پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

گزارش | نخستین حوادث پس از رحلت پیامبر(ص)

پس از رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) از خانه بیرون نیامد. این را بدانیم که برای امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) راه انداختن جنگ امکان داشت؛ بنابراین، از این‌که آن حضرت جنگ به راه نینداخت، معلوم می‌شود که صلاح نبوده است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بعد از مدتی خبر آمد که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از دنیا رفت و سپاه اسامه با شنیدن این خبر به مدینه برگشت. البته منافقان خبر مرگ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را در مدینه متوقف نگه داشته بودند، و این، حاکی از توانمندی آن‌ها بود که به دروغ گفتند پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) رحلت نکرده است و همه هم قبول کردند.

وقتی سپاه اسامه وارد مدینه شد، این دو موج به همدیگر برخورد کرد؛ سپاه اسامه می‌گفت که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از دنیا رفته است، اما اهالی مدینه می‌گفتند که از دنیا نرفته است. در این‌جا به سراغ یکی از سران منافقان آمده و گفتند: بیا و مشکل را قبل از این‌که جنگی واقع شود، حل کن.

علت این‌که به سراغ او رفتند، این بود که او سیستم داشت، و این سیستم به راحتی بر سر زبان‌ها می‌اندازد که فلانی می‌تواند مشکل را حل کند، چرا که او بزرگ ما، و مسن‌ترین مهاجرین است!

بالأخره این شخص آمده و به خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نگاه کرد و سپس در اجتماع مسلمین گفت: «عاش سعیدا و مات سعیدا». با این سخن، خبر وفات پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را امضا کرد.

در مقابل، یکی دیگر از سران منافقان، اعتراض داشت و می‌گفت: مگر پیامبر هم می‌میرد؟ موقعی که آیه «وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللّهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللّهُ الشَّاکِرِینَ» (آْل عمران/144) بر او تلاوت شد، گفت: من این آیه را نشنیده بودم!(این آیه در جنگ احد نازل شد و مورد نزولش هم‌ فرار خود این افراد از جبهه جنگ بود. مگر می‌شود انسان آیه‌ای را که در مورد خودش نازل شده است، فراموش کند)؟!

سؤالی ممکن است به ذهن بیاید و آن این‌که چرا امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) قبل از آمدن سپاه اسامه به مدینه، خبر رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را تأیید نکرد و نگفت که سخن بعضی از منافقان مبنی بر زنده بودن آن حضرت، کذب است؟

جواب این است که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در آن لحظات، در خانه و بالای سر جنازه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بود. اگر جنازه را رها می‌کرد تا وارد اجتماع شده و بگوید که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از دنیا رفته است، مردم خطاب به ایشان می‌گفتند: تو چه قدر دوست داری که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) زود از دنیا برود! مردم مشتاق بودند که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از دنیا نرفته باشد؛ در نتیجه وقتی که به آن‌ها گفته می‌شد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) زنده است، خوشحال می‌شدند.

 

حَلّال بحران نشان دادن ابوبکر

پس از رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) اولین چیزی که در مدینه اتفاق افتاد، این بود که در ظاهر، ابوبکر توانست بحران بزرگی را که دامنگیر مدینه شده بود و می‌رفت که مدینه را در کشتار داخلی قرار دهد، حل کرد. این قضیه باعث شد که ابوبکر در نزد عده‌ای توانمند جلوه کند.

در مقابل، سخن منافقان که می‌گفتند علی(علیه‌السلام) جوان است و نمی‌تواند بحران‌ها را مدیریت کند، در ذهن‌ها مانده بود و با این جریان، خیلی راحت مورد پذیرش واقع شد. البته منافقان در ظاهر نیازی نمی‌دیدند که با سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) درگیر شده و بگویند که آن حضرت، علی(علیه‌السلام) را معرفی نکرده است؛ بلکه می‌گفتند: سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) برای آن زمان بوده است!

 

سکوت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و عبرت از آن

پس از رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) از خانه بیرون نیامد. این را بدانیم که برای امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) راه انداختن جنگ امکان داشت؛ بنابراین، از این‌که آن حضرت جنگ به راه نینداخت، معلوم می‌شود که صلاح نبوده است.

ما وجه صلاح را می‌خواهیم بفهمیم و الا اصل این که صلاح نبوده است، از سیره امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) معلوم بوده است. می‌خواهیم ببینیم چرا جنگ به ضرر بوده است؟ اگر می‌خواهیم سیره علی(علیه‌السلام) را با زمان حال انطباق بدهیم، باید آن وجه را بفهمیم، چرا که سیره آن حضرت بر ما حجت است؛ یعنی هر گاه شرایطی که بر امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) حاصل شد، در این برهه هم حاصل شود، واجب است همان تصمیم گرفته شود.

منبع: جلسه بیست و هشتم تاریخ تطبیقی استاد طائب(29/02/1394)

برشی از یک کتاب | امیرمؤمنان(ع)؛ درس جاودانه بشریت

وجود امیرالمؤمنین -علیه‌ الصّلاة و السّلام- از جهات متعدد و در شرایط گوناگون، برای همه‌ی نسل‌های بشر، یک درس جاودانه و فراموش‌نشدنی است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ وجود امیرالمؤمنین -علیه‌ الصّلاة و السّلام- از جهات متعدد و در شرایط گوناگون، برای همه‌ی نسل‌های بشر، یک درس جاودانه و فراموش‌نشدنی است؛ چه در عمل فردی و شخصی خود، چه در محراب عبادتش، چه در مناجاتش، چه در زهدش، چه در محو و غرق شدنش در یاد خدا، و چه در مبارزه‌اش با نفس و شیطان و انگیزه‌های نفسانی و مادّی.

این جملات از زبان امیرالمؤمنین، در فضای آفرینش و فضای زندگی انسان، همچنان پُرطنین است: «یا دنیا ... غُرّی غیری»(نهج البلاغه، حکمت77)؛ ای جلوه‌های دنیا، ای زیبایی‌های پُرجاذبه، ای هوس‌هایی که قوی‌ترین انسان‌ها را به دام خود می‌کشید، بروید کس دیگری غیر علی را فریب بدهید؛ علی بزرگ‌تر و بالاتر و قوی‌تر از این حرف‌هاست.

بنابراین، یکایک انسان‌های بیدار، در لحظه‌لحظه‌ی زندگی امیرالمؤمنین و در ارتباطش با خدا و معنویت، درس‌های فراموش‌نشدنی پیدا می‌کنند.

و باز در بُعد دیگر، جهادش برای برپا داشتن و به ‌پا شدنِ خیمه‌ی حق و عدالت بود. یعنی آن روزی که نبىّ‌اکرم -صلّی الله ‌علیه ‌و آله‌ و سلّم- بار رسالت را بر دوش گرفت، از اولین ساعات، یک مبارز و مجاهد مؤمن و فداکار -که هنوز در دوران نوجوانی بود- در کنار خود پیدا کرد، و او علی بود.

تا آخرین ساعات عمر بابرکت پیامبر، مجاهدت در راه برپا داشتن نظام اسلامی و بعد حفظ کردن آن، لحظه‌ای امیرالمؤمنین را فارغ نگذاشت. چقدر مبارزه کرد، چقدر خطرها را به جان خرید و چقدر در راه مبارزه برای اقامه‌ی حق و عدل محو بود.

آن وقتی که هیچ‌کس در میدان نمی‌ماند، او می‌ماند. آن وقتی که هیچ‌کس به میدان قدم نمی‌گذاشت، او می‌گذاشت. آن وقتی که سختی‌ها مثل کوه‌های گران، بر دوش مبارزان و مجاهدان فی ‌سبیل ‌الله سنگینی می‌کرد، قامت استوار او بود که به دیگران دلگرمی می‌بخشید.

برای او، معنای زندگی همین بود که از امکانات خداداده، از قوّت جسمی و روحی و ارادی و کلاً از آنچه که در اختیار اوست، در راه اعلای کلمه‌ی حق استفاده کند و حق را زنده نماید. با قدرت اراده و بازو و جهاد علی، حق زنده شد.

بعد دیگر از زندگی امیرالمؤمنین در میدان حکومت است. آنوقتی که این انسان بزرگ اندیش و بزرگ، بالاخره بر مسند قدرت و حکومت دست پیدا کرد، در آن دوران کوتاه، کاری کرد که اگر سال‌های سال، مورخان و نویسندگان و هنرمندان، بنویسند و تصویر کنند، کم گفته‌اند و کم تصویر کرده‌اند. وضع زندگی امیرالمؤمنین در دوران حکومت، قیامتی است. اًصلا علی معنای حکومت را عوض کرد.

با این مبناهای باارزش، امیرالمؤمنین کمتر از پنج سال حکومت کرد. قرن‌هاست که دربارة امیرالمؤمنین می‌نویسند و کم نوشته‌اند و نتوانسته‌اند درست تصویر کنند و بهترین‌ها، معترف به عجز و تقصیر خودشان هستند.

شما تاریخ زندگى امیرالمؤمنین را نگاه کنید، از کودکى، از آنوقتى‌که در نه سالگى یا سیزده سالگى، به نبوت رسول اکرم ایمان آورد و آگاهانه و هوشیارانه، حقیقت را شناخت و به آن تمسک جست، از آن لحظه تا آن لحظه‌اى که در محراب عبادت مثل سحرگاه روز نوزدهم ماه رمضانى، جان خودش را در راه خدا داد و خشنود و خوشحال و سرشار از شوق به لقاء پروردگار رسید، در طول این پنجاه سال تقریبا، یا پنجاه ودوسه سال، از ده سالگى تا شصت وسه سالگى، شما ببینید یک خط مستمرى وجود دارد در شرح حال زندگى امیرالمؤمنین و آن خط ایثار و از خودگذشتگى است؛ در تمام قضایایى که در طول این تاریخ پنجاه ساله بر امیرالمؤمنین گذشته، شما نشانة ایثار را مشاهده مى‌کنید از اول تا آخر، حقیًقتا این درس است براى ما.

و ما ـ من و شما ـ که على گو و على جو و معروف در جهان به محبت على‌بن ابیطالب هستیم، باید درس بگیریم از امیرالمؤمنین، صرف محبت على کافى نیست، صرف شناختن فضیلت على کافى نیست، بودند کسانى‌که در دلشان به فضیلت على‌بن ابیطالب اعتراف داشتند شاید از ما هم که هزاروچهارصد سال فاصله داریم با آن روزگار بیشتر، همان‌ها یا بعضى‌شان در دل، على را به عنوان یک انسان معصوم و پاکیزه، دوست هم مى‌داشتند، اما رفتارشان، رفتار دیگرى بود.

چون همین خصوصیت را نداشتند، همین ایثار را، همین رها کردن منیت را، همین کار نکردن براى»خود» را، هنوز در حصار «خود» گرفتار بودند و على امتیازش این بود که در حصار «خود» گرفتار نبود. «من»، براى او هیچ مطرح نبود، آنچه براى او مطرح بود وظیفه بود و هدف بود و جهاد فى‌سبیل الله بود و خدا بود.

انتهای پیام/

منبع: کتاب انسان 250 ساله(بیانات مقام معظم رهبری درباره زندگی سیاسی- مبارزاتی ائمه معصومین)، صص71- 74(تلخیص).

برشی از یک کتاب | وضعیت جامعه اسلامی در آغاز حکومت امام حسن(ع)

برنامه‌ی سقیفه بود که اسلام به کلی برچیده شود و از جمله اشتباهات معاویه این بود که حرف اساسی سقیفه را افشا کرد، تا جایی که مغیره گفت: معاویه دیگر بس است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ امام مجتبی(علیه‌السلام) به حکومت می‌رسد، در حالی که کوفه امروز بسیار متفاوت‌تر از کوفه پنج سال پیش است. اگر چند امیرالمومنین(علیه‌السلام) هم در شرایط خاصی به حکومت رسید، اما پیچیدگی‌های امروز حکومت به ویژه در کوفه راه دشواری است که نیازمند تدابیری چند منظوره برای عبور از آن است.

شهر، غرق در آشفتگی است، با شهادت امیرالمومنین(علیه‌السلام) عمود حکومت از بین می‌رود و شهر آبستن حوادث پیچیده و دشوار می‌شود. در این میان دو مشکل دیگر نیز وجود دارد که این فتنه را دامن می‌زند.

 

1 - قوت گرفتن قطب شام

اولین و مهم‌ترین حادثه، فعال شدن قطب شام است. معاویه روزی که می‌خواست با علی (علیه‌السلام) بجنگد، پیراهن عثمان را بهانه خونخواهی‌اش کرد، وگرنه مردمشان هرگز انگیزه‌ای برای نبرد با علی(علیه‌السلام) نداشتند. اما امروز و در مقابله با حسن بن علی(علیه‌السلام) نیازمند بهانه نیست، زیرا امام حسن(علیه‌السلام) رأی مردم شهرهای دیگر را با خود ندارد، حتی در کوفه که محل حکومت ایشان هست حضرت(علیه‌السلام) منتخب مردم نیست.

فقط بعضی از افراد که پای منبر بودن بعد از سخنرانی با ایشان بیعت کردند.(1) معاویه اکنون می‌تواند بر سر سفره خونه هزاران نفری که علی(علیه‌السلام) در صفین کشته است،(2) بنشیند.

او ذهن مردم را علیه امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) بسیج می‌کند که این‌ها پس از آن همه قتل عام و بعد از پذیرش حکمیت دوباره می‌خواهند مملکت اسلامی را به آشوب بکشانند. این بار شام و یمن و مصر برای جنگ با امام حسن(علیه‌السلام) کارشان ساده‌تر از قبل است.

معاویه می‌گوید: علی(علیه‌السلام) به حکمیت تن داد، در حکمیت نماینده علی(علیه‌السلام) او را از حاکمیت خلع کرد و نماینده من، مرا منصوب کرد و حالا فرزند علی(علیه‌السلام) باید به حکمیت تن دهد اما نمی‌خواهد.

 

2 - کمبود نیرو

با شهادت علی(علیه‌السلام) نیروهایی که حضرت با دشواری‌های فراوان در نخیله گردهم آورده بود، متفرق می‌شوند. آن‌هایی هم که هستند از مقام ولایت اطاعت ندارند، بنابراین در یک سو نیروهای معاویه هستند که برای هر اقدامی توجیه شده و آماده‌اند و در سوی دیگر اطرافیان حسن بن علی(علیه‌السلام) هستند که هر کدام برای خود و اجتهادی دارند، به همین دلیل متفرق و پراکنده شده‌اند.

راه حل حضرت

در صورتی که از علم امامت چشم بپوشیم باید توقع چه کاری را از حضرت(علیه‌السلام) داشته باشیم؟

سازمان‌های مبارز دو تاکتیک در برخورد دارند؛ تاکتیک اختفا و تاکتیک اعلان. زمانی سازمان‌ها اعلان می‌شوند که قدرت مقابله با دشمن را داشته باشند، اما در صورتی که بر اثر حادثه‌ها سرنوشت سازمان در خطر باشد بهترین راه اختفا است، زیرا در این زمان اگر سازمان بخواهد به صورت علنی به فعالیت ادامه دهد، اندک قدرتی که برایش باقی مانده از دست خواهد داد.

حضرت(علیه‌السلام) تصمیم می‌گیرد سازمان شیعه را کمرنگ و بعد مخفی کند. ایشان در این موقعیت دست به انتخاب می‌زند که هر فرد آگاه به مسائل سیاسی و مبارزاتی کار ایشان را تایید می‌کند.

اما حضرت(علیه‌السلام) با این انتخاب مشکلی در پیش رو دارند، مشکلی که گریبانگیر همه سازمان‌های مخفی است، «فراموشی.» این همان هدفی است که معاویه به صراحت از آن پرده برمی‌دارد.

برنامه‌ی سقیفه بود که اسلام به کلی برچیده شود و از جمله اشتباهات معاویه این بود که حرف اساسی سقیفه را افشا کرد، تا جایی که مغیره گفت: معاویه دیگر بس است.

سخن معاویه چنین است «پسر ابوقحافه حکومت کرد و رفت و اکنون اسمی از آن نیست. پسر خطاب حکومت کرد و رفت و اسمی از او نیست. پسر عفان هم همینطور. اما پسر عبدالله ادعایی کرد، اکنون که رفته روزی پنج بار اسمش را بر مأذنه می‌برند. لا والله الا دفنا دفنا، نه به خدا! باید این کار را آنقدر ادامه دهیم تا این اسم دفن شود.»(3)

تا اینجا با تدابیر حضرت امیر(علیه‌السلام) این اسم بر مأذنه برافراشته مانده است و اکنون این وظیفه بر دوش امام مجتبی(علیه‌السلام) است؛ اوست که باید از اسلام و حتی از اسلام موجود در شام حفاظت کند.

اگر حضرت اقدامی نکند، هیچ مانعی دیگر در مقابل معاویه وجود ندارد؛ در مقابل معاویه‌ای که مهم‌ترین هدفش نابودی اصل سازمان است و در کوفه‌ی بی سامانی است که رهبرش را هم شهید کرده است.

انتهای پیام/

منبع: تبار انحراف3(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، جریان شناسی انحرافات تاریخی، از پایان حکومت حضرت امیرمؤمنان(ع) تا پایان قیام مختار، صص26 و29(ناشر: کتابستان معرفت.)

پی نوشت؛

1 انساب الاشراف، ج2، ص28

2 وقعه صفین، ص558؛ انساب الاشراف، ج2، ص322

3 الاخبار الموفقیات، صص576-577؛ مروج الذهب، ج3، صص454-455؛ بحارالانوار، ج33؛ صص169-170

یادداشت | یاران بابصیرت امیرمؤمنان(ع)؛ اویس قَرَنی

امام کاظم(علیه‌السلام) فرمود: چون روز قیامت شود، منادی ندا می‌دهد: «...حواریان علی‌بن‌ابی‌طالب(علیه‌السلام) وصی محمدبن‌عبدالله، پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) کجایند؟» پس عَمروبن‌حَمِق خُزاعی و محمدبن‌ابی‌بکر و میثم‌بن‌یحیی تَمّار و اویس قرنی برمی‌خیزند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اویس قَرنَی، در روزگار پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اسلام آورد؛ اما ایشان را ندید؛ ازاین‌رو او را در شمار تابعین یاد کرده‌اند. از اَصبَغ‌بن‌زید نقل شده است که تنها مانع اویس از آمدن به نزد پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیکی او به مادرش بود.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) او را بهترین و برترینِ تابعین شمرده و بر شفیع بودن او در قیامت که افراد بسیاری را شفاعت خواهد کرد، تصریح کرده است. او را یکی از زُهّاد مشهور و از هشت زاهد معروف صدر اسلام شمرده‌اند.

چون شب می‌شد[گاه] می‌گفت: «امشب شب رکوع است»؛ پس رکوع می‌کرد تا صبح می‌شد و [گاه] می‌گفت: «امشب شب سجود است»، و سجده می‌کرد تا صبح می‌شد.

از اَصبَغ‌بن‌نُباته نقل شده است که با امیرمؤمنان(علیه‌السلام) در صفین بودم. 99 نفر با او پیمان بستند. فرمود: «پس صدمین نفر کجاست؟ پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به من فرموده است که امروز صد نفر با من بیعت می‌کنند».

مردی پشمینه‌پوش که دو شمشیر حمایل کرده بود، آمد و گفت: «دستت را بده تا با تو بیعت کنم.» فرمود: «بر چه بیعت می‌کنی؟». گفت: «بر بذل جانم در راه تو». فرمود: «تو کیستی؟». گفت: «اویس قرنی‌ام». سپس بیعت کرد و همواره در پیش‌روی حضرت می‌جنگید تا به شهادت رسید.

امام کاظم(علیه‌السلام) فرمود: چون روز قیامت شود، منادی ندا می‌دهد: «...حواریان علی‌بن‌ابی‌طالب(علیه‌السلام) وصی محمدبن‌عبدالله، پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) کجایند؟» پس عَمروبن‌حَمِق خُزاعی و محمدبن‌ابی‌بکر و میثم‌بن‌یحیی تَمّار و اویس قرنی برمی‌خیزند.

انتهای پیام/

منابع:

1 - الاختصاص، ص61

2 - اُسد الغابة، ج1، ص179

3 - تاریخ مدینة دمشق، ج50، ص250

4 - حلیة الأولیاء، ج2، ص87

5 - رجال الکشی، صص98-99

پرسش از استاد | استانداران امیرمؤمنان(ع)

پرسش شما: چرا امیرمؤمنان(ع) از افرادی همانند زیاد بن ابیه به عنوان استاندار استفاده می‌کنند؟

 

پاسخ استاد: یکی از برنامه‌های جریان سقیفه بعد از به قدرت رسیدن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) این بود که یاران حضرت را از ایشان بگیرد. در آن زمان، ارتباط سیاسی مردم با حاکم از طریق نماز جمعه‌ها بود. علی(علیه‌السلام) برای مناطق مختلف استاندارهایی را تعیین کرده بود که ضمنا خطیب جمعه هم بودند و در ارتباط مردم شهرها با حضرت، نقش اساسی را داشتند.

آنچه که مردم را برای حکومت نگه می‌داشت، همین نماز جمعه‌هایی بود که توسط استانداران اقامه می‌شد؛ چراکه در خطبه نماز جمعه با دلیل از امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) دفاع می‌کردند و مردم را به حمایت از ایشان فرا می‌خواندند. از طرفی نماز جمعه باید توسط کسانی اقامه بشود که عادل بوده و نسبت به احکام دین هم عالم باشند.

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) چه تعداد از این نیروها را در اختیار دارد که هم عادل و عالم باشند و هم بتوانند از حضرت به درستی دفاع کنند؟ علی(علیه‌السلام) تعداد اندکی از این نیروها را تربیت کرده بود، ولی وقتی آن‌ها را از حضرت بگیرند، ایشان مجبور می‌شود که از تربیت‌شده‌‌های خلفای اول و دوم و سوم برای استانداری استفاده کند و آنان کسانی بودند که وقتی توسط امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) برای استانداری انتخاب می‌شدند، به جای دفاع از آن حضرت، از مخالفین ایشان دفاع می‌کردند.

دست علی(علیه‌السلام) برای فرستادن استاندار بسته بود. آن حضرت مجبور شد که به دلیل نداشتن جایگزین مناسب، افرادی مانند زیاد بن ابیه را که استاندار فارس بود از سمت خود برکنار نکند. وقتی حضرت افرادی مانند مالک اشتر و محمد بن ابی‌بکر را از دست می‌دهد، جایگزین مناسبی ندارد که به جای آن‌ها به مصر بفرستد.

به هر حال، آن‌ها تصمیم گرفتند که با گرفتن یاران امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ایشان را زمین بزنند. در جنگ جمل و بعد هم جنگ صفین، تمام یاران درجه‌یک آن حضرت به شهادت رسیدند و دست حضرت به کلی خالی شد.

زمانی که خبر شهادت مالک به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) رسید، حضرت گریست و فرمود که ای روزگار! تو همه یاران علی را گرفتی. وضعیت به قدری برای امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) سخت می‌شود که موقع خطبه خواندن آن حضرت در مسجد، یکی از خوارج جسارت کرده و ایشان را متهم به شرک می‌کند، اما یک نفر به او اعتراض نمی‌کند.

منبع: برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد طائب

پرسش از استاد | جریان نفاق در غدیر

پرسش شما: وقتی پیامبر(ص) در روز غدیر امیرمؤمنان(ع) را به عنوان جانشین خود معرفی کردند، جریان نفاق چه اقداماتی را آغاز کرد؟

 

پاسخ استاد: جریان نفاق در غدیر خم با اقدام جدیدی از سوی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مواجه شد، و آن، اقدام ناگهانی برای معرفی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عنوان وصی و جانشین بود که برای آن‌ها قابل باور نبود.

دلیل بر این مطلب، سخن بعضی از اصحاب است که بعد از این جریان، خطاب به علی(علیه‌السلام) گفتند: «بَخ بَخ یا علی؛ أصبحتَ مولایَ و مولی کلِ مؤمن و مؤمنة»(الإرشاد، ج1، ص177). عبارت «أصبحتَ مولایَ و ...» یعنی روز کردی، در حالی که ناگهان به این مقام رسیدی؛ یعنی اصلاً چنین چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد و ناگهان این طور شد.

در مقابل، جریان نفاق سعی کرد اولا معرفی علی(علیه‌السلام) توسط پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را مقطعی نشان دهد؛ و ثانیا از نظر مقبولیت عامه، این معرفی را زیر سؤال ببرد. البته اقدامات آن‌ها مخفیانه بود، و به همین جهت، نمی‌شود دلیل صریحی بر بسیاری از این اقدامات در تاریخ پیدا کرد؛ بلکه از حواشی می‌توان پی به آن‌ها برد.

جریان نفاق وقتی وارد مدینه شد، طبیعتا نسبت به جوان بودن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ایجاد سؤال کرد. آن‌ها یک شبکه بودند و شبکه به راحتی می‌تواند سخنش را پخش کند. شما وقتی متوجه می‌شوید که شبکه‌ای در مقابل شما کار می‌کند، به سرعت با یک شبکه اطلاع‌رسانی شروع به مقابله کردن می‌کنید؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مدینه چنین شبکه‌ای در اختیار نداشت؛ فقط نماز جمعه را داشت که در آن‌جا باید صحبت کرده و درباره این قضایا برخورد می‌کرد.

منبع: جلسه بیست و هشتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/02/29)

گزارش | علت هراس پیامبر(ص) از معرفی علی(ع)

در ذهن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) این بود که اگر من علی(علیه‌السلام) را معرفی کنم، برخی دچار یأس شده و حتی به انکار خودم دست می‌زنند؛ می‌گویند: تو اصلاً پیامبر نبودی؛ بلکه پادشاه بودی که می‌خواهی موقع از دنیا رفتنت، در نبود فرزند، دامادت را به عنوان جانشین قرار دهی.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ جریان نفاق در غدیر خم با اقدام جدیدی از سوی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مواجه شد، و آن، اقدام ناگهانی برای معرفی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عنوان وصی و جانشین بود که برای آن‌ها قابل باور نبود. دلیل بر این مطلب، سخن بعضی از اصحاب است که بعد از این جریان، خطاب به علی(علیه‌السلام) گفتند: «بَخ بَخ یا علی؛ أصبحتَ مولایَ و مولی کلِ مؤمن و مؤمنة» (الإرشاد، ج1، ص177). عبارت "أصبحتَ مولایَ و ..." یعنی روز کردی، در حالی که ناگهان به این مقام رسیدی؛ یعنی اصلاً چنین چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد و ناگهان این طور شد.

در مقابل، جریان نفاق سعی کرد اولا معرفی علی(علیه‌السلام) توسط پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را مقطعی نشان دهد؛ و ثانیا از نظر مقبولیت عامه، این معرفی را زیر سؤال ببرد. البته اقدامات آن‌ها مخفیانه بود، و به همین جهت، نمی‌شود دلیل صریحی بر بسیاری از این اقدامات در تاریخ پیدا کرد؛ بلکه از حواشی می‌توان پی به آن‌ها برد.

جریان نفاق وقتی وارد مدینه شد، طبیعتا نسبت به جوان بودن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ایجاد سؤال کرد. آن‌ها یک شبکه بودند و شبکه به راحتی می‌تواند سخنش را پخش کند. شما وقتی متوجه می‌شوید که شبکه‌ای در مقابل شما کار می‌کند، به سرعت با یک شبکه اطلاع‌رسانی شروع به مقابله کردن می‌کنید؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مدینه چنین شبکه‌ای در اختیار نداشت؛ فقط نماز جمعه را داشت که در آن‌جا باید صحبت کرده و درباره این قضایا برخورد می‌کرد.

 

تشکیل سپاه اسامه و عکس‌العمل منافقان

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پس از ورود به مدینه که مصادف با ایام بیماری آن حضرت هم بود، سپاه اسامه را تشکیل داد. منافقان، به جوان بودن اسامه ایراد گرفتند، اما پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) با اعتراض آن‌ها مقابله کرد و فرمود: دلیل شما برای رد کردن اسامه، جوان بودنش نیست، چون وقتی من پدر همین اسامه را برای نبرد اول موته، فرمانده قرار دادم،‌ شما به فرماندهی او هم اعتراض کردید، در حالی که پدرش جوان نبود. (البته نکته قابل تأمل این‌جاست که اگر تاریخ عامه را جست‌وجو کنیم، اعتراض منافقان به فرماندهی زید، پدر اسامه را پیدا نمی‌کنیم؛ چرا که آن قضیه را از تاریخ حذف کرده‌اند).

علت این‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مقابل آن‌ها این گونه جواب داد، این بود که منافقان در جامعه مدینه شایعه به راه انداخته بودند که علی(علیه‌السلام) جوان است و قدرت جانشینی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را ندارد؛ پس آن حضرت با جوابشان در مورد اسامه، در ذهن‌ها جا ‌انداخت که مشکل آن‌ها با جوان بودن علی(علیه‌السلام) نیست، بلکه با اصل علی(علیه‌السلام) است.

به هرحال بعد از آن‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمود: «خداوند هر کس را که با سپاه اسامه نرود، لعنت کند»، منافقان پذیرفتند که با سپاه اسامه بروند. البته رفتند، ولی نگذاشتند که این سپاه حرکت کند و به اسامه گفتند: اگر ما الآن برویم، چه کسی به جنازه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نماز بخواند؟

 

علت هراس پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از معرفی علی(علیه‌السلام)

چرا پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پس از نزول آیه «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ» (مائده/67) از معرفی علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) نگران بود و هراس داشت؟

جواب این است که در ذهن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) این بود که اگر من علی(علیه‌السلام) را معرفی کنم، برخی دچار یأس شده و حتی به انکار خودم دست می‌زنند؛ می‌گویند: تو اصلاً پیامبر نبودی؛ بلکه پادشاه بودی که می‌خواهی موقع از دنیا رفتنت، در نبود فرزند، دامادت را به عنوان جانشین قرار دهی.

اگر سران منافقان پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را انکار می‌کردند، به دلیل محبوبیتی که داشتند، نصف مسلمانان را از اسلام برمی‌گرداندند؛ و در نتیجه بین مسلمان‌ها و مرتدان جنگ واقع می‌شد و همه چیز از بین می‌رفت.

قضیه تشکیل سپاه اسامه هم در راستای همین تدبیر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بود. اگر این سپاه دچار جنگ داخلی می‌شد، همان چیزی که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از آن می‌ترسید، اتفاق می‌افتاد؛ بنابراین آن حضرت، فرماندهی بر این سپاه گذاشت که هم زمینه‌ای برای معرفی نفاق باشد و هم کار به جنگ داخلی نکشد. تدبیر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) تدبیر الهی است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و هشتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/02/29)

گزارش | ذهنیت مسلمانان درباره جانشین پیامبر(ص)

در غدیر خم هم که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) را برای مردم معرفی کرد، باید ببینیم جریان نفوذ چگونه توانست سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را خراب کند. لازم است قدرت نفوذ این جریان را خوب درک کنیم تا متوجه شویم که چرا حوادث بعد از وفات آن بزرگوار به وجود آمد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ جلسات گذشته گفتیم که به دلیل قدرت جریان نفاق در مدینه، برای پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ممکن نبود که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را به صورت علنی به عنوان جانشین خود معرفی کند؛ چرا که در این صورت، جان هر دو بزرگوار به خطر ‌افتاده و کل اسلام از بین می‌رفت. در مناسبت‌های عمومی هم، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) علی(علیه‌السلام) را با عناوین کلی معرفی می‌کرد.

 

ذهنیت مسلمانان صدر اسلام درباره جانشین پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)

در حجة‌الوداع، موقعی که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطاب به مسلمانان فرمود: «من به زودی از بین شما می‌روم»، تاریخ نقل نکرده است که کسی از آن حضرت پرسیده باشد: بعد از شما چه کسی جانشین خواهد بود؟ عدم سؤال، یا به  این دلیل بود که مسلمانان اصلاً نمی‌فهمیدند؛ در حالی که این امر، از آن جامعه سیاسی بعید بود؛ و یا این‌که چون می‌دانستند چه کسی بعد از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در رأس امور قرار می‌گیرد، بنابراین معنا نداشت که در مورد آن، از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) سؤال کنند.

اگر توجیه دوم را پذیرفتیم، سؤال این است که در مورد جانشین، باور آن‌ها به چه کسی بود؟ دانستن این باور، خیلی مهم است که باید از روی قرائن به آن پی ببریم.

اگر باور مردم در مورد جانشین، علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) بود، سؤال این است که پس چرا پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نام ایشان را در معرفی نبرد تا مسأله به آن مهمی را تأکید کرده باشد؛ بلکه فقط فرمود: «إنی تارِکٌ فیکُمُ الثَقَلَینِ کتابَ اللهِ و عِترَتی». معلوم می‌شود قضیه این قدر روشن نبوده است که باور مردم، جانشینی علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) باشد.

همچنان که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در اواخر عمر فرمود: کاغذ و دوات بیاورید تا مطلبی بنویسم که هرگز گمراه نشوید. مسلّما نظر آن حضرت، نوشتن نام امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عنوان وصی بعد از خود بود. این‌جا هم این سؤال را می‌پرسیم که اگر وصایت علی(علیه‌السلام) برای مردم کاملا روشن بود، چه نیازی داشت که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آن را مکتوب کند؟ معلوم می‌شود که جانشینی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، به عنوان یک موضوع بدیهی برای مردم مطرح نبوده است.

در غدیر خم هم که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) را برای مردم معرفی کرد، باید ببینیم جریان نفوذ چگونه توانست سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را خراب کند. لازم است قدرت نفوذ این جریان را خوب درک کنیم تا متوجه شویم که چرا حوادث بعد از وفات آن بزرگوار به وجود آمد.

 

عدم استفاده اهل‌بیت(علیهم‌السلام) از ولایت تکوینی در حل مشکلات

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) شخص ضعیفی نبود. اگر قرار بود با ولایت تکوینی با دشمنانش برخورد کند، کسی از آن‌ها زنده نمی‌ماند؛ اما این را باید دانست که اگر قرار است از ولایت تکوینی استفاده شود، باید در درجه اول آن را برای شیطان به کار بُرد تا خیال همه از شر او راحت شود! قرار بر این نبود که ایشان در حل مشکلات، از ولایت تکوینی استفاده کند، بلکه بایستی همه چیز طبق سنت جاریه الهی پیش برود تا مردم آزمایش شوند؛ همچنان‌که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم در باب قضا فرمود: «إِنَّمَا أَقْضِی‏ بَیْنَکُمْ‏ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ وَ بَعْضُکُمْ أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ فَأَیُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِیهِ شَیْئاً فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّار»(الکافی، ج7، ص414).

مضمون سخن آن حضرت این است که من بر اساس بینات و اَیمان قضاوت می‌کنم. بعضی‌ از شما، در گفتار از دیگران پیش هستید؛ شاهد می‌آورید؛ قسم دروغ می‌خورید و من می‌دانم این، قسم دروغ است، ولی بالأخره قضاوت من بر اساس ظاهر است. به هر حال، قرار نیست که در این مواقع، اِعمال ولایت تکوینی شود.

 

دغدغه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای حفظ وحدت جامعه

سخن ما این است که باید شناخت درستی از جامعه پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) داشت. آن حضرت برای خودش نمی‌ترسید و دوست داشت در راه اسلام شهید بشود، اما لازم بود جامعه را حفظ کند تا راه حق تداوم پیدا کند. ایشان می‌بیند اگر الآن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را صراحتا معرفی کند، راه حق بسته می‌شود.

البته درست است که معرفی‌های جزئی انجام شده بود، ولی بسیاری از مردم اساساً در جریان بعضی از این معرفی‌های پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار نمی‌گرفتند و یا توسط عده‌ای خاص حمل بر مسائل جزئی می‌شد؛ چنانچه سخن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جریان جنگ تبوک را که در حق علی(علیه‌السلام) فرمود: «أمَا تَرْضَی‌ أن‌ تَکُونَ مِنِّی‌ بِمَنزِلَة‌ هَارُونَ مِن‌ مُوسی‌ إلا أنَّهُ لا نَبی‌ بَعْدی‌»، حمل کرده‌اند بر این‌که مختص همان قضیه بود و لا غیر.

وقتی یک جریان مقتدر دست به دست هم داد تا نگذارد فضائل امیرالمومنین(علیه‌السلام) معرفی شود، و از طرفی سران همان جریان، شبکه پیرامونی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شدند و اطراف او را گرفتند، معلوم بود که فضایل ایشان انتشار پیدا نمی‌کند. در زمان پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، به صورت سازمان‌یافته می‌گفتند: نگذارید فضائل علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) پخش شود.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و هفتم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1394/02/22)

پرسش از استاد | غربت امیرمؤمنان

پرسش شما: چرا افراد سرشناسی که با امیرمؤمنان(ع) مانده بودند، نتوانستند امت را برای مقابله با غاصبین قانع کنند؟

 

پاسخ استاد: امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) با یک پدیده‌ای مواجه شد که دست او را از نیرو خالی کرد. افرادی هم که برای آن حضرت باقی مانده بودند به حساب نمی‌آمدند؛ چرا که فاقد جایگاه اجتماعی بودند؛ سلمان فارسی یک ایرانی بود که در بین تعصبات عربی قرار گرفته بود؛ ابوذر هم در آن زمان یک پیرمرد نود ساله بود و کاری از دستش برنمی‌آمد؛ مقداد و عمار هم برده و سیا‌ه‌پوست بودند و هیچ جایگاه اجتماعی نداشتند.

از طرفی، تمام خاندان امیرالمؤمنین مانند عباس و عقیل، آن‌زمان در مقابل ایشان قرار گرفتند. شخصی در زمان امام صادق(علیه‌السلام) از آن حضرت سؤال کرد: زمانی که حق امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) غصب شد، بزرگان بنی‌هاشم کجا بودند؟

امام صادق(علیه‌السلام) در پاسخ فرمود: از این بزرگان، فقط عباس و عقیل باقی مانده بودند که آن‌ها هم هر دو «مُؤَلِّفَة قلوبهم» بودند(«مؤلّفة قلوبهم» کسانی بودند که تا فتح مکه مسلمان نشدند). امام صادق(علیه‌السلام) با این عبارت، عباس را در کنار ابوسفیان قرار داد.

البته عباس شخصیت بسیار پیچیده‌تری داشت. عباس کسی بود که بعدها برای او چهره‌سازی کرده و گفتند: او در صدر اسلام تقیه می‌کرد و نفوذی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. بنی عباس این داستان را جعل کردند تا بتوانند چهره عباس را تطهیر کنند؛ در حالی که طبق فرمایش امام صادق(علیه‌السلام) عباس از «مؤلّفة قلوبهم» بوده است.

خود ابن‌عباس هم که از نزدیکان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود، شخصیت مورد تأییدی نیست. او همان کسی است که در برهه‌ای، اموال بصره را غارت کرد و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به او نامه نوشت که تو هم وقتی حوادثی پیش آمد، خودت را نشان دادی!

این لقب «حِبر الأمّة» را چه کسی به ابن عباس داد؟ «حبر الأمة» به معنای دانشمند امت است(اَحبار به علمای یهودی اطلاق می‌شود). خلیفه دوم زمانی این لقب را به ابن عباس داد که او حدودا هفده ساله بود. چرا خلیفه دوم، ابن عباس را «حبر الأمة» نامید؟ برای اینکه با این القاب او را بزرگ کرده و زمینه را فراهم کنند تا بتوانند به صورت تدریجی، قدرت را در آینده از بنی‌امیه به بنی‌عباس منتقل کنند.

بنابراین عباس  و عقیل در گروه مقابل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) قرار داشتند و کسانی نبودند که آن حضرت را در گرفتن حق خود یاری کنند. بقیه خاندان علی(علیه‌السلام) هم در آن زمان کم سن و سال بودند.

از طرفی، آن دسته از اصحاب پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که دارای جایگاه اجتماعی بودند، در جبهه مقابل قرار گرفتند. نمونه این افراد، حسان بن ثابت شاعر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. حسان، خزرجی بود و تا آخر، گروه مقابل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را همراهی کرد. حتی در جنگ صفین در رکاب معاویه بود و بر علیه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) شعر می‌گفت. حالا شما ببینید وقتی که شاعر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جریان مورد بحث، در ستایش ابوبکر شعر بگوید، چه تأثیری در توده‌های مردم می‌گذارد!

انتهای پیام/

منبع: جلسه سی‌ و یکم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1394/07/07)

گزارش | عملیات پیچیده برای کودتا

منافقین در مدینه رشد کرده‌ بودند، اما مشرکین مکه خودشان نمی‌توانستند عملیات ابتدایی داشته باشند، هر چند می‌توانستند به سایر دشمنان اسلام کمک کنند. یهودی‌ها هم مثل مشرکین نمی‌توانستند عملیاتی انجام دهند، اما توان خدعه و نیرنگ را داشتند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در این برهه(فتح خیبر اوضاع مدینه را عوض کرد و پول زیادی به آن سرازیر شد و در نتیجه حکومت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از نظر مالی پیشرفت قابل توجهی کرد) منافقین و یهود و مشرکین، یک عملیات مثلث را طراحی کردند.

منافقین در مدینه رشد کرده‌ بودند، اما مشرکین مکه خودشان نمی‌توانستند عملیات ابتدایی داشته باشند، هر چند می‌توانستند به سایر دشمنان اسلام کمک کنند. یهودی‌ها هم مثل مشرکین نمی‌توانستند عملیاتی انجام دهند، اما توان خدعه و نیرنگ را داشتند.

این سه گروه، عملیات مشترکی را به این صورت برنامه‌ریزی کردند که در تبوک تظاهر به عملیات کنند و در نتیجه، مسلمانان مجبور شوند مثل جریان خیبر از مدینه بیرون بیایند. و با توجه به این‌که فاصله مدینه تا تبوک زیاد بود(700 کیلومتر)، نقشه این بود که با بیرون آمدن مسلمانان از مدینه و دور شدن از آن، مکه‌ای‌ها حمله کنند و مدینه را بگیرند.

منافقین هم در این میان، در مدینه شورش کرده و همراه مشرکین بجنگند تا نیروهای داخل مدینه را از بین برده و در نتیجه، مدینه سقوط ‌کند. از این طرف می‌خواستند با رسیدن مسلمانان به تبوک، عملیات تاکتیکی انجام داده و سپاه اسلام از آن منطقه برگردد؛ و چون جایی نداشتند و مدینه از آن‌ها گرفته شده بود، مغلوب می‌شدند.

 

صلح حدیبیه

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) توسط جبرئیل از طرح دشمنان با خبر شدند. اعلام عمومی دادند که می‌خواهیم به عمره برویم. مسلمانان گفتند: این کار ممکن نیست، چرا که مکه دست مشرکین است. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در پاسخ به آن‌ها فرمود: ما صرفا جهت زیارت خانه می‌رویم و کار دیگری نداریم.

طبق نقل مورخان، 1800 نفر آماده همراهی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در سفر عمره شدند. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مسلمانان امر نمود: سلاح هم با خودتان بردارید. گفتند: ما مُحرِم هستیم.(مُحرِم حق حمل سلاح ندارد و این دستور، مختص شریعت اسلام نیست، بلکه قانون عمومی احرام است). آن حضرت فرمود: سلاح را در بارِ شترها بگذارید. آنچه که برای محرم حرام است، حمل سلاح است، ولی گذاشتن در شتر و بار بدون اشکال است.

10 روز بود که مسلمانان در راه بوده و خسته شده بودند. نزدیک حدیبیه که رسیدند، ابوسفیان از آمدنشان مطلع شد. مأموری فرستاد تا مطمئن شود آن‌ها واقعاً برای عمره آمده‌اند. وقتی مطمئن شد، گفت: نباید بگذاریم داخل مکه شوند. خودش را به کاروان مسلمانان رساند و گفت: حق ندارید وارد مکه شوید؛ این شهر متعلق به ماست.

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: راه خدا را نبند؛ ما قصد عمره داریم. ابوسفیان دوباره گفته خود را تکرار کرد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بار فرمود: اگر ممانعت کنی، به زور وارد خواهیم شد. گفت: اسلحه ندارید تا به زور وارد شوید. آن حضرت فرمود: بار شترها اسلحه است. ابوسفیان گفت: همراهانت تمایل به جنگ ندارند. با شنیدن این سخن، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطاب به مسلمانان فرمود: آیا در این وضعیت حاضر به جنگ هستید؟ گفتند: اگر تو امر کنی، بله. آن حضرت فرمود: بیایید و بیعت کنید.

زمانی که ابوسفیان آمادگی مسلمانان را برای جنگ دید، از آن‌جایی که خودش اصلا نیرو و آمادگی نداشت، پیشنهاد صلح را داد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قبول کرد و دستور داد تا معاهده‌ای نوشته شود: «از این به بعد، باهم نجنگیم و به هم حمله نکنیم. در جنگ علیه هم، با کسی متحد نشویم. اگر کسی از ما به شما پناهنده شد، باید او را برگردانید، اما اگر کسی از شما به ما پناهنده شد، ما او را برنمی‌گردانیم. هر کس علیه این قرارداد عمل کند، طرف مقابل حق دارد که بیاید و سرزمین او را بگیرد.»

معاهده امضا شد. منافقین متوجه شدند که با این صلح برایشان مشکل پیش می‌آید. به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتند: مگر قرار نبود که ما به مسجدالحرام برویم؟ آن حضرت فرمود: من نگفتم که امسال می‌رویم؛ فعلا از احرام درآیید.

 

جنگ تبوک

به این ترتیب، مسلمانان به مدینه بازگشتند. یهودی‌ها که از بسته شدن قرارداد بین مشرکان و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بی‌اطلاع بودند، تظاهر به حمله را شروع کردند. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دستور حرکت به سمت تبوک را صادر کرد. در پی این دستور، منافقان که خیال می‌کردند طرحشان در حال اجرا ‌شدن است، خوشحال شدند؛ اما بر خلاف انتظار، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به علی(علیه‌السلام) امر نمود که به همراه لشکر اسلام نیاید. اگر علی(علیه‌السلام) در مدینه می‌ماند، کسی جرأت کودتا نداشت.

منافقان شروع به جوسازی کردند که چون علی دامادش هست و راه هم طولانی، به همین دلیل، او را به همراه خود نمی‌برد.

در خروجی مدینه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) خود را به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رسانید و فرمود: این‌ها می‌گویند که شما برای من امتیاز قائل شدید. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: نه؛ من چنین کاری نکرده‌ام. علی(علیه‌السلام) دلیل به همراه نبردن خود را جویا شد.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: در مدینه قرار است مانند اردوگاه موسی(علیه‌السلام) بحران شود. وقتی موسی(علیه‌السلام) به کوه طور می‌رفت، می‌دانست که بحران سامری انجام خواهد شد؛ از این رو به هارون(علیه‌السلام) گفت: تو به همراه من نیا؛ اگر بیایی، اردوگاهی نمی‌ماند. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) این‌ مطالب را می‌دانست؛ اما سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) باعث شد دیگران هم متوجه شوند.

مسلمانان به سمت تبوک حرکت کردند و موقعی که به آن منطقه رسیدند، یهودی‌ها فرار کردند. به این ترتیب، تبوک فتح شد و سپاه اسلام به سمت مدینه بازگشت.

یهودی‌ها منتظر این خبر بودند که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه بازگشته است، و بنا بر نقشه قبلی، چون قرار بود مدینه هم از دست آن حضرت گرفته شود، آن‌ها حمله کنند؛ ولی هر چه منتظر شدند، خبری نیامد. پیک فرستاده و متوجه شدند که عملیات به هم خورده و تبوک را هم از دست داده‌اند.

منبع: جلسه بیست و چهارم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/25)

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.