پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | خطابه آتشین علیه صهیونیست

آنان که برای تأسیس دولتی به نام اسرائیل، در فلسطین کوشش می‌کنند و می‌خواهند برای یهود، سلطنت و عزت کسب نمایند و با عرب و مسلمین، برای نیل به این هدف پیکار می‌کنند، باید بدانند با خدایی که برای یهود، ذلت و مسکنت، مقرر فرموده، در پیکارند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ آیت‌الله شیخ عبدالکریم زنجانی از جمله علمای شیعه است که برای وحدت تلاش‌های فراوانی انجام داده است. ایشان به منظور ایجاد وحدت میان مسلمانان جهان و ایجاد جبهه واحد در برابر استعمارگران، راهی کشورهای اسلامی شد و در کشورهای مصر، اردن، سوریه، لبنان، فلسطین، هندوستان و مناطق قفقاز با شخصیت‌های برجسته علمی و سیاسی دیدار کرد.

نخستین سفر آیت‌الله زنجانی در سال ۱۳۵۴ ق به مصر بود که توقف او در آنجا بیش از کشورهای دیگر بود.

 

دفاع از فلسطین و مبارزه با صهیونیسم

زمانی که شیخ عبدالکریم زنجانی در مصر بود، از جانب مفتی قدس، سید امین الحسینی، از وی دعوت شد که به مسجد الاقصی مسافرت نماید.

در تلگرافی که از سوى الحسینی به مرحوم زنجانی رسیده بود، این گونه بیان شده بود که: «اعراب و مسلمانان فلسطین به شدت مشتاق زیارت امام بزرگ خود هستند».

مرحوم زنجانی این دعوت را پذیرفت و در ماه رمضان ۱۳۵۵ق وارد فلسطین شد و در آنجا استقبال بی نظیری از وی به عمل آمد؛ هزاران نفر از علما و بزرگان، سرکنسولگری‌های برخی کشورها و در راس آن‌ها مفتی بزرگ فلسطین به استقبال استاد آمدند و سپس با احترام خاصی او و هیئت همراه را در منزل بزرگی که از قبل آماده کرده بودند اسکان دادند.

در مدت اقامت شیخ عبدالکریم در شهر مقدس قدس، طبقات مختلفی از مردم به زیارت او می‌آمدند و خانه او مملو از زائرین بود تا این که روز جمعه فرا رسید و مفتی فلسطین از استاد دعوت کرد بعد از فریضه جمعه در مسجدالاقصی سخنرانی کند.

آیت‌الله زنجانی در میان جمعیت انبوه نمازگزار در مسجد الاقصی، به طور خلاصه چنین گفت: «ای مردم عرب و ای مسلمانان! فراموش نکنید که شیطان نهال‌های خود را در زمین مقدس شما کاشت و متعهد شد آن‌ها را پرورش دهد تا این که هرگاه میوه‌های مسمومش به حد خوردن رسید گلوگیر شود و راه تنفس را بندد.

آری! جنگ شما بر ضد چنین مصیبت بزرگی است. ای مردم عرب و ای مسلمانان! امروز دولت‌هایی که بر عالم سیطره دارند دندان هایشان را تیز کرده و مقاصد پلیدشان را آشکار نموده‌اند و هیچ امیدی از عدالت و انصاف آن‌ها باقی نمانده است. البته شما هیچ وسیله‌ای برای زندگی و بقای خود ندارید مگر اتفاق و همبستگی در راه دفاع از سرزمین مقدس تان، که در این صورت امید پیروزی زنده خواهد شد و خطر صهیونها به زودی رفع خواهد شد.»

 

خطابه آتشین علیه صهیونیست

این عدم اتفاق و همبستگی مردم فلسطین همان دردی است که مرحوم زنجانی قبل از تأسیس حکومت غاصب اسرائیل بدان اشاره داشته و متأسفانه تا به حال نیز همین عیب و ایراد در میان جامعه خواص فلسطینی وجود دارد. این خطبه مرحوم زنجانی را خطبه ناریه نامیده‌اند، یعنی خطابه آتشین.

وی در ادامه، خطاب به سران صهیونیسم نیز چنین گفت: ای یهودیان! بدانید که کرکس مرگ، بر گرد سرتان پرواز می‌کند. به شما اخطار می‌کنم که هرگاه فلسطین را رها نکنید، بدبختی‌ها و مرگ فلاکت بار در کمین شماست.

سپس در بخشی از سخنانش خطاب به حامیان دولت غاصب اسرائیل چنین گفت: آیا با خدا می‌جنگید؟ در حالی که پیروزی خدا حتمی است. آنان که برای تأسیس دولتی به نام اسرائیل، در فلسطین کوشش می‌کنند و می‌خواهند برای یهود، سلطنت و عزت کسب نمایند و با عرب و مسلمین، برای نیل به این هدف پیکار می‌کنند، باید بدانند با خدایی که برای یهود، ذلت و مسکنت، مقرر فرموده، در پیکارند؛ آنجا که حضرت باری می‌فرماید: «و ضربت علیهم الذله و المسکنه وباءوا بغضب من الله»(بقره/61) اما شکی نیست که در این پیکار، پیروزی با ایزد متعال است، در آن جا که می‌فرماید: « کتب الله الاغلبن انا و رسلی...»(مجادله/21)

علامه زنجانی سپس خطاب به همه کشورهای عربی گفت: بر همه حکومت‌های عربی و اسلامی واجب است قضیه فلسطین را در بالاترین مرتبه اهمیت قرار داده و در جهت استیصال رژیم صهیونیستی گام‌های موثری بردارند. امروز فریاد من باید به گوش همه جهانیان برسد و به عنوان یک حماسه در قلب‌های شان جا گیرد. لازم است فریاد گسترده مردم فلسطین در تمام روزنامه‌ها و رسانه‌های جهانی پخش گردد، به طوری که حتی کرها نیز آن را بشنوند تا همگان بر افروخته گردند:«ان تنصروا الله ینصرگم و یثبت أقدامکم»(محمد/7)

پس از سخنرانی استاد زنجانی، مفتی بزرگ فلسطین خطاب به ایشان چنین گفت: «ای امام زنجانی! درسی که شما امروز در مسجدالاقصی به مردم فلسطین داده‌اید ثمره اش بیشتر از صدهزار سرباز مسلح با تجهیزات کامل است. شما بر گردن فلسطین منتی گذاشته‌اید که هیچ گاه روزگار آن را فراموش نخواهد کرد.»

منبع: برگرفته از جلد اول کتاب طلایه داران تبلیغ بین‌المللی تاریخ تشیع، صص160-168

یادداشت | یهودیان ایران در زمان پهلوی

فعالیت سیاسی یهودیان ایران در دوران پهلوی بیشتر در راستای تقویت دولت اسرائیل بود؛ زیر فعالیت‌های صهیونیستی در ایران قانونی اعلام شده بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ایران همواره مورد توجه یهودیان بوده است. در حکومت پهلوی(1979-1925) دولت ایران بر ارزش‌های ملی و دوران پیش از اسلام تأکید کرد و نام پارس، در مجامع بین‌المللی به ایران تبدیل شد. این جریانات سبب افزایش قدرت یهودیان ایران را به همراه داشت و اولین یهودی به مجلس راه یافت.

اقلیت یهود به ویژه پس از رضاخان تا زمان سقوط محمدرضا پهلوی از جایگاه بسیار ممتازی در کشور ایران برخوردار بودند و در عرصه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی، اطلاعاتی و اقتصادی سیطره و تسلط داشته‌اند که این امر با اسناد و مدارک به راحتی قابل اثبات است.

در دهه 1350 حدود 22 شهر ایران، یهودی نشین بوده‌اند و جمعیت آنان صدهزار نفر تخمین زده می‌شد. پس از روی کار آمدن حکومت پهلوی، مؤسسه آلیانس اسرائیل شعبه‌هایی در تهران و اصفهان ایجاد کرد و وضع یهودیان بهتر از قبل شد.

وضعیت اقتصادی یهودیان خوب بود و سرمایه داران عمده ایران، یهودیان بودند. در تهران دارای کنیسه‌هایی بودند و نشریاتی از مرداد سال 1320 به بعد انتشار می‌دادند که به زبان فارسی چاپ می‌شد.

فعالیت‌های مذهبی یهودیان ایران، در دهه پنجاه در مراسم مذهبی خودشان منحصر بود. یهودیان ایران نسبت به دین خود شناخت کمی داشتند؛ زیرا آنان از مراکز اصلی یهودیت جدا شده بودند.

در دهه 1960 معلمان دینی از اسرائیل برای تقویت آموزش دینی به ایران آمدند. فعالیت سیاسی یهودیان ایران در دوران پهلوی بیشتر در راستای تقویت دولت اسرائیل بود؛ زیر فعالیت‌های صهیونیستی در ایران قانونی اعلام شده بود. فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی یهودیان، شامل محافل و انجمن‌ها و مؤسسات فرهنگی می‌شد.

یهودیان در دوران سلطنت پهلوی در عرصه اقتصادی کشور ما بسیاری از شرکت‌ها، کارخانه‌ها، مراکز صنعتی، مراکز تولیدی و بازرگانی را در دست خود داشتند. شرکت‌هایی که اسامی آن‌ها در اسناد تاریخی وجود دارد.

بسیاری از شرکت‌ها و کمپانی‌های بزرگ داخل کشور در اختیار یهودی‌ها با نام و اسامی مشخص بود و این‌ها همگی به جز شرکت‌های صهیونیستی و یهودی غیر ایرانی بود که در کشور ما نمایندگی داشتند.

همچنین در بسیاری از مراکز بانکی و پولی ایران، یهودی‌های ایرانی نقش و حضور بسیار فعال، تاثیرگذار و قدرتمندی داشتند. بسیاری از صرافی‌ها و مراکز تبدیل و تعویض پول خصوصا در چهارراه استانبول خیابان فردوسی تهران در دست آن‌ها بود.

یهودیان به دلیل موقعیت خاص و ویژه‌ای که در دوران پهلوی داشتند و حمایت و پشتیبانی سلطنتی، آن‌ها به طور آزاد بدون هیچ مانع و مشکلی در همه حوزه‌های سیاسی، سیاست‌گذاری تا دربار نفوذ، حضور و نقش داشتند.

آن‌ها در دربار نیز رفت و آمد آزاد و کاملی داشتند. ما اسنادی داریم که بر اساس آن از سال ۱۳۲۸ که دولت پهلوی اسرائیل را به رسمیت می‌شناسد، اقتصاد ایران در دست یهودی‌ها بود و تمام این مباحث در قالب اسناد محرمانه دولتی آن زمان وجود دارد. به همین دلیل در دربار و حاکمیت می‌توانستند حضور آزادانه‌ای داشته باشند.

یهودی‌ها از این دوران طلایی به شکل‌های مختلف و در راستای اهداف فرهنگی، مطالبات سیاسی و اقتصادی خود استفاده می‌کردند و در این مسیر از طریق بورس‌بازی‌ها و دلال‌بازی‌ها بهره می‌بردند.

سازمان «آلیانس» از زمان قاجار در ایران فعالیت خود را آغاز کرد و در دوران پهلوی نیز به حیات خود ادامه داد و مدارس آلیانس که بعد‌ها به نام اتحاد مشهور شدند، در سراسر ایران شعبه داشتند که از طریق پرورش یهودی‌ها و غیریهودی‌ها نیرو تربیت می‌کردند.

آژانس یهود که بازوی اجرایی سازمان جهانی صهیونیزم بود، انجمن کلیمیان تهران، سازمان بانوان یهود ایران، سازمان دانشجویان یهود ایران، کانون کِرمِل، انجمن اتفاق، انجمن علمی پزشکان ایران و... نیز از دیگر این سازمان‌های یهودی است که این سازمان‌ها به بهانه‌ فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در داخل جامعه یهود مجوز فعالیت داشتند اما بر اساس اسناد موجود این سازمان‌ها با اسرائیل در راستای آرمان صهیونیزم و اهداف رژیم صهیونیستی و ماشین جنگی در ارتباط بودند و همکاری داشتند و کمک‌های مالی به حساب اسرائیل واریز می‌کردند.

یهودیان در ایران کاملا فعال بودند به گونه‌ای که اسرائیل در ایران سه پایگاه جاسوسی و اطلاعاتی در شمال، غرب و جنوب کشور داشت که در این پایگاه‌ها صد‌ها جاسوس کارکشته را آزادانه در ایران آموزش می‌دادند، سپس این افراد را برای جاسوسی به کشورهای عربی می‌فرستادند. بسیاری از یهودی‌های ایرانی با عناصر اسرائیلی شامل اشخاص، کانون‌ها و پایگاه‌های اسرائیلی در درون‌مرزی و برون مرزی ارتباط و همکاری آزادانه‌ای داشتند.

انتهای پیام/

نویسنده: محمد راد

منابع:

1 - مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، سازمان‌های یهودی و صهیونیستی در ایران

2 محمدعلی تاج پور، تاریخ دو اقلیت مذهبی یهود و مسیحیت در ایران

برشی از یک کتاب | نگاهی به زندگی آیت‌الله سید حسن مدرس

مدرس‌ مردی‌ نبود که‌ با این‌ توطئه‌ها از میدان‌ مبارزه‌ بیرون‌ رود. او با همفکران‌ اقلیت‌ خود، رضاخان‌ را استیضاح‌ کرد. مدرس‌ علت‌ استیضاح‌ را سوء‌مدیریت‌ و اقدامات‌ ضد قانونی‌ و حیف‌ و میل‌ اموال‌ مقصرین‌ و عدم‌ تحویل‌ به‌ خزانه‌ اعلام‌ کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ کتاب زندگانی آیت‌الله سید حسن مدرس‌ سرشار از برگ‌های زرینی است که نام او را در تاریخ ماندگار کرده است. او در یکی از نخستین فعالیت‌های مبارزاتی‌اش، با ظل‌السلطان‌ پسر ناصرالدین‌ شاه‌ و حاکم‌ اصفهان‌ درگیر شد که‌ این‌ درگیری‌ به‌ ترور نافرجام‌ مدرس‌ انجامید.

وی در دوره‌‌ دوم‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ به‌ عنوان‌ یکی‌ از پنج مجتهد طراز اوّل‌ از طرف ‌مراجع‌ انتخاب‌ شد. در این‌ مجلس‌ در مقابل‌ اولتیماتوم‌ روسیه‌ ایستادگی‌ کرد که ‌شجاعت‌ او جرأت‌ سایر نمایندگان‌ و ردّ اولتیماتوم‌ را به‌ همراه‌ داشت‌. او در دوره‌ سوّم ‌به‌ عنوان‌ نماینده‌‌ مردم‌ تهران‌ انتخاب‌ شد. مجلس‌ سوّم‌ با جنگ‌ جهانی‌ اوّل‌ هم‌زمان‌ گردید و مدرس‌ همراه‌ بعضی‌ از رجال‌، دولت‌ در تبعید تشکیل‌ داد و بساط‌ حکومت‌ خود را دراستانبول‌ گستراند و پس‌ از جنگ‌ به‌ ایران‌ بازگشت‌.

مدرس‌، با قرارداد 1919م‌ به‌ شدت‌ مخالفت‌ کرد تا جایی‌ که‌ سفیر انگلیس‌ او را مهم‌ترین‌ شخصیت‌ مخالف‌ قرارداد معرفی‌ نمود. او در مجلس‌ پنجم‌ از مخالفین‌ ریاست‌وزرایی‌ سردار سپه‌ بود. علت‌ اینکه‌ مدرس‌ اصرار به‌ بقای‌ سلطنت‌ قاجار داشت‌ نه‌ این‌ بود که‌ وی‌ خاندان ‌قاجار را لایق‌ حکومت‌ می‌دانست،‌ بلکه‌ به‌ صراحت‌ می‌گفت‌: اگر «مقصود دیگران‌ تنها عبارت‌ از این‌ بود که‌ اعلیحضرت‌ را از سلطنت‌ برکنار سازند و دیگری‌ را بر سر تخت‌ بنشانند، من‌ که‌ مدرس‌ هستم‌ صریحاً می‌گویم‌ که‌ به‌ مبارزه‌ نمی‌پرداختم.»

مدرس‌ پی‌ به‌ یک‌ توطئه‌‌ خارجی‌ برده‌ بود که‌ می‌خواهند با تغییر رژیم‌ و تغییر سلطنت‌ نظم‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ و فرهنگی‌ ایران‌ را به‌ هم‌ بزنند تا بتوانند به‌ راحتی‌ بر مردم‌ ایران‌ حکومت‌ کنند. از این‌ رو می‌گفت‌: روزگار و گردش‌ آن‌ چنین‌ پیش‌ آورده‌ است‌ که‌ بزرگ‌ترین‌ و مقدس‌ترین‌ مبادی‌ ایمانی‌ ما یعنی‌ آن‌ اصولی‌ که‌ موجب‌ مصونیت‌ اجتماعی‌ و سیاسی ‌قوم‌ ایرانی‌، استقلال‌ و تمامیت‌ ایران‌ است‌ با بقاء و دوام‌ سلطنت‌ اعلیحضرت‌ توأم‌ گردیده‌ است‌.... اما بر من‌ ثابت‌ است‌ که‌ مقصود دیگران‌ در حال‌ حاضر تغییر رژیم‌ حقیقی‌ است‌ با تمام‌ معنای‌ آن‌ و تغییر رژیم‌ در تمام‌ شعب‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌... همان‌چیزها که‌ باعث‌ انتظام‌ رشته‌های‌ مختلف‌ حیات‌ ملی‌ ما بوده‌ و همان‌ چیزها بوده‌ است‌ که ‌ایرانی‌ را از سخت‌ترین‌ مخاطرات‌ خلاصی‌ بخشیده‌ است.

مدرس‌ در مجلس‌ ششم‌ از تهران‌ انتخاب‌ شد و همچنان‌ به‌ مخالفت‌ خود با رضاشاه‌ ادامه‌ داد. او با شم‌ سیاسی‌ خود درک‌ کرده‌ بود که‌ اصلاحات‌ رضاخانی‌، اصلاحات‌ عمیق‌ نیست‌، بلکه‌ یک‌ نوع‌ تجدّد سطحی‌ است‌ که ‌هم‌ اصالت‌ فرهنگی‌ ایران‌ را قربانی‌ می‌کند و هم‌ دستاوردی‌ به‌ دنبال‌ نخواهد داشت‌. وی‌ با صراحت‌ گفته‌ بود که‌ «رژیم‌ نویی‌ که‌ نقشه‌ ‌آن‌ را برای‌ ایران‌ بینوا طرح‌ کرده‌اند، نوعی‌ از تجدّد به‌ ما داده‌ می‌شود که‌ تمدن‌ مغربی‌ را با رسواترین‌ قیافه‌ تقدیم‌ نسل‌های‌ آینده‌ خواهد نمود.»

مدرس‌ به‌ طنز می‌گفت‌: قریباً چوپان‌های‌ قریه‌های‌ قراعینی‌ و کنگاور با فکل‌ سفید و کراوات‌ خودنمایی‌ می‌کنند، اما در زیباترین‌ شهرهای‌ ایران‌ هرگز آب‌ لوله‌ و آب‌ تمیز برای‌ نوشیدن‌ مردم‌ پیدا نخواهد شد. ممکن‌ است‌ کارخانه‌‌ نوشابه‌سازی‌ افزودن‌ گردد، اما کوره‌ آهن‌گدازی‌ و کارخانه‌‌ کاغذسازی‌ پا نخواهد گرفت‌. درهای‌ مساجد و تکایا به‌ عنوان‌ منع‌ خرافات‌ و اوهام‌ بسته‌ خواهد شد، اما سیلی‌ از رمان‌ها و افسانه‌های‌ خارجی‌ که‌ در واقع‌ جز حسین‌ کرد فرنگی ‌و رموز حمزه‌‌ فرنگی‌ چیزی‌ نیستند، به‌ وسیله‌‌ مطبوعات‌ و پرده‌های‌ سینما به‌ این‌ کشور جاری‌ خواهد گشت‌؛ به‌ طوری‌ که‌ پایه‌‌ افکار و عقاید و اندیشه‌های‌ نسل‌ جوان‌ ما از دختر و پسر تدریجاً بر بنیاد همان‌ افسانه‌های‌ پوچ‌ قرار خواهد گرفت‌ و مدنیت‌ مغرب‌ و معیشت‌ ملل‌ مغربی‌ را در رقص‌ و آواز و دزدی‌های‌ عجیب‌ آرسن‌ لوپن‌ و بی‌عفتی‌ها و مفاسد اخلاقی‌ دیگر خواهند شناخت‌.

در چنین فضایی، روزنامه‌های‌ طرفدار رضاخان‌ از هر فرصتی برای حمله به مدرس استفاده می‌کردند. روز 7 آبان‌ 1305، در آستانه‌‌ سالگرد حکومت‌ رضاشاه‌، آیت‌الله مدرس ترور و به‌ شدت‌ مجروح‌ شد. در همین حال در بیمارستان‌ در پاسخ‌ به‌ نماینده‌‌ رضاشاه‌ که‌ برای‌ عیادت‌ آمده‌ بود، گفت‌: «به‌ کوری‌ چشم‌ دشمنان‌ نمرده‌ام‌ و زنده‌ هستم

مدرس‌ مردی‌ نبود که‌ با این‌ توطئه‌ها از میدان‌ مبارزه‌ بیرون‌ رود. او با همفکران‌ اقلیت‌ خود، رضاخان‌ را استیضاح‌ کرد. مدرس‌ علت‌ استیضاح‌ را سوء‌مدیریت‌ و اقدامات‌ ضد قانونی‌ و حیف‌ و میل‌ اموال‌ مقصرین‌ و عدم‌ تحویل‌ به‌ خزانه‌ اعلام‌ کرد. گرچه‌ استیضاح‌ عملی‌ نشد و استیضاح‌‌کنندگان‌ مورد ضرب‌ و شتم‌ طرفداران‌ رضاخان‌ قرارگرفتند، اما جریان‌ استیضاح،‌ شوکی‌ به‌ مطبوعات‌ وارد کرد.

مدرس‌ در دوره‌‌ هفتم‌ مجلس‌ از تهران‌ کاندیدا شد ولی‌ حتی‌ یک‌ رأی‌ هم‌ به‌ نام‌ او خوانده‌ نشد. او می‌گفت‌: به‌ فرض‌ اینکه‌ قبول‌ کنیم‌ هیچ‌کس‌ به‌ من‌ رأی‌ نداده‌ است‌، ولی ‌یک‌ رأی‌ خودم‌ کجا رفت‌؟

سرانجام‌ آیت‌الله مدرس‌ در 16 مهر 1307 دو روز بعد از افتتاح‌ مجلس‌ هفتم‌ دستگیر و به ‌خواف تبعید شد و در آذر 1316 پس‌ از نه سال‌ زندان‌ و تبعید، در کاشمر به‌ شهادت‌ رسید.

رضاشاه‌ چون‌ قدرت‌ و شجاعت‌ مدرس‌ را می‌شناخت‌ در اوّلین‌ برخوردش‌ با روحانیت‌، نقشه‌ ترور وی‌ را کشید و چون‌ موفق‌ نشد، وی‌ را منزوی‌ کرد و پس‌ از دستگیری‌ و تبعید او را به‌ شهادت‌ رساند.

منبع: کتاب «چهارده قرن تلاش شیعه برای ماندن و توسعه» نوشته حجت‌الاسلام والمسلمین روح‌الله حسینیان، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص 414-413

یادداشت | استعمار ایران توسط انگلیس

انگلیسی‌ها از سال ۱۹۱۷ ایران را تحت اشغال خود درآوردند و با توجه به نیاز این قوا به آذوقه، تمام غلات و مایحتاج ایرانیان حتی زیادتر از نیاز عمداً توسط قوای انگلیس جمع‌آوری می‌شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اقدامات استعمار انگلیس در عصر قاجار.

 

امتیاز خط تلگراف ـ پستخانه اهواز به تهران

 

امتیاز خط تلگراف ـ پستخانه اهواز به تهران که ۱۰۹۰ کیلومتر طول داشت. در سال ۱۸۶۲ میلادی به مدت ۶۰ سال به انگلیسی‌ها داده شد. بر طبق این امتیاز، دولت ایران می‌پذیرفت خط تلگراف کشیده شود و اجازه می‌داد انگلیسی‌ها از آن استفاده کنند.

 

امتیاز رویتر (۱۸۷۲ میلادی)

 

طبق گزارش‌های تاریخی موجود «نخستین امتیاز عمده‌ای که در ایران برای بهره‌برداری از معادن کشور و از جمله معادن نفت به خارجیان اعطا شد، به دوره ناصرالدین شاه بازمی‌گردد.» جولیوس دو رویتر از یهودیان انگلستان در قبال اعطای وامی به ناصرالدین شاه امتیازی را کسب کرد که به موجب آن، امتیاز انحصاری راه‌سازی، ساختن راه آهن ایران و استخراج همه معادن (به جز طلا، نقره و سنگ‌های قیمتی) و ایجاد تاسیسات آبی، قنوات و کانال‌ها و استفاده و بهره‌برداری از جنگل‌هایی را به مدت هفتاد سال و استفاده و نظارت بر گمرک ایران را به مدت ۲۵ سال تصاحب می‌کرد.

گرچه این امتیاز به واسطه مخالفت‌های داخلی و فشار روس‌ها عملا به نتیجه نرسید، ولی پس از لغو این قرارداد، انگلیسی‌ها لقمه چرب‌تری به دست آوردند که امتیاز بانک بود. بانکی که تا زمان تاسیس بانک ملی، نقش بانک مرکزی را داشت و بعد از چندسال هم امتیاز استخراج معادن و هم احداث خط آهن به اسم بانک گرفته شد.

 

امتیاز کشتیرانی بر رود کارون. سال۱۳۰۶ (۱۸۸۸ میلادی)

 

بعد از مدت‌ها اصرار و فشار انگلیس برای گرفتن این حق و روابط انگلیس با صدراعظم (میرزا علی اصغرخان اتابک)، امتیاز کشتی رانی بر رود کارون به برادران لینچ داده شد. روس‌ها از این امتیاز برآشفته شدند و با تهدید توانستند حق کشتی رانی بر مرداب انزلی و رودخانه‌های منتهی به خزر را بگیرند. شرکت لینچ در ازای این امتیاز یک لنج به ناصرالدین شاه هدیه داد و در مقابل، نفوذ مالی، سیاسی و اطلاعاتی در منطقه به دست آورد.

 

امتیاز تاسیس بانک شاهنشاهی

 

رویتر به جبران خسارت لغو امتیاز قبلی، در سال ۱۸۸۹ امتیاز تاسیس بانکی با سرمایه ۴ میلیون لیره، اجازه نشر اسکناس تا۸۰۰ هزار لیره، ۶ درصد سهم از کل درآمدهای خالص ایران و بهره‌برداری از همه معادن ایران که قبلا واگذار نشده را دریافت کرد. حتی دولت ایران متعهد شد برای شعب بانک یا زمین رایگان بدهد یا به خرید زمین مناسب کمک کند. این امتیاز باعث سقوط ارزش پول ایران شد؛ زیرا تا قبل از آن معاملات در ایران بر طلا استوار بود اما با رواج اسکناس ارزش پول هم پایین آمد.

 

امتیاز لاتاری

 

در سفر ناصرالدین شاه به اروپا، یک فرانسوی به مدت ۷۵ سال هرگونه امتیاز لاتاری و وام‌های مربوطه، شرکت‌ها و بلیت‌ها و درآمد حاصل از آن را از شاه گرفت و سپس این امتیاز را به مبلغ ۱۲۰ هزار لیره به یک انگلیسی فروخت. شاه در بازگشت به ایران با مخالفت علما و البته روسها مواجه شد و امتیاز را لغو کرد اما این اقدام باعث اخراج سفیر ایران از لندن و شکایت خریدار شد.

 

امتیاز رژی (انحصار توتون و تنباکو)

 

در سال ۱۸۹۰ این امتیاز توسط ناصرالدین شاه به تالبوت داده شد و به موجب آن حق حمل و نقل و خرید فروش توتون و تنباکو در سراسر ایران به مدت پنجاه سال به تالبوت داده می‌شد. علما به زودی دریافتند که چنین وضعیتی ممکن است پس از توتون برای سایر اقلام ضروری هم پیش بیاید و اجنبی بر مملکت مسلط شود و مبالغی هم که دریافت می‌شود به جای آنکه صرف آبادی کشور شود، به سفرهای اروپا اختصاص می‌یابد. به همین دلیل میرزای شیرازی فتوای معروف حرمت استفاده از توتون و تنباکو را دادند و مردم پشت سر علما حرکت کردند و تعدادی هم کشته شدند.

در نهایت با بالاگرفتن شعله قیام، ناصرالدین شاه وادار شد امتیاز را لغو کند. اما بابت خسارت کمپانی یعنی برای معامله‌ای که اصلا رخ نداده، مجبور شد سالی ۳۰ هزار لیره نزول بپردازد و گمرکات جنوب را ودیعه این قرض بگذارد که ظرف ۴۰ سال اصل و فرع قرض پرداخت شود.

 

امتیاز دارسی (استخراج نفت)

مظفرالدین‌شاه در سال ۱۹۰۱ میلادی امتیاز اکتشاف و استخراج نفت را به دارسی داد. بر اساس این قرارداد، امتیاز استخراج و بهره‌برداری از نفت در سراسر ایران به استثنای ایالات شمالی شامل گیلان، مازندران، گرگان، خراسان و آذربایجان برای مدت ۶۰ سال به دارسی واگذار شد.

هم‌چنین بر اساس این قرارداد، دارسی متعهد شد ظرف دو سال، شرکت یا شرکت‌هایی برای بهره‌برداری از این امتیازات تأسیس کند و سالیانه مبلغ ۲۰ هزار لیره وجه نقد و معادل همین مبلغ از سهام شرکت و نیز ۱۶ درصد از منافع خالص خود را به دولت ایران بپردازد. جالب آنکه سال‌های بعد همین ثمن بخس هم به ایران پرداخت نمی‌شود و کار به لغو قرارداد توسط رضاخان و شکایت دارسی به دیوان لاهه و ... کشیده می‌شود و رضاخان قراردادی فاجعه بار‌تر از دارسی را به نام ۱۹۳۳ امضا می‌کند.

 

معاهده پاریس (جداکردن هرات از ایران)

 

دقیقا مانند دو معاهده ننگین گلستان و ترکمانچای که با فشار انگلیس و پس از دو جنگ بین ایران و روسیه تزاری بسته شد و باعث از دست رفتن قفقاز شد، در زمان ناصرالدین شاه هم پس از دو جنگ بین ایران و انگلیس، معاهده‌ای در پاریس (۱۸۵۷ میلادی) امضا شد که به موجب آن قاجار از ادعا درباره هرات دست برداشت.

 

قرارداد ۱۹۱۹

 

این قرارداد در ۹ اوت ۱۹۱۹ میلادی میان وثوق‌الدوله نخست وزیر و کاکس وزیر مختار انگلیس امضاء و محرمانه نگه داشته شد. این قرارداد که در واقع دخالت آشکار انگلیس در ساختار سیاسی ایران بود و باعث زوال استقلال مالی و نظامی ایران می‌شد، با واکنش روحانیون و مردم و مطبوعات و شاعران رو به رو شد و طبق معمول، سایر کشورهای خارجی مخصوصا آمریکا نیز با سلطه همه جانبه انگلیس مخالفت کردند. «سرانجام تحت فشار افکار عمومی وثوق ­الدوله استعفا داد و مجلس شورای ملی ایران همه مفاد این قرار داد را تقبیح و غیر قابل تصویب اعلام کرد.»

 

مساله قحطی

 

جنگ جهانی اول (۱۸-۱۹۱۴) از مهم‌ترین اتفاقاتی است که در زمان حکومت قاجار در جهان رخ می‌دهد و تاثیر این جنگ و عملکرد انگلیس بر ایران هم از عوامل پیشین بیشتر است. در نتیجه این جنگ، بین سال‌های ۱۲۹۸ ـ ۱۲۹۶ هجری شمسی (۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ میلادی) قحطی بزرگی در ایران رخ داد که از بزرگترین قحطی‌های تاریخ بود، تلفات جانی فراوانی را سبب شد و به هولوکاست ایرانی معروف گشت.

در جنگ جهانی اول، با وجود اعلام بی‌طرفی ایران، نیروهای متخاصم انگلیس و روس به دلیل دلایل ژئوپلتیک و منابع حیاتی ایران که برای ادامه جنگ ضروری بود، از نقاط مختلف وارد کشور شدند. قوای روس در شهرهای آذربایجان، اردبیل، قزوین و انزلی، حضور داشتند و بخشهایی از جنوب کشور از جمله بوشهر و بندر لنگه نیز در اشغال نیروی انگلیس بود. همچنین واحدهایی از سربازان انگلیسی به همراه نیروهای هندی، به بهانه محافظت از تأسیسات استخراج نفت در منطقه، آبادان را اشغال کرده بودند.

با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، نیروهای روس از ایران خارج شدند و انگلیس برنامه ریزی خود برای پر کردن جای این نیروها را با بزرگ نمایی خطر آلمان‌ها و عثمانی آغاز کرد. اینگونه بود که انگلیسی‌ها از سال ۱۹۱۷ ایران را تحت اشغال خود درآوردند و با توجه به نیاز این قوا به آذوقه، تمام غلات و مایحتاج ایرانیان حتی زیادتر از نیاز عمداً توسط قوای انگلیس جمع‌آوری می‌شد.

به نظر برخی متخصصان، در این قحطی نزدیک به ۴۰٪ (در برخی دیگر از منابع ۲۵ درصد) از جمعیت ایران به سبب گرسنگی و سوء تغذیه و بیماری‌های ناشی از آن نابود شدند. در کنار بی کفایتی شاهان قاجار و احتکار آذوقه توسط شخص احمدشاه قاجار، دولت بریتانیا به دلیل خرید گسترده غله و مواد غذایی در ایران، وارد نکردن غذا از هند و بین‌النهرین، ممانعت از ورود غذا از ایالات متحده و اتخاذ سیاست‌های مالی از جمله نپرداختن درآمدهای نفت به ایران مسبب اصلی این قحطی بود.

سربازان انگلیسی به دلیل عدم رعایت بهداشت موجب شیوع بیماری‌هایی نظیر آنفولانزا و وبا در ایران شدند که به دلیل قحطی و عدم توانایی مردم برای مقاومت در برابر بیماری‌ها، مبتلایان جان خود را از دست می‌دادند. به این ترتیب حدود ۹ میلیون ایرانی به شکلی دردناک از بین رفتند و پس از این قحطی چهل سال طول کشید تا ایران به جمعیت ۱۹۱۴ خود بازگردد.

انتهای پیام/

نویسنده: مریم انصاری

برشی از یک کتاب | هدف قیام امام حسین(ع)

نه مى‌توانیم بگوییم که حضرت قیام کرد براى تشکیل حکومت و هدفش تشکیل حکومت بود، و نه مى‌توانیم بگوییم حضرت براى شهید شدن قیام کرد. چیز دیگرى است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اگر این حادثه را دقیق در نظر بگیرید، شاید بشود گفت انسان مى‌تواند در حرکت چند ماهه حضرت ابی عبدالله الحسین(علیه‌السلام) از آن روزى که از مدینه خارج شد و به طرف مکه آمد، تا آنروزى که در کربلا شربت گواراى شهادت نوشید بیش از صد درس مهم بشمارد.

نخواستم بگویم هزارها درس، مى‌شود گفت هزارها درس هست. ممکن است هر اشاره آن بزرگوار، یک درس باشد؛ اما این‌که مى‌گویم بیش از صد درس، یعنى اگر ما بخواهیم این کارها را مورد مداقه قرار دهیم، از آن مى‌شود صد عنوان و سرفصل به دست آورد که هر کدام براى یک امت، براى یک تاریخ و یک کشور، براى تربیت خود و اداره جامعه و قرب به خدا، درس است.

به خاطر این است که حسین بن على ارواحنافداه وفدا اسمه وذکره در دنیا مثل خورشیدى در میان مقدسین عالم، اینگونه مى‌درخشد. انبیاء و اولیاء و ائمه و شهدا و صالحین را در نظر بگیرید. اگر آن‌ها مثل ماه و ستارگان باشند، این بزرگوار مثل خورشید مى‌درخشد. و اما آن صد درس مورد اشاره به کنار؛ یک درس اصلى در حرکت و قیام امام حسین(علیه‌السلام) وجود دارد که من سعی خواهم کرد آن را به شما عرض کنم؛ همه آن‌ها حاشیه است و این متن است.

چرا قیام کرد؟ این درس است. به امام حسین(علیه‌السلام) مى‌گفتند شما در مدینه و مکه محترمید و در یمن، آن همه شیعه هست. به گوشه اى بروید که با یزید کارى نداشته باشید، یزید هم با شما کارى نداشته باشد. این همه مرید، این همه شیعیان؛ زندگى کنید، عبادت و تبلیغ کنید! چرا قیام کردید؟ قضیه چیست؟ این، آن سؤال اصلى است.

این، آن درس اصلى است. نمى‏گوییم کسى این مطلب را نگفته است؛ چرا، انصافا در این زمینه، خیلى هم کار و تلاش کردند، حرف هم زیاد زدند. حال این مطلبى را هم که ما عرض مى‏کنیم، به نظر خودمان یک برداشت و دید تازه اى در این قضیه است.

دوست دارند چنین بگویند که حضرت خواست حکومت فاسد یزید را کنار بزند و خود، یک حکومت تشکیل دهد. این هدف قیام ابی عبدالله(علیه‌السلام) بود. این حرف، نیمه درست است؛ نمى‌گویم غلط است. اگر مقصود از این حرف، این است که آن بزرگوار براى تشکیل حکومت قیام کرد، به این نحو که اگر ببیند نمى‌شود انسان به نتیجه برسد، بگوید نشد دیگر، برگردیم؛ این غلط است. بله؛ کسى که به قصد حکومت حرکت مى‌کند، تا آنجا پیش مى‌رود که ببیند این ‌کار، شدنى است. تا دید احتمال شدن این ‌کار، یا احتمال عقلایى وجود ندارد، وظیفه‌اش این است که برگردد.

اگر هدف، تشکیل حکومت است، تا آنجا جایز است انسان برود که بشود رفت. آنجا که نشود رفت، باید برگشت. اگر آن کسى که مى‌گوید هدف حضرت از این قیام، تشکیل حکومت حقه علوى است، مرادش این است، این درست نیست. براى اینکه مجموع حرکت امام، این را نشان نمى‌دهد.

در نقطه مقابل، گفته مى‌شود: نه آقا، حکومت چیست؟ حضرت مى‌دانست که نمى‌تواند حکومت تشکیل دهد، بلکه اصلا آمد تا کشته و شهید شود! این حرف هم مدتى بر سر زبآن‌ها خیلى شایع بود. بعضى با تعبیرات زیباى شاعرانه اى هم این را بیان مى‌کردند. حتى من دیدم بعضى از علماى بزرگ ما هم این را فرموده‌اند. این حرف که اصلا حضرت قیام کرد براى اینکه شهید شود، حرف جدیدى نبوده است. گفت: چون با ماندن نمى‌شود کارى کرد، پس برویم با شهید شدن، کارى بکنیم! این حرف را هم، ما در اسناد و مدارک اسلامى نداریم که برو خودت را به کام کشته شدن بیانداز؛ ما چنین چیزى نداریم. شهادتى را که ما در شرع مقدس مى‌شناسیم و در روایات و آیات قرآن از آن نشان مى‌بینیم، معنایش این است که انسان به دنبال هدف است، برود و در آن راه، تن به کشتن هم بدهد. این، آن شهادت مقدسى که واجب یا راجح صحیح اسلامى است. اما اینکه آدم، اصلا راه بیفتد براى اینکه من بروم کشته شوم، یا یک تعبیر شاعرانه چنینى که، خون من پاى ظالم را بلغزاند و او را به زمین بزند؛ اینها، آن چیزى نیست که مربوط بدان حادثه به آن عظمت است.

در این هم بخشى از حقیقت هست؛ اما هدف حضرت، این نیست. پس به طور خلاصه، نه مى‌توانیم بگوییم که حضرت قیام کرد براى تشکیل حکومت و هدفش تشکیل حکومت بود، و نه مى‌توانیم بگوییم حضرت براى شهید شدن قیام کرد. چیز دیگرى است. بنده به نظرم اینطور مى‏رسد، کسانى که گفته‌اند هدف «حکومت» بود، یا هدف، «شهادت» بود، میان هدف و نتیجه، خلط کرده‌اند. هدف این‌ها نبود.

امام حسین(علیه‌السلام)، هدف دیگرى داشت؛ منتها رسیدن به آن هدف دیگر، حرکتى را مى‌طلبید، که این حرکت، یکى از دو نتیجه را داشت، حکومت یا شهادت. البته حضرت براى هر دو هم آمادگى داشت. هم مقدمات حکومت را آماده کرد و مى‌کرد؛ هم مقدمات شهادت را آماده کرد مى‌کرد، هم براى این توطین نفس می‌کرد. هرکدام هم مى‌شد، درست بود و ایرادى نداشت؛ اما هیچ‌کدام هدف نبود، بلکه دو نتیجه بود. هدف، چیز دیگرى است.

هدف چیست؟ اول آن هدف را به طور خلاصه در یک جمله عرض می‌کنم، بعد مقداری توضیح می دهم. اگر بخواهیم هدف امام حسین(علیه‌السلام) را بیان کنیم، باید اینطور بگوییم که هدف آن بزرگوار عبارت بود از انجام دادن یک واجب عظیم از واجبات دین، که آن واجب عظیم را هیچ‌کس قبل از امام حسین ـ حتی خود پیغمبر ـ انجام نداده بود.

نه پیغمبر این واجب را انجام داده بود، نه امیرالمؤمنین، نه امام حسن مجتبى. واجبى بود که در بناى کلى نظام فکرى و ارزشى و عملى اسلام، جاى مهمى دارد. با وجود این که این واجب، خیلى مهم و بسیار اساسى است، تا زمان امام حسین، به این واجب عمل نشده بود، عرض مى‏کنم که چرا عمل نشده بود.

امام حسین باید این واجب را عمل مى‌کرد تا درسى براى همه تاریخ باشد. مثل اینکه پیغمبر، حکومت تشکیل داد؛ تشکیل حکومت درسى براى همه تاریخ اسلام شد و فقط حکمش را نیاورد. یا پیغمبر، جهاد فى‌سبیل الله کرد و این درسى براى همه تاریخ مسلمین و تاریخ بشر تا ابد شد. این واجب هم باید به وسیله امام حسین(علیه‌السلام) انجام مى‌گرفت تا درسى عملى براى مسلمانان و براى طول تاریخ باشد.

حالا چرا امام حسین این کار را بکند؟ چون زمینه انجام این واجب، در زمان امام حسین پیش آمد. اگر این زمینه در زمان امام حسین پیش نمى‌آمد؛ مثلا در زمان امام على‌النقى(علیه‌السلام) پیش مى‌آمد، همین کار را امام على‌النقى علیه الصلاه والسلام مى‌کرد و حادثه عظیم و ذبح عظیم تاریخ اسلام، امام على‌النقى مى‌شد. اگر در زمان امام حسن مجتبى یا در زمان امام صادق علیهماالسلام هم پیش مى‌آمد، آن بزرگواران عمل مى‌کردند.

در زمان قبل از امام حسین، پیش نیامد؛ بعد از امام حسین هم در تمام طول حضور ائمه علیهم السلام تا دوران غیبت، پیش نیامد. پس هدف، عبارت شد از انجام این واجب؛ که حالا شرح می دهم این واجب چیست. آنوقت به طور طبیعى انجام این واجب، به یکى از دو نتیجه مى‌رسد؛ یا نتیجه اش این است که به قدرت و حکومت مى‌رسد؛ اهلا و سهلا، امام حسین حاضر بود. اگر حضرت به قدرت هم مى‌رسید، قدرت را محکم مى‌گرفت و جامعه را مثل زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین اداره مى‌کرد. یک‌وقت هم انجام این واجب، به حکومت نمى‌رسد، به شهادت مى‌رسد. براى آن هم امام حسین حاضر بود. خداوند امام حسین و دیگر ائمه بزرگوار را طورى آفریده بود که بتوانند بار سنگین آنچنان شهادتى را هم که براى این امر پیش مى‌آمد، تحمل کنند، و تحمل هم کردند. البته داستان مصائب کربلا، داستان عظیم دیگرى است.

انتهای پیام/

منبع: انسان 250 ساله(بیانات مقام معظم رهبری درباره زندگی سیاسی مبارزاتی ائمه اطهار(ع))، چاپ دوازدهم، خرداد سال 91،  صص145-148

یادداشت | مبارزات آیت‌الله بروجردی با بهائیت

با اوج گرفتن تحرکات بهائیان، مبارزه با این فرقه در دستور کار روحانیت قرار گرفته و حوزه‌های علمیه و روحانیون در صف اول مبارزه با بهائیان قرار گرفتند. از این بین مبارزات آیت‌الله بروجردی در قالب مرجعیت شیعه از اهمیت بالایی برخوردار بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ از اواخر دهه بیست با اوج گرفتن تحرکات بهائیان، مبارزه با این فرقه در دستور کار روحانیت قرار گرفته و رفته‌رفته جنبه سیاسی به خود گرفت. چرا که مبارزه با بهائیت از یک سو مبارزه با استکبار غربی به عنوان حامیان این فرقه بود و از طرف دیگر مبارزه با حکومت و اجزای آن تلقی می‌شد، زیرا بسیاری از چهره‌های مهم و متنفذ دربار پهلوی معروف به داشتن گرایش بهائیگری بودند. در چنین شرایطی حوزه‌های علمیه و روحانیون در صف مبارزه با بهائیان قرار گرفتند. از این بین مبارزات آیت‌الله بروجردی در قالب مرجعیت شیعه از اهمیت بالایی برخوردار بود.

 

ارسال نامه‌های شکایت‌آمیز مردم از بهائیان به آیت‌الله بروجردی

آیت‌الله بروجردی همواره نسبت به همدستی رژیم منحوس پهلوی با بهائیت اظهار تاسف کرده و هشدار می‌داد. علاوه بر این، پیوسته از ولایات نامه‌هایی مبنی بر تحرکات بهائیان به بیت ایشان می‌رسید. از جمله در سال 1329 عده‌ای از اهالی الیگودرز طی نامه‌ای از گسترش تبلیغات سوء بهائیان، اهانت به مقدسات اسلامی و همدستی رؤسا و مدیران دولتی با آنها شکایت کرده بودند. بر همین اساس آیت‌الله بروجردی، حجت‌الاسلام فلسفی را مامور ملاقات با مقامات رژیم پهلوی می‌کند تا شکایت مردم و علما را به گوش دربار برساند. متن نامه ارسالی آیت‌الله بروجردی به حجت‌الاسلام فلسفی از این قرار بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم؛ به عرض می‌رساند، امید آنکه وجود محترم از بلیات محفوظ بوده، موفق و مؤید باشید. چند روز است که از اطراف به وسیله مکاتیب و تلگراف به من شکایت از فرقه ضاله بهائیه می‌کنند. از جمله مکتوبی است که از اطراف کرمان رسیده و تلگرافاتی است که از الیگودرز مخابره و رونوشت به حقیر داده‌اند. مکتوبی هم امروز از جناب مستطاب ثقه‌الاسلام آقای شیخ محمد مصدرالاموری که در الیگودرز است رسیده، چنین معلوم می‌شود که بخشدار و سایر رؤسای ادارات از فرقه ضاله بهائیه حمایت می‌کنند و قاسم فولادوند به واسطه حماقتی که دارد، بخشدار و غیره را تقویت می‌نماید. لذا عده‌ای از مسلمین در تلگرافخانه متحصن شده‌اند. خواهشمند است جنابعالی جناب اشرف آقای نخست‌وزیر را ملاقات کنید و مطلب را به ایشان برسانید که هرچه زودتر قضیه را خاتمه دهند که منجر به نزاع و مقابله و خونریزی نشود. در خاتمه سلامت و سعادت جناب مستطاب را از خداوند تعالی مسئلت می‌نماید.»(1)

به نظر می‌رسد هشدار آیت‌الله بروجردی مبنی بر ختم شدن تحرکات بهائیان به خونریزی بسیار جدی بوده است چرا که در همان دوران در یکی از دهات یزد، بهائی‌ها چند تن از مسلمانان را که در مقابل فعالیت این فرقه واکنش نشان داده بودند به قتل رساندند. در آن باره نیز آیت‌الله بروجردی مجدانه خواستار محاکمه و مجازات عاملین این اتفاق بودند.

 

حمایت مصدق از بهائیان

چنانکه ذکر شد یکی از شیوه‌های مبارزاتی آیت‌الله بروجردی با بهائیت، آگاه‌سازی مقامات دولتی و صاحب‌منصبان کشوری از تحرکات و اقدامات مضره این فرقه بود. در همین راستا به دستور آیت‌الله بروجردی، حجت‌الاسلام فلسفی با مصدق، نخست‌وزیر وقت، دیدار کرد اما متوجه شد که او نیز حامی بهائیان است.

حجت‌الاسلام فلسفی جزئیات این ملاقات را این‌گونه روایت می‌کند: «بهائی‌ها در شهرستان‌ها مسئله‌ساز شده بودند و قدرتنمایی می‌کردند. به امر حضرت آیت‌الله‌العظمی بروجردی، وقت ملاقات گرفتم و نزد مصدق رفتم و پیام آقای بروجردی را به وی رساندم و گفتم: شما رئیس دولت ایران هستید و الان بهائی‌ها در شهرستان‌ها فعال هستند و مشکلاتی را برای مردم مسلمان ایجاد کرده‌اند؛ لذا مرتبا نامه‌هایی از آنان به عنوان شکایت به آیت‌الله بروجردی می‌رسد؛ ایشان لازم دانستند که شما در این‌باره اقدام بفرمائید. مصدق بعد از تمام شدن صحبت من به‌گونه تمسخرآمیزی قاه‌قاه و با صدای بلند خندید و گفت: آقای فلسفی از نظر من مسلمان و بهائی فرق ندارند! همه از یک ملت و ایرانی هستند!

این پاسخ برای من بسیار شگفت‌آور بود زیرا اگر سوال می‌کرد فرق بین بهائی و مسلمان چیست برای او توضیح می‌دادم. اما با آن خنده تمسخرآمیز و موهن دیگر جایی برای صحبت کردن باقی نماند. لذا سکوت کردم و موقعی که به محضر آیت‌الله بروجردی رسیدم این جمله را گفتم ایشان نیز به حالت بهت و تحیر پیام مصدق را استماع کرد.»(2)

 

تلاش رژیم پهلوی برای فریب مردم و علما

با دامنه‌دار شدن اعتراضات مردم و روحانیون علیه بهائیت، دستگاه پهلوی به منظور اغفال علما و مردم دست به یک سری اقدامات ظاهری علیه بهائیت زد؛ به عنوان مثال برای حفاظت از "حظیره القدس" آنجا را به محاصره نظامی درآورد و در یک اقدام نمایشی چند حفره در گنبد آن ایجاد کرد. علاوه بر این، منازل، اماکن مقدسه و قبرستان بهائیان نیز به‌طور نمادین به تصرف دولت درآمد.(3)

آیت‌الله بروجردی در آغاز امیدوار بود که با تذکر درمورد خطری که از سوی بهائیان متوجه دین، دولت و ملت است، مقامات دولتی را وادار کند تا در مورد آن مسئله اقدام کرده و از نفوذ آنها در دستگاه‌های دولتی و خودسری‌ها و آشوب و بلوای آنان جلوگیری کنند؛ اما پس از یک سلسله مکاتبات و پیام‌های شخصی برای نخست‌وزیران وقت و دیگر مقامات، وقتی که بی‌تفاوتی آنها را به آن مسئله احساس کرد و حتی متوجه ارتباط بهائیان با مقامات دولتی شد، مذاکره با مقامات مملکتی را "لغو و بیهوده" دانست.

 

آیت‌الله بروجردی: ایجاد نفوذ و تقویت فرقه بهائیت از روی عمد است

در همین رابطه آیت‌الله بروجردی در نامه‌ای به حجت‌الاسلام فلسفی، ایجاد زمینه‌های فعالیت بهائیان از سوی رژیم را غیرسهوی و عمدی دانست و نوشت:

«بسم‌الله الرحمن الرحیم؛ به عرض می‌رساند مرقوم شریف واصل گردید؛ جوابی که داده‌اند دال بر این است که ایجاد نفوذ و تقویت این فرقه از روی عمد و قصد است نه خطا و سهو؛ تظاهراتی که نادرا [از سوی دولت] مشاهده می‌شود بر آنها، فقط و فقط تظاهر و اغفال است نه حقیقت؛ و این دستگاه یا آلت صرف و متحرک و بدون اراده و اختیار است یا به غلط مصلحت مملکت را در تقویت و موافقت منویات این‌ها تشخیص داده؛ یا بعض چرخ‌های آن مصلحت شخصیه خود را بر مصلحت مملکت ترجیح می‌دهد. به هر تقدیر مذاکرات در این موضوع را [با دولت] لغو و بیهوده می‌بینم.»(4)

 

نگرانی آیت‌الله بروجردی از ارتباط بهائیان با دستگاه‌های دولتی

بعد از ماه مبارک رمضان سال 1333 و با اوجگیری فعالیت بهائیان و افشای ارتباط آنها با دستگاه‌های دولتی، آیت‌الله بروجردی طی مصاحبه‌ای با روزنامه کیهان خواستار اخراج بهائیان از ادارات دولتی و بنگاه‌های ملی شد(5)؛ ایشان در همین رابطه نامه‌ای به حجت‌الاسلام فلسفی نوشته و از او خواست تا ضمن دیدار با محمدرضا پهلوی، اعتراض و گله‌مندی معظم‌له از این وضعیت را به گوش او برساند. متن نامه چنین بود:

«بسم‌الله الرحمن الرحیم؛ به عرض عالی می‌رساند چندی قبل از آبادان مکتوبی از بعضی وکلا حقیر رسیده و اظهار داشته بودند که تقریبا اداره امور نفت آبادان با فرقه بهائیه شده. دیروز مکتوب دیگری از بعضی وکلا حقیر نیز رسید که موید مکتوب اول بود. نمی‌دانم اوضاع ایران به کجا منجر خواهد شد. مثل آنکه اولیاء امور ایران در خواب عمیقی فرو رفته‌اند که هیچ صدایی هر چند مهیب باشد آنها را بیدار نمی‌کند. عاقبت امور ایران را از این فرقه حقیر خیلی می‌بینم. به اندازه‌ای اینها در ادارات دولتی راه دارند و مسلط بر امور هستند که دادگستری جرئت اینکه یک نفر از اینها را که ثابت شده است قاتل بودن او در ابرقوه پنج مسلمان بی‌گناه را، مجازات نمایند ندارند. نمی‌دانم با که باید صحبت کرد و با کدام ناقوس خوابیده‌ها را بیدار کرد. گمان ندارم اندک فایده‌ای مترتب شود. به کلی حقیر از اصلاحات این مملکت مایوسم.»(6)

پس از کودتای 28 مرداد و با گسترش تسلط آمریکا و انگلیس، افزایش نفوذ بهائیان در دستگاه‌های دولتی نیز محتمل‌تر بود. از همین‌رو مبارزات آیت‌الله‌العظمی بروجردی شکل جدی‌تری به خود گرفت. در تیرماه 1334، ایشان با ارسال نامه‌ای به فضل‌الله زاهدی، خواست تا از تبلیغات مضره فرقه بهائیت جلوگیری شده و محافل و مراکز تبلیغاتی آنها در تمام نقاط کشور تعطیل شود.

 

فتوای آیت‌الله بروجردی درمورد بهائیان

با شدت یافتن مبارزات علیه بهائیت، عده‌ای از وعاظ و روحانیون از محضر آیت‌الله بروجردی تقاضای استفتاء کرده و راجع به معاشرت و معامله با بهائیان، مهمانی کردن و به مهمانی آنان رفتن، زن دادن و زن گرفتن از آنها، خرید و فروش با بهائیان و به طور کلی ارتباط با اعضای این فرقه از ایشان جواب خواستند. آیت‌الله بروجردی نیز در مقابل استفتاء مردم، فتوایی به این نحو صادر کردند: «لازم است مسلمین با این فرقه معاشرت و مخالطه و معامله را ترک کنند. فقط از مسلمین تقاضا دارم آرامش را حفظ [کنند] و انتظام را از دست ندهند.»(7) متعاقب این فتوا اعلامیه‌های متعددی از سوی اقشار مختلف مردم در پذیرفتن اجرای آن صادر شد.

نویسنده: محمد جعفربگلو

پی نوشت ها؛

1 - میکائیل جواهری، بهائیت پادجنبش تجدید حیات ملت ایران، تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص 494.

2 - علی دوانی، خاطرات و مبارزات حجت‌الاسلام فلسفی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 138.

3 - لیلا چمن‌خواه، بهائیت و رژیم پهلوی، تهران: نگاه معاصر، ص 147.

4 - علی دوانی، خاطرات و مبارزات حجت‌الاسلام فلسفی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 198.

5 - سعید زاهد زاهدانی، بهائیت در ایران، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 250.

6 - علی دوانی، خاطرات و مبارزات حجت‌الاسلام فلسفی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 199.

7 - ثریا شهسواری، اسناد فعالیت بهائیان در دوره محمدرضا پهلوی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 225.

یادداشت | مبارزات مردمی در محرم

طولی نکشید که این خواسته تحقق یافت و شاه در اواخر دیماه از ایران گریخت. چندی بعد، نهضت اسلامی که با تاسی از نهضت عاشورا آغاز شده بود و مهم‌ترین هدفش نابودی دستگاه ظلم بود، بساط سلطنت 2500 را برچید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیوند خاص انقلاب اسلامی با قیام عاشورا از سویی باعث شدت مبارزات مردمی شد و از سوی دیگر موجبات حساسیت رژیم را فراهم کرد. با این حال در سال‌های نهضت اسلامی، علی‌رغم اعمال کنترل شدید از سوی ساواک، برگزاری مراسمات مذهبی به همراه فعالیت‌های انقلابی مردم، بیش از پیش پیوند عاشورا و نهضت را مستحکم‌تر کرد.

 

قیام مردمی در محرم 1342

امام خمینی از مدت‌ها قبل از آغاز محرم1383 ق، در سخنرانی‌ها و گفت‌وگوهای خصوصی خود، بارها به این نکته اشاره کرده بود که درصدد است تا در محرم، تدابیری برای افشای نظام حاکم اتخاذ کند. براساس این رویکرد، امام در گام نخست اقدام به اعزام طلاب به شهرها و مناطق مختلف کشور نمود تا در مجالس محرم به افشاگری علیه نظام بپردازند. ایشان همچنین، برنامه‌هایی نیز برای وعاظ شهرستان‌ها ترسیم نمود.

روند عزاداری‌های محرم آن سال نشان می‌داد که اوضاع کم‌کم از کنترل رژیم خارج می‌شود. روز عاشورا در تهران یک حرکت عظیم صورت گرفت و با سخنرانی حجت‌الاسلام فلسفی داغ‌تر شد. اما رویداد مهم در عصر همان روز رقم خورد؛ در عصر عاشورا امام خمینی در قم یک سخنرانی کوبنده انجام دادند. ایشان در این سخنرانی به‌طور همه‌جانبه و مستقیم، شاه را نشانه گرفتند. سخنرانی امام به‌قدری آتشین بود که فضای جلسه را تغییر داد.

متعاقب این سخنرانی، نیمه شب 15 خرداد، ماموران امنیتی رژیم پهلوی، امام خمینی را بازداشت کردند. با انتشار خبر بازداشت امام، همه ایران قیام کرد. خبرها حاکی از آن بود که در تهران، تبریز، قم، اصفهان، شیراز، یزد، مشهد و ... مردم عزادار یه خیابان‌ها آمده‌اند و بدون هراس از اسلحه و توپ و تفنگ، در برابر ماموران شاه صف‌آرایی کرده‌اند.

خواسته مردم تنها یک چیز بود: آزادی آیت‌الله خمینی. دهه اول محرم 1342 بدین شکل به یک قیام عمومی وصل شد که آینده رژیم را دچار تغییر کرد. این قیام که نقطه آغاز آن در ماه محرم بود، چون سیل ویرانگری، دودمان پهلوی را به باد داد.

 

ادامه مبارزات در محرم 43

تجربه ماه محرم سال 42 مأموران رژیم را بر آن داشت تا در ماه محرم و صفر سال بعد یعنی سال 43 احتیاط فراوانی به عمل آورند. از این رو، با نزدیک شدن به ماه محرم 43 و سالگرد قیام پانزده خرداد، ساواک تدابیری اتخاذ کرد تا از بروز هرگونه تظاهرات و اعتراض، جلوگیری کنند. از جمله این تدابیر می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

1. وعاظ و روضه‌خوان‌ها نباید به رخداد پانزده خرداد اشاره کنند و از آیت‌الله خمینی نام ببرند... 2. علم و کتل‌هایی که دسته‌ها حمل می‌کنند نباید شعارهایی مربوط به وقایع 15 خرداد باشند و نباید نام [امام] خمینی روی آن‌ها باشد در غیر این صورت ماموران مییباید آنها را پراکنده کنند.(1)

کنترل و زیر نظر گرفتن مراسم ماه محرم در سال 43 تنها محدود به پایتخت نبود بلکه این برنامه در سراسر کشور، اجرا گردید. با این وجود، مبارزان و شاگردان امام درصدد بودند تا از این فرصت نهایت بهره‌ را ببرند.

امام می‌دانست که محرم ظرفیت ویژه‌ای دارد که می‌توان با استفاده از آن، بساط پهلوی را جمع کرد. مردم هم کاملا از این پتانسیل آگاه بودند. ظهر عاشورا، مردم با شعارهای «ننگ بر یزید پهلوی، وارثِ تاج اموی»، «درود بر شهیدان 15 خرداد» و «خمینی پیروز باد» به سوی اقامتگاه شاه در کاخ مرمر به راه افتادند و یک تظاهرات بزرگ در تهران شکل گرفت.

به دنبال این ماموران به پراکنده ساختن مردم پرداختند و ماموران شروع به تیراندازی کردند. اما مردم مقاومت کردند. در جریان این درگیری یک نفر از جمعیت زخمی شد. سرانجام جمعیت بر اثر تیراندازی ماموران پراکنده شدند. این پایان مبارزه نبود و در محرم بعد، بار دیگر مقاومت مردمی ادامه یافت.

 

مبارزه عمومی در محرم 44

در محرم 1344، بسیاری از وعاظ و خطبا در نقاط مختلف کشور ممنوع‌المنبر شدند و نامشان در لیست سیاه ساواک قرار گرفت. رژیم می‌دانست که محرم آن سال به‌مانند سال‌های گذشته حساس است. از این رو تلاش برای کنترل مراسم تاسوعا و عاشورای ادامه داشت. وعاظ در این ماه از سوی ساواک مؤظف شدند: «نبایستی از [امام] خمینی نامی ببرند مگر در مورد تقاضای عضو از مقامات عالی مملکت.» اما آنچه مسلم است در محرم این‌سال، یکی از موضوعاتی که به کوشش روحانیان و وعاظ در منابر مطرح گردید؛ موضوع  تبعید امام خمینی، بود.

برخی وعاظ به‌صورت رمزی و برخی آشکارا از امام اسم می‌بردند و مردم نیز با آن‌ها همراه می‌شدند. این اولین محرمی بود که مردم رهبر نهضت اسلامی را در تبعید می‌دیدند. با این وجود ارتباط امام با انقلابیون برقرار بود.

 

مبارزات مردم در محرم‌‌های 1345 تا 1355

در این دهه، هرچند امام در بین مردم نبود، اما پیام‌ها و رهنمودهای ایشان همواره راهگشا بود. امام با پیام‌های خود خط مبارزه را آشکار می‌کردند و چون سال‌های گذشته، همچنان محرم و صفر ظرفیت ویژه‌ای محسوب می‌شد.

در محرم سال 45 برنامه‌های رژیم برای کنترل مراسم عزاداری ماه محرم، ادامه یافت. اما علی‌رغم این کنترل‌ها، مردم یاد امام خمینی را در مراسمات عزاداری زنده نگه داشتند. به گزارش ساواک، در محرم این سال، در «خرمشهر و آبادان»، مردم در خلال مراسم عزاداری، در انتقاد از رژیم ضمن فرستادن صلوات برای امام خمینی برای ایشان دعا کردند.

در محرم سال بعد با وجود اینکه تعداد زیادی از روحانیان و وعاظ از رفتن به منبر منع شدند، اما شور مبارزه همچنان برقرار بود. هیجان عمومی در ماه محرم به اوج می‌رسید و پیغام عاشورا در راستای مبارزه با جور به راحتی به قلوب مردم منتقل می‌شد. از این‌رو با وجود سخت‌گیری‌های منابع امنیتی رژیم، در ماه‌های محرم و صفر این سال روحانیون و وعاظ فعالیت خود را به شکل تهیه و توزیع نشریات انتقادآمیز، سخنرانی‌های کوبنده و روشنگری‌های عمومی ادامه دادند. همچون سال قبل، برخی مباحث پیرامون بازگشت امام خمینی به وطن بود. در مقابل اینگونه  فعالیت‌ها ،‌ ساواک به تبعید عده‌ای از مخالفین رژیم پرداخت.(2)

در سال 1349 ساواک برای جلوگیری از گسترش نهضت امام خمینی و کنترل مردم در این ماه طی گزارشی 32 نفر از روحانیون سرشناس نهضت از جمله آیت‌الله خامنه‌ای را ممنوع‌المنبر اعلام کرد. طی سال‌های بعد نیز دستگاه پهلوی کوشید با اقداماتی از جمله ممنوع‌المنبر کردن افراد شاخص بتواند از تحرک انقلابیون در ماه‌های محرم جلوگیری کند.

در سال‌های بعد نیز علی‌رغم تدابیر امنیتی شدید، مبارزات مردمی در ماه محرم ادامه یافت. ساواک رخدادهای ماه محرم سال 1353 را اینچنین گزارش داد: «مراسم عزادری امام حسین در مساجد و تکایا و نیز مجتمعات مختلف مذهبی در سراسر کشور، طی دهه‌ اول ماه محرم سال جاری برگزار گردید. این مراسم در سطح گسترده‌ای انجام شد.»(3)

کنترل‌های ساواک و فعالیت‌های انقلابی مردم طی سال‌های بعد نیز ادامه یافت، به طوری که در دو سال‌ پایانی سقوط سلطنت، کنترل مراسمات مذهبی در ماه محرم از دست ساواک خارج شد و طنین شعارهای «مرگ بر شاه و درود بر خمینی» بار دیگر هیمنه سلطنت پهلوی را لرزاند.

 

ترس ساواک از عزاداری محرم 1356

در محرم سال 1356 ساواک همانند سال‌های قبل طرح کنترل رخدادهای محرم را آماده کرد تا با بازداشت و تبعید روحانیون، و شناسائی محل‌های اجتماع و گماردن مأموران نظامی، مانع حرکت انقلابی توسط مردم شود. علی‌رغم این همه تدابیر امنیتی، ساواک گزارش‌های متعددی از اقدامات ضدرژیم ارائه می‌دهد.

در تهران نیز مردم در خیابان خیام درحالیکه پرچمی را که روی آن شعار «مسلمانان به پا خیزید، خمینی رهبر ماست، نشستن ذلت است» نوشته شده بود با خود حمل می‌کردند، دست به تظاهرات زدند. در اهواز هم یک واعظ در مسجد باغ شیخ در بالای منبر از رژیم به شدت انتقاد کرد و به صورت کنایه از امام خمینی تمجید به عمل آورد. دیگر استان‌ها نیز شاهد خیزش مردمی بود که مراسم عزاداری را به تظاهراتی علیه رژیم بدل کرده بودند.

 

اوج مبارزه در محرم سال 57

محرم سال 57 با بقیه سال‌ها تفاوت اساسی داشت؛ در آستانه این ماه امام خمینی طی یک پیام، مردم را به مبارزه در ماه عزای حسینی فراخواندند. امام خمینی در این پام همه اقشار مردم را مؤطف به مبارزه فراگیر ساختند. مردم نیز در این ماه شیوه‌های نوآورانه جالبی برای مبارزه برگزیدند. به‌ گزارش‌ استمپل ‌وابسته‌‌ سیاسی‌ سفارت‌ آمریکا، مردم روی بام خانه‌ها «فریاد الله‌اکبر» سر دادند. به روایت سفیر وقت آمریکا، فریاد تکبیر «تاکتیک‌ مؤثر و تازه‌ای‌ بود» که‌ «مخالفان‌ مذهبی‌»  شاه‌ «برای‌ نشان‌ دادن‌ قدرت‌ خود» به آن دست ‌زدند.

به اذعان صاحب‌نظران، این‌ فریاد در خلال‌ شب‌های‌ محرم حتی به‌ پنجره‌های‌ کاخ‌ نیاوران‌، کاخ‌ شاه‌ در شمال‌ شهر تهران‌ می‌رسید. خصوصاً که‌ این‌ شعار همراه‌ با فریاد «زنده‌ باد خمینی»‌ و «خمینی‌ وارث‌ حسین‌ است‌» توأم‌ بود.

علاوه بر این، در سطح شهر نیز مراسم عزاداری به تظاهرات بدل شد. تظاهرات مردم در محرم 57 چنان لرزه‌ای به اندام سلطنت انداخت که ژنرال‌ ازهاری‌ - نخست‌وزیر - بلافاصله در مجلس‌ شورای‌ ملی‌ حاضر شد و ادّعا کرد که‌ این‌ شعارها با استفاده نوار کاست پخش می‌شود. با این وجود تظاهرات عظیم و میلیونی مردم در تاسوعا و عاشورای 57 ضربه سهمگینی به حیثیت رژیم پهلوی وارد کرد.

به طوری که نیویورک‌تایمز نوشت رژیم پهلوی: «فقط باید کناری بایستد و بگذارد که رهبرانِ مذهبی خود کارها را رو به راه کنند.» این روزنامه نوشت که «اکنون در ایران دولتی دیگر وجود دارد.» روزنامه‌ کریستین ساینس مانیتور نیز در گزارش خود از این تظاهرات نوشت: «توده‌ عظیمِ مردم با صدایی رساتر از هر گلوله و بمبی در سراسر پایتخت اعلام کردند: «شاه باید برود.»

طولی نکشید که این خواسته تحقق یافت و شاه در اواخر دیماه از ایران گریخت. چندی بعد، نهضت اسلامی که با تاسی از نهضت عاشورا آغاز شده بود و مهم‌ترین هدفش نابودی دستگاه ظلم بود، بساط سلطنت 2500 را برچید.

نویسنده: امین خدابخشی

پی‌نوشت‌ها:

1 - ننظمیه در دوره‌ پهلوی، (شهریور 1320-آبان 1355)خاطرات سرلشکر بازنشسته پلیس یحیی افتخارزاده، تهران: اشکان، 1377، صص244.

2 - یاران امام به روایت اسناد ساواک ، ج1، 1376 ، ص 67 ؛ حشمت الله سلیمی، مبارزات روحانیون و وعاظ مساجد به روایت اسناد ، سندهای  شماره  120-122، ‌ ،ص 354-360

3 - ساواک و روحانیت: بولتن های نوبه‌ای از تاریح 25/12/49 تا30/6/57، دفتر اول، [گرد آورنده] دفتر ادبیات انقلاب اسلامی باهمکاری مرکز اسناد وزارت اطلاعات، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1371، صص 114-115.

یادداشت | اسلام‌ستیزی یا عرب‌ستیزی؟

پهلوی عرب‌ستیز نبود بلکه اسلام‌ستیزی‌اش را حامیانش، عوض از عرب‌ستیزی گرفتند. از قضا محمدرضا پهلوی با عرب‌هایی که اسلامشان امریکایی بود، رابطه خوبی داشت جمهوری اسلامی هم عرب‌ستیز نیست، اما با عرب‌ها رابطه صمیمانه هم ندارد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ از فخرفروشی‌هایی که سلطنت‌طلب‌ها به حامیان جمهوری اسلامی دارند و حتی آن را مایه انتقاد به جمهوری اسلامی و حامیانش کرده‌اند، بحث رابطه با اعراب است. آنها معتقدند حکومت پهلوی نه تنها اعتماد به نفس بیجا به اعراب نمی‌داد که مقابل ایران گردن‌کشی کنند بلکه حتی عرب‌ستیز بود و در بسیاری موارد هم اعراب منطقه از حکومت پهلوی حساب می‌بردند! این در حالی است که جمهوری اسلامی کاری کرده که اعراب مقابل ایران جرئت و جسارت یابند. این ادعاهای سلطنت‌طلبان با نگاهی حتی ظاهری و نه عمیق و حتی بی‌نیاز از بررسی پشت پرده‌ها به راحتی رنگ می‌بازد. در واقع ادعاهای سلطنت‌طلبان و بعضاً پر‌بازدید شدن مطالبشان در شبکه‌های اجتماعی نه حاصل قوت استدلال‌شان بلکه ناشی از کم‌کاری حامیان انقلاب اسلامی و بی‌اطلاعی توده‌هاست.

 

ملکه عربی دربار ایران

ازدواج مقامات جمهوری اسلامی یا فرزندانشان با اعراب چقدر می‌تواند در داخل ایران تعجب و سؤال و اعتراض برانگیزد؟ از طرفی رابطه‌ ایران با اعراب (صرف‌نظر از لبنان و سوریه) در فاصله سال‌های 57 تا 95 چقدر صمیمانه بوده که چنین وصلتی را بتوان احتمال داد؟ آنچه در دو خط بالا نوشتم، حتی تصورش هم برای مردم ایران سخت است، حال برخورد سلطنت‌طلب‌ها با چنین اتفاقی چه خواهد بود، بماند. اما همین چند دهه قبل، چنین اتفاقی در ایران روی داده و در حالی که امروز عرب‌ستیزی به شعار واحد سلطنت‌طلب‌های ایرانی تبدیل شده، همسر اول محمدرضا پهلوی یک شاهزاده‌ عرب بود؛ ملکه فوزیه؛ کسی که قرار بود مادر ولیعهد ایران باشد و اگر فرزندش پسر بود، شاه آینده‌ ایران یک دو رگه‌ ایرانی عربی بود. (در آن صورت معلوم نیست تکلیف خون پاک آریایی چه می‌شد!)

جالب آنکه بر اساس اصل سی‌و‌هفتم متمم قانون اساسی آن زمان ایران، مادر ولیعهد الزاماً باید ایرانی‌تبار می‌بود. مجلس در اقدامی بی‌سابقه نه تنها به فوزیه تابعیت ایران داد بلکه او را ایرانی‌تبار نامید! شهناز فرزند مشترک شاه ایران و فوزیه بعد از انقلاب تابعیت مصری دریافت کرد، چون مادر او مصری بود.

از سویی دیگر، محمدرضا پهلوی علاقه داشت دخترش شهناز را که یک دورگه‌ ایرانی عربی بود، به پادشاه عراق بدهد یعنی باز هم وصلت با اعراب. اما عشق میان شهناز و اردشیر زاهدی مانع آن پیوند دوباره پهلوی عربی شد.

 

اعراب؛ پناهگاه پهلوی‌ها

گرچه وصلت پهلوی‌ها و عراقی‌ها اتفاق نیفتاد اما این ماجرا باعث نشد که شاه در زمان آشوب‌های منجر به کودتای 28 مرداد همراه با ثریا، همسر دومش به عراق پناه نبرد. کشورهای عربی همیشه پناه خوبی برای محمدرضا پهلوی بودند. او پس از انقلاب اسلامی 57 هم در نهایت به مصر پناه برد و انور سادات مصری میزبان او شد. رفیق عرب محمدرضا پهلوی برای او مراسم تشییع و تدفین برگزار کرد و مصر برای همیشه میزبان جنازه محمدرضا پهلوی شد، آنچنان که قبلاً چند سالی را میزبان جنازه رضاخان شده بود.بوسه فرح دیبا بر مزار انور سادات، نشانه قدرشناسی از این مهربانی‌هاست. اینها تازه همه‌ آن چیزی نیست که بر عرب‌ستیزی سلطنت‌طلب‌ها خط حماقت می‌کشد...

 

ایران؛ عزادار ترور پادشاه سعودی

زمانی که در سال 54 فیصل بن عبدالعزیز آل‌سعود معروف به ملک فیصل، پادشاه عربستان ترور شد، دربار پهلوی به صدور پیام تسلیت اکتفا نکرد و رسماً از طرف دربار هفت روز عزای عمومی اعلام شد. هفت روز عزای عمومی در ایران برای مرگ پادشاه سعودی! فقط فکر کنیم اگر جمهوری اسلامی چنین کند، سلطنت‌طلب‌ها چگونه برخورد خواهند کرد. این عزای هفت روزه یقیناً نه نشانه ‌ستیز پهلوی با اعراب می‌توانست باشد و نه حتی حساب بردن آل‌سعود از شاه ایران، بیشتر بوی رفاقت و حتی باج دادن داشت. این طور نیست؟

در مورد از دست دادن جزیره بحرین و بخشیدن کامل اروندرود به عراق هم می‌توان گزارشی جداگانه نوشت؛ سرزمینی که برای ایران بود و حکومت پهلوی آن را نتوانست حفظ کند.

 

ارتش ایران؛ مدافع حکومت عمان

بگذارید به بخشی دیگر از این ماجرا نگاه کنیم. سال 1349 چریک‌های چپ عمان علیه حکومت پادشاهی کشورشان قیام کرده بودند و توانستند کنترل بخش‌هایی از کشور را در دست بگیرند. محمدرضا پهلوی برای کمک به رفقای عربش در عمان، در سال 51 دستور اعزام واحدهای واکنش ارتش شاهنشاهی ایران همراه با 20 بالگرد به عمان را به صورت محرمانه صادر کرد. خبر حضور ارتش ایران در سرکوب قیام مردم عمان چندین سال مخفیانه باقی ماند. از تعداد نیروهای اعزامی هم ارقام موثقی در دست نیست و بین 600 تا 4‌هزار نفر برآورد شده است. آمار کشته‌شدگان هم هیچ‌گاه رسماً اعلام نشد اما برخی منابع ارتش به کشته‌شدن بیش از ۲۰۰ نفر از نیروهای ارتش شاهنشاهی ایران و مجروح‌شدن بیش از ۷۰۰ نفر اشاره دارند. (مدافعان حکومت پادشاهی عمان!) جالب آنکه صدام در یکی از بازجویی‌های سال 2004 در مورد ارتش شاه می‌گوید: «اگر ارتش شاه هنوز وجود داشت، ما آنها را ظرف یک ماه شکست می‌دادیم

 

اسلام‌ستیزی یا عرب‌ستیزی؟

پهلوی عرب‌ستیز نبود بلکه اسلام‌ستیزی‌اش را حامیانش، عوض از عرب‌ستیزی گرفتند. از قضا محمدرضا پهلوی با عرب‌هایی که اسلامشان امریکایی بود، رابطه خوبی داشت جمهوری اسلامی هم عرب‌ستیز نیست، اما با عرب‌ها رابطه صمیمانه هم ندارد. برای جمهوری اسلامی اسلام و وحدت جهان اسلام است که موضوعیت دارد، وگرنه نژاد ملت‌ها ملاک تنظیم روابط سیاسی دولت‌هایشان نیست. اسلام‌ستیزی پهلوی را به اشتباه عرب‌ستیزی جا می‌زنند، در حالی که پهلوی‌ها با اعرابی که غرب حامی‌شان بود، رابطه خوبی داشتند و حمایت جمهوری اسلامی از ملت‌های مسلمان را باج دادن نظام به اعراب تفسیر می‌کنند، در حالی که نه نژاد اعراب بلکه این دین‌شان است که برای جمهوری اسلامی ایران موضوعیت دارد.

سلطنت طلب آریایی! هنوز دارید شعار عرب‌ستیزی می‌دهید؟ اشکالی ندارد، فقط به این فکر کنید که حتی اگر بخواهید بر سر مزار اعلیحضرت فقیدتان بروید، باید از همین عرب‌ها ویزا بگیرید؛ ویزایی که البته با وقوع انقلاب اسلامی و تیرگی روابط ایران و مصر، به شما به عنوان یک شهروند ایرانی تعلق نخواهد گرفت.

نویسنده: کبری آسوپار

انتهای پیام/

یادداشت | پهلوی و بنیادهای خیریه

بنیاد پهلوی معروف‌ترین نهاد خیریه در دوره سلطنت محمدرضاشاه بود. در اسناد موارد متعددی از سوءاستفاده‌های مالی این بنیاد خیریه ثبت شده است. طی سال‌های 55 تا 57 فساد بنیاد پهلوی به قدری علنی شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ گسل فساد اقتصادی در دوره پهلوی به قدری عمیق شد که منفعت مالی بر هر چیزی اولویت پیدا کرد؛ حتی در برابر آن، انسانیت نیز به مسلخ رفت. یکی از جنبه‌های فساد اقتصادی در دوران سلطنت پهلوی مربوط به مراکز خیریه بود. این مراکز به ظاهر در جهت امور خیر تأسیس شده بود اما مؤسسین آن در اصل تحت این پوشش بشردوستانه مشغول زد و بندهای مالی بودند.

این حس بشردوستانه و خیرخواهانه به‌حدی در خاندان پهلوی طنزآمیز بود که شاه وقتی باخبر شد خواهر دوقلویش اشرف قصد دارد مؤسسه خیریه تاسیس کند به آن واکنش نشان داد. اسدالله علم ذیل یادداشت‌های روز 24 بهمن 54 می‌نویسد: «به شاهنشاه عرض کردم: ...والاحضرت اشرف اجازه خواسته‌اند روز دوم فروردین بنیاد خیره خودشان را اعلام کنند. شاهنشاه قاه قاه خندیدند و فرمودند: آخر به خواهرم بگو [از] یک طرف بنیاد خیریه اعلام می‌کنی [و از] یک طرف مثل دیوانه‌ها عقب پول هستی؟! از یک طرف نطق‌های آتشین در دفاع از حقوق بشر می‌کنی از طرف دیگر برای منافع خودت اگر باشد پدر مردم را می‌خواهی دربیاوری...». جالب اینکه در اغلب این فسادها خاندان پهلوی نقش داشتند و سود کلانی نیز به دست می‌آوردند.

در ادامه به سوءاستفاده‌های مالی دو بنیاد خیریه مطرح در دوران پهلوی می‌پردازیم.

 

فساد مالی سازمان ملی حمایت از کودکان

«سازمان ملی حمایت از کودکان» به سرپرستی فرح پهلوی به منظور تحت پوشش قرار دادن کودکان بیسرپرست، فقیر یا معلول تاسیس شد. اما طی دوره فعالیت این نهاد به ظاهر خیریه، موارد متعددی از سوءاستفادههای مالی ثبت شد. این سازمان با هزینه‌های هنگفتی تأسیس شد اما حتی قصد ارائه کمترین امکانات به مردم را نیز نداشت.

مینو صمیمی که به گفته خودش از سال 1973 م (1352 شمسی) به عنوان رئیس روابط عمومی سازمان ملی حمایت از کودکان انتخاب شد می‌گوید: «در سازمان حمایت از کودکان که تحت اداره شهبانو اداره می‌شد شعبات کوچک سازمان در شهرستانها علیرغم نیاز مبرم مردم، از امکانات بسیار ناچیز برخوردار بودند و ما حتی نمی‌­توانستیم حداقل خواسته‌های والدین کودکان معلول را تأمین کنیم.»(1)

به گفته او در این سازمان به ظاهر خیریه، مسئولان و مدیران عالی‌رتبه از امکانات مالی فراوانی برخوردار بودند و این موضوع عاملی برای نارضایتی کارمندان به شمار می‌آمد. وی که بعدها به دفتر مخصوص ملکه پهلوی نیز راه یافت می‌گوید به چشم خودش می‌دید که در آن سازمان به ظاهر خیریه «چه پول هنگفتی هدر رفت و به جای کمک به خانواده‌های محروم و یا حتی فراهم کردن وسیله شادی و تفریح کودکان کلا در جیب حضرات انباشته شد.(2)

سازمان خیریه تحت رهبری فرح در راستای سوءاستفاده‌های مالی می‌کوشید ارزانترین و بی‌کیفیتترین اجناس را تهیه کند تا در عوض پول بیشتری برای اختلاس باقی بماند. در یک مورد مینو صمیمی ماجرایی را نقل می‌کند که مایه تأسف فراوان است. او می‌گوید: «روابط من با رؤسای سازمان موقعی بحرانیتر شد که یک آگهی مناقصه جهانی برای خرید شیر خشک مورد مصرف سازمان منتشر کردیم و پیشنهادهای متعددی در این باب از سوی کمپانی‌های مختلف اروپایی به دستمان رسید. وظیفه‌ من ترجمه و تنظیم پیشنهادهای واصله بر حسب قیمت و کیفیت محصولات بود و در نهایت نیز می‌بایست هر آنچه تهیه کرده بودم، در فهرستی بنویسم تا برای کسب اجازه خرید به مدیرعامل سازمان ارائه دهم.»

او ادامه می‌دهد: «ما بیشتر به شیرخشکی نیاز داشتیم که برای مصرف کودکان معلول ذهنی مفید باشد؛ و چون از نظر بودجه نیز کاملاً تأمین بودیم، لذا حدس می‌زدم مدیرعامل پس از ملاحظه‌ فهرست تنظیمی من، بهترین نوع شیرخشک را سفارش خواهد داد. ولی وقتی جلسه‌ مربوط به تعیین برنده‌ی مناقصه تشکیل شد، با کمال تعجب دیدم مدیرعامل ارزانترین شیرخشک را _که از نظر کیفیت در پایین‌ترین حد قرار داشت_ انتخاب کرد.»

براساس خاطرات مینو صمیمی: «کمپانی سوئدی سازنده‌ای این نوع شیرخشک در پیشنهاد مناقصه‌ خود خصوصاً متذکر شده بود که چنین محصولی در کشور سوئد فقط برای تغذیه‌ گوساله‌های شیرخوار مورد مصرف دارد و از آ‌ن در تغذیه‌ی کودکان استفاده نمی‌شود. ولی مدیرعامل، نه تنها به این نکته اهمیت نداد، که در گزارش صورت‌جلسه حتی اشاره‌ای هم به تأکید کمپانی سوئدی ـ‌ در باب مصرف آن برای تغذیه‌ گوساله‌ها ـ نکرد.»(3)

صمیمی اذعان دارد که «ضمن خدمت در سازمان حمایت از کودکان با موارد متعدد دیگر از شیوه‌ عمل افراد متنفذ رژیم برخورد داشتم، که می‌کوشیدند جیبشان را به هر شکل شده ـ ولو به بهای زندگی افراد محروم و مستمند ـ پرکنند.» این سازمان خیریه هم محل مناسبی برای سوءاستفادههای مالی خاندان پهلوی بود که نشان میداد جان انسانهای یا کودکان معلول دستمایه کسب ثروت بیشتر است.

 

فسادهای مالی بنیاد پهلوی

بنیاد پهلوی معروفترین نهاد خیریه در دوره سلطنت محمدرضاشاه بود. در اسناد موارد متعددی از سوءاستفادههای مالی این بنیاد خیریه ثبت شده است. طی سالهای 55 تا 57 فساد بنیاد پهلوی به قدری علنی شد که «شاه در هشتم نوامبر اعلام کرد که باید درباره مسائل خانواده سلطنتی و بنیاد پهلوی تحقیق شود.»[4] این مؤسسه پوششی بود که شاه بتواند خارج از حساب‌های رسمی و دور از چشم مردم در قالبی به ظاهر خیرخواهانه به ثروتاندوزی اقدام نماید. سرمایه‌های این بنیاد در اولین سالهای تأسیس حدود 400 میلیون تومان بود. از همان ابتدا، شاه خود را به تولیت بنیاد منصوب کرد و از این طریق او به طور قانونی 5/ 2 درصد از سود خالص بنیاد را در اختیار گرفت.

استمپل در گزارش محرمانه‌ای درباره فساد جاری در بنیاد پهلوی می‌نویسد: «دولت ناامیدانه در فسادی که قرار بود از بین برود درگیر است. شریف امامی به عنوان رئیس بنیاد پهلوی با فروش یا مصادره زمین به قیمت هر متر مربعی 30 تومان ثروتمند شد.»

علاوه بر این نشریه نیشن چاپ آمریکا در آوریل 1965 (1344) اسنادی منتشر کرد که طی آن نشان داد بنیاد پهلوی از کمک‌های مالی ایالات متحده و درآمدهای نفت برای مقاصد شاه سوءاستفاده کرده بود.(5)

در گزارش سفارت آمریکا که تاریخ آن مربوط به خرداد 1351 است درباره فساد موجود در بنیاد پهلوی می‌خوانیم: «این سازمان مالک هتل‌ها، رستورانها و سهام‌های بسیاری در شرکتهای متعددی می‌باشد. از میان مسائل یاد شده نقش آن در بخش‌های دارویی(مؤسسه رفاهی داروپخش) و کارخانجات پنبه نسوز و سیمان بیشتر است. این بیناد 50 درصد تولیدات سیمان را کنترل می‌کند.»

طبق همین گزارش، خانواده سلطنتی سود سرشاری از طریق این بنیاد کسب می‌کنند: «بنیاد درآمد فزایندهای دارد که ظاهرا صرف امور خیریه‌ای که بنیاد مدعی بود بخاطر آن تشکیل یافته است می‌شود ولی رقمی در حدود 20 تا 40 درصد این درآمد به اعضای خانواده سلطنتی می‌رسد.»

براساس گزارش مامور سفارت آمریکا، بنیاد پهلوی در زد و بندهای دیگری هم دخیل بود: «بنیاد به طور مؤثری اداره نمی‌شود؛ چراکه اکثرا از آن به عنوان یافتن شغل برای دوستان و وابستگان خاندان پهلوی استفاده می‌شود. چون این بنیاد از پشتیبانی دربار برخوردار است اولویت‌های بی‌اندازه به آن داده می‌شود بطوری که توسعه تجارت ایران را مختل ساخته و مانع رشد آن می‌شود.» همین گزارش تصریح می‌کند: «بنیاد سرچشمه بیشتر نارضایتی‌های ایرانیان از فعالیت‌های خانواده سلطنتی است.»

همچنین سندی به تاریخ 21 بهمن 1343 حاکی از آن است که درآمد حاصله از بنیاد پهلوی به حساب خاندان پهلوی واریز شده است. در این سند آمده است: «اخیرا توسط شرکت داروپخش، 4 میلیون تومان به حساب بانکی شاهزاده اشرف واریز شده است

از آنچه آمد می‌توان نتیجه گرفت رژیم پهلوی در پوشش امور خیریه نیز به کسب سود توجه داشت به طوری که فساد مالی موجود در این نهادهای به ظاهر خیریه کاملا عیان شده بود. به تعبیر مینو صمیمی از کارگزان رژیم پهلوی «آنچه تحت عنوان امور خیریه توسط دربار انجام می‌گرفت فی‌الواقع چیزی بیش از یک نمایش نبود.» به گفته او: «هر کدام از سازمان‌های خیریه‌ موجود در کشور تحت سرپرستی یکی از اعضای خانواده‌ی سلطنتی قرار داشت و چون این‌گونه سازمان‌ها می‌بایست به‌صورت غیرانتفاعی اداره شوند، لذا در ظاهر امر به نظر کسی که به عمق مسائل آگاه بود، خانواده‌ سلطنتی به خاطر احساسات بشردوستانه‌ خود وظایف بس دشوار و سنگینی به عهده داشت. در حالی که حقیقت غیر از این بود... .»(6)

انتهای پیام/

پی‌نوشت‌ها:

1 - مینو صمیمی، خدمتگزار تخت طاووس، تهران: اطلاعات، ص 136

2 - همان، ص 140

3 - همان، ص 140 تا 142

4 - اسناد لانه جاسوسی، دفتر دوم، ص 25

5 - فرهاد سهامی و محمدجواد قربی، «58 سال تبه­کاری، خیانت و غارت»، فصلنامه 15 خرداد، دور سوم، سال یازدهم، ش 40، ص 125

6 - خدمت­گزار تخت طاووس، ص 136

یادداشت | جدایی بحرین از ایران

حقانیت حاکمیت ایران و ملت ایران بر جزیره بحرین آنقدر مسلم و بدیهی بود که انگلستان بعد از حدود دو قرن اشغال این منطقه در نهایت امر از ایران و شاه ایران برای توجیه اقدام خود بهره برد و با یک بازی سیاسی در نهایت اشغال بحرین را با عقب نشینی و ضعف سیاسی ایران رقم زد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ سالروز اعلام جدایی بحرین، پایان حاکمیت چند قرنی ایران بر بحرین، از جمله فجایع تاریخ معاصر ایران است که با بازیگری استعمار بریتانیا و صحنه گردانی آن‌ها رخ داد و رده خیانت‌ها و خباثت‌های آن‌ها در حق ملت ایران قرار گرفت. پیرامون نقش استعماری و استثماری انگلستان در جهان و علی الخصوص ایران، به هر میزان سخن گفته شود کم و ناچیز است، چرا که ماجرای خباثت انگلیسی‌ها در رابطه با ایران و منافع ایرانی قصه دیگری است. در رابطه با جدایی بحرین به عنوان موضوع این نوشتار، انگلستان نقشی ویژه داشت و برنامه‌ها و منافع استعماری این کشور بر این قسمت از خاک ایران با بهره کشی از نفت و سایر منابع بحرین و در نهایت امر، امروزه با تاسیس پایگاه نظامی‌این کشور در بحرین، نشان از عمق استراتژی و سیاست‌های استعماری آن‌ها دارد.

از لحاظ تاریخی نه تنها عمده جزایر خلیج فارس متعلق به ایران بوده، بلکه بسیاری از بخش­های جنوبی خلیج فارس نیز جزء خاک ایران بودند، طوری که در برخی از برهه‌ها، خلیج فارس به عنوان یک دریای داخلی برای ایران محسوب می‌شد. اما در سده‌های اخیر به دلیل حضور نیرو‌های استعمارگر اروپایی و ضعف داخلی ایران، خلیج فارس در تسخیر کشورهای استعمارگر قرار گرفت و به مرور بخش‌هایی از کشورمان عملاً از دسترس مستقیم دولت مرکزی و حکام وقت خارج شد. این امر به خصوص در نقاط دریایی و جزایر خلیج فارس مشهود بوده و امروزه ریشه بسیاری از اختلافات شده و بهانه لازم برای دخالت برخی کشور‌ها را فراهم آورده است. ضعف قدرت دریایی ایران در دوره قدرت نمایی نیروهای استعمارگر، عاملی اساسی برای دخالت این کشور‌ها در قلمرو ایران محسوب می‌شد و همین ضعف که عمدتاً به سبب حضور و دخالت‌های خود آن‌ها به وجود آمده بود، با عناوینی مانند مبارزه با دزدان دریایی و لزوم حمایت از شیخ نشین‌های تحت الحمایه توجیه می‌شد.

بحرین از هزاران سال قبل جزو خاک ایران بوده و تاریخ و منابع تاریخی گواه محکمی‌براین ادعا است. حقانیت حاکمیت ایران و ملت ایران بر جزیره بحرین آنقدر مسلم و بدیهی بود که انگلستان بعد از حدود دو قرن اشغال این منطقه در نهایت امر از ایران و شاه ایران برای توجیه اقدام خود بهره برد و با یک بازی سیاسی در نهایت اشغال بحرین را با عقب نشینی و ضعف سیاسی ایران رقم زد.

لذا بعد از موافقت ایران به عنوان کشور دارای حق حاکمیت بر بحرین و تحت فشار بازی‌های بریتانیا، ایران حاضر بر چشم پوشی از حق قانونی و تاریخی خود شد و در نهایت امر نیز، به طبع توافقات پشت پرده صورت گرفته، فاجعه جدایی بحرین از ایران رقم خورد. فرستاده سازمان ملل متحد نیز، پس از گفتگو با سران قبایل و افراد متنفذ بحرین، گزارش خود مبنی بر تمایل مردم بحرین به جدایی را به مجمع عمومی‌و شورای امنیت سازمان ملل عرضه کرد. شورای امنیت نیز با صدور قطعنامه‏ای در 22 اردیبهشت 1349 جدایی بحرین را خواستار شدند.

در این میان نمایندگان مجلس شورای ملی پس از استماع گزارش نمایندگان سازمان ملل، به جدا شدن بحرین از ایران رای دادند. بنابراین این جزیره نفت خیز و مهم از ایران جدا شد و در این روز حاکمیت چند صد ساله ایران بر این نقطه پایان پذیرفت. سرانجام در 23 مرداد 1350، شیخ نشین بحرین جدایی خود را اعلام کرد و ایران به سرعت این جدایی را به رسمیت شناخت(1) اما همین مسئله که برای جدایی بحرین به سراغ ایران آمدند و حمایت ضمنی ایران را گرفتند، خود گواه محکمی‌دیگری بر حقانیت حاکمیت تاریخی کشورمان محسوب می‌شود. حاکمیتی که ورود، حضور و نقشه‌های استعماری کشور‌های غربی با وجود چندین قرن نتوانسته بود در مقابل آن کاری از پیش ببرد.

مرور حضور استعمارگران در منطقه نیز حاوی نکات بسیار مهمی‌است. در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس(‌در سال 1506) ،‌ بسیاری از نقاط استراتژیک منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمع‌الجزایر بحرین نیز(‌در سال 1521) به تصرف و اشغال آن‌ها در آمد. پس از گذشت حدود یک قرن از اشغال پرتغالیها،‌ شاه‌عباس کبیر در سال 1602 با لشکرکشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد کرد و مجددا به ایران ملحق کرد.

پس از آن، ‌مجمع الجزایر بحرین مدت180 سال مانند گذشته در اختیار و تحت نظر کامل حکومت ایران بود.[2] تا اینکه انگلیسی‌ها به منطقه وارد شده و به قدرت برتر منطقه بدل شدند. در دوره قاجاریه، انگلستان با اهداف استعماری در منطقه خلیج‌فارس و به بهانة برقراری امنیت و با استفاده از ضعف حکومت مرکزی ایران قراردادهایی با شیوخ بحرین منعقد کرد و بعدها نیز مدعی شد با این قرار داد‌ها بحرین از حاکمیت ایران خارج و تحت‌الحمایة انگلیس شده است. اما مسئله اساسی که رخ داد، با حضور بریتانیا به مدت تقریبی یک و نیم قرن این بخش از سرزمین ایران از حیطه مستقیم حاکمیتی ایران خارج شد.

همانطور که اشاره شد اقدامات انگلیسی‌ها با شعار‌ها و تبلیغات ویژه ای توجیه می‌شد. در این رابطه سر آرنولد ویلسون می‌گوید: « مدت یک قرن است که ما انگلیسی‌ها خلیج فارس را به زور اسلحه و شمشیر مبدل به منطقه ای آرام کرده‌ایم و هیچ یک از عملیات ما در نقاط دیگر جهان، مثل اقداماتی که در خلیج فارس کرده‌ایم، رضایت بخش نبوده. نابودی دزدان دریایی، منع برده فروشی، نابودی قلاع دزدان، آشتی دادن شیوخ، تحت الحمایه کردن بحرین، ایجاد رابطه با کویت، مساحی و نقشه برداری خلیج فارس...»(3)

در صورتی که اهداف واقعی انگلیسی‌ها داستان دیگری است و در اسناد خود آن‌ها به خوبی روشن شده است. لرد پالمرستون می­گوید:« ما وظیفه داریم خلیج فارس را زیر سلطه نیروی دریای خود درآوریم، به طوری که هیچ قدرتی نتواند با ما به رقابت برخیزد، در این راه باید روشی اتخاذ کنیم که از لحاظ ملی گران نباشد...»

این مسئله در بحرین بسیار روشن دیده می‌شود. از 1197 ق/ 1783م احمد بن ‌محمد، از خاندان آل خلیفه و از تیرة عتوبی در نجد عربستان، با استفاده از درگیری‌های داخلی در ایران میان خاندان زند و آغامحمدخان قاجار، وارد بحرین شد. در این زمان انگلستان نیز با از میدان به در بردن رقبای اروپایی خود در منطقه خلیج‌فارس به موقعیت مطلوب‌تری دست یافته بود. از این دوره به بعد، تداوم گرفتاری حاکمان قاجار در برخورد با مدعیان تاج و تخت و جنگهای فرسایشی با روسیه از یک سو و فقدان نیروی دریایی از سوی دیگر باعث ‌شد انگلیسی‌ها از شیوخ قبایل عرب ساکن در سواحل جنوبی خلیج‌فارس برای تحکیم نفوذ و سلطه استعماری خود در خلیج‌فارس استفاده کنند.

از آنجا که حکومت قاجار ضعیف و ناکارآمد بود، انگلیسی‌ها با اغتنام فرصت در سال 1820 قراردادی با شیخ سلمان ‌بن احمد آل خلیفه بستند، به دنبال آن نیز قراردادهایی در 1829 م/ 12444ق و 1880 م/ 1297 ق با شیخ عیسی بسته شد که بدون اجازة آن‌ها بحرین با هیچ دولتی قرارداد نبندد و به هیچ کشوری حق تأسیس نمایندگی سیاسی ندهد. با این حال بحرین، رسماً از ایران جدا نشده بود و دولت ایران، بحرین را بخشی از خاک خود و شیوخ آل‌خلیفه را نیز کارگزاران خود می‌شناخت؛ و این امر مورد اذعان و اعتراف آل‌خلیفه و نیز دولت انگلستان بود.

 

قیمومیت انگلستان بر بحرین

در 31 مه 1861 قراردادی بین شیخ محمد بن خلیفه(شیخ بحرین) و فیلیکس جونز نماینده سیاسی انگلستان بسته شد که به موجب آن مجمع الجزایر بحرین رسماً تحت الحمایه انگلیس شد. دولت انگلیس در برابر اعتراض ایران به مفاد این قراداد حضور دزدان دریایی و برقراری امنیت در خلیج فارس را بهانه کرد و بر تسلط خود بر منطقه ادامه داد.

در سال 1906 . م انگلیس ضمن عقد پیمانی با حاکم بحرین ، این کشور را به قیمومیت خود در آورد . ایران پس از عضویت در جامعه ملل در سال 1927 . م / 1306 .ش ادعای مالکیت خود بر بحرین را مجدداً مطرح کرد . برخی از پژوهشگران « انعقاد قرارداد جده » بین انگلیس و امیر حجاز را دلیل این ادعای ایران دانسته اند، چرا که طبق این قرارداد ابن سعود پذیرفت که بحرین تحت الحمایه انگلیس باشد و اقدام ایران در واقع اعتراضی به این موضوع بود .

ایران قرارداد مذکور را مغایر با حق حاکمیت خود بر بحرین و تمامیّت ارضی خود ، می‌دانست . در اعتراض به این قرارداد و در همین سال دولت ایران یادداشت شدید الحنی را توسط وزیر امور خارجه برای رابرت کلایو(وزیر مختار انگلیس ) در تهران ارسال کرد و بر حاکمیّت مطلق ایران بر بحرین تأکید کرد و ضمن آن رونوشتی از این اعتراض برای جامعه ی ملل فرستاده شد . امّا وزیر امور خارجه انگلیس یکسال بعد در طی یادداشتی به جامعه ملل اعتراض ایران را بی اساس دانست و عنوان کرد بحرین کشور مستقلی است که مشترکات جغرافیایی و نژادی با ایران ندارد.

در دوران رضا شاه نیز ایران همچنان مدعی حاکمیت بحرین بود. در 1927دولت انگلستان قراردادی با عربستان سعودی درباره بحرین امضا کرد. دولت ایران بلافاصله نسبت به آن معاهده به طور رسمی‌اعتراض کرد و از آن به‌عنوان «تجاوز به تمامیت ارضی ایران» به جامعه ملل شکایت کرد. این دادخواهی ایران، توسط مخبرالسلطنه به عنوان نخست‌وزیر، در صفحه 605 «روزنامه جامعه ملل» مورخ ماه مه 1928 به چاپ رسید، اما به علت ضعف جامعه ملل و سپس شروع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین در اوت 1941 این اعتراض ایران راه به جایی نبرد.[4]

در سال 1967 . م / 1346 . ش که انگلیس در نظر داشت به دولت‌های خلیج فارس استقلال بدهد، مسأله بحرین ، مجدداَ در صدر مسائل سیاسی قرار گرفت .علاوه براین در ژانویه 1968 ،‌پس از اینکه انگلستان اعلام کردکه نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد کرد،‌ دولت ایران از این تصمیم استقبال کرد و اعلام کرد که از حق حاکمیت خود بر بحرین منصرف نشده است. سپس،‌ با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشکل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یک کشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشکیل شود. با این بهانه، ایران با نقشه انگلستان وارد مصالحه ای شد که در نهایت امر به تجزیه بحرین منجر شد در حالی که حق حاکمیت ایران بر جزایر سه گانه نیز با خدعه‌های بریتانیا همچنان مسئله ساز باقی ماند!!!

اما مسئله تجزیه بحرین از ایران بایستی در کنار پروسه تجزیه کشور‌های منطقه مورد تحلیل قرار گیرد. نقشه ای که بسیار قبل از حادث شدن مسئله بحرین و با ورود استعمارگران به منطقه در دستور کار آن‌ها قرار گرفته بود. لذا با همین سیاست بسیاری از نقاط ایران و سرزمین‌هایی که هزاران سال متوالی متعلق به ایران بود با دلایل متعدد و بازی سازی‌های مداوم از خاک کشور جدا شد.

 اما با اینکه تجزیه ایران و کشور‌های منطقه، فراز و نشیب فراوانی داشته ولی هر اندازه وابستگی و وادادگی به کشور‌های استعماری بیشتر می‌شد، پروسه تجزیه ایران توسط استعمارگران نیز سرعت می‌گرفت. در این رابطه تجزیه بحرین و بهانه تراشی برای جزایر سه گانه ایرانی درست زمانی رخ داد که ایران وابستگی بسیار شدیدی به کشور‌های استعماگر داشت. اما همین امر نیز تغییری در سیاست‌های آن‌ها ایجاد نکرد. در نهایت امر نیز دولت ایران تنها یک ساعت پس از جدایی بحرین آن را به رسمیت شناخت . یک روز بعد،‌ بحرین و انگلستان یک قرار داد دوستی با هدف "مشورت" در مواقع ضروری با یکدیگر امضا کردند. بدین ترتیب ،‌ مسأله بحرین پس از یک و نیم قرن منازعه و کشمکش با‌ سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرت‌های غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یک مسأله دیگر ارضی کشور یعنی جزایر سه گانه به پایان تلخ خود رسید.

نویسنده: حسین مولایی

پی نوشت:

1 - قائم مقامی، جهانگیر. 1341. بحرین و مسائل خلیج فارس، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران.

2 - اقبال آشتیانی، عباس، 1348. مطالعاتی در باب بحرین و جزایر و سواحل خلیج فارس، انتشارات اساطیر، تهران.

3 - بازخوانی پرونده جدایی بحرین از ایران، زهرا ابراهیمی، همشهری

4 - جدا شدن بحرین از ایران، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.