرد. بنیعباس، آن عده از شاگردان امام صادق(ع) را که مخالف بنیامیه بودند، به درون خودشان بردند و آن‌ها اطراف آل‌عباس جمع شدند.

بنیامیه به علت فساد، از درون رو به زوال بود و نام اهلبیت(ع) هم جریان پیدا کرده بود و شعار «یا لثارات الحسین» سر داده میشد. پرچم و علامتهای سیاه نمایان شد و همه را به رضا من آل‌النبی دعوت میکردند. از آل‌نبی، محمد نفس زکیه، ابراهیم و اولاد امام حسن(ع) حضور دارند که عموی این‌ها امام حسین(ع) است. اگر امام حسین(ع) در جامعه دارای آبرو هستند، این افراد هم برادرزادههای حضرت هستند.

 

مشکل امام صادق(ع) در مقابل قیام بنی‌عباس

حال سؤال میشود امام صادق(ع) در این جریان چگونه باید عمل کنند؟ اگر حضرت به این جریان تن بدهند، مقبول میشوند و ابوالعباس سفاح او را پذیرا شده و میگوید: درود بر جعفرالصادق. اما باید دید مآل و نتیجه این مقبولیت از نظر آن‌ها چیست؟ مآل آن‌ها همان چیزی خواهد بود که بر سر محمد نفس زکیه و ابراهیم آمد؛ چون تیمی که بنیعباس آن را چیده بود، یک تیم اختاپوسی درهم‌تنیده و خانوادگی قویی است؛ خیلی پیچیده بود. اما از طرف امام صادق(ع) و جبهه حق یک عمو داشتند که به شهادت رسیده بود.

پسرعموهای حضرت همگی به سمت بنیعباس رفتند. حال، امام صادق(ع) چه کسی را دارند؟ اگر امام صادق(ع) به این گروه تن داده و در کنار آن‌ها قرار بگیرند، نتیجه همان خواهد شد که بر فرزندان امام حسن(ع) آمد؛ یا به عنوان شورشی اعدام میشدند یا این‌که میبایست فرار میکردند. اگر هم به این گروه ملحق نشوند، منزوی میشوند.

 

نبود نقطه‌ضعف آشکار بنی‌عباس در اوایل قیام

حال سوال است چرا امام صادق(ع) یک خطی تشکیل ندادند تا ماهیت و درون طرف مقابل نمایان شود؟ در پاسخ باید گفت: مثلا حضرت چه بگویند؟! در آن زمان چه نقطه منفی میتوان از بنیعباس پیدا کرد تا به مردم گفته شود؟ مخاطب حضرت، شیعیان ناب نبودند.

وقتی مخاطب، شیعه ناب باشد، یک مطلب برای رد و ایجاب کافی است و آن این‌که آیا طرف مقابل امام صادق(ع) را قبول دارد یا نه؟ بعد از پیامبر(ص) امت راه نجات داشت و آن، تعبد به کلام رسول خدا(ص) بود. اگرچه علی(ع) نتوانستند بحران را دفع کنند، ولی باید گفت چون رسول خدا(ص) فرمودند: علی، لذا ما هم باید قبول کنیم و نباید چون و چرا کنیم. سلّمنا که طرف مقابل هم آدمهای خوب و اعلا باشند، ولی چون پیامبر(ص) فرمودند: فقط علی، لذا باید به درب خانه علی(ع) رفت. تکیه به حجت زمان حلال مشکلات است.

بنیعباس میگویند: بنیامیه باید از بین بروند و رضا من آل‌رسول باید بیاید؛ ولی مشخص نمی‌کنند این شخص کیست و امام صادق(ع) را به عنوان حجت نمیشناسند. امام صادق(ع) اگر بخواهند بنیعباس را رد کنند، باید با نقاط ضعفی که بنیعباس دارند، آن‌ها را رد کنند. در زمانی که بنیعباس علیه بنیامیه قیام کردند، بنیعباس چه نقطه‌ضعفی دارند تا حضرت با آن، آن‌ها را به مردم بشناسانند؟ نه آدم کشتهاند، نه به ائمه(ع) ظلمی کردهاند و نه تبلیغاتی علیه اهلبیت(ع) انجام دادهاند.

عبداللهبنالحسن که عموزاده حضرت بود و از لحاظ سِنّی از امام صادق(ع) بزرگ‌تر بود به حضرت میگوید: فرج حاصل شد؛ ابومسلم برای من نامه نوشت و میگوید: أنا فی خدمتکم. حضرت وقتی بخواهند عبداللهبنالحسن را توجیه کنند، توجیه نمیشود.

امام(ع) به او فرمودند: حرف ابومسلم را گوش نکن. عبدالله گفت: برای چه؟ وقتی فرج حاصل شده و میگوید صدهزار نیرو دارد و در خدمت شما هستم و شما به من امر کن تا من به میدان بیایم، چرا شما مرا نهی میکنید؟! امام صادق(ع) در مورد ابومسلم برای عبدالله چه بگوید تا او توجیه بشود؟ آیا بگویند که او شرابخور است؟ آیا بگوید که او نماز نمیخواند؟

در نهایت حضرت میفرمایند: ای عموزاده آیا شما ابومسلم را میشناسی؟ آیا شاگرد تو بود؟ عبدالله در جواب گفت: خیر. امام(ع) فرمودند: آیا نیروهایی که تحت امر او هستند شاگردان تو بودند؟ عبدالله گفت: خیر.

امام(ع) فرمودند: اگر آن‌ها با تو همراه شوند و در یک نقطهای شما تشخیص دادی که فلان اقدام حرام است و چون او شاگرد و مقلد شما نیست، از شما قبول نکند و بگوید حلال است، چه خواهی کرد؟ یا رأی او را میپذیری، که در این صورت او امام توست و یا این‌که رأی او را نمیپذیری و راه خودت را جدا میکنی، که در این صورت همه نیروها از تو جدا میشوند و تو تنها میمانی؛ پس ببین با چه نیرویی میخواهی وارد میدان شوی.

عبدالله گفت: برای شما نامه ننوشتند که این‌طور با من صحبت میکنی؟! یعنی می‌خواهد بگوید مثلا به من حسادت میورزی! امام(ع) فرمودند: برای من هم نامه نوشته است. عبدالله گفت: نامه را چه کردی؟ امام فرمودند: آن را در آتش سوزاندم.

در این جریان، حضرت از طرف مقابل نقطه‌ضعفی بیان نمیکنند؛ چون فعلا نقطه‌ضعفی وجود ندارد؛ حضرت میخواهند به عبدالله تفهیم کنند که طرف مقابل، تو را به عنوان امام قبول ندارد. حال اگر حضرت همین مطلب را راجع به بنیعباس بیان کرده و بگویند که بنیعباس ما را به عنوان امام قبول ندارند، مردم هم میگویند: مگر اشکالی دارد که قبول ندارند؟!

انتهای پیام/

منبع: جلسه شصت و پنجم تاریخ تطبیقی(1396/02/13)

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.