پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | تلاش امیرمؤمنان(ع) برای حفظ حاکمیت

پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ دشمنان اسلام به سرکردگی سازمان یهود، با نفوذ در اسلام و ایجاد اختلاف و تفرقه بین امت اسلام بعد از رحلت رسول مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، خطی انحرافی برای از بین بردن کامل اسلام، ایجاد کرده بودند.

آن‌ها همواره سعی داشتند هدف خود را با برنامه ریزی و زمینه سازی بنی امیه، در زمان یزید به پایان برسانند، ولی در این میان برای مقابله با این جریان، پس از رحلت رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و با آغاز امامت امیرمومنان علی(علیه‌السلام)، آن حضرت هم خط مبارزه‌ای با این جریان آغاز نمودند.

ایشان همواره سعی داشتند با حفظ حاکمیت مرکزی اسلام، از تشتت و نابسامانی در مرکزیت دنیای اسلام جلوگیری نمایند تا بتوانند با مدیریت و تاثیرگذاری بر حاکمیت، مانع هرگونه قیام و جدا شدن سایر بلاد تحت حاکمیت اسلام و ایجاد تفرقه در آن شوند.

بدین ترتیب بتوانند خط حفظ اسلام را تا رسیدن به آن سرمنزل مقصود، یعنی تحقق حاکمیت جهانی اسلام ناب محمدی(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، استمرار ببخشند و اجازه ندهند دشمنان اسلام به مقاصد شوم خود برسند، زیرا مسلم بود چنانچه حاکمیت مرکزی متزلزل و تبدیل به حکومت ملوک الطوایفی و چندگانگی در حاکمیت و تفرقه در امت اسلام گردد، بالطبع دیگر تأثیرگذاری علی(علیه‌السلام) و اهل بیت علیهم السلام نیز در سراسر بلاد اسلامی‌امکان پذیر نبود.

در نهایت فروپاشی اسلام و محو آن هم که مقصود نهایی دشمنان اسلام به شمار می‌رفت، رقم میخورد و ائمه علیهم ‌السلام از هیچ تلاشی حتی تا بذل جان برای ممانعت از آن فروگذار نبودند.

برای روشن شدن بیشتر این مطلب، در ادامه، به مواردی از تلاش ائمه علیهم السلام در این باره اشاره می‌کنیم:

 

۱_ جنگ رده(۱)

پس از رحلت نبی مکرم اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، عده‌ای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع ورزیدند و اظهار داشتند که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حضرت علی(علیه‌السلام) را جانشین معرفی نمودند و باید خلافت به ایشان برسد و تکیه ابوبکر بر مسند خلافت، خلاف انتصاب پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است.

چون شما خلاف نظر آن حضرت، ابوبکر را به خلافت انتخاب کرده‌اید، ما هم حق داریم برای خود خلیفه انتخاب کنیم و از این به بعد از دادن زکات به حاکمیت در مدینه خودداری می‌نماییم. به همین دلیل هم ابوبکر به بهانه آن که آن‌ها به دلیل پرداخت نکردن زکات مرتد شده‌اند، سپاهی تدارک دید و به جنگ با آن‌ها پرداخت و با شکست آنان، به این مسئله خاتمه داد.

در این حادثه، علی رغم آن که آن‌ها منکر اسلام و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نبودند و حتی بر مطلب حقی یعنی حق خلافت حضرت امیر مومنان(علیه‌السلام) پای می‌فشردند، باز مشاهده می‌کنید که آن حضرت نه تنها مانع وقوع این جنگ‌ها نمی‌شوند که با سکوتشان کمک هم می‌فرمایند.

در حالی که در باطن، چون این خلافت را بر خلاف سفارش رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دانند، با آن در تقابل بودند و برای تحقق فرمان رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و بازگرداندن جریان خلافت به مسیر الهی آن نیز با آن‌ها به نبرد و جنگ هم می‌پرداختند.

 

چرا حمایت حضرت امیر(علیه‌السلام) از این اقدامات صورت می‌گیرد؟

زیرا حضرت(علیه‌السلام) به این امر واقف بودند که اگر آن‌ها زکات پرداخت نمی‌کردند، نه تنها زمینه تضعیف حکومت مرکزی را فراهم می‌نمودند که این خود بدعتی می‌شد تا بلاد اسلامی‌دیگر مانند یمن، شام، مکه و مدینه هم از آن‌ها خط گرفته، احتمال ممانعت آن‌ها از پرداخت زکات و به دنبال آن شروع مخالفت آن‌ها با دولت مرکزی اسلام به وجود بیاید که در نهایت نیز زمینه‌ساز سقوط دولت مرکزی را فراهم می‌کرد.

در این صورت، دیگر فعالیت‌های حضرت علی(علیه‌السلام) برای مقابله با جریان برانداز دشمنان اسلام، امکان پذیر نبود و ایشان موفق نمی‌شدند از مدینه برای هدایت و پیشبرد اهدافشان استفاده کرده، بر آن‌ها اثر گذار باشند. در حالی که اگر حاکمیت مرکزی پا برجا بماند، آن حضرت با تاثیرگذاری بر حاکمیت مرکزی، می‌توانستند این خط را تا اقصی نقاط بلاد اسلامی‌پیش ببرند.

انتهای پیام/

منبع: ثاقب جلد 2(حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب)، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول 95، انتشارات رشید، صص 11-13

پی نوشت؛

1 اهل رده: کسانی بودند که پس از رسول خدا مرتد و از دین خارج شدند. علامه امینی در الغدیر، جلد7، ص158 از تاریخ طبری، تاریخ ابن اثیر و... نقل کرده است.

گزارش | تلاش برای سو استفاده از ورود پیامبر(ص) به مدینه

سیاست بعضی‌ها این بود که یکی از اصحاب مشهور، در بین آن هیأت‌ها نفر دوم اسلام معرفی شود. راهکار این سیاست عبارت بود از این‌که باید هر هیأتی که می‌آمد، آن شخص را کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مصاحب آن حضرت سه روز در غار بودند. مشرکان پس از این‌که از یافتن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ناامید شدند، برنامه تعقیب آن حضرت را منتفی کردند.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) موقعی به قبا رسید که اهالی مدینه به علت تأخیر آن حضرت از آن‌جا رفته بودند. به این ترتیب، مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به هدف خود نرسید، زیرا هدفش این بود که اهالی مدینه او را به همراه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دیده و او را نفر دوم اسلام تلقی کنند.

یکی از افرادی که در قبا سکونت داشت و قبلا در مکه برای بیعت با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به محضر آن حضرت رسیده بود، کلثوم بن هدم است که نابینا بود. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خانه او آمد و او هم از صدای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ایشان را شناخت. علت این‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خانه او را انتخاب کرد، این بود که نبیند آن حضرت با چه کسی آمده است.

بالأخره اهالی مدینه از آمدن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با خبر شده و تصمیم گرفتند که از قبا تا مدینه از آن حضرت استقبال کنند؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود که به داخل مدینه نمی‌آیم.

وقتی اهالی شهر علت را جویا شدند، آن حضرت فرمود: می‌مانیم تا علی(علیه‌السلام) بیاید. با این سخن، مدینه‌ای‌ها به فکر فرو رفتند که علی(علیه‌السلام) کیست که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، همه اهالی شهر را به خاطر او معطل می‌کند؟!

مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم از آن حضرت خواست تا به سوی داخل شهر حرکت کنند؛ اما آن حضرت از رفتن امتناع کرد. مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بار به آن حضرت گفت: اصلاً معلوم نیست که علی(علیه‌السلام) زنده است یا نه؛ شاید کشته شده باشد؟

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جوابش فرمود: اگر علی(علیه‌السلام) کشته شده باشد، من اصلاً بدون او وارد این شهر نخواهم شد. موقعی که آن شخص سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را شنید، آن حضرت را رها کرد و رفت؛ چرا که اگر آن‌جا می‌ماند، مجبور بود که مانند مردم دیگر که برای استقبال آمده بودند، به دنبال شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) بدود؛ به این جهت به مدینه آمد و رئیس به اصطلاح ستاد استقبال شد.(1)

 

بستن راه سوء استفاده از ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه

قبل از این‌که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه هجرت کند، آن شهر به صورت قبیله‌ای اداره می‌شد. در بدو ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، افراد زیادی تلاش کردند که آن حضرت در محله آن‌ها ساکن شود؛ و به همین جهت است که در تاریخ می‌خوانیم: گیاهان مطلوب شتر را می‌آوردند تا شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خاطر آن گیاهان، دنبال آن‌ها راه بیفتد.

اما آن حضرت راه هر گونه سوء استفاده را قطع کرد و فرمود: مهار شتر را رها کنید؛ این حیوان خودش می‌داند که کجا برود.

بالأخره شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در برابر خانه فقیرترین‌ شخص مدینه به زمین نشست؛ خانه کسی که حتی به ذهنش هم خطور نمی‌کرد از ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خانه‌اش، سوء استفاده سیاسی کند. این خانه محقر، متعلق به ابوایوب انصاری بود.

اگر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودشان خانه ابوایوب انصاری را انتخاب کرده بودند، چه بسا متهم می‌شدند به این‌که ضد سرمایه‌داری است، در حالی که اسلام نه ضد سرمایه‌داری هست و نه ضد فقرا؛ پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) منادی عدالت بودند و آمده‌ بودند که اسلام و عدالت را اجرا کنند.

چون پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودشان آن خانه را انتخاب نکردند، بلکه یک شتر این کار را کرد، اتهامی متوجه آن حضرت نمی‌شد، و از طرف دیگر، ابوایوب هم نمی‌توانست از این قضیه سوء استفاده کند.

 

تلاش یکی از اصحاب برای مطرح کردن خود به عنوان جانشین

در مقابلِ خانه ابو ایوب انصاری فضایی بود که امکان ساخته شدن مسجد در آن وجود داشت. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پیشنهاد کرد که آن زمین را از آن‌ها بخرد. آن‌ها خطاب به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتند ما این زمین را مجانی به شما می‌دهیم، اما آن حضرت قبول نکرد.

البته چون پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از مکه فرار کرده بود، پولی همراهش نبود، و به همین جهت از مسلمانان خواست تا در این امر کمک کنند. یکی از اصحاب در این لحظه خواست که پول زمین را پرداخت کند، اما پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نپذیرفت و فرمود: هزینه آن را مسلمانان می‌دهند.

این‌جا سؤالی به ذهن می‌آید که چگونه این صحابی در آن برهه دارای پول بود؟! هر کس که از مکه می‌آمد، آمدنش به صورت فرار بود، و طبیعتا به همراه داشتن پول غیر عادی می‌نمود. علاوه بر این‌که مهاجرت مسلمین بعد از محاصره اقتصادی بود که اموال آن‌ها در آن دوره توسط مشرکین مصادره شده بود.

پس دلیل دیگر بر این‌که این صحابی به صورت حساب شده همراه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمده بود، همین قضیه بود که همراهش پول بود. اگر هم گفته شود: «شاید اموال او در دوره محاصره اقتصادی مصادره نشده بود، و از این رو در زمان مهاجرت دارای پول بود»، ادعای ما ثابت می‌شود و آن این‌که مشرکین اصلاً به دنبال برخورد با او نبوده‌اند.

بالأخره پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خانه ابوایوب انصاری را خرید. به این ترتیب، زمین‌های اطراف مسجد هم قیمت پیدا کرد.

افرادی بودند که می‌خواستند نزدیک پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مسجد باشند. این‌ها دو دسته ‌بودند: یک دسته کسانی که لازم بود کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) باشند تا به آن حضرت کمک کنند؛ مثل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام).

در مقابل، عده‌ای هم بودند که قرب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را برای آینده‌شان نیاز داشتند. مردم از زمان استقرار پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در مدینه، به آن حضرت به عنوان یک حاکم نگاه می‌کردند که در آینده جانشین خواهد داشت.

از طرفی، هیأت‌هایی که در آن برهه خدمت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌رسیدند، هیأت‌های بیعتی بودند و در حاکمیت پس از آن حضرت نقش‌آفرین بودند. سیاست بعضی‌ها این بود که یکی از اصحاب مشهور، در بین آن هیأت‌ها نفر دوم اسلام معرفی شود.

راهکار این سیاست عبارت بود از این‌که باید هر هیأتی که می‌آمد، آن شخص را کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دید. از این طرف هم بایستی فرد مذکور ورود و خروج هیأت‌ها را می‌دانست؛ از این رو نیاز داشت تا در کنار مسجد جا داشته باشد.

علاوه بر این، می‌خواست به طور مداوم، ورود و خروج پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و افراد تردد کننده به خانه آن حضرت را کنترل کند؛ بنابراین لازم بود خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از نقطه‌ای که دقیقاً روبه روی آن است، رصد کند.

کار او این بود که هر کس درِ خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را می‌زد، از خانه خود بیرون می‌آمد و خودش را معرفی می‌کرد و سپس آن حضرت را صدا می‌زد. نتیجه اقدام او این می‌شد که فرد مراجعه کننده با ذهنیت دو نفر برمی‌گشت: رسول‌الله و آن صحابی.

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/14)

2 - جلسه بیست و یکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/28)

پرسش از استاد | شورش عبدالله‌بن‌زبیر

پرسش شما: چرا شورش عبدالله بن زبیر مورد تمایل مردم قرار گرفت؟

 

پاسخ استاد: پس از واقعه عاشورا، عبدالله‌بن‌زبیر در مکه شورش کرد؛ چون شهر مکه متزلزل شده بود. این به‌خاطر این بود که کوفه بحران‌زده شده بود و تمام فکر عبیدالله این بود که کوفه را سرکوب کند؛ لذا نمی‌توانست به مکه کمک کند.

اصولاً مکه شهر سیاسی نیست و مردم به آن شهر می‌آیند و می‌روند. کافی است در مکه یک نفر گروهی را جمع و آن شهر را تسخیر کند و چون شهر امن است، کسی نمی‌تواند به دیگری چیزی بگوید.

عبدالله‌بن‌زبیر همان موقعی که می‌خواستند برای یزید از او بیعت بگیرند، همراه امام حسین(ع) به مکه رفت. وقتی یزید درگیر حادثه عاشورا شد، از عبدالله غافل شده بود و یا اگر هم غافل نشده بود، فعلا نمی‌توانست کاری انجام دهد.

بعد از واقعه عاشورا، یزید نمی‌توانست امور را سر و سامان بدهد؛ چون با شوک واردشده به شام از یک طرف و اوضاع بحرانی کوفه از طرف دیگر و گزارش‌هایی که از مدینه می‌رسید از طرف سوم، نتوانست بر اوضاع مکه مسلط شود؛ لذا عبدالله‌بن‌زبیر فرصت را غنیمت شمرد و در مکه اعلان مخالفت کرد و وقتی گفت یزید لیاقت ندارد، همه قبول کردند.

عبدالله‌بن‌زبیر ابتدا به مردم گفت: آیا ندیدید یزید چه آدم خبیثی است؟! آیا ندیدید که حسین‌بن‌علی(ع) را کشت؟! به‌واسطه آن جریانی که امام حسین(ع) ایجاد کرده بود، همه حرف او را قبول کردند. عبدالله هم آن‌ها را به بیعت‌شکنی دعوت کرد و سپس گفت: حالا که بیعت شکستید، از این به بعد، من حاکم شما هستم.

عبدالله فرزند زبیر یکی از اعضای شورای شش‌نفره‌ای بود که عمر تعیین کرده بود. به‌اعتبار همین جایگاهی که عمر به پدرش داده بود، برای خودش جایگاهی باز کرد. از طرف دیگر، عبدالله با عایشه فامیل بود و در جنگ جمل هم با او همکاری کرده بود.

بنابراین کسانی که به خلیفه اول و دوم متمایل بودند، به عبدالله هم خیلی تمایل داشتند؛ لذا به‌محض اینکه اعلام موجودیت کرد، دور او جمع شدند.

منبع: جلسه پنجاه و ششم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/10/15)

گزارش | تصمیم مشرکان بر قتل پیامبر(ص)

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از توافق بر قتل پیامبر اسلام(ص) تصمیم گرفتند که عملیات را اجرا کنند. در روز روشن نمی‌توانستند آن حضرت را بکشند، چرا که ایشان مطمئنا از خودشان دفاع می‌کرد. پیامبر اسلام(ص) زیرک، و به همه فنون نظامی و رزمی آشنا بودند. بنابراین برای نیل به مقصودشان، بایستی اقدامشان را غافلگیرانه انجام می‌دادند.

چنانچه این مطلب در مورد امیرالمؤمنین(ع) صادق است. در غیر از حالت نماز، هیچ کس نمی‌توانست آن حضرت را ترور کند، زیرا ایشان کاملاً هوشیار بود؛ اما موقعی که وارد نماز می‌شود، دشمنش نیت خود را عملی می‌کند.

بالأخره تصمیم بر این شد که پیامبر اکرم(ص) را در خانه‌اش ترور کنند. با توجه به این‌که ابولهب با آن‌ها بود، می‌توانست جاسوسی کند و محل پیامبر(ص) را در آن شب به مشرکان اطلاع دهد.

 

مطلع شدن پیامبر(ص) از تصمیم مشرکان

به حسب ظاهر کسی از تصمیم مشرکان خبر نداشت، چرا که کاملا سری بود. مطلع شدن پیامبر اسلام(ص) هم -چنانچه در روایات آمده است- توسط جبرئیل انجام گرفت، و الا آن حضرت بین مشرکان نفوذی نداشت. جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داد که یا رسول‌الله! آن‌ها می‌خواهند شما را ترور کنند. طرح مشرکان را به آن حضرت افشا کرد و گفت: لازم است که از مکه فرار کنید.

 

زمان حمله به خانه پیامبر(ص)

مشرکان ابتدا تصمیم داشتند که پیامبر اسلام(ص) را در نیمه شب و در تاریکی ترور کنند. آن زمان، خانه‌های مردم «بیت» نبود، بلکه «دار» بوده است. «بیت» مختص یک خانواده، اما «دار»، مجموعه‌ای از بیوت بود.

ابولهب خطاب به مشرکان گفت: «اگر نیمه شب حمله کنید، سر و صدا شده و زنان و بچه‌ها از اتاق‌ها بیرون می‌آیند و چه بسا زیر دست و پای شما تلف شوند. من درباره قتل پیامبر(ص) می‌توانم بگویم که شما حق داشتید، اما در مورد زن و بچه، نمی‌توانم به دیگران پاسخگو باشم. پس موقعی حمله کنید که کمی نور باشد تا بتوانید افراد را از هم تشخیص دهید». بنابراین حمله از اول شب، به آخر شب و نزدیکی‌های صبح افتاد.

 

وقایع شب هجرت پیامبر(ص)

برای خانه پیامبر(ص) جاسوس گذاشتند. جلوی در خانه هم افراد عملیاتی آماده بودند که در لحظه تعیین شده حمله کنند. آن شب بایستی پیامبر(ص) از خانه بیرون می‌رفتند. طرح آن حضرت، این بود که نیمه شب از اتاق بیرون بیایند و به جای ایشان، علی بن ابی‌طالب(ع) داخل اتاق رود.

مشرکان در تاریکی به وضوح نمی‌دیدند که چه کسی وارد و خارج می‌شود، و تنها شبحی را مشاهده می‌کردند. آن‌ها دیدند که پیامبر(ص) در اول شب وارد اتاق شد و در نیمه شب از اتاق بیرون آمده و دوباره سر جایش رفت و خوابید. دیده بان، مراقب اتاق بود، اما جایی را که پیامبر(ص) به آن‌جا رفته و دوباره از آن‌جا برگشت، نگاه نمی‌کرد. افرادی هم که جلو در مستقر شده بودند، مشغول عیاشی بودند.

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند. اگر پیامبر(ص) او را از همراهی خودش منع می‌کرد، چه بسا وی فریاد می‌زد و در این صورت، مشرکان از پشت سر ‌آمده و آن حضرت را می‌کشتند.

پیامبر اکرم(ص) باید طوری از مکه می‌رفتند که همه بفهمند آن حضرت فرار کرده‌ است؛ چرا که اگر بدون هر گونه مشکلی مکه را رها ‌کرده و می‌رفتند، مردم می‌گفتند: ایشان به دنبال قدرت بوده است، زیرا زمانی که دید در جایی حکومت هست، شهر خودش را رها کرد و رفت. اما وقتی همه فهمیدند که می‌خواستند پیامبر(ص) را بکشند، می‌گویند که ایشان تا آخر، پای هدایت آن‌ها ایستاد، ولی آن‌ها علاوه بر این‌که هدایت پیامبر(ص) را نپذیرفتند، تصمیم بر کشتن او گرفتند.

به همین جهت بود که پیامبر اکرم(ص) به اهالی مدینه فرمود: شما بروید و من بعداً خواهم آمد. ایشان می‌توانستند همان موقع از مکه بروند؛ اما اگر می‌رفتند تا ابد مردم می‌گفتند که پیامبر(ص) به دنبال حکومت و قدرت بوده است. لذا بعد از این‌که آن حضرت به مدینه رفت، حتی یک نفر از اهالی به ایشان اعتراض نکرد که چرا قوم خودت را رها کرده و رفتی.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب01393/11/07)

برشی از یک کتاب | مسیحیت یهودی

یکی از مهم‌ترین و حتی اصلی‌ترین تحریف گری یهود در مسیحیت در بشارت دادن عیسی(علیه‌السلام) به پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. این بشارت با توهم حکومت جهانی یهود منافات داشت.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یهود با نفوذ دادن پولس در جهان مسیحیت آن را با کمال زیرکی در اختیار خود گرفت. پولس با ظرافت تمام محتوای انجیل را تغییر داد تا جایی که حتی نام قدس در منابع مسیحی(عهد جدید) گاه یهودیه ذکر شده است.(1)

در قرن شانزدهم میلادی مارتین لوتر کار پولس را تکمیل کرد و مسیحیت کاملاً در اختیار یهود قرار گرفت. یهودیان چنان با ظرافت افکار و عقاید مسیحیان را تغییر دادند که امروزه بر اثر ترویج آن‌ها گروهی از مسیحیان معتقدند برای ظهور عیسی(علیه‌السلام) باید قدس تحت حاکمیت یهود قرار گیرد.(2)

این یک تناقض آشکار است که قدس باید در اختیار دشمنان عیسی(علیه‌السلام) بیفتد تا عیسی(علیه‌السلام) در آنجا ظهور کند. متاسفانه امروزه در همه جا حاکمیت به ظاهر در اختیار مسیحیان ولی در باطن در دست یهودیان است.

کاندیدهای ریاست جمهوری در بسیاری از کشورهای غربی باید در حمایت از یهودیان سخن بگویند تا رای بیاورند. تفکر یهودی چنان بر افکار جهان مسیحیت حاکم است که اگر کاندیدایی آنان از یهودیان تعریف و تمجید کند، مسیحیان به او رأی می‌دهند. در زمان روم باستان نیز وضعیت این چنین بود ولی در آن زمان تدبیر یهودیان بر حرکت مخفیانه بود.

 

بشارت پیامبر موعود

انجیل در زبان یونانی به معنای بشارت است.(3) رسالت عیسی(علیه‌السلام) را می‌توان در بشارت دادن پیامبر موعود خلاصه کرد. او رسالت خویش را با این جمله آغاز می‌کند «توبه کنید زیرا ملکوت آسمان نزدیک است.»(4)

بنی اسرائیل که بنا به پیشگویی‌های پیامبران پیشین در انتظار پیامبر موعود بودند با دیدن معجزات عیسی(علیه‌السلام) گمان کردند که او همان پیامبر موعود است، اما آن حضرت با گفتار و کردار انکارشان می‌کرد.

با نگاهی به متن عهد جدید به ویژه انجیل یوحنا نکاتی از این دست را درخواهیم یافت. بنی‌اسرائیل پیش از عیسی(علیه‌السلام) در انتظار دو موعود بودند؛ مسیح و پیامبر موعود. بنابراین با ظهور عیسی(علیه‌السلام) موعود نخستین تحقق یافت و برای آنان بشارت ظهور واپسین پیامبر الهی را آورد.

انتظار، جوهره و مایه تمامی ادیان آسمانی است و رسولان پیشین نیز همین جوهره را به پیروان خویش عطا کرده‌اند. پیش از قیام عیسی(علیه‌السلام) جهان در انتظار ظهورش بود و عطر ظهور همه جا را فرا گرفته بود.

یحیی(علیه‌السلام) که در همان اصل می‌زیست در پاسخ مردمی که از او می‌پرسیدند آیا تو همان مسیح هستی؟ می‌فرمود «کسی که در میان شما ایستاده که شما او را نمی‌شناسید ولی من حتی شایسته آن نیستم که بند کفش‌هایش را باز کنم.»(5)

عیسی(علیه‌السلام) که رسالت بزرگش بشارت دادن خاتم پیامبران بود، همواره اطرافیان خویش را به ظهور او نوید می‌داد. به روایت یوحنا واپسین سخنان مسیح در عشای ربانی تاکید چندباره بر نزدیکی ظهور و عظمت پیامبر موعود بود.

یکی از مهم‌ترین و حتی اصلی‌ترین تحریف گری یهود در مسیحیت در بشارت دادن عیسی(علیه‌السلام) به پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. این بشارت با توهم حکومت جهانی یهود منافات داشت؛ این‌رو بشارت به پیامبر آخرالزمان(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در انجیل به ظهور مجدد عیسی(علیه‌السلام) تبدیل شد.

اساساً بزرگترین مانع در مقابل ادعاهای بنی‌اسرائیل انبیای الهی بودند، زیرا آن‌ها با افرادی که می‌خواستند به نام دین به حاکمیت نامشروع برسند، مخالفت و مقابله می‌کردند. عیسی(علیه‌السلام) آخرین پیامبر بنی‌اسرائیل بود که با بشارت پیامبر آخرالزمان برنامه‌های جاه‌طلبانه یهود را به خطر انداخت. بنابراین آن‌ها ابتدا برنامه قتل عیسی(علیه‌السلام) را ترسیم کردند و سپس تحریف دین و کتاب مقدس‌اش را.(6)

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر اول(جریان شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود) حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، صص203-206

پی نوشت؛

1 ر.ک: عهد جدید، انجیل متی، باب2، شماره22

2 در این زمینه. ر.ک: پروتستانتیزم، پیوریستانیسم و مسیحیت صهیونستی، ص39-74

3 قاموس کتاب مقدس، ص111

4 عهد جدید، انجیل متی، باب4، شماره 17

5 عهد جدید، انجیل یوحنا، باب1، شماره‌های 24-27

6 در این باره ر.ک: محضر الشهود فی رد الیهود، حاج بابا قزوینی یزدی

پرسش از استاد | پشت‌پرده رفتن پیامبر به غار

پرسش شما: چرا پیامبر(ص) در شبی که به خانه ایشان حمله شد مستقیم به مدینه نرفتند و غار را انتخاب کردند؟

 

پاسخ استاد: آیا رفتن ایشان به آن غار، برای رد گم کردن بود؟ آیا برای این بود که مشرکین دچار اشتباه شوند و نتوانند ایشان را تعقیب کنند؟ اگر علتش این بود، باید گفت: تیر آن حضرت به هدف نخورد، چون مشرکین جای ایشان را پیدا کردند و تا جلو غار هم آمدند؛ هر چند خدای متعال به این طریق که عنکبوتی بیاید و دهانه غار را ببندد و کبوتری هم آن‌جا لانه کند، ایشان را نجات داد.

پس معلوم می‌شود که رفتن پیامبر(ص) به غار، به دلیل مذکور نبوده است؛ یعنی در طرح اولیه، این مسأله مطرح نبوده است که ایشان به آن‌جا بروند. طرح اولیه این بود که آن حضرت، مستقیم به مدینه بروند؛ که در این صورت، مشرکین هم نمی‌توانستند ایشان را پیدا کنند.

پس معلوم می‌شود اتفاقی افتاده بود که آن حضرت، رفتن به این نقطه(غار) را انتخاب کردند. حال باید دید آن اتفاق، چه بوده است؟‌ اتفاقی که باعث شد پیامبر (ص) به غار بروند، دیدن یکی از اصحاب در بین راه بود. اگر آن حضرت این فرد را همراه خودشان نمی‌بردند، قضیه فاش می‌شد.

این حادثه، یک حادثه طبیعی نبود که پیامبر اسلام(ص) روز روشن بروند و در راه، کسی را ببینند؛ این حادثه، نیمه‌شب اتفاق افتاد. شهر مکه هم مانند شهرهای امروز نبوده است که چراغ و لامپ داشته باشد، بلکه همه جا تاریک بود و به غیر از نگهبانان، کسی در تاریکی شب نمی‌ماند.

کافی بود که پیامبر(ص) از مکه بیرون بیایند تا بتوانند مستقیماً به مدینه بروند، در حالی که ایشان سه روز در مکه بودند. چرا ایشان در مکه ماندند؟ چون این فرد را دیدند که در جلو راهشان ایستاده بود. اگر پیامبر(ص) به آن شخص می‌گفتند که به دنبال من نیا، او می‌رفت و همه را از رفتن آن حضرت خبردار می‌کرد.

جریان رفتن پیامبر اسلام(ص) به غار، با مسائل بعد از وفات ایشان، ارتباط محکمی دارد. فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد.

او هم به دنبال کسب این موقعیت بود و در مکه هم در این باره موفق بود، طوری که در آن شهر، همه او را قبول داشتند؛ اما در مدینه هیچ کس این فرد را نمی‌شناخت. اهالی مدینه فقط اسم پیامبر(ص) را شنیده‌ بودند که 5 سال هم منتظر او بودند.

جایی که قرار بود پیامبر(ص) آن‌جا به قدرت برسند، مدینه بود؛ بنابراین بایستی انصار، شخص همراه آن حضرت را نفر دوم اسلام می‌شناختند، تا او در آینده بتواند موفقیت کسب کند. طبق قرار قبلی، اهالی مدینه در منطقه قبا، منتظر آمدن پیامبر(ص) بودند و آن مکان، بهترین جایی بود که نفر دوم اسلام شناخته شود.

اگر پیامبر اکرم(ص) آن شخص را که در راه دیدند، با خود نمی‌بردند، او فرار آن حضرت را افشا می‌کرد؛ اگر هم به همراه ایشان به مدینه می‌رفت، به هدفش می‌رسید. همین امر سبب ‌شد که پیامبر اسلام(ص)، مسیر را عوض کرده و به غار بروند. ایشان سه روز در آن‌جا ‌ماندند. از آن طرف، افرادی که در قبا جمع شده بودند، موقعی که آمدن پیامبر(ص) به تأخیر افتاد، برنامه استقبال را منتفی کردند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1393/11/14)

گزارش | زمینه‌های پیدایش هجرت

زمینه‌های هجرت پیامبر اکرم(ص) در شعب ابی‌طالب، و بعد از مذاکرات ایشان با عده‌ای از اهالی مدینه به وجود آمد. تقاضای قبائل اوس و خزرج این بود که پیامبر اسلام(ص) از همان هنگام و همراه آن‌ها به مدینه برود، اما آن حضرت فرمودند که باید آن شهر، پذیرای من باشد تا بیایم.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در مکه فقط برده‌ها کتک می‌خوردند، چرا که کسی از آن‌ها حمایت نمی‌کرد؛ اما مسلمانانی که برده نبودند، تحت قاعده قبیله‌گرایی زندگی می‌کردند و از اذیت و آزار مشرکان در امان بودند.

سران قریش جلسه‌ای گذاشتند و تصمیم گرفتند هر قبیله‌ای، مسلمانان خودش را شکنجه کند. بر اثر این تصمیم، کار مسلمانان سخت شد و در نتیجه، پیامبر اسلام(ص) به آن‌ها دستور داد به حبشه هجرت کنند. پیرو این دستور، عده‌ای از مسلمانان به سرپرستی جعفر بن ابی‌طالب به حبشه رفتند.

 

دوران شعب ابوطالب

بعد از این قضیه، مشرکین محاصره اقتصادی را شروع کرده و تمام راه‌های تجاری را بستند. ظاهراً پیشنهاد ابوطالب بود که مسلمانان در یک‌جا جمع شوند و در نتیجه، به شعب رفتند. آن‌جا حتی خیمه‌ هم نداشتند و زیر آفتاب بودند.

گردش اموال حضرت خدیجه(س) تحت نظر پیامبر(ص) خیلی بالا بود؛ اما مشرکان همه آن اموال را از رده خارج کردند. آن‌ها اموالی را که پیامبر(ص) می‌خواست بخرد، به ده برابر قیمت می‌خریدند. در این بین، هم پول پیامبر(ص) تمام می‌شد و هم پول خودشان. در نتیجه، خودشان هم گرفتار شده بودند.

پیامبر اسلام(ص) از عمویش ابوطالب خواست تا از آن‌ها بپرسد: آیا اگر محمد، خبر غیبی به شما بدهد، ماجرا را تمام می‌کنید؟ آن‌ها قبول کردند، چرا که خودشان هم می‌خواستند از این گرفتاری نجات یابند.

پیامبر(ص) فرمود: نوشته‌ای که تعهد کرده و در جعبه گذاشته‌اید، موریانه آن را خورده و فقط اسم خداوند باقی مانده است. رفتند و دیدند که خبر غیبی پیامبر(ص) صحیح است. به این ترتیب، محاصره در شعب شکسته شد.

حضرت خدیجه(س) در این مدت خیلی سختی کشید. موقعی که وارد شعب شد، 62 ساله بود و یک دختر دو ساله داشت. از طرفی، الگوی تمام زنان مسلمان هم ایشان بود؛ اگر او سختی را تحمل نمی‌کرد، سایر زنان هم تحمل نمی‌کردند. به هر حال، دوره سه ساله در شعب، ایشان را از پا درآورد. وقتی دوران شعب تمام شد و مسلمانان از آن‌جا بیرون آمدند، حضرت خدیجه(س) از دنیا رحلت کرد.

دوران سخت شعب، جناب ابوطالب را هم از پا درآورد، چرا که ایشان هم در سنین پیری بود. با از دنیا رفتن ایشان، ورق برگشت و اذیت و آزار پیامبر(ص) توسط مشرکان شروع شد.

البته در مدتی که مسلمانان در شعب بودند، اتفاق مهم و مثبتی هم افتاد و آن این‌که مدینه‌ای‌ها آمدند و با پیامبر اسلام(ص) مرتبط شدند. آن حضرت مصعب بن عمیر را به عنوان نماینده به مدینه فرستاد.

زمانی که شرایط سخت زندگی در شعب به اوج رسید، پیامبر(ص) فرمود: هر کس نمی‌تواند این اوضاع را تحمل کند، به مدینه برود. بنابراین، هجرت به مدینه از دوران شعب شروع شد. البته هر چه مکه از وجود مسلمانان خلوت‌تر می‌شد، مشرکان پیامبر(ص) را بیشتر اذیت می‌کردند.(1)

 

پیدایش زمینه‌های هجرت به مدینه در شعب ابی‌طالب

در بحث مهاجرت پیامبر اسلام(ص) باید بررسی کنیم که چه زمینه‌هایی در مهاجرت آن حضرت به مدینه دخیل بوده است. همان طور که در جلسه قبل اشاره کردیم، زمینه‌های هجرت پیامبر اکرم(ص) در شعب ابی‌طالب، و بعد از مذاکرات ایشان با عده‌ای از اهالی مدینه به وجود آمد.

تقاضای قبائل اوس و خزرج این بود که پیامبر اسلام(ص) از همان هنگام و همراه آن‌ها به مدینه برود، اما آن حضرت فرمودند که باید آن شهر، پذیرای من باشد تا بیایم. پذیرا بودن مدینه هم منوط به این است که مردم آن‌جا اسلام را پذیرفته و وعده یاری بدهند.

در آن زمان، مدینه از دو قوم تشکیل شده بود: خزرج و اوس. خزرجی‌ها با پیامبر اسلام(ص) قرار داد یاری‌رسانی بستند، ولی اوسی‌ها ابتدا چنین قراردادی با ایشان نداشتند. لازم بود که خزرجی‌ها، اوسی‌ها را در هم در جریان قضیه قرار می‌دادند تا آن‌ها هم می‌پذیرفتند. برای این امر، خزرجی‌ها از پیامبر اکرم(ص) نماینده‌ای درخواست کردند که ایشان هم «مُصعَب بن عُمَیر» را به عنوان نماینده خود به مدینه فرستادند.

 

فرستادن نماینده جوان به مدینه توسط پیامبر اسلام(ص)

این‌جا شاید سؤالی مطرح بشود که چرا پیامبر اسلام(ص) با وجود اصحابی با سنین بالا مثل طلحه، زبیر، سعد بن ابی‌وَقّاص، و... «مصعب» را که یک جوان 17 ساله بود، به آن شهر فرستادند؟

پیامبر بزرگوار ما(ص) شخص حکیمی بودند و اقداماتی را که انجام می‌دادند، حکیمانه بود. بنابراین، اگر به غیر از مصعب، فرد مناسب‌تری وجود داشت، مسلّما همان را می‌فرستادند.

یکی از اهداف پیامبر اسلام(ص) از انتخاب مذکور این بود که ایشان می‌خواستند مدینه را از همان ابتدا به این امر عادت دهند که جانشین ایشان، شخص جوانی است. بعدها در همین مدینه، بهانه‌ای که موجب شد امیرالمؤمنین(ع) را از خلافت کنار بگذارند، جوان بودن آن حضرت بود.

دومین دلیل برای این‌که پیامبر اسلام(ص) یک جوان را به عنوان نماینده می‌فرستند، این بود که مردم از تعصبات دور شوند و عالِم را در هر سنی بپذیرند. سران اوس و خزرج همگی مُسن، اما جاهل بودند، در حالی که مصعب، 17 ساله، ولی عالم بود.

باید در اسلام این مسأله عقلی جا می‌افتاد که فراتر بودن به جسم نیست، بلکه به روح و دانش است. از همان اول، پیامبر اکرم(ص) می‌خواست این نکته را به آن‌ها تعلیم دهد. البته بعدها با این تفکر مبارزه شد و در بعضی از موارد در این باره، دوباره به دوران جاهلیت بازگشتند.

هرچند شیعیان حقیقی همواره به این دستور اسلامی عمل می‌کردند؛ همچنان‌که علی بن جعفر، برادر امام هفتم(ع) و عموی امام هشتم(ع) زمانی که 70 ساله بود، در محضر امام جواد(ع) که در آن موقع، 9 ساله بود، دو زانو می‌نشست و سؤال می‌پرسید.

بعضی‌ها به او می‌گفتند: آیا با این سن و سال ناراحت نمی‌شوی که در برابر ایشان زانو زده و سؤال می‌پرسی؟ کسی که از علی بن جعفر این سؤال را می‌پرسد، مسلّماً جزء شیعیان نیست، چون شیعه سن وسال را در مورد امام دخیل نمی‌داند.

به هر حال مصعب از طرف پیامبر اسلام(ص) به مدینه رفت و موفق شد و اوسی‌ها هم اسلام را پذیرفتند. پس از این سفر تبلیغی، مصعب برای پیامبر اسلام(ص) گزارش آورد که ما در مدینه موفق بودیم.

ارتباط با مدینه در سال هشتم بعثت برقرار شده است. سال یازدهم هم اهالی آن شهر به خدمت پیامبر اکرم(ص) آمده و ایشان را به مدینه دعوت کردند، اما از آن‌جایی که تعدادشان کم بود، آن حضرت فرمودند که این دعوتتان کافی نیست؛ لازم است تا تعدادتان زیاد باشد.

سال دوازدهم طبق آنچه که در تاریخ آمده است، 500 نفر از اهالی مدینه به محضر پیامبر اسلام(ص) آمدند. آن حضرت فرمودند: از بین خودتان 70 نفر را انتخاب کنید که به منا بیایند تا جلسه‌ای با آن‌ها تشکیل  بدهیم. لازم بود این جلسه به دور از چشم مشرکین انجام یابد.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه هجدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/30)

2 - جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی(1393/11/07)

پرسش از استاد | ایمان ابوطالب(ع)

پرسش شما: چرا حضرت ابوطالب(ع) ایمان خود را به صورت علنی ابراز نکردند؟

 

پاسخ استاد: از موقعی که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) دعوت را علنی کرد، درگیری‌ها شروع شد. جناب ابوطالب در مکه نفوذ زیادی داشت. او به امر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) ایمان خودش را آشکار نمی‌کرد. این‌که می‌گویند ابوطالب مشرک از دنیا رفت، سخن باطلی است.

ابوطالب اصلا مشرک نبوده است که با شرک از دنیا برود. این‌که ابوطالب و پدرانش بت‌پرست نبوده‌اند، امر مسلّمی است. آن‌ها پیرو دین جدشان، اسماعیل(علیه‌السلام) بودند.

علت این‌که ابوطالب ایمانش به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را علنی نکرد، این بود که در آن موقع، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نیرویی غیر از قبیله خود، بنی‌هاشم نداشت و رئیس آن قبیله هم ابوطالب بود؛ حال اگر او ایمان خود را علنی می‌کرد، از ریاست برکنار می‌شد و این مسؤولیت به دست ابولهب می‌افتاد، و در این صورت، توسط خود بنی‌هاشم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را می‌کشتند. ابوطالب با عدم ابراز ایمانش توانست مدافع سرسخت پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) باشد.

نمونه‌ای از حمایت‌های او از ساحت پیامبر بزرگوار را نقل می‌کنیم: در آن زمان در خانه خدا، هم بت‌پرست‌ها قربانی می‌کردند و هم مسلمانان. گوشت‌های قربانی را می‌بردند، اما شکمبه‌های آن را باقی می‌گذاشتند. روزی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در خانه خدا مشغول نماز بود و ابوجهل هم به همراه عده‌ای آن‌جا نشسته بود. ابوجهل به شکمبه گوسفندی اشاره کرد و گفت: هر کس آن را روی سر محمد خالی کند، من به او مالی خواهم بخشید. فردی قبول کرد که این اقدام را انجام دهد. در این موقع، جناب ابوطالب سر رسید و صحنه را دید. شمشیرش را درآورده و آن‌ها را تهدید کرد که کسی حق ندارد از این‌جا برود. سپس به شخصی که شکمبه به روی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) ریخته بود، گفت: آن شکمبه را بیاور و به سبیل تمام این‌ها بمال. کسی از جایش تکان نخورد و او هم این کار را انجام داد. سپس ابوطالب گفت: از این به بعد، اگر بخواهید عملی را علیه محمد انجام دهید، با شمشیر من و بنی‌هاشم روبه‌رو خواهد شد.

بنابراین تا موقعی که ابوطالب زنده بود، مشرکان نمی‌توانستند اقدامی علیه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) انجام دهند. این‌که شنیدیم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در مکه مورد اذیت و آزار قرار می‌گرفت، مربوط به بعد از وفات جناب ابوطالب است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هجدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/10/30)

برشی از یک کتاب | اواخر حکومت معاویه و وضعیت علما

معاویه در دهه ۶۰ دیگر در سطح اجتماعی از آن قدرت و توان دهه ۵۰ حکومت خود برخوردار نبود و دیگر از آن دیکتاتوری که کسی جرئت مخالفت با او را نداشت خبری نبود. به همین جهت وی در انتقال خلافت به یزید دچار تنش و سستی در حاکمیت شده بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ قبل از پرداختن به جزئیات و جوانب مختلف حرکت امام حسین(علیه‌السلام) در شش ماهه مانده به عاشورا و نیز حوادث روز عاشورا، لازم است ابتدا اشاره کوتاهی به وضعیت علما در اواخر دوران حکومت معاویه و موضع‌گیری علما حاکمیت وی داشته باشیم.

با توجه به اطلاعات و مطالبی که در دسترس است و آنچه در خصوص نحوه نگرش علما به معاویه در این دوران می‌توانیم مشاهده کنیم، آن است که دیگر علما در آن زمان به معاویه نگاه مطلق گرایانه نداشتند و برخلاف اوایل شکل گیری گفتمان خلفا و دوران خلافت ایشان، که به آنان نگاه مطلق گرایانه وجود داشت، معاویه دیگر از آنچنان مقبولیتی که برای خلفا وجود داشت برخوردار نبود و کاملا مقیدتر شده بود.(۱)

برای نمونه با بررسی شخصیت عبدالله بن عمر، سعدبن ابی وقاص، ابوهریره، ابوموسی اشعری و فراز و نشیب‌هایی که در موضع گیری آنان نسبت به معاویه وجود داشت، کاملاً تغییر این نگاه مشهود است.

این فرصت مناسبی بود تا سیدالشهدا(علیه‌السلام) بتواند اثرگذاری خوب اما نامحسوس در جامعه داشته باشند و بدون آن که جریان مخالف بتواند بر روند اجتماع تاثیر گذار باشد، روند دین گرایی مردم را با نصایح خویش در جامعه حفظ نمایند و تا آنجا پیش ببرد که علی رغم دستور یزید به فرماندار مدینه و مکه، آنان در برخورد با امام(علیه‌السلام)، حاضر نشدند در مقابل امام(علیه‌السلام) بایستند یا مانع حرکت آن حضرت از مدینه یا افشاگری‌های ایشان در مکه شوند و در نتیجه همین اثرگذاری‌ها بالطبع سرعت انحرافات را در جامعه آن روز کم می‌کرد.

بنابراین، معاویه در دهه ۶۰ دیگر در سطح اجتماعی از آن قدرت و توان دهه ۵۰ حکومت خود برخوردار نبود و دیگر از آن دیکتاتوری که کسی جرئت مخالفت با او را نداشت خبری نبود. به همین جهت وی در انتقال خلافت به یزید دچار تنش و سستی در حاکمیت شده بود و بسیاری از فرماندار‌ها و استاندارهای منصوب از جانب او دیگر بر این باور نبودند که یزید می‌تواند آن حاکمیت را ادامه دهد یا آن را اداره کند.

به همین جهت هم جامعه و حتی فرمانداران منصوب معاویه در این ایام با نگاه به احتمال پیروزی امام حسین(علیه‌السلام) به ناچار با آن حضرت و حرکت ایشان اقدام معامله گرانه داشتند. از همین جاست که وقتی شما نحوه برخورد فرماندار مدینه و به دنبال آن فرماندار مکه را با آن حضرت در مکه مشاهده می‌کنید، با خواست و برنامه‌های یزید همراه نیست، علی‌رغم آنکه آنان هم از نظر ذاتی افرادی شقی و از بنی امیه هستند.

به همین دلیل در چنین وضعیتی در خلال ماه رجب تا ذی الحجه، که ماه حج است و قبل از آن، که موسم عمره و مقدمه حج است، به ویژه در عمره رمضان، که از اهمیت خاصی بین مردم برخوردار است و جمع کثیری از آنان در این ماه در مسجد معتکف می‌شوند، فرصتی برای امام(علیه‌السلام) فراهم آمد تا با افشاگری، مردم را از یزید و اهداف وی آگاه نمایند.

نکته دیگر که در افشاگری امام(علیه‌السلام) حائز اهمیت است، این است که آن حضرت لبه تیز سخنانشان را متوجه یزید کردند و کاری به معاویه نداشتند، زیرا می‌دانستند که مردم مدت زیادی تحت حاکمیت معاویه قرار داشتند و به راحتی نمی‌توان ذهن آن‌ها را عوض نمود، اما طبیعی است که روند افشاگری نه تنها معاویه، که قبل از او جریان نفاق داخلی را هم افشا می‌کرد.

انتهای پیام/

منبع: کتاب ثاقب جلد 1، نگاهی تحلیلی به تاریخ صدر اسلام، مؤلف حجت‌الاسلام والمسلمین طائب، تحقیق و نگارش محمدمهدی حامدی، چاپ اول سال 95، انتشارات کمال الملک، صص35-36

پی نوشت؛

1 بدین معنا که دیگر وی از آن قداستی که مردم برای خلفای ثلاث قائل بودند، برخوردار نبود.

گزارش | کیفیت بعثت پیامبر اسلام(ص)

تمام انبیای الهی امی بودند و نزد کسی درس نخوانده بودند تا باسواد شوند. معلم همه انبیا خود خداوند بوده است: «و عَلَّمَ آدمَ الأسماءَ کُلَّها». پیغمبر ما هم اکمل‌الانبیا بود؛ یعنی خداوند، اکمل‌العلوم را در اختیار ایشان قرار داده بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از مسائلی که قابل بررسی است و متأسفانه در تاریخ مورد تحریف قرار گرفته، مسأله بعثت است.

ما معتقدیم که رسول اکرم(ص) پیامبر به دنیا آمده بود و همه چیز را می‌دانست؛ الا این‌که منتظر زمان ابلاغ امر رسالت از طرف خداوند بوده است تا اعلام شود. به عبارت دیگر، نبوت آن حضرت زمان نداشت، ولی ابلاغ نبوت زمان داشت.

چنانچه در مورد پیامبرانی مثل حضرت عیسی(ع) هم این سخن صادق است. آن پیامبر الهی از چه زمانی می‌دانست که نبی است؟‌ ایشان در گهواره بود که گفت: «جَعَلَنی نبیا(مریم/ 30)؛ مرا پیامبر قرار داد» و نگفت: «یَجعَلُنی نبیا»(پیامبر قرار می‌دهد). حضرت عیسی(ع)، نبی به دنیا آمد، اما تا مدتی مأذون به تکلم نبود.

 

ادعاهای دروغ در مورد کیفیت دریافت وحی

تمام انبیای الهی امی بودند و نزد کسی درس نخوانده بودند تا باسواد شوند. معلم همه انبیا خود خداوند بوده است: «و عَلَّمَ آدمَ الأسماءَ کُلَّها»(بقره/ 31). پیغمبر ما هم اکمل‌الانبیا بود؛ یعنی خداوند، اکمل‌العلوم را در اختیار ایشان قرار داده بود.

در مورد کیفیت اولین وحی بر پیامبر(ص)، این‌گونه گفته‌اند که ایشان برای عبادت خداوند، به غار حرا ‌رفته بود که ناگهان جبرئیل ظاهر شد و به ایشان گفت: «اِقرَء». پیامبر(ص) فرمود: من خواننده نیستم. جبرئیل ایشان را فشار داد و دوباره گفت: «اقرء». باز هم پیامبر(ص) در جواب فرمود: من خواننده نیستم. بار دیگر جبرئیل ایشان را فشار داد و گفت: «اقرء». می‌گویند: این بار آن فرشته الهی چنان پیامبر(ص) را فشار داد که نزدیک بود ایشان بمیرد! پیامبر اسلام(ص) در این وهله فرمود: چه چیز را بخوانم؟ جبرئیل جواب داد: «اِقرَء بِاسمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ»(علق/ 1). پیامبر(ص) ترسید و به سوی خانه‌اش به راه افتاد. در خانه فرمود: من را بپوشانید؛ می‌ترسم جن‌زده شده باشم. سپس داستان را برای حضرت خدیجه(س) تعریف کرد. خدیجه(س) گفت: زود قضاوت نکن؛ می‌روم تا از وَرَقَة بن نَوفَل قضیه را بپرسم. موقعی که ماجرا را با او مطرح کرد، ورقة بن نوفل گفت: ایشان جن‌زده نشده، بلکه ناموس الهی بر او نازل شده است. این همان است که برای موسی و عیسی هم می‌آمد. برو و به او بشارت بده که تو پیغمبر شده‌ای. خدیجه(س) رفت و در این باره به پیغمبر(ص) بشارت داد.

این داستانی است که نقل، و در اطراف آن به توجیه پرداخته شده است که ترس پیامبر(ص) به جهت عظمت وحی بوده است.

جواب ما این است که مگر درباره نبی مکرم اسلام(ص)، عبارت «پیامبر اعظم» را به کار نمی‌بریم؟‌ «اعظم» یعنی این‌که پیامبر ما جز خدا از همه چیز بالاتر است، حتی از جبرئیل. حال می‌پرسیم: چگونه امکان دارد که بزرگ‌تر از کوچک‌تر ترسیده باشد؟ یا مثلا مگر جبرئیل زشت بوده است که پیامبر(ص) از او ترسیده باشد؟ آیا اساسا تجلی جبرئیل بر ایشان، به صورت قیافه بوده است تا قیافه او را دیده و ترسیده باشد؟‌

 

آثار دروغ در این داستان، جنبه درونی و بیرونی دارد

اگر کسی از در وارد شده و بگوید: «بخوانید»، آیا صحیح است که در جوابش گفته ‌شود: ما خواننده نیستیم؟ اگر این‌گونه جواب داده شود، می‌گوید: منظور من چه بود که شما می‌گویید ما خواننده نیستیم؟ زمانی که کسی به شما می‌گوید بخوان، جواب صحیح این است که گفته شود: چه چیزی بخوانم؟

می‌گویند: چون ایشان سواد نداشته است که بخواند، به همین دلیل به جبرئیل پاسخ داد که من خواننده نیستم! سؤال ما این است که مگر جبرئیل کاغذ آورده بود که خواندن آن نیاز به سواد داشته باشد؟! اگر جبرئیل کتاب به پیغمبر(ص) داده باشد، صحیح بود که پیامبر(ص) بگوید من خواننده نیستم، اما سخن این‌جاست که همه قبول دارند که هیچ گاه بر پیامبر(ص) نوشته نازل نشد.

بنابراین وقتی جبرئیل به پیامبر(ص) می‌گوید: «اِقرَء»، آن حضرت می‌داند که باید از حفظ بخواند. اگر یک نفر به شما گفت بخوان، در حالی که قرار بر این است که از حفظ بخوانید، آیا جوابش این است که «من خواننده نیستم»؟ آیا پیامبر اسلام(ص) نمی‌توانست از حفظ، حداقل به مقدار چند کلمه بگوید؟

در این داستانِ نقل شده، آمده است که در آخرین مرحله، جبرئیل به پیامبر(ص) فشار آورد، و در نتیجه آن حضرت فرمود: «چه چیز بخوانم»، که جبرئیل هم پاسخ داد: «اِقرَء باسم رَبِّک الذی خلق»(علق/ 1). می‌پرسیم: آیا این چند کلمه، فشار لازم داشت؟! به بچه چند ساله هم می‌توان در مدت چند دقیقه، خواندن یاد داد؛ بنابراین آیا صحیح است که در مورد پیامبر 40 ساله گفته شود خواندن بلد نبوده است؟! خلاصه در خود داستان، علائم دروغ بودن موجود است.

 

بحثی در مورد ادعای بیسواد بودن پیامبر اسلام(ص)

همه این‌ سخنان بر این مبنا درست شده است که پیامبر اکرم(ص) بیسواد بوده‌ است. البته که این سخن، اشتباه است. گاهی برای توجیه این ادعا به امی بودن آن حضرت استناد می‌کنند. باید گفت: درست است که پیغمبر ما امی بود و امی هم از دنیا رفت، اما این کلمه به کسی اطلاق می‌شود که به مکتب نرفته و درس نخوانده باشد، نه این‌که به شخص بیسواد، امی بگویند.

وجه تسمیه این کلمه )امی) این است که هر کس از مادرش متولد می‌شود، به جز چند مطلبِ فطری مثل مکیدن سینه مادر، چیزی بلد نیست، و به مرور زمان مطالبی را آموخته و از امی بودن درمی‌آید. بنابراین امی بودن برای همه ما نسبی است؛ یعنی همه ما، هم امی هستیم و هم امی نیستیم؛ نسبت به آنچه که یاد گرفته‌ایم، امی نیستیم و نسبت به آن مطالبی که یاد نگرفته‌ایم، امی هستیم.

انسان با رفتن به مدرسه و همچنین توسط پدر، مادر، و ... مطالب را یاد می‌گیرد و از امی بودن درمی‌آید. پس معیار خروج از امی بودن، فراگیری‌ از دیگران است؛ فلذا اگر کسی از دیگران چیزی نیاموزد، امی است. پیامبر ما امی‌ترین انسان روی زمین است که تا آخر عمر هم به همین منوال بود، چون ایشان از هیچ کس چیزی را نیاموخت. اما باید به این نکته توجه داشت که امی بودن در انسان‌های عادی، ملازم با بیسوادی است، چون راه فراگیری آن‌ها این است که از دیگران یاد بگیرند، ولی امی بودن پیامبر(ص)، ملازم با بیسوادی ایشان نیست، چون آن حضرت قبل از این‌که به این نشئه بیاید، همه چیز را از خداوند یاد گرفته بود. همچنان که خدای متعال، آدم(ع) را بعد از ورود به این دنیا، عالم نکرد، بلکه قبل از آن، به وی علم آموخت.

پس پیامبر اکرم(ص)، هم می‌توانست بنویسد و هم می‌توانست بخواند، اما عملا چیزی نمی‌نوشت و نمی‌خواند، چون می‌دانست یهودی‌ها تصمیم گرفته‌اند زمانی که ایشان این کتاب را بیاورد و بخواند، بگویند: این را از روی کتاب‌های ما نوشته است(با توجه به این نکته که مطالب زیادی از قرآن، مشابه مطالب تورات و انجیل است).قرآن در این زمینه می‌گوید: «وَمَا کُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ(عنکبوت/48)؛ تو قبلاً نمی‌خواندی و با دست خودت نمی‌نوشتی. اگر قبلاً خوانده بودی و با دست خودت می‌نوشتی، اهل باطل به شک می‌افتادند».

ایشان قبل از بعثت هم هرگز خطی ننوشت؛ و به همین جهت، همه خیال می‌کردند بیسواد است. پس از مبعوث شدن هم علی(ع) را در حالی که ده ساله بود، کاتب وحی قرار داد. پیغمبر اکرم(ص)، اولین وحی را برای علی بن ابی‌طالب(ع) خواند و او نوشت. زمانی که این نوشته‌ها جمع شد، یهودی‌ها اتهام زدند که این مطالب، از روی کتاب‌های ما نوشته شده است. مکی‌ها گفتند: او سالیان مدیدی است که در کنار ماست؛ هرگاه در تجارت می‌خواست چیزی بنویسد، کاتب می‌طلبید.

بنابراین نتیجه می‌گیریم که پیامبر اسلام(ص) برای دور ماندن از اتهام دیگران، در تمام عمر چیزی را ننوشته و نخواند؛ اما این سخن، به معنای بیسوادی ایشان نیست.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هفدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/23)

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.