استاد مهدی طائب

پایگاه نشر آثار استاد مهدی طائب

تحلیل | یهود خیبر شبیه صهیونیست‌های امروز

صهیونیست‌ها مثل اسرائیل امروز ذاتا دست به شمشیراند. یهود مستقر در فدک و خیبر چیزی شبیه صهیونیست‌های امروز بودند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، استاد درس خارج قم در تحلیل وقایع خیبر بیان داشت؛

جنگ خیبر در پیوست سه جنگ قبلی بود که یهودی‌ها علیه پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) انجام داده بودند. اولین جنگ با قبیله بنی قینقاع بود که بعد از جنگ بدر انجام شد و آن‌ها شکست خوردند.

دومی جنگ با قبیله بنی نضیر بود که آن‌ها پس از جنگ احد با پیامبر اعلام جنگ کردند و سومین جنگ نیز با قبیله بنی قریظه بود که هم زمان با جنگ احزاب در همکاری با مشرکین علیه پیامبر اعلام جنگ دادند که در سال پنجم هجری آن‌ها هم شکست خوردند.

به دنبال این جنگ‌ها یهودی‌ها برای شکست پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در خیبر تجمع نیرو دادند تا در یک فرصت مناسب به مدینه حمله کنند. لذا پیامبر اکرم متوجه شدند و در یک اقدام پیش دستانه در اول ماه محرم خیبر را محاصره کردند و موجب شکست نیروی عظیم یهود در قلعه‌های پی در پی خیبر می‌شوند. یهودی‌ها گمان نمی‌کردند که پیامبر در ماه محرم اقدامی کند غافل از اینکه جنگ دفاعی در ماه‌های حرام نیز ممکن است.

 

رشادت‌های امیرمؤمنان(ع)

به طور کلی امیرالمومنین(علیه‌السلام) در تمام جنگ‌های پیامبر نقش تعیین کننده ای داشت. دلیل آن هم این بود که نوع مسلمانانی که با پیامبر اکرم بیعت می‌کردند و در کنار ایشان قرار می‌گرفتند از توانایی‌های نظامی‌بالایی برخوردار نبودند و بسیار از آن‌ها هم تازه مسلمان بودند و روحیه‌های بالایی نداشتند. علاوه بر این از اقشار مستضعف جامعه بودند، بنابراین اهل طراحی و تفکر در جنگ و... نبودند.

بر این اساس امیرالمومنین بخاطر بهره مندی از توانمندی بالای نظامی و علم امامت و ایمان، همواره در جنگ‌ها نقشی اساسی ایفا می‌کردند. مخصوصا در نبرد خیبر هم همین گونه بوده است.

این نبرد به دلیل پیچیدگی خیلی دشوار بود و قلعه‌های پی در پی و وجود کوهستان و ساختن استحکامات بسیار زیاد توسط یهود، دسترسی به این قلعه‌ها را سخت و دشوار شده بود. مخصوصا آخرین قلعه که فتح نمی‌شد.

در روزهای گذشته جنگ، امیرالمومنین به قدری تلاش کرده بودند که چشم‌های حضرت در اثر گرد و غبار و خاک شدیدی که در حین جنگ بر چشمان مبارک ایشان رفته بود، چشم حضرت دچار تورم شده بود. وقتی همه از فتح قلعه آخر مایوس شده بودند پیامبر فرمود فردا پرچم را به دست کسی می‌دهم که این قلعه را فتح خواهد کرد. پیامبر اوصافی را در مورد فتح کننده خیبر فرمودند که خدا و رسول او را دوست دارد و او هم خدا و رسول را دوست دارد، پیش روی می‌کند ولی اهل فرار نیست و خدا به دستان او این فتح را قرار می‌دهد.

می‌توان گفت وقتی خدا و رسول را دوست داشته باشی خودت را فدا می‌کنی. وقتی خدا و رسول هم تو را دست داشته باشند تو را نصرت می‌دهند. لذا امیرالمومنین کرار غیر فرار است. دشمن وقتی ببیند که اهل عقب نشینی نیستی و ممصم باشی، آنوقت او عقب نشینی می‌کند. لذا پیامبر فرمود «یفتح الله علی یدیه» که حاکی از این است که امیرالمومنین نقش اساسی در به ثمر رسیدن جنگ خیبر داشت.

مجموعه فدک یک مجموعه کشت و صنعت و پردرآمدی بود. یهودی‌ها از فدک به عنوان مانع و سدی در نظر گرفته بودند. یهودیانی که در آنجا مشغول کار بودند هنگامی‌که سپاه پیامبر می‌خواست از آنجا رد شود، می‌توانستند با مسلمانان وارد جنگ شوند. صهیونیست‌ها مثل اسرائیل امروز ذاتا دست به شمشیراند. یهود مستقر در فدک و خیبر چیزی شبیه صهیونیست‌های امروز بودند.

بنابراین وقتی پیامبر اکرم توانستند خیبر را با تمام معضلات آن فتح کنند در نتیجه فدکی‌ها دیدند که هیچ مقاومتی نمی‌توانند بکنند و برای اینکه جان خود را حفظ کنند و بتوانند در باطن برای عملیات بعدی به نقاط دیگری کوچ بکنند، آمدند و به پیامبر گفتند ما دیگر نمی‌جنگیم. لذا فدک بدون جنگ فتح شد و در نتیجه در اختیار پیامبر گرفت و جز انفال بود. تصمیم گیرنده در مورد انفال نیز پیامبر اکرم بود.

بعد از اینکه پیامبر از جنگ بازگشتند، حضرت زهرای مرضیه از پیامبر تقاضایی می‌کنند که اگر ممکن است از غنائم خیبر برای علی(علیه‌السلام) کنیزی را سهم بدهید که در کارهای خانه ما را کمک کند. پیامبر فرمودند که بجای کنیز بعد از نمازها این تسبیحات را بگو که به تسبیحات حضرت زهرا معروف شد.

بعد از اینکه حضرت زهرا این مسئله را پذیرفت و رفت، جبرئیل نازل شد که «آت ذی القربی حقه» یعنی حق او را بده. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از جبرئیل سوال کرد چه کنم؟ فرمود که فدک را به حضرت زهرا(س) بده. لذا فدک هدیه پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به صدیقه طاهره(س) بر اساس دستور الهی بود.

انتهای پیام/

گزارش | نقش امام سجاد(ع) در پیشگیری از حمله روم

جامعه اسلامی پس از واقعه عاشورا آماده سقوط هست. لذا اگر کسی در این برهه، طرح به‌هم ریختن و آشوب درست کردن و هموار کردن راه برای دولت روم را - که بیاید و این‌جاها را تصرف کند - ملاحظه کند، نقش امام سجاد(ع) را بعد از امام حسین(ع) خواهد فهمید که ایشان چه خدمتی کردند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از اتمام حادثه عاشورا و بازگشت اسرا به مدینه، بایستی 3 نقطه تحول در جامعه آن روز را مورد مطالعه قرار داد: 1. مدینه که محل استقرار بازماندگان است؛ 2. شام که در بهت اقدام یزید به سر می‌برد؛ 3. کوفه که برخی از شیعیان ناب، در آن‌جا با مسلم‌بن‌عقیل همکاری کرده و دستگیر شده و در زندان عبیدالله بودند.

 

وضعیت شهر مدینه پس از حادثه عاشورا

مدینه با ورود اسرا و استقرار آن‌ها در شهر، از همان لحظه ورود حالت عزا به خودش گرفت. بنی‌هاشم، محله‌ای شناخته‌شده در جنب مسجدالنبی داشتند و هم اهالی مدینه و هم مسافران، آن محله را می‌شناختند.

شاید بتوان گفت شناختی که مردم در آن برهه از محله بنی‌هاشم داشتند، قبلا راجع به خانه علی(علیه‌السلام) و فاطمه(سلام‌الله‌علیها) این شناخت و حساسیت را نداشتند؛ چون علی(علیه‌السلام) و فاطمه(سلام‌الله‌علیها) دو نفر بودند و اگر در مسجد یک صحبتی انجام می‌گرفت، تمام می‌شد و به محله‌های دیگر سرایت نمی‌کرد، اما الآن یک محله است و با محله‌های دیگر، روابط تجاری و فامیلی دارند.

 

وضعیت شهر کوفه پس از حادثه عاشورا

در کوفه عبیدالله‌بن‌زیاد چنگال خونریزی را قوی می‌کند و به‌دلیل اینکه هم جوان است و هم دارای خبث باطن بود و هم طهارت در ولادت ندارد(1) و از طرفی، از نسلی هست که مورد لعن قرار گرفته(2)، لذا اختناق را در آن شهر زیاد کرد.

این را بدانید که به هر میزان اختناق بالا رود، حرکت‌های زیرزمینی هم اضافه خواهد شد؛ چون خود اختناق(صرف‌نظر از هر چیزی) مخالف‌آفرین است؛ یعنی همین‌که نگذارند کسی حرف بزند، خود همین باعث نارضایتی می‌شود.

یقینا تعداد شیعیانی که در کوفه حضرت را به‌عنوان امام قبول داشتند، بیشتر از کسانی بودند که در مدینه آن حضرت را قبول می‌کردند. کسانی که حضرت را به‌عنوان امام قبول داشتند، در کوفه مانده و جایی نرفته بودند؛ اشخاصی مثل هانی‌بن‌عروة، میثم تمار و... .

 

وضعیت شهر شام پس از حادثه عاشورا

وضعیت بی‌سر و سامان شام که به‌خاطر واقعه عاشورا ایجاد شده بود، نتوانست با مرگ یزید سامان پیدا کند؛ چون در شام هیچ تمایلی به آل ابی‌سفیان نبود. فرزند یزید که معاویه نام داشت، خیلی زرنگ بود(3) و فهمید که این حکومت، سر و سامان نمی‌گیرد؛ درنتیجه، حکومت را رها کرد و مروان حکومت را به دست گرفت(4).

با این وضعیت، شام به‌هم ریخت و وقتی حصین‌بن‌نمیر هم فهمید که یزید مرده است، از مکه عقب‌نشینی نمود و عبدالله‌بن‌زبیر در آن‌جا اعلام خلافت کرد. به این ترتیب، در آن برهه، یک قدرت در کوفه بود(عبیدالله)؛ یک قدرت در شام(مروان) و قدرت دیگر هم در مکه(عبدالله‌بن‌زبیر).(1)

 

نقش امام سجاد(ع) در پیشگیری از حمله دولت روم به بلاد اسلامی

با وصل شدن این اجزا به هم، متوجه می‌شویم این مجموعه جغرافیایی که به نام اسلام است، آماده سقوط هست. لذا اگر کسی در این برهه، طرح به‌هم ریختن و آشوب درست کردن و هموار کردن راه برای دولت روم را - که بیاید و این‌جاها را تصرف کند - ملاحظه کند، نقش امام سجاد(ع) را بعد از امام حسین(ع) خواهد فهمید که ایشان چه خدمتی کردند.

قطعا هدف جریان ناامنی که به وجود آمده بود، از بین بردن امام سجاد(ع) بود و ملاحظه می‌کنیم که حضرت در جریان مدینه به گونه‌ای عمل کردند که تأیید هیچ‌یک از طرفین نیست. حضرت در این جریان به شهادت نمیرسند؛ در حالی که اگر یکی از طرفین را تأیید کرده بودند، به شهادت میرسیدند؛ یعنی اگر حضرت جریان تحرک مدینه(عبدالله‌بن‌حنظله) علیه یزید را تأیید میکردند، مُسلم‌بن‌عقبه حضرت را به شهادت میرساند و اگر مسلم‌بن‌عقبه را تأیید میکردند، آل‌زبیر حضرت را شهید میکردند؛ چون آنها بعدا به قدرت رسیدند و به خون‌خواهی اهالی مدینه، حضرت را میکشتند.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه پنجاه و ششم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/10/15)

2 - جلسه پنجاه و هفتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1395/10/22)

پی نوشت؛

1 - امام حسین(علیه‌السلام) درباره این شخص فرمود که «وَ إنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیِّ‏ قَدْ تَرَکَنِی بَیْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّة»(احتجاج، ج2، ص300). «دعی» یعنی کسی که با نام غیر پدرش خوانده شده است؛ بنابراین، وقتی می‌گویند عبیدالله‌بن‌زیاد، این عبیدالله فرزند زیاد نیست.

2 - سه خاندان هست که بر مورد لعن قرار گرفتن آنها خیلی تأکید شده است: آل ابی‌سفیان، آل زیاد و آل مروان. در قرآن، نسل ملعون، بنی‌اسرائیل است: «لُعِنَ الذین کفروا مِن بنی‌اسرائیل علی لسان داودَ و عیسی بنِ مریمَ»(مائده/78). این سه خاندان هم در کنار بنی‌اسرائیل قرار گرفته‌اند که معلوم می‌شود مانند کفار بنی‌اسرائیل می‌خواهند به‌صورت ریشه‌ای اسلام را بزنند.

3 - اینکه می‌گویند آدم خوبی بود، سخن درستی نیست.

4 - مروان بیش از شش ماه ریاست نکرد و همسر یزید که به مروان کمک کرده بود تا رئیس شود، درواقع می‌خواست زمینه را برای حکومت فرزند دیگر یزید یعنی خالد فراهم کند. وقتی همسر یزید متوجه شد که مروان نمی‌خواهد حکومت را به خالد بدهد، به غلامان دستور داد او را داخل یک گونی انداخته و آن‌قدر با چوب زدند تا مرد.

در جنگ جمل، حضرت علی(علیه‌السلام) به مروان گفت: این‌قدر آتش جنگ را شعله‌ور نکن؛ من که می‌دانم تو دنبال ریاست هستی. این را بدان که بالأخره به ریاست می‌رسی، اما به‌اندازه آبی که از دهان سگ می‌ریزد و او زبانش را بیرون می‌آورد تا دور دهانش بچرخاند، حکومت می‌کنی!

اطلاعیه | برنامه دروس استاد طائب برای سال تحصیلی جدید

برنامه دروس خارج حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب برای سال تحصیلی جدید 1399-1400 اعلام شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ به اطلاع می‌رساند: ادامه دروس استاد طائب از شنبه 22 شهریور بعد از نماز مغرب و عشا با مراعات پروتکل‌های بهداشتی در مدرس ساحلی مدرسه مبارکه فیضیه پی گرفته خواهد شد.

 

شنبه‌ها: تاریخ

 

یکشنبه تا چهارشنبه: خارج فقه کتاب قضا

 

انتهای پیام/

گزارش | وضعیت شهرها پس از عاشورا

پس از اتمام حادثه عاشورا و بازگشت اسرا به مدینه، بایستی 3 نقطه تحول در جامعه آن روز را مورد مطالعه قرار داد؛ 1. مدینه که محل استقرار بازماندگان است؛ 2. شام که در بهت اقدام یزید به سر می‌برد؛ 3. کوفه که برخی از شیعیان ناب، در آن‌جا با مسلم‌بن‌عقیل همکاری کرده و دستگیر شده و در زندان عبیدالله بودند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از اتمام حادثه عاشورا و بازگشت اسرا به مدینه، بایستی 3 نقطه تحول در جامعه آن روز را مورد مطالعه قرار داد؛ 1. مدینه که محل استقرار بازماندگان است؛ 2. شام که در بهت اقدام یزید به سر می‌برد؛ 3. کوفه که برخی از شیعیان ناب، در آن‌جا با مسلم‌بن‌عقیل همکاری کرده و دستگیر شده و در زندان عبیدالله بودند.

 

وضعیت شهر مدینه پس از حادثه عاشورا

مدینه با ورود اسرا و استقرار آنها در شهر، از همان لحظه ورود حالت عزا به خودش گرفت. بنی‌هاشم، محله‌ای شناخته‌شده در جنب مسجدالنبی داشتند و هم اهالی مدینه و هم مسافران، آن محله را می‌شناختند.

شاید بتوان گفت شناختی که مردم در آن برهه از محله بنی‌هاشم داشتند، قبلا راجع به خانه علی(علیه‌السلام) و فاطمه(سلام‌الله‌علیها) این شناخت و حساسیت را نداشتند؛ چون علی(علیه‌السلام) و فاطمه(سلام‌الله‌علیها) دو نفر بودند و اگر در مسجد یک صحبتی انجام می‌گرفت، تمام می‌شد و به محله‌های دیگر سرایت نمی‌کرد.

اما الآن یک محله است و با محله‌های دیگر، روابط تجاری و فامیلی دارند. در زمان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ارتباطی بین علی‌بن‌ابی‌طالب(علیه‌السلام) و کاسب‌های مدینه نمی‌بینیم؛ ولی در زمان امام حسین(علیه‌السلام) وقتی آن تاجر ورشکست شد، به درب خانه حضرت آمده و تقاضای کمک می‌کند و این نشان می‌دهد که روابط درون شهر و مردم با این محله، خیلی عمیق‌تر شده است.

 

وضعیت شهر شام پس از حادثه عاشورا

مسافرانی که برای حج و عمره می‌آمدند، با ورود به مدینه متوجه می‌شوند که این شهر عزادار است و بنابراین، از شام هم هرکس که برای زیارت یا عمره می‌آید، وقتی برمی‌گردد، آن چیزی که از مدینه برای شام سوغاتی می‌برد، عزاداری اهل مدینه است.

شوک و بهتی که امام سجاد(علیه‌السلام) و حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) به شام وارد کرده بودند - طوری‌که یزید دو بار مجبور شد بگوید خدا ابن‌مرجانه را لعنت کند؛ من به او نگفته بودم که این کار را انجام دهد - و از طرفی دیگر اخبار ارسالی از مدینه، یک حالت التهابی در شام ایجاد کرد و این شهر از آن استقراری که در زمان معاویه به خود گرفته بود، افول کرد.

 

وضعیت شهر کوفه پس از حادثه عاشورا

در کوفه عبیدالله‌بن‌زیاد چنگال­ خونریزی را قوی می‌کند و به‌دلیل اینکه هم جوان است و هم دارای خبث باطن بود و هم طهارت در ولادت ندارد(1) و از طرفی، از نسلی هست که مورد لعن قرار گرفته(2)، لذا اختناق را در آن شهر زیاد کرد.

این را بدانید که به هر میزان اختناق بالا رود، حرکت‌های زیرزمینی هم اضافه خواهد شد؛ چون خود اختناق(صرف‌نظر از هر چیزی) مخالف‌آفرین است؛ یعنی همین‌که نگذارند کسی حرف بزند، خود همین باعث نارضایتی می‌شود.

یقینا تعداد شیعیانی که در کوفه حضرت را به‌عنوان امام قبول داشتند، بیشتر از کسانی بودند که در مدینه آن حضرت را قبول می‌کردند. کسانی که حضرت را به‌عنوان امام قبول داشتند، در کوفه مانده و جایی نرفته بودند؛ اشخاصی مثل هانی‌بن‌عروة، میثم تمار و... .

در مورد میثم سؤال می‌شود که چه زمانی ایشان را شهید کردند؟ جواب این است که ایشان قطعا در دورانی که عبیدالله در کوفه حکومت می‌کرد، به شهادت رسید؛ اما اینکه قبل از ورود امام حسین(ع) به کربلا بود یا بعد از واقعه عاشورا، اختلاف وجود دارد. البته تقریبا نظرها بر این است که ایشان بعد از واقعه عاشورا به شهادت رسید.

میثم ایرانی است و عرب نیست و قبلا برده بوده و بعد از آزاد شدن، خرمافروش شد و صاحب‌السّر بود. چند نفر صاحب‌السّر بودند و مأموریت داشتند که بعداً آن سِر را اظهار کنند؛ من‌جمله میثم تمار، رُشید هَجَری، هانی و... . شهادت این بزرگان، التهاب کوفه را بالا می‌بَرَد و عبیدالله هم مرتب سرکوب می‌کند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه پنجاه و ششم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1395/10/15)

پی نوشت؛

(1). امام حسین(ع) درباره این شخص فرمود که «وَ إنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیِّ‏ قَدْ تَرَکَنِی بَیْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّة»(احتجاج، ج2، ص300). «دعی» یعنی کسی که با نام غیر پدرش خوانده شده است؛ بنابراین، وقتی می‌گویند عبیدالله‌بن‌زیاد، این عبیدالله فرزند زیاد نیست.

(2). سه خاندان هست که بر مورد لعن قرار گرفتن آنها خیلی تأکید شده است: آل ابی‌سفیان، آل زیاد و آل مروان. در قرآن، نسل ملعون، بنی‌اسرائیل است: «لُعِنَ الذین کفروا مِن بنی‌اسرائیل علی لسان داودَ و عیسی بنِ مریمَ»(مائده/78). این سه خاندان هم در کنار بنی‌اسرائیل قرار گرفته‌اند که معلوم می‌شود مانند کفار بنی‌اسرائیل می‌خواهند به‌صورت ریشه‌ای اسلام را بزنند.

گزارش | حرکت حساب‌شده امام حسین(ع)

در حرکت امام حسین(علیه‌السلام) نقطه شکست وجود ندارد و همه حرکت پیروز است؛ چون آنچه که حضرت می‌خواست، تحقق پیدا کرد و آن، جلوگیری از هدم اسلام بود. و به همین جهت هم، تمام حرکت‌های حضرت معنا دارد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ امام حسین(علیه‌السلام) برای حکومت خروج کردند، اما نه برای حکومت در آن زمان؛ چون تحقق حکومت در آن زمان مُحال بود. امام حسین(علیه‌السلام) نسبت به امام حسن(علیه‌السلام) از حکومت دورتر بودند؛ چون حکومت موجود تحویل امام حسن(علیه‌السلام) شد.

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در کوفه حاکم بودند و آن حکومت تحویل امام حسن(علیه‌السلام) شد، ولی حکومت موجود، قابل نگهداری نبود و وقتی معاویه حکومت را به‌طور مطلق گرفت، بلایی بر جامعه اسلامی وارد و ویروسی به آن تزریق کرد که در حال مرگ افتاده بود؛ عاد الاسلام کیوم أوله.

یوم اول، مکه بود؛ یعنی پیامبر(ص) بود و حضرت علی(علیه‌السلام) و خدیجه(س). امام حسین(علیه‌السلام) می‌خواهد این بدن در حال مرگ را احیا و زنده کند که وقتی احیا شد، این ریلِ جامعه را به حکومت جهانی برساند؛ آن چیزی که در زمان خود حضرت رسول(ص) هم اتفاق نیفتاده بود.

«هو الذی أرسل رسولَه بالهُدی و دینِ الحق لِیُظهِرَه علی الدینِ کلِّه»(توبه/33) و این در زمان پیامبر(ص) تحقق پیدا نکرد و قرآن هم دروغ نمی‌گوید و این، کلام حق است. پیامبر اکرم(ص) هم دنبال این حکومت بودند، اما نه در زمان خودشان.

 

امام حسین(علیه‌السلام) به دنبال شیعه‌سازی بود

حکومت حقه جعفریه زمانی تشکیل می‌شود که امام‌المسلمین به اندازه ایجاد، ماندن و ادامه، شیعه داشته باشد. حرکت امام حسین(علیه‌السلام) به دنبال این شیعه‌سازی بود و این شیعه‌سازی در فضای شکست یزید حاصل می‌شود والا اگر یزید در کار خودش موفق بشود، آن فضا از بین می‌رود.

این شیعه‌سازی ناب در فضایی شکل می‌گیرد که اسلام اهل سنت(یعنی حداقلی) باقی بماند. و لذا از امام حسین(علیه‌السلام) در حرکتِ بعد از معاویه چند نوشتار بیشتر نیست. قوی‌ترین آنها که مانده، آن چیزی است که به‌عنوان وصیت به محمدبن‌حنفیه یا عبدالله‌بن‌عباس گفتند: من برای ایجاد شرارت خروج نکردم؛ بلکه برای امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت جدم قیام کردم. «... و أسیرَ بسیرة جدی»(بحار الأنوار، ج44، ص329)؛

سیره رسول خدا(ص) این بود که در مکه فردا وحیدا قیام کرد: «إنما أعظکم بواحدة أن تقوموا لله مَثنَی و فُرادی»(سبأ/46). این جملات را امام حسین(علیه‌السلام) به کسانی گفت که حضرت را نصیحت کرده و می‌گفتند: نیرو نداری؛ تنهایی این کار را نکن. حضرت فرمودند: «... و أسیرَ بسیرة جدی و أبی»؛ پدرم امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نیرو نداشت، ولی مقاومت کرد.

 

حرکت حساب‌شده امام حسین(علیه‌السلام)

در حرکت امام حسین(علیه‌السلام) نقطه شکست وجود ندارد و همه حرکت پیروز است؛ چون آنچه که حضرت می‌خواست، تحقق پیدا کرد و آن، جلوگیری از هدم اسلام بود. و به همین جهت هم، تمام حرکت‌های حضرت معنا دارد.

قبلا بیان شد که حضرت، اسیر تحرکات پیرامونی خودشان نبودند؛ بلکه حرکت‌های پیرامونی خودشان را مدیریت کرده و همراه خودشان می‌کشاندند. حرکت حضرت از مدینه، چه از لحاظ زمانی و چه از نظر خصوصیات دیگر، حساب‌شده است. رسانه و بلندگو و تریبون در اختیار حضرت نبود.

آن زمان رسانه‌ها ائمه جمعه بودند(1)، در حالی که هیچ تریبون نماز جمعه‌ای در دست امام حسین(علیه‌السلام) نبود؛ همگی در دست یزید بود. پس گسترش حرکت امام حسین(علیه‌السلام) در این بین چگونه صورت می‌گرفت؟ چه اتفاقی افتاد که همه مردم فهمیدند حضرت چه می‌خواهند؟

مدل حرکت امام حسین(علیه‌السلام) بود که به مردم فهماند. اکثرا زمان حرکت امام حسین(علیه‌السلام) از مدینه به مکه را 28 رجب اعلام کرده‌اند. ماه‌های رجب، شعبان و رمضان موسم عمره است. افضل العمره این سه ماه است و این فضیلت فقط از نظر شیعه نیست؛ بلکه بیش از شیعه، اهل سنت روی آن تأکید دارند.

در ماه مبارک رمضان، شهر مکه در مراسم عمره از مراسم تمتع شلوغ‌تر است؛ به این دلیل که در زمان حج تمتع، حجاج می‌آیند، اما همین‌که آمدند، سریع می‌روند؛ یعنی وقتی شخصی طواف عمره را انجام داد، نمی‌ماند و به منا می‌رود؛ اما در عمره رمضانیه جایی ندارند که بروند. وقتی به مکه میآیند، قصد 10 روز می‌کنند و همه می‌مانند. لذا جماعت شهر مکه در ایام عمره رمضانیه، به دو میلیون و نیم تا سه میلیون می‌رسد؛ در حالی که در زمان تمتع، مکه جمعیت دو میلیونی هم ندارد.

امام حسین(علیه‌السلام) حرکت خودشان را در ماه رجب شروع کردند و مسیر را خیلی آرام‌آرام طی می‌کنند و عجله ندارند. این قافله‌ها و کاروان‌ها یک نوع رسانه است. حضرت در شلوغ‌ترین فصل عمره به مکه آمده و از منبر مسجدالحرام استفاده می‌کنند. به‌محض اینکه به مردم گفته شد نوه رسول خدا(ص) آمده است، همه چشم‌ها خیره و همه گوش‌ها باز می‌شود و حضرت شروع به صحبت کردن می‌کنند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه پنجاه و چهارم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1395/10/01)

پی نوشت؛

1 - رسانه پیامبر(ص) هم نماز جمعه بود. یوم الجمعه همه جمع می‌شدند و کلام حضرت را می‌شنیدند. اگر احیانا حضرت می‌خواستند مطلبی را در غیر زمان خود بیان کنند، بالای مناره اذان می‌گفتند و همه می‌فهمیدند یک امر اضطراری رخ داده و باید جمع شوند.

گزارش | علت هراس پیامبر(ص) از معرفی علی(ع)

در ذهن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) این بود که اگر من علی(علیه‌السلام) را معرفی کنم، برخی دچار یأس شده و حتی به انکار خودم دست می‌زنند؛ می‌گویند: تو اصلاً پیامبر نبودی؛ بلکه پادشاه بودی که می‌خواهی موقع از دنیا رفتنت، در نبود فرزند، دامادت را به عنوان جانشین قرار دهی.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ جریان نفاق در غدیر خم با اقدام جدیدی از سوی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مواجه شد، و آن، اقدام ناگهانی برای معرفی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عنوان وصی و جانشین بود که برای آن‌ها قابل باور نبود. دلیل بر این مطلب، سخن بعضی از اصحاب است که بعد از این جریان، خطاب به علی(علیه‌السلام) گفتند: «بَخ بَخ یا علی؛ أصبحتَ مولایَ و مولی کلِ مؤمن و مؤمنة» (الإرشاد، ج1، ص177). عبارت "أصبحتَ مولایَ و ..." یعنی روز کردی، در حالی که ناگهان به این مقام رسیدی؛ یعنی اصلاً چنین چیزی قرار نبود اتفاق بیفتد و ناگهان این طور شد.

در مقابل، جریان نفاق سعی کرد اولا معرفی علی(علیه‌السلام) توسط پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را مقطعی نشان دهد؛ و ثانیا از نظر مقبولیت عامه، این معرفی را زیر سؤال ببرد. البته اقدامات آن‌ها مخفیانه بود، و به همین جهت، نمی‌شود دلیل صریحی بر بسیاری از این اقدامات در تاریخ پیدا کرد؛ بلکه از حواشی می‌توان پی به آن‌ها برد.

جریان نفاق وقتی وارد مدینه شد، طبیعتا نسبت به جوان بودن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ایجاد سؤال کرد. آن‌ها یک شبکه بودند و شبکه به راحتی می‌تواند سخنش را پخش کند. شما وقتی متوجه می‌شوید که شبکه‌ای در مقابل شما کار می‌کند، به سرعت با یک شبکه اطلاع‌رسانی شروع به مقابله کردن می‌کنید؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مدینه چنین شبکه‌ای در اختیار نداشت؛ فقط نماز جمعه را داشت که در آن‌جا باید صحبت کرده و درباره این قضایا برخورد می‌کرد.

 

تشکیل سپاه اسامه و عکس‌العمل منافقان

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پس از ورود به مدینه که مصادف با ایام بیماری آن حضرت هم بود، سپاه اسامه را تشکیل داد. منافقان، به جوان بودن اسامه ایراد گرفتند، اما پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) با اعتراض آن‌ها مقابله کرد و فرمود: دلیل شما برای رد کردن اسامه، جوان بودنش نیست، چون وقتی من پدر همین اسامه را برای نبرد اول موته، فرمانده قرار دادم،‌ شما به فرماندهی او هم اعتراض کردید، در حالی که پدرش جوان نبود. (البته نکته قابل تأمل این‌جاست که اگر تاریخ عامه را جست‌وجو کنیم، اعتراض منافقان به فرماندهی زید، پدر اسامه را پیدا نمی‌کنیم؛ چرا که آن قضیه را از تاریخ حذف کرده‌اند).

علت این‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در مقابل آن‌ها این گونه جواب داد، این بود که منافقان در جامعه مدینه شایعه به راه انداخته بودند که علی(علیه‌السلام) جوان است و قدرت جانشینی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را ندارد؛ پس آن حضرت با جوابشان در مورد اسامه، در ذهن‌ها جا ‌انداخت که مشکل آن‌ها با جوان بودن علی(علیه‌السلام) نیست، بلکه با اصل علی(علیه‌السلام) است.

به هرحال بعد از آن‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمود: «خداوند هر کس را که با سپاه اسامه نرود، لعنت کند»، منافقان پذیرفتند که با سپاه اسامه بروند. البته رفتند، ولی نگذاشتند که این سپاه حرکت کند و به اسامه گفتند: اگر ما الآن برویم، چه کسی به جنازه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نماز بخواند؟

 

علت هراس پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از معرفی علی(علیه‌السلام)

چرا پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پس از نزول آیه «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ» (مائده/67) از معرفی علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) نگران بود و هراس داشت؟

جواب این است که در ذهن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) این بود که اگر من علی(علیه‌السلام) را معرفی کنم، برخی دچار یأس شده و حتی به انکار خودم دست می‌زنند؛ می‌گویند: تو اصلاً پیامبر نبودی؛ بلکه پادشاه بودی که می‌خواهی موقع از دنیا رفتنت، در نبود فرزند، دامادت را به عنوان جانشین قرار دهی.

اگر سران منافقان پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را انکار می‌کردند، به دلیل محبوبیتی که داشتند، نصف مسلمانان را از اسلام برمی‌گرداندند؛ و در نتیجه بین مسلمان‌ها و مرتدان جنگ واقع می‌شد و همه چیز از بین می‌رفت.

قضیه تشکیل سپاه اسامه هم در راستای همین تدبیر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بود. اگر این سپاه دچار جنگ داخلی می‌شد، همان چیزی که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از آن می‌ترسید، اتفاق می‌افتاد؛ بنابراین آن حضرت، فرماندهی بر این سپاه گذاشت که هم زمینه‌ای برای معرفی نفاق باشد و هم کار به جنگ داخلی نکشد. تدبیر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) تدبیر الهی است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و هشتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/02/29)

گزارش | جایگاه علی اکبر(ع) نزد امام حسین(ع)

امام حسین(علیه‌السلام) برای هیچ کس مانند علی اکبر(علیه‌السلام) در زمان شهادت ایشان، اظهار بیتابی نکرد؛ و این شدت بیتابی، جایگاه علی‌اکبر(علیه‌السلام) را نزد امام حسین(علیه‌السلام) نشان می‌دهد. خدایا ما را با او محشور بگردان!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ چرا شخصیت علی‌اکبر(علیه‌السلام) این میزان از برجستگی را دارا می‌باشد؟ در بین شهدای کربلا، ایشان تنها کسی است که در زیارت عاشورا، بعد از شخص امام‌ حسین(علیه‌السلام)، به صورت خاص به او سلام می‌کنیم.

البته زندگی‌نامه مفصلی از ایشان در دست نیست، چرا که تاریخی که در آن زمان نوشته می‌شد، تاریخ الخُلَفا بوده است؛ یعنی تنها تاریخ کسانی نوشته می‌شد که در رأس حکومت قرار می‌گرفتند. از ائمه ما، به جز امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و مدت کوتاهی هم امام حسن(علیه‌السلام)، هیچ کدام به قدرت و حکومت نرسیدند؛ بنابراین آنچه که هم از تاریخ، درباره آن‌ها نوشته شده است، به دلیل ارتباط اقداماتشان با حاکمان زمان بوده است.

درباره علی‌اکبر(علیه‌السلام) هم، همان مقدار از شرح حال نوشته شده است که به درگیری ایشان با حاکمان زمان خود و تنها مقطع روز عاشورا مربوط می‌شود. تاریخ‌نگاران در آن زمان، در حقیقت، قصد ثبت تاریخ یزید را داشتند. زمانی که تاریخ یزید را ثبت می‌کردند، مطرح می‌شد که در دوره او، چنین حوادثی اتفاق افتاده است و در ضمن بیان حوادث، افراد دخیل در آن را هم به رشته تحریر می‌آوردند.

اما هنگامی که این اشخاص با معاویه و یا یزید درگیری نداشتند، از آن‌ها اسمی و تاریخی  ذکر نمی‌کردند؛ بنابر‌این زمانی که حضرت علی‌اکبر(علیه‌السلام) در دوران معاویه در مدینه بوده است، چون درگیری با حکومت وقت نداشت، چیزی از ایشان ثبت نشده است.

پس با این حال، چگونه می‌توانیم به عظمت علی‌اکبر(علیه‌السلام) پی ببریم؟ اگر کسی بخواهد به عظمت آن بزرگوار پی ببرد، باید پیچیدگی قضایا را در هنگام خروج امام حسین(علیه‌السلام) درک کند. تشخیص در آن زمان به قدری سخت  بود که محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس و خیلی از کسانی که دارای سابقه طولانی در اسلام بودند، دچار اشتباه شدند.

در این زمان حساس، علی‌اکبر(علیه‌السلام) تمام این پیچیدگی‌ها را با این‌که در سنین جوانی بود، درک کرد. این درک بالا از گفت‌و‌گوی ایشان با امام حسین(علیه‌السلام) به دست می‌آید؛ آن‌جا که امام حسین(ع) فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون». در این لحظه، علی‌اکبر(علیه‌السلام) علت گفتن این جمله را از پدر پرسید. (از این پرسش علی‌اکبر(علیه‌السلام) می‌فهمیم که ایشان شخص بسیار محققی بوده است).

امام حسین(علیه‌السلام) در جواب او، خواب خود را تعریف کرد و فرمود: کشته شدن ما قطعی است؛ یعنی پایان حرکت ما به مرگ خواهد انجامید. جواب علی‌اکبر(علیه‌السلام) در این‌جا، جایگاه شخصیتی و معرفتی او را بر ما روشن می‌کند. ایشان به پدر خطاب می‌کند: آیا ما بر حق نیستیم؟ این سؤال، سؤال کشفی نیست، بلکه تأکید و تأیید بر فهم است.

معنای سؤال علی اکبر(ع) این است که پدر! همین که تو از مدینه حرکت کردی، من می‌دانستم که ما بر حق هستیم؛ آیا تشخیص من درست است؟ امام(علیه‌السلام) هم در جواب فرمود: بله؛ ما بر حق هستیم. پس از شنیدن سخن امام(علیه‌السلام) مبنی بر حق بودن راه انتخاب شده، علی‌اکبر(علیه‌السلام) فرمود: پس در این صورت، باکی نیست، و به حق، جان خواهیم داد. در این‌جا پی می‌بریم مطلبی را که ابن عباس و محمد بن حنفیه نتوانستند درک کنند، علی‌اکبر(علیه‌السلام) با درک بالای خود به سادگی فهمیده بود.

به مناسبت بحثی که شد، می‌خواهم مطلبی را بیان کنم و آن این‌که اگر انسان حاضر بشود که جانش را در راه حق تقدیم کند، مرتبه دوم است؛ قبل از آن، و در مرتبه اول، انسان باید بتواند حق را به خوبی بشناسد.

از جمله اوصاف انسان در قرآن، «کشتن و کشته شدن در راه خدا» است: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجیلِ وَ الْقُرْآن‏ ... » (التوبة/111). در روایت داریم که «فَوقَ کُلِّ ذِى بِرٍّ بِرٌّ حتّى یُقتَلَ الرَجُلُ فى سبیلِ اللَّه»؛ یعنی بالای هر خوبی، خوبی دیگری است، تا برسد به جایی که انسان در راه خدا کشته بشود.

زمانی که مقدمه شهادت برای امیر‌المؤمنین(علیه‌السلام) حاصل شد، فرمود: «فُزتُ و ربِّ الکعبة». بنابراین کشته شدن در راه خدا (یُقتَلون)، حد نهایی کمال انسان است. سؤالی که در این‌جا به ذهن خطور می‌کند، این است که چرا با وجود فضیلت‌های مذکور برای کشته شدن در راه خداوند، پروردگار متعال در این آیه، ابتدا «یَقتُلُون» (می‌کشند) را می‌گوید، و سپس «یُقتَلون» (کشته می‌شوند) را؟

جوابش این است که ما، هم «یُقتلون» با بصیرت داریم و هم «یُقتلون» بدون بصیرت. در حال حاضر، تکفیری‌ها مصداق «یُقتلون»اند، ولی چون از روی بصیرت نیست، ارزشی ندارد. درباره «یَقتُلون» هم این معنا صدق پیدا می‌کند: ما، هم «یَقتلون» چشم‌بسته داریم و هم «یَقتلون» با ‌بصیرت. تکفیری‌ها می‌کشند، ولی نمی‌دانند که چه کسانی را می‌کشند و ارزش و حرمت خون در نزد خداوند به چه میزان است: «وَمَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا» (نساء/93)؛ و الّا به این صورت، دست به خونریزی نمی‌زدند. اگر کسی متدین باشد و حرمت خون را در اسلام بداند، کشتن یک انسان برای او، از سخت‌ترین کارها خواهد بود

 انسان متدین، زمانی دست به کشتن می‌زند که حق بودن این کار مثل روز برایش روشن باشد. البته زمانی که اوضاع به هم می‌ریزد، کشته شدن راحت‌تر از کشتن خواهد بود. امیر‌المؤمنین(علیه‌السلام) در مورد خوارج فرمود: من کسانی را کشتم که احدی جز من، جرأت کشتن آنان را نداشت. عبارت «جز من» در این‌جا اشاره به متدینین دارد، و الّا برای امثال معاویه، کشتن انسان بسیار ساده بود، چرا که معاویه اساساً دین نداشت؛ ولی موقعی که شخص دیندار بود و حرمت و عظمت خون را در اسلام درک کرد، کشتن یک انسان برای او از سخت‌ترین کارها می‌شود و با این شرایط، کشتن یک انسان نیازمند به یک بصیرتی است که رسیدن به آن هم کار بسیار دشواری است.

با توجه به مطالب مذکور، به نظر من این‌که علی‌اکبر(علیه‌السلام) گفت: از مرگ ترسی نیست، در درجه دوم اهمیت قرار می‌گیرد؛ درجه اول، زمانی است که گفت: آیا ما بر حق نیستیم؟ و به همین جهت، علی‌اکبر(علیه‌السلام) در کنار امام حسین(علیه‌السلام) قرار می‌گیرد. البته مانند امام حسین(علیه‌السلام) نیست، ولی قضایا را مانند آن حضرت درک می‌کند.

روز عاشورا اصحاب در بین خود قرار گذاشته بودند که تا زنده‌ایم، نگذاریم آسیبی به اهل و خانواده امام حسین(علیه‌السلام) برسد. موقع اقامه نماز ظهر، اصحاب زنده بودند و عده‌ای از آن‌ها جلوی نمازگزاران ایستادند که مانع اصابت تیر به امام(علیه‌السلام) شوند. این نماز آخر هم برای عمر سعد خیلی سنگین تمام شد، زیرا مردم می‌دیدند که امام حسین(علیه‌السلام) بر خلاف تبلیغات منفی، نماز می‌خواند.

وقتی عمر سعد دید این حالتی که امام حسین(علیه‌السلام) در پیش گرفته، ممکن است سپاه او را پراکنده کند، دستور داد که دیگر به صورت تن به تن نجنگید و به صورت گروهی حمله کنید. با هجوم دسته‌جمعی سپاه عمر سعد، همه اصحاب امام حسین(علیه‌السلام) به شهادت رسیدند. علی‌اکبر(علیه‌السلام) با مشاهده این وضعیت، به عنوان اولین نفر از اهل‌بیت به میدان نبرد قدم نهاد.

این نشان می‌دهد که آن بزرگوار، تالی‌تلو امام حسین(ع) بوده است؛ یعنی بعد از شخص امام حسین(علیه‌السلام)، درک جامع از وضعیت را ایشان داشته است. البته امام زین‌العابدین(علیه‌السلام) استثنا، و عالِم به غیب بود؛ اما در بین کسانی که علم عادی و کسبی داشتند، علی‌اکبر(علیه‌السلام) دارای علم جامع بود، و با آن علم جامع، پا به میدان نبرد گذاشت.

می‌شود این مطلب را گفت که امام حسین(علیه‌السلام) برای هیچ کس مانند علی اکبر(علیه‌السلام) در زمان شهادت ایشان، اظهار بیتابی نکرد؛ و این شدت بیتابی، جایگاه علی‌اکبر(علیه‌السلام) را نزد امام حسین(علیه‌السلام) نشان می‌دهد. خدایا ما را با او محشور بگردان!

منبع: جلسه پنجم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1393/03/18)

گزارش | جریان نفاق

با این‌که افرادی همانند سلمان، ابوذر، عمار و... شخصیت‌های بزرگ، و از لحاظ منزلت، نزدیک‌ترین مسلمانان به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و خاندانش بودند، اما در بین مسلمانان موقعیت اجتماعی بالایی را نداشتند که سخنشان مُطاع باشد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ممکن است سؤالی پیش بیاید که چرا اشخاصی مانند سلمان، ابوذر، مقداد، و عمار نتوانستند با جریان نفاق برخورد کنند؟

جوابش این است که جایگاه سلمان در مدینه این بود که یک ایرانی است و عشیره‌ای ندارد. ابوذر هم یک پیرمرد نود ساله بود که جایگاهی در اجتماع نداشت و پس از پیروزی مسلمانان در جنگ خیبر، به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) ملحق شد؛ یعنی کلاً چهار سال را از مجموع ده سالی که آن حضرت در مدینه بود، درک کرد.

عمار و مقداد هم برده سیاه بودند. علاوه بر این‌که سلمان و ابوذر و امثال آن‌ها کسانی بودند که تمام خدمات و مأموریت‌های پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را آن‌ها انجام می‌دادند و فرصت زیادی نداشتند که اطراف آن حضرت حضور یابند. بنابراین، با این‌که آن‌ها شخصیت‌های بزرگ، و از لحاظ منزلت، نزدیک‌ترین مسلمانان به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و خاندانش بودند، اما در بین مسلمانان موقعیت اجتماعی بالایی را نداشتند که سخنشان مُطاع باشد.

 

نمونه‌ای از فضائل علی(علیه‌السلام) از زبان خود

روایتی هست که با این‌که سند محکمی ندارد، اما آوردنش خالی از لطف نیست:

روزی یک یهودی در نماز جمعه کوفه نزد امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) آمد و گفت: یا علی! می‌گویند تو خیلی ادعا می‌کنی و خودت را از انبیا برتر می‌دانی! آن حضرت فرمود: نه؛ من چنین نگفته‌ام؛ ولی آیا اشکالی دارد که من عنوان برتری داشته باشم؟

یهودی گفت: برتری تو بر آدم(علیه‌السلام) چیست؟ امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: خداوند آدم(علیه‌السلام) را به بهشت فرستاد و فرمود: همه چیز بر تو حلال است، و فقط از این درخت گندم نخور. اما آدم(علیه‌السلام) با وسوسه شیطان از آن گندم خورد.

من با این‌که در مکتب اسلام، گندم حلال است، به احترام امر خداوند تا توانستم نان گندم نخوردم. حال بگو آیا من برترم یا آدم(علیه‌السلام)؟ یهودی گفت: تو.

سپس پرسید: برتری تو بر نوح(علیه‌السلام) چیست؟ امام(علیه‌السلام) فرمود: فرزند نوح(علیه‌السلام) کافر بود. به محض این‌که موج زیر پایش زد، آن پیامبر الهی گفت: خدایا! فرزندم را نجات بده. خداوند او را سرزنش کرد که این تقاضا را نباید داشته باشی.

ولی من شمشیر کشیدم و اقوام خودم را که مشرک بودند، کشتم. آیا من برترم یا نوح(علیه‌السلام)؟ یهودی گفت: تو.

دوباره پرسید: برتری تو بر ابراهیم(علیه‌السلام) چیست؟ آن حضرت فرمود: ابراهیم(علیه‌السلام) خورشید و ماه و همه را دیده بود، ولی در نهایت گفت: «رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَى»(بقره/260). خداوند به او گفت: ایمان نداری؟ گفت: ایمان دارم، ولی می‌خواهم یقین کنم.

سپس امام(علیه‌السلام) خطاب به یهودی فرمود: در حالی که اگر همه پرده‌ها برای من کنار برود، ذره‌ای به عقیده‌ام اضافه نمی‌شود.

یهودی گفت: تو چه برتری بر موسی(علیه‌السلام) داری؟

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: خداوند به موسی(علیه‌السلام) گفت: سمت فرعون برو. موسی(علیه‌السلام) گفت: با چه چیز نزد او بروم؟ خدای متعال فرمود: در دستت چیست؟ گفت: عصا. فرمود: بینداز. زمانی که موسی(علیه‌السلام) عصا را انداخت، تبدیل به ماری بزرگ شد و آن پیامبر خدا فرار کرد. خداوند معجزه ید بیضا را هم به موسی(علیه‌السلام) داد و بعد به او فرمود: حالا برو. موسی(علیه‌السلام) گفت: خدایا! من یک نفر از فرعونیان را کشته‌ام؛ برادرم را هم با من بفرست.

پس از نقل داستان حضرت موسی(علیه‌السلام)، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) سوره برائت را به من داد و فرمود: به مکه برو و بخوان. من با این‌که بسیاری از مشرکین را کشته بودم، نگفتم یک نفر را با من بفرست، در حالی که نه ید بیضای موسی(علیه‌السلام) را داشتم، و نه عصایش را. حال آیا من برترم یا موسی(علیه‌السلام)؟ یهودی گفت: تو.

سپس پرسید: برتری تو بر عیسی(علیه‌السلام) چیست؟ فرمود: مادر عیسی(علیه‌السلام) خادم خانه خدا بود. او توسط روح‌القُدُس باردار شد، ولی به محض این‌که می‌خواست بچه خود را به دنیا بیاورد، خداوند گفت: از مسجد بیرون برو.

ولی مادر من بیرون از خانه خدا بود و وقتی درد زایمان او را گرفت، خداوند دیوار را شکافت و گفت: وارد بیت شو.

علی(علیه‌السلام) پرسید: حال آیا من برترم یا عیسی(علیه‌السلام)؟ یهودی گفت: تو.

موقعی که این گفت‌وگو پایان یافت، مردم از همدیگر می‌پرسیدند: مگر علی(علیه‌السلام) در کعبه به دنیا آمده است؟!‌

امروز هم با این‌که شکاف دیوار خانه کعبه معلوم است، و هر اقدامی انجام داده‌اند تا آن را از بین ببرند نتوانسته‌اند، اما با پرده آن را پوشانده‌اند و مانع انتشار این فضیلت درباره علی(علیه‌السلام) می‌شوند؛ به طوری که الآن بسیاری از اهل سنت  نمی‌دانند علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) در کعبه به دنیا آمده است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و هفتم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1394/02/22)

گزارش | شهدای کربلا

تقسیم‌بندی‌های مختلفی درباره تعداد یاران و شهدای عاشورا در کتاب‌ها و سخنرانی‌های مختلف انجام شده است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ محمدرضا سنگری در کتاب «آینه‌داران آفتاب»، شهیدان حسینی را به گروههای زیر تقسیم‌بندی کرده و در مجموع 153 شهید کربلا را معرفی کرده است:

دسته اول شهیدان پیشاهنگ نامگذاری شده‌اند، یعنی تعداد 11 تن از شهیدانی که قبل از وقوع حادثه عاشورا در کوفه و بصره به شهادت رسیده‌اند. دسته دوم شهیدان نبرد اول یا شهدای تیرباران صبح عاشورا هستند. دسته سوم شهدای نبرد تن‌به‌تن به‌هنگام پیش از نماز که 47 نفر بودند و شهیدان این مرحله از برجسته‌ترین یاران اباعبدالله‌الحسین هستند.

دسته بعدی شهیدان نماز هستند که دو نفر آن را تشکیل می‌دهند. دسته پنجم شهیدان پس از نماز هستند که نبرد تن‌به‌تن با دشمن می‌کردند. گروه بعدی تعداد 24 نفر از شهیدان بنی‌هاشم هستند و گروه هفتم شهیدان پس از امام حسین(علیه‌السلام) و واقعه عاشورا هستند. در این مجال نگاهی داریم به زندگی و شهادت برخی از این یاران.

 

جَون بن خوی

جون خدمتگزار ابوذر غفاری بود. وی پس از رحلت ابوذر در ربذه به مدینه برگشت و خدمت حضرت علی(علیه‌السلام) بود. او مردی آگاه به اسلحه‌شناسی و تعمیر ادوات جنگی بود. پس از شهادت علی(علیه‌السلام) در خدمت امام حسن(علیه‌السلام) قرار گرفت. وقتی مساله حرکت امام حسین(علیه‌السلام) به مکه پیش آمد، به‌همراه آن حضرت از مدینه تا مکه و از آن‌جا تا کربلا آمد و لحظه‌ای از آن حضرت جدا نشد.

در روز عاشورا به حضور امام حسین(علیه‌السلام) آمد و اجازه جهاد خواست. امام(علیه‌السلام) به او فرمودند: «ای جون، تو گرچه همیشه با ما همراه بودی، اما اکنون اجازه داری که بروی و از این خطری که ما را تهدید می‌کند خود را نجات دهی». جون گفت: «ای پسر رسول خدا صلی‌الله علیه و آله وسلم، من در روزهای خوشی و راحتی در کنار شما بودم. آیا شایسته است که به‌هنگام روی آوردن سختی‌ها از شما دست بردارم؟» و او در کربلا حضور داشت و پس از نبردهای بسیار به شهادت رسید.

وقتی او وارد معرکه جنگ شد اینگونه رجز می‌خواند: کیف یری الکفار ضرب الاسود بالسیف ضربا عن بنی محمد اذب عنهم باللسان و الید ارجو به الجنه یوم الورود؛ ای کفار، ضرب شمشیر سیاه را چگونه میبینید؟ به شمشیر ضربهای از فرزند محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، از آنها با زبان و دست حمایت میکنم، در حالی که به بهشت در روز قیامت امیدوارم.»

 

عمروبن قرظه انصاری

قرظه انصاری از اصحاب باوفای رسول‌خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بود که در جنگ احد شرکت کرد و از مکتب اسلام دفاع کرد. پس از رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) در کوفه سکونت گزید و در جنگ‌های جمل و صفین و نهروان در رکاب امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به جهاد پرداخت.

نقل می‌کنند وقتی در جنگ بر بدنش زخم بسیار وارد شد، در لحظات آخر ناگهان چشم باز کرد و به امام حسین(علیه‌السلام) عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا، آیا شرط جان‌بازی به‌جای آوردم؟» حضرت فرمودند: «آری، سلام مرا به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله وسلم برسان... .»

عمرو بن قرظه، در کربلا از یاران بسیار فعال امام(علیه‌السلام) محسوب می‏شده به‌طوری‌که همراه سعید بن عبدالله پاسداری و محافظت از امام(علیه‌السلام) را به‌عهده گرفته و در این راه چندین چوبه تیر به سر و سینه‏اش رسیده و مجروح شد، آنگاه از امام(علیه‌السلام) اجازه جهاد خواسته و عازم میدان شده و این رجز را خواند:

قد علمت کتیبه الانصار

ان سوف احمی حوزه الذمار

ضرب غلام غیر نکس شار

دون حسین مهجتی و داری‏

«سپاه انصار باور دارند که من از اهل حرم دفاع می‏کنم، ضربت من ضربت جوانی سربلند و پیش‌آهنگ است، هستی، جان و مالم فدای حسین(علیه‌السلام) باشد.»

 

ابوثمامه صائدی(صیداوی)

عمر بن عبدالله، معروف به ابوثمامه، از چهره‌های سرشناس شیعه در کوفه بود که در شجاعت و اسلحه‌شناسی زبانزد خاص و عام بود. وقتی مسلم بن عقیل برای بیعت گرفتن از مردم وارد کوفه شدند، ابوثمامه را مسئول دریافت کمک‌های مالی و تهیه اسلحه کردند.

وی پس از پراکنده شدن مردم از دور مسلم بن عقیل و پیش از شروع درگیری‌های کربلا، خود را از کوفه به کربلا رساند و در زمره یاران امام حسین(علیه‌السلام) قرار گرفت. نقل می‌کنند در روز عاشورا نزدیک ظهر خود را به امام حسین(علیه‌السلام) رساند و به آن حضرت گفت: «جانم فدای تو دشمنان لحظه‌به‌لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شوند. دوست دارم مانع حرکت آنها به‌سوی شما باشم، هرچند در این راه کشته شوم، اما قبل از شهادت می‌خواهم نماز ظهر را با تو بخوانم.»

امام(علیه‌السلام) نگاهی به آسمان کردند و فرمودند: «نماز را به یاد ما آوردی؛ خدا تو را از نمازگزاران ذاکر قرار دهد.» آنگاه ابوثمامه و جمعی دیگر با امام(علیه‌السلام) به نماز ایستادند. او پس از نماز به میدان رفت و به شهادت رسید.

طبری از مورخین می‌گوید ابوثمامه، پسرعموی خود را که در لشکر عمر سعد بود به هلاکت رساند و درحالی که وارد میدان جنگ می‌شد چنین رجز می‌خواند:

عزاء لآل المصطفی وبناته        علی حبس خیر الناس سبط محمد

عزاء لزهراءالنبی و زوجها                                خزانه علم الله من بعد أحمد

عزاء لأهل الشرق والغرب کله                         و حزنا علی حبس الحسین المسدد

فمن مبلغ عن النبی و بنته        بأن ابنکم فی مجهد‌ای مجهد

«تعزیت می‌گویم به آل پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و دخترانش به‌خاطر گرفتاری نوادگان پیامبر که بهترین انسان‌ها هستند. تعزیت بر حضرت زهرا(س) و همسرش که خزانه علم الهی بود پس از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم). تعزیت بر همه مردمان مشرق و مغرب زمین و اندوه برای گرفتاری حسین(علیه‌السلام) راستگو و درست‌کردار. کیست رساننده این پیام از من به حضرت نبی و دخترش که فرزندتان در رنج و سختی است و چه رنج و سختی بزرگی.»

 

اَسلَم بن عَمرو

اَسلم غلامی بود که امام حسین(علیه‌السلام) او را پس از خریداری آزاد کرد. او همیشه در خدمت امام(علیه‌السلام) بود. برخی او را اسلم ترکی هم نامیده‌اند و وی را به ایران و شهر قزوین نسبت داده‌اند. پسرش به‌عنوان کاتب امام حسین‌(علیه‌السلام) در کنار آن حضرت به‌سر می‌برد.

اسلم از همان ابتدا به‌همراه امام حسین(علیه‌السلام) از مدینه خارج شد و لحظه‌ای از امام زمانش جدا نشد. وقتی در روز عاشورا اجازه گرفت که با دشمنان اهل‌بیت(علیهم‌السلام) بجنگد این شعر را زمزمه می‌کرد: «امیری حسین و نَعْمَ الاَمیر، سُرور الفُؤاد البَشیر النَذیر؛ پیشوا و رهبر من حسین(علیه‌السلام) است و حقا که چه رهبر خوبی است. او مایه سرور دل‌ها و بشیر و نذیر است.»

وقتی پس از جهاد دلیرانه بر زمین افتاد، امام حسین(علیه‌السلام) او را در آغوش گرفتند و صورت خود را بر صورت او نهادند. اسلم بن عمرو با دیدن این صحنه لبخندی زد و گفت: «چه کسی مثل من از این افتخار برخوردار است که پسر پیغمبر صورت بر صورتش بگذارد؟» این را گفت و جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرد.

برخی از مآخذ و منابع رجز زیر را برای این غلام ذکر کرده‌‌اند:

الْبَحرُ مِنْ طَعنی وَضَربی یَصْطَلی

وَالْجوُّ مِنْ سَهمی وَنَبلی یَمْتلی‌

اذا حِسامی فِی یَمینی یَنْجَلی

یَنشَقُّ قَلْبُ الْحاسِدِ المُبَجَّلِ

«دریا از ضربت نیزه و شمشیرم می‌جوشد؛ و آسمان از تیرم پر می‌شود. آنگاه که تیغ در کفم آشکار شود؛ قلب حسود متکبر شکافته می‌‌شود.»

 

زهیر بن قین بجلی

از اهالی کوفه و از بزرگان قبیله بجلیه بود که به‌خاطر رشادت‌هایش در جنگ‌های صدر اسلام از جایگاه ویژه‌ای در میان مردم برخوردار بود. هنگامی که زهیر به‌همراه خانواده‌اش از سفر حج بازمی‌گشت در میان راه به کاروان امام حسین(علیه‌السلام) برخورد.

امام قاصدی به نزد ظهیر فرستاد و او را برای دیدار دعوت کرد. زهیر پس از دیدار با امام(علیه‌السلام)، با خوشحالی به نزد خانواده‌اش بازگشت و آماده پیوستن به کاروان امام حسین(علیه‌السلام) شد. امام حسین(علیه‌السلام) در روز عاشورا زهیر را به فرماندهی میمنه یا سمت راست سپاه قرار داد. زهیر دو بار در قبل و بعد از نماز به میدان جنگ رفت و طی نبردی دلاورانه 120 نفر از اشقیای سپاه عمر سعد را به درک واصل کرد و سرانجام به درجه رفیع شهادت نائل شد.

پس از ادای نماز، زهیر برای امام(علیه‌السلام) این اشعار را خواند:

اقدم هدیت هادیاً مهدیا 

الیوم تلقی جدّک النّبیا

و حسناً و المرتضی علیا

و ذا الجناحین الفتی الکمیا

و اسد الله الشّهید الحیا

«به پیش ای هدایت شده و راهنما، امروز جدّت نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را دیدار خواهی کرد، و همچنین حسن مجتبی(علیه‌السلام) و علی مرتضی(علیه‌السلام) را و جعفر طیار آن جوانمرد شجاع و حمزه شیر خدا شهید زنده را.»

همچنین رجزهای او در میدان نبرد به این صورت بود:

انا زهیر و انا ابن القین      اذودکم بالسیف عن حسین

ان حسیناً احد السبطین     من عتره البر التقی الذی

ذاک رسول‌الله غیر المین   اضربکم و لا اری من شین

«من زهیر پسر قین هستم با شمشیر خود از حریم حسین(علیه‌السلام) دفاع می‌کنم. حسین(علیه‌السلام) یکی از دو نواده رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) است از خاندانی که نیکی و تقوا زینت آنهاست، و اکنون او فرستاده پاک خدا از دو نسل نبوی است و من شما را می‌کشم و عیب نمی‌دانم.»

انتهای پیام/

گزارش | ذهنیت مسلمانان درباره جانشین پیامبر(ص)

در غدیر خم هم که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) را برای مردم معرفی کرد، باید ببینیم جریان نفوذ چگونه توانست سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را خراب کند. لازم است قدرت نفوذ این جریان را خوب درک کنیم تا متوجه شویم که چرا حوادث بعد از وفات آن بزرگوار به وجود آمد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ جلسات گذشته گفتیم که به دلیل قدرت جریان نفاق در مدینه، برای پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ممکن نبود که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را به صورت علنی به عنوان جانشین خود معرفی کند؛ چرا که در این صورت، جان هر دو بزرگوار به خطر ‌افتاده و کل اسلام از بین می‌رفت. در مناسبت‌های عمومی هم، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) علی(علیه‌السلام) را با عناوین کلی معرفی می‌کرد.

 

ذهنیت مسلمانان صدر اسلام درباره جانشین پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)

در حجة‌الوداع، موقعی که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطاب به مسلمانان فرمود: «من به زودی از بین شما می‌روم»، تاریخ نقل نکرده است که کسی از آن حضرت پرسیده باشد: بعد از شما چه کسی جانشین خواهد بود؟ عدم سؤال، یا به  این دلیل بود که مسلمانان اصلاً نمی‌فهمیدند؛ در حالی که این امر، از آن جامعه سیاسی بعید بود؛ و یا این‌که چون می‌دانستند چه کسی بعد از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در رأس امور قرار می‌گیرد، بنابراین معنا نداشت که در مورد آن، از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) سؤال کنند.

اگر توجیه دوم را پذیرفتیم، سؤال این است که در مورد جانشین، باور آن‌ها به چه کسی بود؟ دانستن این باور، خیلی مهم است که باید از روی قرائن به آن پی ببریم.

اگر باور مردم در مورد جانشین، علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) بود، سؤال این است که پس چرا پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نام ایشان را در معرفی نبرد تا مسأله به آن مهمی را تأکید کرده باشد؛ بلکه فقط فرمود: «إنی تارِکٌ فیکُمُ الثَقَلَینِ کتابَ اللهِ و عِترَتی». معلوم می‌شود قضیه این قدر روشن نبوده است که باور مردم، جانشینی علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) باشد.

همچنان که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در اواخر عمر فرمود: کاغذ و دوات بیاورید تا مطلبی بنویسم که هرگز گمراه نشوید. مسلّما نظر آن حضرت، نوشتن نام امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عنوان وصی بعد از خود بود. این‌جا هم این سؤال را می‌پرسیم که اگر وصایت علی(علیه‌السلام) برای مردم کاملا روشن بود، چه نیازی داشت که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آن را مکتوب کند؟ معلوم می‌شود که جانشینی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، به عنوان یک موضوع بدیهی برای مردم مطرح نبوده است.

در غدیر خم هم که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) را برای مردم معرفی کرد، باید ببینیم جریان نفوذ چگونه توانست سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را خراب کند. لازم است قدرت نفوذ این جریان را خوب درک کنیم تا متوجه شویم که چرا حوادث بعد از وفات آن بزرگوار به وجود آمد.

 

عدم استفاده اهل‌بیت(علیهم‌السلام) از ولایت تکوینی در حل مشکلات

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) شخص ضعیفی نبود. اگر قرار بود با ولایت تکوینی با دشمنانش برخورد کند، کسی از آن‌ها زنده نمی‌ماند؛ اما این را باید دانست که اگر قرار است از ولایت تکوینی استفاده شود، باید در درجه اول آن را برای شیطان به کار بُرد تا خیال همه از شر او راحت شود! قرار بر این نبود که ایشان در حل مشکلات، از ولایت تکوینی استفاده کند، بلکه بایستی همه چیز طبق سنت جاریه الهی پیش برود تا مردم آزمایش شوند؛ همچنان‌که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم در باب قضا فرمود: «إِنَّمَا أَقْضِی‏ بَیْنَکُمْ‏ بِالْبَیِّنَاتِ وَ الْأَیْمَانِ وَ بَعْضُکُمْ أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ فَأَیُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِیهِ شَیْئاً فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّار»(الکافی، ج7، ص414).

مضمون سخن آن حضرت این است که من بر اساس بینات و اَیمان قضاوت می‌کنم. بعضی‌ از شما، در گفتار از دیگران پیش هستید؛ شاهد می‌آورید؛ قسم دروغ می‌خورید و من می‌دانم این، قسم دروغ است، ولی بالأخره قضاوت من بر اساس ظاهر است. به هر حال، قرار نیست که در این مواقع، اِعمال ولایت تکوینی شود.

 

دغدغه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای حفظ وحدت جامعه

سخن ما این است که باید شناخت درستی از جامعه پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) داشت. آن حضرت برای خودش نمی‌ترسید و دوست داشت در راه اسلام شهید بشود، اما لازم بود جامعه را حفظ کند تا راه حق تداوم پیدا کند. ایشان می‌بیند اگر الآن امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را صراحتا معرفی کند، راه حق بسته می‌شود.

البته درست است که معرفی‌های جزئی انجام شده بود، ولی بسیاری از مردم اساساً در جریان بعضی از این معرفی‌های پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار نمی‌گرفتند و یا توسط عده‌ای خاص حمل بر مسائل جزئی می‌شد؛ چنانچه سخن پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جریان جنگ تبوک را که در حق علی(علیه‌السلام) فرمود: «أمَا تَرْضَی‌ أن‌ تَکُونَ مِنِّی‌ بِمَنزِلَة‌ هَارُونَ مِن‌ مُوسی‌ إلا أنَّهُ لا نَبی‌ بَعْدی‌»، حمل کرده‌اند بر این‌که مختص همان قضیه بود و لا غیر.

وقتی یک جریان مقتدر دست به دست هم داد تا نگذارد فضائل امیرالمومنین(علیه‌السلام) معرفی شود، و از طرفی سران همان جریان، شبکه پیرامونی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شدند و اطراف او را گرفتند، معلوم بود که فضایل ایشان انتشار پیدا نمی‌کند. در زمان پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، به صورت سازمان‌یافته می‌گفتند: نگذارید فضائل علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) پخش شود.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و هفتم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1394/02/22)

استاد مهدی طائب

استاد مهدی طائب

پایگاه نشر آثار استاد مهدی طائب

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.