پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | مهره‌های نفوذی یهود؛ خالد بن ولید

خالد بعد از شهادت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از حامیان سرسخت ابوبکر بود. به همین سبب نزد او جایگاه والایی داشت و همواره تحت حمایت وی بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ خالد بن ولید بن مغیره از جمله افرادی است که مدت‌ها بعد از بعثت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و در سال هشتم، پیش از فتح مکه اسلام آورد.(۱) دشمنی‌های او بر ضد اسلام و پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) زبانزد است.

وی در جنگ‌های بدر،(۲) احد(۳) و خندق(۴) یکی از مهم‌ترین جنگجویان در سپاه شرک بود. در شوال سال ششم هجری، خالد در رأس دویست سوار از مشرکان قریش، برای جلوگیری از حرکت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای ادای مناسک حج، از مکه به محل کُراع الغَمیم رفت.(۵)

در سال هفتم که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مسلمانان برای ادای عمرة القضاء عازم مکه شدند، وی به حدی از اسلام و مسلمانان نفرت داشت که شهر را ترک کرد.(۶)

خالد بعد از شهادت رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از حامیان سرسخت ابوبکر بود. به همین سبب نزد او جایگاه والایی داشت و همواره تحت حمایت وی بود.(۷)

او در ماجرای اخذ بیعت از حضرت علی(علیه‌السلام) برای خلیفه اول، از کسانی بود که در این اقدام مشارکت کرد.(۸) خالد در فتح شام به دستور خلیفه اول، فرماندهی سپاه را بر عهده داشت.(۹)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب) به کوشش سید محمدمهدی حسین پور و مجتبی رضایی، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، ص199

پی نوشت؛

1 واقدی، المغازی، ج2، ص661

2 همان، ج1، ص130

3 ابن هشام، السیره النبویه، ج3، ص70 و 91

4 واقدی، المغازی، ج2، ص465-466

5 ابن هشام، السیره النبویه، ج3، ص322-323

6 واقدی، المغازی، ج2، ص746

7 مصعب بن عبدالله، کتاب نسب قریش، ص320

8 ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج2، ص57

9 طبری، تاریخ طبری، ج3، ص384 و 393

گزارش | قضیه سدالابواب

منافقان در داستان سدالابواب دو اقدام انجام دادند: اول این‌که جوسازی کرده و گفتند: پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دامادش بیش از حد ارج می‌نهد. آن‌ها افراد را تحریک کردند که این چه دینی است که یک جوان 23، 24 ساله را بر افراد 40، 50 ساله مقدم می‌دارد؟!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بعد از مدتی جبرئیل بر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نازل شد و گفت: یا رسول‌الله! تمام درهای باز شده به مسجد را گل بگیر. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دستور داد همه درها به جز درِ خانه علی(علیه‌السلام) را ببندند.

با این دستور، دو مشکل برای منافقان به وجود آمد:

منفذ اطلاعاتی آن‌ها بسته شد.

مقام والای علی(علیه‌السلام) برای مسلمان‌ها معرفی شد.

(بخاری روایتی را در صحیحش آورده است که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در پی دستور الهی مبنی بر بستن درها فرمود: «سُدُّوا الابوابَ الا خَوخَةَ ابی‌بکر»؛ یعنی: همه درها را به جز پنجره ابوبکر ببندید! ابن حجر عسقلانی هم در برابر روایت «سُدُّوا الابوابَ الا بابَ علی» همان روایت بخاری را آورده و سپس به جمع بین روایات پرداخته است که «سُدُّوا الابوابَ الا بابَ علی» یعنی فقط در علی(علیه‌السلام) باز بماند؛ و اما روایت «سُدُّوا الابوابَ الا خَوخَةَ ابی‌بکر» کنایه از خلافت بعد از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است، و الا اصلاً پنجره‌ای نبوده است!

ابن حجر می‌گوید: منظور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بوده است که بعد از وفات من، خیلی‌ها سعی می‌کنند که پنجره باز کنند و حاکمیت را بگیرند؛ ای مسلمانان! حاکمیت کسی غیر از ابوبکر را نپذیرید! ابن حجر در ادامه بحثش حتی منکر اصل قضیه سد الابواب می‌شود‌ و مراد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را فقط همان نفی خلافتِ شخص دیگر غیر از ابوبکر دانسته است).

منافقان در داستان سدالابواب دو اقدام انجام دادند: اول این‌که جوسازی کرده و گفتند: پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دامادش بیش از حد ارج می‌نهد. آن‌ها افراد را تحریک کردند که این چه دینی است که یک جوان 23، 24 ساله را بر افراد 40، 50 ساله مقدم می‌دارد؟!

آن‌ها حتی حمزه را به قدری تحریک کردند تا این‌که خدمت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمده و گفت: یا رسول‌الله! درِ خانه من را با این سن و سالم بستی و درِ خانه علی(علیه‌السلام) را که به جای فرزند من است، بازگذاشتی؛ آیا این اهانت نیست؟

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: من این درها را با رأی خود نبستم؛ خداوند دستور چنین کاری را به من داده است. با این سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، حمزه قانع شد و گفت: اگر دستور خداوند بوده است، پس حرفی نیست.

به هر تقدیر، اعتراض حضرت حمزه حاکی از جوی است که علیه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به راه انداخته بودند.(البته چه بسا حمزه در ظاهر این اعتراض را انجام داد تا مسلمانان متوجه شوند این قضیه، یک دستور الهی بوده است).

دومین اقدام منافقان در داستان سدالابوب این بود که برای حفظ منفذ اطلاعاتی، شخصی از خودشان را فرستادند که برو و به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بگو: ما خیلی مشتاق هستیم که شما را ببینم؛ اجازه بده تا یک پنجره به طرف مسجد باز بگذاریم.

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خواسته‌ او را نپذیرفت و موقعی که با اصرار او مواجه شد، فرمود: درت را به طرف مسجد به صورت کامل ببند، طوری که به اندازه سر سوزنی هم باز نماند.

 

ازدواج فاطمه(س) با علی(علیه‌السلام)

اصحاب رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از جمله علائمی که از قبل، برای نبوت آن حضرت شنیده بودند، این بود که جانشینش دامادش خواهد بود. بر این اساس، عده‌ای تلاش می‌کردند با فاطمه زهرا(س) ازدواج کرده و داماد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شوند. محدودیت‌های آن حضرت به گونه‌ای بود که نمی‌توانست به صراحت بگوید: من نمی‌خواهم به شما دختر بدهم. فرمود: امر ازدواج زهرا(س) به دست خداست.

پس از مدتی، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) علی(علیه‌السلام) را احضار کرده و فرمود: خدای متعال امر کرده است تا زهرا(س) را به عقد ازدواج تو درآورم.

در پی این واقعه، منافقان در مدینه شایعه کردند که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رحم ندارد؛ دخترش را که این همه سختی کشیده است، به علی(علیه‌السلام) داد که هیچ چیز از دنیا ندارد. در تاریخ هم این اعتراض خود را به دروغ به حضرت فاطمه(س) نسبت داده‌اند که آن بانوی بزرگوار به پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: چرا من را به عقد یک جوان فقیر درآوردی؟!‌

 

بحثی در موضع «دربِ» خانه فاطمه(س)

درِ خانه حضرت فاطمه(س) به طرف مسجد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. مؤید ادعای ما این است که هر گاه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روی منبر مشغول خواندن خطبه بودند و حضرت زهرا(س) از خانه بیرون می‌آمد، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطبه را قطع می‌کرد.

برخی اوقات نیز به محض دیدن فاطمه(س) از منبر پایین می‌آمد و در برابر مسلمانان خم شده و دست دخترش را می‌بوسید و تا جایگاه بانوان او را بدرقه کرده و سپس برمی‌گشت و خطبه را از سر می‌گرفت.

بنابراین باید درِ خانه فاطمه(س) در جایی می‌بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) او را در بالای منبر می‌دید و چنین عکس‌العملی نشان می‌داد.(هدف پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از این اقدامات، مطرح کردن فاطمه(س) در اذهان مسلمانان بود. در نتیجه همین رفتارهای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود که منافقان با همه ظلم‌هایی که انجام دادند، نتوانستند فاطمه(س) را از تاریخ محو کنند).

با توضیحات مذکور، متوجه می‌شویم: محلی که هم‌اکنون به عنوان درِ خانه حضرت فاطمه(س) مشخص شده، نقطه مقابل دری است که در آن زمان بوده است. علاوه بر این‌که در قضیه سدالابواب، همه درها به جز در خانه فاطمه(س) بسته شد. اگر درها رو به بیرون بودند(نه رو به مسجد)، نیازی به بستن آن‌ها نبود.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و یکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/28)

پرسش از استاد | جنگ رده

پرسش شما: ماجرای جنگ رده چه بود و امیرمؤمنان(ع) درباره آن چه موضعی اتخاذ کردند؟

 

پاسخ استاد: پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند و باید خلافت به ایشان برسد و تکیه ابوبکر بر مسند خلافت، خلاف انتصاب پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است.

چون شما خلاف نظر آن حضرت، ابوبکر را به خلافت انتخاب کرده‌اید، ما هم حق داریم برای خود خلیفه انتخاب کنیم و از این به بعد از دادن زکات به حاکمیت در مدینه خودداری می‌نماییم. به همین دلیل هم ابوبکر به بهانه آن که آن‌ها به دلیل پرداخت نکردن زکات مرتد شده‌اند، سپاهی تدارک دید و به جنگ با آن‌ها پرداخت و با شکست آنان، به این مسئله خاتمه داد.

در این حادثه، علی رغم آن که آن‌ها منکر اسلام و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نبودند و حتی بر مطلب حقی یعنی حق خلافت حضرت امیر مومنان(علیه‌السلام) پای می‌فشردند، باز مشاهده می‌کنید که آن حضرت نه تنها مانع وقوع این جنگ‌ها نمی‌شوند که با سکوتشان کمک هم می‌فرمایند.

در حالی که در باطن، چون این خلافت را بر خلاف سفارش رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دانند، با آن در تقابل بودند و برای تحقق فرمان رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و بازگرداندن جریان خلافت به مسیر الهی آن نیز با آن‌ها به نبرد و جنگ هم می‌پرداختند.

زیرا حضرت(علیه‌السلام) به این امر واقف بودند که اگر آن‌ها زکات پرداخت نمی‌کردند، نه تنها زمینه تضعیف حکومت مرکزی را فراهم می‌نمودند که این خود بدعتی می‌شد تا بلاد اسلامی‌دیگر مانند یمن، شام، مکه و مدینه هم از آن‌ها خط گرفته، احتمال ممانعت آن‌ها از پرداخت زکات و به دنبال آن شروع مخالفت آن‌ها با دولت مرکزی اسلام به وجود بیاید که در نهایت نیز زمینه‌ساز سقوط دولت مرکزی را فراهم می‌کرد.

در این صورت، دیگر فعالیت‌های حضرت علی(علیه‌السلام) برای مقابله با جریان برانداز دشمنان اسلام، امکان پذیر نبود و ایشان موفق نمی‌شدند از مدینه برای هدایت و پیشبرد اهدافشان استفاده کرده، بر آن‌ها اثر گذار باشند. در حالی که اگر حاکمیت مرکزی پا برجا بماند، آن حضرت با تاثیرگذاری بر حاکمیت مرکزی، می‌توانستند این خط را تا اقصی نقاط بلاد اسلامی‌پیش ببرند.

انتهای پیام/

منبع: ثاقب جلد 2(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول 95، انتشارات رشید، صص 12-13

پی نوشت؛

1 اهل رده: کسانی بودند که پس از رسول خدا مرتد و از دین خارج شدند. علامه امینی در الغدیر، جلد7، ص158 از تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر و... نقل کرده است.

برشی از یک کتاب | تلاش امیرمؤمنان(ع) برای حفظ حاکمیت

پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ دشمنان اسلام به سرکردگی سازمان یهود، با نفوذ در اسلام و ایجاد اختلاف و تفرقه بین امت اسلام بعد از رحلت رسول مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، خطی انحرافی برای از بین بردن کامل اسلام، ایجاد کرده بودند.

آن‌ها همواره سعی داشتند هدف خود را با برنامه ریزی و زمینه سازی بنی امیه، در زمان یزید به پایان برسانند، ولی در این میان برای مقابله با این جریان، پس از رحلت رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و با آغاز امامت امیرمومنان علی(علیه‌السلام)، آن حضرت هم خط مبارزه‌ای با این جریان آغاز نمودند.

ایشان همواره سعی داشتند با حفظ حاکمیت مرکزی اسلام، از تشتت و نابسامانی در مرکزیت دنیای اسلام جلوگیری نمایند تا بتوانند با مدیریت و تاثیرگذاری بر حاکمیت، مانع هرگونه قیام و جدا شدن سایر بلاد تحت حاکمیت اسلام و ایجاد تفرقه در آن شوند.

بدین ترتیب بتوانند خط حفظ اسلام را تا رسیدن به آن سرمنزل مقصود، یعنی تحقق حاکمیت جهانی اسلام ناب محمدی(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، استمرار ببخشند و اجازه ندهند دشمنان اسلام به مقاصد شوم خود برسند، زیرا مسلم بود چنانچه حاکمیت مرکزی متزلزل و تبدیل به حکومت ملوک الطوایفی و چندگانگی در حاکمیت و تفرقه در امت اسلام گردد، بالطبع دیگر تأثیرگذاری علی(علیه‌السلام) و اهل بیت علیهم السلام نیز در سراسر بلاد اسلامی‌امکان پذیر نبود.

در نهایت فروپاشی اسلام و محو آن هم که مقصود نهایی دشمنان اسلام به شمار می‌رفت، رقم میخورد و ائمه علیهم ‌السلام از هیچ تلاشی حتی تا بذل جان برای ممانعت از آن فروگذار نبودند.

برای روشن شدن بیشتر این مطلب، در ادامه، به مواردی از تلاش ائمه علیهم السلام در این باره اشاره می‌کنیم:

 

۱_ جنگ رده(۱)

پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند و باید خلافت به ایشان برسد و تکیه ابوبکر بر مسند خلافت، خلاف انتصاب پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است.

چون شما خلاف نظر آن حضرت، ابوبکر را به خلافت انتخاب کرده‌اید، ما هم حق داریم برای خود خلیفه انتخاب کنیم و از این به بعد از دادن زکات به حاکمیت در مدینه خودداری می‌نماییم. به همین دلیل هم ابوبکر به بهانه آن که آن‌ها به دلیل پرداخت نکردن زکات مرتد شده‌اند، سپاهی تدارک دید و به جنگ با آن‌ها پرداخت و با شکست آنان، به این مسئله خاتمه داد.

در این حادثه، علی رغم آن که آن‌ها منکر اسلام و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نبودند و حتی بر مطلب حقی یعنی حق خلافت حضرت امیر مومنان(علیه‌السلام) پای می‌فشردند، باز مشاهده می‌کنید که آن حضرت نه تنها مانع وقوع این جنگ‌ها نمی‌شوند که با سکوتشان کمک هم می‌فرمایند.

در حالی که در باطن، چون این خلافت را بر خلاف سفارش رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دانند، با آن در تقابل بودند و برای تحقق فرمان رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و بازگرداندن جریان خلافت به مسیر الهی آن نیز با آن‌ها به نبرد و جنگ هم می‌پرداختند.

 

چرا حمایت حضرت امیر(علیه‌السلام) از این اقدامات صورت می‌گیرد؟

زیرا حضرت(علیه‌السلام) به این امر واقف بودند که اگر آن‌ها زکات پرداخت نمی‌کردند، نه تنها زمینه تضعیف حکومت مرکزی را فراهم می‌نمودند که این خود بدعتی می‌شد تا بلاد اسلامی‌دیگر مانند یمن، شام، مکه و مدینه هم از آن‌ها خط گرفته، احتمال ممانعت آن‌ها از پرداخت زکات و به دنبال آن شروع مخالفت آن‌ها با دولت مرکزی اسلام به وجود بیاید که در نهایت نیز زمینه‌ساز سقوط دولت مرکزی را فراهم می‌کرد.

در این صورت، دیگر فعالیت‌های حضرت علی(علیه‌السلام) برای مقابله با جریان برانداز دشمنان اسلام، امکان پذیر نبود و ایشان موفق نمی‌شدند از مدینه برای هدایت و پیشبرد اهدافشان استفاده کرده، بر آن‌ها اثر گذار باشند. در حالی که اگر حاکمیت مرکزی پا برجا بماند، آن حضرت با تاثیرگذاری بر حاکمیت مرکزی، می‌توانستند این خط را تا اقصی نقاط بلاد اسلامی‌پیش ببرند.

انتهای پیام/

منبع: ثاقب جلد 2(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول 95، انتشارات رشید، صص 11-13

پی نوشت؛

1 اهل رده: کسانی بودند که پس از رسول خدا مرتد و از دین خارج شدند. علامه امینی در الغدیر، جلد7، ص158 از تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر و... نقل کرده است.

برشی از یک کتاب | مسلم بن عقیل؛ سفیر سیدالشهدا(ع)

مسلم که فردی بسیار زیرک بود ابتدا پنهانی و به صورت فردی ناشناخته و در زمانی که نعمان بن بشیر والی کوفه بود وارد آن شهر شد و با توجه به فرمان امام حسین(علیه‌السلام) صرفاً در صدد ارتباط گیری با بزرگان شیعه در کوفه برای ساماندهی ایشان برآمد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ امام حسین(علیه‌السلام) به دنبال نامه‌های مکرر شیعیان کوفه نماینده خودشان مسلم بن عقیل را به کوفه اعزام فرمودند و به وی دستور دادند که برای سازماندهی شیعیان به کوفه برود و تا زمانی هم که خودشان به کوفه نیامده‌اند، هیچ اقدام عملیاتی نداشته باشند. مسلم بن عقیل هم بدون لحظه‌ای تردید به طرف کوفه حرکت کرد.(1)

تلاش امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) و تاثیرگذاری این دو بزرگوار بعد از شهادت حضرت امیر(علیه‌السلام)، سیدالشهدا(علیه‌السلام) را در وضعیتی قرار داده بود که ایشان افرادی همچون مسلم بن عقیل را در اختیار داشتند؛ در حالی که زمانی که به خانه امیرالمومنین(علیه‌السلام) حمله شد آن حضرت مدافعی نداشتند یا بعد از شهادت حضرت علی(علیه‌السلام) مردم خطاب به امام حسن(علیه‌السلام) «یا مذل المومنین» می‌گفتند.

اما امام حسین(علیه‌السلام) امثال مسلم بن عقیل را در اختیار داشتند که از نظر جسمی نیروی مقتدر و شجاع و از نظر فکری و سیاسی آنقدر روشن و والامقام بود که می‌توانستند وی را به کوفه اعزام کنند تا به سازماندهی شیعیان در کوفه مبادرت ورزد.

 

اعزام مسلم بن عقیل به کوفه و بررسی مسائل و تحولات کوفه

بدین سان جناب مسلم در نیمه رمضان سال 60 قمری عازم کوفه گردید و در روز ۵ شوال وارد کوفه شد.(2) او که فردی بسیار زیرک بود ابتدا پنهانی و به صورت فردی ناشناخته و در زمانی که نعمان بن بشیر والی کوفه بود وارد آن شهر شد و با توجه به فرمان امام حسین(علیه‌السلام) صرفاً در صدد ارتباط گیری با بزرگان شیعه در کوفه برای ساماندهی ایشان برآمد.

از آن طرف هم شیعیان کوفه که مخفیانه و پنهانی به امام حسین(علیه‌السلام) نامه نوشته بودند، هنگامی که متوجه حضور مسلم در کوفه شدند فهمیدند که نماینده سیدالشهدا(علیه‌السلام) است، لذا آرام‌آرام گرد ا‌و جمع شدم.

باید توجه داشت که امام(علیه‌السلام)، مسلم بن عقیل را در ماه مبارک رمضان به کوفه اعزام کردند و او در ماه رمضان، ذی القعده و ذی الحجه تا شهادت ایشان به مدت 3 ماه و نیم فرصت داشت شیعه را در کوفه ساماندهی کند.

به همین جهت با شروع فعالیت مسلم‌بن‌عقیل آرام آرام خبر حضور وی و اقداماتش به گوش نعمان بن بشیر و عمال بنی امیه در کوفه رسید. عده‌ای از بنی امیه که عمال و سیستم جاسوسی دستگاه معاویه بودند از نعمان خواستند جلوی فعالیت مسلم را بگیرد.

طبری می‌نویسد «او که مردی بردبار، اهل عبادت و آرامش طلب بود، نزد مردم آمد و به منبر رفت و گفت من با کسی که با من نجنگند نمیجنگم و بر کسی که به من هجوم نیآورده هجوم نمی‌برم و به شما دشنام نمی‌دهم، معترض کسی نمی‌شوم و به صرف اتهام و گمان کسی را نمی‌گیرم و...»(3)

به دنبال این سخنان، عبدالله بن مسلم که از عمال بنی امیه و یزید بود نامه‌ای به یزید نوشت و برای او پیغام فرستاد که «اما بعد؛ به راستی که مسلم بن عقیل وارد کوفه شده است و پیروان حسین بن علی(علیه‌السلام) با او بیعت کرده‌اند، اگر کوفه را می‌خواهی مردی نیرومند به کوفه بفرست که بتواند دستورات تو را اجرا کند و با دشمن مانند تو رفتار کند. به راستی که نعمان بن بشیر مردی ناتوان است یا خود را به ناتوانی می‌زند.»(4)

بعد از عبدالله بن مسلم، عمار بن عقبه، عمر بن سعد بن ابی وقاص زهری، محمد بن اشعث کندی و دیگران هم به یزید نامه نوشتند و اوضاع کوفه را به اطلاع او رساندند.(5)

با رسیدن این گزارش‌ها یزید که متوجه اهمیت این مسئله شد با مشاوره پدرش یعنی سرجون یهودی(6) در مورد فرد مناسبی به جای نعمان مشورت کرد و او در پاسخ گفت «عبیدالله بن زیاد را حاکم کوفه قرار بده.» یزید گفت: در او خیری نیست، دیگری را معرفی کن. گفت: اگر معاویه زنده بود و رأی‌اش را می‌پذیرفتی و به آن عمل می‌کردی؟ گفت: بله. گفت: این حکم عمارت عبیدالله بر کوفه است. معاویه دستور داد بنویسم، من هم نوشتم و مهر وی بر آن است. ولی از دنیا رفت و این حکم در نزد من ماند. یزید گفت: وای بر تو آن را اجرا کن.(6) یزید هم بلافاصله طی حکمی ابن زیاد والی بصره را عازم کوفه کرد.(7)

انتهای پیام/

منبع: کتاب ثاقب جلد 1، نگاهی تحلیلی به تاریخ صدر اسلام، مؤلف حجت‌الاسلام والمسلمین طائب، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول سال 95، انتشارات کمال الملک، صص39-42

پی نوشت؛

1 فتوح البلدان، ص842؛ الکامل فی التاریخ، ج2، ص534؛ دانش نامه امام خمینی، ج4، ص70

2 مسعودی، مروج الذهب، ج4، ص64

3 تاریخ طبری، ج5، ص355

4 همان، ص356

5 همان

6 سرجون یا سرژیوس، مشاور پدرش منصور و کارگزار اموال معاویه بود و خودش نیز کاتب معاویه و پسرش یزید و مسیحی بود که به او نزجه گفته می‌شد و همدم یزید در میگساری بود.

7 مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص198

گزارش | زمینه‌های پیدایش هجرت

زمینه‌های هجرت پیامبر اکرم(ص) در شعب ابی‌طالب، و بعد از مذاکرات ایشان با عده‌ای از اهالی مدینه به وجود آمد. تقاضای قبائل اوس و خزرج این بود که پیامبر اسلام(ص) از همان هنگام و همراه آن‌ها به مدینه برود، اما آن حضرت فرمودند که باید آن شهر، پذیرای من باشد تا بیایم.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در مکه فقط برده‌ها کتک می‌خوردند، چرا که کسی از آن‌ها حمایت نمی‌کرد؛ اما مسلمانانی که برده نبودند، تحت قاعده قبیله‌گرایی زندگی می‌کردند و از اذیت و آزار مشرکان در امان بودند.

سران قریش جلسه‌ای گذاشتند و تصمیم گرفتند هر قبیله‌ای، مسلمانان خودش را شکنجه کند. بر اثر این تصمیم، کار مسلمانان سخت شد و در نتیجه، پیامبر اسلام(ص) به آن‌ها دستور داد به حبشه هجرت کنند. پیرو این دستور، عده‌ای از مسلمانان به سرپرستی جعفر بن ابی‌طالب به حبشه رفتند.

 

دوران شعب ابوطالب

بعد از این قضیه، مشرکین محاصره اقتصادی را شروع کرده و تمام راه‌های تجاری را بستند. ظاهراً پیشنهاد ابوطالب بود که مسلمانان در یک‌جا جمع شوند و در نتیجه، به شعب رفتند. آن‌جا حتی خیمه‌ هم نداشتند و زیر آفتاب بودند.

گردش اموال حضرت خدیجه(س) تحت نظر پیامبر(ص) خیلی بالا بود؛ اما مشرکان همه آن اموال را از رده خارج کردند. آن‌ها اموالی را که پیامبر(ص) می‌خواست بخرد، به ده برابر قیمت می‌خریدند. در این بین، هم پول پیامبر(ص) تمام می‌شد و هم پول خودشان. در نتیجه، خودشان هم گرفتار شده بودند.

پیامبر اسلام(ص) از عمویش ابوطالب خواست تا از آن‌ها بپرسد: آیا اگر محمد، خبر غیبی به شما بدهد، ماجرا را تمام می‌کنید؟ آن‌ها قبول کردند، چرا که خودشان هم می‌خواستند از این گرفتاری نجات یابند.

پیامبر(ص) فرمود: نوشته‌ای که تعهد کرده و در جعبه گذاشته‌اید، موریانه آن را خورده و فقط اسم خداوند باقی مانده است. رفتند و دیدند که خبر غیبی پیامبر(ص) صحیح است. به این ترتیب، محاصره در شعب شکسته شد.

حضرت خدیجه(س) در این مدت خیلی سختی کشید. موقعی که وارد شعب شد، 62 ساله بود و یک دختر دو ساله داشت. از طرفی، الگوی تمام زنان مسلمان هم ایشان بود؛ اگر او سختی را تحمل نمی‌کرد، سایر زنان هم تحمل نمی‌کردند. به هر حال، دوره سه ساله در شعب، ایشان را از پا درآورد. وقتی دوران شعب تمام شد و مسلمانان از آن‌جا بیرون آمدند، حضرت خدیجه(س) از دنیا رحلت کرد.

دوران سخت شعب، جناب ابوطالب را هم از پا درآورد، چرا که ایشان هم در سنین پیری بود. با از دنیا رفتن ایشان، ورق برگشت و اذیت و آزار پیامبر(ص) توسط مشرکان شروع شد.

البته در مدتی که مسلمانان در شعب بودند، اتفاق مهم و مثبتی هم افتاد و آن این‌که مدینه‌ای‌ها آمدند و با پیامبر اسلام(ص) مرتبط شدند. آن حضرت مصعب بن عمیر را به عنوان نماینده به مدینه فرستاد.

زمانی که شرایط سخت زندگی در شعب به اوج رسید، پیامبر(ص) فرمود: هر کس نمی‌تواند این اوضاع را تحمل کند، به مدینه برود. بنابراین، هجرت به مدینه از دوران شعب شروع شد. البته هر چه مکه از وجود مسلمانان خلوت‌تر می‌شد، مشرکان پیامبر(ص) را بیشتر اذیت می‌کردند.(1)

 

پیدایش زمینه‌های هجرت به مدینه در شعب ابی‌طالب

در بحث مهاجرت پیامبر اسلام(ص) باید بررسی کنیم که چه زمینه‌هایی در مهاجرت آن حضرت به مدینه دخیل بوده است. همان طور که در جلسه قبل اشاره کردیم، زمینه‌های هجرت پیامبر اکرم(ص) در شعب ابی‌طالب، و بعد از مذاکرات ایشان با عده‌ای از اهالی مدینه به وجود آمد.

تقاضای قبائل اوس و خزرج این بود که پیامبر اسلام(ص) از همان هنگام و همراه آن‌ها به مدینه برود، اما آن حضرت فرمودند که باید آن شهر، پذیرای من باشد تا بیایم. پذیرا بودن مدینه هم منوط به این است که مردم آن‌جا اسلام را پذیرفته و وعده یاری بدهند.

در آن زمان، مدینه از دو قوم تشکیل شده بود: خزرج و اوس. خزرجی‌ها با پیامبر اسلام(ص) قرار داد یاری‌رسانی بستند، ولی اوسی‌ها ابتدا چنین قراردادی با ایشان نداشتند. لازم بود که خزرجی‌ها، اوسی‌ها را در هم در جریان قضیه قرار می‌دادند تا آن‌ها هم می‌پذیرفتند. برای این امر، خزرجی‌ها از پیامبر اکرم(ص) نماینده‌ای درخواست کردند که ایشان هم «مُصعَب بن عُمَیر» را به عنوان نماینده خود به مدینه فرستادند.

 

فرستادن نماینده جوان به مدینه توسط پیامبر اسلام(ص)

این‌جا شاید سؤالی مطرح بشود که چرا پیامبر اسلام(ص) با وجود اصحابی با سنین بالا مثل طلحه، زبیر، سعد بن ابی‌وَقّاص، و... «مصعب» را که یک جوان 17 ساله بود، به آن شهر فرستادند؟

پیامبر بزرگوار ما(ص) شخص حکیمی بودند و اقداماتی را که انجام می‌دادند، حکیمانه بود. بنابراین، اگر به غیر از مصعب، فرد مناسب‌تری وجود داشت، مسلّما همان را می‌فرستادند.

یکی از اهداف پیامبر اسلام(ص) از انتخاب مذکور این بود که ایشان می‌خواستند مدینه را از همان ابتدا به این امر عادت دهند که جانشین ایشان، شخص جوانی است. بعدها در همین مدینه، بهانه‌ای که موجب شد امیرالمؤمنین(ع) را از خلافت کنار بگذارند، جوان بودن آن حضرت بود.

دومین دلیل برای این‌که پیامبر اسلام(ص) یک جوان را به عنوان نماینده می‌فرستند، این بود که مردم از تعصبات دور شوند و عالِم را در هر سنی بپذیرند. سران اوس و خزرج همگی مُسن، اما جاهل بودند، در حالی که مصعب، 17 ساله، ولی عالم بود.

باید در اسلام این مسأله عقلی جا می‌افتاد که فراتر بودن به جسم نیست، بلکه به روح و دانش است. از همان اول، پیامبر اکرم(ص) می‌خواست این نکته را به آن‌ها تعلیم دهد. البته بعدها با این تفکر مبارزه شد و در بعضی از موارد در این باره، دوباره به دوران جاهلیت بازگشتند.

هرچند شیعیان حقیقی همواره به این دستور اسلامی عمل می‌کردند؛ همچنان‌که علی بن جعفر، برادر امام هفتم(ع) و عموی امام هشتم(ع) زمانی که 70 ساله بود، در محضر امام جواد(ع) که در آن موقع، 9 ساله بود، دو زانو می‌نشست و سؤال می‌پرسید.

بعضی‌ها به او می‌گفتند: آیا با این سن و سال ناراحت نمی‌شوی که در برابر ایشان زانو زده و سؤال می‌پرسی؟ کسی که از علی بن جعفر این سؤال را می‌پرسد، مسلّماً جزء شیعیان نیست، چون شیعه سن وسال را در مورد امام دخیل نمی‌داند.

به هر حال مصعب از طرف پیامبر اسلام(ص) به مدینه رفت و موفق شد و اوسی‌ها هم اسلام را پذیرفتند. پس از این سفر تبلیغی، مصعب برای پیامبر اسلام(ص) گزارش آورد که ما در مدینه موفق بودیم.

ارتباط با مدینه در سال هشتم بعثت برقرار شده است. سال یازدهم هم اهالی آن شهر به خدمت پیامبر اکرم(ص) آمده و ایشان را به مدینه دعوت کردند، اما از آن‌جایی که تعدادشان کم بود، آن حضرت فرمودند که این دعوتتان کافی نیست؛ لازم است تا تعدادتان زیاد باشد.

سال دوازدهم طبق آنچه که در تاریخ آمده است، 500 نفر از اهالی مدینه به محضر پیامبر اسلام(ص) آمدند. آن حضرت فرمودند: از بین خودتان 70 نفر را انتخاب کنید که به منا بیایند تا جلسه‌ای با آن‌ها تشکیل  بدهیم. لازم بود این جلسه به دور از چشم مشرکین انجام یابد.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه هجدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/30)

2 - جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی(1393/11/07)

گزارش | سخن علی(ع) در مورد اولین وحی بر پیامبر(ص)

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هنگام نزول وحی در غار حرا بوده و صدای وحی را هم شنیده است؛ اما سخنی از ترس و تردید پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نمی‌زند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بحث در این بود که اولین وحی به پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) همراه هیچ‌گونه ترسی نبوده است. آنچه که از ترس و تردید پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نقل کرده‌اند، همه دروغ است.

آخرین دلیل ما بر این مطلب، بیان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است که در نهج‌البلاغه هم نقل شده است: «و لقد سمِعتُ رَنَّةَ الشیطانِ حینَ نزَل الوحیُ علیه(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) فقلتُ یا رسول الله ما هذه الرنة؟ فقال: هذا الشیطان قد أیِس من عبادته. إنک تسمع ما أسمع و تری ما أری إلا أنَّکَ لستَ بنبی و لکنک لَوزیرٌ و إنک لعلی خیر (خطبه 192)؛ من ناله شیطان را شنیدم و از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) پرسیدم که این چیست؟ ایشان فرمود: این ناله شیطان است که با مبعوث شدن من، از عبادت شدن خودش مأیوس شده است ... ».

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هنگام نزول وحی در غار حرا بوده و صدای وحی را هم شنیده است؛ اما سخنی از ترس و تردید پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نمی‌زند.

 

نزول دفعی و تدریجی قرآن

اصلاً ما برای پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نسبت به قرآن نقطه جهل نداریم، چون قبل از این‌که وحیِ تدریجی انجام شود، وحی دفعی انجام شده بود. توضیح این‌که قرآن دو نزول دارد: نزول تدریجی و نزول دفعی. نزول دفعی بر ذات قلب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) بوده و زمان و مکان ندارد؛ اما این‌که آن را بر مردم بخوانند، تفصیل و زمان دارد.

پس پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) با مردم در زمان زندگی می‌کند، ولی با خدا زمان ندارد. زمانی که وحی دفعی بر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نازل می‌شود، حتی جبرئیل هم آن‌جا وجود ندارد. 27 رجب به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) گفته شد بخوان. چه چیزی؟ همان را که گفتیم؛ اما بر اساس آنچه که می‌گوییم بخوان و از حافظه‌ات استفاده نکن: «وَلا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضَى إِلَیْکَ وَحْیُهُ» (طه/ 114). مراد این است که قبل از تمام شدن وحی دوم بر تو، آن را نگو؛ یعنی به وحی اول سخن نگو.

لذا در قضیه تغییر قبله، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) می‌دانست که قبله عوض خواهد شد، اما هنوز ابلاغ نشده بود: «قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمَاء فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَیْثُ مَا کُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوِهَکُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِینَ أُوْتُواْ الْکِتَابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ» (بقره/ 144). پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) همه این‌ امور را قبلاً می‌دانست، ولی بیان و ابلاغ آن‌ها نیاز به زمان داشت.

ضمنا باید دانست که نزول دفعی قبل از نزول تدریجی بوده است، و الا نزول دفعی دیگر معنا نداشت، چرا که مقداری از آن قبلاً بوده است. نزول دفعی در ماه مبارک رمضان اتفاق افتاده است: «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر/1). اگر این آیه مربوط به نزول تدریجی باشد، خلاف واقع می‌شود، چون مقداری از نزول قرآن در سایر ماه‌های سال بوده است، در حالی که خداوند می‌فرماید: «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر/1)؛ و لیلةالقدر در ماه رمضان است.

بنابراین از مطالب جلسه قبل و این جلسه نتیجه می‌گیریم زمانی که جبرئیل به پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) گفت بخوان، آن حضرت همه را می‌دانست، و «خواننده نیستم» و یا «بلد نیستم» معنا ندارد. روایت‌هایی هم که می‌گویند پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در هنگام نزول وحی می‌ترسید و عرق می‌کرد، همه از ضِعاف است. تاریخ ما از این پیرایه‌هایی که به پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) بسته شده است، باید پاک شود.

 

بحثی در اولین مسلمان

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) کار تبلیغی‌شان را شروع کردند. اقدام آن حضرت در مکه، فقط تبیین بود. این‌جا بحث است که اولین مسلمان کیست؟ اهل سنت می‌گویند: اولین مسلمان از بین بچه‌ها علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام)، و در بین زنان، حضرت خدیجه (س) است و از میان بزرگسالان، یکی از اصحاب را نام می‌برند.

ما سؤالی از آن‌ها داریم که آیا آن صحابی در دوره پنهانی مسلمان شد یا در دوره علنی؟ اگر او جزء چهل نفری باشد که در دوران پنهانی مسلمان شدند،‌ یعنی کسی است که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) به سراغ او رفته و به اسلام دعوت کرده است؛ چون در دوره دعوت پنهانی، آن حضرت برای دعوت افراد به اسلام، به طور خصوصی با اشخاصِ دارای زمینه مساعد، ارتباط می‌گرفت.

اما اگر مسلمان شدن آن صحابی، مربوط به دوران علنی باشد، فضیلتی برای او محسوب نمی‌شود؛ زیرا پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در این دوران علنا مردم را دعوت کرده و عده‌ای مسلمان می‌شدند.

اگر اسلام او مربوط به دوران پنهانی باشد، همه مطالبی که ما درباره‌اش می‌گوییم، دروغ می‌شود؛ این‌که مثلا او اصلاً از اول ایمان نیاورده بود؛ چرا که مگر می‌شود پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در آن دوره خاص، به سراغ کسی برود که اصلاً ایمان نمی‌آوَرَد؟ دعوت کسی که اصلاً ایمان نمی‌آوَرَد، در دوران پنهانی مصلحت نبود و فایده‌ای نداشت، زیرا چنین کسی منافق بود و در نتیجه به این طرف و آن طرف می‌گفت و ایجاد درد سر می‌کرد؛ در حالی که در این دوران، مسائل باید مخفی می‌ماند تا مشکلی ایجاد نشود.

البته طبق نقل خود اهل سنت، صحابی مورد اشاره در زمان علنی شدن دعوت، اسلام آورده است. نقل کرده‌اند: وقتی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) دعوت علنی را شروع کردند، سران قریش جلسه‌ای گذاشتند که در مقابل این پدیده‌ای که علنی شده است، چه اقدامی انجام دهیم؟ در آن زمان، صحابی مورد بحث در مکه نبوده و برای تجارت به شام رفته بود.

موقعی که از سفر برگشت، سران قریش او را دعوت کرده و گفتند: ما می‌خواستیم برای مقابله با محمد تصمیم بگیریم، ولی منتظر شدیم بیایی تا با تو هم در این زمینه مشورت کنیم. او گفت: من می‌دانستم که محمد آمده و ادعای رسالت دارد؛ لذا آمده‌ام تا به او ایمان بیاورم. گفتند: از کجا این مطلب را می‌دانستی؟ پاسخ داد: من در شام که بودم، بزرگان اهل کتاب به من گفتند: زمانی که وارد مکه شوی، شخصی را خواهی دید که ادعای پیامبری کرده است.

 

فلسفه دعوت مخفیانه

دعوت مخفیانه پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در سه سال آغاز اسلام به این جهت بود که اگر آن حضرت از همان ابتدا فریاد زده و دعوت را علنی می‌کرد، مشرکان با توجه به تنهایی ایشان، برای این حرکت ایجاد مشکل می‌کردند؛ اما وقتی آن حضرت در دوران مخفی با افراد مستعد ارتباط ‌گرفت و در نتیجه آن، چهل نفر اسلام آوردند، موقعی که دعوت علنی شد، این افراد ایمان پنهانی خود را علنی کردند و این امر، اعتبار و ارزش زیادی داشت.

 

علت عدم ابراز ایمان ابوطالب

از موقعی که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) دعوت را علنی کرد، درگیری‌ها شروع شد. جناب ابوطالب در مکه نفوذ زیادی داشت. او به امر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) ایمان خودش را آشکار نمی‌کرد. این‌که می‌گویند ابوطالب مشرک از دنیا رفت، سخن باطلی است. ابوطالب اصلا مشرک نبوده است که با شرک از دنیا برود. اگر اختلاف نظری هم هست، در این مورد است که آیا ابوطالب، نبوت پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را قبول کرد یا خیر؟ اما این‌که ابوطالب و پدرانش بت‌پرست نبوده‌اند، امر مسلّمی است. آن‌ها پیرو دین جدشان، اسماعیل(علیه‌السلام) بودند.

علت این‌که ابوطالب ایمانش به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را علنی نکرد، این بود که در آن موقع، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نیرویی غیر از قبیله خود، بنی‌هاشم نداشت و رئیس آن قبیله هم ابوطالب بود؛ حال اگر او ایمان خود را علنی می‌کرد، از ریاست برکنار می‌شد و این مسؤولیت به دست ابولهب می‌افتاد، و در این صورت، توسط خود بنی‌هاشم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را می‌کشتند.

ابوطالب با عدم ابراز ایمانش توانست مدافع سرسخت پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) باشد. نمونه‌ای از حمایت‌های او از ساحت پیامبر بزرگوار را نقل می‌کنیم: در آن زمان در خانه خدا، هم بت‌پرست‌ها قربانی می‌کردند و هم مسلمانان. گوشت‌های قربانی را می‌بردند، اما شکمبه‌های آن را باقی می‌گذاشتند. روزی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در خانه خدا مشغول نماز بود و ابوجهل هم به همراه عده‌ای آن‌جا نشسته بود. ابوجهل به شکمبه گوسفندی اشاره کرد و گفت: هر کس آن را روی سر محمد خالی کند، من به او مالی خواهم بخشید. فردی قبول کرد که این اقدام را انجام دهد. در این موقع، جناب ابوطالب سر رسید و صحنه را دید. شمشیرش را درآورده و آن‌ها را تهدید کرد که کسی حق ندارد از این‌جا برود. سپس به شخصی که شکمبه به روی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) ریخته بود، گفت: آن شکمبه را بیاور و به سبیل تمام این‌ها بمال. کسی از جایش تکان نخورد و او هم این کار را انجام داد. سپس ابوطالب گفت: از این به بعد، اگر بخواهید عملی را علیه محمد انجام دهید، با شمشیر من و بنی‌هاشم روبه‌رو خواهد شد.

بنابراین تا موقعی که ابوطالب زنده بود، مشرکان نمی‌توانستند اقدامی علیه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) انجام دهند. این‌که شنیدیم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در مکه مورد اذیت و آزار قرار می‌گرفت، مربوط به بعد از وفات جناب ابوطالب است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هجدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/10/30)

پرسش از استاد | امیرالمؤمنین و تشکیل سازمان شیعه

پرسش شما: اقدامات امیرالمؤمنین(ع) در مقابل جریان حاکم چه بود؟

 

پاسخ: امیرالمؤمنین(ع) در این برهه با همان چهار نفر اولیه که عبارت بودند از سلمان، عمار، ابوذر و مقداد، سازمان شیعه را تشکیل داد. آن حضرت در این برهه زمانی باید به دو اقدام اساسی مبادرت می‌کرد:

اول، این‌که نباید اجازه دهد که خواسته نهایی جریان حاکم که نابودی کل ساختمان اسلام است، محقق شود. دومین اقدامی که حضرت به آن مبادرت کردند، این بود که از ذهن‌های مردم پاک نشوند. حضرت باید در اجتماعات حاضر بشود تا به این وسیله در ذهن‌ها باقی بماند.

اگر حضرت در آن ایام به طور مطلق از مردم و جامعه کناره‌گیری می‌کرد، کسی برای امر حکومت به ایشان مراجعه نمی‌کرد. بنابراین حضرت در این بیست و پنج سالی که از قله حکومت به دور بود، با شرکت در اجتماعات، حضور خود را در اذهان مردم تثبیت می‌کرد.

در این مدت، نسل جدیدِ تصمیم‌گیرنده در جامعه مدینه شکل گرفته است. این نسل جدید باید به توانمندی امیرالمؤمنین(ع) واقف باشند. از طرف دیگر، کسانی که در حکومت قبلی‌‌ها خراب شده‌اند، برای آن حضرت تبلیغ نمی‌کنند. این افراد کسانی هستند که اگر بتوانند، مذمت ایشان را هم می‌گویند.

البته این‌که این‌ها بدی امیرالمؤمنین(ع) را بگویند، به نفع آن حضرت تمام می‌شود؛ چون همین کار باعث می‌شود که حضرت در اذهان مردم باقی بمانند.

خیلی وقت‌ها زمانی که دشمن از شخصی بدگویی می‌کند، باعث می‌شود که اذهان به سوی آن شخص حرکت کند و بعد از تحقیق، متوجه بشوند که او شخص مثبتی است. چنان‌چه امام(ره) را هم دشمنان به دنیا معرفی کردند؛ ما ابزاری برای معرفی امام(ره) و انقلاب نداشتیم.

بنابراین این‌که گفته می‌شود امیرالمؤمنین(ع) در این بیست و پنج سال خانه‌نشین بود، به این معنا نیست که ایشان در سطح جامعه حضور نداشت؛ بلکه به این معناست که حضرت در رأس قدرت حضور نداشت.

به عنوان مثال، اگر کسی در آن زمان قصد داشت در بین مردم شناخته شود، باید در نماز جمعه شرکت می‌کرد؛ چون ابزار دیگری برای معرفی اشخاص وجود نداشت. بنابراین امیرالمؤمنین(ع) هم در نماز جمعه‌های حاکمان بعد از پیامبر(ص) شرکت می‌کرد. البته در زمان خلیفه اول، حضور امیرالمؤمنین(ع) در کنار حاکمان وقت خیلی زیاد نبود؛ ولی این‌گونه هم نبود که اصلا حضور پیدا نکند.

پس علی(ع) در همه آن سال‌ها در سطح اجتماع حضور داشت و سازمان شیعه را که ویژگی اصلی آن، مخفی ماندن بود، به وجود آورد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه چهل و سوم تاریخ تطبیقی(1394/12/12)

پرسش از استاد | ائمه جمعه علیه امیرمؤمنان(ع)

پرسش شما: آیا امیرمؤمنان(ع) برای رساندن پیام‌های خود از ظرفیت ائمه جمعه بهره می‌بردند؟

 

پاسخ استاد: امیرالمؤمنین(ع) باید برای رساندن بیانات و پیام‌های خودش به مناطق مختلف، افرادی را تعیین می‌کرد و آن‌ها هم می‌رفتند و از طرف آن حضرت برای مردم خطبه می‌خواندند. امیرالمؤمنین(ع) باید این اشخاص را از میان کسانی انتخاب کند که معارف خود را از ایشان گرفته‌‌اند و تحت تربیت و تعلیم حضرت بوده‌اند؛ اما اکثریت کسانی که با امیرالمؤمنین(ع) همکاری می‌کردند، معارف خود را از حضرت اخذ نکرده بودند.

شهر کوفه در زمان خلیفه دوم به وجود آمد. حوزه علمیه کوفه که مفسر قرآن تربیت می‌کرد، در زمان عمر شکل گرفت و این حوزه‌ها تحت امر خلیفه دوم بود. ابن ملجم از کسانی بود که به حکم عمر برای تفسیر قرآن به مصر فرستاده شد.

بنابراین حوزه علمیه کوفه در آن زمان تحت تربیت و اِشراف خلفا بود و تفسیر قرآنی که ارائه می‌دادند، مطابق با نظر ابوبکر و عمر و عثمان بود. امیرالمؤمنین(ع) باید از همین تربیت‌شده‌های مکتب خلفای قبلی برای خطبه جمعه مناطق مختلف استفاده کند؛ چراکه دست حضرت بعد از به شهادت رسیدن افرادی مانند عمار، مالک اشتر و هاشم مِرقال خالی شده بود.

شما برای فهم مسائل آن زمان باید مسئله حکمیت و حواشی مربوط به آن را در ذهنتان مجسم کنید. حکمیت عمل به این آیه بود «وَإن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَإن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِیءَ إِلَى أمْرِ اللهِ فَإِن فَاءَتْ فَأصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأقْسِطُوا إنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ.»(1)

پذیرش حکمیت، صرف نظر از نتیجه آن به این معنا بود که افرادی از سپاه امیرالمؤمنین(ع) که آن را پذیرفتند، ایشان را معصوم نمی‌دانستند؛ چون حکمیت به این معنا بود که دو طرف بیایند و ببینند کدام یک حق و کدام یک باغی است.

کسانی که در لشگر امیرالمؤمنین(ع) حکمیت را پذیرفتند، ایشان را حق نمی‌دانستند، و الا آن مسئله را نمی‌پذیرفتند. پذیرش حکمیت به معنای این است که آن‌ها امیرالمؤمنین(ع) را در کنار معاویه قرار دادند. اگر کسی معتقد باشد که «عَلِی مَعَ الحَقِّ وَالحَقُّ مَعَ عَلِی، یدورُ حَیثُما دارَ»(2) هرگز حکمیت را به امیرالمؤمنین(ع) تحمیل نمی‌کند.

از طرف دیگر، این کسانی که حکمیت را به حضرت تحمیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، همان مفسیرین قرآن هستند؛ یعنی همان کسانی که حضرت باید آن‌ها را برای خطبه نماز جمعه و سخنرانی به نقاط مختلف بفرستد.

لذا می‌توان گفت که بعد از جنگ نهروان، دیگر حکومتی برای امیرالمؤمنین(ع) باقی نمانده است. به این مسئله دقت کنید که اگر خطبای نماز جمعه با امیرالمؤمنین(ع) همراه بودند، زمانی که حضرت به شهادت رسید، روز جمعه در مدینه غوغایی به پا می‌شد؛ در حالی که حضرت مخفیانه دفن شد و هیچ کس از امام حسن(ع) سؤال نکرد که امیرالمؤمنین(ع) را در کدام نقطه دفن کردید.

منبع: جلسه چهل و پنجم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/02/08)

پی نوشت؛

1. حجرات/9.

2. شرح نهج البلاغه، ج2، ص297.

برشی از یک کتاب | مهره‌های نفوذی یهود؛ اشعث بن قیس

اشعث خباثت را تا جایی پیش برد که حتی امام را تهدید به مرگ کرد و در توطئه شهادت آن حضرت به دست ابن ملجم نیز دست داشت. فرزندان اشعث نیز مانند خودش دشمن اهل‌بیت علیهم‌السلام بوده‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اشعث بن قیس کندی بزرگ قبیله کنده در یمن بود(1) که تا سال نهم هجری اسلام نیاورد. در این سال وی به همراه تنی چند از بزرگان قبیله کنده به مدینه آمد و مسلمان شد،(2) اما پس از شهادت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله، قبیله‌اش مرتد شدند. در جنگی که میان فرستاده ابوبکر و ایشان رخ داد، شکست خورده به قلعه‌ای پناه بردند(3) در نهایت وی توانست برای خود و خانواده‌اش امان بگیرد، اما با نیرنگی، کندیان را استثنا کرد و به همین سبب مورد لعن و نفرین ایشان قرار گرفت و حتی به او لقب «عرف النار» به معنای پیمان شکن داده شد.(4)

اشعث به همراه دیگر اسیران به مدینه آورده شد، اما ابوبکر در اقدامی عجیب وی را آزاد کرد و خواهر خود «ام فروه» را به ازدواجش درآورد.(5) پس از ابوبکر و در زمان خلافت عمر بن خطاب، در فتح عراق و نبرد قادسیه و نبرد یرموک نیز شرکت کرد و یک چشم خود را از دست داد،(6) در نهایت وی پس از بنای کوفه در آنجا اقامت گزید.(7) در دوران عثمان به امارت آذربایجان رسید.(8)

زمانی که امیرالمومنین علی علیه‌السلام به خلافت رسید و پس از واقعه جمل به او امر کرد تا اموال آذربایجان را تسلیمش کند(9) و سپس او را از ولایت آنجا برکنار کرد. اشعث پس از اطلاع از عزل خود به خانه‌اش بازگشت و افراد مورد اعتمادش را فرا خواند و گفت: نامه علی علیه‌السلام به دستم رسیده و مرا وحشت زده کرده، او اموال آذربایجان را از من خواسته، حال که من می‌خواهم به معاویه بپیوندم. اطرافیان گفتند: مرگ برای تو بهتر از آن چیزی است که در صدد انجام آن هستی. آیا می‌خواهی قوم و شهر خود را رها کرده، پیرو شامیان شوی.(10)

لذا وی به کوفه بازگشت و در جنگ صفین نیز حضور یافت.(11) اما در شب لیله الهریر که نزدیک بود سپاهیان امام کار جنگ را یکسره کنند، اشعث در جمع کندیان به پا خواست و ضمن خطبه‌ای با لحنی مصلحت جویانه خواستار ترک خونریزی بیشتر شد. بنابر این روایات، تا خبر خطبه اشعث به معاویه رسید دستور داد تا قرآن‌ها را به نیزه کنند،(12) این نشان از هماهنگی کامل معاویه با وی دارد.

چنانچه یعقوبی صریحا از مکاتبه و ارتباط اشعث و معاویه در این باره یاد کرده است.(13) نیز یعقوبی به این نکته اشاره می کند که وقتی بر سر لقب امیرالمومنین برای امام علی علیه‌السلام هنگام نوشتن صلح نامه میان نمایندگان دو سپاه اختلاف افتاد، اشعث از کسانی بود که خواستار محو این لقب در آن نامه شد و مالک اشتر سخت به او اعتراض کرد.(14)

اشعث خباثت را تا جایی پیش برد که حتی امام را تهدید به مرگ کرد(15) و در توطئه شهادت آن حضرت به دست ابن ملجم نیز دست داشت.(16)

با توجه به آنچه گذشت و با در نظر داشتن نقش خاص اشعث و خاندان وی در حوادث آینده و زمینگیر شدن کشتی نجات، به نظر می‌رسد که جریان باطل از همان ابتدا به فکر جذب و بهادادن به نیروهایی هست که امید می‌رود در آینده کارهای بزرگی از دست آن‌ها برآید و گرنه گذشتن از خون کسی که مرتد شده و خواهر به او دادن هیچ توجیه معقولی ندارد.

فرزندان اشعث نیز مانند خودش دشمن اهل‌بیت علیهم‌السلام بوده‌اند. چنانچه محمد فرزند بزرگ اشعث در دستگیری حجربن عدی، صحابی امیرالمومنین علیه‌السلام شرکت فعال داشت. او از امیران مورد اعتماد زیاد بن ابی سفیان و ابن زیاد بود و در دستگیری و قتل هانی بن عروه و مسلم بن عقیل در آستانه واقعی کربلا شرکت جست.(17)

فرزند دیگرش قیس از کسانی بود که امام حسین علیه‌السلام را به کوفه دعوت کرد، ولی به آن حضرت خیانت نمود. به لشکر شام پیوست و مکاتبه با آن حضرت را انکار کرد(18) و در نهایت پس از شهادت سیدالشهدا علیه‌السلام، جامه از پیکر آن حضرت ربود.(19) دخترش جعده نیز امام حسن علیه‌السلام را مسموم و به شهادت رساند.(20)

نکته قابل توجه در مورد قبیله کنده آن است که دین یهود میان برخی قبایل یمنی همچون کنده رایج بوده است.(21) برخی نیز معتقدند که اشعث قبل از گرویدن به دین اسلام در زمره پیروان یهود قرار داشت.(22)

موارد ذیل را می‌توان به عنوان شواهد دیگر بر مدعیان ذکر نمود؛

 

خاندان یهودی اشعث بن قیس

الف) خواهر یهودی

در چند سند از وجود خواهر یهودی یا مسیحی برای اشعث بن قیس سخن به میان آمده است که خود اشعث یا فرزندش محمد بن اشعث، پس از مرگ آن زن به دنبال تصاحب ترکه وی بودند که به فتوای خلیفه دوم ترکه به وارثان همکیش آن زن رسید.(23)

ب) عمه یهودی

در پاره‌ای دیگر از گزارش‌ها از عمه یهودی اشعث بن قیس و مرگ او و فتوای برخی از صحابه درباره ارث بردن وارث آن هم کیش از او، سخن به میان آمده است.(24)

ج) پسر عموی یهودی

بر اساس گزارشی معروف، اشعث با مردی یهودی بر سر تملک یک قواره زمین اختلاف داشت و چون شاهدی بر مدعای خود نداشت، رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله از یهودی خواست تا سوگند بخورد و از آنجا که سوگند وی به دروغ بود باعث نزول آیه‌ای از قرآن شد.(25)

هر چند در این گزارش از ماهیت آن مرد یهودی سخن به میان نیامده است ولی در گزارش دیگری از زبان اشعث، این شخص به عنوان پسر عموی او معرفی شده است.(26) جالب‌تر آنکه بر اساس گزارش سوم این اشعث بود که ادعای باطل بر علیه خویشاوندش داشت.(27)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار98، انتشارات شهید کاظمی، صص183-186

پی نوشت؛

1 ابن سعد، الطبقات الکبری، ج6، ص100

2 ابن هشام، عبدالملک، ج4، ص232

3 طبری، تاریخ طبری، ج3، ص335-336

4 همان، ص338

5 همان، ص339

6 ابن قتیبه، المعارف، ص586

7 طبری، تاریخ طبری، ج4، ص129

8 بلاذری، فتوح البلدان، ج1، ص273-274

9 یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص200

10 ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج1، ص112

11 بلاذری انساب الاشراف، ج2، ص296

12 دینوری، الاخبار الطوال، ج1، ص188-189

13 یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص188-189

14 همان، ج2، ص189

15 ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ج1، ص34

16 سلیمان بن داوود، الخوارج هم انصار الامام علی، ج1، ص193 به بعد.

17 طبری، تاریخ طبری، ج5، ص263-264-367-369-380

18 طبری، تاریخ طبری، ج5، ص417-422-425

19 همان، ص453

20 بلاذری، انساب الاشراف، ج3، ص14

21 ابن رسته، الاعلاق النفسیه، ترجمه حسین قرهچانلو، ص281

22 محمد حمیدالله، مجموعه الوثاق السیاسه، ترجمه محمود مهدی دامغانی، ص264

23 الموطا، ج2، ص519

24 سنن دارمی، ج2، ص369

25 بخاری، ج3، ص159

26 همان، ج5، ص166 و ج7، ص228

27 المحرر الوجیزابن عطیه اندلسی، ج1، ص459

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.