پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

گفت‌وگو | تحریف تاریخ؛ کودتای 28 مرداد سند فتنه افکنی آمریکا

رییس قرارگاه عمار، کودتای ۲۸ مرداد را سند فتنه افکنی آمریکا خواند و گفت: غربگرایان با تحریف تاریخ حتی شخصیت مرحوم آیت الله کاشانی را طرفدار رابطه با آمریکا جلوه میدهند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ حجتالاسلام والمسلمین مهدی طائب، رییس قرارگاه عمار در گفت‌وگویی به کودتای 28 مرداد و ماهیت دشمنی آمریکا با ملت ایران اشاره کرد و گفت: غرب گرایان و اصلاح طلبان همواره خودشان را به خواب زده اند و نمیخواهند باور و اعتقاد اصلی خود نسبت به آمریکا را آشکارا ببینند؛ در صورتی که رسوایی و ناتوانایی آمریکا مطلبی نیست که امروز نیاز به قلم زنی، پخش سریال و کلیپ داشته باشد.

 

کودتای 28 مرداد سند فتنه افکنی آمریکاست

حجت الاسلام والمسلمین طائب، کودتای 28 مرداد را سند فتنه افکنی، دخالت و نفوذ آمریکا و انگلیس در امور داخلی ایران خواند و تصریح کرد: امروز آنقدر دست غربگرایان در بزک کردن برجام خالی است که به تحریف و تخریب چهرههای مبارز و شاخص تاریخی میپردازند.

وی برجام خسارت بار را نشانه اعتماد به دشمنان به ویژه آمریکا عنوان کرد و گفت: غربگرایان با تحریف تاریخ تلاش میکنند حتی شخصیت مبارزی همچون مرحوم آیت الله کاشانی را طرفدار رابطه با آمریکا جلوه دهند؛ همان گونه که در دوران پهلوی نیز به مرحوم کاشانی تهمت انگلیسی بودن را زده بودند.

وی انزوا و افول آمریکا را مسأله داخلی و درونی خود این کشور عنوان کرد و گفت: انزوا و افول آمریکا ربطی به کشورهای دیگر ندارد؛ مگر تاکنون نظام اسلامی ایران به شکل مستقیم منافع آمریکا را مورد هجوم قرار داده است؟ به عنوان مثال ناو آمریکایی را مورد هدف قرار داده یا اینکه پالایشگاه و نیروگاه برق آنها را به آتش کشیده است؟ آمریکا دچار فروپاشی از درون است؛ یعنی استکبار درونی، سرقت منابع دیگران، نظام سرمایهداری و اشرافگرایی دولتمردان سبب وضعیت کنونی آمریکا شده است.

 

از ترور شخصیت آیت الله کاشانی تا بزک برجام

رییس قرارگاه عمار ابراز کرد: مگر برجام، اقدام عملیاتی در برابر آمریکا به وجود آورده است که برای آن دستاوردسازی میشود؛ غربگرایان، آمریکا را کدخدای مطلق تلقی میکردند، حتی ادعا داشتند آب آشامیدنی ایران را آمریکا باید تأمین کند.

حجت الاسلام والمسلمین طائب با بیان اینکه غربگرایان داخلی در برجام و مدعیان مذاکره مجدد با آمریکا به دنبال این هستند که جلوی پیشرفت و رشد ایران و تولید ملی را بگیرند، گفت: تحریمها سبب پیشرفت ایران شد، همان گونه که رییس جمهور کشور دائما مطرح میکند که در تحریمها توانستیم به خود کفایی برسیم؛ بدین جهت افرادی که در دفاع از برجام و مذاکره مجدد با آمریکا قلم می زنند، منفعت مالی دارند و به محتوای حرف خود باور و اعتقاد ندارند.

رییس قرارگاه عمار با اشاره به اقرار وزیر امور خارجه آمریکا در دورههای گذشته مبنی بر دست داشتن در کودتای 28 مرداد یادآور شد: آمریکاییها اقرار کرده اند که ما در کودتای 28 مرداد نگذاشتیم مردم به خواسته های خود برسند و حاضر نیستیم که از این مسأله معذرت خواهی کنیم.

 

فروپاشی آمریکا مسأله درونی است

وی به دستاوردهای نظام اسلامی و ایستادگی در برابر آمریکا اشاره کرد و افزود: آمریکا در برابر ظلم به ملت ایران که جلو ملی شدن نفت را گرفت، حاضر نیست معذرت خواهی کند، اما زمانی که قایق آمریکایی به سواحل خلیج فارس تجاوز کرد و ایران اسلامی با قدرت، قایق آنها را توقیف کرد، همان آمریکای قلدر حاضر به معذرت خواهی شد.

رییس قرارگاه عمار با اشاره به رهنمودهای رهبر معظم انقلاب که فرمودند "آمریکاییها برای ما تابستان داغ را برنامه ریزی کرده بودند و اکنون خود دچار تابستان داغ شده اند"، گفت: در دنیایی که رسانههای استکباری به دنبال ایجاد جوروانی هستند؛ جهانیان به نظاره نشسته اند که رهبر انقلاب چه سخنانی را بیان می کند و بعد از سخنان ایشان هیچ فردی نتوانست از سخن حیکمانه رهبر انقلاب بهره برداری سیاسی کند و بگوید خلاف واقع بوده است.

حجت الاسلام والمسلمین طائب تأکید کرد: هدف آمریکا از توطئه تابستان داغ در ایران، آشوب و فروپاشی بود تا هیچ قدرت و توانی برای ملت ایران باقی نماند؛ اما طبق رهنمودهای رهبر انقلاب؛ امروز خود آنها دچار مسأله تابستان داغ شده و در معرض ضعف، زوال و نابودی قرار گرفته اند؛ از این رو انسان باید کوتاه بین باشد یا خود را به خواب بزند که با آمریکا ارتباط و مذاکره داشته باشد؛ آیا واقعا این آمریکا می تواند به کشور ما کمک کند؟

منبع: خبرگزاری رسا

یادداشت | یهود و ‌اسطوره‌‌های ‌دروغین

تولید فیلم در ‌‌هالیوود و توزیع آن در 50 سال نخست حیات هالیوود، تحت سلطه یهودیان مهاجر صورت می‌گرفته است و در حال حاضر نیز قسمت اعظم فیلمسازی در آمریکا تحت کنترل یهودیان است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛‌‌ هالیوود مرکز فیلمسازی آمریکا با سود خالص بیش از20 میلیارد دلار در سال، 78درصد سینما‌های جهان را تغذیه می‌کند و اهداف خود را به زبان تصویر ترجمه و القا می‌کند.

‌‌هالیوود اگر چه در جهان به عنوان یک صنعت سینمایی با تولید سالانه حدود 700 فیلم شناخته شده است ولی عملکرد آن اثبات کرده که این صنعت بیش از آنکه در خدمت هنر باشد در خدمت سیاستمداران آمریکایی و صهیونیسم و اهداف جنگ‌طلبانه آن‌هاست.

شاید به نظر برسد که قدرتمندان اصلی در ‌‌هالیوود کارگردان‌‌ها، ستارگان و یا حتی تهیه کنندگان هستند اما در این میان نباید سایه صهیونیست‌‌ها را بر پیکره صنعت فیلمسازی نادیده گرفت. سینمای آمریکا هر روزه مشغول ساخت فیلم‌هایی است که به حمایت آشکار از صهیونیست‌‌ها می‌پردازد.

پژوهش و تحقیقات نشان می‌دهد ‌‌هالیوود از بدو پیدایش تا امروز، همواره برآورنده خواسته‌‌ها و نمایانگر سیاست‌‌های جهانی صهیونیسم‌ بوده است. بسیاری از افراد گمنام دیروز و مطرح امروز در عرصه سینما به دلیل برخورداری از حمایت صهیونیسم، یک شبه ره صد ساله پیمودند و در ردیف بزرگان سینما قرار گرفتند.

با اینکه یهودیان تنها 3 درصد از جمعیت آمریکا را تشکیل می‌دهند، کاملا کنترل هالیوود را در دست دارند و با تمام نیرو فیلم‌هایی می‌سازند که هدف آن تخریب و تحقیر دیگر ملل است. صهیونیسم که مدت‌‌هاست در ‌هالیوود به عنوان مرکز قدرت سینمای جهان نفوذ کرده در سال‌‌های اخیر مسیر دیگری را برای نفوذ در سینمای جهان و به خصوص در خاورمیانه دنبال می‌کند.

صهیونیست‌‌ها با نفوذ در پست‌‌های کلیدی هالیوود تلاش کردند تا در مسیر تولید جهانی به نفع خود بهره‌برداری کنند و کمتر به طور مستقیم در مجامع جهانی شرکت کنند. بزرگترین استودیو‌های هالیوود از جمله کلمبیا، مترو گلدوین مایر، برادران وارنر، پارامونت، یونیورسال و فاکس قرن بیستم توسط یهودیان تاسیس شد‌ه‌اند و به واسطه یهودیان اروپای شرقی اداره می‌شوند.

تولید فیلم در ‌‌هالیوود و توزیع آن در 50 سال نخست حیات هالیوود، تحت سلطه یهودیان مهاجر صورت می‌گرفته است و در حال حاضر نیز قسمت اعظم فیلمسازی در آمریکا تحت کنترل یهودیان است. این نفوذ از همان ابتدا نه تنها در مدیریت بلکه با حمایت از هنرمندان یهودی شدت گرفت. امروز بسیاری از ا‌هالی هالیوود را هنرمندان یهودی تشکیل می‌دهند.

سینمای هالیوود در آمریکا دو هدف عمده را دنبال می‌کنند اول اهداف مادی و به دست آوردن سود‌های کلان و دوم تسخیر اندیشه انسان‌‌ها از طریق انتشار افکاری که مؤید اهداف سیاسی و اجتماعی آن‌ها باشد.

تاریخ حضور صهیونیسم در سینما به کنفرانس صهیونیستی «بازل» در سال 1879 بازمی‌گردد. پس از کنفرانس بازل صهیونیست‌‌ها به ساخت فیلم‌‌هایی برگرفته از داستان‌‌های تورات پرداختند و به تدریج سعی کردند این اندیشه را القا کنند که فلسطین سرزمین موعود است.

بعد از وعده «بالفور» در سال 1917و اعلام فلسطین به عنوان اسراییل جدید، سینمای صهیونیسم با فیلم‌هایی مانند «پسر زمین» و «ده فرمان» در سال1925 و فیلم «صابر» به کارگردانی «الکساندر فورد» یهودیان پراکنده را برای مهاجرت به فلسطین تشویق کرد.

پس از تاسیس رژیم صهیونیستی صهیونیست‌‌ها به ساخت فیلم‌‌هایی روی آوردند که در آن، این مساله را تلقین می‌کرد که اسراییلی‌‌ها نماینده فرهنگ و تمدن پیشرفته بشریت هستند و در کنار آن اعراب را بادیه نشینانی بی فرهنگ با خوی و منش غیرانسانی و مسلمانان را افرادی خشن و گروه‌‌هایی تروریست معرفی می‌کردند تا از آن‌ها تصویری نامطلوب در اذ‌هان به وجود آورند و خود را ملتی با تمدن و دارای فرهنگ اصیل نشان می‌دادند.

پس از جنگ 1346که دوره طلایی سینمای اسراییل نیز محسوب می‌شود، فیلم‌‌هایی ساخته شد که در آن این مضمون را تلقین می‌کرد که اعراب باید قضیه فلسطین را فراموش و وجود رژیم صهیونیستی را قبول کنند.

مردم جهان نیز باید این مساله را بپذیرند که حق یهود در فلسطین از آن‌ها غصب شده بود که بعد از قرن‌‌ها یهودیان توانسته اند این حق را اعاده کنند.

در این رابطه می‌توان به فیلم «جنگ سینا»(سال 1968) و «نامم را نجوا کن»(سال1972) با کارگردانی «جیمز کاموللر » اشاره کرد. پس از مذاکرات «کمپ دیوید» و صلح بین مصر و اسراییل در سال1976که سینما در همه ابعاد زندگی نفوذ کرده بود، سینمای صهیونیسم گاهی به تبلیغ اندیشه یهودیان و قهرمانی آن‌ها می‌پرداخت که نمونه آن فیلم «روز استقلال» به کارگردانی «رونالدا میریچ» در سال1996 بود که جوایز بسیاری از جشنواره‌‌ها را به خود اختصاص داد.

بعضی اوقات نیز کارگردانان با ساخت برخی فیلم‌‌های مربوط به قضیه «هولوکاست» به برانگیختن احساسات جهانیان و یا به دست آوردن دلار تکیه می‌کنند که بهترین مصداق آن فیلم «فهرست شیندلر» ساخته «استیون اسپیلبرگ» در سال 1994است.

این فیلم 7جایزه اسکار را به خود اختصاص داد. تا قبل از جنگ1967فعالیت سینمایی صهیونیست‌‌ها محدود به سریال‌‌های کوتاه بود اما از این سال به بعد با همکاری شرکت‌‌های بزرگ سینمایی آمریکایی چون هالیوود به تولید فیلم روی آورد.

مهاجرت یهودیان به آمریکا با حمایت سرمایه‌داران یهودی آغاز شد و مهم ترین حرفه‌‌های سنتی یهودیان نیز که شامل ایجاد شبکه گسترده تجارت مشروبات الکلی و عتیقه جات و مواد مخدر، فحشا، قمار، بانکداری ربوی و تبهکاری سازمان یافته بود به آمریکا منتقل شد.

در میان نخستین نسل مهاجرین یهودی که توسط لرد روچیلد و بارون هرش(سرمایه داران یهودی) به آمریکا اعزام شدند، بنیان گذاران صنعت سینمای آمریکا و هالیوود مانند لویی میر، برادران شنک، شموئل گلب فیش(که بعد‌ها نام خود را به ساموئل گلدوین تغییر داد) لویی زلنیک، برادران وارنر، سام اشپیگل، ال‌جانسون اسرائیل بالین (ایروینگ برلین) و غیره قرار داشتند.

یهودیان ابتدا سالن‌‌های سینما را در اختیار گرفته و آن را گسترش دادند و سپس به تولید فیلم هم پرداختند و با استفاده از بازیگران معروف سعی کردند تا آمریکایی‌‌های سنتی را جذب سینما کنند.

بالاخره با تلاش یهودیان انحصار فیلم سازی که متعلق به ادیسون و ساحل شرقی بود، از بین رفت و یهودیان عازم ساحل غربی شدند تا «‌‌هالیوود » را بنیان گذارند.

آن‌ها استودیو‌های ششگانه آمریکایی هالیوود را در دهه 1920 در حومه لس‌آنجلس تشکیل دادند و تا حدود 30 سال حاکم مطلق بودند. صاحبان این کمپانی‌‌ها، یهودی و از مهاجرین اروپای شرقی بودند.

 

صهیونیسم در سینما چند هدف را دنبال می‌کند از جمله:

بسط ارزش‌‌های مادی گرایانه که امروزه در ارزش‌‌های آمریکایی متبلور است که شامل انحرافات جنسی، خشونت، وهم‌انگاری و جادوگری، علوم تجربی و پوزیتیویستی و شکاکیت می‌شود.

جهانی کردن اسطوره‌‌ها و خرافات و دروغ‌‌های صهیونیستی یهودی

صهیونیست‌‌ها برای باوراندن دروغ‌‌های بزرگی چون کشته شدن 6 میلیون یهودی درجنگ جهانی دوم و دادرسی دادگاه نورمبرگ و فاشیسم ستیزی یهودیان، فیلم‌هایی چون «اردوگاه آشویتس»، «فهرست شیندلر»، «هولوکاست(اتاق‌های گاز)»، «شوآ» و «سلام آلمان» را دقیقاً در همین راستا ساخته اند.

جلوگیری از اعتراض و فشار افکار عمومی داخلی و جهانی به سیاست‌‌های اشغال گرانه و توسعه طلبانه صهیونیست‌‌ها و غربی‌‌ها در کشور‌های مختلف خصوصا فلسطین اشغالی.

بی تمدن و عقب مانده و تروریست جلوه دادن و تحقیر دشمنان واقعی و خیالی خود خصوصا مسلمانان. فیلم‌‌هایی چون «محاصره» و «دروغ‌‌های حقیقی» در همین راستا تولید شده است.

الگودهی و آموزش نسل جدیدکشور‌های مختلف همان گونه که خود می‌پسندند. بسیاری از فیلم‌‌های قهرمان‌پرور غربی مانند فیلم‌‌های «آرنولد شوارتزنگر» و «ژان کلود ون دام» با همین هدف ساخته شده اند.

کسب و تجارت سود آور گیشه‌‌ها به هر ب‌هایی و به وجود آوردن مصرف کنندگان منفعل و تنبل.

ترویج و تقویت روحیه درونی قوم بنی اسرائیل مثل تقویت زبان عبری و نماد‌های توراتی چون شمعدان هفت شاخه، عقاب، خروس، شیر، شاخه زیتون، تاج، ستون‌‌های معبد سلیمان، ستاره داوود، عرقچین مخصوص یهودیان، کلاه شاپو و کت و شلوار سیاه رنگ، بلندگذاشتن مو‌های بنا گوش (کلاله) در مردان.

برتر جلوه دادن یهودیان و قوانین آن‌ها درتمام عرصه‌‌ها و تحقیر دیگر ادیان.

در دست گرفتن جشنواره‌‌های بین المللی فیلم و دادن جایزه به فیلم‌‌های مورد نظر خود.

جذب و خرید هنرمندان و سینماگران کشور‌های مختلف و خط دادن به این صنعت در اقصی نقاط جهان و کمرنگ کردن تلاش‌‌های معدود سینماگران متعهد جهان در افشای چهره حقیقی آن‌ها.

‌هالیوود در آغاز هزاره سوم رنگ نژادی یهود را بر خود دارد و مدیران برجسته و تصمیم گیرندگان آن از یهودیان هستند. همچنین تعداد زیادی از نویسندگان و تولیدکنندگان و کارگردانان یهودی هستند و در یک تحقیق مشخص شده که 59 درصد از فیلم‌‌های یهودی از جمله بزرگترین و پر فروش ترین فیلم‌‌ها هستند.

این ثقل مشترک و عمومی یهودیان در یکی از قدرتمندترین و مؤثرترین صنایع در امریکا به یهودیان هالیوودی توان سیاسی بسیاری بخشیده است چرا که آن‌ها همیشه یکی از اصلی ترین تامین کنندگان مالی نامزد‌های ریاست جمهوری بوده و از این رو بعد از پیروزی نامزد‌ها با فشار و تلاش آن‌ها امتیازات بسیاری را از آن خود می‌کنند.

آن‌ها با متمرکز کردن نقش خود در رسانه‌‌های امریکا، یهودیان را از بزرگترین اندیشمندان و افراد دیگر دوست و قابل اعتماد و از جمله افرادی که می‌توان با آن‌ها مهربانی پیشه کرد و شایسته حمایت و جانبداری هستند، جلوه داده اند.

در حالی که میلیون‌‌ها تن از امریکایی‌‌ها عملاً این تصویر تکراری را پذیرفته اند ولی همگان نیز در سایه تاثیر از آن قرار ندارند. آنان با دقت تمام مسوولیت‌‌هایی را که برعهده دارند، انجام می‌دهند و‌‌هالیوود را به دقت تحت اداره و مدیریت خود گرفته اند. یهودیان اکنون مالک این صنعت هستند و درباره اسرائیلی‌‌ها که آن‌ها را افرادی در رنج می‌نامند تلاش زیادی می‌کنند.

برای مخدوش کردن هر چیز بهترین وسیله هنر تصویر است. ‌‌هالیوود صهیونیستی هنر را در سیطره خودش در می‌آورد و از این وسیله در جهت رسیدن به اهداف پلیدش استفاده می‌کند. هنر و تکنولوژی پیشرفته سینما در خدمت آن‌ها و برای پیشبرد منافع شان برای کنار زدن رقیب‌‌ها است.

انتهای پیام/

نویسنده: مهری توکلیان‌

پرونده ویژه | حمایت مردم لبنان از ایران

به دنبال حمله ناو امریکایی به هواپیمایی مسافربری ایران نیز، هزاران تن از اقشار مختلف مردم لبنان با انجام یک راهپیمایی گسترده، این اقدام امریکا را محکوم کردند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ مردم لبنان همواره در مقاطع تاریخی و در حوادث پیش آمده برای مردم ایران، سعی کردند هم‌صدا با مردم ایران، صدای ایرانیان را به گوش جهانیان برسانند. شادی مردم لبنان در آزادسازی خرمشهر، یکی از نمونه‌های تاریخی این همدلی است. به دنبال کشتار حجاج ایرانی در سال 66 هم، سراسر لبنان در اعتراض به این جنایت هولناک، در سوگ به سر می‌برد. به دنبال حمله ناو امریکایی به هواپیمایی مسافربری ایران نیز، هزاران تن از اقشار مختلف مردم لبنان با انجام یک راهپیمایی گسترده، این اقدام امریکا را محکوم کردند. همچنین با انتشار خبر رحلت امام خمینی، مردم لبنان ضمن ابراز همدری با ملت ایران، طی چند روز در مقاطع مختلف، اقدام به برپایی مراسم عزاداری کردند.

در طول تاریخ انقلاب اسلامی و در حوادث پیش آمده ملی و بین‌المللی، مردم لبنان همواره هم‌صدا با ملت ایران، به وقایع مختلف واکنش نشان داده‌اند و در غم و شادی، در کنار هم‌کیشان خود در ایران بوده‌اند. تاریخ مصادیق فراوانی از همدلی مردم لبنان با ملت ایران را به ثبت رسانده است. در این نوشتار نمونه‌های از این همدلی بازخوانی می‌شود.

 

شادی مردم لبنان بعد از آزادسازی خرمشهر

تاریخ دفاع مقدس، صحنه‌های زیبایی از همراهی لبنان با ایران را در خود جای داده است. در طول جنگ تحمیلی، لبنانی‌ها همواره در کنار مردم ما بودند. یکی از صحنه‌های زیبا و تاریخی همراهی مردم لبنان با ایرانیان، همزمان با انتشار خبر آزادسازی خرمشهر بود. به دنبال انتشار این خبر، مردم لبنان پا به پای مردم ایران و رزمندگان اسلام، به جشن و سرور پرداختند.

در همین رابطه روزنامه«جمهوری اسلامی»طی گزارشی به تاریخ 4 خردادماه 1361، نوشت: «در حومه جنوب شرقی بیروت اعلامیه‌هایی مربوط به پیشروی‌های جدید نیروهای اسلام در جبهه‌های حق علیه باطل برای اطلاع مردم، از بلندگوهای مساجد و حسینیه‌ها پخش شد. در این اعلامیه‌ها به خصوص خبر مربوط به وضو گرفتن رزمندگان اسلام در آب‌های اروند رود چنان هیجانی در منطقه فقیرنشین حومه بیروت ایجاد کرد که تا مدتی صدای "الله اکبر" و شلیک رگبارهای هوایی از این منطقه به گوش می‌رسید.»

براساس گزارش همین روزنامه، مطبوعات و رادیو و تلویزیون‌های لبنان نیز مرتبا خبر پیروزی‌های سپاه اسلام در جنگ با رژیم بعثی را پخش می‌کردند تا مردم لبنان را از این پیروزی‌ها مسرور سازند.(1)

 

عزاداری مردم لبنان در پی شهادت حجاج ایرانی

روز نهم مردادماه 1366 شمسی برابر با ششم ذیحجّه 1407 قمری، خبر هجوم ماموران رژیم آل‌سعود به حجاج شرکت کننده در مراسم برائت از مشرکین در مکه مکرمه، موجی از خشم و نفرت را در میان مردم لبنان برانگیخت.

بعد از جریان کشتار زوار ایرانی در مکه، مردم بیروت دسته عزاداری راه انداخته و در خیابان‌ها شعار می‌دادند: «یا یهود آل سعود، حزب الله سوف یعود».

بعد از این فاجعه همچنین مردم لبنان طی تجمعاتی، با مردم ایران اعلام همدردی کردند. روزنامه جمهوری اسلامی گزارش داد: «دیروز [10 مرداد] در سراسر لبنان اعتصاب عمومی در اعتراض به این جنایت هولناک بود و به همین مناسبت مراسم عزاداری در بسیاری از مساجد بیروت و جنوب لبنان با قرائت قرآن از بلندگوها برگزار شد و کلیه مناطق مسلمان نشین لبنان غرق در عزا بودند.»

به روایت شاهدان عینی، در جریان حمله پلیس عربستان به حجاج ایرانی نیز، حاجیان لبنانی به ایرانی‌ها کمک می‌کردند تا از منطقه خطر خارج شوند. حجت الاسلام محمد افشاری که در واقعه جمعه خونین حج سال 1366 حضور داشته و از نزدیک شاهد آن فاجعه بود، از کمک حجاج لبنانی به ایرانیان در آن واقعه تلخ خبر می‌دهد. به گفته او در وضعیت بحرانی پس از کشتار حجاج، «نیروهای حزب‌الله لبنان در کوچه‌ای ایستاده بودند و مردم را راهنمایی می‌کردند. با راهنمایی همین افراد به محوطه‌ای رسیدیم که دیگر وضعیت عادی بود...»(2)

 

خشم مردم لبنان از جنایت امریکا در خلیج فارس

خشم مردم لبنان از جنایت امریکا در خلیج فارس از دیگر مواردی است که همدلی و همراهی مردم لبنان با مردم ایران را نشان می‌‌دهد. براساس منابع تاریخی؛ انتشار خبر جنایت آمریکا در سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران بر فراز آب‌های خلیج فارس در 12 تیر 1367، خشم مردم لبنان را درپی ‌داشت به طوری که؛ هزاران تن از اقشار مختلف مردم لبنان در غرب بیروت با انجام یک راهپیمایی گسترده حمله ناو امریکایی به هواپیمایی مسافربری ایران را محکوم کردند.

به گزارش مطبوعات، راهپیماییان از محوطه دانشکده حقوق دانشگاه لبنان به حرکت درآمدند. تظاهرکنندگان با حمل پلاکاردهایی دارای «تصاویر بزرگ امام خمینی» و «امام موسی صدر» و پرچم‌های جمهوری اسلامی ایران، اقدام وحشیانه امریکا را محکوم کردند.

مردم خشمگین لبنان در مقابل ساختمان سفارت امریکا در غرب بیروت اجتماع کردند و پرچم و آدمک‌های ریگان را به آتش کشیدند و در پایان نیز خواستار خروج بی‌قید و شرط نیروهای امریکائی از منطقه خلیج فارس شدند.

تظاهرات مشابهی نیز در بعلبک انجام شد. علاوه بر این در بیروت نیز اقشار مختلف مردم، روحانیون، طبقات علمی، فرهنگی و... با انجام راهپیمایی این جنایت امریکا را محکوم و با ملت ایران همدردی کردند.(3)

 

همدردی مردم لبنان در اندوهِ رحلت امام

با انتشار خبر رحلت امام خمینی، مردم لبنان ضمن ابراز همدری با مردم ایران، طی چند روز در مقاطع مختلف، اقدام به برپایی مراسم عزاداری کردند. روزنامه جمهوری اسلامی در گزارش 17 خرداد 68 می‌نویسد: «رحلت جان‌گداز رهبر مسلمانان و مستضعفین جهان سراسر لبنان را در سوگ فرو برده است.« طبق این گزارش، «دیروز [16 خرداد] مردم در تمامی شهر بیروت و حومه جنوبی آن عزادار بودند و تصاویر امام خمینی بر سردر مغازه‌ها، خانه‌ها و بر روی اتومبیل‌هایی که با پارچه سیاه پوشیده شده بود به چشم می‌خورد...»

گزارش‌ها حاکی از آن بود که «مردم عزادار لبنان، اشک‌ریزان به سروسینه می‌زدند و به نوحه سرایی می‌پرداختند» همچنین در این مراسم «ده‌ها کودک خردسال نیز مشاهده می‌شدند» که «اشک‌ریزان» نام امام خمینی را زمزمه‌می‌کردند.

در پی رحلت بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی ایران، مردم در مناطق جنوب لبنان نیز در سوگ فرورفته بودند. طبق اخبار منتشر شده در مطبوعات، در همه شهرها و روستاهای مناطق جنوبی لبنان، درحالی‌که کسب و کار تعطیل شده بود، مردم در مساجد و تکایا به عزاداری مشغول بودند.

به گزارش مطبوعات، «مردم بقاع لبنان و مشغره نیز در سوگ امام خمینی سیاه پوش شده بودند و به عزاداری پرداختند.» و «در بعلبک نیز بیش از پنجاه هزار نفر از اقشار مردم در حالیکه سیاه پوشیده بودند بر سر و سینه خود می‌زدند.»

روزنامه کیهان در گزارش روز 22 خرداد 1368 در مورد برگزاری مراسم باشکوه مردم لبنان به مناسبت هفتمین روز رحلت امام خمینی نوشت: «اقشار مختلف مردم مؤمن و مقاوم لبنان امروز در مراسم پرشوری، هفتمین روز رحلت امام امت را در غرب بیروت گرامی داشتند.»(4)

 

بیعت با رهبری آیت‌الله خامنه‌ای

مردم لبنان علاوه بر همدردی با ملت ایران در غم از داست دادن امام خمینی، همصدا با ملت ایران، به رهبری آیت‌الله خامنه‌ای نیز لبیک گفتند و بر ادامه راه امام خمینی تأکید ‌کردند. روزنامه جمهوری اسلامی در گزارشی به تاریخ 28 خرداد 1368 نوشت: روز جمعه «روز امام در جنوب» بود. مسلمانان این خطه با حمل پرچم‌های سیاه و پلاکاردهای مزین به فرمایشات امام فقید خود به حسینیه امام صادق (علیه‌السلام) در شهر صور رفتند. در این پلاکاردها شعارهایی در زمینه ادامه دادن خط امام، ضرورت آزادسازی قدس، ادامه مقاومت ضد صهیونیستی وجود داشت. بنابر این گزارش: «جمعیت شرکت کننده در این مراسم به حدی زیاد بود که اطراف حسینیه را نیز در بر می‌گرفت».

همین گزارش با اشاره به شعارهای مردم لبنان در بیعت با رهبری آیت‌الله خامنه‌ای اشاره میکند و می‌نویسد: مردم با شعارهای «الهی، الهی، حتی ظهور المهدی، حفظ لنا خامنه‌ای، خلیفه‌الخمینی»، بیعت خود را با رهبری آیت‌الله خامنه‌ای اعلام کردند.

علاوه بر آتچه ذکر شد، مردم لبنان در دوره جنگ تحمیلی، به دفعات همراهی و همدلی خود را با ملت ایران نشان دادند و ‌کوشیدند تا مرهمی بر زخم‌های ملت ایران بگذارند.(5)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - https://b2n.ir/805794

2 - https://b2n.ir/561488

3 - https://b2n.ir/240081

4 - https://b2n.ir/972377

5 - https://b2n.ir/559087

یادداشت | کشتار سرخ پوستان؛ استثمار سیاه پوستان

آمریکاییان‌ پس‌ از استقلال‌ با اینکه خود را مردمی‌ آزادیخواه‌ می‌دانستند، دست‌ از جنایت‌ علیه‌ سرخ‌پوستان‌ نکشیدند. در دوران‌ جرج‌ واشنگتن‌ کشتار این‌ صاحبان‌ خانه‌ نیز متوقف‌ نشد و این‌ بار آنان‌ را به‌ اتهام‌ مزدوری‌ برای‌ انگلیس‌ مورد تاخت‌ و تاز قرار دادند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ماهیت نظام آمریکا، ماهیتی است که بر غصب، کشتار، منفعت‌طلبی کاسبکارانه، زور گویی و بی عدالتی شکل گرفته و فرایند چنین نظامی غیر قابل اطمینان بودن، پیمان شکنی، و سلطه است. این امر ریشه در تاریخ این کشور داشته و در کشتار سرخ پوستان و اسارت و بردگی آفریقائیان نمود ویژه یافته است. اما امروز هم ماهیت تاریخی نظام آمریکا تغییری نکرده و خوی برتری طلبی آمریکایی ادامه دارد؛ چرا که هنوز هم سرخ پوستان در تبعیض هستند، سیاه پوستان شهروند درجه دو محسوب می‌شوند.

 

کشتار سرخ‌پوستان‌

مهاجران‌ اروپایی‌ از ابتدای‌ ورود به‌ قاره‌‌ آمریکا بنای‌ بدرفتاری‌ و کشتار را با ساکنان‌ بومی‌ سرخ‌پوست‌ گذاشتند. حال‌ آنکه‌ این‌ مردم‌ بومی ‌بسیار مهربان‌ و سرشار از عواطف‌ انسانی‌ بودند. اینان‌ حتی‌ «بیگانگان‌ را با مهر و محبت‌ پذیرا می‌شدند. بنابر عادت‌ هدایایی‌ به‌ کریستف‌ کلمب‌ و یاران‌ او تقدیم‌ کردند و با ایشان‌ به‌ عزت‌ و احترام‌ رفتار نمودند» تا جایی‌ که‌ وی‌ به‌ «پادشاه‌ و ملکه‌ اسپانیا نوشت: این‌ مردم‌ به‌ قدری‌ ملایم‌ و مهربان‌ و سلیم‌النفس‌اند که‌ من‌ می‌توانم‌ به‌ اعلیحضرتین‌ اطمینان‌ بدهم‌ که‌ در دنیا ملتی‌ بهتر از ایشان‌ پیدا نمی‌شود. هم‌نوعان‌ خود را مانند کسان‌ خود دوست‌ می‌دارند. گفتارشان‌ همواره‌ شیرین‌ و ملایم‌ و مهرآمیز و همراه‌ با لبخند است‌».  اما مردان‌ مهاجر و حریصی‌ که‌ به‌ دنبال‌ طلا، این‌ خاک‌ دست‌نخورده‌ را زیر و رو می‌کردند، با میزبانان‌ مهربان‌ خود هیچ‌ عادلانه‌ رفتار نکردند و احترامشان‌ را پاس‌ نداشتند. «آبادی‌های‌ سرخ‌پوستان‌ را تاراج‌ کردند و به‌ آتش‌ کشیدند و صدها مرد و زن‌ و بچه‌ را به‌ زور ربودند و به‌ مقصد اروپا بر کشتی‌ها سوار کردند تا در آنجا به‌ غلامی‌ بفروشند. مقاومت‌ افراد قبیله‌ «آراواک‌» بهانه‌ شد تا سلاح‌های‌ آتشین‌ و شمشیرها را آزمایش‌ کنند و در نتیجه‌ در دهه‌های‌ بعد از 12 اکتبر 1492 (یعنی‌ روزی‌ که‌ کریستف‌کلمب‌ نخستین‌ بار قدم‌ بر ساحل‌ سان‌ سالوادور گذاشت‌) قبایلی‌ تماماً قتل‌ عام‌ شدند و صدها هزار سرخ‌پوست‌ به‌ قتل‌ رسیدند».

آمریکاییان‌ پس‌ از استقلال‌ با اینکه خود را مردمی‌ آزادیخواه‌ می‌دانستند، دست‌ از جنایت‌ علیه‌ سرخ‌پوستان‌ نکشیدند. در دوران‌ جرج‌ واشنگتن‌ کشتار این‌ صاحبان‌ خانه‌ نیز متوقف‌ نشد و این‌ بار آنان‌ را به‌ اتهام‌ مزدوری‌ برای‌ انگلیس‌ مورد تاخت‌ و تاز قرار دادند. این‌ کشتار با همین‌ اتهام‌ در دوران‌ چهارمین‌ رئیس‌جمهوری‌ آمریکا، جیمز مدیسون‌، شدت‌ گرفت‌ و جنگ‌های‌ خونینی‌ بین‌ سرخ‌پوستان‌ و ارتش‌ آمریکا در گرفت‌ و قسمت‌های‌ وسیعی‌ از سرزمین‌ محل‌ سکونت‌ آنان‌ در دو طرف‌ رودخانه‌ می.‌سی.سی.پی‌ به ‌اشغال‌ نظامیان‌ درآمد و تار و مار شدند.

در زمان‌ آندرو جکسو هفتمین‌ رئیس‌جمهور آمریکا، به‌ علت‌ نابودی‌ شدید سرخ‌پوستان‌ به‌ عصر «ازاله‌» معروف‌ شد. وی‌ «با سربازان‌ خود به‌ جان ‌سرخ‌پوستان‌ افتاد و هزاران‌ تن‌ از قبایل‌ «چیروکی‌» و «چیکاساو» و «چکتا» و «کریک‌» و «سمینول‌» را قتل‌ عام‌ کرد». 

جنایات‌ حکومتگران‌ آمریکا علیه‌ سرخ‌پوستان‌ هیچ‌گاه‌ متوقف‌ نشد. در سال ‌1867م‌ کنگره‌‌ آمریکا در زمان‌ جانسون‌، هفدهمین‌ رئیس‌جمهور آمریکا، قانونی‌ را به ‌تصویب‌ رساند که‌ به‌ موجب‌ آن‌ سرخ‌پوستانی‌ که‌ به‌ خاطر ستم‌های‌ آمریکاییان‌ در سرتاسر کشور پراکنده‌ شده‌ بودند، باید جمع‌آوری‌ و در داکوتای‌ جنوبی‌ و اوکلاهما در کمپ‌های‌ مخصوصی‌ اسکان‌ داده‌ می‌شدند. سرخ‌پوستان‌ در مقابل‌ این‌ ستم‌ مضاعف‌ دست‌ به‌ مخالفت‌ زدند و در نتیجه‌ بین‌ ارتش‌ و آنان‌ جنگ‌های‌ سختی‌ درگرفت‌. سرانجام‌ «سرخ‌پوستان‌ آمریکا با از دست‌ دادن‌ بخش‌ قابل‌ ملاحظه‌ای‌ از نیروی‌ انسانی‌ و خانواده‌های‌ خود ناگزیر شدند اقامت‌ اجباری‌ در ایالات‌ تعیین‌ شده‌ را بپذیرند».

دولت‌مردان‌ آمریکایی‌ رفتار واحدی‌ با سرخ‌پوستان‌ نداشتند تا صاحبان‌ سرزمین‌ آمریکا تکلیف‌ خود را با میهمانان‌ تازه‌ وارد بدانند؛ اما آمریکاییان‌ اگر رفتاری‌ واحد نداشتند، هدفی‌ واحد داشتند و آن‌ نابودی‌ سرخ‌پوستان‌ بود. هنوز مرکب‌ قانون‌ اسکان‌ اجباری‌ کنگره‌ خشک‌ نشده‌ بود و جنگ‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت‌ که‌ رئیس‌جمهور بعدی‌، اولیس‌ گرانت‌، تصمیم‌ گرفت‌ سرخ‌پوستان‌ را از ایالت‌ اوکلاهما و داکوتای‌ جنوبی‌ اخراج ‌کند. بهانه‌ او این‌ بود که‌ در داکوتای‌ جنوبی‌ معادن‌ طلا کشف‌ شده‌ و سرخ‌پوستان‌ مزاحم‌ استخراج‌ آن‌ هستند. ژنرال‌ گرانت‌ اگر در مورد جلای‌ وطن‌ اسکان ‌یافتگان‌ داکوتای‌ جنوبی‌ دلیل‌ داشت‌، برای‌ تبعید سرخ‌پوستان‌ اوکلاهما هیچ‌ عذری‌ نداشت‌؛ اما نبرد غافلگیرانه‌‌ ارتش‌ به‌ هر دو ایالت‌ کشیده‌ شد که‌ منجر به‌ قتل‌عام‌ بزرگ‌ سرخ‌پوستان‌ شد. این‌ جنگ‌ تا هفت‌ سال‌ دیگر به‌ طول‌ انجامید. «اوج‌ این‌ درگیری‌ها در سال‌ 1876 م‌ بود که‌ صدها تن‌ از زنان‌ و مردان‌ و کودکان‌ سرخ‌پوست‌ در داکوتا قتل‌ عام‌ شدند و اجساد آنان‌ در گورهای‌ دست‌جمعی‌ دفن‌ شد».

طبق‌ آمار موجود، ایالات‌ متحده‌‌ آمریکا 2/400/000 بومی‌ داشت‌ که‌ از هنگام‌ ورود اروپاییان‌ به‌ آمریکای‌ شمالی‌ در آغاز قرن‌ هفدهم‌ تا اول‌ قرن‌ بیستم‌ در طول‌ سیصد سال‌ بومیان‌ آنجا را نابود کردند. «مهاجرنشینان‌ آمریکایی‌ همه‌ آن‌ها را از مرد و زن‌ و کودک‌ کشتند. جایزه‌ای‌ معادل‌ چهل‌ لیور استرلینگ‌ برای‌ آوردن‌ گیسوی‌ آویخته‌ به‌ سر یک‌ بومی‌ و یا یک‌ سرخ‌پوست‌ اسیر تعیین‌ کرده‌ بودند. این‌ جایزه‌ بعد از مدتی‌ به‌ صد لیور ارتقاء یافت‌».

هم‌اکنون‌ نیز باقی‌مانده‌ سرخ‌پوستان‌ از تبعیض‌نژادی‌ رنج‌ می‌برند. گرچه‌ ایالات‌ متحده‌ تاکنون‌ ده‌ها قانون‌ ضدتبعیض‌نژادی‌ را به‌ تصویب‌ رسانده‌ است‌، اما عملاً سرخ‌پوستان‌ جزء طبقه‌‌ فرودست‌ جامعه‌‌ آمریکا محسوب‌ می‌شوند. «در حال‌ حاضر بیش‌ از یکصد محدوده‌ معین‌ سرخ‌پوست‌‌نشین‌ به‌‌طور پراکنده‌ در ایالات‌ متحده‌ ‌آمریکا وجود دارد. میزان‌ بیکاری‌ ده‌ برابر بیش‌ از میزان‌ متوسط‌ در سطح‌ کشور است‌ و درآمد یک‌ خانواده‌‌ متوسط‌ سرخ‌پوست‌ تنها یک‌ سوم‌ درآمد خانواده‌ متوسط ‌سفیدپوست‌ است‌. مرگ‌ومیر در محدوده‌ها بالاترین‌ رقم‌ موجود در ایالات‌ متحده‌ است‌... 50 درصد خانواده‌های‌ سرخ‌پوست‌ در کلبه‌های‌ محقر زندگی‌ می‌کنند و آب‌ آشامیدنی‌ خود را از منابع‌ بالقوه‌‌ خطرناک‌ به‌ دست‌ می‌آورند که‌ سبب‌ گسترش‌ اسهال ‌خونی‌ و دیگر بیماری‌های‌ مسری‌ و عفونی‌ می‌شود... کودکان‌ سرخ‌پوستی‌ که‌ می‌توانند تحصیلات‌ متوسطه‌ داشته‌ باشند کم‌اند و برای‌ یکصد محدوده‌، تنها کمتر از پنجاه ‌مدرسه‌ وجود دارد».

جنایات‌ آمریکاییان‌ نسبت‌ به‌ سرخ‌پوستان‌، به‌ جنایات‌ مغولان‌ نسبت‌ به‌ ایرانیان ‌شباهت‌ دارد. با این‌ تفاوت‌ که‌ مغولان‌ مهاجم‌ پس‌ از کشتار اولیه‌، مردم‌ ایران‌ را به ‌رسمیت‌ شناختند و سپس‌ جذب‌  فرهنگ‌ اسلامی‌ ایرانیان‌ شدند؛ ولی‌ اروپاییان‌ مهاجر بومیان‌ را به‌ رسمیت‌ نشناخته‌ و دست‌ از کشتارشان‌ برنداشتند؛ فرهنگ‌ آنان‌ را محو کردند و از آنان‌ جز مردمان‌ بی‌هویت‌ که‌ تنها وراثتشان‌ در رنگشان‌ تجلی‌ کرده‌، چیزی‌ باقی‌ نگذاشتند.

 

استثمار سیاه‌پوستان‌

مهاجرین‌ اروپایی‌ برای‌ توسعه‌‌ کشاورزی‌ احتیاج‌ به‌ کارگر ارزان‌ قیمت‌ داشتند. سرخ‌پوستان‌ بومی‌ به‌ دلیل‌ سرکشی‌ و ستیزه‌جویی‌ با غاصبان ‌اروپایی‌ کمتر تن‌ به‌ بردگی‌ یا استثمار می‌دادند؛ لذا تجارت‌ بردگان‌ آفریقایی‌ از همان‌ اوایل ‌قرن‌ هفدهم‌ تا نیمه‌‌ دوم‌ قرن‌ نوزدهم‌ به‌ صورت‌ رسمی‌ و قانونی‌ رونق‌ گرفت‌. تاجران‌ برده‌ با کشتی‌های‌ مخصوص‌ حمل‌ برده‌ به‌ سواحل‌ آفریقایی‌ می‌رفتند و با شکار سیاهان ‌یا خرید اسیران‌ جنگی‌ ـ که‌ به‌ حکم‌ قوانین‌ بومی‌ آفریقا برده‌ قبیله‌‌ غالب‌ بودند ـ از رؤسای‌ قبایل‌، آن‌ها را از اقیانوس‌ اطلس‌ به‌ آمریکا منتقل‌ می‌نمودند.

تاجران‌ برده‌، سیاهان‌ را در بدترین‌ شرایط‌ با کند و زنجیر داخل‌ قفسه‌هایی‌ مانند کتاب‌ جای‌ می‌دادند و از ترس‌ شورش‌، آن‌ها را جدا از یکدیگر نگه‌ می‌داشتند. وضعیت‌ بد هوا و غذا و بهداشت‌ موجب‌ می‌شد وقتی‌ کشتی‌ به‌ مقصد می‌رسید «از هر صد برده‌ای‌ که‌ اسیر می‌شدند در حدود بیست‌ و پنج‌ نفر آن‌ها در آفریقا یا در راه‌ سفر جان ‌می‌سپردند». ‌ خریداران‌ آن‌ها را با علامتی‌ آهنین‌ که‌ در آتش‌ گداخته‌ بودند به‌ نشانه‌ مالکیت‌ داغ‌ می‌نهادند. بردگان‌ سیاه‌ وقتی‌ به‌ مزارع‌ آمریکاییان‌ می‌رسیدند، فلاکتشان ‌شدت‌ می‌یافت‌؛ لذا «دو سال‌ بعد یک‌ سوم‌ بردگان‌ تازه‌ وارد می‌مردند».

انقلاب‌ صنعتی‌ موجب‌ پیشرفت‌ بزرگی‌ در منسوجات‌ و کشت‌ پنبه‌ خصوصاً در ایالات‌ جنوبی‌ آمریکا شد. کشتزارهای‌ پنبه‌ به‌ سرعت‌ احتیاج‌ بیشتری‌ به‌ کارگر پیدا کرد و به‌ همین‌ جهت‌ بردگان‌ بیشتری‌ از آفریقا به‌ آمریکا منتقل‌ می‌شدند. «در سال‌ 1790م‌ در ایالات‌ متحده‌‌ آمریکا  697/000 برده‌ بود و در سال‌ 1861م‌ تعداد آن‌ها به 4/000/000  نفر افزایش‌ یافت‌».‌ تا پایان‌ قرن‌ نوزدهم‌ آمار نشان‌ می‌دهد که‌ «حداقل ‌چهارده‌ میلیون‌ آفریقایی‌ از این‌ طریق‌ به‌ عنوان‌ برده‌ فروخته‌ شدند».

آمریکاییان‌ برای‌ برده‌های‌ سیاه‌ هیچ‌ حقوق انسانی‌ قایل‌ نبودند؛ حتی‌ به‌ آن‌ها اجازه‌ ‌ازدواج‌ نمی‌دادند؛ «چون‌ خرج‌ نگهداری‌ اطفال‌ از هزینه‌ وارد کردن‌ برده‌ از آفریقا بیشتر بود!»

مجازات‌ شورش‌ در برابر ارباب‌ بسیار سخت‌ و خشونت‌آمیز بود. به‌ عنوان‌ نمونه‌: «از پنج‌ برده‌ای‌ که‌ در سال‌ 1728م‌ متهم‌ به‌ توطئه‌ علیه‌ اربابان‌ خود شدند دو نفر را زنده‌ در آتش‌ افکندند، یکی‌ را به‌ دار آویختند و دیگری‌ را در رودخانه‌ انداختند و سپس‌ شقه ‌کردند و نفر پنجم‌ را به‌ سواحل‌ اسپانیا تبعید نمودند».

بردگان‌ سیاه‌ حاضر بودند تن‌ به‌ هر کاری‌ بدهند؛ ولی‌ فکر فرار را از سرشان‌ بیرون ‌کنند؛ زیرا اگر برده‌ای‌ فرار می‌کرد، «دست‌هایش‌ را می‌بریدند، سپس‌ باقی‌مانده‌‌ دست‌ مجروح‌ را در قیر جوشان‌ فرو می‌بردند و آن‌گاه‌ وی‌ را به‌ دار می‌آویختند».

لینچ کردن‌ یکی‌ از روش‌های‌ کشتار سیاه‌پوستان‌ در سده‌های‌ گذشته‌ آمریکا بود. در سده‌ گذشته‌ هزاران‌ سیاه‌پوست‌ طبق‌ این‌ قانون‌ و حشیانه‌ به‌ قتل‌ رسیدند.

با همه‌‌ این‌ سختگیری‌ها و خشونت‌های‌ غیرانسانی‌ جنبش‌های‌ ضدبرده‌داری‌ در آمریکا شروع‌ شد. در ایالات‌ شمالی‌ آمریکا به‌ دلیل‌ صنعتی‌ بودن‌ و بی‌نیازی‌ از برده‌داری‌، تبلیغاتی‌ علیه‌ برده‌‌فروشی‌ و برده‌داری‌ آغاز شد. ابراهام‌ لینکلن‌ در فعالیت‌های‌ تبلیغاتی‌ نامزدی‌ ریاست‌ جمهوری‌، الغاء برده‌داری‌ را جزو شعارهای‌ انتخاباتی‌ خود قرار داد و سرانجام‌ در نوامبر 1860م‌ شانزدهمین‌ رئیس‌جمهور منتخب‌ شد. ایالات‌ جنوبی‌ از این‌ انتخاب‌، نارضایتی‌ خود را اعلام‌ کردند و سخن‌ از تجزیه‌ به ‌میان‌ آوردند. ابراهام‌ لینکلن‌ برای‌ رضایت‌ ایالات‌ جنوبی‌ اعلام‌ کرد منظورش‌ از الغاء برده‌داری‌ این‌ نیست‌ که‌ در هر جا برده‌داری‌ وجود دارد آن‌ را لغو کند، بلکه‌ می‌خواهد از توسعه‌‌ برده‌داری‌ به‌ استان‌های‌ دیگر جلوگیری‌ کند. عقب‌نشینی‌ لینکلن‌ سودی‌ نبخشید و از آوریل‌ سال‌ 1861م‌ جنگ‌های‌ تجزیه‌طلبانه‌‌ آمریکا آغاز شد و تا چهارسال‌ به‌ طول‌ انجامید.

با همه‌‌ تعریف‌ و تمجیدهایی‌ که‌ از لینکلن‌ شده‌ است‌، او هیچ‌گاه‌ مخالف‌ تبعیض‌ نژادی‌ نبود، او بر مبنای‌ مصالح‌ سیاسی‌ ـ حتی‌ اگر حمل‌ بر صحت‌ کنیم‌ ـ مدافع‌ الغاء برده‌داری‌ با حفظ‌ تبعیض‌ نژادی‌ بود.

لینکلن‌ با صراحت‌ تمام‌ در قبول‌ تبعیض ‌نژادی‌، گفت‌: «من‌ هرگز طرفدار برابری‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ نژادهای‌ سفید و سیاه‌، به‌ هر صورتی‌ که‌ باشد نبوده‌ام‌ و نیستم‌. من‌ هرگز طرفدار این‌ نبوده‌ام‌ و نیستم‌ که‌ به‌ سیاه‌‌پوستان‌ حق‌ انتخاب‌ کردن‌ یا انتخاب‌ شدن‌ داده‌ شود، یا بتوانند به‌ عضویت‌ هیئت‌ منصفه‌ درآیند، یا به‌ مشاغل‌ دولتی‌ منصوب‌ شوند، یا به آن‌ها اجازه‌ داده‌ شود که‌ با سفیدپوستان‌ ازدواج‌ کنند، و حتی‌ اضافه‌ می‌کنم‌ که ‌بین‌ نژاد سفید و سیاه‌ یک‌ اختلاف‌ طبیعی‌ اساسی‌ وجود دارد که‌ تصور می‌کنم‌ که‌ برای ‌همیشه‌ مانع‌ شود تا آن‌ها بتوانند بر پایه‌‌ برابری‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ با هم‌ زندگی‌ کنند، و با هم‌ به‌ سر برند و از طرفی‌ هم‌ ناگزیرند که‌ در جوار هم‌ زندگی‌ کنند، ناچار یکی‌ از این‌ دو نژاد باید وضع‌ و موقعیتی‌ برتر و دیگری‌ وضع‌ و موقعیتی‌ پایین‌تر داشته‌ باشد. من‌ نیز مثل‌ همه‌، طرفدار دادن‌ این‌ برتری‌ به‌ نژاد سفید هستم‌».

با این‌ تفکر نژادپرستانه‌ بسیار بعید می‌نماید که‌ ابراهام‌ لینکلن‌ با انگیزه‌های ‌بشردوستانه‌ در تلاش‌ برای‌ آزادی‌ بردگان‌ بوده‌ است‌. او در سخنرانی‌ دیگری‌ می‌گوید: «اگر در بین‌ ما کسی‌ باشد که‌ به‌ مشکلاتی‌ که‌ نظام‌ برده‌داری‌ ایجاد کرده‌ است‌ توجه ‌نداشته‌ باشد و بی‌درنگ‌ و به‌ نحوی‌ مؤثر، خود را از شر برده‌داری‌ خلاص‌ نکند... او حق‌ ندارد که‌ با ما باشد».

از این‌ رو به‌ نظر می‌رسد که‌ مشکلات‌ یا مصالح‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ نظام‌ برده‌داری‌ انگیزه‌،‌ اصلی‌ لینکلن‌ بوده‌ است‌.

جنگ‌ بین‌ شمال‌ و جنوب‌ امیدی‌ در دل‌ بردگان‌ سیاه‌ جنوبی‌ دمید و تعداد زیادی‌ از آن‌ها از جنوب‌ فرار کردند و خود را به‌ شمال‌ رساندند و به‌ ارتش‌ لینکلن‌ پیوستند. سرانجام‌ جنگ‌ شمال‌ و جنوب‌ به‌ دلیل‌ صنعتی‌ بودن‌ و پرجمعیت‌ بودن‌ شمال با پیروزی‌ شمالی‌ها خاتمه‌ یافت‌ و اعلامیه‌‌ آزادی‌ بردگان‌ صادر شد؛ اما این‌ آزادی‌ نیز به‌ نفع‌ بردگان‌ تمام‌ نشد؛ زیرا سیاهان‌ از این‌ پس‌ احتیاج‌ به‌ مسکن‌، نان‌ و ازدواج‌ داشتند. نه‌ کار صنعتی‌ می‌دانستند که‌ در شمال‌ مشغول‌ کار شوند و نه‌ جنوبی‌ها به‌ آنان‌ کار می‌دادند؛ زیرا سیاهان‌ را عامل‌ شکست‌ خود می‌دانستند. بعدها سیاه‌پوستی‌ در این‌ مورد گفت‌: «خیمه‌ها و چادرها برکنده‌ شدند، نه‌ جایی‌ برای‌ اقامت‌ و نه‌ چیزی‌ برای‌ خوردن‌ وجود دارد. این‌ است‌ آزادی‌ بزرگ‌».

جنبش‌های‌ ضد برده‌داری‌، اعلامیه‌‌ آزادی‌ بردگان‌، و قوانین‌ کنگره‌ هرگز نتوانست‌ نژادپرستی‌ را در آمریکا به‌ پایان‌ برد. سیاهان‌ هنوز به‌ عنوان‌ شهروند درجه2 و از طبقه‌ ‌زیردست‌ جامعه‌‌ آمریکا محسوب‌ می‌گردند. تبعیض‌ در استخدام‌، بی‌کاری‌ مضاعف ‌نسبت‌ به‌ سفیدپوستان‌، درصد بالای‌ فقر و بی‌سوادی‌، کثرت‌ زندانیان‌ سیاه‌پوست‌، برخورد خشن‌ و تبعیض‌آمیز پلیس‌ و... همه‌ نشان‌ از تبعیض‌ نژادپرستانه‌‌ ایالات‌ متحده‌ آمریکا می‌دهد. رفتار نهادینه‌ شده‌‌ آمریکاییان‌ با نژاد سیاه‌ هنوز خبر از آن‌ می‌دهد که‌ تا یک‌ قرن‌ و نیم‌ بعد از اعلامیه‌‌ آزادی‌ بردگان‌، رفتار با سیاهان‌ تغییری‌ نکرده‌ است‌. هنوز جنبش‌های‌ سیاهان‌ آمریکا خبر از رفتار تبعیض‌آمیز می‌دهند.

منبع: سه سال ستیز مرجعیت شیعه در ایران(1343 - 1341)

یادداشت | کنسرسیوم یا چپاول ثروت ملی ایران؟

با تمدید قرارداد در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته است، برای اینکه تا هفت، هشت سال دیگر نیروی اتم جای سوخت نفت را در دنیا می‌گیرد و ذخایر نفت ایران بی‌مصرف می‌ماند!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ قرارداد کنسرسیوم نفت، در زمره پیامد‌های شاخص شکست نهضت ملی به شمار می‌رود.

 

معاهدات پهلویستی، قرارداد یا امتیازدهی؟

یکی از مهم‌ترین سؤالاتی که همواره پس از انعقاد قرارداد‌های مدت‌دار با کشور‌های دیگر پیش می‌آید، این است که اساساً آیا معاهده به معنای حقوقی آن منعقد شده است یا خیر؟ در یک قرارداد حقوقی، دو طرف با توجه به سود و زیان حاصل از قرارداد، تصمیماتی اتخاذ می‌کنند که از پس آن به‌طور معمول، هر کدام از طرفین به سودی مشابه و در خور آنچه هزینه کرده است، دست می‌یابد.

به‌عبارت روان‌تر آنچه می‌دهد معادل آن چیزی است که به‌دست می‌آورد. در روابط بین‌الملل معمول آن است که قرارداد‌های بلند‌مدت به ظرفیت کشور‌های توسعه نیافته، بیش از آنکه شکل قرارداد را به خود بگیرد، هیئت امتیازدهی را دارد! آنچه در طول تاریخ پهلوی در زمینه شکل‌گیری ارتباطات بین‌المللی با قدرت‌های اقتصادی جهان اتفاق می‌افتد نیز از این دست است.

کشور‌های توسعه یافته با اهداف استفاده از منابع ارزان کشور‌های توسعه نیافته، اقدام به سرمایه‌گذاری‌های بلند‌مدت در این قبیل کشور‌ها می‌نمایند و در تمام مدت حضور در کشور میزبان، متوجه این اصل مهم نیز هستند که مبادا تکنولوژی و آموزش نیروی کارشناس هر دو با هم انتقال یابند. چه اینکه اگر این خودکفایی در کشور‌های توسعه نیافته ایجاد شود، آن‌ها نیازی به سرمایه‌گذاری خارجی برای ایجاد توسعه ندارند و تولید داخلی در این کشور‌ها شکل می‌گیرد.

قرارداد‌های بلند‌مدت تاریخ پهلوی نیز از این دسته مستثنی نیست. مطالعه قرارداد‌های بلند‌مدت دوران پهلوی نشان می‌دهد آن دسته از قرارداد‌هایی که در مراحل مذاکرات آن، امتیازدهی گسترده به کشور‌های صنعتی انجام شده است، بیش از آنکه توسعه را انتقال دهد، به دریافت روپوش توسعه‌یافتگی بدون داشتن پیکر و بدنه پیشرفت منجر شده است. از جمله مصادیق بارز آن قرارداد موسوم به کنسرسیوم است که در ازای ساخت پالایشگاه به هزینه خود دولت پهلوی و ارسال گروه کارشناسی غول‌های نفتی جهان، ۳۴۰ میلیون تن نفت در طول ۹ سال از کشور خارج می‌شود و این در حالی است که این رقم بیشتر از میزان نفتی است که شرکت انگلیسی نفت ایران و انگلیس در طول قریب ۵۰ سال در ازای قرارداد از ایران خارج کرد. چرا کنسرسیوم قراردادی استعماری و اساساً امتیاز‌دهی است تا معاهده دوجانبه.

اینکه دولت امریکا در مقابل مقامات قضایی خود برای توجیه مذاکرات کنسرسیوم خطر چیره شدن کمونیسم را پیش می‌کشد و در نهایت به‌رغم نقض قوانین آنتی‌تراست در امریکا تأییدیه برای این مذاکرات گرفته می‌شود.(۱) دلیلی بر این نیست که همه ماجرا خلاصه در خطر کمونیسم باشد.

در پیش‌نویسی با عنوان طرح خط مشی امریکا، به تاریخ ۴ مارس ۱۹۵۱ آمده است: «منافع امنیتی ایالات متحده همچنان حکم می‌کند که ایران، چه در نتیجه تهاجم و چه بر اثر خرابکاری داخلی، زیر‌سلطه کمونیسم قرار نگیرد. ایران در موقعیت استراتژیکی بسیار مهمی قرار گرفته است و اشغال آن به دشمن امکان می‌دهد، مناطق نفت‌خیز مجاور، ترکیه، کشور‌های شرق مدیترانه، پاکستان و هند را تهدید کند.

منافع نفتی ایران برای اقتصاد انگلستان و کشور‌های اروپای غربی اهمیت فراوان دارد و از دست دادن این منابع بر اقتصاد کشور‌های مزبور در زمان صلح اثر منفی می‌گذارد. همچنین به علت تعهدات ایالات متحده در نقاط دیگر جهان، تفاهم با انگلیس که در ابتکار حمایت نظامی ایران مسئولیت دارد، باید ادامه یابد.»

 

شیوه نوین امریکایی‌ها در استعمار ملل ضعیف

لازم به ذکر است، آنچه همواره مد‌نظر سیاستمداران دموکرات امریکایی در طول تاریخ بوده است، از بین بردن حکومت‌ها و به دست گرفتن حاکمیت کشور‌ها نیست. برخلاف آنچه همواره بریتانیا در پرونده خود ثبت کرده و آن برانگیختن تحرکات خرابکارانه و شورش طلبانه در کشورهاست امریکا، اما در دوران حکومت دموکرات‌ها به دنبال «نوعی ملی کردن» است.(۲)

مردم ایران در نهضت ملی ایران، دربار را عقب می‌رانند. در این دوران دولت امریکا به حمایت از مصدق برمی‌خیزد و باعث امیدواری مصدق می‌شود. این تازه ابتدای راهی است که دولت امریکا قرار است به همه کشور‌های تحت‌سلطه اقتصادی‌اش نشان دهد و به نوعی باعث عبرت گرفتن‌شان شود. نفت ملی می‌شود و، اما بعد نفت ملی شده را هیچ کشوری از ایران خریداری نمی‌کند. تحریم‌ها آغاز شده است.

دولت مصدق که پشت‌گرمی‌اش دولت امریکاست، این قسمت از نقشه را نخوانده بود. کشتی‌های نفتکش ایرانی در آبادان در‌حالی‌که همچنان پر از نفت بودند، نفت خود را به مخزن‌های ذخیره پالایشگاه بازگرداندند و لنگرهایشان را یکی پس از دیگری بالا کشیدند و آبادان را ترک کردند. دولت امریکا حاضر به خرید نفت دولت مصدق نبود.(۳)

در شرایطی که همه غول‌های نفتی جهان بنای تحریم ایران را گذاشته‌اند و دولت مصدق با کمبود بودجه و منابع مالی رو‌به‌رو است، توجه طرف امریکایی، اما به قدرت نگرفتن شوروی در ایران معطوف است و تلاش می‌کند از سویی دولت مصدق توفیق نیابد و از سوی دیگر آشوب و به هم ریختگی سیاسی به‌وجود نیاید تا مبادا کشور برای تسلط شوروی آماده گردد.(۴)

بنای طرف امریکایی سرنگونی دولت مصدق نیست، اما این طرف انگلیسی است که در نهایت با مجاب کردن دولت امریکا می‌تواند همراهی همپیمانان خود را برای سرنگونی مصدق جلب کند.(۵) در این مرحله، هم ایدن، وزیرخارجه انگلستان و هم وود هاوس، فرمانده سازمان ام. آی. سیکس(Mi۶) توانسته بودند این نظریه را به امریکایی‌ها بقبولانند که حمایت نکردن از دولت مصدق، باعث روی کار آمدن کمونیسم نخواهد شد، بلکه می‌توان حکومتی را بر سر کار آورد که هم ناسیونالیسم و هم کمونیسم را سرکوب کند.

سر سام فال، یکی از اعضای وزارت‌خارجه انگلیس که برای طرح کودتا به واشنگتن عزیمت کرده بود، گفته است: «ما به آنجا رفتیم تا امریکایی‌ها را مجاب کنیم که هیچ‌گونه توافقی با مصدق ممکن نیست و باقی ماندن [او]در قدرت برای مصالح هر دوی ما خطرناک است؛ همچنین قصد ما این بود که درباره مسائلی که برای تغییر حکومت در اختیار داشتیم، توضیحاتی به آن‌ها بدهیم. بعد از مدتی بحث و گفتگو، احساس کردیم که آن‌ها پذیرفتند که باقی ماندن مصدق در قدرت سرانجام به تسلط کمونیست‌ها منجر خواهد شد.»(۶)

دولت مصدق سرنگون می‌شود و همزمان متن اعلامیه مشترک ایران و انگلیس که ایدن وزیر امور خارجه انگلیس آن را تنظیم کرده بود، به‌طور کامل تصویب و در تهران و لندن منتشر می‌گردد. روز بعد، کنفرانسی در جزیره برمودا میان آیزنهاور، رئیس‌جمهور امریکا و نخست‌وزیران انگلیس و فرانسه برگزار می‌شود و بالاخره توافق نهایی درباره تشکیل کنسرسیوم در همین کنفرانس حاصل می‌شود و ۱۰ روز بعد اجلاس مشترک اعضای کنسرسیوم در لندن برگزار می‌شود.(۷)

 

کنسرسیوم یا چپاول ثروت ملی ایران؟

در تاریخ ۲۰ فروردین ۱۳۳۳ سفیر انگلیس در ایران در ضمن نامه‌ای آمادگی نمایندگان کنسرسیوم را برای آغاز مذاکرات با دولت ایران اعلام می‌کند. پنج شرکت امریکایی، شرکت نفت ایران و انگلیس، شرکت هلندی و شرکت فرانسوی اعضای از پیش تعیین شده و قطعی کنسرسیوم هستند که حدود ۹۰ درصد صنعت اکتشاف و تولید و خرید و فروش نفت جهان را در اختیار و انحصار خود دارند.

این قرارداد روز ۹ شهریور ۱۳۳۳ بین دکتر‌علی امینی و هوارد پیج نماینده کنسرسیوم امضا می‌شود و هر چند ملی شدن صنعت نفت ایران، در آن به رسمیت شناخته می‌شود، اما تفاوتی با قرارداد‌های مشابه در کشور‌هایی که نفت ملی شده نداشته‌اند، نمی‌کند. استدلال شرکت‌های نفتی در این خصوص این بود که نمی‌توانند امتیازی بیش از آنچه به سایر شرکت‌های تولید‌کننده نفت داده‌اند، به ایران بدهند. بنابراین اظهار، ایران در این قرارداد شریک کنسرسیوم محسوب نمی‌شود و نمایندگان کنسرسیوم در مذاکرات خود درصدی از نفت صادراتی را برای فروش مستقیم به ایران اختصاص نمی‌دهند.(۸)

همچنین در این مذاکرات، ایران پذیرفت که مبلغ ۲۱میلیون لیره به‌عنوان خسارت کلی برای استهلاک دیون تأسیسات متعلق به شرکت انگلیسی که پس از ملی شدن صنعت نفت به‌وسیله مصدق اخراج شده بود، بپردازد. بنابراین به‌رغم اینکه ملی شدن صنعت نفت ایران در مذاکرات پذیرفته شد، ایران بابت آن و امتیاز لغو شده شرکت انگلیسی غرامت ایام سه ساله دولت مصدق را نیز پرداخت نمود.(۹)

ایرج ذوقی می‌نویسد کنسرسیوم «کوششی بود در راه تلفیق اصولی که کمپانی‌ها از آن دفاع می‌کردند، با اصولی که ایران در نتیجه ملی شدن نفت، خود را ملزم به رعایت آن‌ها می‌دانست. منتها آن روز ایران در موقعیتی بسیار ضعیف قرار گرفته بود و برعکس، کمپانی‌ها در اوج قدرت خود بودند. این بود که در مقام سازش بین اصول مورد‌نظر دو طرف، کفه ترازو طبعاً به نفع طرف قوی‌تر چربید و شرکت ملی نفت ایران در برابر کنسرسیوم به صورت مالک و صاحبکاری درآمد که حقوق و اختیارات خود را به مباشر و کارگزار خود تفویض کرده و از مالکیت به اسمی قناعت نموده باشد.»(۱۰)

 

امینی و شیوه او در متقاعد کردن مجلس برای کنسرسیوم

مذاکرات میان ایران و کنسرسیوم به پایان رسید و حال نوبت متقاعد کردن مجلس شورای ملی در ایران بود که رأی به تصویب آن بدهد. در همین زمان محمدرضا شاه به نمایندگان دستور می‌دهد «بدون اتلاف حتی یک دقیقه وقت» این قرارداد تصویب شود. همزمان با این دستور امینی سعی در اثبات این قضیه دارد که قرارداد کنسرسیوم به نفع ایران است.(۱۱)

محمدعلی موحد در کتاب خواب آشفته نفت درباره توضیحات امینی برای مجلس شورای ملی می‌نویسد: «شگرد کار امینی از این شاخه به آن شاخه پریدن بود و یک مشت الفاظ و مطالب ناقص، ناتمام و لاطائل را قطار کردن. برای مجلسی که وکلایش دست‌چینی از چهره‌های قدیمی بدنام یا هواداران انگلیس بود، این شگرد مؤثر افتاد و به بیشتر از آن حاجت نبود.»

دکتر علی امینی برای ثابت کردن این موضوع که قرارداد کاملی را با کنسرسیوم منعقد کرده است، گفته بود: «اینکه صریحاً در قرارداد ۵۰ ۵۰ ننوشتیم برای این است که اگر تناسب ۵۰ ۵۰ از بین رفت آن وقت ما بلاتکلیف خواهیم ماند و حتی شرط کردیم که اگر مزایایی در نقاط دیگر برقرار شد، ما هم از آن استفاده بکنیم. آن‌ها حاضر نمی‌شدند سود تصفیه را ۵۰ -۵۰ حساب نمایند. به این جهت قرار شد بابت تصفیه مبلغ مقطوع بگیریم که در حقیقت همان ۵۰ ۵۰ درصد است، بدون آنکه اسم آن برده شده باشد.»(۱۲)

قرارداد کنسرسیوم در تاریخ ۲۹ مهرماه ۱۳۳۳ به تصویب مجلس شورای ملی رسید و در‌حالی‌که نام قرارداد در نسخه ترجمه شده «قانون اجازه مبادله قرارداد فروش نفت و گاز و طرز اداره عملیات آنها» بود، اما کنسرسیوم اجازه ذکر خرید و فروش را در نسخه ترجمه نشده نداد و به نام قرارداد نفت اکتفا کرد. این قرارداد ۶ آبان همان سال در مجلس سنا با ۴۱ رأی از ۴۹ رأی تصویب شد.

 

مالکیت بی‌محتوای ایران بر منابع نفتی!

ظاهر قرارداد، مالکیت ایران را بر دارایی‌های نفتی به رسمیت می‌شناخت، ولی این مالکیت بی‌محتوا بود و مالک، خود حق تصرف در آن دارایی‌ها را نداشت. حق انحصاری استفاده از تمام تأسیسات برای تمام دوره قرارداد به کنسرسیوم واگذار شده بود. نفت در زیر زمین، یعنی در عالم غیب مال ایران بود، ولی به سر چاه که می‌رسید و پا به عرصه ظهور می‌گذاشت، به مالکیت کنسرسیوم درمی‌آمد.

در‌حالی‌که برخی معتقدند ایران در آن برهه زمانی بر اثر تحریم‌ها دچار ضعف اقتصادی بود و این چاره‌ای جز قبول کنسرسیوم را باقی نمی‌گذاشت، کارشناسان، اما می‌گویند که این قرارداد در واقع نوعی امتیاز نامه است که به شدیدترین وجه منافع ملی و استقلال ایران را تحت‌الشعاع قرار داد و کشور‌های غربی را به مواضع سابق آن‌ها در ایران بازگرداند. با این تفاوت که این‌بار شرکت‌های امریکایی نیز توانستند از نفت جنوب ایران بهره‌برداری کنند.(۱۳)

حوزه فعالیت کنسرسیوم علاوه بر قسمتی از خاک بلوچستان، قسمت جنوبی استان کرمان، تمام استان فارس، قسمت جنوبی استان اصفهان و تمام استان‌های خوزستان، لرستان، بروجرد، ملایر و صفحات جنوبی کرمانشاه جزایر خارک، کیش، قشم، هرمز، شعیب، هنگام و چند جزیره کوچک‌تر در جنوب کشور را دربرمی‌گرفت.(۱۴)

مدت این قرارداد ۲۵ سال از تاریخ اجرا بود که البته اعضای کنسرسیوم می‌توانستند سه دوره پنج ساله آن را تمدید کنند. با این توصیف در حقیقت عمر این قرارداد ۴۰ ساله بود و بر‌اساس متن قرارداد ایران نمی‌توانست با تمدید سه دوره‌ای قرارداد مخالفت کند.

جزء «الف» ماده ۳ کنسرسیوم می‌گوید: «به منظور اجرای این قرارداد و برای آنکه عملیات اکتشاف و تولید و تصفیه و حمل‌و‌نقل و سایر عملیات مشروح در ماده ۴ این قرارداد انجام گردد، اعضای کنسرسیوم ترتیبی داده‌اند که شرکت‌های عامل بر طبق قوانین کشور هلند تأسیس شوند و تعهد می‌کنند که این قرارداد را به امضای شرکت‌های عامل برسانند. به محض امضای این قرارداد، هر یک از شرکت‌های عامل مزبور در حکم طرف این قرارداد شناخته شده و اعضای کنسرسیوم بدین‌وسیله مجتمعاً و منفرداً انجام تعهدات مربوطه را که طبق این قرارداد بر عهده شرکت‌های عامل می‌باشد، تضمین می‌نمایند.»(۱۵)

 

نمایندگان کنسرسیوم و عدم نرمش در برابر هیئت ایرانی

هیئت ایرانی، نخست بر آن بودند که اختیار این امور باید در دست شرکت ملی نفت ایران باشد. نمایندگان کنسرسیوم می‌گفتند، دستورالعملی که از رؤسای خود دارند، اجازه هیچ‌گونه نرمش و کوتاه آمدن در‌این‌باره را نمی‌دهد. هیئت ایرانی هم ملاحظه افکار عمومی و مجلس را پیش می‌کشیدند و حاضر نبودند در این زمینه کوتاه بیایند.

سرانجام قرار شد دو طرف، با حفظ مواضع اولیه خود، در مورد راه‌حل‌هایی در حد وسط نیز بحث کنند. راه‌حل میانه جز این نبود که مهار کار به دست کنسرسیوم باشد، منتها کنسرسیوم اختیارات خود را از شرکت ملی نفت ایران بداند و وظایف خود را با عنوان عامل و کارگزار شرکت ملی نفت ایران اجرا کند(در نظر نه در عمل). همچنین کنسرسیوم پیشنهاد کرد که مدیریت عملیات را از طریق دو شرکت فرعی خود که تابعیت انگلیسی داشتند، اعمال کند.(۱۶)

در مورد ترکیب هیئت مدیره اداره عملیات هم جزء «د» ماده ۳ می‌گوید: «هیئت مدیره هر شرکت از هفت مدیر تشکیل خواهد شد و طبق تعهدی که اعضای کنسرسیوم در مقابل ایران دارند، دو نفر از اعضای هیئت مدیره هر شرکت از طرف شرکت ملی نفت ایران تعیین خواهند شد.» بدین‌ترتیب با وجودی که در قانون ملی کردن صنعت نفت صریحاً ذکر شده است: دولت باید امور اکتشاف، تولید و پالایش را به عهده بگیرد، کنسرسیوم تشکیل شده از انحصار‌های نفتی بین‌المللی خود رأساً به تشکیل شرکت‌های لازم برای اجرای این امور بر طبق قوانین کشور هلند اقدام می‌کردند و در هیئت‌مدیره هفت نفری هر کدام از این شرکت‌ها که به نام شرکت‌های عامل نامیده می‌شدند، فقط دو نفر را شرکت ملی نفت ایران انتخاب می‌کرد. در نتیجه، با انعقاد قرارداد کنسرسیوم چیزی که باقی نمی‌ماند، همان حق مالکیت مردم ایران بود.(۱۷)

 

زاهدی: در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته!

سرلشکر زاهدی هنگام بحث درباره قرارداد کنسرسیوم در جلسه مشترک هیئت رئیسه دو مجلس گفت: «با تمدید قرارداد در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته است، برای اینکه تا هفت، هشت سال دیگر نیروی اتم جای سوخت نفت را در دنیا می‌گیرد و ذخایر نفت ایران بی‌مصرف می‌ماند، در این صورت پس از ۱۰ سال هرچه از کنسرسیوم بگیریم وجهی است، بازیافتنی.»(۱۸)

فارغ از اینکه سیاست لمپنیسم تکیه بر بیگانه و سپردن ریز و درشت کار به کشور‌های توسعه یافته در معاهدات بلند‌مدت، به امید فتح قله‌های توسعه‌یافتگی با پای آن کشورها، کشور را تا حدی از تولید و تلاش داخلی بازمی‌دارد که در صورت دستیابی به نوین‌ترین فناوری‌های جهان از جمله هسته‌ای نیز راه برای مذاکرات جدید و محدود کردن قدرت جدید ملی نیز بازخواهد ماند. چه نعمت نفت، چه قدرت هسته‌ای.

نویسنده: شجاعی

منابع:

۱- فؤاد روحانی، تاریخ ملی شدن صنعت نفت ایران، تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، ۱۳۵۲، صص ۴۳۴ - ۴۳۳،

۲- لایحه امتیاز نفت به کنسرسیوم، محمد امیرشیخ نوری، زمانه، ۱۳۸۷، شماره ۶۹،

۳- شاهرخ وزیری، نفت و قدرت در ایران، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران: عطایی، ۱۳۸۰، ص ۳۱۲،

۴- اسناد روابط خارجی امریکا درباره نهضت ملی شدن نفت ایران، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و اصغر اندودی، ج ۱، تهران: علمی، ۱۳۷۷، ص ۵۱،

۵- لایحه امتیاز نفت به کنسرسیوم، محمد امیرشیخ نوری، همان

۶- اسماعیل اقبال، نقش انگلیس در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۵، صص ۱۲۹-۱۳۰،

۷- محمود طلوعی، بازی قدرت، جنگ نفت در خاورمیانه، تهران: نشر علم، ۱۳۷۱، ص ۲۱۶،

۸- همان

۹- شاهرخ وزیری، نفت و قدرت در ایران، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران: عطایی، ۱۳۸۰،

۱۰- ایرج ذوقی، مسائل سیاسی - اقتصادی ایران، تهران: پاژنگ، ۱۳۷۲، صص ۲۹۷-۲۹۸،

۱۱- سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی ـ عبدالرضا هوشنگ مهدوی ـ نشر البرز ـ ۱۳۷۳ ـ ص ۲۳۰.

۱۲- محمدعلی موحد، نفت ما و مسائل حقوقی آن، تهران: خوارزمی، ۱۳۵۷، صص ۳۰۳-۳۰۴،

۱۳- م. س ایوانف، تاریخ نوین ایران، ترجمه هوشنگ تیزابی و حسن قائم‌پناه، تهران: انتشارات حزب توده ایران، ۱۳۵۶، ص ۱۸۲،

۱۴- محمدحسن طباطبایی، سقوط، جلد اول، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

۱۵- کتاب سفید(تاریخچه و متن قرارداد‌های مربوط به نفت ایران)، تهران: شرکت ملی نفت ایران، ۱۳۴۴، ص ۴۰،

۱۶- محمدعلی موحد، خواب آشفته نفت از کودتای ۲۸ مرداد تا سقوط زاهدی، همان، صص ۳۳۹- ۳۴۰،

۱۷- ابراهیم رزاقی، قرارداد‌های نفتی یا اسناد خیانت، تهران: روزبهان، ۱۳۵۸، ص ۴۱،

۱۸- غلامرضا نجاتی، تاریخ سیاسی ۲۵ ساله ایران، همان، ص ۸۹

یادداشت | هزاره افشای دروغ بزرگ «حقوق بشر آمریکایی»

بعد از جنگ جهانی دوم و تشکیل سازمان ملل متحد، آمریکا که خود را پدرخوانده و بنیان‌گذار این سازمان می‌دانست، با مستثنی کردن خود از قوانین حقوق بشری، دست به جنایات جبران‌ناپذیری در کشورهای مختلف جهان زد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ حقوق انسان در جامعه، از پیشینه‌ای به دیرینگی تاریخ زندگی بشری برخوردار است. از زمان‌های بسیار دور، انسان‌ها در حال پافشاری بر به دست آوردن برخی حقوق و کسب امتیاز در جامعه بوده و درعین‌حال در برابر نقض برخی دیگر از حقوق از خود واکنش نشان داده، اعتراض نموده و در این راه برای گرفتن حقوق اساسی خود مبارزه می‌کرده‌اند.

بعد از جنگ جهانی دوم و تشکیل سازمان ملل متحد، آمریکا که خود را پدرخوانده و بنیان‌گذار این سازمان می‌دانست، به دنبال تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال 1948 رفته و النور روزولت، بانوی اول آمریکا به‌عنوان یکی از اعضای کمیسیون حقوق بشر انتخاب شد. گرچه اعلامیه جهانی حقوق بشر تنها توسط آمریکا تهیه نشد و پس‌ازآن نیز پیمان‌نامه‌های حقوقی دیگری در این زمینه تصویب شدند اما حضور خانم روزلوت در این مذاکرات و جلسات نوشتن اعلامیه جهانی حقوق بشر این توهم را برای آمریکایی‌ها به وجود آورد که می‌توانند خود را به وجود آورنده قانون حقوق بشر از یک‌سو و در سوی دیگر تنها مستثنا از آن به‌حساب آورند.

جنگ‌های آمریکا در کشورهای مختلف دنیا و جنایاتی که در هرکدام ازاین جنگ‌ها صورت گرفت، اشغال کشورهای مختلف و درعین‌حال برخورد غیرانسانی با بازداشت‌شدگان در کشورهای تحت اشغال، همه نمونه‌هایی است که نشان می‌دهند ایالات‌متحده از همان ابتدا گمان می‌کرده است که خود استثنایی در این قانون به‌حساب می‌آید.

مسئولان آمریکایی در سال‌های بعد به این نتیجه رسیدند که سازمان ملل هم نمی‌تواند منافع آمریکا را از طریق اجبارها و فشارهای مرتبط با رعایت حقوق بشر در دنیا تأمین کند و به همین دلیل دست به انتشار گزارش سالانه حقوق بشر در کشورهای مختلف زدند تا از طریق آن‌ها دستشان برای تحریم، دخالت نظامی و سیاسی و همچنین جنگ با این کشورها باز باشد. این گزارش‌ها در شرایطی محور اصلی جلسات شورای امنیت، تحریم‌های اقتصادی و سیاسی و یا حتی مداخله نظامی در کشورهای مختلف می‌شد که آمریکایی‌ها نه‌تنها در کشورهای تحت اشغالشان، بلکه در داخل خاک خودشان هم هیچ نسبتی میان دولت و رعایت حقوق بشر ایجاد نمی‌کردند.

اعتراضات سیاه‌پوستان در سال‌های 2012، 2014، 2017 و اعتراضات اخیر در مینیاپولیس و سایر شهرهای آمریکا که منجر به ایجاد تظاهراتی سراسری در 50 ایالت آمریکا شد و دنیا را به واکنش واداشت، نمونه‌های کوچکی از بی‌خبری دولت آمریکا و بی‌توجهی آن به شرایط زندگی انسان‌ها در داخل مرزهایش دارد. دولت‌های ایالات‌متحده زمانی که با انتقادات در خصوص نوع برخوردشان با مسائل حقوق بشر می‌شوند، معمولاً راهشان را کج کرده و به سمت بیرون آمدن از سازمان‌های بین‌المللی ناظر بر حقوق بشر رفته و یا تهدید و تطمیع آن‌ها را در دستور کار خود قرار می‌دهند.

حالا بعد از گذشت 72 سال از زمان شکل‌گیری سازمان ملل و تصویب شدن اعلامیه جهانی حقوق بشر، آمریکایی‌ها که همیشه تاریخ سعی داشته‌اند حرکات حقوق بشری را به‌حساب خود بگذارند و به مدعی در این زمینه تبدیل شوند، خود به متهم ردیف اول در بیشتر نمونه‌ها و پرونده‌های حقوق بشری تبدیل‌شده‌اند.

هر چه زمان می‌گذرد، دوری کردن از اهداف اولیه مطرح کردن مباحث حقوق بشری، آمریکا را به این سمت می‌برد که بیشتر و بیشتر در مقابل مردم جهان و افکار عمومی قرار بگیرد. حالا دیگر مردم دنیا سؤالات زیادی در مورد نحوه برخورد ایالات‌متحده با انسان‌ها در سراسر جهان دارد: چرا حقوق سیاه‌پوستان و اقلیت‌های نژادی مانند لاتین تبارها و یا سرخ‌پوستان هنوز در آمریکا رعایت نمی‌شود؟ چرا وقتی این افراد لب به اعتراض می‌گشایند با خشن‌ترین روش‌ها سرکوب می‌شوند؟ چرا دولت ایالات‌متحده با زیر پا گذاشتن قوانین مهاجرت و پناهندگی و اصول اولیه حقوق بشر، مانع از ورود مهاجران به این سرزمین می‌شود؟

چرا مهاجران را در شرایط سخت و زندان‌های بی‌امکانات رها می‌کند و فرزندان را از والدینشان جدا می‌کند؟ چرا در حملات هوایی توسط پهپادها بی‌گناهان را در کشورهایی مانند افغانستان و یمن و پاکستان هدف قرار می‌دهد و به هیچ مرجع قضایی‌ای هم پاسخگو نیست؟ چرا دادگاه کیفری بین‌المللی نمی‌تواند به جرائم آمریکا در کشورهایی مانند افغانستان رسیدگی کند و قضات و کارمندان این دادگاه بین‌المللی به تحریم شدن توسط امریکا تهدید می‌شوند؟ چرا اعمال بی‌رویه تحریم‌های اقتصادی به رویه ثابت دولتمردان آمریکایی در مقابل کشورهایی نظیر ایران تبدیل می‌شود و جان هزاران انسان را به خطر می‌اندازد؟ این‌ها سؤالاتی است که مدعیان آمریکایی حقوق بشر جوابی برای آن‌ها ندارند اما زمانی که کار به داخل آمریکا می‌کشد موضوع از این جالب‌تر هم می‌شود.

انتشار فیلمی از شکنجه و قتل یک شهروند سیاه‌پوست آمریکایی توسط پلیس این کشور در ایالت مینه‌سوتا، موجی از تظاهرات گسترده را در داخل و خارج از این کشور در اعتراض به نژادپرستی در ایالات‌متحده به راه انداخت. دامنه این اعتراضات اما تا اندازه‌ای بالا رفت که حتی مقامات سیاسی و مسئولین این کشور هم مجبور به اعتراف به «عادی بودنِ نقض حقوق شهروندان سیاه‌پوست» در آمریکا شده‌اند. حتی رئیس‌جمهور سابق این کشور هم که قرار بود نمادی از پایان دوران برده‌داری و تحقق رؤیای آمریکایی با حضور یک رئیس‌جمهور سیاه‌پوست در کاخ سفید باشد، در یک بیانیه اذعان کرد که چیزی تحت عنوان برابریِ انسان‌ها و سیاه‌پوستان در برابر سفیدپوستان در آمریکا وجود ندارد و نقض حقوق سیاه‌پوستان در این کشور، ساختاری و سیستماتیک است.

حوادث رخ داده اخیر در آمریکا خود گواهی بر این مدعا است که منافع ملی و اقتصادی نظام سرمایه‌داری در آمریکا اصولاً جایی برای رعایت حقوق بشر باقی نمی‌گذارد و مفهومی که روزی گفته می‌شد به سبب تلاش‌های آمریکا به مسئله‌ای مهم در روابط بین‌الملل تبدیل شد، حالا هر روز بیشتر از روز قبل رنگ خود را در مباحث و صحبت‌های مسئولان آمریکایی می‌بازد. نوع برخورد پلیس آمریکا با اقلیت‌های نژادی، اعتراض آن‌ها و بعدازآن نوع برخورد رئیس‌جمهور آمریکا با اعتراضات و سرکوب شدید آن‌ها نشان داده است که گزارش‌های حقوق بشری تهیه‌شده در وزارت خارجه آمریکا تا چه حد سیاسی، منفعت طلبانه و متعصبانه است.

اما سؤال اصلی هم‌اکنون در بحث‌های مرتبط با حقوق بین‌الملل این است که چگونه می‌توان یک کشور سرکش و استثنا گرا در عرصه بین‌الملل که خود را اولین قدرت نظامی جهان می‌داند را وادار کرد که به حقوق بشر احترام گذاشته و آن را برای مردم خودش و همچنین مردم جهان به رسمیت بشناسد؟ برخی از کشورهای جهان دست به انتشار برخی گزارش‌های حقوق بشری از داخل و خارج از آمریکا زده و هر سال در موعدی مقرر آن‌ها را منتشر می‌سازند و در مقابل آمریکا نیز از سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشری بیرون آمده و یا آن‌ها را تهدید می‌کند. بااین‌حال هنوز هم امیدی برای پاسخگو کردن آمریکا در مقابل اقداماتش وجود دارد و آن فضای مجازی است که امروزه در سراسر دنیا وجود داشته و باعث می‌شود که راهپیمایی اعتراضی در یک شهر کوچک آمریکا، به‌یک‌باره به اعتراضات سراسری در این کشور رسیده و بعدازآن راه خود را به سمت کشورهای اروپایی و سایر نقاط جهان باز کند.

مسئله اعتراضات اخیر به تبعیض نژادی در آمریکا را نمی‌توان به‌سادگی فراموش کرد چراکه اولین مرتبه‌ای بود که ادعای حامی حقوق بشر بودن دولت‌های ایالات‌متحده، به‌یک‌باره جلوی چشم مسئولان این کشور از بین رفت. گرچه مسئولان سیاسی کشورهای مختلف ازجمله اروپا و شورای حقوق بشر این اتحادیه هنوز هم نتوانسته واکنشی در خور به این مسئله داشته باشد اما افکار عمومی در سراسر دنیا حرف دیگری زدند. دادگاه رسیدگی به جرائم سازمان‌یافته پلیس آمریکا، دولت این کشور و شخص رئیس‌جمهور ایالات‌متحده به دلیل نقض حقوق بشر این روزها در فضای مجازی در حال برگزاری است و این برای افکار عمومی و حامیان اصیل حقوق بشر در سراسر دنیا فرصتی است که تاکنون به دست نیامده بود.

اهداف هفته حقوق بشر آمریکایی در ایران که بیان کردن نقض حقوق بشر توسط این کشور در طول تاریخ بوده است، این روزها با عناوین دیگری در سایر نقاط جهان در حال محقق شدن است و این را می‌توان معجزه‌ای برای قرن حاضر دانست.

انتهای پیام/

نویسنده: اکوان

یادداشت | رابطه ایران و اسراییل در زمان پهلوی دوم

روابط ایران و اسراییل در دوره‌ی پهلوی دوم را باید در دو سطح تحلیل داخلی و بین‌المللی بررسی کرد. نظام پهلوی از راه کودتای نظامی با حمایت و دخالت مستقیم مشاوران نظامی آمریکایی تثبیت شده بود و بنابراین وابستگی استراتژیک به ایالات متحده داشت.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ استراتژی خزنده و رازآلود صهیونیست‌ها در ایران عصر پهلوی، از جمله اسرار ناگفته و پنهان تاریخ معاصر است. حضور عوامل یهود در رأس دستگاه سلطنت و مراکز مهم تصمیم‌گیری و سیاست‌گذاری، ایران عصر پهلوی را به پایگاهی سیاسی و استراتژیک برای صهیونیست‌ها تبدیل کرده بود. عناصر یهود در نتیجه‌ی پیروی بی‌چون و چرای دولت مردان ایرانی از آن‌ها، بر سیاست و اقتصاد کشور پنجه انداخته بودند.

اما چه عاملی باعث شد تا رژیم صهیونیستی بتواند به چنین نفوذی در ایران برسد. برای یافتن دلیل این موضوع باید ریشه‌های شکل‌گیری اتحاد رژیم پهلوی و صهیونیست را مورد بررسی قرار دهیم. به نظر برخی از کارشناسان، مهم‌ترین عامل اتحاد ایران و رژیم اشغالگر قدس در زمان رژیم پهلوی، نفوذ گسترده‌ی آمریکا در ایران بوده است. نفوذی که باعث شده بود که ایران در دهه‌ی ۷۰م. در منطقه‌ی خلیج فارس تبدیل به اهرم آمریکا برای ایجاد ثبات در منطقه شود.

در واقع رابطه‌ی ایران و آمریکا که بعد از کودتای ۲۸ مرداد بر اساس رابطه‌ی دولت دست نشانده شکل گرفته بود، باعث گردید تا سیاست‌گذاری داخلی و خارجی ایران به شدت تحت تأثیر این رابطه قرار بگیرد به طوری که برای درک بهتر نحوه‌ی رفتار ایران در صحنه‌ی بین‌الملل باید ابتدا دست نشانده بودن دولت پهلوی را مورد بررسی قرار داد.

 

رژیم پهلوی و حکومت دست‌نشانده

سیاست‌گذاران ایالات متحده کودتای ۱۹۵۳م. را برای بازگرداندن ثبات سیاسی به کشوری که آن را برای استراتژی جهانی آمریکا در مقابله با اتحادیه شوروی حیاتی می‌انگاشتند ترتیب داده بودند. ایران در دهه‌ی بعد همچنان نقشی حیاتی در استراتژی جهانی آمریکا بازی کرد و از آن پس برای آمریکا بی‌اندازه مهم باقی ماند و پایگاه یک رابطه‌ی نیرومند دست‌نشاندگی بین دو کشور شد. رابطه‌ی دست‌نشاندگی بین ایران و آمریکا در آغاز بخشی از استراژی «نگاه نو» حکومت «آیزنهاور» بود.

در نتیجه حکومت آیزنهاور شروع به استقرار روابط دست‌نشاندگی در تمامی خط پیرامون چین و شوروی نمود. بر این اساس ایران باید نقش کلیدی‌تری را در تأمین امنیت منطقه ایفا می‌کرد در واقع جایگاه ایران در خط شمالی خاورمیانه آن را برای دفاع از منطقه‌ی خیلج فارس و مدیترانه به پایگاه مهمی تبدیل کرده بود. در مجموع ایران نقش مهمی برای تداوم بخشیدن به ثبات در منطقه ایفا می‌کرد.[1]

بر این اساس دولت آمریکا با گسترش رابطه‌ی دست‌نشاندگی با رژیم پهلوی درصدد برآمد تا از ایران به عنوان وسیله‌ای برای پیگیری اهداف خود در منطقه‌ی خلیج فارس استفاده کند. به عبارتی آمریکا به منظور کاهش هزینه‌های خود از این به بعد مایل بود تا تأمین امنیت منطقه‌ی خلیج فارس را به حکومت‌های دست‌نشانده‌ی خود واگذار کند، برای همین با فروش جنگ‌افزارهای پیشرفته و آموزش‌های نظامی و اطلاعاتی به ایران تلاش می‌کرد تا زمینه برای اجرای هر چه بهتر سیاست‌های خود از سوی کشورهای دست‌نشانده‌اش را فراهم کند.

در این سیاست کشور دست‌نشانده در منطقه‌ی خلیج فارس با نزدیکی و اتحاد با متحدین آمریکا باید ضریب موفقیت برنامه‌های این کشور را افزایش دهد. بر همین اساس آمریکا تقویت مناسبات بین ایران و رژیم اشغالگر قدس را آغاز نمود.

روابط جدّی امنیتی بین رژیم پهلوی و اسراییل در دهه‌ی ۱۹۶۰م. به طور رسمی هنگامی آغاز شد که تیمی از مأموران اطلاعاتی اسراییل جایگزین تیمی از سیا که پرسنل ساواک را آموزش می‌داد، گردید. تیم‌های آموزشی موساد به طور متوسط دارای ۲ تا ۸ عضو بودند و تا سال ۱۹۶۵م. در ایران باقی ماندند.

 

رابطه‌ی ایران و اسراییل

روابط ایران و اسراییل در دوره‌ی پهلوی دوم را باید در دو سطح تحلیل داخلی و بین‌المللی بررسی کرد. نظام پهلوی از راه کودتای نظامی با حمایت و دخالت مستقیم مشاوران نظامی آمریکایی تثبیت شده بود و بنابراین وابستگی استراتژیک به ایالات متحده داشت. دینی که محمدرضا شاه در قبال آمریکا داشت، حمایت از منافع این کشور در منطقه‌ی خلیج فارس، خاورمیانه و به‌ویژه آسیای میانه و قفقاز بود که حوزه‌ی نفوذ رقیب بزرگ آمریکا یعنی اتحاد شوروی بود.

به عبارت دیگر، آمریکایی‌ها در یک موفقیت بزرگ توانسته بودند همسایه‌ی جنوبی اتحاد شوروی را که بزرگ‌ترین کشور خاورمیانه هم بود، تحت نفوذ درآورند. مسئله‌ای که باعث شد تا آمریکا درصد بربیاید تا رابطه‌ی بین ایران و اسراییل را در راستای تأمین منافع خود در منطقه، گسترش دهد.[2]

دولت ساعد در ۱۴اسفند ۱۳۲۸ به اتفاق آرا تصمیم به شناسایی اسراییل می‌گیرد و در ۲۳ اسفند همان سال به صورت دوفاکتو این کشور را به رسمیت می‌شناسد و در بیت‌المقدس سرکنسولگری دایر می‌کند. «ویلیام شوکراس» درکتاب «آخرین سفر شاه» درباره‌ی شناسایی اسراییل توسط ایران برای اولین بار فاش می‌سازد که اسراییل شناسایی خود را با پرداخت ۴۰۰هزار دلار به ساعد به دست آورد.

با این حال دولت مصدق در ۱۵ تیر ۱۳۳۰ با توجه به اعتراض‌های مردم و برخی از نمایندگان مجلس، شناسایی اسراییل را باز پس می‌گیرد اما بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دوباره رابطه‌ی ایران با اسراییل آغاز شده و تا پیروزی انقلاب اسلامی تدوام می‌یابد.[3]

از این زمان به بعد رژیم پهلوی و اسراییل در زمینه‌های مختلفی با یک‌دیگر همکاری کردند که در زیر به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود:

 

1 - عملیات‌های مشترک ایران و اسراییل

روابط جدّی امنیتی بین رژیم پهلوی و اسراییل در دهه‌ی ۱۹۶۰م. به طور رسمی هنگامی آغاز شد که تیمی از مأموران اطلاعاتی اسراییل جایگزین تیمی از سیا که پرسنل ساواک را آموزش می‌داد، گردید. تیم‌های آموزشی موساد به طور متوسط دارای ۲ تا ۸ عضو بودند و تا سال ۱۹۶۵م. در ایران باقی ماندند.

از این زمان به بعد موساد در ساواک نفوذ گسترده‌ای می‌یابد. در همین دوره ایران و اسراییل اجرای عملیات پنهانی برضد کشورها و سازمان‌های تندرو عرب (تندرو به معنای مخالفت آن‌ها با سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکاست) را آغاز کردند. موساد و ساواک برای اجرای این طرح، شبکه‌ی گسترده‌ای از خبرچین‌ها را در داخل عراق که در آن زمان جزو متحدین شوروی محسوب می‌شد را سازمان دادند.[4]

 

2 - تحریک کردهای عراق

عملیات مشترک ایران و اسراییل در برانگیختن کردها به این علت بود که عراق با پشتیبانی شوروی به صورت پایگاه اصلی طرح‌ریزی نفوذ در خلیج فارس و نفوذ گروه‌های چپ‌گرا در منطقه درآمده بود. برای همین ایران و اسراییل همکاری‌های گسترده‌ای را برای تقویت و تحریک کردهای عراق علیه صدام آغاز می‌کنند.[5]

در واقع ایران و اسراییل به عنوان دو بازوی خاورمیانه‌ای آمریکا در هنگامی که شوروی از راه عراق به دنبال گسترش نفوذ خود در خاورمیانه بود به کمک کردهای عراقی می‌شتابند تا به‌وسیله‌ی آن‌ها با تضعیف عراق مانع از دستیابی شوروی به اهدافش از راه عراق بشوند.

 

3 - یمن

در مهر ۱۳۴۱/ ۲۶ سپتامبر ۱۹۶۲م. از سوی نظامیان طرفدار «ناصر» به رهبری سرهنگ «عبدالله سلال» برضد «امام محمد بدر» پادشاه یمن، کودتایی انجام شد و حکومت جمهوری اعلام گردید. امام البدر به عربستان گریخت و با حمایت عربستان و طرف‌داری قبایل شمال یمن، آتش جنگ داخلی در یمن برافروخته شد. در طی جنگ داخلی در یمن شمالی میان سلطنت‌طلبان و جمهوری‌خواهان (۱۹۷۰-۱۹۶۲م.)، شوروی و مصر از جمهوری‌خواهان حمایت کردند و با برقراری یک خط هوایی از قاهره به صنعا، محمولات نظامی و پشتیبانی خود را به انقلابیون رساندند.

اسراییل، اردن، ایران و عربستان سعودی نیز با ارسال امکانات جنگی و آموزش نیروها، از سلطنت‌طلبان حمایت می‌کردند. همکاری دستگاه امنیتی ایران و عربستان سعودی در موضوع یمن جنوبی، برجسته‌ترین نمود رابطه‌ی نیروهای امنیتی ایران(و اسراییل) با عربستان بود. در این مقطع به منظور کمک به نیروهای امام البدر، اسراییل سلاح‌های به غنیمت گرفته شده در جنگ با اعراب را به ایران می‌فرستاد تا پس از بازسازی و بسته‌بندی جدید به یمن ارسال شود.[6]

 

4 - دخالت نظامی در عمان

ایران و عربستان سعودی در دهه‌ی ۶۰، اقدام به سازمان‌دهی یک سازمان اطلاعاتی غیررسمی به نام «باشگاه سافار» نمودند. این سازمان که شامل فرانسه، مصر و مراکش هم می‌شد، در دهه‌ی ۱۹۷۰م. برای مقابله با نفوذ کمونیسم در آفریقا تأسیس شد تا برای کشورهای آفریقایی دوست که در خطر حمله‌ی نیروهای طرف‌دار شوروی بودند، اسلحه، اطلاعات و منابع مالی فراهم کند.

اگرچه ایالات متحده به طور رسمی عضو باشگاه نبود ولی به شدت فعالیت‌های این باشگاه را تأیید می‌کرد زیرا خود آمریکا هم عملیات‌هایی مشابه و هم راستای آن در آفریقا به عمل می‌آورد و به ظاهر باشگاه سافاری، آمریکا را در جریان کامل فعالیت‌های خود می‌گذارد. این باشگاه در زئیر، سومالی، اتیوپی و عمان فعالیت‌هایی انجام می‌دادند.

در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۷۰م. ایران کمک نظامی گسترده‌ای برای دولت عمان فراهم آورد تا شورش ظفار را درهم شکند. ایران با حمایت مشترک آمریکا و اسراییل، اسلحه در اختیار «سلطان قابوس» قرار داد. در ۲۹ آذر ۱۳۵۲ ارتش ایران مستقیماً وارد عمل شد و در طول ۲ سال بعد منطقه‌ی ظفار را از چریک‌های عمانی پاک‌سازی نمود.[7]

شاید تصور شود همکاری اطلاعاتی اسراییل با ایران صرفاً در مورد مسائل برون مرزی بوده است، در حالی که به ظاهر در تهران نیز کارشناسان صهیونیست برضد کشورهای اسلامی و عربی فعالیت‌هایی را صورت می‌دادند: «ژنرال امیت(رئیس رکن ۲ ارتش اسراییل) توانست موافقت شاه را در مورد تعلیم مأموران ساواک در عملیات ضدجاسوسی و مشترکاً به‌دست آوردن اطلاعات امنیتی از راه دخول به سفارتخانه‌ی کشورهای دشمن در تهران جلب کند.

در واقع بعد از ملاقات او با شاه، طبق اظهار مقام‌های عالی‌رتبه‌ی ساواک، مأموران عربی زبان موساد توانستند دیپلمات‌های ساده‌لوح عرب را در تهران با پول و زن تطمیع کرده و به داخل سفارتخانه‌های آن‌ها راه یابند و با گشودن کیسه‌های سیاسی از محتویات آن‌ها عکسبرداری کنند.» بنا بر این اظهار صریح، تمامی امکانات ساواک در اختیار موساد قرار می‌گرفت تا مأموران این سازمان اطلاعاتی، دیپلمات‌های عرب و مسلمان را کاملاً در کنترل خود درآورند.

به عبارت دیگر، همکاری امنیتی ایران با اسراییل موجب می‌شد اسراییل نقشی را که انگلیس و سپس آمریکا برای این پایگاه خود در خاورمیانه تعیین کرده بودند، یعنی تضعیف کشورهای اسلامی، به خوبی دنبال کند. باید دید در ازای این خدمات به صهیونیست‌ها، ملت ایران چه چیزی دریافت کرد. قضاوت در این زمینه چندان دشوار نیست؛ دستاورد همکاری مشترک صهیونیست‌ها با پهلوی دوم برای ملت ایران جز خفقان بیشتر نبوده است.[8]

 

همکاری‌های نظامی

همکاری‌های نظامی ایران و اسراییل گسترده بود و شامل همکاری درباره‌ی فروش اسلحه و نیز آموزش نیروهای ایرانی در حوزه‌ی جنگ زمینی، اطلاعات، ضداطلاعات و نیروهای هوایی بود. همکاری‌های نظامی دو طرف تا سرنگونی رژیم پهلوی ادامه داشت. در دهه‌ی ۱۹۶۰م./۱۳۴۰ سفارش‌های تسلیحاتی ایران از اسراییل رشد پیدا کرد. از جمله معروف‌ترین خریدهای تسلیحاتی شاه از اسراییل، مسلسل‌های یوزی بود.

در ژانویه‌ی ۱۹۶۳م. رئیس ستاد ارتش اسراییل، «زوی تزور» از ایران دیدار کرد و این دیدار طلیعه‌ی گسترش همکاری‌های نظامی دو کشور بود. همچنین قراردادهای متعددی برای تعمیر هواپیماهای جنگنده مانند هواپیمای (۸۶-F) در اسراییل به امضای مقام‌های ارتش دو کشور رسید.

یکی از پروژه‌های مشترک ایران و اسراییل، توسعه‌ی موشک‌های دوربرد با قابلیت حمل کلاهک هسته‌ای بود. این موشک‌ها از تولیدات خود اسراییل بود و تحقیقات مربوط به آن از دهه‌ی ۱۹۵۰م. آغاز شده بود. در بهار ۱۹۷۷م. «شیمون پرز»، وزیر دفاع اسراییل در تهران موافقت‌نامه‌ی محرمانه‌ای برای تولید یک موشک پیشرفته، امضا کرد.

ایران باید هزینه‌ی این طرح را از طریق معادل یک بیلیون دلار نفت صادراتی به اسراییل می‌پرداخت. همچنین ایران موظف بود یک فرودگاه ویژه، یک کارخانه‌ی مونتاژ و سایتی برای آزمایشات گسترده‌تر فراهم کند. این پروژه با سقوط شاه به پایان رسید.[9]

روابط ایران و اسرائیل تابعی از خواست آمریکا بوده است و هر جا که آمریکا می‌خواست این رابطه تسریع می‌شد و یا برعکس هرجا تشخیص می‌داد این رابطه کندتر می‌گشت. برای نمونه درخواست اسراییل برای احداث یک پالایشگاه در اشدود با مشارکت ایران مورد پذیرش قرار نگرفت که در حقیقت مهم‌ترین دلیل عدم پذیرش ایران، مخالفت آمریکا بود.

 

همکاری اقتصادی

همکاری رژیم پهلوی و اسراییل در زمینه‌ی اقتصادی نیز حائز اهمیت زیادی در حوزه‌های مختلف و به خصوص تأمین امنیت نفتی این رژیم بود. ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد از راه معامله‌گران خصوصی اقدام به فروش نفت به اسراییل کرد اما از سال ۱۹۵۷م. فروش رسمی نفت به اسراییل آغاز شد. اسراییل برای واردات نفت از ایران نخست به احداث خط لوله‌ی ۸ اینچی ایلات-بئرشبع در۱۹۵۷م. و سپس خط لوله‌ی ۱۶ اینچی در سال۱۹۶۰م. نمود. اما علاوه بر نفت ایران و اسراییل تا زمان انقلاب اسلامی درصدد بودند در زمینه‌های دیگر اقتصادی نیز روابط خود را گسترش دهند.

اما باید یادآور شد که این روابط تابعی از خواست آمریکا بوده است و هر جا که آمریکا می‌خواست این رابطه تسریع می‌شد و یا برعکس هرجا تشخیص می‌داد این رابطه کندتر می‌گشت. برای نمونه درخواست اسراییل برای احداث یک پالایشگاه در اشدود با مشارکت ایران مورد پذیرش قرار نگرفت که در حقیقت مهم‌ترین دلیل عدم پذیرش ایران، مخالفت آمریکا بود. در یکی از اسناد سفارت آمریکا در ایران در اوت۱۹۷۰م. چنین آمده است:

«ما در این مقطع زمانی بحرانی بر این هستیم که هرگونه همراهی آمریکا که ممکن است مناسبات این کشور با کشورهای دوست عرب صادر کننده‌ی نفت را به خطر اندازد را اجتناب کنیم.» از این رو ایران نیز در راستای همین سیاست آمریکا حاضر به احداث پالایشگاه برای اسراییل نشد.[10]

 

حلقه‌ی ارتباط ایران و اسراییل

با مروری بر روابط رژیم اشغالگر قدس و رژیم پهلوی می‌توان به خوبی پی برد که روابط این دو کشور براساس تأمین منافع آمریکا در منطقه شکل گرفته بود با این حال باید به بررسی این مسئله پرداخت که توسعه و تعمیق روابط بین ایران و اسراییل در زمان پهلوی دوم توسط چه افرادی صورت می‌گرفته است و اصولاً در داخل ایران چه اشخاصی توسعه‌ی روابط این دو کشور را تسهیل می‌کردند.

براساس شواهد و مدارک به‌دست آمده، فرقه‌ی دورغین بهاییت یکی از عوامل نفوذ اسراییل در ایران در طول دوران پهلوی محسوب می‌شده است به طوری که آن‌ها با نفوذ در نهادها و بخش‌های مختلف تلاش می‌کردند تا منافع اسراییل در ایران هرچه بیشتر تحکیم شود.

در اینجا باید متذکر شد که بهاییان در جنگ اعراب و اسراییل همواره از اسراییل جانب‌داری می‌کردند به طوری که در یکی از اسنادی که پس از جنگ ۶ روزه‌ی اعراب و اسراییل منتشر شد، مشخص گردید که آن‌ها مبلغ ۱۲۰میلیون تومان از ایران جمع‌آوری کرده و به ارتش اسراییل داده‌اند. از طرفی این زمان مصادف با توسعه و گسترش روز افزون قدرت بهاییان به وسیله‌ی مقام‌های دولتی در ایران بود.

در سال ۱۳۴۷ در یکی از کمیسیون‌های فرقه‌ی مزبور، سخنگوی کمیسیون پس از ابراز خرسندی از پیروزی اسراییل در جنگ‌های با اعراب گفت: «پیشرفت و ترقی ما بهاییان این است که در هر اداره‌ی ایران و تمام وزارتخانه‌ها یک جاسوس داریم و هفته‌ای یک بار، طرح‌های تهیه شده به وسیله‌ی دول به عرض شاهنشاه می‌رسید. گزارش‌هایی در زمینه‌ی آن طرح‌ها به محافل روحانی بهایی می‌رسد. مثلاً در پیمان کار، کادر بهاییان ایران هر روز گزارش خود را در زمینه‌ی ارتش ایران و اینکه چگونه چتربازان را آموزش می‌دهند، به محفل روحانی بهاییان تسلیم می‌نمایند.

اسراییل پس از اطمینان از نفوذ گسترده‌ی بهاییت در ارکان رژیم پهلوی و به منظور بهره‌برداری سیاسی، اطلاعاتی و اقتصادی بیشتر از آن‌ها در کشورهای جهان و به ویژه ایران، بهاییت را به صورت آشکار به عنوان یک مذهب به رسمیت شناخت. در یکی از اسناد ساواک در این باره چنین آمده است: «اسراییل مذهب بهایی‌ها را به عنوان یک مذهب رسمی در سال ۱۹۷۴م. به رسمیت شناخته است. دولت اسراییل با اجرای برنامه‌ی تحبیب از افراد مزبور می‌کوشد از اقلیت فوق‌الذکر در سایر کشورهای جهان به ویژه ایران بهره‌برداری سیاسی، اطلاعاتی و اقتصادی بنماید.»

بنابراین رژیم اشغالگر قدس، با حمایت همه جانبه از فرقه‌ی ضاله‌ی بهاییت و نفوذ دادن آن‌ها در پست‌های کلیدی هیئت حاکمه‌ی رژیم شاه به ویژه در دربار، دولت و ارتش، در جهت اغراض و اهداف خود و ضربه زدن به فرهنگ اسلام و مسلمین به ویژه به مردم ایران و فلسطین به عنوان یک ابزار نهایت بهره برداری را در جنبه‌های مختلف به عمل می‌آورد. در واقع می‌توان گفت یکی از عوامل مؤثر در بسط و گسترش روابط ایران و اسراییل، بهاییان بودند که نقش مهمی را در این زمینه ایفا کردند.[11]

براین اساس نگارنده بر این باور است که شواهد نشان می‌دهد که گسترش روابط ایران و اسراییل که با هدف تضعیف دولت‌های اسلامی صورت گرفته بود بیشترین نفع را برای بهاییان داشت. دلیل این موضع نیز واقع شدن مرکز بهاییان در اسراییل است.

برای همین آن‌ها احساس می‌کردند که هرچه نفوذ اسراییل در ایران بیشتر شود، از این راه بهاییان بهتر می‌توانند قدرت خود را در ایران گسترش دهند از این رو آن‌ها در طول حکومت پهلوی دوم همواره نقش دلال را در رابطه با ایران و اسراییل بازی می‌کردند و البته در این بین سودهای کلانی نیز از توسعه‌ی روابط اقتصادی و نظامی ایران و اسراییل به جیب می‌زدند.

 

نتیجه

مروری بر روند تعیین سیاست خارجی پهلوی دوم نشان دهنده‌ی این است که محمدرضا شاه بعد از کودتای ۲۸ مرداد ماه و نقش آمریکایی‌ها در بازگردان او به سلطنت، به شدت تدوام حکومت خود را وابسته به تأمین نظر آمریکا می‌دانست، برای همین همواره تلاش می‌کرد تا سیاست‌هایی را در پیش بگیرد که باعث تداوم کمک آمریکا به او شود؛ از این رو وی در سیاست‌گذاری خارجی ایران در طول حکومتش همواره سعی کرد تا به عنوان بازوی خاورمیانه‌ای آمریکا عمل کند.

در راستای چنین سیاستی وی سیاست نزدیکی با اسراییل را در پیش گرفت و سعی کرد تا سطح روابطش را با رژیم صهیونیستی گسترش دهد و البته در این بین خطوط کلی روابط این دو بر اساس سیاست‌های کلی آمریکا در منطقه شکل می‌گرفت. برای همین ایران در طول دهه‌ی ۷۰ با یاری اسراییل به مهار موج‌های ضدآمریکایی در منطقه اقدام کرد.

این نکته در این جا حائز اهمیت است که بر اساس سیاست آمریکا باید امنیت منطقه توسط خود کشورهای خلیج فارس تأمین شود و ایران برای ایفای چنین نقشی نیازمند تجهیز نظامی و توسعه‌ی سیستم‌های امنیتی بود. از همین رو برای رسیدن به چنین هدفی گسترش روابط ایران و رژیم صهیونیستی در دستور کار آمریکا قرار گرفت و در این بین بهاییان نیز نقش دلال را در توسعه‌ی این روابط ایفا می‌کردند.

نویسنده: محسن موسوی‌زاده، پژوهشگر تاریخ معاصر

پی‌نوشت‌ها:

 [1]. مارک ج گازیوروسکی، همان، صص ۱۶۵-۱۶۴

[2]. مؤسسه‌ی مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

www.ir-psri.com/Show.phpPage=ViewArticle&ArticleID=۳۲۴&SP=Farsi

[3]. علیرضا ازغدی(۱۳۸۶)، روابط خارجی ایران ۱۳۵۷-۱۳۲۰، تهران، نشر قومس، چاپ هفتم، صص۴۱۱-۴۱۰

[4]. علی فلاح نژاد(۱۳۸۱)، مناسبات ایران و اسراییل در دوره‌ی پهلوی دوم، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص۱۶۱-۱۶۰

[5]. حسین آجورلو و سیدروح‌الله حاج زرگر باشی(۱۳۸۸)، ایران و مسئله‌ی اسراییل، تهران، دفتر گسترش تولید علم، ص۱۱۲

[6]. حسین آجورلو و سیدروح‌الله حاج زرگر باشی، همان، صص۱۱۴-۱۱۳

[7]. www.ir-psri.com/Show.phpPage=ViewArticle&ArticleID=۳۲۴&SP=Fars

[8]. عباس سلیمی نمین (۱۵مهر۱۳۸۴)، توافق مصلحت آمیز روابط ایران و اسراییل

www.irhistory.com/index.php?action=show_news&news_id

[9]. www.ir-psri.com/Show.phpPage=ViewArticle&ArticleID=۳۲۴&SP=Fars

[10]. امیرحاجی یوسفی(۱۳۸۲)، ایران و رژیم صهیونیستی از همکاری تا منازعه، تهران، انتشارات دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام)، ص۱۲۴-۱۲۰

[11]. رضا زارع (۱۳۸۴)، ارتباط ناشناخته: بررسی روابط رژیم پهلوی و اسراییل (۱۳۵۷ - ۱۳۲۷)، تهران، مطالعات تاریخ معاصر ایران، صص۳۷۲-۳۶۶

 

یادداشت | رژیم صهیونیستی و فتنه تکفیری سوریه

برخی معتقدند که طرح و مدل فتنه سال ۱۳۸۸ نیز برای براندازی حکومت بشار اسد، سناریوی مشترک آمریکا، رژیم صهیونیستی و عربستان سعودی بود. فشار سه جانبه آمریکا، رژیم صهیونیستی و عربستان سعودی برای براندازی حکومت اسد در سوریه با توجه به موضوعات زیر اجرا شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ همسایگی سوریه با لبنان و فلسطین اشغالی و نیز اشغال منطقه جولان سوریه توسط رژیم صهیونیستی از عواملی است که این کشور را در خط مقاومت قرار می‌دهد. مشخصاً از زمان حکومت حافظ اسد، نظام سوریه در خط مقاومت و در تقابل با رژیم صهیونیستی در منطقه قرار داشته است. در واقع اختلاف بر سر بلندی‌های جولان و اشغال آن توسط صهیونیست‌ها، دلیل اصلی مخالفت سوریه با موجودیت رژیم صهیونیستی است.

به‌ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، در طول سه دهه گذشته، سوریه در تقابل راهبردی با رژیم صهیونیستی قرار گرفته و اتحاد با جمهوری اسلامی ایران در منطقه این ضدیت را بیش از پیش افزایش داده است. این ضدیت باعث شد تا پس از اشغال عراق توسط آمریکا و سرنگونی رژیم بعثی این کشور در سال ۲۰۰۳ میلادی، رژیم صهیونیستی سوریه را مورد هدف قرار دهد. به همین منظور در تابستان ۲۰۰۶ جنگ ۳۳ روزه را علیه حزب الله لبنان به راه انداخت، اما موفق نشد.

واقعیت این است که موج بیداری اسلامی در منطقه تهدیدی برای رژیم صهونیستی محسوب می‌شود؛ زیرا دیگر نمی‌تواند با اتکا به حاکمان غیرمردمی به فریب افکار عمومی ملت‌های مسلمانان بپردازد. سرایت این تحولات به منطقه نوعی بازگشت و خودآگاهی محسوب می‌شد که بازنده‌ آن رژیم صهیونیستی و متحدان آن در منطقه بودند. از طرف دیگر، شهرک‌سازی‌های صهیونیست‌ها در بلندی‌های جولان و حضور حدود ۲۰ هزار دروزی و چهار هزار علوی در این منطقه و اسکان یهودی‌ها به چالشی اساسی برای رژیم صهیونیستی تبدیل شده است.

از سوی دیگر در پی تحولات بیداری اسلامی در منطقه، از دسامبر ۲۰۱۰، به‌ویژه با آغاز سال میلادی ۲۰۱۱ که حکومت‌های تونس، مصر و لیبی یکی پس از دیگری به فاصله شش ماه سقوط کردند، نفوذ اسلام در منطقه، زنگ خطر سقوط رژیم‌های مرتجع عربی منطقه را به صدا در آورد و منافع رژیم صهیونیستی و رژیم‌های محافظه‌کار و سازشکاری چون عربستان سعودی و اردن به خطر افتادند. صدای زنگ خطر زمانی برای آنان بلند شد که رژیم صهیونیستی، عربستان و اردن، از این تحولات به‌شدت متوحش شدند و به فکر چاره افتادند تا از نفوذ جمهوری اسلامی ایران در منطقه کم کنند.

«جرج فریدمن» که در آن زمان از منظر محیطی، فضای امنیتی را بررسی کرد معتقد بود که در شرایط فعلی وپس از سرنگونی رژیم‌های عربی، اسراییل وارد سومین محیط استراتژیک خود شده است. به این معنا که رژیم صهیونیستی از محیط استراتژیک اول (تهدید دائمی جنگ دولت با دولت از زمان پیدایش این رژیم تا صلح با مصر) و دوم (حول موضوعات فلسطین، لبنان، سوریه و اسلام‌گرایی اهل سنت) خود عبور کرده و وارد محیط استراتژیک سومی شده که ایران به عنوان قدرتی منطقه‌ای در حال ظهور است.(۱)

از این‌رو برخی معتقدند که طرح و مدل فتنه سال ۱۳۸۸ نیز برای براندازی حکومت بشار اسد، سناریوی مشترک آمریکا، رژیم صهیونیستی و عربستان سعودی بود. فشار سه جانبه آمریکا، رژیم صهیونیستی و عربستان سعودی برای براندازی حکومت اسد در سوریه با توجه به موضوعات زیر اجرا شد.

موضوع حقوق بشر و تحریک اقلیت‌های کُرد و ترک و اعراب سنی مذهب که عمدتاً در شهر حمص، حلب و شهرهای جنوبی زندگی می‌کنند. در این راستا رژیم صهیونیستی با راه‌اندازی جنگ روانی تلاش کرد تا وضعیت سوریه را سیاه‌نمایی کند.

حضور سلفی‌ها و القاعده در شهرهای مرزی و مسلح کردن اشرار و تروریست‌ها تا به اسم نیروهای مردمی دست به خرابکاری و عملیات تروریستی بزنند. مأموریت حمایت معنوی و مالی این گروه را عربستان سعودی بر عهده گرفت.

فشارهای بین‌المللی و منطقه‌ای از طریق اتحادیه عرب و شورای امنیت سازمان ملل به منظور تصویب قطعنامه‌ای علیه سوریه در شورای امنیت. این مأموریت را نیز آمریکا و متحدان آن در اروپا یعنی انگلیس و فرانسه بر عهده گرفتند.

بنابراین، سوریه گرفتار یک توطئه گروهی شد. رژیم صهیونیستی در این بحران بیشترین نفع را برد و دیگر کشورها بستری برای رسیدن این رژیم به اهدافش یعنی بقای موجودیتش شدند. هدف عربستان سعودی تحدید  قدرت جمهوری اسلامی ایران در منطقه است که با اهداف رژیم صهیونیستی همسویی دارد. آمریکا، انگلیس و فرانسه از گذشته حامی و پشتیبان این رژیم بوده‌‌اند. بنابر این رژیم صهیونیستی از این بحران و جا به جائی قدرت بیشترین نفع را می‌برد.(۲)

 

الف. مواضع رژیم صهیونیستی در قبال بحران سوریه

مواضع و نقش رژیم صهیونیستی در تشدید بحران سوریه را باید در عملکرد بازیگران مداخله‌گر منطقه‌ای دنبال کرد. رژیم صهیونیستی و بازیگران بین‌المللی یک مجموعه را تشکیل می‌دهند و با هماهنگی گروهی، یک هدف و برنامه را دنبال می‌کنند، لکن دنباله‌روی مداخله‌گران غربی از صهیونیسم بین‌الملل و حمایت از رژیم صهیونیستی و اجرای برنامه‌های این رژیم در سوریه نکته بسیار مهم و قابل تأملی است.

پس از آغاز ناآرامی‌های سوریه، هر چند مراکز پژوهشی و مؤسسات متعدد اسرائیل تحولات این کشور را دنبال می‌کردند، اما مقامات این کشور با احتیاط درباره تحولات سوریه اظهارنظر می‌کردند. آنها در ابتدا در موردتحولات سوریه به‌شدت نگران بودند و احتمال می‌دادند که این بحران به جایی برسد که زمزمه‌ آزادسازی بلندی‌های جولان و بازگرداندن آن به ملت سوریه به اولویت اقدامات سیاسی مقامات سوریه تبدیل شود.(۳)

البته نتانیاهو نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی در سال ۲۰۱۱ و پیش از آغاز ناآرامی‌ها در سوریه، با میانجی‌گری آمریکا،با بشار اسد رئیس جمهوری این کشور گفت وگوهایی را انجام داده بود. «دنیس راس» و «فرد هاف» نمایندگان آمریکا اعلام کرده بودند که نتانیاهو در خصوص گفت‌وگو بر سر عقب‌نشینی از بلندی‌های جولان در ازای صلح با سوریه و پایان اتحاد میان سوریه، ایران و حزب الله لبنان موافقت کرده است.(۴)

اما با گسترش حمایت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی از معارضان سوریه و اطمینان خاطر از سوی گروه‌های مخالف مبنی بر اینکه در صورت پیروزی، با اسرائیل به تقابل نخواهند پرداخت، به‌تدریج موضع‌گیری‌های رژیم صهیونیستی علنی شدند.(۵) به‌ویژه پس از اینکه «شورای ملی سوریه» که خود را نماینده معارضان قلمداد می‌کرد و در استانبول پایه‌گذاری شد، سیاست خارجی خود را اعلام کرد و مشخص شد که مطابق و همگرا با خواسته‌های صهیونیست‌ها و ‌رژیم‌های عربی سازشکار است، مقامات رژیم صهیونیستی کاملاً و علناً از معارضان سوری و سرنگونی نظام بشار اسد حمایت کردند.

 

ب. نقش رژیم صهیونیستی در تشدید بحران سوریه

رژیم صهیونیستی از ابتدای شروع ناآرامی‌های داخلی سوریه، بحران این کشور را به نفع خود می‌دانست. برای اثبات این مدعا می‌توان به اظهارات «الون لیئل»، سفیر پیشین رژیم صهیونیستی در ترکیه استناد کرد. به عقیده او با یک سوریه بی‌ثبات یا تحت کنترل یک حکومت «نامشروع»، بشار اسد قادر نخواهد بود که بلندی‌های اشغال شده جولان را که از نظر نظامی، کشاورزی و گردشگری برای اسرائیلی‌ها اهمیت زیادی دارد، در آینده از اسرائیل پس بگیرد.

«شائول موفاز، معاون نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی، وقایع سوریه را «نسل‌کشی» توصیف کرد و خواهان اقدام نظامی بین‌المللی علیه بشار اسد شد. این در حالی بود که به گفته منتقدان، رژیم صهیونیستی پیشتر سیاست «سکوت استراتژیک» را در قبال وقایع سوریه در پیش گرفته بود و «الون لیئل» نیز تأکید کرده بود که، «به نظر من تا سه چهار ماه پیش این نظر درست بود. اسرائیل فکر می‌کرد که درگیری‌ها در سوریه به نفع اسرائیل است، زیرا اگر بشار اسد بر سر قدرت بماند سوریه دیگر نخواهد توانست بلندی‌های جولان را از ما پس بگیرد؛ اما عمق فاجعه در سوریه، این محاسبات را تغییر داده است.»

او می‌افزاید: «به علاوه اگر بشار اسد قدرت را حفظ کند حاکم واقعی سوریه ایران خواهد بود نه او. اسد به خاطر انزوای شدید بین‌‌المللی نخواهد توانست بدون واگذاری سوریه به ایران به حکومت ادامه دهد. اسرائیل متوجه است که حضور ایران در بلندی‌های جولان وضع بسیار بدی خواهد بود. به همین خاطر است که دولت اسرائیل به این نتیجه رسیده است که بشار اسد باید کنار گذاشته شود.»(۶)

«ایهود باراک» وزیر جنگ رژیم صهیونیستی نیز در مصاحبه‌ای در وین اعلام کرد: «سقوط بشار اسد برای منطقه خاورمیانه نعمتی است.»

«افرائیم هالووی» رئیس سابق سازمان جاسوسی رژیم صهیونیستی (موساد) نیز بقای نظام سوریه را بزرگ‌ترین شکست راهبردی اسرائیل از زمان تأسیس آن اعلام کرد. وی در مقاله‌ای در روزنامه اسرائیلی «یدیعوت آحارونوت» نوشت: «اگر کوفی عنان در گام‌هایش موفق و صلح و ثبات در داخل سوریه برقرار شود و کشورهایی چون روسیه، چین، آمریکا، فرانسه، انگلیس، آلمان و ترکیه نیز با اجرای طرح کوفی عنان موافقت کنند، در آن صورت ما شاهد دشوارترین شکست راهبردی برای اسرائیل در خاورمیانه از هنگام تشکیل آن خواهیم بود.»(۷)

به گزارش بلومبرگ، «مایکل اورن» سفیر رژیم صهیونیستی در آمریکا گفته است، « حتی اگر القاعده و گروه‌های تندرو روی کار بیایند، ترجیح می‌دهم حکومت بشار اسد سرنگون شود. سقوط حکومت سوریه موهبتی برای اسرائیل خواهد بود، حتی اگر با سرنگونی وی، گروه‌های تندرو تلاش کنند خلاء قدرت را پر کنند.»

اظهارات مایکل اورن در زمانی مطرح شد که مقامات رژیم صهیونیستی، در بحران سوریه تظاهر به بی‌طرفی و القای نگرانی نسبت به تحرکات گروه‌های مسلح وابسته به القاعده می‌کردند.

وی با اشاره به احتمال تلاش نیروهای تندرو برای کسب قدرت پس از سرنگونی حکومت سوریه، اظهار داشت، «ما معتقدیم هرگونه وضعیتی بهتر از اوضاع کنونی است که رژیم سوریه با ایران و گروه حزب‌الله لبنان ائتلاف راهبردی دارد.»(۸)

از این رو رژیم صهیونیستی به همراه رژیم‌‌های عربی و سازشکار و همسو با نظام سلطه، از آغاز بحران سوریه در سطوح مختلف و از راه‌های گوناگون تلاش کرد تا بشار اسد از «مواضع اصولی خود در قبال فلسطین و جبهه مقاومت اسلامی در قبال رژیم صهیونیستی عدول کند؛ از جبهه مقاومت خارج و وارد چرخه و روند سازشکاری شود و دست از حمایت از قضیه فلسطین و ملت مظلوم آن بردارد.»(۹)

رژیم صهیونیستی از بهار سال ۲۰۱۱ میلادی‌تلاش کرد برای تقویت شهرک‌سازی صهیونیستی‌ در بلندی‌های ‌اشغالی جولان از تحولات بحران سوریه استفاده کند و الحاق جولان به اسرائیل را رسمیت دهد.

البته ابتدا با آغاز بحران سوریه در سال ۲۰۱۱ میلادی، بلندی‌های جولان بیش از پیش در معرض توجه قرار گرفت و رژیم صهیونیستی که پیش از این، نوعی امنیت نسبی را در این بلندی‌ها احساس می‌کرد، با شروع درگیری‌ها در سوریه سعی کرد با پاسخ فوری و قاطع هرگونه تهدید امنیتی را در این ناحیه از بین ببرد تا مبادا جبهه جولان به یکی از جبهه‌های جدید علیه این رژیم تبدیل شود.

پس از آن تلاش‌های رژیم صهیونیستی برای انضمام رسمی این بلندی‌ها به خاک تحت اشغال خود افزایش یافت. این تلاش با چند هدف انجام شد. با بحران سوریه امکان ایجاد یک جبهه جدید از سوی مقاومت علیه اسرائیل در بلندی‌های جولان افزایش یافت و واکنش جدی رژیم صهیونیستی به هرگونه اقدام از سوی جبهه مقاومت در این منطقه به‌خوبی نشان می‌دهد که این رژیم چقدر از مانور مقاومت در جولان احساس ناامنی کرده است.

نکته دیگری که باعث شد رژیم صهیونیستی در منطقه جولان عمیقاً احساس نگرانی کند، حضور تکفیری‌ها در نزدیکی این منطقه بود. اسرائیل اگرچه از حضور تکفیری‌‌ها در بلندی‌های جولان واهمه داشت، اما واهمه بیشتر این رژیم از حضور و نفوذ جبهه مقاومت در این منطقه بود. از این رو راهبرد به رسمیت شناساندن الحاق جولان به اسرائیل را در پیش گرفت.

در این راستا نتانیاهو نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی در دیدار با رئیس جمهور آمریکا تلویحاً از منافع تجزیه سوریه برای اسرائیل از جمله امکان الحاق بلندی‌های جولان سخن گفت. وی طی دیدار (۱۸ آبان ۱۳۹۴) خود با باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا اشاره کرد که مایل است موضع واشنگتن در خصوص تصمیم اسرائیل مبنی بر الحاق بلندی‌های جولان را بشنود؛ اقدامی که هرگز از سوی جامعه بین‌المللی به رسمیت شناخته نشد. روزنامه اسراییلی «هاآرتص» با انتشار این خبر به نقل از منابع آگاه اعلام کرد، «در این دیدار نتانیاهو خطاب به اوباما گفت، «هر گونه توافق صلح در سوریه باید منافع اسرائیل را نیز مد نظر قرار دهد. من از تلاش‌های صلح در منطقه نا امید و دلسرد نشده‌ام و هنوز به یافتن راهی برای پایان دادن به درگیری‌ها میان اسرائیل و فلسطین امیدوارم.»

این موضع و اشارات کلی و ضمنی نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی در مورد بلندی‌های جولان نتیجه ایده‌های سیاسی برخی چهره‌های دست راستی رژیم صهیونیستی طی بحران سوریه است که استدلال می‌کنند حالا که سوریه درگیر جنگ داخلی است و داعش و گروه‌های وابسته به القاعده بخش‌های گسترده‌ای از این کشور را تحت کنترل خود دارند، شرایطی فراهم آمده که ایجاب می‌کند اشغال بلندی‌های جولان در سال ۱۹۶۷ و ضمیمه ساختن آن به اسرائیل در سال ۱۹۸۱ از سوی جامعه بین‌المللی به رسمیت شناخته شود.

اما به رسمیت شناخته شدن اشغال جولان توسط رژیم صهیونیستی با عدم پذیرش این مسئله از سوی اصلی‌ترین متحدان این رژیم مواجه شد. گزارش‌ها حاکی از آنند که دولت آمریکا با درخواست نتانیاهو برای به رسمیت شناختن الحاق بلندی‌های جولان به سرزمین‌های اشغالی مخالفت کرده است. واشنگتن می‌گوید این اقدام موجب تضعیف سیاست آمریکا در سوریه و لطمه زدن به رابطه با مخالفان سوری می‌شود. در این راستا یک مقام بلندپایه دولت آمریکا اظهار داشت، «روز دوشنبه (۱۸ آبان۱۳۹۴) نخست‌وزیر اسرائیل در دیدار با باراک اوباما، رئیس جمهور آمریکا پیشنهاد کرد درباره امکان به رسمیت شناختن الحاق بلندی‌های جولان با یکدیگر گفت‌وگو کنند، اما اوباما این پیشنهاد را رد کرد.»(۱۰)

انتهای پیام/

نویسنده: مجید صفاتاج

پی‌نوشت‌ها:

1 - فریدمن، جرج، محیط جدید استرتژیک اسراییل، ترجمه محمد رضا نوروزپور، سایت خبری تحلیلی خبر آنلاین، اردیبهشت۱۳۹۱.

2 - گیوه‌چی، ناصر،رژیم صهیونیستی در سوریه، فصلنامه پیام انقلاب،شماره ۵۷، فروردین۱۳۹۱.

3 - استودیو خبر، نگاهی به روند اشغال بلندی های جولان، ۲۳ آذر ۱۳۹۴، کد مطلب: ۵۸۱۰۴

4 - ۲۰۱۴ Shafaqna.com All Rights Reserved.

5 - قاسمیان، روح الله، کنکاشی در تحولات سوریه؛ ریشه‌ها، بازیگران و پیامدها،(تهران: بی‌جا، تابستان۱۳۹۲)، ص ۱۴۹.

6 - کیهان ۱۶/۱/۹۰ ۱۳،ص ۱۴.

7 - کیهان ۲۷/۹/۹۱ ۱۳،ص۲

8 - Rabinovich,Brookings,2012.

9 - شبکه پرس تی وی، ۲۱/۸/۱۳۹۴

10 - استودیو خبر، نگاهی به روند اشغال بلندی های جولان، ۲۳ آذر ۱۳۹۴، کد مطلب: ۵۸۱۰۴

برشی از یک کتاب | صنعتی شیطانی به نام هالیوود

در سال‌های آغازین قرن بیستم گروهی فیلمساز که برای تهیه فیلم به لس‌آنجلس رفته بودند، در شمال آن به دهکده کوچکی به نام هالیوود برخوردند که تمامی ویژگی‌های یک مکان مناسب را برای تولید فیلم اعم از آفتاب، آب و هوای معتدل و مناظر مختلف و جذاب را در برداشت.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در این دوره(قرن بیستم) به ویژه در بُعد فرهنگی تلاش‌هایی جدی سازماندهی شد تا کشورهای جهان الگوی فراماسونی زندگی آمریکایی را به عنوان الگوی برتر پذیرفته و هماهنگ با سیاست‌های آمریکا در درون کشور خویش عمل کنند.

مهم‌ترین این اقدامات که مجرای ورود تمدن غرب به زوایای زندگی انسان قرن بیستم می‌شد شکل گیری و گسترش رسانه‌ها به ویژه صنعت هالیوود است. پس از آن‌که در ادامه چاپ، روزنامه‌ها عرصه سیاست را به تسخیر روزانه خود درآورده و مجلات هماهنگ با آنان تلاش می‌کردند تا انسان مدرن را شیفته تمدن غرب نگه دارند، با اختراع فیلم اندک اندک صنعتی به نام سینما شکل گرفت.

در حالی که راه های گوناگونی برای درآمد و تامین هزینه‌های نمایش فیلم وجود داشت، سرانجام و در نظام سرمایه‌داری آن روز غرب، الگوی نمایش عمومی فیلم در سالن و فروش بلیط توانست الگوی غالب این صنعت شود. اگرچه به نظر می‌رسد این الگو در دوران معاصر دیگر توان جبران هزینه‌های تولید فیلم را نداشته و باید به الگوهای دیگری چون فروش بین الملل، نمایش خانگی و یا حتی حمایت هدفمند دولتی فکر کرد، اما در آن دوره توانست صنعت سینما را به یکی از مهم‌ترین صنایع غرب تبدیل کند.

در حالی که نخستین شهرک‌های سینمایی در کشورهایی مانند چین، ایتالیا، آلمان و فرانسه ساخته شدند، اما به سرعت یهودیان آمریکا که پیشتر در حرفه‌هایی چون شبکه گسترده تجارت مشروبات الکلی، عتیقه‌جات، مواد مخدر، قمار و بانکداری وارد شده و ایجاد انحصار کرده بودند، سرمایه‌های کشورهای دیگر را در این زمینه نیز غارت کرده و با پرداخت بیشتر، بهترین کارگردانان آلمان، بهترین هنرپیشه‌های اتریش و اسکاندیناوی، بهترین دکورسازان ایتالیایی، بهترین آهنگسازان فرانسوی و خلاصه هر آنچه را که برای قبضه این صنعت لازم بود به تملک خود درآوردند.

این روال همچنان در دوره معاصر ادامه دارد و در عین حال تلاش شده تا در هر زمینه یهودیان وابسته به صهیونیسم را در استخدام خود درآورده و در جهان مطرح سازند. امروزه بیشترین استودیوهای فیلمسازی مشهور از آن یهودیان است و مشهورترین کارگردانان، تهیه‌کنندگان و هنرپیشه‌ها یهودی‌اند.

در آمریکا نخستین استودیوهای فیلم سازی ابتدا در نیویورک، یهودی‌ترین شهر آمریکا متمرکز شد. میزان حضور یهودیان در اقتصاد و سیاست این پایتخت واقعی آمریکا به اندازه‌ای است که در میان آمریکاییان این شهر به «jew york» به معنای شهر یهودیان معروف است.

دستمزدهای سنگین توماس ادیسون که امتیاز فرآیند ساخت فیلم را از آن خود کرده بود، فیلمسازان را ناچار کرد که در پی کشف نقاط دیگر برآیند تا بتوانند بساط خود را به خارج از نیویورک و دور از سلطه ادیسون منتقل کنند.

سرانجام در سال‌های آغازین قرن بیستم گروهی فیلمساز که برای تهیه فیلم به لس‌آنجلس رفته بودند، در شمال آن به دهکده کوچکی به نام هالیوود برخوردند که تمامی ویژگی‌های یک مکان مناسب را برای تولید فیلم اعم از آفتاب، آب و هوای معتدل و مناظر مختلف و جذاب را در برداشت.

با هجوم فیلمسازان به این منطقه، یهودیان نیز به سرعت سلطه خود را بر آن تثبیت کردند و در سال ۱۹۰۳ «جامعه هالیوود» را با اهدافی صهیونیستی به ثبت رساندند. در این جریان ظاهراً تنها یک فیلم به نام «تولد یک ملت» از چنگال صهیونیسم خارج ماند و پس از آن به جرات می‌توان ادعا کرد که هیچ فیلمی تاکنون خارج از کادر مطامع و نقشه‌های صهیونیستی در هالیوود ساخته نشده است.

از آن پس بود که ارتباطی مستحکم و باورنکردنی میان سیاست‌های استعماری و شیطانی آمریکا و جریان تولید فیلم در هالیوود برقرار شد. در هالیوود بخشی از فیلم‌ها به ترویج زندگی آمریکایی و معرفی آمریکا و غرب به عنوان کعبه آمال ملل جهان اختصاص داده شد و بخشی دیگر نیز به توجیه جنایت‌های تاریخی آمریکا به ویژه در مورد سرخ پوستان و سیاه پوستان پرداخت.

این دو اقلیت مظلوم در تاریخ آمریکا به لطف هالیوود دارای چنان تصویری در جهان شدند که تا مدت‌ها ضرب‌المثل مردم جهان برای وحشی‌گری بودند. زنان نیز از تعرض سینمایی هالیوود در امان نماندند و با سیاست سست ساختن بنیان‌های خانواده و با ورود جدی سکس و هرزنگاری به این سینما که نخستین بار از سوی سیسیل. بی. دمیل کارگردان مشهور یهودی توسعه یافت، ابزاری برای شهوترانی انسان‌ها تبدیل شدند.

جالب این است که با فتح لانه جاسوسی آمریکا در پی وقوع انقلاب اسلامی در ایران و با آزاد کردن سیاهپوستان و زنان دستگیر شده در سفارت آمریکا در ایران به فرمان امام خمینی(رحمة الله) از بیم نفوذ انقلاب اسلامی به درون اقلیت‌های موجود در آمریکا، سیاست هالیوود نیز در خصوص این اقلیت‌ها تغییر یافت و از آن پس سرخپوستان مردمی با فرهنگ و آرام معرفی شدند که هیچگاه به دنبال جنگ و جنجال آفرینی نبودند و زنان و سیاهپوستان و در بسیاری موارد زنان سیاه پوست، قهرمانان اصلی فیلم‌های هالیوود شدند که در راه حفظ ایالت متحده آمریکا حاضر به هرگونه جانبازی هستند.

به نظر می‌رسد در دوره معاصر و در عرصه سیاست نیز روی کار آمدن اوباما به عنوان نخستین رئیس جمهور سیاهپوست در همین راستا صورت گرفته باشد.

ادامه دارد...

منبع: تاریخ تمدن و ملک مهدوی(دکتر محمد هادی همایون)، چاپ دوم، سال 91، انتشارات دانشگاه امام صادق(ع) صص 564 - 567

گفت‌وگو | صهیونیزم جهانی علیه ادیان الهی

تفکر صهیونیزم به معنای معتقدان به تشکیل دولت یهودی در آخرالزمان قبل از ظهور موعود در فلسطین است. اگر یک مسیحی چنین اعتقادی داشته باشد، صهیونیزم مسیحی می‌گویند. اگر یک یهودی چنین اعتقادی داشته باشد، صهیونیزم یهودی است و اگر یک مسلمان چنین اعتقادی را داشته باشد، صهیونیزم اسلامی گفته می‌شود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ صهیونیزم جهانی جریانیست از گذشته دور وجود داشته و تنها یک هدف را دنبال می‌کند آن هم اجازه ندادن بر حکمرانی دین خدا بر روی زمین. هر چند در ادبیات رایج، صهیونیزم بیشتر به قوم یهود نسبت داده می‌شود، ولی این تفکر چیزیست که در میان ادیان مسیحی و اسلامی نیز یافت می‌شود.

به منظور بررسی بیشتر این تفکر با حجت‌الاسلام دکتر محمدحسین طاهری آکردی، عضو هیأت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) قم به گفت‌وگو نشستیم که در ادامه متن آن تقدیم حضورتان می‌گردد؛

 

تاریخ تطبیقی: مقداری درباره تاریخچه و اهداف تأسیس رژیم صهیونیستی بفرمایید.

اصل تفکر تأسیس رژیم صهیونیستی به قرن 17 میلادی در زمان حکومت الیور کرامول در زمانی که پیوریتن­ها در انگلستان قدرت داشتند، باز می‌گردد. این‌ها مسیحیانی بودند که منتظر بازگشت مسیح بودند، به همین دلیل طرحی را آماده کردند تا براساس آن کاری کنند که مقدمات بازگشت مجدد مسیح فراهم شود.

پیورتین‌های مسیحی همانند شیعیان اثنی عشری و یهودیان سنتی، شدیداً موعود باور بوده و منتظر ظهور موعود خود هستند. موعود در مسیحیت بازگشت مجدد مسیح است. این‌ها می‌گویند حضرت مسیح در زمان امپراطوری روم که دولت یهودی نیز در فلسطین وجود داشت، بر معبد سلیمان ظاهر شد و به سبب آن گناهان ما بخشیده شد، در آخر الزمان نیز بار دیگر باز خواهد گشت تا ما را نجات دهد.

این گروه براساس بررسی متون دینی خود، تحلیل کردند که بنا بر آن‌چه در تورات، کتاب دانیال، مکاشفه یوحنا و... بیان شده، موعود بعد از هزار سال می‌آید. اگر در هزاره دوم نیاید در هزاره سوم خواهد آمد. باید قبل از آن جنگ جهانی شکل گرفته و دو سوم جهان نابود شود. این‌ها وقتی علایم ظهور را دیدند گفتند مسیح زمانی می‌آید که قبل از آن جنگ آرماگدون شکل گرفته باشد. جنگ آرماگدون چه زمانی شکل می‌گیرد؟ می‌گویند زمانی که معبد سلیمان ویران شده و این جنگ به سبب معبد سلیمان است. معبد کی ساخته می‌شود که ویرانی آن باعث این جنگ شود؟ می‌گویند زمانی که پیش از آن دولت یهودی در فلسطین شکل گرفته باشد و آن دولت این معبد را دوباره بسازد.

بنابراین از منظر این مسیحیان (پیورتین‌ها) همان گونه که مسیح در ابتدا که آمد، امپراطوری روم، دولت یهودی و معبد در فلسطین داشتیم، اکنون نیز باید یک امپراطوری روم، یک دولت یهودی تحت حمایت امپراطوری و یک معبد باشد. یعنی یک معبد به جای مسجد الاقصی ساخته شود.

زمانی که این حرف را می‌زدند دولت مقتدر عثمانی در فلسطین حکومت می‌کرد. این‌ها طراحی کردند - مبنای این طراحی کتاب مکاشفه یوحنا و دانیال و تفسیر مرجع اسکوفیلد است امپراطوری و دولت یهودی تشکیل دهند. بعدها در اواسط قرن نوزده این تفکر را مکتوب کردند، ولی برای نخستین بار لفظ صهیونیست مسیحی را شخصی به نام جان نلسون داربی، رهبر جریان مسیحی انگلستان متوفی 1882 بکار برد.

آنان بر این اساس، حرکت کردند و گفتند ما مسیحیان، باید کمک کنیم تا یهودیان، آن سرزمین را از مسلمانان بگیرند و معبد را به جای مسجدالاقصی بسازند و بعد به سبب این(ساخت معبد و ویران کردن مسجد) درگیری و جنگ جهانی شود، سپس مسیح بیاید. این مطالب را مرتب بیان کردند و هم اکنون نیز بیان می‌کنند.

بنابراین تاریخ این‌ها به قرن 17 باز می‌گردد. حتی مهاجرت پیوریتن‌ها به آمریکا برای ساخت ارض موعود بود. می‌خواستند اسم آمریکا را نیواینگلند (New England) و یا نیو ایزریل (New Israel) بگذارند یعنی انگلستان جدید یا اسراییل جدید، ولی چون حریف گروه دیگر از تجار و بازرگانان که به دنبال طلا و پول به آن جا آمده بودند، نشدند این گروه سپس جریان فراماسون و دموکرات آمریکا را شکل دادند - و نامش را ایالات متحده گذاشتند.

در حقیقت دو گروه عمده به آمریکا رفتند که اکنون جمهوری خواهان نماینده یک گروه و دموکرات‌ها نماینده گروه دیگر هستند. جمهوری خواهان همان دینداران مسیحی بودند، لذا بسیاری از افراد را کشتند تا زمینه را برای ظهور مسیح آماده کنند. میلیون‌ها سرخ پوست را قتل عام کردند. دموکرات‌ها نیز به دنبال طلا و پول رفتند. البته گروه بسیار قلیلی نیز بودند که برای فرار از تعقیب در انگلستان، اوباش گری و... به آمریکا رفتند که خارج از این دو گروه بودند.

این‌ها جنگ جهانی اول را به وجود آوردند تا عثمانی را تجزیه کنند. به همین دلیل عثمانی تجزیه شد، ترکیه، سوریه، کشورهای خلیج فارس، لبنان و .... تشکیل شد، ولی به فلسطین دست نزدند تا آن را برای دولت یهودی آماده کنند و این منطقه تحت الحمایه و مستعمره انگلستان شد. سپس انگلستان به یهودیان دستور مهاجرت داد. مسیحیان نیز در خرید زمین و بیانیه معروف 1917م لورد بالفور یهودیان را حمایت کردند. وقتی مسلمانان قصد انگلستان و یهودیان را فهمیدند، مانع کار شدند و از فروش زمین به یهودیان امتناع کردند. وقتی هم هیتلر به وجود آمد، همین‌ها یهود ستیزی در اروپا را بهانه کردند و دولت یهودی را در قلب مسلمانان ساختند.

بنابراین هدف اولیه ساخت اسرائیل، ایجاد مقدمه ظهور مسیح بود. به همین دلیل مسیحیان پشت قضیه بودند. لذا اگر ببینید مهم‌ترین حامیان اسرائیل، مسیحیان هستند، مثل آیپک، سیپک که مسیحیان صهیونیست هستند. در آمریکا شاید خود یهودیان بیش از 5 الی 6 میلیون نفر نباشند ولی مسیحیان صهیونیست که جمهوری خواهان نماینده‌شان هستند، حدود 100 میلیون طرفدار دارند. خیلی از اجتماعات برای این‌هاست.

بخشی از‌هالیوود که بخشی از خشونت در ‌هالیوود است و نمادهایی همانند بتمن، اسپایدرمن، راکی، رامبو، سه گانه ماتریکس و... و ساخت فیلم‌های آخرالزمانی و موعودگرا، همه به دست مسیحیان صهیونیست است که می‌گویند جهان باید به سمت ظهور برود. البته مسیحیان قائل بودند یهودیان باید معبد را بسازند تا مسیح بیاید. پیش از آمدن مسیح نیز جنگی رخ می‌دهد که در آن دو سوم یهودیان کشته می‌شوند. بنابراین یهودیان در اینجا بازیچه دست مسیحیان صهیونیست شده‌اند.

 

تاریخ تطبیقی: تفاوت میان یهود و صهیونیزم از نظر اعتقادی، سیاسی و... چیست؟

تفکر صهیونیزم به معنای تشکیل دولت یهودی در آخرالزمان قبل از ظهور موعود در فلسطین است. مکتبی که قائل است دولت یهودی باید پیش از ظهور موعود در فلسطین شکل بگیرد. کسی که چنین اعتقادی دارد را صهیونیست می‌گویند.

اگر مسیحی چنین اعتقادی داشته باشد، صهیونیزم مسیحی می‌گویند. یهودی چنین اعتقادی داشته باشد، صهیونیزم یهودی است و اگر مسلمان چنین اعتقادی را داشته باشد، صهیونیزم اسلامی گفته می‌شود. حتی صهیونیزم بودایی و لامایی نیز بر همین اساس شکل گرفته که الان جای بحثش نیست.

باید گفت دو تفکر داریم یکی تفکر صهیونیزم دینی که در یهودیت سنتی و دینی است و یکی تفکر صهیونیزم سیاسی که در یهودیت لیبرال وجود دارد و ریشه در مسیحیت صهیونیستی است (ر.ک. مقاله اینجانب در مجله علمی پژوهشی معرفت سیاسی شماره 16 یه نام خاستگاه صهیونیزم دینی و سیاسی در یهودیت).

یک تفکر صهیونیزم در یهودیت وجود دارد که ما به آن صهیونیزم دینی می‌گوییم. هیچ ارتباطی به آن چه بنده تا کنون گفتم ندارد. این‌ها معتقدند اولین موعود عالم حضرت موسی(ع) است که قوم را نجات داد، دومین موعود کوروش بود که این‌ها را از بابل بازگرداند، تا این‌که در دهه 70 میلادی تیتوس رومی حمله کرده، معبد را ویران و شهر اورشلیم را سوزاند و این سبب شد یهودیان در عالم پراکنده شوند و یهودیان از سال 70 میلادی تاکنون دعا می‌کنند که خداوند سومین موعودشان را بفرستد، این صهیونیزم دینی در یهودیت است. ما با این‌ها مشکلی نداریم چون همه دنیا معتقد است که موعودشان خواهد آمد.

این گروه از یهودیان معتقدند که پیش از ظهور موعود خودشان که «ماشیح» نام دارد و از تبار داوود است، یهودیان حق تشکیل دولت یهودی در فلسطین را ندارند، بلکه باید ماشیح بیاید و یهودیان را همانند موسی(ع) و کوروش به فلسطین ببرد سپس آن‌ها دولت را بسازند. بنابراین می‌گویند ما پیش از ماشیح اجازه ساخت دولت یهودی در فلسطین نداریم.

 

تاریخ تطبیقی: ولی چرا اکنون یهودیان به فلسطین رفته‌اند؟

این‌ها تحت تأثیر مسیحیت صهیونیزم هستند، چون مسیحیت صهیونیزم می‌گفت پیش از ظهور منجی، یهودیان باید آن جا رفته و دولت و معبد را بسازند تا مسیح آن‌ها بازگردد. به همین دلیل برخی از یهودیان قانع شدند که پیش از ظهور ماشیح، دولت یهودی را در فلسطین بسازند. البته نگاه دینی نداشتند و بیشتر ملی گرایانی بودند که به دنبال تشکیل دولتی برای قوم یهود بودند تا از آوارگی نجات یابند. سر دسته این‌ها نیز شخصی به نام تئودر هرتزل است، روزنامه نگار لاییک و لیبرال اتریشی.

هرتزل پس از این‌که متوجه شد بلاکستون، رهبر مسیحیان پروتستان آمریکا در سال 1891 به بنجامین هاریسن، رییس جمهور وقت آمریکا نامه نوشته که تأسیس دولت یهودی وظیفه دینی توست و بیش از 400 سرمایه‌دار مسیحی نیز اعلام کرده‌اند که حاضرند پول تشکیل این دولت را بدهند(ریشه در همان آیپک امروزی در آمریکا دارد)، در سال 1896 کتاب «دولت یهودی» را نوشت. در آن­جا پیشنهاد تشکیل دولت یهودی در فلسطین را داد. سپس از 1897 تا 1905 میلادی، شش کنفرانس صیهونیزم سیاسی در بازل سوییس تشکیل داد تا یهودیان را قانع کند که پیش از موعود در فلسطین دولت بسازند. اساس تفکرات این کنفرانس‌ها تفکرات مسیحیان صهیونیزم بود تا یهودیان هاخامی سنتی.

این ایده در انتهای قرن 19 و ابتدای قرن 20 توسط هرتزل وارد یهودیت شد، هرتزل شخصیت علمی و دینی نبود، لائیک و ملی گرای یهودی بود. ارتباط او با شخصی به نام هربرت(هرتکل) ساموئل در سفارت انگلستان بود. هربرت قبول کرد که حمایت انگلیس و آمریکا را بیاورد و هرتزل هم گفت من حمایت یهود را می‌آورم تا میان این‌ها ارتباط برقرار کنیم.

بنابراین بین یهودیت و صهیونیزم تفاوت است. یهودیانی که قائلند ما منتظر ظهور ماشیح هستیم، می‌گویند پیش از ظهور نباید دولت بسازیم. ولی یهودیانی که با فکر مسیحیان در قالب یهودیان صهیونیزم همراه شده‌اند، می‌گویند ما برای مقدمه ظهور باید فلسطین را بگیریم. این برای ابتدای قرن 20 است.

1917 در اعلامیه بالفور، وزیر امور خارجه انگلستان از تشکیل دولت یهودی در انگلستان حمایت کرد و در 1920 عثمانی تجزیه شد و فلسطین را به انگلستان دادند تا یهودیان را مهاجرت بدهد، در حقیقت جریان صهیونیزم از مسیحیت آغاز و وارد یهودیت و حتی اسلام شد. حتی امروزه شیوخ مسلمان پیشنهاد می‌دهند ما از دولت یهودی در فلسطین حمایت می‌کنیم. این‌ها نیز صهیونیست‌های اسلامی هستند که بخشی از دنیا را اداره می‌کنند. بنابراین میان این‌ها تفاوت وجود دارد.

 

تاریخ تطبیقی: به عقیده حضرتعالی رژیم صهیونیستی به سبب مسائل سیاسی به دنبال تسلط بر بیت المقدس است یا مسائل مذهبی و عقیدتی؟

هر دو. در گذشته نگاه اعتقادی بوده و صهیونیست‌های مسیحی، یهودیان را تحریک کردند تا به کمک یک دیگر اینجا را بسازند، امروز نیز بزرگترین حامیان اسرائیل، مسیحیان در اروپا، انگلیس و آمریکا هستند، حتی لائیک‌ها و سکولارها. والا خود یهودیان در عالم در بهترین حالت حدود 20 میلیون نفر در جهان جمعیت دارند ولی تمام اتحادیه اروپا و آمریکا پشت سر آن‌ها است.

برای نمونه حداقل 100 میلیون جمهوری خواه در آمریکا طرفدار اسرائیل هستند. این اعترافی است که خود صهیونیست‌های مسیحی کرده‌اند. در آمریکا معمولاً رئیس جمهورها یکی در میان از میان فراماسون‌ها و صهیونیست‌ها انتخاب می‌شود، یعنی یک بار فراماسون و دموکرات‌ها و یک بار صهیونیست و جمهوری خواهان رئیس جمهور می‌شوند. صهیونیست‌های مسیحی مخالف نوشتن صلح هستند. به همین دلیل افرادی همانند ترامپ و جورج بوش‌های پدر و پسر به دنبال جنگ هستند. از این‌رو وقتی اوباما و کلینتون به دنبال صلح میان فلسطینی ها و اسراییل رفتند، از نظر این‌ها منفور بودند.

البته امروز نگاه کاملاً سیاسی و اقتصادی است. چرا دموکرات‌ها وارد این بازی شدند؟ این‌ها که مسائل عقیدتی را قبول نداشتند؟ چون با فضای ایران هراسی سر کشورهای عربی کلاه گذاشته و به آن‌ها اسلحه می‌فروشند. یعنی نگاه اعتقادی، سیاسی و سپس اقتصادی شد. چرا؟ چون هدف تسلط بر منابع اقتصادی جهان است.

امروزه اسرائیل یک نماد شده است. لذا اگر ما نماد را بزنیم جریان استکبار را زده‌ایم. بنده معتقدم این‌ها ما را بازی می‌دهند. می‌خواهند یهودیان را در مقابل مسلمانان قرار دهند، کشورهای عربی را از ایران بترسانند و... ولی منافع اقتصادی خودشان را ببرند. لذا افرادی که در کشور ما، گاهی شعار می‌دهند باید مسائل مذهبی را از سیاسی جدا کنیم و موضوع فلسطین چه ارتباطی به سیاست خارجی ما دارد، اشتباه می‌کنند.

ما باید مسائل اعتقادی، سیاسی و حتی اقتصادی را با یک‌دیگر ترکیب کنیم. برای نمونه اگر می‌خواهیم ماسک صادر کنیم، به کشورهای فقیر صادر کنیم و مقابل جریان استکبار بایستیم. باید جریان مقاومت یک‌دیگر را از نظر اقتصادی و سیاسی حمایت کند، البته مبنای همه این‌ها مسائل اعتقادی و دینی است. چون مبارزه با ظلم واجب است، کاری که امام زمان(عج) خواهند کرد.

ما باید سیاست داخلی و خارجی خودمان را با نگاه اعتقادی، سیاسی و اقتصادی با یک‌دیگر ببینیم، همانگونه که آمریکا، انگلیس و اسرائیل انجام می‌دهند. امروزه در مسائل سیاسی ایران هراسی در حال پررنگ شدن است. ریشه آن به مسائل اعتقادی باز می‌گردد، چون آن‌ها معتقدند ایران مانع ظهور شده و اجازه نداده معبد به جای مسجد ساخته شود و حوادثی که باید پیش بیاید پیش نیامده است. همچنین در کنار ایران هراسی با فروش اسلحه و دیگر اقلام درآمدزایی می‌کنند. باید امروز جریان حزب الله در مقابل جریان حزب الشیطان در همه عرصه‌های سیاسی و اقتصادی متحد شود و این می‌تواند مقدمه ظهور باشد ان شالله.

انتهای پیام/

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.