پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

یادداشت | رضاخان و نیمی از ثروت مردم

هنگامی که رضاخان در شهریور 1320 مجبور به استعفا شد، درآمد کشور، حدود ۳۶۰۰ میلیون ریال تعیین شده بود. در حالی که تنها مبلغی که رضاشاه در حساب لندن خودش داشت، معادل نیمی از درآمد سالانه کشور بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ که نیروهای روس شوروی وارد تهران شدند، سلطنت رضاخان پس از ۱۶ سال حکومت بر ایران به پایان رسید.

او پس از خلع از سلطنت نزدیک سه سال عمر کرد و در مرداد ۱۳۲۳ در محل تبعید خود در آفریقای جنوبی مُرد. این پایان زندگی مردی بود که سه سال قبل دست به دامان محمدعلی فروغی شد تا سلطنت در خاندان او ادامه پیدا کند و محمد‌رضا پهلوی را با رضایت انگلستان بر تخت نشاند، اما همای سعادت با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ بر شانه‌های قزاق بی‌سواد نشست؛ طوری که حتی نزدیک‌ترین افراد خاندان پهلوی اذعان داشتند.

محمد‌رضا پهلوی می‌نویسد: «سختی و مشقت زندگی، از دست دادن پدر در دوران کودکی و نبودن وسیله باعث شد که رضاشاه به مدرسه نرود و خواندن و نوشتن را نیاموزد».

رضا در حدود ۱۵ سالگی به خاطر فقر و سختی معیشت و به تشویق دایی‌اش به قزاقخانه پیوست و در ماموریت‌های نظامی متعددی در نقاط مختلف کشور شرکت داشت. در جنگ با رحیم خان چلبیانلو در اردبیل تحت فرماندهی جعفرقلی خان سردار اسعد بختیاری حضور داشت و در سال ۱۲۹۰ که سالارالدوله می‌خواست حکومت تهران را ساقط کند و برادرش محمد‌علی شاه را دوباره به سلطنت برساند، رضا قزاق در لشکری که با فرماندهی فرمانفرما برای مقابله با سالار‌الدوله انجام گرفت، شرکت داشت و به علت انجام وظیفه خوب به درجه یکمی ارتقا یافت. در سال ۱۲۹۱ به خاطر مهارت در کاربرد شصت تیر به رضا شصت تیر معروف شد و به درجه سلطانی رسید.

در خراسان و قسمت‌های جنوبی و حدود «جام و باخرز» نیز ماموریت‌های مکرری داشت. همچنین مدتی در مشهد عضو قزاق‌های نگهبان بانک استقراضی بود. در دوران جنگ جهانی اول ۱۲۹۳ تا ۱۲۹۷ در همدان جز دسته تیراندازان و در سال ۱۲۹۶ فرمانده گردان پیاده هنگ همدان شد.

در همین سال «کرنسکی» رهبر حکومت موقت روسیه سرهنگ «کلرژه» را به عنوان فرمانده لشکر قزاق ایران به جای سرلشکر «بارن مایدل» منصوب و سرهنگ استاروسلسکی را برای معاونت او تعیین کرد.

پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به رهبری لنین و حاکم شدن بلشویک‌ها بر روسیه رهبران این کشور تصمیم گرفتند از صحنه جنگ جهانی کنار بکشند. در پی این انقلاب و تغییر مواضع جدید آن در سیاست خارجی، انگلیسی‌ها به اضطراب افتادند که نیروی قزاق در این هنگام به عنوان عامل اجرای سیاست‌های روسیه تزاری در ایران مبادا به ابزاری در دست حکومت انقلابی تبدیل شود و منافع آن را در ایران به خطر بیندازند.

به همین علت برای بیرون آوردن لشکر قزاق از چنگ روس‌ها و تسلط بر آن به چاره اندیشی افتادند. افسری که برای کمک به استاروسلکی در نظر گرفته شد، سرهنگ فیلارتف فرمانده هنگ همدان لشکر قزاق بود. رضاخان در این ایام زیر نظر سرهنگ فیلارتف بود و به محاصره محل اقامت کلرژه پرداختند. بهار می‌نویسد: «سرهنگ فیلارتف به من گفت چند بار به سرهنگ رضاخان گفتم کلرژه تقریباً بازداشت شده و نمی‌تواند بیرون برود. در اتاق را باز کن و داخل شو. او تردید داشت و می‌ترسید. در فکر کسی که در آن موقع این اندازه شهامت نداشت، چگونه تغییر اخلاق داده و اینک پادشاهی می‌کند؟ سرهنگ فیلارتف در را باز کرده و درون دفتر سرهنگ کلرژه رفته، فتح با صدای بلند سرهنگ رضاخان را به درون خوانده به ناچار به اتاق رفته است.»

این سند تاریخی نشان می‌دهد مدعای تاریخ نگاری متاثر از رژیم پهلوی به خصوص کتاب برآمدن رضاخان (بر افتادن قاجار و نقش انگلیسی‌ها) نوشته سیروس غنی که از واقعه برکناری سرهنگ کلرژه  به عنوان کودتای اول رضاخان نام می‌برد و برای او در آن واقعه نقشی مهم، اگر نه قطعی ادعا می‌کند به دور از واقعیت است.

اما نباید از دیده به دور داشت که گزینش رضاخان برای اجرای بخشی از این طرح و ایفای نقشی هر چند جزیی نمی‌تواند تصادفی باشد و حاکی از این بود که انگلیسی‌ها از رضاخان شناخت قبلی داشتند. این شناخت سال‌ها قبل توسط سردار محیی، عضو شبکه سری جامع آدمیت و برادر او میرزا کریم خان رشتی که از مهره‌های مهم انگلیس در ایران بودند، حاصل شد؛ به گونه‌ای که میرزا کریم خان رشتی واسطه ارتباط اردشیر جی با رضاخان شد.

رضاخان از مدت‌ها پیش با برخی از صاحب منصبان انگلیسی در ارتباط بود. بهار در این باره می‌نویسد: هرچند من تردید ندارم که سردار سپه قبل از کودتای سیدضیا با خارجیان ارتباط داشته است و ما شمه‌ای از آن را نوشتیم و بنابر روایت تلگرافچی اردوی قزاق مقیم منجیل سردار استاروسلسکی روسی به مشارالیه، در شکوه از دستایس انگلیسی‌ها بر ضد خودش، گفته هر شب  رضاخان بعد از صرف شام زمانی صاحب‌منصبان در اردو استراحت می‌کنند سوار شده و به اردوی انگلیسی‌ها می‌رود و تا سحر و یا پاسی از شب در آنجا می‌ماند.

افزون بر این «کالدون» سفیر آمریکا در گزارشی می‌نویسد: رضاخان میرپنج که فرماندهی قزاق‌ها را به دست گرفته و در میسیون انگلیس و ایران (مربوط به قرارداد ۱۹۱۹) خدمت می‌کرد و عملاً جاسوس رئیس میسیون بود و در ماه‌های گذشته با انگلیسی‌ها در قزوین همکاری می‌کرد.

همچنین اردشیر جی یک هندی ایرانی تبار زردشتی است که خود و پدرش در دستگاه امپراطوری هند خدمت می‌کردند، از طرف نایب‌السلطنه هند به ایران عازم شد و حدود ۴۰ سال در ایران برای استعمار انگلستان جاسوسی می‌کرد.

محوطه کاخ باکینگهام ـ لندن شاپور ریپورتر به پاس خدماتش به انگلستان، نشانه شوالیگری دریافت کرد. همراه با همسرش آسیه آزماتوک یانس و دو فرزندش کامبیز و هما

وی در وصیتنامه خود که تصویر وصتینامه در پژوهشکده مطالعات تاریخ معاصر موجود است درباره نخستین دیدار خود با رضاخان می‌‏نویسد: «در اکتبر سال ۱۹۱۷ بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا کرد و نخستین دیدار ما فرسنگ‌ها دور از پایتخت و در آبادی کوچکی در کنار جاده «پیربازار» بین رشت و طالش صورت گرفت... رضاخان سواد و تحصیلات آکادمیک نداشت ولی کشورش را می‌شناخت.

ملاقات‌های بعدی من با رضاخان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از یک سال بیشتر در قزوین و طهران صورت می‌گرفت. پس از مدتی که چندان دراز نبود، حس اعتماد و دوستی دوجانبه بین ما برقرار شد.

او ترکی و روسی را تا حدی تکلم می‌کرد و به هر دو زبان به روانی دشنام می‌داد! به زبانی ساده، تاریخ و جغرافیا و اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را برایش تشریح می‌کردم .

به این ترتیب رضاخان که از سال‌ها پیش تحت مطالعه و حتی آموزش مقام‌های اطلاعاتی و امنیتی انگلیس بود به اندازه‌ای مورد اعتماد آنها قرار گرفت که سرانجام با همکاری سید ضیا بازوی سیاسی کودتا مامور حساس‌ترین و مهم‌ترین برنامه انگلیس، یعنی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ شد.

به قول اردشیر جی، سید ضیاءالدین طباطبایی وظایفی که به عهده داشت به خوبی انجام داد و محرک او هم خدمت به ایران بود، ولی شاید بیش از آنچه لازم و یا مطلوب بود تظاهر به همگامی با سیاست انگلیس می‌کرد. به همین دلیل مجبور به استعفا شد و رضاخان یکه‌تاز میدان شد و در نهایت در کمتر از ۴ سال در ۹ آبان ۱۳۰۴ به مقام پادشاهی رسید و ۱۶ سال بر ایران حکومت کرد. او مجری عوامل استعمار شد، اما با وجود اعلام بی‌طرفی ایران در جنگ جهانی دوم مورد تهاجم متفقین قرار گرفت، ولی آنچه مهم است این است که رضاخان به هنگام استعفایش در سال ۱۹۴۱، بیش از ۷۶۰ میلیون ریال (۵۰ میلیون دلار) در بانک ملی سپرده داشت. او مبالغ هنگفتی نیز در بانک‌های خارجی ذخیره کرده بود.

به کمک اسناد و مدارک وزارت امور خارجه و خزانه‌داری آمریکا، اکنون می‌دانیم که رضا شاه مبلغی بالغ بر ۲۰ تا ۳۰ میلیون پوند ۱۰۰ تا ۱۵۰ میلیون دلار در لندن داشت که این مبلغ باورنکردنی در سال ۱۹۴۱ به پسر و جانشینش، محمدرضا پهلوی رسید.

همچنین به کمک اسناد و مدارک وزارت خزانه‌داری و بانک مرکزی آمریکا، امروز می‌دانیم که رضاشاه مبالغ هنگفتی نیز در بانک‌های سوییس و نیویورک داشت، که آنها را نیز فرزندانش به ارث بردند.

بر اساس آمار دارایی‌های خارجی در ایالات متحده (ژوئن ۱۹۴۱) می‌توانیم حدس بزنیم که کل دارایی‌های رضا شاه در آمریکا در حدود ۱۸ و نیم میلیون دلار بوده است. اسناد و مدارکی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران افشا شد، نشان می‌دهد که رضا شاه مناطق وسیعی از ایران، شامل بیش از ۶۰۰۰ روستا و آبادی، را به تملک خود درآورده بود. نقشه‌ای که سفارت آمریکا در دهه ۱۹۵۰ تهیه کرده، نشان دهنده وسعت زمین‌های غصبی رضا شاه است.

برای ملموس‌تر شدن این ارقام، می‌توان اشاره کرد که قانون بودجه سال ۱۳۲۰ کل کشور که در ۱۵ اسفند ماه ۱۳۱۹ به تصویب رسیده است، درآمد کشور را حدود ۳۶۰۰ میلیون ریال تعیین کرده بود و بر این اساس تنها مبلغی که رضاشاه در حساب لندن خویش داشته است، معادل نیمی از درآمد سالانه کشور بوده است.

انتهای پیام/

منابع:

رضاشاه و بریتانیا؛ به روایت اسناد وزارت خارجه آمریکا، دکتر محمدقلی مجد، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی: ص ۱۸

تاملی در کودتای  ۱۲۹۹/ سید مصطفی تقوی زمستان ۱۳۸۳

پرونده ویژه | جزئیاتی از نحوه شهادت شیخ فضل‌الله نوری

بعد از اینکه‌ حرف‌هایش‌ تمام‌ شد عمامه‌اش‌ را از سرش‌ برداشت‌ و تکان‌ داد و گفت‌: از سر من‌ این‌ عمامه‌ را برداشتند، از سر همه‌ برخواهند داشت‌. این‌ را گفت‌ و عمامه‌اش‌ را به‌ میان‌ جمعیت‌ پرتاب‌ کرد... .

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ 11 مردادماه سالروز شهادت شیخ فضل‌الله نوری مجتهد اول تهران و از علمای مشروطه‌خواهی بود که نقش اساسی در پیشبرد نهضت ملت ایران در آن زمان ایفا کرد.

با آغاز نهضت مشروطه در 1284 و پیشگامی شیخ فضل‌الله و آیات سید عبدالله بهبهانی و سید محمدطباطبایی، شیخ توانست حمایت علمای نجف را برای مشروطه به‌دست بیاورد اما پس از صدور فرمان مشروطه در مردادماه 1285 و تدوین قانون اساسی مشروطه، شیخ فضل الله که می‌دید این قانون برگرفته از قوانین دولت‌های اروپایی مانند فرانسه و بلژیک است و عناصر فرقه‌های ضاله مانند «بابیه» و «ازلیه» و فراماسون‌ها در صفوف نهضت رخنه کرده‌اند، با تحصن در حرم عبدالعظیم(ع)، خواستار مشروطه مشروعه و انطباق قوانین با شرع مقدس اسلام شد.

تحصن شیخ در حرم حضرت عبدالعظیم، همزمان با به توپ بستن مجلس توسط طرفداران محمدعلی شاه قاجار و دستگیری و اعدام برخی مشروطه خواهان شد و برخی تصور کردند که شیخ فضل‌الله از حامیان استبداد است در حالی‌که قصد وی از این تحصن که همراهی بسیاری از متدینان را به‌دنبال داشت، «مشروطه مشروعه» بود.

 

تحصّن در سفارت انگلیس (آغاز تحرک فرماسونرها)

هنگامی که مبارزات در حال رشد و گسترش بود و تغییر نظام حکومتی کشور قطعی به نظر می رسید، انگلیس بوسیله فرماسونرها و روشن فکران وابسته، در میان مبارزان و برخی رهبران نهضت نفوذ کرده، به پخش شایعه احتمال حمله دولت به مردم پرداخت و با این کار، زمینه را برای پناه بردن به سفارت انگلیس آماده کرد. این کوشش ها موجب شد تا فکر تحصّن در سفارت بین مردم رواج یابد. سرانجام با کوشش فراماسون های بازار و جمعی از روشن فکران تحصن در سفارت آغاز شد. بنا به اظهار یکی از شاهدان عینی «این فکر از طرف دو یا سه نفر از تجار عمده که در آن وقت نفوذ زیادی داشتند و با دربار و شاه هم بی ارتباط نبودند، بروز کرد.

شیخ فضل اللّه از بدو آغاز بحث تحصن با آن مخالفت نمود و مردم را از تحصن در سفارت بازداشت. عوامل وابسته، از غیبت علما که در قم تحصن کرده بودند استفاده کرده، تحصن را قوت بخشیدند. شیخ فضل اللّه معتقد بود «مشروطه ای که از دیگ پلو سفارت انگلیس سر بیرون بیاورد به درد ما ایرانی ها نمی خورد.»(2)

 

دلیل اختلاف در عالمان نجف چه بود؟

درباره اختلاف عالمان نجف، نکته قابل توجّه این است که به رغم جوّ ملتهب نجف در اوایل مشروطه، که نشریاتی مانند حبل المتین نیز بدان دامن می‌زدند، اما یکی از مسائلی که سبب تلطیف فضا می‌شد، تقوای عالمان و مراجع بزرگ از جمله آخوند خراسانی بود. در این خصوص، وقایع و داستان‌های متعددی نقل شده است.

اختلاف علما در مشروطه،‌ (از جمله مراجع ثلاث با مرحوم سید یزدی و شیخ‌فضل‌الله نوری) عمدتا در دو مسأله کلّی بوده است که به صورت مختصر بیان می‌شود: اختلاف در تطبیق مسائل دینی برر مصادیق خارجی (م صداق شناسی) بود.

جای هیچ تردیدی میان عالمان نبود که اگر مشروطه در مقام محدود کردن و نظارت بر اعمال حکومت برآید، باید حمایت شود؛‌ امّا در این که مشروطه ایجاد شده چنین است، محل اختلاف بود.(3)

 

نظر امام راحل درباره شیخ فضل الله

راجع به همین مشروطه و اینکه مرحوم شیخ فضل الله رحمه الله ایستاد که - مشروطه باید مشروعه باشد، باید قوانین موافق اسلام باشد. در همان وقت که ایشان این امر را فرمود و متمّم قانون اساسی هم از کوشش ایشان بود، مخالفین، خارجی ها که یک همچو قدرتی را در روحانیت می دیدند کاری کردند در ایران که شیخ فضل الله مجاهد مجتهدِ دارای مقامات عالیه را، یک دادگاه درست کردند و یک نفر منحرف، روحانی نما، او را محاکمه کرد و در میدان توپخانه شیخ فضل الله را در حضور جمعیت به دار کشیدند. شاید گاهی شما یا مردم خیال بکنند که من اگر چنانچه از روحانیت طرفداری می کنم برای این است که من هم یک معمّم هستم و این گروه گرایی است. من کراراً گفتم که من با هر که معمّم است و اسم خودش را روحانی گذاشته است موافق نیستم، و من کراراً گفتم که روحانی که بر خلاف مسلک روحانیت و اسلام عمل بکند و توطئه گر باشد این از ساواکی بدتر است، برای اینکه ساواکی، ساواکی است و این ساواکی به صورت معمّم و لباس روحانیت پوشیده است.(4)

 

نظر رهبر معظم انقلاب درباره مشروطه

چه شد که غربی‌ها، مشخصاً انگلیسی‌ها، در این مسأله[مشروطه] کامیاب شدند؛ از چه شگردی استفاده کردند که کامیاب شدند. در حالی که مردم که جمعیت اصلی هستند، می‌توانستند در اختیار علما باقی بمانند و اجازه داده نشود که شیخ فضل‌اللَّه جلو چشم همین مردم به دار کشیده شود؛ قاعده‌ی قضیه این بود. به نظر من مشکل کار از این‌جا پیش آمد که اینها توانستند یک عده‌ای از اعضای جبهه‌ی عدالت‌خواهی - یعنی همان اعضای دینی و عمدتاً علما - را فریب بدهند و حقیقت را برای اینها پوشیده نگه دارند و اختلاف ایجاد کنند. انسان وقتی به اظهاراتی که مرحوم آسید عبداللَّه بهبهانی و مرحوم سید محمد طباطبایی در مواجهه و مقابله‌ی با حرف‌های شیخ فضل‌اللَّه و جناح ایشان داشته‌اند، نگاه می‌کند، این مسأله را درمی‌یابد که عمده‌ی حرف‌ها به همین است که این‌طور می‌گفته‌اند.(5)

 

نظر آیت‌الله بهجت درباره شیخ فضل الله

مرحوم شیخ فضل‌الله نوری که از مخالفین مشروطه بود، از پیش خبر می‌داد که کشف حجاب از لوازم مشروطه است. آن مرحوم می‌دید که مقررات مشروطه به ظاهر اسلامی است، ولی از مصادر لاابالی و بلکه بی‌دین‌ (سفارت انگلیس) سرچشمه می‌گیرد و تأیید می‌شود. لذا به مشروطه‌خواهان گفته بود: مرا می‌کشند، شما را هم می‌کشند. در نهایت نیز چنین شد، آقا سید عبدالله بهبهانی رحمه‌الله را که طرف‌دار مشروطه بود، بدتر از مرحوم آقا شیخ فضل‌الله نوری از بین بردند و تیر باران کردند!(6)

 

جزئیاتی از نحوه شهادت شیخ فضل‌الله نوری

«سران‌ مجاهدین‌، یپرم‌خان‌ ارمنی‌ را که‌ دو روز بود به‌ ریاست‌ کل‌شهربانی‌ منصوب‌ گردیده‌ بود احضار نموده‌ مطلب‌ را با او در میان‌ گذاشتند. یپرم‌ خان گفت‌: اگر خیال‌ اعدام‌ شیخ‌ را دارند باید هر چه‌ به‌موقع‌، به‌ اجرا بگذارند، زیرا بعداً احساسات‌ آتشین‌ مردم‌ تخفیف‌ حاصل‌ می‌کند و اجرای‌ این‌ نقشه‌ بلااشکال‌ نخواهدبود... زعمای‌ مجاهدین‌ انجام‌ این‌ مأموریت‌ را به‌خود یپرم‌ محول‌ کردند. یپرم‌ نیز شبانه‌ با چند نفر مجاهد ارمنی‌ شیخ‌ را دستگیر نمودند».

مناسب‌ است‌ داستان‌ دستگیری‌ شیخ‌ را از زبان‌ مدیرنظام‌ بشنویم‌. وی‌ صاحب‌منصب‌ ژاندارم‌ و کشیک‌ نظمیه‌ بوده است‌ که‌ در آن‌ لحظات‌ به‌ دستور رئیس‌ نظمیه‌ و به‌ دلیل ‌دوستی‌ با حاج‌ شیخ‌ مسئول‌ حفاظت‌ وی‌ شده‌ بود. وی‌ داستان دستگیری شیخ را چنین نقل‌ می‌کند: پس‌ از فتح‌ تهران ‌هر کسی‌ به‌ شیخ‌ پیشنهادی‌ می‌داد. من گفتم‌: «من‌ دو چیز به‌ عقلم‌ می‌رسد؛ یکی‌ اینکه ‌در خانه‌ای‌ پنهان‌ شوید و بعد مخفیانه‌ به‌ عتبات‌ بروید... فرمود: این‌ که‌ نشد. اگر من‌ پایم‌ را از این‌ خانه‌ بیرون‌ بگذارم،‌ اسلام‌ رسوا خواهد شد... عرض‌ کردم‌، دوم‌ اینکه‌ مانندخیلی‌ها تشریف‌ ببرید به‌ سفارت‌. آقا تبسم‌ کرد و فرمود: شیخ‌ خیرالله‌! برو ببین‌ زیر منبر چیست‌؟ شیخ‌ خیرالله‌ رفت‌ و از زیر منبر یک‌ بقچه‌ قلمکار آورد... دیدیم‌ یک‌ بیرق خارجی‌ است‌!... فرمود: حالا دیدید؟ این‌ را فرستاده‌اند که‌ من‌ بالای‌ خانه‌ام‌ بزنم‌ و در امان‌ باشم‌، اما رواست‌ که‌ من‌ پس‌ از هفتاد سال‌ که‌ محاسنم‌ را برای‌ اسلام‌ سفید کرده‌ام‌، حالا بیایم‌ و بروم‌ زیر بیرق کفر؟! روز پنجم‌ یا ششم‌، آقا مرا خواست‌. رفتم‌ توی‌کتابخانه‌. گفت‌ فرزندم‌! تو جوانی‌، جوان‌ رشیدی‌ هم‌ هستی‌ ـ بیست‌ و هفت‌، هشت‌ ساله‌بودم‌ ـ من‌ حیفم‌ می‌آید که‌ تو بیخود کشته‌ شوی‌. اینجا می‌مانی‌ چه‌ کنی‌؟ برو فرزندم‌، ازاینجا برو!»

بعد از چند روز نیروهای‌ نظامی‌ مشروطه‌ منزل‌ حاج‌ شیخ‌ را محاصره‌ و پس‌ از دستگیری‌، او را در نظیمه‌، واقع‌ در میدان‌ سپه ‌ـامام‌خمینی‌ فعلی‌ـ زندانی‌ کردند. پس‌ از چند روز در عمارت‌ گلستان‌ یک‌ محاکمه‌‌ نمایشی‌ به‌ دادستانی‌ روحانی‌نمای‌ فراموسونر، شیخ‌ ابراهیم‌ زنجانی‌ بر پا و اول‌ مجتهد ایران‌ را به‌ اعدام‌ محکوم‌ کردند.

شیخ‌ در این ‌محاکمه‌ به‌ رغم‌ کهولت‌ سن‌ چنان‌ با صلابت‌ به‌ دفاع‌ از اندیشه‌های‌ خود پرداخت‌ که‌ نشانگر اعتقاد عمیق‌ به‌ مواضع‌ خودش‌ بود. در این‌ محاکمه‌ بارها دادستان‌ و فرمانده ‌شهربانی‌ را که‌ در محکمه‌ حاضر بودند تحقیر کرد. «پس‌ از محاکمه،‌ آقا را به‌ نظمیه‌ برگرداندند و در حیاط‌ وی‌ را نگه‌ داشتند. آقا به‌ یکی‌ از مسئولین‌ مجاهدین‌ به‌ آرامی‌ گفت‌: اگر من‌ باید بروم‌ آنجا (با دست‌ اطاق حبس‌ خود را نشان‌ داد) که‌ معطلم‌ نکنید و اگر باید بروم‌ آنجا (با دست‌ چوبه‌‌ دار میدان‌ توپخانه‌ را نشان‌ داد) که‌ باز هم‌ معطلم‌ نکنید. آن‌شخص‌ جواب‌ داد: الآن‌ تکلیف‌ معین‌ می‌شود و با سرعت‌ رفت‌ بالا و بلافاصله‌ برگشت‌ وگفت‌: بفرمایید آنجا (میدان‌ توپخانه‌ را نشان‌ داد). آقا با طمأنینه‌ برخاست‌ و عصازنان‌ به‌طرف‌ در نظمیه‌ رفت‌. جمعیت‌، جلوی در نظمیه‌ را مسدود کرده‌ بود... آقا همان‌طور که‌ زیردر ایستاده‌ بود نگاهی‌ به‌ مردم‌ انداخت‌ و رو به‌ آسمان‌ کرد و این‌ آیه‌ را تلاوت‌ فرمود: «وَاُفَوِضُ‌ اَمری‌ اِلی‌اللهِ‌. أنَّ‌ اللهَ‌ بَصیرٌ بُالعِباد» و به‌ طرف‌ دار راه‌ افتاد.

روز 13رجب‌ 1327ق روز تولد امیرالمؤمنین‌ علی‌(ع) بود. یک‌ ساعت‌ و نیم‌ به‌ غروب‌ مانده‌ بود. در همین‌گیراگیر باد هم‌ گرفت‌ و هوا به‌ هم‌ خورد. آقا هفتاد ساله‌ بود و محاسنش‌ سفید شده‌ بود. همین‌طور عصازنان‌ به‌ آرامی‌ و طمأنینه‌ به‌ طرف‌ دار می‌رفت‌ و مردم‌ را تماشا می‌کرد تا نزدیک‌ چهارپایه‌‌ دار رسید. یک‌ مرتبه‌ به‌ عقب‌ برگشت‌ و صدا زد: نادعلی‌! نادعلی‌خودش‌ را به‌ آقا رسانید و گفت‌: بله‌ آقا! مردم‌ که‌ یک‌ جار و جنجال‌ جهنمی‌ راه‌ انداخته‌ بودند، یک‌ مرتبه‌ ساکت‌ شدند و می‌خواستند ببینند آقا چکار دارد... دست‌ آقا رفت‌ توی‌جیب‌ بغلش‌ و کیسه‌ای‌ در آورد و انداخت‌ جلوی نادعلی‌ و گفت‌: علی‌! این‌ مهر را خُردکن‌... آقا بعد از اینکه‌ از خُرد شدن‌ مهرها مطمئن‌ شد به‌ نادعلی‌ گفت‌: برو! و دوباره‌ راه ‌افتاد و به‌ پای‌ چهارپایه‌‌ زیردار رسید.»

آقا عصا و عبای‌ خود را به‌ طرف‌ مردم‌ انداخت‌ وآماده‌ بود تا او را کمک‌ کنند از چهارپایه‌‌ دار بالا برود. «زیر بغل‌ آقا را گرفتند و از دست‌چپ‌ رفت‌ روی‌ چهار پایه‌... قریب‌ ده‌ دقیقه‌ برای‌ مردم‌ صحبت‌ کرد....: خدایا! تو شاهد باش‌ که‌ من‌ آنچه‌ را که‌ باید بگویم‌ به‌ این‌ مردم‌ گفتم‌... خدایا! تو خود شاهد باش‌ که‌ دراین‌ دم‌ آخر هم‌ باز به‌ این‌ مردم‌ می‌گویم‌ که‌ مؤسسین‌ این‌ اساس،‌ لامذهبین‌ هستند که ‌مردم‌ را فریب‌ دادند... این‌ اساس‌، مخالف‌ اسلام‌ است‌.... محاکمه‌‌ من‌ و شما مردم‌ بماند پیش‌ پیامبر محمد بن‌ عبدالله(ص)...

بعد از اینکه‌ حرف‌هایش‌ تمام‌ شد عمامه‌اش‌ را از سرش‌ برداشت‌ و تکان‌ داد و گفت‌: از سر من‌ این‌ عمامه‌ را برداشتند، از سر همه‌ برخواهند داشت‌. این‌ را گفت‌ و عمامه‌اش‌ را به‌ میان‌ جمعیت‌ پرتاب‌ کرد... در این‌ وقت‌ طناب‌ را به‌ گردن‌ آقا انداختند و چهار پایه‌ را از زیر پای‌ او کشیدند... باد هم‌ شدیدتر شد. گرد و غبار و خاک‌ و خل‌ فضا را پر کرد... جنازه‌ را آوردند توی‌ حیاط‌ نظمیه‌... روی‌ یک‌ نیمکت‌ گذاشتند.. دور نعش‌ را گرفتند. آن‌قدر با قنداقه‌‌ تفنگ‌ و لگد به‌ نعش‌ آقا زدند که‌ خونابه‌ از سر و صورت‌ و دماغ‌ و دهنش ‌روی‌ گونه‌ها و محاسنش‌ سرازیر شد...

و این‌گونه‌ رهبر مشروعه‌خواهان‌ بر سر آرمان‌ خویش‌ ایستاد و به‌ شهادت‌ رسید و دامان‌ آزادیخواهان‌ مدعی‌ را تا ابد خونین‌ کرد و چه‌ زیبا گفته‌ است‌ جلال‌ آل‌ احمد: «من ‌نعش‌ آن‌ بزرگوار را بر سردار همچون‌ بیرقی‌ می‌دانم‌ که‌ به‌ علامت‌ استیلای‌ غرب‌زدگی‌ پس‌ از دویست‌ سال‌ کشمکش‌ بر بام‌ سرای‌ این‌ مملکت‌ افراشته‌ شد و اکنون‌ در لوای‌ این ‌پرچم‌، ما شبیه‌ به‌ قومی‌ از خود بیگانه‌ایم‌؛ در لباس‌ و خانه‌ و خوراک‌ و ادب‌ و مطبوعاتمان‌ و خطرناک‌تر از همه‌ در فرهنگ‌مان‌ فرنگی‌‌مآب‌ می‌پروریم‌ و فرنگی‌ مآب‌ راه‌حل‌ هر مشکلی‌ را می‌جوییم‌».(7)

منابع؛

1 - https://b2n.ir/207837

2 - https://b2n.ir/851087

3 - https://b2n.ir/554855

4 - https://b2n.ir/043276

5 - https://b2n.ir/957028

6 - https://b2n.ir/207837

7 - https://b2n.ir/555365

یادداشت | کنسرسیوم یا چپاول ثروت ملی ایران؟

با تمدید قرارداد در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته است، برای اینکه تا هفت، هشت سال دیگر نیروی اتم جای سوخت نفت را در دنیا می‌گیرد و ذخایر نفت ایران بی‌مصرف می‌ماند!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ قرارداد کنسرسیوم نفت، در زمره پیامد‌های شاخص شکست نهضت ملی به شمار می‌رود.

 

معاهدات پهلویستی، قرارداد یا امتیازدهی؟

یکی از مهم‌ترین سؤالاتی که همواره پس از انعقاد قرارداد‌های مدت‌دار با کشور‌های دیگر پیش می‌آید، این است که اساساً آیا معاهده به معنای حقوقی آن منعقد شده است یا خیر؟ در یک قرارداد حقوقی، دو طرف با توجه به سود و زیان حاصل از قرارداد، تصمیماتی اتخاذ می‌کنند که از پس آن به‌طور معمول، هر کدام از طرفین به سودی مشابه و در خور آنچه هزینه کرده است، دست می‌یابد.

به‌عبارت روان‌تر آنچه می‌دهد معادل آن چیزی است که به‌دست می‌آورد. در روابط بین‌الملل معمول آن است که قرارداد‌های بلند‌مدت به ظرفیت کشور‌های توسعه نیافته، بیش از آنکه شکل قرارداد را به خود بگیرد، هیئت امتیازدهی را دارد! آنچه در طول تاریخ پهلوی در زمینه شکل‌گیری ارتباطات بین‌المللی با قدرت‌های اقتصادی جهان اتفاق می‌افتد نیز از این دست است.

کشور‌های توسعه یافته با اهداف استفاده از منابع ارزان کشور‌های توسعه نیافته، اقدام به سرمایه‌گذاری‌های بلند‌مدت در این قبیل کشور‌ها می‌نمایند و در تمام مدت حضور در کشور میزبان، متوجه این اصل مهم نیز هستند که مبادا تکنولوژی و آموزش نیروی کارشناس هر دو با هم انتقال یابند. چه اینکه اگر این خودکفایی در کشور‌های توسعه نیافته ایجاد شود، آن‌ها نیازی به سرمایه‌گذاری خارجی برای ایجاد توسعه ندارند و تولید داخلی در این کشور‌ها شکل می‌گیرد.

قرارداد‌های بلند‌مدت تاریخ پهلوی نیز از این دسته مستثنی نیست. مطالعه قرارداد‌های بلند‌مدت دوران پهلوی نشان می‌دهد آن دسته از قرارداد‌هایی که در مراحل مذاکرات آن، امتیازدهی گسترده به کشور‌های صنعتی انجام شده است، بیش از آنکه توسعه را انتقال دهد، به دریافت روپوش توسعه‌یافتگی بدون داشتن پیکر و بدنه پیشرفت منجر شده است. از جمله مصادیق بارز آن قرارداد موسوم به کنسرسیوم است که در ازای ساخت پالایشگاه به هزینه خود دولت پهلوی و ارسال گروه کارشناسی غول‌های نفتی جهان، ۳۴۰ میلیون تن نفت در طول ۹ سال از کشور خارج می‌شود و این در حالی است که این رقم بیشتر از میزان نفتی است که شرکت انگلیسی نفت ایران و انگلیس در طول قریب ۵۰ سال در ازای قرارداد از ایران خارج کرد. چرا کنسرسیوم قراردادی استعماری و اساساً امتیاز‌دهی است تا معاهده دوجانبه.

اینکه دولت امریکا در مقابل مقامات قضایی خود برای توجیه مذاکرات کنسرسیوم خطر چیره شدن کمونیسم را پیش می‌کشد و در نهایت به‌رغم نقض قوانین آنتی‌تراست در امریکا تأییدیه برای این مذاکرات گرفته می‌شود.(۱) دلیلی بر این نیست که همه ماجرا خلاصه در خطر کمونیسم باشد.

در پیش‌نویسی با عنوان طرح خط مشی امریکا، به تاریخ ۴ مارس ۱۹۵۱ آمده است: «منافع امنیتی ایالات متحده همچنان حکم می‌کند که ایران، چه در نتیجه تهاجم و چه بر اثر خرابکاری داخلی، زیر‌سلطه کمونیسم قرار نگیرد. ایران در موقعیت استراتژیکی بسیار مهمی قرار گرفته است و اشغال آن به دشمن امکان می‌دهد، مناطق نفت‌خیز مجاور، ترکیه، کشور‌های شرق مدیترانه، پاکستان و هند را تهدید کند.

منافع نفتی ایران برای اقتصاد انگلستان و کشور‌های اروپای غربی اهمیت فراوان دارد و از دست دادن این منابع بر اقتصاد کشور‌های مزبور در زمان صلح اثر منفی می‌گذارد. همچنین به علت تعهدات ایالات متحده در نقاط دیگر جهان، تفاهم با انگلیس که در ابتکار حمایت نظامی ایران مسئولیت دارد، باید ادامه یابد.»

 

شیوه نوین امریکایی‌ها در استعمار ملل ضعیف

لازم به ذکر است، آنچه همواره مد‌نظر سیاستمداران دموکرات امریکایی در طول تاریخ بوده است، از بین بردن حکومت‌ها و به دست گرفتن حاکمیت کشور‌ها نیست. برخلاف آنچه همواره بریتانیا در پرونده خود ثبت کرده و آن برانگیختن تحرکات خرابکارانه و شورش طلبانه در کشورهاست امریکا، اما در دوران حکومت دموکرات‌ها به دنبال «نوعی ملی کردن» است.(۲)

مردم ایران در نهضت ملی ایران، دربار را عقب می‌رانند. در این دوران دولت امریکا به حمایت از مصدق برمی‌خیزد و باعث امیدواری مصدق می‌شود. این تازه ابتدای راهی است که دولت امریکا قرار است به همه کشور‌های تحت‌سلطه اقتصادی‌اش نشان دهد و به نوعی باعث عبرت گرفتن‌شان شود. نفت ملی می‌شود و، اما بعد نفت ملی شده را هیچ کشوری از ایران خریداری نمی‌کند. تحریم‌ها آغاز شده است.

دولت مصدق که پشت‌گرمی‌اش دولت امریکاست، این قسمت از نقشه را نخوانده بود. کشتی‌های نفتکش ایرانی در آبادان در‌حالی‌که همچنان پر از نفت بودند، نفت خود را به مخزن‌های ذخیره پالایشگاه بازگرداندند و لنگرهایشان را یکی پس از دیگری بالا کشیدند و آبادان را ترک کردند. دولت امریکا حاضر به خرید نفت دولت مصدق نبود.(۳)

در شرایطی که همه غول‌های نفتی جهان بنای تحریم ایران را گذاشته‌اند و دولت مصدق با کمبود بودجه و منابع مالی رو‌به‌رو است، توجه طرف امریکایی، اما به قدرت نگرفتن شوروی در ایران معطوف است و تلاش می‌کند از سویی دولت مصدق توفیق نیابد و از سوی دیگر آشوب و به هم ریختگی سیاسی به‌وجود نیاید تا مبادا کشور برای تسلط شوروی آماده گردد.(۴)

بنای طرف امریکایی سرنگونی دولت مصدق نیست، اما این طرف انگلیسی است که در نهایت با مجاب کردن دولت امریکا می‌تواند همراهی همپیمانان خود را برای سرنگونی مصدق جلب کند.(۵) در این مرحله، هم ایدن، وزیرخارجه انگلستان و هم وود هاوس، فرمانده سازمان ام. آی. سیکس(Mi۶) توانسته بودند این نظریه را به امریکایی‌ها بقبولانند که حمایت نکردن از دولت مصدق، باعث روی کار آمدن کمونیسم نخواهد شد، بلکه می‌توان حکومتی را بر سر کار آورد که هم ناسیونالیسم و هم کمونیسم را سرکوب کند.

سر سام فال، یکی از اعضای وزارت‌خارجه انگلیس که برای طرح کودتا به واشنگتن عزیمت کرده بود، گفته است: «ما به آنجا رفتیم تا امریکایی‌ها را مجاب کنیم که هیچ‌گونه توافقی با مصدق ممکن نیست و باقی ماندن [او]در قدرت برای مصالح هر دوی ما خطرناک است؛ همچنین قصد ما این بود که درباره مسائلی که برای تغییر حکومت در اختیار داشتیم، توضیحاتی به آن‌ها بدهیم. بعد از مدتی بحث و گفتگو، احساس کردیم که آن‌ها پذیرفتند که باقی ماندن مصدق در قدرت سرانجام به تسلط کمونیست‌ها منجر خواهد شد.»(۶)

دولت مصدق سرنگون می‌شود و همزمان متن اعلامیه مشترک ایران و انگلیس که ایدن وزیر امور خارجه انگلیس آن را تنظیم کرده بود، به‌طور کامل تصویب و در تهران و لندن منتشر می‌گردد. روز بعد، کنفرانسی در جزیره برمودا میان آیزنهاور، رئیس‌جمهور امریکا و نخست‌وزیران انگلیس و فرانسه برگزار می‌شود و بالاخره توافق نهایی درباره تشکیل کنسرسیوم در همین کنفرانس حاصل می‌شود و ۱۰ روز بعد اجلاس مشترک اعضای کنسرسیوم در لندن برگزار می‌شود.(۷)

 

کنسرسیوم یا چپاول ثروت ملی ایران؟

در تاریخ ۲۰ فروردین ۱۳۳۳ سفیر انگلیس در ایران در ضمن نامه‌ای آمادگی نمایندگان کنسرسیوم را برای آغاز مذاکرات با دولت ایران اعلام می‌کند. پنج شرکت امریکایی، شرکت نفت ایران و انگلیس، شرکت هلندی و شرکت فرانسوی اعضای از پیش تعیین شده و قطعی کنسرسیوم هستند که حدود ۹۰ درصد صنعت اکتشاف و تولید و خرید و فروش نفت جهان را در اختیار و انحصار خود دارند.

این قرارداد روز ۹ شهریور ۱۳۳۳ بین دکتر‌علی امینی و هوارد پیج نماینده کنسرسیوم امضا می‌شود و هر چند ملی شدن صنعت نفت ایران، در آن به رسمیت شناخته می‌شود، اما تفاوتی با قرارداد‌های مشابه در کشور‌هایی که نفت ملی شده نداشته‌اند، نمی‌کند. استدلال شرکت‌های نفتی در این خصوص این بود که نمی‌توانند امتیازی بیش از آنچه به سایر شرکت‌های تولید‌کننده نفت داده‌اند، به ایران بدهند. بنابراین اظهار، ایران در این قرارداد شریک کنسرسیوم محسوب نمی‌شود و نمایندگان کنسرسیوم در مذاکرات خود درصدی از نفت صادراتی را برای فروش مستقیم به ایران اختصاص نمی‌دهند.(۸)

همچنین در این مذاکرات، ایران پذیرفت که مبلغ ۲۱میلیون لیره به‌عنوان خسارت کلی برای استهلاک دیون تأسیسات متعلق به شرکت انگلیسی که پس از ملی شدن صنعت نفت به‌وسیله مصدق اخراج شده بود، بپردازد. بنابراین به‌رغم اینکه ملی شدن صنعت نفت ایران در مذاکرات پذیرفته شد، ایران بابت آن و امتیاز لغو شده شرکت انگلیسی غرامت ایام سه ساله دولت مصدق را نیز پرداخت نمود.(۹)

ایرج ذوقی می‌نویسد کنسرسیوم «کوششی بود در راه تلفیق اصولی که کمپانی‌ها از آن دفاع می‌کردند، با اصولی که ایران در نتیجه ملی شدن نفت، خود را ملزم به رعایت آن‌ها می‌دانست. منتها آن روز ایران در موقعیتی بسیار ضعیف قرار گرفته بود و برعکس، کمپانی‌ها در اوج قدرت خود بودند. این بود که در مقام سازش بین اصول مورد‌نظر دو طرف، کفه ترازو طبعاً به نفع طرف قوی‌تر چربید و شرکت ملی نفت ایران در برابر کنسرسیوم به صورت مالک و صاحبکاری درآمد که حقوق و اختیارات خود را به مباشر و کارگزار خود تفویض کرده و از مالکیت به اسمی قناعت نموده باشد.»(۱۰)

 

امینی و شیوه او در متقاعد کردن مجلس برای کنسرسیوم

مذاکرات میان ایران و کنسرسیوم به پایان رسید و حال نوبت متقاعد کردن مجلس شورای ملی در ایران بود که رأی به تصویب آن بدهد. در همین زمان محمدرضا شاه به نمایندگان دستور می‌دهد «بدون اتلاف حتی یک دقیقه وقت» این قرارداد تصویب شود. همزمان با این دستور امینی سعی در اثبات این قضیه دارد که قرارداد کنسرسیوم به نفع ایران است.(۱۱)

محمدعلی موحد در کتاب خواب آشفته نفت درباره توضیحات امینی برای مجلس شورای ملی می‌نویسد: «شگرد کار امینی از این شاخه به آن شاخه پریدن بود و یک مشت الفاظ و مطالب ناقص، ناتمام و لاطائل را قطار کردن. برای مجلسی که وکلایش دست‌چینی از چهره‌های قدیمی بدنام یا هواداران انگلیس بود، این شگرد مؤثر افتاد و به بیشتر از آن حاجت نبود.»

دکتر علی امینی برای ثابت کردن این موضوع که قرارداد کاملی را با کنسرسیوم منعقد کرده است، گفته بود: «اینکه صریحاً در قرارداد ۵۰ ۵۰ ننوشتیم برای این است که اگر تناسب ۵۰ ۵۰ از بین رفت آن وقت ما بلاتکلیف خواهیم ماند و حتی شرط کردیم که اگر مزایایی در نقاط دیگر برقرار شد، ما هم از آن استفاده بکنیم. آن‌ها حاضر نمی‌شدند سود تصفیه را ۵۰ -۵۰ حساب نمایند. به این جهت قرار شد بابت تصفیه مبلغ مقطوع بگیریم که در حقیقت همان ۵۰ ۵۰ درصد است، بدون آنکه اسم آن برده شده باشد.»(۱۲)

قرارداد کنسرسیوم در تاریخ ۲۹ مهرماه ۱۳۳۳ به تصویب مجلس شورای ملی رسید و در‌حالی‌که نام قرارداد در نسخه ترجمه شده «قانون اجازه مبادله قرارداد فروش نفت و گاز و طرز اداره عملیات آنها» بود، اما کنسرسیوم اجازه ذکر خرید و فروش را در نسخه ترجمه نشده نداد و به نام قرارداد نفت اکتفا کرد. این قرارداد ۶ آبان همان سال در مجلس سنا با ۴۱ رأی از ۴۹ رأی تصویب شد.

 

مالکیت بی‌محتوای ایران بر منابع نفتی!

ظاهر قرارداد، مالکیت ایران را بر دارایی‌های نفتی به رسمیت می‌شناخت، ولی این مالکیت بی‌محتوا بود و مالک، خود حق تصرف در آن دارایی‌ها را نداشت. حق انحصاری استفاده از تمام تأسیسات برای تمام دوره قرارداد به کنسرسیوم واگذار شده بود. نفت در زیر زمین، یعنی در عالم غیب مال ایران بود، ولی به سر چاه که می‌رسید و پا به عرصه ظهور می‌گذاشت، به مالکیت کنسرسیوم درمی‌آمد.

در‌حالی‌که برخی معتقدند ایران در آن برهه زمانی بر اثر تحریم‌ها دچار ضعف اقتصادی بود و این چاره‌ای جز قبول کنسرسیوم را باقی نمی‌گذاشت، کارشناسان، اما می‌گویند که این قرارداد در واقع نوعی امتیاز نامه است که به شدیدترین وجه منافع ملی و استقلال ایران را تحت‌الشعاع قرار داد و کشور‌های غربی را به مواضع سابق آن‌ها در ایران بازگرداند. با این تفاوت که این‌بار شرکت‌های امریکایی نیز توانستند از نفت جنوب ایران بهره‌برداری کنند.(۱۳)

حوزه فعالیت کنسرسیوم علاوه بر قسمتی از خاک بلوچستان، قسمت جنوبی استان کرمان، تمام استان فارس، قسمت جنوبی استان اصفهان و تمام استان‌های خوزستان، لرستان، بروجرد، ملایر و صفحات جنوبی کرمانشاه جزایر خارک، کیش، قشم، هرمز، شعیب، هنگام و چند جزیره کوچک‌تر در جنوب کشور را دربرمی‌گرفت.(۱۴)

مدت این قرارداد ۲۵ سال از تاریخ اجرا بود که البته اعضای کنسرسیوم می‌توانستند سه دوره پنج ساله آن را تمدید کنند. با این توصیف در حقیقت عمر این قرارداد ۴۰ ساله بود و بر‌اساس متن قرارداد ایران نمی‌توانست با تمدید سه دوره‌ای قرارداد مخالفت کند.

جزء «الف» ماده ۳ کنسرسیوم می‌گوید: «به منظور اجرای این قرارداد و برای آنکه عملیات اکتشاف و تولید و تصفیه و حمل‌و‌نقل و سایر عملیات مشروح در ماده ۴ این قرارداد انجام گردد، اعضای کنسرسیوم ترتیبی داده‌اند که شرکت‌های عامل بر طبق قوانین کشور هلند تأسیس شوند و تعهد می‌کنند که این قرارداد را به امضای شرکت‌های عامل برسانند. به محض امضای این قرارداد، هر یک از شرکت‌های عامل مزبور در حکم طرف این قرارداد شناخته شده و اعضای کنسرسیوم بدین‌وسیله مجتمعاً و منفرداً انجام تعهدات مربوطه را که طبق این قرارداد بر عهده شرکت‌های عامل می‌باشد، تضمین می‌نمایند.»(۱۵)

 

نمایندگان کنسرسیوم و عدم نرمش در برابر هیئت ایرانی

هیئت ایرانی، نخست بر آن بودند که اختیار این امور باید در دست شرکت ملی نفت ایران باشد. نمایندگان کنسرسیوم می‌گفتند، دستورالعملی که از رؤسای خود دارند، اجازه هیچ‌گونه نرمش و کوتاه آمدن در‌این‌باره را نمی‌دهد. هیئت ایرانی هم ملاحظه افکار عمومی و مجلس را پیش می‌کشیدند و حاضر نبودند در این زمینه کوتاه بیایند.

سرانجام قرار شد دو طرف، با حفظ مواضع اولیه خود، در مورد راه‌حل‌هایی در حد وسط نیز بحث کنند. راه‌حل میانه جز این نبود که مهار کار به دست کنسرسیوم باشد، منتها کنسرسیوم اختیارات خود را از شرکت ملی نفت ایران بداند و وظایف خود را با عنوان عامل و کارگزار شرکت ملی نفت ایران اجرا کند(در نظر نه در عمل). همچنین کنسرسیوم پیشنهاد کرد که مدیریت عملیات را از طریق دو شرکت فرعی خود که تابعیت انگلیسی داشتند، اعمال کند.(۱۶)

در مورد ترکیب هیئت مدیره اداره عملیات هم جزء «د» ماده ۳ می‌گوید: «هیئت مدیره هر شرکت از هفت مدیر تشکیل خواهد شد و طبق تعهدی که اعضای کنسرسیوم در مقابل ایران دارند، دو نفر از اعضای هیئت مدیره هر شرکت از طرف شرکت ملی نفت ایران تعیین خواهند شد.» بدین‌ترتیب با وجودی که در قانون ملی کردن صنعت نفت صریحاً ذکر شده است: دولت باید امور اکتشاف، تولید و پالایش را به عهده بگیرد، کنسرسیوم تشکیل شده از انحصار‌های نفتی بین‌المللی خود رأساً به تشکیل شرکت‌های لازم برای اجرای این امور بر طبق قوانین کشور هلند اقدام می‌کردند و در هیئت‌مدیره هفت نفری هر کدام از این شرکت‌ها که به نام شرکت‌های عامل نامیده می‌شدند، فقط دو نفر را شرکت ملی نفت ایران انتخاب می‌کرد. در نتیجه، با انعقاد قرارداد کنسرسیوم چیزی که باقی نمی‌ماند، همان حق مالکیت مردم ایران بود.(۱۷)

 

زاهدی: در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته!

سرلشکر زاهدی هنگام بحث درباره قرارداد کنسرسیوم در جلسه مشترک هیئت رئیسه دو مجلس گفت: «با تمدید قرارداد در واقع کلاه سر انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها رفته است، برای اینکه تا هفت، هشت سال دیگر نیروی اتم جای سوخت نفت را در دنیا می‌گیرد و ذخایر نفت ایران بی‌مصرف می‌ماند، در این صورت پس از ۱۰ سال هرچه از کنسرسیوم بگیریم وجهی است، بازیافتنی.»(۱۸)

فارغ از اینکه سیاست لمپنیسم تکیه بر بیگانه و سپردن ریز و درشت کار به کشور‌های توسعه یافته در معاهدات بلند‌مدت، به امید فتح قله‌های توسعه‌یافتگی با پای آن کشورها، کشور را تا حدی از تولید و تلاش داخلی بازمی‌دارد که در صورت دستیابی به نوین‌ترین فناوری‌های جهان از جمله هسته‌ای نیز راه برای مذاکرات جدید و محدود کردن قدرت جدید ملی نیز بازخواهد ماند. چه نعمت نفت، چه قدرت هسته‌ای.

نویسنده: شجاعی

منابع:

۱- فؤاد روحانی، تاریخ ملی شدن صنعت نفت ایران، تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، ۱۳۵۲، صص ۴۳۴ - ۴۳۳،

۲- لایحه امتیاز نفت به کنسرسیوم، محمد امیرشیخ نوری، زمانه، ۱۳۸۷، شماره ۶۹،

۳- شاهرخ وزیری، نفت و قدرت در ایران، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران: عطایی، ۱۳۸۰، ص ۳۱۲،

۴- اسناد روابط خارجی امریکا درباره نهضت ملی شدن نفت ایران، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و اصغر اندودی، ج ۱، تهران: علمی، ۱۳۷۷، ص ۵۱،

۵- لایحه امتیاز نفت به کنسرسیوم، محمد امیرشیخ نوری، همان

۶- اسماعیل اقبال، نقش انگلیس در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۵، صص ۱۲۹-۱۳۰،

۷- محمود طلوعی، بازی قدرت، جنگ نفت در خاورمیانه، تهران: نشر علم، ۱۳۷۱، ص ۲۱۶،

۸- همان

۹- شاهرخ وزیری، نفت و قدرت در ایران، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، تهران: عطایی، ۱۳۸۰،

۱۰- ایرج ذوقی، مسائل سیاسی - اقتصادی ایران، تهران: پاژنگ، ۱۳۷۲، صص ۲۹۷-۲۹۸،

۱۱- سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی ـ عبدالرضا هوشنگ مهدوی ـ نشر البرز ـ ۱۳۷۳ ـ ص ۲۳۰.

۱۲- محمدعلی موحد، نفت ما و مسائل حقوقی آن، تهران: خوارزمی، ۱۳۵۷، صص ۳۰۳-۳۰۴،

۱۳- م. س ایوانف، تاریخ نوین ایران، ترجمه هوشنگ تیزابی و حسن قائم‌پناه، تهران: انتشارات حزب توده ایران، ۱۳۵۶، ص ۱۸۲،

۱۴- محمدحسن طباطبایی، سقوط، جلد اول، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

۱۵- کتاب سفید(تاریخچه و متن قرارداد‌های مربوط به نفت ایران)، تهران: شرکت ملی نفت ایران، ۱۳۴۴، ص ۴۰،

۱۶- محمدعلی موحد، خواب آشفته نفت از کودتای ۲۸ مرداد تا سقوط زاهدی، همان، صص ۳۳۹- ۳۴۰،

۱۷- ابراهیم رزاقی، قرارداد‌های نفتی یا اسناد خیانت، تهران: روزبهان، ۱۳۵۸، ص ۴۱،

۱۸- غلامرضا نجاتی، تاریخ سیاسی ۲۵ ساله ایران، همان، ص ۸۹

یادداشت | نقش علما در شکل‌گیری نهضت مشروطیت

باور عمومی آگاهان به تاریخ ایران به درستی آن است که مهمترین نیروی پشتیبان انقلاب مشروطیت، همانا علما بودند. اگر آنان انقلاب را تایید نمی‌کردند مسلما در نطفه خفه می‌شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ نهضت مشروطیت که با مشارکت اقشار و طبقات مختلف اجتماعی و با دیدگاه‌های گوناگون فکری و اهداف متفاوت شکل گرفت؛ ریشه در علل و عوامل مختلف داخلی و خارجی داشت.

سلطنت ناصرالدین شاه قاجار(١٢٢٥ ١٢٧٥ه.ش.) موجبات ناتوانی بُنیه مالی و عقب ماندگی شدید اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی را فراهم ساخته؛ در نتیجه استبداد مطلقه داخلی و گسترش روزافزون دخالت قدرت‌های خارجی را در کشور سبب گردیده بود.

این عوامل در کنار آشنایی برخی ایرانیان با بعضی از متون و آرای روشنفکران اروپایی، عامل افزایش شکل‌گیری انجمن‌ها، اندیشه‌ها، اقدامات اصلاحی و نوگرایانه گروهی از نیروهای مذهبی و آگاهان نهضت مشروطیت به رهبری روحانیت و روشنفکران گردید.(آجودانی؛ ١٣٨٣ :٦-٦٥)

هر دو نیروی مزبور که از نخبگان جامعه بودند؛ بهتر از دیگران می‌دانستند؛ سرچشمه بحران موجود - یعنی عقب ماندگی ایران و استیلای بیگانه بر آن - از کجاست. البته روشنفکران در جریانات مبارزات ضد استبدادی، در مقایسه با روحانیت از پایگاه فکری گسترده‌ای در میان جامعه برخوردار نبودند.(اکبرزاده؛١٣٨٠:٣٢)

باور عمومی آگاهان به تاریخ ایران به درستی آن است که مهمترین نیروی پشتیبان انقلاب مشروطیت، همانا علما بودند. اگر آنان انقلاب را تایید نمی‌کردند مسلما در نطفه خفه می‌شد.(حایری؛١٣٦٠ : ٢٩دیباچه)

ادوارد براون نیز معتقد است: یکی از جنبه‌های بارز انقلاب ایران  زیرا قطعاً در خور نام انقلاب است آن است که روحانیون خود را در طرفی قرار داده‌اند که پیشرو و آزادی خواه است. فکر می‌کنم که این امر تقریبا در تاریخ جهان بی بدیل است.(براون؛١٣٧٦ :١٢٨)

همچنین شکل گیری یک سلسله حوادث و دستاویزهای سیاسی و فرهنگی در آستانه انقلاب مشروطیت و اقدامات نابخردانه مظفرالدین شاه قاجار و صدراعظم وقت(عبدالمجیدخان عین الدوله) موجب گسترش مبارزات مذهبی علیه حکومت قاجار و زمینه‌های تداوم نقش سنتی علمای دینی در رهبری مبارزات مردمی بر ضد حکومت گردید.

برای نمونه انتشار تصویری از نوزبلژیکی  رئیس گمرک ایران که وی را در یکی از مجالس رقص در حالی که لباس روحانیت بر تن پوشیده بود؛ نشان می‌داد(ناظم الاسلام کرمانی؛١٣٧٥ :٢٦٨) و یا اقدام حاکم کرمان  شاهزاده ظفرالسلطنه  در دستگیری و شلاق زدن و تبعید حاج میرزا محمدرضا مجتهد در پی درگیری‌های فرقه شیخیه و متشرعه در کرمان(دولت آبادی؛١٣٧١:٦) و اصلی ترین علّت دستگیری و شلاق زدن تعدادی از تُجّار به بهانه گرانی قند(ناظم الاسلام کرمانی؛١٣٧٥:٣٢٤) در سال ١٢٨٤ش به دلیل جنگ روسیه و ژاپن، واردات قند ایران که اکثراً از روسیه تأمین می‌شد؛ بشدت کاهش یافته و قند در تهران کمیاب و گران شده بود.

علاء الدوله  حاکم تهران  این موضوع را بهانه قرارداد و دوتن از تجّار قند را  که یکی از آنان تاجر مُسن و خوشنامی به نام حاج سید‌هاشم قندی بود  در بازار تهران به دلیل احتکار و گرانفروشی در روز روشن در ملأ عام فلک نمود. روابط نزدیک علما و تجّار بر کسی پوشیده نبود.

انگیزه دولت نیز روشن بود. از یک سو می‌خواست کمبود قند و مشکلات به وجود آمده را به گردنِ تجّارِ مخالفت حکومت، بیندازد و از سوی دیگر با این تنبیه به متحدان آنان یعنی روحانیون نیز ضربه‌ای وارد سازد. این امر هرچه بود نتیجه‌ای بر خلاف انتظارات دولت به وجود آورد؛ زیرا موجب ائتلاف گسترده‌تر گروه‌های مخالف دربار به ویژه روحانیون و بازاریان به رهبری علمایی چون آقاسید محمد طباطبایی و آقا سید عبداﷲ بهبهانی شد؛ حمایتی که توسط حداقل سه تن از مجتهدان اصلی کربلا و نجف از نهضت مشروطه به عمل آمد و تکفیر عملی شاه توسط آن‌ها، کاملاًمشهور و معلوم است.(براون؛١٣٧٦:١٣٣)

معترضان ضمن ادامه مخالفت خود با تجمع در مسجد شاه، اهداف خود را مبنی بر عزل علاءالدوله  حاکم تهران  و انعقاد مجلسی از سوی پادشاه جهت رسیدگی به عرایض مردم خواستار شدند.(محمد ناظم الاسلام کرمانی؛١٣٧٥ :٣٣٤)

به دنبال این اقدامات در شوال ١٣٢٣ه.ق در ابتدا، گروهی از روحانیون و طلاب به ریاست علمایی نظیر بهبهانی و طباطبایی و سپس قریب به دو هزار نفر از مردم در اعتراض به استمرار مظالم حکومت وقت در آستانه حضرت عبدالعظیم(ع) به تحصن پرداختند.

آنان خواستار تاسیس عدالت خانه در ایران و اجرای احکام اسلام درباره آحاد جامعه و عزل علاءالدوله از حکومت تهران، عزل نوزبلژیکی از سرپرستی گمرک، عزل عسگر گاریچی، بازگشت محترمانه حاج میرزا رضا کرمانی به کرمان، باز گرداندن مدرسه خان مروی به حاج شیخ مرتضی و موقوف نمودن تومان دهشایی کسری مواجب و مستمریات مردم بودند.(کسروی؛١٣٧٠:٦٧)

و سرانجام با افزایش اعتراضات مردمی مظفرالدین شاه قاجار در ذی القعده ١٣٢٣ه.ق دستور بررسی و پذیرش درخواست متحصنین را در زمینه تاسیس عدالتخانه مطابق قوانین شرع و برای اجرای احکام شرع را تأیید کرد و بدین سان بهبهانی و طباطبایی و سایر علما و متحصنان با احترام و استقبال گروهی از مردم به تهران بازگشتند.(آجودانی؛١٣٨٣ :٧٢-٧٠)

اما با فرا رسیدن سالروز ایام شهادت حضرت فاطمه(س) در سال ١٣٢٤ه.ق و برپایی مجالس عزاداری و سخنرانی در مساجد و گسترش مبارزات علما و مردم علیه دولت، به دستور حاکم تهران، حاج شیخ محمد واعظ از روحانیون مخالف دولت در تاریخ ١٨جمادی الاول بازداشت گردید که این امر منجر به درگیری میان مردم و نیروهای دولتی و کشته شدن طلبه جوانی به نام سیدعبدالحمید شد.

بدین سبب در ابتدا جمعی از علما از جمله شیخ فضلﷲ نوری در مسجد جامع تهران اجتماع(برای اطلاع بیشتر ر.ک کسروی؛١٣٧٠ص :١٠٩-١٠٦-١٠٥) و سپس مهاجرت کبرای آنان به قم آغاز گردید و چند روز پس از مهاجرت علما و گروهی از مردم به قم، گروه‌های دیگری از مردم تهران که بیشتر تحت تاثیر روشنفکران مشروطه طلب بودند در سفارت انگلیس متحصن شدند.(همانجا : ١١٩) دیر زمانی از این گونه اقدامات نگذشته بود که در تاریخ ١٤جمادی الثانی ١٣٢٤ق سرانجام مظفرالدین شاه اولین دستخط خود مبنی بر تشکیل مجلس از منتخبین شاهزادگان، علما، قاجاریه، اعیان، اشراف، ملاکین، تُجّار، اصناف و منتخبان طبقات مرقومه را در دارالخلافه طهران صادر کرد.(ملک زاده؛١٣٦٣:٣٧٣)

اما متحصنین، فرمان شاه را به دلیل اینکه نامی از توده ملت در آن برده نشده بود، ناکافی دانسته و شاه ناچار در ١٦جمادی الثانی فرمان تشکیل مجلس شورای اسلامی را صادر کرد و بدین طریق علمای مهاجر و متحصن در قم به تهران بازگشتند. گرچه در تاریخ ١٨جمادی الثانی شاه مجدداً به دنبال درخواست متحصنین در سفارت انگلیس فرمانی صادر و مجلس شورای اسلامی به مجلس شورای ملی تغییر یافت.

سرانجام نهضت با برخی اختلافات در اندیشه‌ها و آرمآن‌ها بین روحانیون و مشروطه طلبان به پیروزی رسید. در این میان علمای ایرانی مقیم نجف، همچون آیات عظام تهرانی، خراسانی و مازندرانی نقش موثری در حمایت از نهضت مشروطه بر عهده داشتند.

برای نمونه آخوند خراسانی در یکی از نامه‌ها که به ایران ارسال می‌کند اهداف خود را در حمایت از نهضت مشروطه اینگونه بیان می‌دارد: هدف در حمایت از مشروطه این است که برای مردم زندگی راحت بیاورند، ستم را از سرشان بردارند و از ستم دیدگان پشتیبانی و به کسانی که گرفتار هستند کمک کنند و قانون خدایی را اجرا و کشور اسلامی ایران را از حمله کفار نگاهبانی کند.(حائری؛١٣٦٠ :١٢٣)

 

ابزارهای جامعه پذیری سیاسی علما

روحانیت و عالمان دینی با محور قرار دادن فعالیت‌های فرهنگی و فکری، سعی در طرح یک فرهنگ سیاسی مستقل در میان مردم به عنوان الگوی جایگزین داشتند. در این میان از ابزارهای گوناگونی برای جامعه پذیری سیاسی بهره می‌جستند که مهم‌ترین آن‌ها عبارت بود از؛

مرجعیت دینی: یکی از کارهای مهم روحانیت، رهبری و هدایت دینی مردم و استنباط احکام اسلامی بود که این نقش، یک رابطه ناگسستنی را در تمام مراحل زندگی بین مردم و روحانیت سبب می‌گردید. روحانیت با استفاده از این ابزار سعی در برقراری ارتباط با مردم و گروه‌های مختلف سنی داشتند و با طرح حکومت اسلامی، الگوی جدیدی را مطرح می‌کردند.

رهبری سیاسی: نقش روحانیت شیعه در مسایل سیاسی و اجتماعی کاملاً در زمآن‌های مختلف مشهود است. این نقش به پایگاه اجتماعی روحانیت، موقعیت و فضای ذهنی مردم و نظام سیاسی بر می‌گشته است.

تَعلق آنان به جنبش بیشتر به طرفداری از بینش اجتماعی و یا اصول اعتقادی خاص مربوط می‌شد که همانا اعتقادات شیعه و تبعیت آنان از مراجع بوده است که بر اساس آن برای مشارکت در فعالیت‌های سیاسی آماده می‌شدند(زهیری؛١٣٧٩:٩١-٩٠٢)

مساجد، منابر و مجالس وعظ و خطابه: از مهم‌ترین راه‌های ارتباط روحانیت با مردم مساجد بود. زیرا مسجد مکان ویژه‌ای برای ترویج، تبلیغ و تبیین مبانی فرهنگ اسلام در زمینه‌های مختلف از جمله فرهنگ سیاسی اسلام به حساب می‌آمد.

روحانیت به عنوان نیروهای اصلی و محوری مساجد، هدایت مذهبی، اجتماعی و حتی سیاسی را بر عهده داشتند. یک جنبه مهم رشد حرکت انقلابی، مشارکت دایمی و فزاینده سازمآن‌های شیعی مذهب ایرانیان در جنبش بوده است. در کشور ٣٥میلیونی ایران، تقریبا هشتاد تا نود هزار مسجد و ١٨٠تا دویست هزار روحانی وجود دارد، سریعترین و مطمئن ترین راه برای رساندن پیام از شهری به رهبران شهر دیگر از طریق شبکه مسجد انجام می‌گرفت که توسط روحانیون رده بالا صورت می‌گرفت.(استمپل؛١٣٧٨ :٦٨)

انتهای پیام/

نویسنده: حسین صفری نژاد

یادداشت | روابط سازمان مجاهدین خلق با بعث عراق

اسناد و شواهد نشان می‌دهد که میزبانی صدام از رجوی و میهمانی مجاهدین در بغداد محصول آشنایی چند روز و هفته نبود بلکه این همکاری و هماهنگی ریشه‌های تاریخی دارد که منجر به خیانت عریان منافقین علیه ملت خود در طول هشت سال جنگ تحمیلی می‌شود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ خوش‌خدمتی‌های فرقه رجوی به رژیم بعث صدام در طول جنگ تحمیلی که مصداق تام و تمام آن در عملیات موسوم به فروغ جاویدان به نمایش درآمد، با گرفتاری منافقان در دام مرصاد به منجلاب اسفباری منجر شد. در واقع عملیات مرصاد افشاگر هشت سال خیانت مجاهدین ضد خلق علیه ملت خود در همکاری با دشمن بعثی در طول هشت سال جنگ تحمیلی بود.

اما در این میان یکی از ابعاد بازخوانی‌نشده حضور منافقین در عراق در دهه 60،  پیشینه روابط سازمان مجاهدین خلق و رژیم بعث عراق است. مسعود رجوی در 17 خرداد 1365 در حالی وارد بغداد شد که اعضای سازمان یک سال پیش از آن بطور رسمی در عراق مستقر شده بودند و صدام در حالی در 25 خرداد 65 میزبان سرکرده منافقین شد که دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی رژیم بعثی شناخت کافی و آشنایی بیش از پیشی با سوابق و نوابغ تروریستی سازمان داشتند.

نوشتار پیش‌رو برآنست با مروری اجمالی به پیشینه روابط سازمان مجاهدین خلق و  رژیم بعثی عراق بپردازد تا ریشه‌های تاریخی روابط مذکور هر چه بیشتر واکاوی و بررسی شود.

 

اولین درگیری؛ اولین ارتباط

سازمان مجاهدین خلق در سال 1348 با هدف یادگیری فنون نظامی و آموزش اعضای خود و همچنین به منظور تأمین سلاح، مهمات و تجهیزات اقدام به ارتباط با سازمان «الفتح» و مبارزان فلسطینی کرد. حسین احمدی روحانی که سال 1348 را شروع فعالیت‌های خارج از کشور سازمان می‌داند در این رابطه می‌نویسد: این تماس‌ها به خاطر تأمین آموزش نظامی افراد سازمان بود که یکبار در پاییز سال 1348 در پاریس و سپس در دوحه برقرار گردید و این هر دو تماس، خود زمینه را برای ملاقات و مذاکره نهایی هیئت نمایندگی سازمان با نمایندگان سازمان الفتح در امان(مرکز اردن) در تابستان سال 1349 فراهم آورد.[1]

این توافق منجر به اعزام اعضای مجاهدین خلق به سوریه و لبنان از طریق دوبی شد. در هنگام حضور هیئت نمایندگی سازمان در بیروت و امان، برای سید جلیل سیداحمدیان، محسن نجات‌حسینی، محمود شامخی، حسن خوش‌رو، کاظم شفیعی‌ها و موسی خیابانی شناسنامه جعلی تهیه شد. آنان که از راه دریا و در پوشش کارگر به دوبی وارد شده بودند بنا داشتند از طریق هوایی به بیروت بروند اما پلیس در 6 مرداد 1349 آن‌ها را دستگیر کرد.[2]

تلاش دو ماهه سران سازمان برای آزادی مجاهدین دربند و عدم تحویل آن‌ها به رژیم پهلوی سودی نبخشید تا اینکه طی یک تصمیم غافلگیرکننده اقدام به ربودن هواپیمای 8 صبح دوبی- بندرعباس  در روز 18 آبان 1349 کردند. ابتدا هواپیما را در قطر نشانده و پس از سوخت‌گیری در فرودگاه بغداد فرود آمدند.[3] این فرود سرآغاز حضور مجاهدین در عراق شد.

این اتفاق در حالی رخ داد که در طول سال 1349 اوج اختلافات ایران و عراق بر سر حاکمیت بر شطّ‌ ‌العرب یا اروندرود جریان داشت.

سابقه ترور بختیار در خاک عراق، مقامات رژیم بعث را به شدت به این هواپیمابایی بدبین و مشکوک کرد و لذا دست به شکنجه مجاهدین زدند. محسن نجات‌حسینی در خاطرات خود می‌نویسد: تناقض‌گویی ما در بازجویی شب اول، عراقی‌ها را شدیداً به ما مشکوک کرده بود... شایعه‌پراکنی‌های ساواک نیز به تردید عراقی‌ها می‌افزود. عراقی‌ها گمان می‌کردند که ما فرستاده ساواک هستیم و به بهانه‌ پناهندگی قصد نفوذ در عراق را داریم.

اما سابقه آشنایی یکساله سازمان با فلسطینی‌ها باعث شد که سرانجام با وساطت «سازمان آزادی‌بخش فلسطین» PLO مشکل پس از چهل روز حل شد. نجات حسینی می‌نویسد:تراب ]حق شناس[ همراه «ابونضال»[4] نماینده‌ سازمان الفتح در بغداد با کادرهای رهبری عراق تماس گرفت تا سوءظن نابه‌جای آنان را نسبت به ما برطرف کند.

 

رابطه سازمان و جریان‌های فلسطینی تحت حمایت رژیم بعث

حضور افرادی از جبهه‌ ملی سوم در عراق ـ که مورد اعتماد بعثی‌ها بودند ـ و نوع روابط آنان با مجاهدین ‌خلق فرصت‌ها و امکاناتی را ایجاد کرد. مجاهدین‌خلق از طریق این افراد و بعداً مستقیم از خود عراقی‌ها به این امکانات تبلیغاتی و عملیاتی دست یافتند. ابونضال رابط اصلی مجاهدین‌خلق بود که دو مکان را در بغداد برای سازمان تهیه کرد.

احمدرضا کریمی از اعضای سازمان مجاهدین در دهه پنجاه معتقد است: «ابونضال» به عنوان نماینده‌ PLO (به طور عام) و «الفتح» به طور خاص، پروسه آزادی مجاهدین زندانی را مدیریت کرد... در واقع، مجاهدین‌خلق که در وهله‌ اول فقط با «الفتح» مربوط بودند، روابط خود با جنبش فلسطین را از طریق سه سازمان که در عراق متمرکز بودند دنبال نمودند.

«سازمان ژوئن سیاه» تحت رهبری ابونضال، مرکّب از عناصر افراطی فلسطینی بود که با کمک و حمایت دولت بعثی عراق تشکیل شد و مرکز آن در بغداد بود. جبهه‌ التحریر العربیه‌ (جبهه‌ آزادی‌بخش‌عربی) و سازمان ودیع حداد از جمله سازمان‌های دیگر فلسطینی در ارتباط با مجاهدین خلق بودند.

ثمره این ارتباطات برای مجاهدین خلق تا جایی بود که شاخه خارج از کشور سازمان علاوه بر اقدامات نظامی اقدام به فعالیت‌های تبلیغاتی و رسانه‌ای کرد. به گفته حسین احمدی روحانی «رابطه با دولت عراق از سال 1351 شروع و تا سال 1353 ادامه داشت. این ارتباط از طریق جبهه ملی دوم (بخش خاورمیانه) و به خاطر اجرای برنامه رادیویی انجام گرفت. در سال 1351 «رادیو انقلابیون» و پس از یک دوره تعطیلی در سال 1352 و 1353 رادیو «میهن‌پرستان» و «رادیو سروش» به کار افتاد که روزانه هر یک ساعت، برنامه پخش می‌کردند و صدای آن‌ها در کلیه نقاط ایران و حتی افغانستان نیز به گوش می‌رسید. در زمستان 1353 به دلیل بهبود روابط ایران و عراق و قرارداد 1975 الجزایر، این رادیوها و همچنین هرگونه ارتباطی با دولت عراق قطع گردید.»[5]

 

پایگاه و جایگاه سازمان در عراق

هرچه بر دامنه فعالیت‌های سازمان در خارج از کشور بیشتر می‌شد، تشکیلات سازمان و سطح دسترسی آن‌ها نیز بیش از پیش افزایش می‌یافت. در تابستان 1353 بیش از ده نفر از افراد سازمان که اغلب هویت واقعی یکدیگر را نمی‌دانستند، در بغداد به سر می‌بردند. افرادی نظیر حسین خوشرو، مرتضی خاموشی، محسن فاضل( رأس تشکیلات سازمان در بغداد)، حسین روحانی(مسئول بخش خارج از کشور سازمان) تراب حق‌شناس(مسئول روابط عمومی و تبلیغات خارج از کشور) و محمد یقینی که از اعضای زبده سازمان بودند.

یکی از مهم‌ترین اتفاقات در این دوره ماجرای کشته شدن مرتضی هودشتیان از اعضای نابغه سازمان بوده که روایت تلخی دارد. هودشتیان با سوءظن محسن فاضل مورد بازجویی و  شکنجه مسئولان سازمان در بغداد قرار می‌گیرد و در اثر جراحات وارده کشته می‌شود. این مسئله به خوبی میزان امکانات تشکیلات سازمان در عراق و حمایت‌های معنوی رژیم بعث را نشان می‌دهد.

در همین رابطه تحلیل احمدرضا کریمی با توجه به درک پسینی وقایع بسیار قابل توجه است. کریمی می‌نویسد: « سازمان مجاهدین‌خلق در طول سال 1353 از چنان امکانات و اختیارات استثنایی و قابل‌توجهی در عراق برخوردار بوده که می‌توانسته شکنجه کند، افراد زیر شکنجه را به قتل برساند، جنازه مقتول را ـ به نحوی ـ سر به نیست یا دفن کند و آب هم از آب تکان نخورد! روابط ویژه‌ مجاهدین‌خلق با دولت عراق تا آنجا نزدیک بود که به عنوان یک گروه بیگانه خارجی می‌توانست از آزادی عمل یک حکومت استبدادی برخوردار باشد و در هیچ امری هم مورد سؤال قرار نگیرد! همان‌طور که مشهود است، در واقع الفت سازمان مجاهدین‌خلق و دولت عراق در سال 1353 نیز از نوع و جنس همان روابطی است که در دهه‌های 1360 و 1370 برقرار بوده است.»[6]

 

از بغداد تا تهران؛ رابطه مجاهدین‌ با سفارت عراق در ایران

ارتباطات مجاهدین خلق با رژیم بعث عراق به همان اقدامات خارج از کشور محدود نشد. در داخل نیز خط همکاری اعضای سازمان با سفارت عراق در تهران از طریق دانشجوی عراقی‌الاصلی به نام فاضل البصّام راه‌اندازی شد.

در بهار و تابستان 1352 گروهی مرتبط با سازمان مجاهدین‌خلق توسط ساواک ضربه خورد که ارتباطی ارگانیک با عوامل سفارت عراق در تهران داشتند. در رأس این گروه فاضل البصّام قرار داشت که در دانشکده‌ فنی دانشگاه تهران تحصیل می‌کرد. وی در پاییز 1351 تابعیت ایرانی گرفت و نام خود را به فاضل مصلحتی[7] تغییر داد.

فاضل در عراق نفوذی «جبهه‌‌التّحریرالعربّیه‌« در گروه ابونضال بود و پیش‌تر با دفتر تبلیغاتی و فرهنگی «الفتح» در بغداد ارتباط داشت. وی از طریق یکی از اعضای اطلاعاتی ـ امنیتی دولت عراق با دو تن از اعضای برجسته سفارت عراق در تهران ارتباط برقرار کرد و اطلاعاتی را که در سازمان مجاهدین‌خلق جمع‌آوری می‌شد به آن‌ها می‌داد؛ «جعفر السّودانی» (با نام مستعار فؤاد) کاردار سفارت و «فائق‌الخطیب» (با نام مستعار سعید) وابسته‌ فرهنگی سفارت. در پی کشف این گروه و افشای نقش عوامل سفارت عراق، ‌آن دو عضو به عنوان عناصر نامطلوب از ایران اخراج شدند.[8]

اما این رابطه در همان سال‌های دهه پنجاه محدود نماند. سال‌های پس از پیروزی انقلاب این ارتباط دقیق‌تر و عمیق‌تر شد. نوع فعالیت‌های تروریستی مجاهدین ضد خلق در حدود سال 60 حکایت از اقرار ناگفته منافقین به هماهنگی و همکاری وثیق با دیپلمات‌های بعثی در تهران دارد. محمدجواد آسایش از اعضای اطلاعات سپاه در آن دوران می‌گوید: زمانی که در سپاه بودم، منافقین خیلی در میدان ولیعصر اتوبوس آتش می‌زدند. دفترشان هم این ساختمانی بود که الان وزارت بازرگانی است. در اطلاعات آن وقت تحلیل عمومی ‌بر این بود که به این علت در میدان ولیعصر اتوبوس آتش می‌زنند که آنجا راه فرارش خوب است. یعنی اتوبوس آتش می‌زنند، بعداً فرار می‌کنند. من چون که آن سابقه‌ هماهنگی در ذهنم بود، و قبل از انقلاب من با آقای علی خوش‌رو کتاب‌های شناخت را می‌خواندیم و تقریباً هر چه شناخت بود، آن وقت مطالعه کرده بودم. برایم جالب بود که شناختی که منافقین دارند، با شناخت حزب بعث یکی است. فقط چند تا آیه‌ قرآن اضافه دارد. با آقای خوشرو هر دو به این جمع‌بندی رسیده بودیم که مجاهدین خلق بعثی هستند. در اطلاعات تحلیل من بر این بود که علتی که اینجا اتوبوس آتش می‌زنند، این است که جلوی اربابشان یعنی سفارت عراق، می‌خواهند مانور بدهند و قدرت و هیمنه‌شان را به سفارت عراق نشان بدهند. من گزارش نوشتم که مطمئنم که ساختمانی هم که آنجا گرفتند، به خاطر ارتباط با سفارت عراق است و الّا ساختمان بزرگتر از این، کوچک‌تر از این، بالاتر، پایین‌تر هست. اینجا به خاطر ارتباطات و رفت‌وآمدهایشان به سفارت عراق که قطعاً آن زیر تونل زدند، که بعدها که این ساختمان را سپاه گرفت مشخص شد که همین طور بوده و آن زیر رفت‌وآمد داشتند و کارهایی انجام می‌دادند.»[9]

 

از پیروزی انقلاب تا جنگ تحمیلی

با پیروزی انقلاب اسلامی سازمان که خود را از عرصه قدرت به کنار دید با راه‌اندازی فاز سیاسی اقدام به رویارویی و مواجهه با نظام جمهوری اسلامی ایران کرد. بسیاری از پژوهشگران معتقدند که فاز سیاسی سازمان مجاهدین بستر و زمینه‌ای برای ورود آن‌ها به فاز نظامی بوده و هدف منافقین از ابتدا به کارگیری مشی مسلحانه علیه انقلاب اسلامی بود.

اما نگاهی به اسناد و خاطرات نشان از تأیید این مفروضات دارد. در سال‌های 1357 تا 1359 سازمان همچون گذشته ارتباط خاص خود با رژیم بعث را حفظ کرده و درصدد بهره‌گیری از آن برای جنگ در ایران است. اسناد نشان می‌دهد که رابطه سازمان با عراق پس از انقلاب به دیدارهای آن‌ها به سال 1358 برمی‌گردد. به عنوان نمونه یکی از اسناد منتشره در این رابطه به گفتگوی نماینده مجاهدین خلق و افسر اطلاعات عراق درباره انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی اشاره دارد که در 24 اسفند 1358 برگزار شد.[10]

این اسناد نشان می‌دهد که چگونه حداقل شش ماه پیش از آغاز جنگ تحمیلی منافقین در صدد همکاری با صدام بودند. ابراهیم خدابنده از اعضای جداشده سازمان در همین رابطه معتقد است: «نکته مهم در این ملاقات‌ها آنست که مشوق اصلی صدام حسین برای حمله به ایران منافقین هستند.»

در همان ایام و در هفته پایانی فروردین 1359 و در حالی که پنج ماه تا آغاز جنگ تحمیلی عراق بر ضد ایران باقی مانده بود، بخش فارسی رادیو بغداد به تجلیل و تمجید بنیانگذاران و سران مجاهدین خلق پرداخته بود.[11]

طرفه حکایت آنکه این همکاری‌ها و هماهنگی‌ها در عالی‌ترین سطوح و بصورت پنهانی برقرار بوده است. تا جایی که نقشه مشترک هر دو طرف به مثابه دو لبه قیچی علیه جمهوری اسلامی ایران طرح‌ریزی و در دست اقدام قرار می‌گیرد. ابراهیم خدابنده  در این زمینه می‌گوید: « رجوی قبل از سفرش به پاریس در سال 1360 دو بار بصورت مخفیانه به پاریس سفر داشته و از طریق مقامات فرانسوی با مقامات عراقی ارتباط گرفته  و طی یک هماهنگی قرار بود که بعثی‌ها از خارج و منافقین از داخل شروع کنند. خود رجوی هم در صحبت‌هایش می‌گفت که با واسطه‌گری فرانسه به آنجا رفته است. اصلاً قیام مسلحانه مجاهدین که در سال 60 شروع شد با تأخیر اتفاق افتاد چون قرار بود زودتر انجام بگیرد و همزمان با حمله صدام باشد...»[12]

پس از فرار رجوی به پاریس دیدارهای طارق عزیز -معاون نخست‌وزیر بعث عراق- و مسعود رجوی -رئیس شورای ملی مقاومت- در اسفند 1361 پیوندهای ناگسستنی را ایجاد کرد. این قرار و مدارها راه را برای حضور همه‌جانبه منافقین در عراق هموار کرد تا جایی که در سال‌های آتی سطح این همکاری‌ها به بالاترین درجه خود رسید و فرقه رجوی به عنوان پیاده‌نظام صدام وارد جنگ شد. به تعبیر ابراهیم خدابنده «سازمان از ابتدا خط همکاری با عراق را داشت ولی در سال 1365 با کنار گذاشتن بنی‌صدر توسط رجوی سازمان به زائده جنگ تبدیل شد.»

به هر ترتیب اسناد و شواهد نشان می‌دهد که میزبانی صدام از رجوی و میهمانی مجاهدین در بغداد محصول آشنایی چند روز و هفته نبود بلکه این همکاری و هماهنگی ریشه‌های تاریخی دارد که منجر به خیانت عریان منافقین علیه ملت خود در طول هشت سال جنگ تحمیلی می‌شود.

نویسنده: هادی اسفندیاری

پی‌نوشت‌ها:

1.سازمان مجاهدین خلق ایران، حسین احمدی روحانی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 75

2.از مجاهدین تا منافقین، مهدی حق‌بین ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 41

3.همان، ص 41

4.با نام اصلی «صابری خلیل‌البّنا»

5.سازمان مجاهدین خلق ایران،پیشین، ص 142

6.تقی شهرام به روایت اسناد، احمدرضا کریمی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 130

7.فاضل البصّام (مصلحتی) در دی 1357 همراه با مسعود رجوی و موسی خیابانی از زندان آزاد شد و سال‌ها مترجم عربی رجوی در ملاقات‌ها و مذاکراتش با شخصیت‌های عرب بود. در سازمان‌دهی سِرّی مجاهدین‌خلق، فاضل مصلحتی نفر دوم بخش اجتماعی (پس‌از محمد ضابطی) و عضو کمیته‌ مرکزی بود و در ضربات اردیبهشت 61 کشته شد.

8.تقی شهرام به روایت اسناد، ص 126

9.خاطرات محمدجواد آسایش، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 67

10.خوابگردها، صفاالدین تبرائیان، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 391

11.همان ، ص 52

12.نقش سازمان مجاهدین خلق در تحریک صدام برای حمله به ایران، گفتگوی ابراهیم خدابنده با پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی

یادداشت | بازخوانی زمینه‌ها و پیامدهای قیام سی تیر

به دنبال استعفای ناگهانی مصدق از نخست‌وزیری و روی کار آمدن قوام، فضای سیاسی کشور بار دیگر متشنج شد. مردم با رهبری آیت‌الله کاشانی دست به تظاهرات گسترده‌ای زدند و خواستار برکناری قوام‌السلطنه و بازگشت مصدق شدند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ با ملی شدن صنعت نفت، دستگاه پهلوی در تلاش بود که به جاى مصدق، قوام را به نخست‌وزیرى منصوب نماید. آیت‌اللّه کاشانى به فوریت، متوجه موضوع شد و در اواخر آبان  1330 «پیامى به شاه فرستاد و تهدید کرد که حمایت دربار را از قوام افشا خواهد کرد. شاه چنین حمایتى را انکار کرد و ناچار شد کاشانى را مطمئن سازد که مصدق همچنان از اعتماد وى برخوردار است.»

 

استعفای مصدق

مصدق در این موقعیت حساس و متزلزل، دو اقدام بهانه‌جویانه انجام داد. وى روز بیست‌ودوم تیر ماه، به مجلس رفت و از مجلس خواست تا به او اجازه داده شود که دولت در مدت شش ماه رأسا قانون‌گذارى نماید. عده‌اى از نمایندگان، این اقدام را خلاف قانون اساسى دانسته و معناى آن را تعطیل مجلس و دخالت قوه‌ى مجریه در قوه‌ى مقننه دانستند.

مصدق سه روز بعد (25 تیر) براى معرفى وزرا نزد شاه رفت و از شاه خواست تا حق تعیین وزیر در وزارت جنگ و ریاست ستاد ارتش و فرماندهى سه گانه نیروهاى مسلح را به وى واگذار نماید. شاه درخواست مصدق را نپذیرفت و مصدق بار دیگر بدون مشورت با آیت‌اللّه کاشانى و جبهه‌ى ملى، استعفاى خود را به این شرح به شاه تقدیم کرد :

«پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایونى شاهنشاهى

چون در نتیجه‌ى تجربیاتى که در دولت سابق به دست آمده، پیشرفت کار در این موقع حساس ایجاب مى‌کند که پست وزارت جنگ را فدوى عهده‌دار شود و این‌کار مورد تصویب شاهانه واقع نشده، البته بهتر است که دولت آینده را کسى تشکیل دهد که کاملا مورد اعتماد باشد و بتواند منویات شاهانه را اجرا کند. با وضع فعلى ممکن نیست مبارزه‌اى را که ملت ایران شروع کرده پیروزمندانه ادامه دهد.»

شاه که مانند مصدق دنبال بهانه مى‌گشت، بدون احتساب پى‌آمدها، آن را استعفا تلقى کرد و آن را پذیرفت و گرچه از قوام دل خوشى نداشت اما موافقت اکثریت درباریان و سفارت انگلیس و آمریکا، شاه را بر آن داشت تا در مقابل قوام تسلیم شود.

روز 26 تیر نمایندگان مجلس از 42 نفر 40 رأى تمایل به قوام دادند. و همان روز شاه قوام را به نخست‌وزیرى منصوب کرد.

 

تلاش قوام برای جلب رضایت آیت‌الله کاشانی

قوام که بزرگ‌ترین مانع موفقیت خود را آیت‌اللّه کاشانى مى‌دانست، ابتدا از در مسالمت وارد شد. قوام، على امینى را با پیامى نزد آیت‌اللّه فرستاد و دکتر شروین که در آن جلسه حضور داشته است، این ملاقات را چنین روایت مى‌کند که «آقاى قوام گفتند که چون من نخست‌وزیر خواهم شد، آیت‌اللّه نظر خود را درباره‌ى کابینه اظهار نمایند. آیت‌اللّه کاشانى با تبسمى که غالبآ در چهره‌اش نمایان بود گفت: بى‌سواد! به قوام بگو تا دکتر مصدق هست هیچ کس نمى‌تواند نخست‌وزیر شود. هر چه دکتر امینى به اصطلاح چانه زد به جایى نرسید. دکتر على امینى مأیوسانه و دست خالى بیرون رفت.»

قوام مجددآ ارسنجانى را براى سازش نزد آیت‌اللّه فرستاد. بنابر نامه‌اى که از آیت‌اللّه در دست است، به «شرط سکوت، قوام انتخابات شش وزیرش را در اختیار» آیت‌اللّه قرار مى‌داد؛  اما آیت‌اللّه که مبارزه براى قطع دست انگلستان را بر همه چیز مقدم مى‌دانست، جواب دندان‌شکنى به قوام داد. پس از ناامیدى قوام، شاه دست به کار شد و علا، وزیر دربار را خدمت آیت‌اللّه فرستاد تا نخست‌وزیرى قوام را بپذیرد. آیت‌اللّه در پاسخ گفت: به عرض اعلیحضرت برسانید اگر در بازگشت دولت دکتر مصدق تا فردا اقدام نفرمایند، دهانه‌ى تیز انقلاب را با جلودارى شخص خودم، متوجه دربار خواهم کرد».

با مأیوس شدن دربار، قوام و منابع قدرت تصمیم گرفتند تا با جست‌وجوى راهى دیگر، مانع اصلى را از سر راه بردارند. ارسنجانى، مشاور قوام، در خاطرات روز بیست‌ونهم تیر ماه خود مى‌نویسد که قوام گفت: «دستور دادم سیدابوالقاسم کاشانى را به شهربانى، توقیف کند و حتى وقتى دیدم کوپال (رئیس شهربانى) دست به دست مى‌کند، دستور کتبى دادم و امروز او را توقیف خواهند کرد و شما خواهید دید که چه تأثیرى در اوضاع مى‌کند.» از این‌رو با رایزنى‌هاى فراوان تصمیم گرفتند ساعت 4 بعد از ظهر روز بیست‌ونهم تیر ماه، آیت‌اللّه را دستگیر نمایند.

قوام در ارزیابى نقش آیت‌اللّه کاشانى راه را درست رفته بود، اما در ارزیابى قدرت آیت‌اللّه راه خطا در پیش گرفته بود. قوام در ارزیابى خود، نه مصدق را مانع اصلى و نه جبهه‌ى ملى را غیر قابل کنترل مى‌دانست. جبهه‌ى ملى نشان داد که در حساس‌ترین زمان‌ها، حاضر به مصالحه است. در شب سى‌ام تیر ماه، سرلشگر علوى با وکلاى جبهه‌ى ملى مذاکره کرد و آنها پذیرفتند تا اعلامیه‌اى صادر کنند که فردا مردم را به آرامش دعوت و به جاى تظاهرات، اعتصاب نمایند. متأسفانه این اعلامیه صادر گردید و چند بار از رادیو قرائت شد.

مصدق هم معلوم بود که احمدآباد، جایگاه امن همیشگى را انتخاب خواهد کرد؛ اما آیت‌اللّه کاشانى فردى نبود که در مقابل دشمن به این سادگى تسلیم شود؛ لذا قوام در اعلامیه‌ى شدیداللحنى که در روز بیست‌وهفتم تیرماه صادر کرد، ضمن انتقاد از مصدق به خاطر «نوعى بى‌تدبیرى» مصدق را ستود و وى را دنبال روى خود خواند. اما نوک پیکان حملات خود را به سوى آیت‌اللّه کاشانى نشانه رفت.

 

ابتکار عمل آیت‌اللّه

شاه براى سرکوبى قیام مردم، دستور داده بود تا واحدهاى زرهى و هوایى با مهمات جنگى به انهدام تظاهرات و متفرق کردن مردم دست بزنند. به بیمارستان‌هاى ارتش نیز براى پذیرفتن مجروحین، اعلام آماده باش داده بودند. این خبر را «سازمان گروه ملى» که تعدادى از افسران ملى‌گرا و طرفدار مصدق به وجود آورده بودند، مطلع شدند و على‌القاعده این خبر به آیت‌اللّه کاشانى نیز مى‌رسید.

آیت‌اللّه در روز بیست‌وهشتم تیر ماه،اعلامیه‌اى را خطاب به نیروهاى نظامى صادر کرد. این اعلامیه که با عنوان «سربازان وطن! افسران عزیز!» آغاز مى‌شد، آنان را به یاد مسئولیت در مقابل خداوند و فرداى قیامت انداخت. آیت‌الله، جنگ موجود را «جنگ و جدال بین دو صف حق و باطل اعلام کرد» و افزود که «اعمال احمد قوام که تنها براى جاه‌طلبى و برگشت انگلیسى‌ها و استعمار است، نباید به دست شما انجام و شما را در مقابل خون‌ها و حق‌کشى‌ها مسئول کند. بیایید براى رضاى خدا و رسول به روى برادران خود سرنیزه و گلوله نکشید و بیدار باشید که این گلوله‌ها باید به زودى بر روى دشمنان ملت و وطن کشیده شود.»  این اعلامیه که در سطح وسیعى چاپ و توزیع شد، اثر عجیبى در دل زمامداران گذاشت. ارزیابى مشاورین قوام از این اعلامیه این بود که «زمینه‌ى کار را از هر حیث براى گردانندگان صحنه‌هاى تظاهرات آماده» کرد. و سپس اعلامیه‌ای که به اعلامیه «قوام برانداز» معروف شد از سوی کاشانی صادر گردید.

 

روز واقعه‌

روز سى‌ام تیر ماه، تهران وارد تعطیلى کامل شد. با این که در روز سى‌ام تیر ماه، قرار بر تعطیلى بود، ولى از صبح آن روز، تانک‌ها و زره‌پوش‌ها در بسیارى از نقاط تهران مستقر شدند که این عمل در تحریک مردم بسیار مؤثر بود. از صبح، درگیرى آغاز شد. سرتاسر تهران، آتش بود و دود. بوى خون و دود در هم پیچیده بود. گریه دردآلود مردم با اشک‌هاى ناشى از گاز در هم آمیخته بود. صداى مسلسل در هوا طنین مى‌انداخت و جنازه‌اى در خون فرو مى‌غلطید. مردم، جنازه‌ها را روى دست حمل مى‌کردند و هیجان به اوج مى‌رسید. مردم با فریاد خود یک صدا بازگشت مصدق را مى‌خواستند و با شعار مرگ بر قوام اوج برائت خود را اعلام مى‌کردند. در بعضى نقاط، تظاهرکنندگان و سربازان یکدیگر را در آغوش مى‌کشیدند و به جاى گلوله، بوسه رد و بدل مى‌شد. هر لحظه که به ظهر نزدیک مى‌شد، تظاهرات و درگیرى اوج مى‌گرفت.

شاه، وقتى خود را ناتوان از استقامت در مقابل ملت دید، نزدیک ساعت دو بعد از ظهر به واحدهاى ارتش دستور مراجعت به مراکز خود را صادر کرد. ساعت پنج بعد از ظهر را نشان مى‌داد که رادیو، خبر استعفاى قوام‌السلطنه را اعلام کرد و به‌این‌ترتیب، خبر پیروزى مردم در سرتاسر ایران پیچید.

آیت‌اللّه کاشانى، عصر همان روز پیامى را صادر کرد که توسط رادیو قرائت شد آیت‌اللّه در این پیام ضمن اعلام همدردى با خانواده‌ى شهدا از مردم خواست تا «فردا به اعتصاب خاتمه داده و با نصب پرچم‌هاى ملى، سبب کورى چشم دشمنان داخلى و خارجى نهضت مقدس ملى ایران بشوند.» آیت‌اللّه در این پیام به مردم قول داد «از گرفتن انتقام قانونى و خداپسندانه از عاملین وقایع ناگوار امروز کوتاهى ننمایم».

 

نخست‌وزیرى مجدد مصدق

فرداى همان روز، مجلس تشکیل جلسه داد و با  61 رأى به زمامدارى مصدق رأى تمایل داد. همان روز مصدق در پشت قرآن مطلب زیر را نوشت و به وسیله‌ى سپهبد یزدان‌پناه براى شاه فرستاد: «دشمن قرآن باشم اگر بخواهم برخلاف قانون اساسى عمل کنم و همچنین اگر قانون اساسى را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند، من ریاست جمهورى را قبول نمایم.» بعدها مصدق خود این قسم‌نامه را افشا کرد.

اول مرداد نیز، مجلس سنا با 33 نفر از 41 نفر به مصدق رأى تمایل داد و 8 نفر نیز رأى ممتنع دادند و حکم نخست‌وزیرى مصدق صادر شد و شرایطش نیز مورد پذیرش شاه قرار گرفت. مجلس در روز دوم مرداد با طرح ماده واحده‌اى، قیام سى‌تیر را قیام ملى و شهداى آن را به نام شهداى ملى قلمداد و تصویب کرد.

انتهای پیام/

یادداشت | مؤلفه‌های دیکتاتوری پهلوی اول

رضاخان در طول سلطنت خود با زیرپا گذاشتن آزادی‌های تصریح شده در قانون اساسی، بساط پلیس سیاسی را در سراسر کشور گسترش داد. شهربانی، که طبق قانون ضابط دادگستری بود، به نیرومندترین ابزار در دست رضاخان برای ترور، اختناق و انواع جنایت‌ها تبدیل شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ با آغاز سلطنت رضاخان، دولت بطور فزاینده با «حاکم» تعریف شد. در نظام اداری سلسله مراتبی و نیز آموزشی، بر شاه‌دوستی و اطاعت کامل از او تأکید می‌شد. در ساخت قدرت مطلق و شخص پهلوی اول، قدرت به صورت عمودی و یک جانبه سازماندهی شد. او در ادمه با زیرپا گذاشتن قانون اساسی و از بین بردن آزادی‌های  سیاسی، رژیم خودکامه خود را بنا نهاد.

در ادامه برخی ویژگی‌های خودکامه رژیم پهلوی اول مورد بررسی قرار می‌گیرد.

 

سرکوب نیروهای سیاسی

در سال‌های 1304 تا 1320،‌ قدرت مطلق و نو پدرشاهی رضاخان سد مهمی در مقابل پیدایش جامعه مدنی، آزادی، امنیت مالی و جانی افراد عادی، روشنفکران مخالف و سیاستمداران اصلاح‌طلب بود. تمام ویژگی‌های حکومت‌های سلطانی، از جمله حکومت شخصی، رسمی نبودن سیاست، انحصار سیاسی، ناآگاهی سیاسی مردم، ناتوانی نهادهای مردمی و فساد سیاسی در نهادهای اداری، در حکومت رضاخان نمود یافت. حکومت رضاخان جزء دیکتاتوری‌های نظامی نبود؛ به دلیل آن که در دیکتاتوری‌های نظامی، کانون تصمیم‌گیری را فرماندهان نظامی تشکیل می‌دهند، یا آن که یک دیکتاتور از میان نیروهای نظامی برمی‌خیزد که می‌توان جای او را، دست‌کم از لحاظ تئوریک، با نظامی دیگر عوض کرد؛ کارکنان اصلی دولت را به کلی یا بیشتر نظامیان تشکیل می‌دهند؛ و از لحاظ ایدئولوژیک، نیروهای نظامی، خود را پاسداران سرنوشت ملت نشان می‌دهند. در این دوره، رضاخان تصمیم‌گیر اصلی بود و قدرت تنها در دست خان و دربار متمرکز بود.

 هرچند که نظامیان در سراسر کشور اعتبار و قدرت فراوانی داشتند، در مجموع، فقط ابزاری در خدمت خان بودند، نه تصمیم‌گیر اصلی، فرد هالیدی در این مورد چنین نوشته است: « فقط شاه بود که عملا و به صورت مظهر ارتش، نیروهای نظامی را کنترل می‌کرد؛ نه بالعکس..... او از طریق تبدیل خود به پادشاه و دیکتاتور بلامنازع میان شخصی خود و ارتش فاصله‌ای ایجاد کرد.» بنابراین، حکومت رضاخان را می‌توان در قالب حکومت‌های سلطنتی مطلق و پدرشاهی در شکل جدید آورد، نه در دیکتاتوری‌های نظامی، رضاخان نتوانست به ساختار  دولتی غیر وابسته به شخصی دست یابد و در اصل تمایلی به این مسأله نداشت. او ارتش، نظام اداری، آموزشی، قضایی و دربار را کاملاً به شخص خود وابسته کرد. او با قبضه کردن قدرت، همه نیروهای سیاسی و مخالفان داخلی اش را سرکوب کرد، وادار به اطاعت کرد، یا از میان برد و راه را برای برقراری نظامی کاملا خودکامه، به ویژه از سال ۱۳۱۲ به بعد، هموار کرد. او ارتش را به شکل نیروی مسلط درآورد و مقام‌های کشوری در عمل زیر فشار مأموران نظامی قرار گرفتند. ارتش نقش عمده را در سرکوب مخالفان سیاسی و باقی نگه داشتن جامعه در حالت سنتی و جلوگیری از تکوین جامعه مدنی ایفا کرد. دخالت ارتش همچون ابزار در سیاست در همان روز اول آغاز شد و پشتوانه اصلی رژیم به شمار آمد.

 

ترویج فرهنگ تابعیت

با آغاز سلطنت رضاخان، دولت بطور فزاینده با «حاکم» تعریف شد. او از درآوردن حکومت به شکل نو و دموکراتیک پرهیز کرد. در نظام اداری سلسله مراتبی و نیز آموزشی، بر شاه‌دوستی و اطاعت کامل از او تأکید می‌شد. در ساخت قدرت مطلق و شخص پهلوی اول، قدرت به صورت عمودی و یک جانبه سازماندهی شده بود. فرهنگ متناسب با این ساخت قدرت «فرهنگ تابعیت» بود، نه فرهنگ مشارکت.

در واقع، در این دوره، فرهنگ تابعیت و ساخت قدرت عمودی و یک‌جانبه پشتوانه فرهنگ را ضروری ساخت. در فرهنگ تابعیت و ساخت قدرت عمودی، برای «نقش» و نهادهای مستقل جایی وجود ندارد و «شخص» در فرآیندهای سیاسی و تصمیم‌گیری مهم است؛ بنابراین، سیاستمداران و دیگر افراد امنیت مالی و جانی نخواهند داشت و نیز امنیت شغلی، که از ویژگی‌های جامعه مدنی است، وجود نخواهد داشت. محمدرضا قدس در این زمینه نقل قولی را از سرلشکر حسن ارفع آورده است: «من مرتب بطور مستقیم در تماس با او (رضاخان) بودم؛ زندگی‌ام، کارم، خوشحالی‌ام، یا پریشانی‌ام مستقیماً به او بستگی داشت». فخرالدین عظیمی در مورد ناامنی شغلی در این دوره چنین نوشته است: « منش تحقیرآمیز و بی‌احساس حکومت شخصی وی، فکر آکنده از سوء‌ظن و گرایش‌های خشن سیاسی او کلیه سیاستمداران لایقی را که از نظر وی به حد کافی نوکرمآب نبودند به گونه‌ای مؤثر از صحنه بیرون راند».

ماروین زوئیس فرهنگ سیاسی نخبگان ایران در این دوره را در چهار ویژگی خلاصه کرده است: «بدبینی سیاسی، بی‌اعتمادی شخصی، احساس عدم امنیت آشکار و سوءاستفاده بین افراد». بی‌اعتمادی و بدبینی سیاسی از ویژگی‌های اصلی فرهنگ تابعیت است که در این دوره کاملا مشهود است. قدرت مطلق شخصی رضاخان همراه با اضطراب شخصی او باعث شد تا حکومت او نه تنها دشمنان سابقش را بکشد، بلکه آنان را نیز که در رسیدن او به قدرت نقش داشتند حذف کند. در این دوره، فعالیت سیاسی مردم و روشنفکران بسیار محدود بود. قبل از آغاز سلطنت رضاخان میرزاده عشقی به سبب مخالفتش با جمهوری‌خواهی به قتل رسید. با آغاز سلطنت او، مدرس زندانی شد و بعد به قتل رسید. مصدق تا مدت کوتاهی در مجلس به برنامه‌های رضاخان حمله می‌کرد؛ او از کار برکنار شد و در ملک شخصی‌اش زیر نظر قرار گرفت و اگر پادرمیانی ولیعهد نبود، به قتل می‌رسید. در جو ارعاب، بقیه مخالفان ساکت یا منزوی شدند، یا به مدت محدودی به همکاری با رژیم پرداختند که از آن جمله سید حسن تقی‌زاده است که ابتدا به سمت وزیر مالیه و بعد سفیر ایران در بریتانیا انتخاب گردید. روشنفکران بنام، مانند کمال الملک نقاش، فرخی، واعظ قزوینی و مستوفی الممالک، نابود شدند. ملک‌الشعرای بهار، بزرگترین شاعر کلاسیک، زندانی شد و در تمام مدت سلطنت رضاخان مغضوب بود. رژیم ترور و اختناق رضاخان علاوه برحذف و شکنجه مخالفان، به منظور انحصار سیاسی و تصمیم‌گیری، افراد وفادار و مورد اعتماد خود را، از جمله تیمورتاش، داور، نصرت‌الدوله فیروز، سردار اسعد، صولت‌الدوله قشقایی و حاج اسماعیل عراقی به قتل رساند. در بیشتر موارد، به دلیل ویژگی‌های حکومت سلطانی رضاخان، کشتن مخالفان بدون مراسم قانونی، یا با اجرای کاملاً ظاهری آن و در همه موردها به دستور مستقیم او انجام می‌گرفت.

 

زیرپا گذاشتن قانون اساسی

رضاخان با رسیدن به سلطنت، آزادی‌های تصریح شده در قانون اساسی را زیر پا گذاشت و بساط پلیس سیاسی را در سراسر کشور گسترش داد. شهربانی، که طبق قانون ضابط دادگستری بود، به نیرومندترین ابزار در دست رضاخان برای ترور، اختناق و انواع جنایت‌ها تبدیل شد. حکومت پهلوی اول از همان آغاز، به صورت ترور سازمان یافته، و ضد دموکراتیک عرض اندام کرد. شهربانی پایه کار خود را بر زیرپا نهادن قانون، جنایت، تفتیش عقاید و سلب امنیت مردم گذاشت. حکومت از شهربانی خواست تا به فعالیت‌های سیاسی مضر نیز رسیدگی کند و در داخل شهربانی، پلیس سیاسی را ایجاد کرد. «در زمان مختاری [پلیس سیاسی] حتی به درون خانواده‌هایی که لازم بود، نفوذ کرد. رجال رضاخان یاد گرفته بودند که باید از شهربانی به عنوان یک دستگاه مخوف حساب برند و رضاخان همه چیز را از شهربانی می‌خواست.» احسان طبری جو اختناق آن زمان را چنین توصیف کرده است: «بیم و هراس و بی‌اعتمادی چنان بر روحیه مردم مسلط شد که در خانه‌های خود از ترس جاسوسان شهربانی جرأت حرف زدن نداشتند؛ رؤسای شهربانی در تمام کشور هر یک دیکتاتور مطلق و همه کاره بودند».

پلیس سیاسی به شکنجه، ترور، اعدام‌های بدون محاکمه، مسموم کردن، خفه کردن، تزریق آمپول هوا و کشتن با میکروب تیفوس دست زد. زندان‌های مخوف، آمپول‌های هوای پزشک احمدی و سلول‌های پر از شپش آلوده به تیفوس جهت فراهم کردن امکان مرگ کاملاً طبیعی، برای از پا در آوردن آزادی‌خواهان آماده بود. «وقتی زندانیان جان‌سخت از شر این فشارها، جانی بدر می‌بردند و به عرض شاه می‌رساندند، [شاه] می‌گفت: مگر هنوز او زنده است؟ ده سال کافی برای مردن او نیست ؟ مگر مهمانخانه ساخته‌ام؟»  رضاخان در کشور تبدیل به دیکتاتور قهاری شد که حقوق اجتماعی، آزادی عقیده، مالکیت، امنیت و آسایش مردم ایران را بازیچه دست خود قرار داد. «عده کثیری از جمله برخی از سیاستمداران برجسته در حالی که محکومیت‌شان را در زندان می‌گذراندند، زندگی خود را از دست دادند.»حکومت غربگرا و نوگرای رضاخان برخی از خواست‌های روشنفکران ایران را در زمینه ایجاد مبانی دولت مدرن، ملی‌گرایی ایرانی، جلوگیری از نفوذ روحانیان، زنده کردن شکوه ایران باستان، اصلاحات دیوان‌سالاری و تمرکز سیاسی برآورده ساخت.

این اقدامات رضاخان در نیمه نخست حکومت او، یعنی تا سال ۱۳۱۲، بسیاری از روشنفکران نوگرا را حامی او ساخت، ولی گرایش رضاخان از حکومت مطلق به خودکامه از سال ۱۳۱۲ به بعد، باعث مخالفت بعضی از روشنفکران و تحصیل‌کرده‌ها با او شد؛ از جمله مشیرالدوله، علی دشتی، تقی‌زاده و تدین. البته برخی از روشنفکران، مانند فروغی، علی‌اصغر حکمت، ذبیح‌الله شفق، متین دفتری و سعید نفیسی، تا آخر با او بودند. به دلیل جو ارعاب و اختناق در این دوره، و جامعه مدنی، که محتوای آن مشارکت روشنفکران و مخالفت مؤثر آنان با خودکامگی رضاخان باشد، به وجود نیامد و اگر روشنفکران مخالفتی می‌کردند، تبعید، شکنجه، یا کشته می‌شدند و همین امر باعث کناره‌گیری روشنفکران میانه‌رو و مخالف از سیاست شد. سلیمان میرزا اسکندری کناره گرفت؛ تقی‌زاده پست سفارت خود را در انگلستان از دست داد؛ تدین، که در حزب تجدّد نقش مهمی در رسیدن رضاخان به سلطنت ایفا کرده بود، به زندان افتاد، چون از کاهش هزینه‌های آموزشی و افزایش هزینه‌های نظامی انتقاد کرده بود؛ علی دشتی از مصونیت پارلمانی محروم شد؛ کسروی از مقام دادرسی خود برکنار شد؛ و علی‌اکبر داور خودکشی کرد. نسل جوان دیگر کم‌کم رضاخان را وطن‌پرست نمی‌دانستند، «بلکه او را افسر قزاق آموزش دیده‌ای که به دست تزارها و بریتانیا به قدرت رسیده است و نه سازنده ملت، بلکه بنیانگذار سلسله‌ای جدید بر پایه منافع شخصی و نه نوگرایی حقیقی که نیروی سنتی را به مبارزه بطلبد، بلکه خودکامه‌ای که زمین‌داران محافظه‌کار را تقویت می‌کند، تلقی کردند.»

انتهای پیام/

منبع: برگرفته از کتاب «موانع تحقق توسعه سیاسی در دوره سلطنت رضاشاه(1304-1320) نوشته خلیل‌الله سردارآبادی، چاپ اول، سال 79 انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

یادداشت | بازخوانی فتنه کوی دانشگاه

حوادث تیرماه ۱۳۷۸ به دلیل تشابهات فراوان به فتنه ۸۸ همواره به عنوان نقطه عطف برنامه‌ریزی ده‌ساله دشمن برای تلاش مستقیم جهت براندازی جمهوری اسلامی ارزیابی می‌شود. این رخداد مهم در تاریخ انقلاب هرچند به لطف خداوند متعال و مواجهه مدبرانه رهبر معظم انقلاب و هوشیاری مردم انقلابی ناکام ماند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ به مناسبت 18 تیرماه، به بازخوانی حوادثی که درسال 1378 روی داده است می‌پردازیم.

حوادث تیرماه ۱۳۷۸ به دلیل تشابهات فراوان به فتنه ۸۸ همواره به عنوان نقطه عطف برنامه‌ریزی ده‌ساله دشمن برای تلاش مستقیم جهت براندازی جمهوری اسلامی ارزیابی می‌شود. این رخداد مهم در تاریخ انقلاب هرچند به لطف خداوند متعال و مواجهه مدبرانه رهبر معظم انقلاب و هوشیاری مردم انقلابی ناکام ماند، اما در زمان فعلی که دستگاه تبلیغاتی دشمن با تحریف وقایع آن دوره، به دنبال ارائه تصویری غیرواقعی به نسل جوانی است که در سال‌های بروز این واقعه بیش از ۴-۵ سال نداشته و این فتنه را از نزدیک لمس نکرده‌اند، بازخوانی جزئیات واقعه کوی دانشگاه می‌تواند مفید باشد.

 

شروع ماجرا

در تیرماه ۱۳۷۸، کمیسیون فرهنگی مجلس پنجم، طرحی را با عنوان «اصلاحیه قانون مطبوعات» در چهار بند به تصویب رساند که مواد آن عبارت بودند از:

الف) ممنوعیت فعالیت مطبوعاتی برای عوامل بیگانه، اعضای گروهک‌های تروریستی و ضدانقلاب، جاسوسان، وابستگان و سردمداران رژیم طاغوت و...

ب ) منع شدن مطبوعات کشور از دریافت کمک مالی از کشورهای بیگانه

ج ) ضمانت اجرایی برای مقابله با افراد دولتی یا غیردولتی که نشریات را برای چاپ مطلب یا مقاله‌ای زیر فشار قرار داده یا آن‌ها را وادار به سانسور نمایند. (در قانون مطبوعات با تأکید بر آزادی بیان و قلم و برای پیشگیری از اعمال قدرت مسئولان بر مطبوعات، تصریح شده بود که اگر مطبوعات دولتی یا غیردولتی از این ماده تخلف کنند به حکم دادگاه از خدمات دولتی منفصل و یا تعزیز خواهند شد(

د) لزوم التزام عملی مدیران مسئول و صاحبان امتیاز نشریات به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران.

همزمان با ارسال اصلاحیه قانون مطبوعات به هیأت رئیسه مجلس، مجمع روحانیون مبارز (که در فتنه ۸۸ نیز با صدور یک بیانیه، زمینه تجمع غیرقانونی ۳۰ خرداد و کشته‌شدن تعدادی از هم‌وطنان را فراهم کرد) با صدور اطلاعیه‌ای که ۱۲ تیر ۷۸ در روزنامه‌ ایران به چاپ رسید، اعلام کرد: «طرحی توسط تعدادی از نمایندگان مجلس در دستور کار مجلس قرار گرفته که فقط تحدیدکننده مطبوعات است و سایه استبداد را بر فضای مطبوعات کشور می‌گستراند. اعمال محدودیت و ممنوعیت همان‌طور که در گذشته نتیجه‌ای مطلوب در پی نداشته، اینک نیز چنین دستاوردی نخواهد داشت

پس از آن، مطبوعات زنجیره‌ای با به راه انداختن هیاهو و جنجال، سعی در وادار کردن مجلس به عقب‌نشینی از تصمیم خود مبنی بر اصلاح قانون مطبوعات داشتند. در همین راستا روزنامه «سلام» یک روز قبل از به بحث گذاشته شدن «طرح اصلاحیه قانون مطبوعات» در مجلس، یعنی در تاریخ ۱۵ تیر ۱۳۷۸ در اقدامی غیرقانونی، یک نامه کاملاً سرّی و طبقه‌بندی شده را منتشر کرد که در آن از ارتباط طرح اصلاح قانون مطبوعات با سعید امامی (اسلامی)، سخن به میان رفته بود. سعید امامی کسی بود که در آن زمان، نامش به‌عنوان عامل اصلی قتل‌های زنجیره‌ای در رسانه‌های اصلاح‌طلب مدام تکرار می‌شد

سلام در تیتر نخست خود نوشت: «سعید اسلامی پیشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است.» این امر بر شدت التهابات و هیجانات سیاسی در کشور افزود. در پی این اقدام، وزارت اطلاعات دولت اصلاحاتف شکایتی را علیه روزنامه سلام تنظیم و آن را تسلیم قوه قضاییه کرد.  دادگاه ویژه «روحانیت» نیز در پی این شکایت، روزنامه سلام را به جرم انتشار اسناد طبقه‌بندی شده توقیف کرد.

 

2. هماهنگی رسانه‌های آشوب در نیمه‌شب!

با اعلام حکم توقیف روزنامه سلام، اصلاح‌طلبان دچار غافلگیری شدند و به هشدار و تهدید روی آوردند. روزنامه‌های موسوم به زنجیره‌ای در اقدامی هماهنگ، تعطیلی روزنامه سلام را مهم‌ترین سوژه خبری خود قرار دادند و ازآن به عنوان «اقدامی غیرقانونی»، «مقابله با دولت» و «مخالفت با توسعه سیاسی» یاد کردند.

روزنامه نشاط با عبارت معناداری در زیر تصویر مدیرمسئول روزنامه سلام نوشت: «آیا محافظه‌کاران هزینه به صحنه آوردن آقای موسوی خوئینی‌ها را محاسبه کرده‌اند؟» و روزنامه صبح امروز با مدیر مسئولی سعید حجاریان، در نخستین روز توقیف روزنامه سلام، تهدید کرد: «باید به یاد داشته باشیم که بازی دموکراسی، اگرچه بازی نامیده می‌شود، ولی اگر قواعد آن را پذیرفتیم، دیگر بازی نیست. رأی مردم به جمهوری اسلامی، رأی به دموکراسی است و اگر این قاعده چه در مطبوعات و چه در انتخابات در هم شکسته شود، آنگاه سیاست ورزی به پایان می‌رسد.»

هماهنگی روزنامه‌های پنجشنبه ۱۷تیر در اختصاص تیترها و سرمقاله‌های خود به عواقب غیرقابل پیش‌بینی و کنترل توقیف روزنامه سلام، نشان از آن داشت که یک تیم پشت پرده، هدایت این جریان را برعهده دارد؛ چراکه خبر توقیف روزنامه سلام ساعت ۱۰ شب اعلام شده بود که معمولا در آن زمان، اکثر روزنامه‌ها می‌بایست با انجام مراحل نهایی، صفحات روزنامه‌ها را به چاپخانه می‌فرستادند تا در توزیع فردا صبح خود دچار مشکل نشوند.

روز پنجشنبه ۱۷تیر، ۱۰ روزنامه زنجیره‌ای  با تیترهای تهدیدآمیزی چون «محدودیت مطبوعات خشم مردم را شعله‌ور خواهد کرد»، «زمان حامل حوادث خشونت‌بار است»، «نظام باید هزینه‌های سنگینی بپردازد»، «دانشجویان ساکت نخواهند نشست»، «ورود به قلعه چپ‌گرایان یک ریسک خطرناک برای محافظه‌کاران است»، «مقابله با دولت و مخالفت با توسعه سیاسی» و «پایان سیاست‌ورزی»، درصدد القای فضای بحرانی و ناآرامی به جامعه برآمدند تا در همان شب علیرضا نوری زاده، مفسر رادیو بی‌بی‌سی در تقدیر از عملکرد مطبوعات اصلاح‌طلب بگوید: «ما باید سرافراز باشیم که پرچمداران جامعه مدنی در ایران یعنی نشریات نشاط، صبح امروز، خرداد، همشهری و ایران، مراکز قدرت را نشانه رفته‌اند و با زیر سؤال بردن مشروعیت و مقبولیت نظام اسلامی، چالشی جدی فراروی حاکمان اسلامی گشوده‌اند

 

3 . آغاز تجمعات در دانشگاه تهران

پنجشنبه هفدهم تیر ۷۸ «دفتر تحکیم وحدت» یک میتینگ اعتراض‌آمیز را در دانشگاه تهران برگزار می‌کند که بعضا به درگیری‌های خشونت بار تبدیل می‌شود. در شامگاه همان روز، در ساعت ۲۲ و چهل و پنج دقیقه حدود ۳۰۰ نفر از دانشجویان در مجموعه خوابگاهی کوی دانشگاه تهران اقدام به راهپیمایی غیرقانونی کرده و سپس با تحریک عده‌ای از عناصر افراطی، از کوی دانشگاه خارج می‌شوند و اقدام به شعار دادن می‌کنند. از جمله شعارهای دانشجویان این بود: «طرح سعید امامی ملغی باید گردد»، «مجلس فرمایشی، خجالت خجالت»، «آزادی اندیشه، همیشه‌همیشه

به‌تدریج و با حضور نیروی انتظامی، اغلب دانشجویان به داخل کوی برمی‌گردند اما تعدادی از دانشجویان اصرار بر ادامه تظاهرات در بیرون دانشگاه دارند و اقدام به پرتاب اشیائی به سمت نیروهای انتظامی می‌کنند. این اقدامات تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که یکی از پرسنل نیروی انتظامی توسط دانشجویان به گروگان گرفته می‌شود که نیروی انتظامی نیز جهت آزاد کردن وی وارد عمل می‌شود. به‌تدریج، درگیری‌ها شدیدتر شده و نیروی انتظامی وارد مجتمع کوی دانشگاه می‌شود.

درگیری‌های پراکنده که از نیمه‌شب آغاز شده بود، تا صبح روز جمعه ادامه می‌یابد و افراد نقابدار مستقر در کوی و پشت‌بام‌های مشرف به خیابان کارگر با پرتاب سنگ و سردادن شعارهایی علیه ارکان نظام، درصدد تهییج دانشجویان از یک سو و تحریک نیروهای انتظامی و امنیتی به شدت عمل در برخورد با دانشجویان در سوی دیگر برمی‌آیند.

حدود ساعت ۱۱ صبح، بالاخره جلسه شورای تأمین استان در استانداری تشکیل می‌شود و حادثه شب گذشته را بررسی می‌نماید. حوالی ظهر روز جمعه به نیروهای انتظامی دستور داده می‌شود که از صحنه خارج شوند.

در این میان برخی چهره‌های سیاسی به بهانه ابراز همدردی با دانشجویان وارد کوی دانشگاه می‌شوند. مجید انصاری، موسوی لاری، دکتر معین، فائزه هاشمی، خانم کروبی، مصطفی تاج‌زاده، عبدالله نوری، درودیان، اکبر گنجی، ابراهیم اصغرزاده و... از جمله این افراد هستند. فضای دانشگاه همچنان متشنج است و سخنان برخی از این چهره‌های سیاسی که به بهانه آرام کردن دانشجویان به داخل کوی رفته بودند، شعله‌های خشم آنان را شعله‌ورتر می‌سازد به گونه‌ای که بار دیگر گروه‌هایی سازمان‌یافته از محوطه کوی خارج شده و در خیابان کارگر ضمن ضرب و شتم مردم و ایراد خسارت به اموال عمومی، درگیری‌های پراکنده‌ای را با نیروهای انتظامی مستقر در اطراف کوی دانشگاه شکل می‌دهند.

 

4 . دروغ‌های بزرگ برای به جان هم انداختن مردم و دانشجویان!

روزنامه‌های زنجیره‌ای در روز شنبه ۱۹ تیر کار هدایت آشوب‌ها را بر عهده گرفتند. روزنامه خرداد در تیتر درشت صفحه اول خود نوشت: «کوی دانشگاه به خون کشیده شد» و روزنامه نشاط هم بر آتش ماجرا دمید: «دفتر تحکیم وحدت یک هفته عزای عمومی اعلام کرد.» پلاکاردهایی با مضمون پنج شهید به نام‌های ذاکری، سهرابی، امامی، رهبری و نادری، در میان دانشجویان توزیع شد در حالیکه به سرعت مشخص گردید تمامی اسامی مذکور جعلی بوده است!

در دانشگاه‌های امیرکبیر، علم و صنعت، صنعتی شریف و شهید بهشتی نیز تجمع‌هایی صورت گرفت و عوامل برپا کننده این تجمعات خواستار حرکت دانشجویان به سمت کوی دانشگاه شدند. افراد حاضر در این تجمعات، در مسیر حرکت خود به سمت میدان انقلاب و دانشگاه تهران اقدام به سردادن شعارهایی چون «می‌کشم می‌کشم آن که برادرم کشت»، «توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد»، «عزاعزاست امروز، دانشجوی آزاده صاحب عزاست امروز»، «خاتمی ـ خاتمی واکنش واکنش» و «دانشجوی مبارز حمایتت می‌کنیم» کردند که در این میان بانک‌های تجارت و سپه، چند اتوبوس شرکت واحد، پمپ‌بنزین، محل برگزاری نمازجمعه، یک بیمارستان و چند دستگاه خودرو سواری و موتورسیکلت تخریب و یا دچار آتش‌سوزی شدند.

در این میان پیاده‌نظام‌هایی از عناصر نهضت آزادی، حزب ملت، نیروهای ملی ـ مذهبی، سلطنت‌طلبان و افراد وابسته به کانون نویسندگی خود را به تظاهرکنندگان رساندند و با توزیع اعلامیه‌ها و بیانیه‌هایی سعی در تهییج و گسترش دامنه آشوب‌ها در سطح شهر داشتند. در این روز تعدادی از مردم عادی و زنان محجبه توسط اوباش با چاقو و سنگ و پنجه‌بکس مورد هجوم قرار گرفتند. در میدان انقلاب، چهارراه مخبرالدوله و بلوار کشاورز، چادر تعدادی از خانم‌ها توسط اوباش برداشته شد و سه تن از این بانوان که مقاومت از خود نشان داده بودند توسط تیغ موکت‌بری به‌شدت مجروح شدند.

در دیگر سو، رسانه‌های بیگانه و اپوزیسیون خارج کشور که در رؤیای «ختم انقلاب» دست‌افشانی و پایکوبی می‌کردند، با ارسال اخبار و گزارش‌های کذب، سعی در کشانیدن دامنه آشوب‌ها به شهرهای دیگر داشتند. خبرنگاران و عکاسان روزنامه‌های دیلی‌تلگراف، آل‌موندو، کیودو، آل‌پائیس، لیبراسیون، فیگارو، پروفیل، ایشن‌ایج، نیویورک‌تایمز، واشنگتن‌پست، کوریره‌دلاسرا به همراه شبکه‌های تلویزیونی سی‌ان‌ان، ان‌بی‌سی، فاکس‌نیوز، سی‌بی‌اس، بی‌بی‌سی، الجزیره و خبرگزاری‌های رویترز، فرانسه، آسوشیتدپرس، یونایتدپرس، فرانس‌پرس، در روزهای ۲۰،۲۱ و ۲۲ تیر بالاترین حجم اخبار، گزارش‌ها و تصاویر خود را به سراسر دنیا ارسال کردند.

5 . پیشنهاد حجت‌الاسلام ناطق نوری برای دستگیری سران نهضت آزادی و اعدام آشوبگران

حجت‌الاسلام ناطق نوری درمورد نقش نهضت آزادی‌ها در حوادث کوی دانشگاه می‌گوید: «من به‌لحاظ اینکه شم امنیتی داشته و کار امنیتی کرده بودم، احساس می‌کردم پشت صحنه دست‌هایی است که این‌ها را می‌گرداند و به طور جدی به این موضوع یقین داشتم. در همان روزها، قبل از آن که حتی کسی دستگیر و بازجویی بشود، یا مثل الان یک‌خرده شفاف شود، گفتم که ماجرا زیر سر نیروهای به‌اصطلاح ملی-مذهبی است. این‌ها رهبری می‌کنند و به نظر من قوه قضاییه اگر بخواهد این غائله را ختم کند باید سران این‌ها را دستگیر نماید.

در جلسه‌ای در حضور مقام معظم رهبری نیز گفتم که آقا، بنده اعتقاد دارم نهضت آزادی و این نیروها در پشت پرده این جریان هستند و اگر ما بخواهیم این آشوب و شورش را بخوابانیم به نظر من باید سران این‌ها را دستگیر کرده، عده‌ای که در صحنه آشوب کردند را هم به سرعت محاکمه کنیم. حتی اگر لازم باشد -دیدیم که اینها به هرحال بحران ایجاد کردند و قصد براندازی دارند- آن‌ها را به سینه دیوار بگذاریم. اگر قصد براندازی نظام را دارند و با اسلام محارب هستند، با آن‌ها برخورد بشود. بعضی از مسئولان خیلی جاخوردند و گفتند: این نوع حرف زدن جلوی آقا؟! اما من ریشه اغتشاش را در نهضت آزادی می‌دانم، این‌ها دنبال براندازی هستند و در کشور بحران ایجاد می‌کنند و بالاخره باید با آن‌ها برخورد کرد، حکومت تعارف ندارد. من در ماجرای ۱۸ تیر ۷۸، قائل بودم که باید سران نهضت آزادی دستگیر، محاکمه و با آن‌ها برخورد قاطع شود؛ اما رئیس دولت اصلاحات این اعتقاد را نداشت.»

 

6. چه کسی دستور ورود نیروهای نظامی برای برخورد با آشوبگران را صادر کرد؟

سردار رحیم‌صفوی، فرمانده وقت کل سپاه پاسداران در گفتگویی ماجرای صدور مجوز ورود نیروهای نظامی برای برخورد با آشوبگران را اینگونه روایت می‌کند: «در روزهای نخست فتنه ۷۸ وزیر کشور اجازه نمی‌داد که سپاه و بسیج وارد عمل شده و آشوبی را که تهران را به آتش کشیده بود، آرام کنند. می‌گفت فقط نیروی انتظامی. این در حالی بود که نیروی انتظامی می‌گفت که ما دیگر نمی‌توانیم ادامه بدهیم. من برای اولین‌بار همین‌جا عرض بکنم که من در آن قضیه برخورد جدی با وزیر کشور وقت داشتم. در دبیرخانه شورایعالی امنیت ملی که دبیر آن آقای دکتر حسن روحانی بود، یک برخورد لفظی بین ما پیش آمد و آقای روحانی به نفع سپاه رأی داد و گفت: «سپاه باید بیاید؛ برای دفع فتنه تهران» با ورود بسیج و سپاه، در چند ساعت این فتنه تمام شد. می‌توانم بگویم عناصری که ما آن زمان دستگیر کردیم گفتند که از سوی مسئولان برخی وزارتخانه‌ها حمایت می‌شدند.»

سردار فیروزآبادی، رئیس پیشین ستاد کل نیروهای مسلح هم این تصمیم حسن روحانی را با پشتوانه تأیید محمد خاتمی رئیس جمهور وقت عنوان کرده و می‌گوید: «این تصمیم شورایعالی امنیت ملی و تأیید رئیس‌جمهور بود. آن زمان جلوی خود بنده آقای روحانی با آقای خاتمی تماس گرفتند و گفتند وضع این‌گونه و جمع‌بندی این است و ایشان گفتند دیگر هر تصمیمی که گرفتید انجام دهید، از این به بعد هم همین‌طور خواهد بود.»

 

7 . پیام آرامش‌بخش رهبر معظم انقلاب اسلامی

اتفاقات تلخ به سرعت در حال رخ دادن بود که بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار مردمی در تاریخ ۱۳۷۸/۰۴/۲۱، مانند آبی بر آتش فتنه آشوبگران داخلی و خارجی ریخته شد. حضرت آیت الله خامنه‌ای در این دیدار با ابراز تأسف و تأثر شدید از برخی حوادث رخ داده در کوی دانشگاه، فرمودند: «این حادثه تلخ، قلب مرا جریحه‌دار کرد؛ حادثه غیرقابل قبولی در جمهوری اسلامی بود. حمله به منزل و مأوا و مسکنِ جمعی - بخصوص در شب یا در هنگام نماز جماعت - به هیچ وجه در نظام اسلامی قابل قبول نیست. جوانان این کشور - چه دانشجویان و چه غیردانشجویان - فرزندان من هستند و هرگونه چیزی که برای این مجموعه‌ها مایه اضطراب و ناراحتی و اشتباه در فهم باشد، برای من بسیار سخت و سنگین است. هرکسی بوده، فرق نمی‌کند؛ چه در لباس نیروی انتظامی، چه در غیر آن. مسلماً با کسانیکه در نظام جمهوری اسلامی تخلّف می‌کنند، باید برخورد شود؛ اما با کسی که تخلّفی نکرده است؛ کسی که در خانه خود در حال استراحت است، آن هم در محیط جوان دانشجویی، کار بسیار خطا و ناروایی است اگر برخورد شود.»

ایشان در ادامه با دعوت جوانان به «هوشیاری در برابر دشمن و توجه به دست‌های پنهان آنان برای سوءاستفاده از دانشجویان» و اعلام برنامه دشمن مبنی بر «هدف گرفتن امنیت ملی برای ایجاد هرج و مرج و ناامنی در کشور»، اعلام کردند: «دشمنان بدانند که خواب برگشتن امریکا به این مملکت، یک خواب پریشان و غیرقابل تعبیر است. این عناصر داخلی حقیر، این عناصر سیاسی مطرود و منفور، که ملت این‌ها را مثل دندان فاسدی بیرون آورد و به یک طرف پرتاب کرد، هجده، نوزده سال است که کمین گرفته‌اند تا از ملت و از امام و از نام امام و از راه امام انتقام بکشند. این‌ها هم بدانند که اشتباه کردند؛ در همین قضیه هم اشتباه کردند.»

 

8 . حماسه ۲۳ تیر

با انتشار بیانات رهبر معظم انقلاب بویژه فراز پایانی آن که ایشان امام و مقتدای خودمان حضرت ولی‌عصر (ارواحنافداه) را خطاب قرار داده و بر «ایستادگی تا آخرین نفس در راه خدا و آرزوی شهادت در این راهِ پرافتخار و پرفیض و پربهجت» تاکید کردند، موجب شد تا گروه‌های مختلف مردمی در شهرهای بزرگ و کوچک کشور تصمیم به برگزاری راهپیمایی بزرگی در میثاق دوباره با امام امت بگیرند و اینگونه شد که در روز ۲۳ تیرماه، اقیانوسی از یک ملت بیداردل، روانه کوچه و خیابان‌های کشور شد تا پاسخ آشوبگران خرابکار را با بیعت مجدد خود با رهبر معظم انقلاب و آرمان‌های بلند امام خمینی و انقلاب اسلامی بدهند.

 

9 . روزی که فقط حسن روحانی حاضر به سخنرانی شد!

دکتر علیرضا زاکانی درباره سکوت چهره‌ها در این حادثه اینگونه روایت می‌کند: «آقای خاتمی که رییس‌جمهوری است به‌عنوان یک عنصر تجدیدنظرطلب که بسیاری از کارهای افراطی را قطعاً قبول نداشت، در ۲۳ تیر حاضر نمی‌شود که بیاید و سخنرانی کند، آقای هاشمی نیز حاضر نمی‌شود که سخنرانی کند، آقای ناطق هم حاضر نمی‌شود تا اینکه آقای روحانی که تازه از خارج از کشور برگشته بود، پیشنهاد سخنرانی در تجمع مردم تهران را پذیرفت و آمد و صحبت‌های خوب و انقلابی هم کرد.»

دبیر وقت شورایعالی امنیت ملی در این تجمع، ابتدا از دانشجویان تشکر کرد که صف خود را از معاندان و مفسدان جدا کرده بودند و با اعلام بیزاری و برائت، خودشان را کنار کشیدند. روحانی این اقدام را نشان هوشیاری و بیداری دانشجویان انقلابی و مسلمان نامید و با اشاره به حضور «افراد شرور، جنایتکار و سابقه‌دار، وابسته به گروهک‌های معاند و ورشکسته» در میان دستگیرشدگان، از ساختارشکنی‌ها سخن گفت: «افرادی که اتوبوس و اموال عمومی را آتش می‌زنند، آن‌ها که ماشین بیت‌المال را آتش می‌زنند و حتی اتومبیل شخصی افراد را از بین می‌برند... بی‌تردید این افراد دشمن مردم ایران و ارزش‌های این مرز و بوم هستند، این اوباش حتی به مساجد هم تعرض کردند. ادامه این وضع برای نظام ما کشور ما و ملت ما قابل تحمل نخواهد بود. دیروز نسبت به این عناصر دستور قاطع داده شد، دیروز غروب دستور قاطع صادر شد تا هرگونه حرکت این عناصر فرصت‌طلب، هر کجا که باشد با شدت و با قاطعیت برخورد شود و سرکوب شوند. مردم ما شاهد خواهند بود که از امروز نیروی انتظامی، نیروی قهرمان بسیج حاضر در صحنه، با این عناصر فرصت‌طلب و آشوبگر - اگر جرأت ادامه حرکت مذبوحانه داشته باشند- چه خواهند کرد... آن عاملی که امروز ملت ما را متحد کرده است و پیوند ناگسستنی در ملت ما ایجاد کرده است، اسلام و اسلامیت نظام است و مظهر این اسلامیت، رهبری و مقام ولایت است...  مسأله ولایت، مظهر اقتدار ملی ما است.‌.. در کدام کشور جهان، حرکت‌های آشوب‌طلبانه اینچنین تحمل می‌شود؟ این‌ها خیلی پست‌تر و حقیرتر از آن هستند که بخواهیم نسبت به آن‌ها تعبیر حرکت براندازی را مطرح کنیم.»

انتهای پیام/

منبع: https://b2n.ir/868598

پرونده ویژه | نقش علما و مراجع بزرگ شیعه در مبارزه با استعمار

از آغاز سده دهم هجری ـ شانزدهم میلادی ـ به تدریج استعمارگرن اروپایی به سرزمین‌های اسلامی وارد شدند و به تحکیم مواضع و بسط نفوذ تجاری، سیاسی و نظامی خود پرداختند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ استعمار اصولاً یک پدیده اروپایی است و توسعه جهانگشائی غرب تقریباً از اواسط قرن پانزدهم میلادی آغاز گردید.[1] از آغاز سده دهم هجری ـ شانزدهم میلادی ـ به تدریج استعمارگرن اروپایی به سرزمین‌های اسلامی وارد شدند و به تحکیم مواضع و بسط نفوذ تجاری، سیاسی و نظامی خود پرداختند،[2] در همین راستا علمای شیعی نیز به مبارزه و معارضه فکری و سیاسی با استعمار و استبداد وابسته پرداخته و در طول این مدت طولانی، صدها نفر از علماء و مراجع بزرگ شیعه، به طور فردی یا جمعی در برابر اشکال گوناگون استعمار به مبارزه برخاسته‌اند که گاه به قیام‌های سیاسی بزرگ مبدل گردیده است.

در اینجا به برخی از علماء و مراجعی که با استعمار مبارزه کرده‌اند و نوع مبارزات آن‌ها در سه قسمت؛ صدور فتاوای مؤثر سیاسی جهادی و غیر جهادی، فعالیت‌های سیاسی ضد استعماری از جمله نگارش رسالات تئوریک سیاسی و ایراد سخنرانی‌های پرشور...، رهبری و فرماندهی نظامی مبارزان و جنبش‌های سیاسی اشاره می‌شود.

 

الف) صدور فتاوای مؤثر سیاسی جهادی و غیر جهادی

1. آیت‌الله العظمی میرزا محمد حسن حسینی معروف به میرزای شیرازی: وی به سال 230 هـ . ق در شیراز متولد شد، و در همان شهر فراگیری مقدمات را به اتمام رساند. در سن 18 سالگی به اصفهان رفت و به تحصیل اصول و فقه پرداخت و در سال 1259 هـ . ق عازم نجف اشرف شد و به محضر شیخ انصاری نایل آمد. مهمترین اقدام ضد استعماری این مرجع بزرگ، فتوای تحریم تنباکو است؛ که در ضمن آن امتیازی را که، ناصرالدین شاه به یک شرکت انگلیسی در مورد تجارت تنباکو داده بود لغو کرد.[3]

2. آیت‌الله العظمی سید محمد کاظم طباطبایی یزدی: وی از بزرگترین فقهاء و مراجع تشیع در قرن 13 و 14 هجری است که در سال 1247 هـ ق در یکی از روستاهای یزد به دنیا آمد. از اقدامات این فقیه استعمار ستیز، صدور بیست فتوای جهاد بر ضد دول استعمارگر اروپایی است.[4]

3. آیت‌الله العظمی محمد کاظم خراسانی، معروف به آخوند خراسانی: وی به سال 1255 هـ ق در مشهد متول شد، از اقدامات ضد استعماری این مرجع، فتواهایی در تحریم کالاهای خارجی و حمایت از کالاهای داخلی به منظور رفع نیاز کشور به بیگانگان است و نیز مخالفت ایشان با اخذ وام توسط مظفرالدین شاه از روسیه تزاری است. وی به دلیل حضور قشون روس در ایران، فتوای جهاد بر ضد روسیه را صادر و خود برای بیرون راندن بیگانگان از کشور تصمیم گرفت به همراه تنی چند از مجتهدان و مجاهدان به سوی ایران حرکت کند، اما صبح روز حرکت به طور ناگهانی و مرموز در نجف اشرف درگذشت.[5]

4. آیت‌الله العظمی محمد تقی شیرازی: وی از مراجع تقلید و رهبر سیاسی نهضت استقلال طلبی عراق در قرن 13 و 14 هـ . ق است. ایشان به سال 1256ق در شیراز به دنیا آمد.[6] از مبارزات این عالم مجاهد، فتواهای جهادی وی بر لزوم مبارزه با استعمارگران است؛ از جمله مهمترین فتواهای ایشان فتوا بر لزوم مقابله با متجاوزان روس در شمال ایران، فتوای جهاد علیه متجاوزان انگلیسی در بندر فاو و فتوای تحریم انتخابات عراق(برنامه ریزی شده توسط دولت استعماری انگلیس) بود..[7]

5. آیت‌الله العظمی شیخ فتح الله شریعت اصفهانی: وی به سال 1266 ق در اصفهان متولد شد. او جهت مبارزه با استیلای استعمار بر بازارهای مسلمانان در سال 1315 ق فتوای تحریم خود را در خصوص استفاده نکردن از کالاهای فرنگی صادر کرد. از دیگر اقدامات ضد استعماری این عالم بزرگ، صدور هشت فتوای جهاد بر ضد استعمارگران می‌باشد.[8]

6. آیت‌الله العظمی سید عبدالحسین شرف الدین عاملی: وی از برجسته ترین علما و فقهای مجاهد شیعه لبنان است که درسال 1290 ق در شهر کاظمین به دنیا آمد. سید عبدالحسین وقتی که استعمارگران فرانسوی، سوریه را اشغال نمودند بر ضد آنان قیام نمود و به این منظور کنگره‌ای تشکیل و در آن لنگره بر ضد استعمار فرانسه فتوای جهاد داد. وی مبارزات خود را بعدها در شام، مصر، و.... و تا استقلال لبنان بر ضد اشغال گران ادامه داد.[9]

 

ب) فعالیت‌های عملی سیاسی چشمگیر ضد استعماری:

1. آیت‌الله العظمی حاج علی کنی: وی به سال 1220 هـ . ق در محله کن، شمال تهران متولد شد، از فعالیت‌های عملی سیاسی ضد استعماری این عالم بزرگ، ی رویارویی با فراماسونری ( تشکیلات استعماری) است که تا دستور انحلال آن از سوی شاه ادامه داشت؛ مبارزه با امتیاز رویتر دیگر نمونه رویارویی وی با استعمار بود که شاه در نهایت به لغو آن وادارشد.[10]

2. سید جمال الدین اسدآبادی: سید جمال الدین در سال 1254 ق در اسدآباد همدان متولد شد. او برای مبارزه با استعمارگران و بیداری مشرق زمین سفرهای زیادی به سرزمین‌های افغانستان، هندوستان، مصر، ترکیه و... نمود. وی با روشنگریها و خطابه‌ها و نشر جزوات و روزنامه‌ها، غارتگری و استعمار ستمگران را به گوش ملت‌ها می‌رساند.[11]

3. آیت‌الله سید حسن مدرس: شهید مدرس به سال 1287 ق در روستای سرابه، اردستان متولد شد، از جمله فعالیت‌های وی مبارزه با اغراض شوم بیگانگان و استعمارگران بود. مدرس با طرح‌های استعماری و ضد اسلامی که به مجلس ارائه می‌شد قاطعانه مخالفت می‌کرد و با دلیل و نطقهای خود آن‌ها را رد می‌نمود؛ از جمله آن، مخالفت وی با قرارداد ننگین 1919 م، وثوق الدوله با انگلستان است.[12]

4. آیت‌الله شیخ محمد حسین کاشف الغطاء: وی از مراجع و علمای متفکر و استعمار ستیز و ضد صهیونیسم شیعه عراق است که در سال 1294 ق در نجف اشرف به دنیا آمد. او سالهایی از عمر خود را در مسافرت به ممالک اسلامی سپری کرد و با نطق‌های آتشین خود، مسلمانان را از خطر اسرائیل و استعمارگران شرق و غرب آگاه ساخت. وی دعوت کنفرانس مربوط به اصطلاح تقارن ادیان در «بحمدون» را که توسط آمریکا و غرب طراحی شده بود، تحریم کرد و در آن شرکت ننمود. وی به سید جمال الدین عصر خویش لقب یافت.[13]

 

ج) رهبری و فرماندهی نظامی مبارزان و جنبش‌های سیاسی:

1. آیت‌الله شیخ فضل الله نوری: شیخ فضل الله در سال 1259 در روستای لاشک، در منطقه کجور مازندران متولد شد. وی در سال 1300 ق از طرف میرزای شیرازی به ایران آمد و در جریان تنباکو از رهبران نهضت شد.[14] او بعد از آن از رهبران اصلی قیام مشروطه در ایران بود که پس از مدتی به علت کشف جریانات رشنفکری انگلیسی و خط انحراف، با دقت و صلابت فوق العاده‌ای به افشاگری آنان و شفاف سازی جریان غرب گرا و وابسته پرداخت و عاقبت در این راه به شهادت رسید.

2. آیت‌الله سید عبدالحسین لاری: وی به سال 1265 در شهر دزفول متولد شد. او در جنگ جهانی اول که انگلیسی‌ها بوشهر را تصرف کردند و سپس آهنگ تصرف لارستان را کردند، بر ضد انگلیس اعلام جهاد داد و خود نیز برای جلوگیری از هجوم بیگانگان به قریه کورده لارستان رفت. وقتی که بندرعباس در تصرف انگلیس در آمد، سید عبدالحسین با اعزام نمایندگانی جهاد علیه انگلیس را رهبری می‌کند و با فراهم سازی قشون این شهر را از دست نیروهای انگلیس خارج می‌سازد.[15]

3. آیت‌الله نورالله اصفهانی: وی به سال 1278 ق در اصفهان به دنیا آمد. حاج آقا نور الله در جنگ جهانی اول که قوای انگلیس، روسیه ایران را اشغال کرده بودند، به کمک سایر مبارزین بر علیه اشغالگران اعلان جنگ داده و اصفهان را تحت تصرف خود در می‌آورد. وی در جریان قیام تنباکو فعالانه شرکت داشت از دیگر اقدامات او در مبارزه با استعمار تشکیل شرکه الاسلامیه است.[16]

4. آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی: وی به سال 1301 ق در تهران متولد شد. او از رهبران مبارز، ضد استعماری در عراق بود و در انقلاب 1920 جامعه عراق نقش یگانه داشت. (آیت‌الله کاشانی در راه مبارزه با استعمار، سازمان زیرزمینی «جمعیت نهضت اسلامی» را در عراق بنیان نهاد.[17] وی بعد از شهریور 1320 هـ . ش فعالیت خود را در ایران علیه استعمار انگلیس ادامه داد، و در ملی شدن صنعت نفت ایران نقش بسزایی داشت.[18]

5. شیخ محمد خیابانی: وی به سال 1297 هـ . ق در خامنه آذربایجان متولد شد او از اعضای برجسته انجمن ایالتی آذربایجان و از ارکان فکری و رهبری آن محسوب می‌شد در تبریز آغاز کرد و به سال 1299 ش تبریز را از لوث حضور خائنان و بیگانگان پاک کرد. و در سالهای جنگ جهانی اول علیه سیاست انگلیس،‌ روس، آلمان و ترکهای عثمانی مبارزه می‌کرد.[19]

6. میرزا کوچک خان جنگلی: میرزا کوچک، به سال 1298 هـ . ق در رشت متولد شد. او رهبری جنبش جنگل را بر عهده داشت و از جمله مبارزات ضد استعماری وی مبارزه با نیروهای متجاوز روسیه تزاری در گیلان است.[20]

7. امام خمینی : امام خمینی در بیستم جمادی الثانی سال 1320 هـ . ق در شهر خمین به دنیا آمد. امام خمینی در سال 1340 با تشکیل انجمن‌های ایالتی و ولایتی مخالفت نمود و بدین ترتیب رهبری و مبارزات ضد استعماری خود را با کشورهای استعمارگر از جمله آمریکا شروع کرد و در سال 1342 ش با لوایح ششگانه مخالفت نمود و سپس مسئله کاپیتولاسیون و موضوع مصونیت مستشاران نظامی آمریکا در ایران، در مجلس مطرح شد، ایشان مخالفت علنی خود را با این لایحه با سخنرانی آبان سال 1343 ش، اعلام کرد، ایشان در این سخنرانی، آمریکا را از انگلیس بدتر و انگلیس را از آمریکا بدتر دانستند و آمریکا را عامل اصلی همه گرفتاریهای مردم معرفی نمود. امام این قانون را «سند بردگی ملت ایران» و «اقرار به مستعمره بودن ایران» نامید.[21] امام خمینی با نصب نمایندگانی از علماء شبکه گسترده‌ای را به وجود آورد و از این طریق شبکه‌ای عظیم از علمای بلاد مختلف با رهبری واحدشکل گرفت.[22] امام خمینی با افشای مطامع استعماری، دفاع از کیان اسلام، مبارزه با بی‌بندوباری‌ها، مبارزه‌ای آشتی‌ناپذیر را علیه استعمار و استبداد شکل دادند که سرانجام با سقوط رژیم شاهنشاهی، ایران را از وابستگی و سلطه رهایی داد.

پی نوشت‌ها:

[1] . س ـ ن ، فربد، عصر استعمار زدایی، (تهران: امیرکبیر، چاپ دوم، بی‌تا)، ص 4.

[2] . رجبی، محمد حسن، علمای مجاهد، (تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1382 ش)، ص 9.

[3] . حسینیان، روح الله، چهارده قرن تلاش شیعه، (تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ دوم، 1382 ش)، ص 226 ـ 238.

[4] . رجبی، محمد حسن، علمای مجاهد، پیشین، ص 310.

[5] . سماک امانی، آخوند خراسانی، آفتاب نیمه شب، (تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1373 ش)، ص 28 ـ 90.

[6] . جمعی از پژوهشگران، گلشن ابرار (قم: نشر معروف، چاپ اول، 1379 ش)، ج 1، ص 452.

[7] . رجبی، محمد حسن، پیشین، ص 492.

[8] . رهیمی، عبدالحلیم، تاریخ جنبش اسلامی در عراق، ترجمه جعفر دلشاد، (اصفهان، چهارباغ، 1380 ش)، ص 145 ـ 219.

[9] . حکیمی، محمد رضا، ‌شرف الدین، (تهران: دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، چاپ اول 1362 ش)، ص 231 ـ 233؛ رجبی، محمد حسن، پیشین، ص 256 ـ 258.

[10] . مدنی، دکتر سید جلال الدین، تاریخ سیاسی معاصر ایران (قم: دفتر انتشارات اسلامی، چاپ یازدهم، 1383 ش)، پاورقی، ص 100.

[11] . م ـ جرفادقانی، علمای بزرگ شیعه (قم: انتشارات معارف اسلامی، چاپ اول، 1364 ش)، ص 312.

[12] . حسینیان، روح الله، پیشین، ص 380.

[13] . شکوری، ابوالفضل، فرهنگ رجال و مشاهیر تاریخ معاصر ایران، (انتشارات عالمه، چاپ اول 1377 ش)، ج 1، ص 145.

[14] . انصاری، مهدی، شیخ فضل الله نوری و مشروطیت، (تهران: امیرکبیر، چاپ اول، 1369 ش)، ص 19 ـ 34.

[15] . رجبی، محمد حسن، پیشین، ص 419 ـ 422؛ و جمعی از پژوهشگران، گلشن ابرار، پیشین، ج 2، ص 536 ـ 540.

[16] . نجفی، موسی، اندیشه سیاسی و تاریخی نهضت بیدارگرانه حاج آقا نورالله (کلینی، 1369 ش)، ص 26 ـ 53.

[17] . رجبی، محمد حسن، پیشین، ص 370 ـ 374.

[18] . آذری، علی، قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز، (تهران: بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه، چاپ چهارم، 1354 ش)، ص 10 ـ 263. [19] . ر. ک: مدنی، دکتر سید جلال الدین، پیشین، ج 1، ص 284 ـ 369.

[20] . همان مأخذ، دکتر سید جلال الدین مدنی، پیشین، ج 1، ص 153 ـ 155.

[21] . رجبی، محمد حسن، زندگینامه سیاسی امام خمینی، (تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1369 ش)، ص 3 ـ 257؛ و ابوالفضل شکوری، پیشین، ج 2، ص 73.

[22] . حسینیان روح الله، سه سال ستیز مرجعیت، (تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1382 ش)، ص 391.

یادداشت | ماهیت سیاسی دولت پهلوی

با جنش مشروطه، برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس شورای ملی، گفتمان سیاسی مسلط در ایران قرن نوزده که از آن به پاتریمونیالیسم سنتی قاجاری تعبیر می‌‌شود، دگرگون شد و با جنش مشروطه بعنوان گفتمان مقاومت با گرایش‌‌های دموکراتیک دوران گذار به دموکراسی در ایران آغاز شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از موضوعات اساسی در جامعه شناسی سیاسی هر جامعه‌ای، ماهیت دولت در آن جامعه است. دولت‌‌ها ماهیت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی گوناگون دارند. در این نوشتار ماهیت سیاسی دولت در ایران دوره پهلوی از نظر میزان گذار به دموکراسی بررسی می‌‌شود. هدف از بررسی ماهیت سیاسی دولت آن است که چگونگی اعمال حاکمیت مردم و تعامل میان شهروندان و حاکمیت روشن شود.

با این رهیافت، پرسش اساسی این است که ماهیت دولت در ایران دوره پهلوی در چارچوب چه گفتمان یا خرده گفتمان شکل می‌‌گیرد؟ فرض نگارنده آن است که نوع رابطه میان مردم و حاکمیت نقشی تعیین‌کننده در ماهیت سیاسی نظام از نظر میزان گذار به دموکراسی دارد. بر این اساس، ماهیت دولت در ایران در دوره مورد مطالعه دستخوش دگرگونی بوده و فرایند دموکراتیزاسیون در چهارچوب گفتمان دولت استبدادی شبه مدرن، خرده گفتمان‌‌های دولت خودکامه، دولت اقتدارگرای بوروکراتیک و دولت اقتدارگری ران تیر را تجربه کرده است.

از جنبش مشروطیت تا آغاز فرمانروایی رضا شاه، شرایطی بر نظام سیاسی ایران چیره شد که می‌‌توان آن را دوره حاکمیت دوگانه یا دوآلیسم حقوقی-سیاسی نامگذاری کرد؛ دوره‌ای که پاره‌ای از نماد‌های دموکراتیک همچون قانون اساسی، نهاد پارلمان، احزاب و مطبوعات از مبانی مشروعیت بخش تازه نظام سیاسی به شمار می‌‌آیند. در همان حال، نهاد سلطنت همچون نمادی از مبانی مشروعیت سنتی، خودنمایی می‌‌کند که در تعارض با نهاد‌های تازه است.

این دوره از تاریخ پرفراز و نشیب ایران را دوره گذار از حاکمیت پاتریمونیالیستی قاجاری به دولت استبدادی شبه مدرن نامگذاری می‌‌کنیم، ناسیونالیسم ایرانی، تجدد آمرانه، اقتدارگرای، مدرنیسم و سکولاریسم عناصر اساسی گفتمان«دولت استبدادی شبه مدرن»را تشکیل می‌‌دهند. در چهارچوب این گفتمان مسلط، روند گذار به دموکراسی در ایران به‌ترتیب سه خرده گفتمان دولت خودکامه، دولت اقتدارگرای بوروکراتیک و دولت اقتدارگرای رانتیر را تجربه کرد. تلاش نگارنده بر آن است که با بیان ویژگی‌‌های گفتمان‌‌های مزبور ماهیت دولت و نوع تعامل نظام سیاسی و جامعه مدنی را مورد مطالعه قرار دهد.

 

1- دولت خودکامه

بنیانگذاری دولت پهلوی با کودتای سوم اسفند 1299 در همان خط پیدایش دولت‌‌های قدرتمند پس از هرج ومرج ناشی از خیزش‌‌های مردم ایران قرار می‌‌گیرد که در سراسر تاریخ این کشور کشیده شده است. در حکومت رضا شاه، اعمال قدرت، هرچه خودکامانه‌تر صورت گرفت و رگه‌‌های از ویژگی‌‌های نظام پاتریمونیالیستی قاجاریه در حکومت رضا شاه نیز استمرار یافت. «ساختار سیاسی سال‌‌های قبل از مشروطیت استبدادی بود و بعد از مشروطه که عملکرد و وظایف شاه را قانون محدود و معین می‌‌کرد، سیره شا‌هان، همچنان ادامه داشت.

بنابراین، می‌‌توان گفت«شاه بعد از مشروطه فقط در لفاف قانون مشروطه پیچیده شد و مشروعیت یافت و قید و بند‌های مشروطه فقط در قالب جملات زیبا بر کاغذ باقی ماند ولی سیاق شا‌هان همچون گذشته ادامه یافت. گویی استبداد,روح حکومت ایران را بین دو انقلاب شکل می‌‌داد»(کرزن، 1360: 567). ساختار سیاسی در دوره حاکمیت رضا شاه مبتنی بر «سه پایه اصلی ارتش، دیوانسالاری دولتی و دربار بود و از این نظر قدرت فاقد هرگونه نهاد مردم سالارانِ و مبانی مشروع کننده مردمی.»(Abrahamian 1982:149)

رضا خان پهلوی که با کودتای سوم اسفند 1299 با عنوان سردار سپه تجربه سیاسی خود را آغاز کرد، وزارت جنگ را در اردیبهشت 1300 به دست گرفت؛ در آبان 1303 به نخست وزیری رسید و با گرفتن«فرماندهی کل قوا»در بهمن 1303 از مجلس شورای ملی خود را برای برکناری دودمان قاجار و در دست گرفتن سلطنت آماده کرد. رسیدن به این مقاصد سیاسی مرهون همراهی و همکاری مجالس چهارم و پنجم بود.

او از همان آغاز با توجه به نقش و جایگاه مجلس، تلاش کرد با کمک نیرو‌های نظامی‌‌و با دخالت در انتخابات، افراد موردنظر خود را روانه مجلس کند؛ اما همان گونه که دست یابی به قدرت تام با گذشت زمان و در یک فرایند تکمیلی انجام پذیرفت، فرایند کنار گذاشتن شخصیت‌‌های مردمی‌، ملی و مستقل از نمایندگی مجلس و تشکیل مجالسی فرمانبردار و فرمایشی نیز نیازمند گذشت زمان بود. کسانی چون مدرس و مصدق حتی تا دوره ششم نیز در میان اقلیت مجلس حضور داشتند؛ اما انتخابات مجلس هفتم، به این روند پایان داد.

ازاینرو، دولتی را که به دنبال کودتای سوم اسفند 1299 در ایران روی کار آمد، می‌‌توان تحت عنوان«دولت خودکامه»تحلیل کرد. بدین معنا که از یک سو ریشه در استبداد گذشته داشت و رگه‌‌های از پاتریمونیالیسم قاجاری در آن استمرار پیدا می‌‌کند و از طرف دیگر از نهاد‌های مدرن، چون مجلس برای آراستن چهره خود به عنوان پوشش استفاده کرد. حال آنکه، استبداد و خشونت، ستیز با مذهب و نهاد‌های مذهبی، باستان‌گرایی ناسیونالیستی و سیاست یکپارچه سازی قومی‌‌و فرهنگی از اقدامات مهم سیاسی و فرهنگی دولت رضا شاه بود.

 

2-دولت اقتدارگرای بوروکراتیک

در سال 1320 با هجوم متفقین حکومت رضا شاه پایان یافت و دوره‌ای جدید در ایران آغاز شد. سال‌‌های 32-1320 بار دیگر دوره‌ای از فترت بود. دورانی که همان گرایش‌‌های قدیمی به سمت خیزش اجتماعی و سیاسی پس از سرنگونی یک رژیم خودکامه از نو هویدا شد. در این دوره، به دلیل کاهش قدرت دربار، گروه‌ها و دسته‌‌های مختلف اجتماعی وارد عرصه فعالیت‌‌های سیاسی شدند و در این زمان اگرچه قدرت سلطنت-به صورت مظهر حکومت مطلقه-همچنان یک عنصر اصلی بود، اما سیطره آن بر جامعه کاهش نسبی یافته بود و قدرت سیاسی بین قطب‌‌های مختلف، دربار، مجلس، کابینه، سفارتخانه‌‌های خارجی و عامه مردم تقسیم شده بود که بی ثباتی سیاسی یکی از پیامد‌های آن بود.(Abrahamian 1982: 110)

به هر‌ترتیب، انتخابات دوره پانزدهم برگزار شد و مجلس پانزدهم در 25 تیر 1326 آغاز به کار کرد و نمایندگان در سه فراکسیون بزرگ: حزب دموکرات، سلطنت طلبان(فراکسیون اتحاد ملی)و فراکسیون ملی(طرفداران انگلیس)آرایش یافتند. با کنار رفتن دولت قوام و سوء قصد ناصر فخرایی به محمد رضا پهلوی در 15 بهمن 1327 و ممنوعیت فعالیت حزب توده، دولت خیز جدید در راستای کنترل انتخابات در افزایش قدرت شاه برداشت.در چنین شرایطی انتخابات شانزدهمین دوره مجلس شورای ملی و انتخابات مجلس سنا آغاز شد. بیشتر اعضای مجلس شانزدهم از زمین‌داران، بازاریان، کارمندان بلندپایه دولت و بر سر هم از طبقات بالای اجتماع بودند(شجیعی، 1327: 255)نمایندگان مجلس شانزدهم در چهار فراکسیون آرایش یافتند. فراکسیون کوچکی از جبهه ملی، محافظه کاران هوادار انگلیس، نزدیک به چهل نماینده مستقل ولی کمابیش همه نمایندگان سلطنت طلب بودند.(آبراهامیان، 1383: 321)

چنانکه از‌ترکیب مجلس و گرایش‌‌های فراکسیونی پیداست، علی رغم تلاش‌‌های دولت برای تأثیرگذاری بر جریان انتخابات این مجلس با مجالس دیگر در دوره‌‌های قبل تفاوت داشت. آخرین انتخابات در دوره دولت اقتدارگرای بوروکراتیک، انتخابات هفدهمین دوره مجلس بود که در هنگام نخست وزیری مصدق در 26 آذر 1320 انجام گرفت. این انتخابات به علت جریان ملی شدن صنعت نفت و مبارزه دولت ایران با انگلستان و همچنین عزم نخست وزیر برای آزاد بودن انتخابات از دوره‌‌های پیشین متمایز است و با فراز و نشیب‌‌های گوناگون نیز همراه بود.

به هر‌ترتیب با غلبه یافتن قدرت مجلس بر سایر منابع قدرت در فاصله 1320 تا 1332 از دل مجلس نهضت ملی شدن صنعت نفت بیرون آمد. این نهضت با گرایش‌‌های مردم گرایانه ودموکراتیک در واقع به عنوان یک گفتمان مقاومت بود که در برابر گفتمان مسلط دولت اقتدارگرای بروکراتیک شکل گرفت. اما روند تحولات حاکی از آن است که نهضت ملی در یک گفتمان مقاومت باقی ماند و نتوانست به یک گفتمان مسلط تبدیل شود. به عبارت دیگر روند گذار به دموکراسی در این دوره نیز همانند دوره مشروطه موفقیت آمیز نبود، که علل آن را باید در علل شکست نهضت ملی شدن صنعت نفت و سقوط دولت ملی دکتر مصدق جستجو کرد.

 

3-دولت اقتدارگرای رانتیر

در ادبیات مربوط به دولت رانتیر معمولا چنین دولتی را دارای شیوه خاصی از سیاست و حکومت می‌‌دانند. این شیوه خاص سیاست و حکومت که در اصطلاح«رانتیریسم»خوانده می‌‌شود دارای دو مشخصه عمده است: نخست اینکه رانت در کنترل نخبگان حاکم است و دوم اینکه نخبگان حاکم از این رانت برای جلب همکاری و کنترل جامعه استفاده می‌‌کنند، تا در نتیجه ثبات سیاسی دولت را حفظ کنند.

بطور کلی می‌‌توان گفت رانتیریسم سه تأثیر عمده بر ساخت دولت دربردارد که بدین شرح است: 1-افزایش استقلال دولت از جامعه؛ 2-ایجاد مانع در مسیر توسعه نظام سیاسی؛ 3-تضعیف توانایی استخراجی و بازتوزیعی دولت.

از سوی دیگر، تأثیر رانتیریسم بر روابط دولت و جامعه را می‌‌توان به دو صورت عمده مشاهده کرد: 1-دگرگونی در قشربندی اجتماعی؛ 2-تغییر شکل تقابل دولت و جامعه و به عبارت دیگر تضعیف ماهیت نمایندگی دولت.

همچنین رانتیریسم پیامد‌هایی گسترده بر اقتصاد جامعه دارد. با این حال در این جا دو مورد عمده از این پیامد‌ها اشاره می‌‌شود که عبارتند از: 1-تشدید روحیه رانت جویی و مصرف گرایی؛ 2-اختلال در برنامه‌‌های توسعه اقتصادی.

انتخابات دوره‌‌های بیست دوم تا بیست چهارم یکسره فرمایشی بود وزیر نفوذ و اقتدار شاه و کارگزاران حلقه اصلی هرم قدرت انجام گرفت. با تشکیل حزب رستاخیز، شاه اعلام کرد: آن‌هایی که به این حزب نمی‌‌پیوندند باید هواداران حزب توده باشند. این خائنان یا باید به زندان بروند و یا اینکه همین فردا کشور را ترک کنند(آبراهامیان، 1383: 1372)

این نظر که شهروندان یا باید به حزب رستاخیز بپیوندند یا از کشور بروند پایه و اساس غیر دموکراتیک رژیم را نشان می‌‌دهد. انتخابات مجلس بیست و چهارم در پایان خرداد 1354 در چنین شرایطی برگزار شد. از آنچه که بیان شد چنین برمی‌‌اید که خاستگاه عملی رژیم، ارتش، کابینه، دیوانسالاری دولتی و نظام حزبی بود و سران این نهاد به عنوان بازیگران برجسته دولتی از قدرت بسیار برخوردار بودند و در رأس هرم سیاسی ساختار اجتماعی پیوندی استوار با شاه داشتند (جان فوران، 138: 468). ازاینرو ساختار قدرت سیاسی به صورت یکجانبه و عمودی بود و چنین ساختاری زمینه را بر دموکراتیک شدن و گذار به دموکراسی آماده نمی‌‌کند.

 

نتیجه

با جنش مشروطه، برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس شورای ملی، گفتمان سیاسی مسلط در ایران قرن نوزده که از آن به پاتریمونیالیسم سنتی قاجاری تعبیر می‌‌شود، دگرگون شد و با جنش مشروطه بعنوان گفتمان مقاومت با گرایش‌‌های دموکراتیک دوران گذار به دموکراسی در ایران آغاز شد.

با نافرجامی‌‌مشروطه زمینه‌های شکل گیری گفتمان مسلط «دولت استبدادی شبه مدرن» با ویژگی‌‌هایی از قبیل تجدد آمرانه، ایران گرایی باستان گرایی، اقتدارگرایی، مدرنیسم و سکولاریسم بوجود آمد و از آن هنگام تا پیروزی انقلاب اسلامی‌‌در سایه تعامل نظام سیاسی با نظام انتخاباتی خرده گفتمان‌‌های گوناگون از قبیل دولت خودکامه، دولت اقتدارگرایی بوروکراتیک و دولت اقتدارگرای رانتیر در پهنه سیاست و حکومت ایران ظاهر شد، به گونه ای که فرایند گذار به دموکراسی به جای فرایند تکاملی با فراز و نشیب‌‌های بسیار مواجه شد. از این‌رو ماهیت اقتدارگرایانه دولت در الگو‌های مذکور زمینه را برای گذار به دموکراسی آماده نکرد، بلکه ساختار قدرت سیاسی خود، مانع مهم در روند این گذار بود. این فرایند با انقلاب اسلامی‌‌به پایان رسید و گفتمان‌‌های سیاسی به شیوه دیگر تداوم یافت.

انتهای پیام/

نویسنده: سید محمد موسوی

 

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.