پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | یهود و انتقال قدرت به بنی‌امیه

ابوسفیان ارتباط تنگاتنگی با یهود داشت و در بسیاری از اقدامات خود علیه رسول الله(ص)، از کمک و همفکری یهود بهره می‌برد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یهود در انتقال قدرت از خلفا به بنی امیه نقش مهمی داشت. آن‌ها در حقیقت با نفوذ در دستگاه خلافت، زمام آن را طوری جهت دهی کردند که قدرت به بنی امیه که با یهود متعاهد بودند منتقل شد و این از مهم‌ترین کارهای اهل کتاب در سیاست بود.

بنی‌امیه اصالت رومی داشتند. در چنین شرایطی، خلافت به امویان رسانده شد. از نمونه‌های تلاش برای نفوذ دادن بنی امیه به خلافت، به این موارد می توان اشاره داشت؛

 

ابوسفیان

ابوسفیان صخر بن حرب بن امیه بن عبد شمس(1) از سرسخت‌ترین دشمنان اسلام و پیامبر اکرم(ص) تا سال‌های پایانی عمر پیامبر(ص)بود. او ده سال پیش از عام الفیل در مکه به دنیا آمد.(2) اهل تجارت و بازرگانی بود(3) و از ثروتمندترین افراد قریش و مکه به شمار می‌رفت.(4) پس از بعثت رسول الله(ص)، ابوسفیان با دیگر سران مکه، از سر حسادت و رقابت دیرینه قومی قبیله‌ای، به دشمنی با آن حضرت برخاست.(5)

او از کسانی است که پیش از هجرت پیامبر(ص) به مدینه، تصمیم به ترور پیامبر(ص) گرفت(6) و پس از هجرت نیز از هیچ کوششی برای نابودی اسلام دریغ نکرد. در اکثر جنگ‌های مشرکان علیه پیامبر(ص) و مسلمانان همچون جنگ بدر، احد و خندق، رهبری جنگ را بر عهده داشت.

سرانجام ابوسفیان پس از سال‌ها دشمنی و به عنوان سردسته مخالفان قریش علیه پیامبر(ص)،(7) در سال هشتم، هنگام فتح مکه با وساطت(عباس بن عبدالمطلب) نزد پیامبر(ص) آمد و اسلام آورد.(8)

پس از شهادت رسول الله(ص) وی ابتدا از انتخاب خلیفه اول تظاهر به ناخشنودی کرد(9) اما این ناخشنودی سرانجام با انتخاب پسرش یزید به حکمرانی شام(10) به دوستی مبدل شد. در دوران خلافت خلیفه بعدی، ابوسفیان با او ارتباط صمیمانه داشت و او را احترام می‌کرد(11) تا جایی که او را بر فرشی که اختصاصی خودش و عباس بود می‌نشاند.(12)

او نیز یکی از فرزندان ابوسفیان، یعنی عتبه را به حکومت طائف گمارد(13) و دیگر فرزندش، معاویه را به حکمرانی کل منطقه شامات قرار داد. ابوسفیان بعد از این به نزد او آمد و از این توجه وی به معاویه اظهار امتنان کرد و گفت: ای امیرالمومنین از این خدمت که به پسرم کردی تو را سپاس گزارم.(14)

رابطه ابوسفیان با خلیفه سوم صمیمانه‌تر بود.(15) او از این‌که فردی از بنی امیه قدرت را به دست گرفته است بسیار خشنود بود، لذا در جمع امویان گفت: اکنون که گوی خلافت به دست شما افتاده است، آن را در میان خود بگردانید و نگذارید که از دستتان بیرون افتد.(16) در مقابل، وی نیز او را در شمار نزدیک‌ترین افراد خود قرار داد.(17)

برخی از آیات قرآن در نکوهش کردار ابوسفیان و پیروانش نازل شده است.(18) نیز روایات فراوانی در مذمت و لعن او و خاندانش وجود دارد؛ چنانچه نقل شده است: پیامبر(ص) نشسته بودند؛ ابوسفیان رد شد و سوار بر چهارپایی بود و معاویه و برادرش همراه او بودند که یکی حیوان را می‌راند و دیگری از پشت پی می‌کرد. پس پیامبر(ص) فرمود: خداوند لعنت کند حمل کننده و حمل شونده و راه برنده و دنبال کننده را.(19)

ابوسفیان در رفت و آمدهای تجاری خود به شام در زمان جاهلیت، زمینی در منطقه بلقاء به نام(قبش) خریداری کرده بود که بعد از وی به معاویه رسید.(20) براساس گزارش‌های موجود، ابوسفیان خبر حقانیت رسول الله(ص) را از بزرگان یهود و مسیحیان نیز شنیده بود.

به عنوان نمونه، خودش ادعا دارد در ایامی که آتش جنگ میان قریش مکه و رسول الله(ص) پس از هجرت به مدینه شعله ور بود، برای تجارت به غزه رفت. آنجا او را برای تحقیق از اوضاع حجاز به دربار هرقل بردند و پس از پرسش و پاسخ‌هایی که میان هرقل و او رد و بدل شد، هرقل به حقانیت رسول الله(ص) پی برد.(21)

بر اساس گزارشی دیگر، ابوسفیان با یکی از احبار منطقه یمن، نشست و برخاست داشت. یک روز، حبر یهودی از ابوسفیان درباره خبر نبوت رسول الله(ص) جویا شد و ابوسفیان، اخبار غلط به او داد. فردای آن روز، عباس در حضور ابوسفیان، اطلاعات غلط او را تصحیح کرد و حبر یهودی با شنیدن اخبار درست سراسیمه بیرون رفت و فریاد برداشت: سر یهود، بریده شد! یهود کشته شد...!(22)

ابوسفیان ارتباط تنگاتنگی با یهود داشت و در بسیاری از اقدامات خود علیه رسول الله(ص)، از کمک و همفکری یهود بهره می‌برد. مثلا پس از جنگ بدر، او در ذی قعده سال دوم هجرت پس از عبور از بیابان نجد، به سر قنات کوه نبیت رسیده و مهمان سلام بن مشکم، خزانه دار یهودیان بی نضیر شد و با دریافت اخبار مدینه از وی(23) مردانی را به این شهر فرستاد.

آنان نخلستانی کوچک در ناحیه عریض آتش زدند(24) و با کشتن معبد بن عمرو انصاری(25) و هم پیمانش، در مردم مدینه هراس افکندند. رسول خدا(ص) آنان را تا قرقره الدر دنبال کرد، اما ابوسفیان و همراهانش از معرکه گریختند.(26)

ادامه دارد...

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب) به کوشش سید محمدمهدی حسین پور و مجتبی رضایی، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، ص200-203

پی نوشت؛

1 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص714

2 الاصابه، ج3، ص333

3 بلاذری، فتوح البلدان، ص129

4 ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، ص80

5 ابن اسحاق، السیره و المغازی، ص144

6 ابن هشام، السیره النبویه، ج1، ص480

7 بلاذری، فتوح البلدان، ج4، ص12

8 ابن سعد، الطبقات الکبری، ج2، ص102

9 الاستیعاب، ج3، ص974

10 تاریخ طبری، ج2، ص237

11 سره العلام النبلاء، ج2، ص107

12 ابن عبدویه، العقد الفرید، ج2، ص272

13 التحفه اللطیفه، ج2، ص238

14- فتوح البلدان، ص114

15 سیره اعلام النبلاء، ج2، ص107

16 بلاذری، انساب، ج4، ص12

17 شرح نهج البلاغه، ج17، ص227

18 ر.ک: واحدی، اسباب نزول القرآن، ص129

19 انساب الاشراف، ج2، ص121

20 فتوح البلدان، ج1، ص153

21 الاغانی، ج6، ص523 به بعد

22 همان، ص526-527

23 تاریخ طبری، ج2، ص50

24 معجم البلدان، ج4، ص114

25 تاریخ طبری، ج2، ص51

26 همان، ص20

گزارش | جنگ با بنی‌نضیر

بر اثر اقدامات بنی‌نضیر، پیامبر اسلام(ص) در صدد برآمد که با آن‌ها بجنگد؛ اما همه پیشنهاد صلح می‌دادند و می‌گفتند: با بنی‌نضیر وارد جنگ نشو. سوره حشر در این‌جا نازل شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ابوسفیان با امید به مکه بازگشت و ستادی برای هماهنگی نیروها جهت تهاجم به مدینه تشکیل داد. اما در مدینه، روحیه شکست ایجاد شده بود؛ و از طرفی یهود، بنی‌نضیر را فعال کرده و دستور داد تا اوضاع را به هم بریزند.

بر اثر اقدامات بنی‌نضیر، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در صدد برآمد که با آن‌ها بجنگد؛ اما همه پیشنهاد صلح می‌دادند و می‌گفتند: با بنی‌نضیر وارد جنگ نشو. سوره حشر در این‌جا نازل شد. جنگ با بنی‌نضیر، برای مدینه خیلی گران تمام شد. بین اهالی شهر اختلاف افتاد. به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم می‌گفتند: داریم محاصره می‌شویم؛ اما آن حضرت به آن‌ها توجهی نمی‌کرد.

 

آمادگی برای جنگ با بنی‌قریظه

بعد از شکست بنی‌نضیر، ابوسفیان جنگ را با بنی‌قریظه، گروه سوم از یهودیان مدینه هماهنگ کرد.(بعد از پیروزی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بدر، بنی‌قَینُقاع حمله کرد. پس از شکست مسلمانان در احد، بنی‌نضیر وارد عمل شد. این بار هم، مکه با بنی‌قریظه عملیات را هماهنگ کرد).

ده هزار نیرو با روحیه بالا و پول زیاد در مدینه جمع شدند که هدفشان هم کشتن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خبر دادند که این‌ها می‌خواهند حمله کنند. آن حضرت، بزرگان اصحاب را جمع کرد و درباره شیوه دفاع، از آن‌ها مشورت خواست.

گفتند: یا رسول‌الله! دفعه قبل، تاوان نظر دادنمان را دادیم؛ دیگر نظر نمی‌دهیم. اگر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خواستار تعبد افراد در مورد امور حکومتی می‌شد، مقصر شکست‌ها را آن حضرت می‌دانستند. رهبران الهی به مردم میدان می‌دهند.

البته ممکن است با این میدان دادن، افراد جامعه به زمین بخورند؛ ولی او اوضاع را طوری کنترل می‌کند که این زمین خوردن، باعث از بین رفتن نشود، بلکه سبب رشد گردد.

سلمان در زمان پیدایش پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از ساسانیان، و پدر و مادرش هم درباری بودند. سیر حوادث، سلمان را به یک برده تبدیل کرده بود؛ برده یک یهودی در مدینه. بعدها با امر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودش را از صاحبش خرید. سلمان در این جنگ(بنی‌قریظه) در کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود و نظری داد مبنی بر این‌که در ایران وقتی دشمن با نیروی زیاد حمله می‌کرد و توان مقابله با آن نبود، جنگ را فرسایشی می‌کردند؛ یعنی کانال می‌کندند و دشمن را آن طرف کانال نگه می‌داشتند.

دشمن به قدری آن‌جا می‌ماند تا غذایش تمام می‌شد و می‌رفت. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نظر سلمان را تأیید و آن را اجرا نمود. البته مسلّما آن حضرت به این شیوه‌ها آگاهی کامل داشت، ولی چه بسا اگر خودشان این نظر را می‌دادند، مورد پذیرش واقع نمی‌شد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و سوم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/18)

گزارش | وقایع بعد از جنگ احد

پس این‌که چرا ابوسفیان ادامه درگیری با مسلمانان را رها کرده و رفت، خودش هم نفهمید. بالأخره مشرکان به منطقه‌ای در آن طرف حَمراء الاَسَد رسیده و سپس تصمیم گرفتند به سوی مدینه بازگردند. برای بازگشت، نیاز به اطلاعات داشتند که الآن اوضاع مدینه چگونه است؟

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ چنانچه در جلسات گذشته گفتیم، جنگ احد مقبولیت‌های قبلی پیامبر اسلام(ص) را از بین برد. موقعی که پس از این جنگ، مشرکین به مکه بازگشتند، حالت پیروزمندانه داشتند و از یأسی که در جنگ بدر به آن‌ها دست داده بود، درآمدند.

مشرکان در جنگ بدر تقریباً به این نتیجه رسیده بودند که نمی‌شود پیامبر(ص) را شکست داد، زیرا آن حضرت در جنگ بدر اصلاً زخمی نشد، در حالی که تمام هدف مشرکان، کشتن ایشان بود. اما در جنگ احد تا یک قدمی کشتن پیامبر(ص) جلو رفتند.

برعکس، در این طرف، وقتی جنگ احد تمام شد و پیامبر اکرم(ص) به مدینه بازگشت، آن حضرت هیچ نیروی جنگنده‌ای نداشت. مسلمانانی که پای کار بودند، همه زخمی بودند. از طرفی، در شهر مدینه ابزار نبرد شهری وجود نداشت. اما در مقابل، ابوسفیان ضربه‌ای نخورده بود و تنها چند نفر از نیروهایش کشته شده بودند.

اگر مشرکان در این برهه به مدینه حمله می‌کردند، همه چیز را نابود می‌کردند. موقعی که آن‌ها از مدینه دور شده و به سمت مکه بازمی‌گشتند، به این فکر افتادند که چه شد ما از منطقه برگشتیم. این‌که چرا بعد از مجروح شدن پیامبر اکرم(ص) و مطلع شدن مشرکین از زنده بودن آن حضرت، منطقه را ترک کرده‌اند، سؤالی بود که خود ابوسفیان هم جواب آن را نمی‌دانست و هیچ عامل ظاهری نداشت!

 

وقایع بعد از جنگ احد

پس این‌که چرا ابوسفیان ادامه درگیری با مسلمانان را رها کرده و رفت، خودش هم نفهمید. بالأخره مشرکان به منطقه‌ای در آن طرف حَمراء الاَسَد رسیده و سپس تصمیم گرفتند به سوی مدینه بازگردند. برای بازگشت، نیاز به اطلاعات داشتند که الآن اوضاع مدینه چگونه است؟

مطلبی را قبلاً گفته‌ و الآن تکرار می‌کنیم که پیامبر اکرم(ص)، راه کاروان‌های تجاری مربوط به مشرکین عادی را نبسته بود؛ بلکه آن حضرت راه کاروان تجارتی قریش را که در حال رفتن به شام بود تا درآمد کسب کرده و با آن درآمد، اسلحه و مزدور خریده و به مدینه حمله کند، بست. یکی از دلایل ما بر ادعای مذکور این جریان است:

شخصی به نام نعیم بن مسعود اشجعی، تاجر مکی بود. موقع برگشت از سفر تجاری شام، زمانی که همراه کاروانش به نزدیکی‌های مدینه رسید و فهمید که در جریان جنگ احد، سپاه اسلام در مقابل ابوسفیان دچار شکست شده است، کاروان را نگه داشت و به دیدار پیامبر اسلام(ص) رفت. گفت: هر چند من مشرکم، ولی اهل مبارزه با شما نیستم و شما را دوست دارم. از این وضعیتی هم که پیش آمده‌ است ناراحتم. آیا از دست من برای شما کمکی برمی‌آید؟ پیامبر(ص) فرمودند: ما این‌جا نیازی به شما نداریم؛ اما اگر در راه مکه ابوسفیان را دیدی که می‌خواهد دوباره به این منطقه حمله کند، اگر توانستی، او را از تصمیمش منصرف کن.

نعیم قبول کرد و رفت. زمانی به حمراء الاسد رسید که ابوسفیان منتظر کاروانی بود که از آن، اوضاع مدینه را بپرسد. از نعیم پرسید: اوضاع مدینه چگونه بود؟ نعیم پاسخ داد: ابوسفیان! فرار کن؛ همه‌ افرادی که محمد را در جنگ، تنها گذاشته‌ بودند، ناراحت و پشیمان شده‌ و حالا اسب و شتر و اسلحه آورده و هماهنگ و یکپارچه‌اند. من سپاهی را دیدم که زمین زیر پایشان می‌لرزد. فرار کن و برو. ابوسفیان توصیه او را قبول کرد که از آن‌جا فرار کند.

یک کاروان تجاری از سمت مکه به شام می‌رفت. ابوسفیان به آن‌ها گفت: پیغامی دارم که اگر آن را به محمد برسانید، در بازگشت چندین بار شتر گندم به شما می‌دهم. پیغامم این است که به او بگویید: ابوسفیان با حالت غضب به سمت شما می‌آید و می‌خواهد شما را از بین ببرد.

پس از دیدار پیامبر اسلام(ص) با نعیم بن مسعود، جبرئیل بر آن حضرت نازل شده و گفته بود: یا رسول الله! ابوسفیان را تعقیب کن. پیامبر(ص) گفت: با چه کسانی به تعقیب او بروم؟ جبرئیل پاسخ داد: با تمام افرادی که دیروز فرار نکردند.

افرادی که روز قبلِ این ماجرا فرار نکرده‌ بودند، هفتاد نفر مجروح بودند. یکی از آن‌ها علی بن ابی‌طالب(ع) بود؛ به قدری زخم خورده بود که مسلمانان نمی‌توانستند زخم‌های ایشان را بدوزند.

بالأخره ندا داده شد که هر کس فرار نکرده و مانده است، برای جهاد بیاید. دو نفر از بچه‌های انصار بودند که برادر بوده و هر دو زخمی شده بودند. یکی از آن‌ها به دیگری گفت: این ندا را تو هم می‌شنوی؟ جواب داد: بله. گفت: ما با این وضعیت، چگونه می‌توانیم بجنگیم؟ آن دیگری جواب داد: به تنهایی که قدرت بر بلند شدن نداریم؛ ولی دو نفری می‌توانیم. به هر حال آن دو مجاهد بلند شده و آماده جهاد شدند. همه هفتاد نفری که مانده بودند، خصوصیتشان این‌گونه بود.

ابوسفیان به سمت مکه فرار کرد. از آن طرف، کاروانی که از مکه به شام می‌رفت، پیغام او را به سپاه اسلام رسانید. مسلمانان گفتند: مقاومت کرده و می‌ایستیم: «الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ»(آل عمران/173). سپاه اسلام حرکت کرده و به منطقه حمراء الاسد رسید؛ اما دیدند که ابوسفیان فرار کرده است. پیامبر(ص) آن‌ها را راهنمایی کرد تا با پول‌هایی که داشتند، معاملاتی در آن منطقه انجام داده و بر اثر آن، سود فراوانی بردند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و سوم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/18)

گزارش | وقایع جنگ بدر

وقتی غزوه بدر انجام شد، تحولی در مدینه صورت گرفت، چون کسی فکر نمی‌کرد که پیامبر(ص) از آن جنگ پیروز برگردد. موقعی که پیامبر(ص) از بدر بازگشت و مسلمانان از کشته شدن ابوجهل و امثال او باخبر شدند، تازه باور کردند که آن حضرت قدرت اداره آن شهر را دارد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از هجرت مسلمانان به مدینه، مشرکان در صدد بودند که نیرو جمع کرده و به آن شهر حمله کنند. برای این اقدام، به پول نیاز داشتند. به همین جهت، سرمایه‌گذاری مشترکی کردند؛ به این صورت که، یک کاروان مشترک درست کردند که به تجارت برود و سودش هزینه جنگ علیه مدینه شود.

کاروان مشرکان که عازم شام بود، از مدینه عبور می‌کرد. پیامبر اسلام(ص) از طرف خداوند مأمور شد که از حرکت این کاروان جلوگیری کند. ابوسفیان، فرمانده کاروان با تدابیر خاص خود توانست آن را از مدینه عبور داده و به شام رسانَد؛ اما متوجه شد که پیامبر اسلام(ص) کاروان را شناسایی کرده است و در بازگشت از شام، در معرض خطر قرار می‌گیرند؛ بنابراین از مکه تقاضای کمک کرد.

در مکه اختلاف پیدا شد که آیا ما برای حمایت از این کاروان بیرون برویم یا نه؟ ابولهب مخالف بود و می‌گفت: «بگذارید این کاروان از دست برود؛ مجدداً از راه دیگری پول و نیرو جمع می‌کنیم. اگر خودمان ضربه بخوریم، شیرازه به هم می‌ریزد». در مقابل، ابوجهل پافشاری کرده و گفت: باید به کمک کاروان برویم.

بالأخره قریش به طرف مدینه حرکت کردند، اما سیر قضایا به جایی انجامید که نه آن‌ها به کاروان رسیدند و نه مسلمانان. علتش این بود که بر خلاف انتظار، موقعی که ابوسفیان از مدینه عبور کرد و به مسیر اصلی برگشت، مجدداً به مسیر فرعی رفت؛ در حالی که قریش که برای حمایت از کاروان آمده بودند، از مسیر اصلی می‌آمدند. پیامبر اسلام(ص) هم طبق اطلاعاتی که گرفته بود، برای رسیدن به کاروان، مسیر اصلی را طی کرد؛ در حالی که موقع رسیدن به بدر(که در مسیر اصلی قرار داشت)، خبری از کاروان نبود. البته همان‌جا به جای کاروان، با سپاه قریش مواجه شدند.

تصور سپاه قریش این بود که شاید مسلمانان ما را تعقیب کرده و از بین ببرند؛ در حالی که اگر قریش دست به هجوم نمی‌زد، پیامبر اکرم(ص) کاری با آ‌ن‌ها نداشت. سپاه قریش بر اساس جهل و اشتباه محاسباتی‌شان در رفتار پیامبر(ص)، اقامه جنگ کردند.

مسلمانانی هم که به همراه پیامبر(ص) بودند، به خاطر جنگ نیامده بودند، بلکه هدفشان، گرفتن کاروان بود. و چون عِده و عُده برای جنگ نداشتند، اکثریت آن‌ها پیشنهاد عقب نشینی دادند. آنان متوجه نبودند که اگر عقب نشینی می‌کردند، ابوجهل به مدینه حمله می‌کرد؛ فلذا پیامبر(ص) آن‌ها را ترغیب به ماندن کرد. ولی به هر حال سپاه اسلام ترسیده‌ بود.

نقل می‌کنند: پیامبر اکرم(ص) تا صبح بیدار بود‌ و ‌هنگام صبح مسلمانان آرایش گرفتند. آن حضرت حمله را آغاز نکرد و این نشان می‌دهد که اگر مشرکان برمی‌گشتند، پیامبر(ص) کاری با آن‌ها نداشت و تعقیبشان نمی‌کرد؛ هر چند اگر در صدد هجوم به مدینه برمی‌آمدند، آن حضرت در مقابلشان می‌ایستاد.

اما در مقابل، کفار جلو آمده و مبارز طلبیدند. در این‌جا باید به یک نکته دقت کرد و آن این‌که در تمام نبردهایی که بین مسلمانان و دیگران اتفاق افتاد، هدف جبهه مقابل، فقط کشتن پیامبر اسلام(ص) بود. از همین رو مسلمانان وعده دادند که از پیامبر(ص) دفاع کنند.

وقتی مشرکان جلو آمده و مبارز طلبیدند، جناب حمزه، علی(ع) و زید، پسر عموی‌ پیامبر(ص) جلو رفتند. هر سه از اقوام پیامبر(ص) و جزء مهاجرین بودند. از انصار کسی داوطلب مبارزه با مشرکان نشد.

سه نفری که از طرف مشرکان به میدان آمده بودند، کشته شدند، و امیرالمؤمنین(ع) در کشتن هر سه مشارکت ‌کرد. این‌جا اولین نقطه‌ای است که علی بن ابی‌طالب(ع) به این شکل در ذهن‌ها توانمند جلوه کرد.

 

سرپیچی از دستور پیامبر(ص)

بعد از کشته شدن سه نفر، پیامبر(ص) دستور حمله داد و در یک مدت کوتاه، مشرکان مغلوب شده و پا به فرار گذاشتند. در این لحظه، پیامبر(ص) به مسلمانان دستور داد تا آن‌ها را تعقیب کنند، اما آن‌ها سرپیچی کرده، و در عوض، 70 نفر از مشرکین فراری را اسیر گرفتند. پیامبر اسلام(ص) آن‌ها را نسبت به این عملشان توبیخ نمود.

پاسخ آن‌ها این بود که اسرای حاضر، گرانقیمت هستند و ما هم فقیر؛ بنابراین اسرا را با طلا معاوضه ‌کنیم تا وضع زندگی‌مان مطلوب شود. پیامبر(ص) فرمود: اسرا باید کشته شوند، چرا که این‌ها رهبران شرکند و اگر رها شوند، سال بعد نیرویی را جمع و دوباره حمله می‌کنند. این عده از مسلمانان باز هم در مقابل امر پیامبر اسلام(ص) تسلیم نشده و بنای مخالفت نهادند.

پیامبراسلام(ص) هنوز به عنوان حاکم در مدینه جا نیفتاده بود؛ و به همین دلیل، زمانی که حضور برای جنگ بدر را اعلام کرد، از کل شهر مدینه فقط 180 نفر به آن حضرت پیوستند. بقیه افراد شرکت کننده در بدر، مهاجرینی بودند که از مکه آمده بودند. بیشتر کسانی هم که از دستور پیامبر(ص) سرپیچی کرده و مشرکان را به اسارت گرفتند، از مهاجرین بودند.

با دقت در لایه زیرین این قضیه، به این نکته پی می‌بریم که پشت قضیه، یک جریان و فکری در جنگ بدر برای اسیرگیری اقدام کرده، و این حادثه، یک امر عادی نبوده است. این فکر در بعضی وجود داشت که نباید شرک ضربه بخورد، زیرا شرک سپر یهود بود.

اگر مشرکان در جنگ بدر شکست می‌خوردند، کمر شرک شکسته می‌شد و بعدها نمی‌توانستند جنگ احد را به راه اندازند. از طرفی، پیامبر اکرم(ص) هم می‌توانست در مدینه، یک افق قوی را علیه منافقین و همچنین یهود باز کند.

پیامبر اسلام(ص) تا سال هشتم مبتلا به مشرکان بود؛ در حالی که با از بین رفتن سران آن‌ها در سال دوم(سال وقوع جنگ بدر) شرشان از سر مسلمانان مرتفع می‌شد. با تداوم عملیات شرک، فرصتی هم برای منافقان به وجود آمد تا جبهه خود را محکم کنند.

پس از به اسارت گرفتن مشرکان، سخنان کذبی هم به پیامبر(ص) نسبت داده شد که هر اسیری چند نفر از مسلمانان را باسواد کند، آزادش می‌کنیم. سخن ما این است که همه تواریخ نوشته‌اند: «اهالی مکه خودشان بیسواد بودند»؛ پس با وجود این، چگونه می‌توانستند به دیگران سواد بیاموزند؟!

علاوه بر این، سخنان کذب دیگری هم ساخته‌اند تا به طریقی عمل اسیرگیری را توجیه کنند. عمق قبح اسیرگیری، در این آیه قرآن آشکار می‌شود: «لَوْلاَ کِتَابٌ مِنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ»(انفال: 68)؛ یعنی: اگر نبود این‌که خدای متعال می‌خواست به شما مهلت دهد، به خاطر این اسیرگیری بر شما عذاب بزرگی نازل می‌شد.

وقتی غزوه بدر انجام شد، تحولی در مدینه صورت گرفت، چون کسی فکر نمی‌کرد که پیامبر(ص) از آن جنگ پیروز برگردد. موقعی که پیامبر(ص) از بدر بازگشت و مسلمانان از کشته شدن ابوجهل و امثال او باخبر شدند، تازه باور کردند که آن حضرت قدرت اداره آن شهر را دارد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و دوم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/12/19)

پرسش از استاد | دسیسه ابوسفیان علیه امیرمؤمنان(ع)

پرسش شما: چرا ابوسفیان به امیرمؤمنان(ع) پیشنهاد بیعت داد؟

 

پاسخ استاد: ابوسفیان دقیقاً برای این‌که امیرمؤمنان(ع) کشته شود، ایشان را به بیعت کردن دعوت کرد. ابوسفیان فرد زیرکی بود و بی‌حساب سخن نمی‌گفت و شکی هم بر این وجود ندارد که هرگز اسلام نیاورد.

علت این‌که ابوسفیان آن حضرت را به بیعت دعوت کرد، این بود که می‌دانست پِله به قدرت رسیدن بنی‌امیه، کسانی هستند که آن زمان می‌خواستند حکومت را به دست گیرند. اگر آن‌ها نبودند، بنی‌امیه به قدرت نمی‌رسید. آن‌ها بودند که بنی‌امیه منفور و مطرود را پله پله به قدرت رساندند.

پس چرا به امیرمؤمنان(ع) پیشنهاد یاری می‌کند؟ علتش این بود که می‌خواست امیرمؤمنان(ع) بیرون آمده و شمشیر بکشد و در نتیجه کشته شود.

کاری که شبیه آن در مورد سعد بن عباده اتفاق افتاد و با این‌که شمشیر هم نکشیده بود، اما دنده‌های او را شکستند؛ با این‌که به شدت بیمار بود و به صورت خوابیده در سقیفه سخنانش را زده و اعتراض نمود. اگر هم به او کمک نکرده و از زیر دست و پا بیرون نمی‌کشیدند، قطعا همان‌جا کشته می‌شد.

اصلا قرار بود امیرمؤمنان(ع) شمشیرش را به مدد چه کسی از غلاف بیرون بکشد؟ چه کسانی با ابوسفیان بودند که بخواهند پشت سر امیرمؤمنان(ع) قرار بگیرند؟ معاویه، ولید بن عُقبه و امثال آن‌ها همراه ابوسفیان بودند.

اگر علی بن ابی‌طالب(ع) به هوای این‌ افراد شمشیر می‌کشید و ناگهان آن‌ها در معرکه اعلام می‌کردند که ما الآن متوجه شدیم حق با این طرف است و در نتیجه همگی یک طرف می‌ایستادند و امیرمؤمنان(ع) هم یک طرف، در این صورت امیرمؤمنان(ع) چه کار می‌کرد؟

این را بدانیم که امیرمؤمنان(ع) در این برهه از تاریخ، دست به شمشیر نبرد و احدی را نکشت؛ با این حال پیکرش بیش از 100 سال پنهان بود. چرا؟ چون اگر می‌فهمیدند کجاست، جنازه را در می‌آوردند و آتش می‌زدند. چرا آتش می‌زدند؟ به خاطر کشته‌های صفین و غیره.

در میان کشته‌های صفین فرد آبروداری نبود. حال اگر امیرمؤمنان(ع) در همان روزهای اول بعد از وفات پیامبر(ص) مدعیان حکومت را که ادعای جانشینی داشتند و کسی هم آن را انکار نمی‌کرد، می‌کشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ مسلماً در این صورت امیرمؤمنان(ع) را قطعه قطعه می‌کردند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه سی‌ام تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/06/31)

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.