پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

گزارش | بنی‌اسرائیل پس از یوسف(ع)

موقعی که حکومت دست فرعونیان می‌افتاد، همه چیز عوض می‌شد و اتفاقا حضرت یوسف(ع) این موضوع را پیش‌بینی کرد؛ همه برادران و فامیل‌ را جمع کرده و گفت: بعد از من، حکومت از دست شما می‌رود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در جلسه گذشته به این‌جا رسیدیم که پس از این‌که پادشاه مصر از دنیا رفت، حضرت یوسف(ع) به جای او رئیس مصر شد. گفتیم که مصریان این پیامبر الهی را قبول داشتند، اگر چه به دلیل اعتقاد دیرینه به بت‌پرستی، این طور نشد که همگی موحد شوند. دلیل پذیرفتن حکومت حضرت یوسف(ع) توسط آن‌ها -همچنان‌که گفتیم- زیبایی آن پیامبر الهی، نجات دادن مردم از قحطی و حکومت ممتاز وی بود.

حکومت حضرت یوسف(ع) ظاهراً حداقل 80 سالی طول کشید. ایشان فرزندی که بخواهد به حکومت برسد، نداشت؛ از این رو وقتی از دنیا می‌رفت، حکومت به خاندان موروثی برمی‌گشت. از طرفی، برادران یوسف(ع) نیز نمی‌توانستند رئیس حکومت شوند، چرا که از آل ‌فرعون نبودند.

 

پیش‌بینی حضرت یوسف(ع) در مورد رفتار با بنی‌اسرائیل

طبیعتا موقعی که حکومت دست فرعونیان می‌افتاد، همه چیز عوض می‌شد و اتفاقا حضرت یوسف(ع) این موضوع را پیش‌بینی کرد؛ همه برادران و فامیل‌ را جمع کرده و گفت: بعد از من، حکومت از دست شما می‌رود. شما که الآن برای مصر فرصت هستید،‌ آن زمان تبدیل به تهدید می‌شوید، چون یک اقلیت دیندارید؛ اقلیت دینداری که اعتقاد دارد زمین و حکومت برای ماست و خدا باید حاکم باشد. هر گاه حاکمیت با گروهی دیندار،‌ کاربلد و مدعی حکومت مواجه شود، معلوم است که با آن گروه چگونه رفتار می‌کند.(1)

پیش‌بینی حضرت یوسف(ع) این بود که آن‌ها برای مقابله با شما سه اقدام انجام خواهند داد:

1 . سعی می‌کنند جمعیت‌ شما را محدود نگه دارند؛ چرا که با وجود کثرت جمعیت، نمی‌توانند با شما برخورد کنند. در مقابل، شما سعی کنید جمعیت خود را زیاد کنید.

تا موقعی که این هویت را دارید، برای آن‌ها تهدید به حساب می‌آیید؛ اما اگر هویت‌تان را از دست بدهید، تهدید نیستید. بنابراین تلاش می‌کنند که هویت‌تان را از شما بگیرند و شما همرنگ جماعت شوید. پس سعی کنید هویت خود را حفظ کنید.

آن‌ها سعی می‌کنند که شما را مأیوس کنند؛ می‌گویند: شما نمی‌توانید به موقعیت اولتان برگردید. در مقابلِ ترفند آن‌ها، نباید مأیوس شوید؛ بالأخره منجی شما می‌آید و شما را نجات می‌دهد.

حضرت یوسف(ع) این سه دستورالعمل را داد و پس از مدتی رحلت نمود. پیش‌بینی‌های آن حضرت یک به یک اتفاق افتاد:

آمدند جمعیت این‌ها را کنترل کنند.

 

مطالبی درباره سیاست غلط کاهش جمعیت

البته آن زمان مثل حالا نبود که بتوانند با دست خودمان کار را خراب کنند. عده‌ای همان طرحی را که آن روز درباره قوم بنی‌اسرائیل انجام دادند، در این عصر، در مورد جمهوری اسلامی انجام دادند؛ گفتند: نگذارید جمعیت این‌ها زیاد شود؛ اگر جمعیت‌شان زیاد شود، نمی‌توانیم با آن‌ها مقابله کنیم. این را بدانیم که اگر جلو ازدیاد جمعیت ما را نگرفته بودند و با همان روال می‌رفتیم، ممکن بود امروز یک جمعیت 200- 250 میلیونی داشته باشیم، و در این صورت نمی‌توانستند با جمعیت 250 میلیونی ما این طور بازی کنند.

توجیه مسؤولین سیاست کاهش جمعیت این بود که می‌گفتند: این جمعیت، نانش را از کجا می‌آورد؟! باید به این افراد گفت: کسی به دنبال نان می‌رود که گرسنه باشد؛ آدم سیر به دنبال نان نمی‌رود. شما پول فروش نفت را صرف خرید گندم می‌کردید.(2) چون نیاز نداشتیم، به دنبال تولید گندم نرفتیم، و چون پول داشتیم، از خارج می‌خریدیم و می‌آوردیم. اما اگر جمعیت 250 میلیونی داشتیم، می‌گفتیم: نمی‌توانیم وارد کنیم، و در نتیجه، می‌رفتیم زمین را آباد می‌کردیم.

توجیه دیگر برای سیاست کاهش جمعیت، کمبود آب است، در حالی که الآن شاهدیم آب را به خشک‌ترین مناطق دنیا می‌برند. البته مشکل دیگر ما این است که اکثر آب‌های ایران هدر می‌رود.

چین 6 برابر کشور ماست و 21 برابر کشور ما جمعیت دارد. جمعیت ایران به اندازه جمعیت هاینان چین است. هاینان چین یک جزیره است که حدود 80 میلیون جمعیت دارد و نان خودشان را در می‌آورند؛ اما چون ما جمعیت نداریم، کارها خوابیده است.

البته کنترل جمعیت در مورد بنی‌اسرائیل، به صورت دیگری اِعمال می‌شد؛ فرعونیان افرادی را گماردند که به محض این‌که زنی از بنی‌اسرائیل وضع حمل کرد و فرزند او پسر بود، آن پسر را به قتل برسانند.

2 . علاوه بر این، در راستای جلوگیری از کارآیی بنی‌اسرائیل برای موعودشان، تلاش می‌کردند که آن‌ها کار یاد نگیرند. از آن‌جایی که حضرت یوسف(ع) و سایر انبیای بنی‌اسرائیل برای جلوگیری از ناامیدی قومشان، به صورت مدام از منجی و آمدن او صحبت می‌کردند، این گفته‌ها فاش می‌شد.

علاوه بر آن، فرعونیان منجم‌هایی داشتند که آن‌ها هم از چنین امری خبر می‌دادند. لذا در مصر دستورالعمل دادند که هیچ کس حق ندارد به بنی‌اسرائیل کار فنی بدهد. بنی‌اسرائیل فقط حق دو کار داشتند: یک. حمل و نقل اجناس؛ دو. نوکری و کلفتی کردن در خانه‌ها. بنابراین، جماعت بنی‌اسرائیل مجبور بودند برای یافتن شغل در خانه‌ها کار کنند.

اما این سیاست، برای خود فرعونیان آفت‌هایی داشت؛ از جمله این‌که در خانه‌ها تنبل شدند. علاوه بر آن، نوکر و کلفت هم به تدریج کم شد. در نتیجه به فرعون فشار آوردند که جلو قتل بنی‌اسرائیل را بگیرد. فرعون گفت: پس یک سطح جمعیتی می‌دهیم؛‌ وقتی از این سطح جمعیتی بالا رفتند، دوباره کشتارشان را ادامه می‌دهیم. در نتیجه کشتار کمتر شد.

البته دستور حضرت یوسف(ع) این بود که بنی‌اسرائیل زاد و ولد کنند. در نتیجه، بنی‌اسرائیل در این شرایط که پسرانشان کشته می‌شدند، می‌رفتند در پستوها و این طرف و آن طرف زاد و ولد می‌کردند.

منبع: جلسه نهم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/07/22)

1 - همچنان‌که ایران در مقابل دنیا در اقلیت است. دنیا برای خودش نظمی ایجاد کرده بود؛ سازمان ملل، آمریکا، شوروی، چین و ... که حالا کشوری به نام جمهوری اسلامی ایران درست شده و خلاف همه دنیا سخن می‌گوید. ما می‌گوییم: این تمدن موجود را قبول نداریم؛ حقوق بشر شما را قبول نداریم. یک جمهوری اسلامی با 80 میلیون جمعیت، در مقابل دنیا با 7 میلیارد جمعیت. ما یک سخنی خلاف آن‌ها گفته‌، و پای کار هم ایستاده‌ایم؛ در نتیجه تهدید برای دنیا شده‌ایم. طبیعی است که وقتی تهدید شدیم، علیه ما وارد عمل شوند.

2 - همین امروز، آماری را دیدم که ما در رده دوازدهم تولید گندم در منطقه هستیم و این برای ما فاجعه است.

پرسش از استاد | حضور امام صادق(ع) در جلسات حکومت

پرسش شما: چرا امام صادق(ع) در بعضی از جلسات حکومت شرکت می‌کردند؟

 

پاسخ استاد: هنگام مرگ خلیفه دوم، عبدالله بن عباس به علی(ع) گفت: در شورای شش‌نفره عمر شرکت نکن. حضرت فرمودند: برای چه؟ عبدالله بن عباس گفت: از این جلسه کسی جز عثمان بیرون نمی‌آید و شما در این شورا رأی نمی‌آورید. ولی حضرت شرکت کردند و رأی هم نیاوردند.

عبدالله بن عباس به حضرت گفت: مگر نگفتم شما شرکت نکنید؛ چون رأی ندارید. حضرت فرمودند: من می‌دانستم رأی نمی‌آورم. عبدالله بن عباس گفت: پس برای چه شرکت کردید؟ حضرت برای او یک مطلبی بیان فرمودند: أردتُ أن یُکذِّب نفسَه؛ خواستم تا خودش را تکذیب کند.

عبدالله بن عباس گفت: چگونه؟ حضرت فرمودند: این افراد در سقیفه در توجیه غصب خلافت توسط خودشان گفتند: سمِعنا عن رسول­ الله أن النبوة و الخلافة لا یجتمعان فی بیت واحد؛ پیامبر(ص) فرمودند: نبوت و خلافت در یک خانه جمع نمی‌شود. حال من از همان خانه نبوت هستم و الآن خلیفه دوم مرا برای خلافت کاندیدا کرد. اگر آن حرفی که از رسول خدا(ص) شنیدند درست است، چرا من را وارد شورا کردند و اگر آن کلام دروغ بود، چرا در آن زمان آن را مطرح کردند؟!(بحار الأنوار، ج31، صص355-356)

علت حضور امام صادق(ع) هم این بود. حالا که بنی عباس قدرت را غصب کردند، می‌توان در حال حاضر، از چنین مجالسی که درواقع یک تریبونِ رساندن پیام است، استفاده کرد. وقتی حضرت در این جلسات شرکت می‌کنند، مردم متوجه می‌شوند که منصور در قضاوت کم آورده است و وقتی حضرت قضاوت می‌کنند، ایشان در اذهان مردم جا پیدا می‌کنند و مردم متوجه می‌شوند که او از اهل‌بیت(ع) است. از همین جا حضرات برای تبلیغ خودشان استفاده میکنند.

خلاصه این‌که در ابتدای حکومت بنی‌عباس، آن‌ها تلاش داشتند خودشان را به‌عنوان اهل‌بیت در بین مردم معرفی کنند؛ چون اهل‌بیت بودن ائمه(ع) در اذهان مردم رسوخ کرده بود؛ ولی بنی عباس تلاش داشتند ائمه(ع) را از صحنه خارج کنند و تلاش ائمه(ع) هم این بود که عنوان اهل‌بیت را که در اذهان مردم بر آن بزرگواران منطبق شده بود، حفظ کنند.

منبع: جلسه شصت‌ونهم تاریخ تطبیقی(1396/08/10)

گزارش | قضایای زمان حضرت یوسف(ع)

داستان حضرت یعقوب(ع) هم مانند حضرت آدم(ع) است. زمانی که حضرت یوسف(ع) آن خواب را دید، حضرت یعقوب(ع) به او گفت: این خواب را برای برادرانت تعریف نکن؛ و الّا دست به اقدام علیه تو می‌زنند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ وقتی در تاریخ تأمل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که سخت‌ترین ابتلا و آزمایش‌ها برای جانشین‌ها بوده است؛ چنانچه پس از این‌که خدای متعال امامت و رهبری را برای فرزند کوچک حضرت آدم(ع) قرار داد، آن پیامبر الهی مبتلا به جانشینی فرزندش شد. داستان حضرت یعقوب(ع) هم مانند حضرت آدم(ع) است. زمانی که حضرت یوسف(ع) آن خواب را دید، حضرت یعقوب(ع) به او گفت: این خواب را برای برادرانت تعریف نکن؛ و الّا دست به اقدام علیه تو می‌زنند: «قَالَ یَا بُنَیَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْیَاکَ عَلَى إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْدًا إِنَّ الشَّیْطَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ»(یوسف/5).

سؤالی که این‌جا به ذهن می‌رسد، این است که چرا یوسف(ع) بر خلاف دستور پدرش، خواب را برای برادران خود تعریف کرد؛ مگر حضرت یعقوب(ع) به او نگفته بود: «لا تَقصُص»؟

این‌جا می‌تواند از مواردی باشد که هر دو، به وظیفه‌شان عمل کردند؛ یعنی جناب یعقوب(ع) بر اساس رسالت خودش لازم بود به فرزندش هشدار دهد: «لاتَقصُص ... فیکیدوا»(یوسف/5). وقتی «فیکیدوا» را فرمود، معنایش این بود که معلوم است علت نهی از تعریف خواب چیست. اما دیگر حضرت یعقوب(ع) نگفت این کِید، خوب است یا بد؛ شاید کِیدِ خوب باشد. حضرت یوسف(ع) هم باید به وظیفه‌اش عمل می‌کرد. خدای متعال به او می‌گوید: به این کِید وارد شو، چون دین آن را لازم دارد.

بالأخره برادران یوسف(ع) کید کردند. آنچه که به ذهن فرزند آدم(ع) خطور کرد، از ذهن آن‌ها هم گذشت. فرزند آدم(ع) می‌خواست برادرش را بکشد تا خودش به ریاست برسد؛ برادران یوسف(ع) هم صراحتا گفتند: «اقْتُلُواْ یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَتَکُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِینَ»(یوسف/9)؛ یوسف را بکشید یا دورش کنید. وقتی یوسف نیست، نظر از او گرفته شده و سراغ شما می‌آیند تا از بین شما انتخاب کنند.

کشتن یوسف(ع) در بین برادران رأی نیاورد؛ و این، پیشرفت بشر را نشان می‌دهد که تجربه‌اش بالا رفته بود. البته در جلساتشان پیشنهادهای متفاوت وجود داشته است؛ یکی از پیشنهادها، کشتن او بوده است و پیشنهاد دیگر، دور انداختن او. ظاهراً اکثریت به کشتن رأی می‌دهند و اقلیتی هم می‌گوید: نیازی نیست که او را بکشیم؛ اگر او را در یک بیابان رها کنیم، گرگ او را می‌کشد. یکی از برادران گفت: راهی وجود دارد که منجر به کشتن یوسف نمی‌شود. کاروان‌های تجاری در بیابان‌ها آب‌انبارهایی را درست کرده بودند، تا آب باران داخل زمین نرود و در آن‌ها جمع شود. برادران یوسف(ع) تصمیم گرفتند که او را در یکی از آن چاهها و آب‌انبارها قرار دهند.

کاروانی آمد و به قصد تهیه آب، سطلی را به درون چاه انداختند؛ اما وقتی آن را بالا کشیدند، به جای آب، پسربچه‌ای را درون سطل مشاهده کردند. برادران یوسف(ع) برای این‌که یقین کنند او از آن سرزمین می‌رود، در آن نزدیکی ایستاده بودند. به محض بیرون آوردن یوسف(ع) از چاه، نزدیک کاروان رفته و گفتند: او برده ماست که همیشه فرار می‌کند. الآن هم فرار کرده و درون چاه خودش را مخفی کرده بود. کاروانیان، یوسف(ع) را به مبلغ اندکی خریده و بردند. خریدار می‌دانست که چه گوهری را خریده است؛ بنابراین، باید او را به جایی می‌برد که صاحبانش پشیمان نشوند. این را بدانیم: اطلاعات ما نسبت به سرمایه‌ای که داریم، همیشه از دشمن کمتر است.

به هر حال، یوسف(ع) را برده و در معرض فروش گذاشتند. افراد بسیاری جمع شدند، اما بالأخره ظاهراً رئیس پلیس مصر او را خرید.

این داستان را می‌گوییم تا نتیجه بگیریم: ما نقشه‌ای داریم و خداوند نقشه‌ای دیگر. خداوند با نقل این داستان می‌خواهد بگوید: «مَکَرُوا و مَکَرَ الله» و این‌که انسان نباید به مکر خودش اعتماد کند؛ راه درست این است که در خط الهی قدم بردارد.

روز عید، رئیس پلیس، یوسف(ع) را به عزیز مصر هدیه برد. در آن زمان، تَبَنّی رسم بود؛ یعنی کسی که بچه‌دار نمی‌شد، از بیرون یک نفر را می‌آورد و به فرزندی قبول می‌کرد. بر این اساس، عزیز مصر هم که بچه‌دار نمی‌شد، جشنی برپا کرده و به همه اعلام کرد که یوسف فرزند ماست.

به این ترتیب، اگر عزیز مصر از دنیا می‌رفت، یوسف(ع) رئیس مصر می‌شد و همه تابع او می‌شدند. اما هنوز تا آن مرحله زمان زیادی مانده بود. ما یک تعبیری داریم که خدای متعال برای دوستان خودش که در این عالم می‌خواسته است باری روی دوششان بگذارد، جاده را راحت نکشیده است. حضرت یوسف(ع) هم از این قاعده مستثنا نبود؛ کلی سختی کشید تا این‌که رئیس مصر شد.

زن عزیز مصر با این‌که زن بدکاره‌ای نبود، عاشق پسر خوانده‌اش، یوسف(ع) شد. نه می‌توانست خواسته دلش را کتمان کند، و نه به کسی بگوید. به هر حال، در صدد برآمد خواسته‌اش را عملی کند؛ اما با پاسخ منفی و فرار یوسف(ع) مواجه شد، در نتیجه او را تعقیب نمود و لباسش را پاره کرد. وقتی عزیز مصر از ماجرا باخبر شد و نوبت به مرافعه رسید، شاهد گفت: اگر لباس یوسف از جلو پاره شده باشد، همو مقصر است و اگر از عقب پاره شده باشد، همسر عزیز مصر مقصر است. موقعی که دیدند لباس یوسف(ع) از عقب پاره شده است، به بیگناهی او پی بردند. اما برای این‌که آبروی عزیز مصر و همسرش از بین نرود، یوسف(ع) را مقصر جلوه داده و به زندان انداختند.

در یکی از روزهایی که یوسف(ع) در زندان بود، دو نفر از زندانیان خوابی دیدند و تعبیر آن را از آن پیامبر الهی که تعبیر خواب می‌دانست، پرسیدند. یوسف(ع) به یکی از آنها گفت: تو اعدام می‌شوی، و به دیگری هم گفت: تو به مسؤولیت خودت بر‌می‌گردی. وقتی زندانبان‌ها آمدند تا این دومی را ببرند، یوسف(ع) به او گفت: به عزیز مصر بگو ما در زندانیم و تو ما را فراموش کرده‌ای.

بعضی‌ها گفته‌اند که چرا حضرت یوسف(ع) به جای عرض نیاز به خداوند، به دیگری متوسل شد؟ جواب ما این است که آن پیامبر کار اشتباهی نکرد، بلکه شاید طبق وظیفه‌اش عمل کرده است؛ وظیفه‌اش این بوده است که به او یادآوری کند.

به هر حال بعد از چند سال، عزیز مصر خوابی دید و موقعی که از بزرگان خواست آن را تعبیر کنند، رفیق زندانی، به یاد سفارش یوسف(ع) افتاد و گفت: یک نفر در زندان تعبیر خواب می‌دانست. عزیز مصر گفت: او را احضار کنید. وقتی حضرت یوسف(ع) در دربار حاضر شد، گفت: ابتدا تهمتی را که به من زده شد، حل کنید و من را از آن مبرا کنید. عزیز مصر گفت: چه کار کنم؟ یوسف(ع) پاسخ داد: از آن‌ها بپرس: چه کسی مقصر بود؟(از این قسمت داستان درس می‌گیریم که اگر در جایی متهم شدیم و با وجود آن، قرار است مسؤولیتی داشته باشیم، تلاش اولمان رفع آن اتهام باشد، و الّا با چهره متهم نمی‌شود به مسؤولیت ادامه داد). عزیز مصر خواسته یوسف(ع) را قبول، و زن‌ها را جمع کرد. همه زن‌ها اقرار کردند که یوسف(ع) پاک بوده است.

پس از این قضایا، ابتدا یوسف(ع) مسؤول امور مالی شد و بعد از وفات عزیز مصر، رئیس مصر. به اعتقاد ما، قحطی در زمان حضرت یوسف(ع) اتفاق افتاد. آن پیامبر الهی، مقدمات را در زمان حاکمیت عزیز مصر، تنظیم کرد و همین‌که قحطی آمد، او مرد و جناب یوسف(ع) رئیس شد.

در زمان ریاست حضرت یوسف(ع) برادرهایش نیز آمده و پس از شناسایی، تحت حاکمیت او قرار گرفتند. در این برهه بود که برای اولین بار، جریان دینی دارای حکومت رسمی شده و یک پیامبر، حکومت را به دست گرفت. البته قبلا حضرت آدم(ع) حاکم بود، ولی ایشان حاکم بلا محکوم بود؛ تنها خودش بود و همسرش و دو فرزندش که یکی از آن‌ها هم بعدا به اردوگاه دیگر رفت و از حاکمیت آدم(ع) جدا شد. حضرت نوح(ع) هم بعد از حادثه طوفان حاکم بود؛ ولی تنها حاکم 18 نفر. اما در زمان حضرت یوسف(ع)، برای اولین بار یک حکومت دینی به شکل گسترده تشکیل شد. البته حکومت آن حضرت، صرفا بر مردم متدین نبود؛ چراکه مردم مصر، حاکمیت حضرت یوسف(ع) را قبول داشتند، اما نه به دلیل پیامبری، بلکه به این دلیل که اولاً زیبا بود؛ ثانیاً آن‌ها را از قحطی نجات داده بود؛ ثالثاً خوب حکومت‌داری می‌کرد؛ و الّا اکثر فرعونیان بر آیین بت‌پرستی بودند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هشتم تاریخ تطبیقی(1393/07/15)

گزارش | دلایل بقای رژیم صهیونیستی

یکی از دلایل آن، نفوذ گسترده جریان سلطه‌جوی صهیونیسم در عالم است. خطر این جریان سلطه‌جوی قدرت‌طلب که یکی، دو قرن است آشکارا فعالیت می‌کند و دستگاه‌های رسانه‌ای و شریان‌های اقتصادی دنیا را تحت تأثیر قرار داده باید شناخته شود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ نخستین نشست تخصصی «جایگاه و عملکرد حوزه‌های علمیه در تقابل با صهیونیسم» با هدف شناسایی ظرفیت حوزه‌های علمیه از سوی مؤسسه بررسی‌های راهبردی بعثت با حضور اساتید حوزه و دانشگاه در تاریخ بیست و نهم اردیبهشت ماه سال جاری در شهر مقدس قم برگزار شد.

در ادامه سخنان حجت‌الاسلام والمسلمین علی عباسی، رئیس جامعه المصطفی العالمیه تقدیم می‌گردد:

در ابتدا آرزوی قبولی طاعات و عبادات و استجابت دعای اساتید بزرگوار را در ماه ضیافت الهی داریم. همچنین از کسانی که این جلسه را ترتیب دادند و بانیان آن تشکر می‌کنیم. در آستانه روز قدس هستیم. همان‌طور که دوستان بیان فرمودند راهپیمایی روز قدس، از ابتکارات حضرت امام و جمهوری اسلامی به حساب می‌آید. حضرت امام از ابتدای نهضت، مسئله فلسطین و قدس شریف را در سخنرانی‌های خود مطرح کردند. در همین جا و در ابتدا گرامی می‌داریم یاد و خاطره شهدای مقاومت را که سال‌ها جان‌های خود را فدای این مسیر کردند و در رأس همه آن‌ها به سردار مقاومت برادر عزیز حاج قاسم سلیمانی درود بفرستیم و علو درجات همه آن‌ها را از خداوند متعال خواستاریم.

روز قدس، مسئله بین‌المللی اسلامی و جهانی است. امام ابتکاری به خرج دادند و این مسئله را تبدیل به مسئله‌ای جهانی یا بین‌المللی اسلامی کرد. استحضار دارید که روز قدس در این چهار دهه در بین مردم به خوبی پذیرفته شده ولی از طرف جریان رسانه‌ای سلطه و به‌خصوص از طرف دولت‌های استعماری و دست‌نشانده تلاشی صورت گرفته که مسئله قدس کمرنگ‌ شود، ولی عملاً توفیق چندانی نداشتند.

قدس، مسئله‌ای مهم و شاید به معنای مهم‌ترین مسئله جهان اسلام است و باید به همین نحو در جهان اسلام مطرح شود. وظیفه‌ای که علما و گروه‌های مؤثر، اندیشمندان و متفکران و نخبگان دنیای اسلام به عهده دارند این است که این مسئله مشمول مرور زمان نشود. کسانی که به تشکیل این رژیم جعلی کمک کردند تلاش می‌کنند تا این مسئله به نحوی استمرار پیدا کند که نسل‌ها بیایند و بروند و این مسئله تاریخی به فراموشی سپرده شود؛ به تعبیر حقوقی مشمول مرور زمان گردد، یعنی این مسئله مربوط به چند قرن قبل بوده و تمام شده است. تلاش اصلی مراکز علمی و مراکز پژوهشی این است که این مسئله زنده بماند و فراموش نشود و تبدیل به آرمانی شود که در این راه فداکاری کنند.

این مسئله، طایفه‌ای یا ناسیونالیستی یا مسئله اعراب یا حتی مسئله جهان اسلام نیست، بلکه مسئله‌ای جهانی و بشری است. بر‌اساس ضوابط و قواعد دنیای امروز پذیرفتنی نیست که گروهی خانه و کاشانه و سرزمین ملتی را غصب و آن‌ها را آواره کنند و بدون هیچ سابقه‌ای در منطقه اعلام موجودیت نمایند و برای تحقق این هدف دست به جنایت بزنند، پیرزن‌ها و پیرمردها را قتل‌عام کنند و مردم را در محاصره اقتصادی قرار دهند و انواع فشارها را بر آن‌ها تحمیل کنند. این مسئله انسانی و جهانی است و باید در جهان زنده نگه داشته شود.

عربی معرفی کردن مسئله فلسطین، اشتباهی راهبردی است؛ چون این مسئله عربی نیست، بلکه جهانی و مسئله بین‌المللی اسلامی است. من به انگیزه‌های کسانی که به شکل‌گیری این رژیم کمک کردند نمی‌پردازم، چون بنا ندارم و فرصت آن نیست؛ اما باید به علل استمرار این رژیم توجه کرد.

چرا بیش از هفت دهه از این مسئله می‌گذرد ولی حل نشده است؟ یکی از دلایل آن، نفوذ گسترده جریان سلطه‌جوی صهیونیسم در عالم است. خطر این جریان سلطه‌جوی قدرت‌طلب که یکی، دو قرن است آشکارا فعالیت می‌کند و دستگاه‌های رسانه‌ای و شریان‌های اقتصادی دنیا را تحت تأثیر قرار داده باید شناخته شود. این جریان، نفوذ گسترده‌ای در بسیاری از سازمان‌ها و مراکز جهانی دارد. در بسیاری از کشورهای غربی کسانی که کاندیدای موقعیت‌های ریاست‌جمهوری یا پارلمانی می‌شوند احساس می‌کنند که باید به نحوی دل این مجموعه سلطه‌جو را به دست آورند و اگر در برابر آن‌ها قرار بگیرند مشکل پیدا می‌کنند.

در انتخابات اخیر فرانسه، بعضی از کاندیداها انتقادات نرمی از صهیونیسم مطرح کردند و بلافاصله از انتخابات برکنار شدند. وقتی رئیس‌جمهور کشوری نقدی علیه رژیم صهیونیستی می‌کند چنان برای او جریان‌سازی می‌کنند تا او کنار گذاشته شود. معرفی‌کردن این جریان، باید در پژوهشگاه‌ها دنبال شود؛ چراکه ما هنوز به اعماق پشت‌پرده این جریان آن‌چنان که بایسته است نرسیده‌ایم.

به طور طبیعی به دلیل نفوذ این جریان، قدرت‌های بزرگ از این رژیم جعلی حمایت می‌کنند. در گذشته انگلستان و فرانسه و امروز آمریکا از صهیونیسم حمایت می‌کنند؛ البته کوتاهی نهادهای جهانی هم قابل انکار نیست. ما منکر ارزش نهادهایی نیستیم که در پی حل مشکلات جهانی هستند، بلکه نظم غیرعادلانه‌ای در این جهان قرار داده شده و بسیاری از این نهادهای بین‌المللی مدافع این نظم هستند. افشای این حمایت‌ها و پشتیبانی‌ها توسط اهل قلم و اهل اندیشه و ایراد گرفتن به این رفتارها جزو وظایف علمی است و از نخبگان و عالمان انتظار می‌رود که چنین کاری را انجام دهند. در کنار سستی به وجود آمده خیانت برخی دولت‌های به ظاهر مسلمان وجود دارد که بیش از ۷۰ سال است که دائماً با این جریانِ سازش‌کارِ خیانت‌پیشه روبه‌رو هستند. نتیجه این کارها باعث ادامه حیات رژیم مجعول غیرقانونی غیرانسانی، و تحریم و کنارگذاشتن مخالفان شده است.

انقلاب اسلامی شرایط را تغییر داد. جریان مقاومت، محصول اندیشه انقلاب اسلامی است. نسخه شفابخش دنیای اسلام برای عبور از پدیده جعلی رژیم صهیونیستی، اندیشه مقاومت است. به‌همین‌رو، تمام تلاش رژیم صهیونیستی و حامیانش برای آسیب‌زدن به این تفکر است. تلاش برای حذف کسانی مثل شهید سلیمانی و آسیب‌زدن به جریان مقاومت و ایجاد فتنه مذهبی و فتنه تکفیری که حدود ده سال است حامیان رژیم مجعول در منطقه به راه انداختند برای از بین بردن تفکر مقاومت و تفکر انقلاب اسلامی است. به نظر می‌رسد تنها راه‌حلِ عبور از این بحرانْ مقاومت باشد.

چرا رژیم صهیونیستی و حامیان آن تلاش کردند تا بقای این رژیم را تضمین کنند؟ همه طرح‌ها و قراردادهایی مثل پیمان کمپ دیوید، پیمان اُسلو و معامله قرن تلاشی برای تضمین بقای رژیم مجعول و شکل‌گیری هنجاری عالم‌گیر برای پذیرش آن‌ها به‌خصوص در بین کشورهای مسلمان بوده است. جریان مقاومت این تلاش را بهم زده وگرنه تمام تلاش آن‌ها برای تثبیت این رژیم بوده است.

امروز وظیفه عالمان، حوزه‌های علمیه و مراکز پژوهشی زیر سوال بردن این طرح‌های به ادعای صلح و نشان‌دادن عدم صلح پایدار در منطقه و جهان است. بدون احقاق حقِ مظلوم و دستیابی به حقوق تضییع شده ملت فلسطین و مسلمانان، صلح پایدار وجود نخواهد داشت و باید آشکارا تصریح کرد که با وجود این رژیم غاصب و جعلی صلحی به وجود نمی‌آید. مسلمانان، دشمن صلح و دوستی ملت‌ها نیستند، اما صلح پایدار به معنای پذیرش حقوق مردم توسط توسعه‌طلب‌ها و سلطنت‌طلب‌هاست. راه‌حلی که انقلاب اسلامی از اول ارائه کرده این است که مردم اصیل و بومی منطقه خودشان تصمیم بگیرند. عرف عالم حکم می‌کند که نظر اکثریت ملتِ ساکنِ بومیِ اصیلِ این منطقه پذیرفته شود. چرا در برابر این حرف منطقی موضع گرفته می‌شود؟ بایستی این نظر به عنوان وظیفه‌ای در عرصه بین‌المللی منتشر شود.

دوستان گفتند که راجع به فعالیت‌های حوزه در عرصه بین‌الملل صحبت بشود ولی فکر می‌کنم بیش از فرصتی که حقم بود و می‌توانستم صحبت کردم. این موضوع نیاز به فرصت جداگانه دارد. از دوستان عزیز عذرخواهی می‌کنم و برای همه آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

انتهای پیام/

گزارش | شناخت صهیونیزم، مؤلفه حوزه انقلابی

بخشی از تأکید مقام معظم رهبری بر انقلابی ماندن در گرو دشمن‌شناسی است. تأکید ایشان در بخش دشمن‌شناسی بر رژیم صهیونیستی است و این مسئله را در موارد متعددی مطرح کرده‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ نخستین نشست تخصصی «جایگاه و عملکرد حوزه‌های علمیه در تقابل با صهیونیسم» با هدف شناسایی ظرفیت حوزه‌های علمیه از سوی مؤسسه بررسی‌های راهبردی بعثت با حضور اساتید حوزه و دانشگاه در تاریخ بیست و نهم اردیبهشت ماه سال جاری در شهر مقدس قم برگزار شد. در ادامه سخنان حجت‌الاسلام محسن محمدی، دبیر علمی نشست تقدیم می‌گردد:

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات و تشکر از اساتید معظم برای شرکت در اولین نشست بررسی راهکارها و عملکرد حوزه علمیه در مقابل رژیم صهیونیستی، مجلس را آغاز می‌کنیم. بنده مقدمه‌ای عرض می‌کنم تا وارد بحث شویم.

یکی از مباحث موجود در رابطه با رژیم صهیونیستی جریان‌شناسی دفاع از فلسطین است. در جهان اسلام و خارج از آن گروه‌ها و افرادی هستند که از فلسطین حمایت و با رژیم صهیونیستی مخالفت می‌کنند. ما با جریان‌های خارج از جهان اسلام کاری نداریم و موضوع بحث ما نیست، اما جریان‌هایی که در داخل جهان اسلام هستند به چند گروه تقسیم می‌شوند: برخی‌ها گرایش‌های ملی‌گرایی دارند و برخی گروه‌های روشن‌فکری هستند. تجربه تاریخی جهان اسلام نشان داده که خروجی‌ این گروه‌ها سازش و حذف مسئلۀ فلسطین است.

گروه دیگر، جریان علما و حوزه‌های علمیه است که از مسئله فلسطین و این جهاد مقدس حمایت و در مقابل رژیم صهیونیستی مقاومت کرده‌اند. از ابتدای تشکیل رژیم صهیونیستی در سال ۱۹۴۷، علما و حوزه‌های علمیه اقدامات و واکنش‌های بسیار جدی در مقابل رژیم صهیونیستی انجام دادند؛ همچون فعالیت‌های کاشف‌الغطا و مواضع علامه شرف‌الدین و آیت‌الله کاشانی. اما قطعاً نقطه عطف جریان‌های ضد صهیونیستی در حوزه‌های علمیه حضرت امام است. شاید مهم‌ترین مسئله‌ای که موجب شد امام به این موفقیت دست پیدا کند این بود که مبارزات ضد صهیونیستی را به گفتمان تبدیل کرد و از فضای گفتمانی به فضای همگانی تغییر داد.

شاهکار حضرت امام انتخاب روز قدس بود که موجب شد همه جهان اسلام با موضوع فلسطین مرتبط شوند و فلسطین صرفاً موضوعی جغرافیایی و مربوط به جهان عرب یا مسئله‌ای سیاسی باقی نماند. حضرت امام مسئله فلسطین را هم در جهان اسلام و هم فراتر از گفتمان نخبگان‌، در بین عموم مردم مطرح کرد. امام در سال ۱۳۴۲ مبارزات ضد صهیونیستی را به عنوان یکی از مؤلفه‌های هویت‌های انقلابی بیان فرمود. انقلابی که امام پایه‌ریزی کرد فقط ضد شاهنشاهی و آمریکایی نبود، بلکه کاملاً ماهیت ضد صهیونیستی داشت. در مقدمه کتاب ولایت‌فقیه که مانیفست حکومت اسلامی است، امام مبارزه با صهیونیست یهود را به صورت تاریخی و بسیار جالب مطرح کرده است.

بعد از حضرت امام، مقام معظم رهبری نیز بحث مبارزه با صهیونیسم را به صورت کامل و فراتر از پروتکل‌های بین‌المللی مطرح کردند. بخشی از تأکیدات مقام معظم رهبری درباره انقلابی‌بودن حوزه است. باید حوزه انقلابی باشد و انقلابی بماند چون حوزه به عنوان مادر انقلاب، باید انقلابی بماند. بخشی از تأکید ایشان بر انقلابی ماندن در گرو دشمن‌شناسی است. تأکید مقام معظم رهبری در بخش دشمن‌شناسی بر رژیم صهیونیستی است و این مسئله را در موارد متعددی مطرح کرده‌اند.

اگر بنده بخواهم این دو بخش را با هم مرتبط کنم، باید بگویم حوزه که پرچم مبارزه با صهیونیست را برافراشته باید با قوت این پرچم را در دست بگیرد؛ زیرا کسانی که داعیه‌دار برافراشتن این پرچم هستند ممکن است از چنین قدرتی برخوردار نباشند. از طرف دیگر، بخش مهمی از تحقق رسالت‌های حوزه در زمینه دشمن‌شناسی و در گرو گفتمان‌سازی و جریان‌سازی روحیات ضدصهیونیستی است. حوزه علمیه فقط پایگاه معرفتی نیست بلکه پایگاهی تبلیغی دارد و باید گفتمان انقلاب را بین آحاد مردم تبلیغ کند.

این جلسه تشکیل شده تا حوزه علمیه در بخش دشمن‌شناسی و مبارزه با صهیونیسم نقش پررنگ‌تری را ایفا کند. شاید پیروزی انقلاب اسلامی و حاکمیتی‌شدن مبارزه با صهیونیسم سبب شده که علما و حوزه علمیه کمتر نسبت به این موضوع احساس وظیفه کنند و بگویند حاکمیت ورود می‌کند و نیازی به ورود ما نیست، اما واقعیت این است که هرجا حوزه ورود کرده گفتمان انقلاب از قوت بیشتری برخوردار شده است.

در این جلسه در خدمت اساتید حوزه علمیه هستیم تا از توضیحات آن‌ها استفاده کنیم و با این توضیحات بتوانیم این راه را در عرصه‌های مختلف ادامه دهیم. بار دیگر تشکر می‌کنم از همه اساتیدی که قبول‌زحمت کرده و در این جلسه شرکت کردند.

انتهای پیام/

گزارش | هجرت ابراهیم(ع) به عراق، مصر و فلسطین

بعد از این‌که نمرود نتوانست ابراهیم(ع) را به صورت فیزیکی حذف کرده و بکشد، او را به منطقه‌ای که امروز به نام مسجد سهله است، تبعید کرد. آن حضرت به همراه تعدادی نیرو، مأمور به هجرت بزرگ شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از حادثه طوفان، تا زمانی که ماجرا یاد افراد بود، خوب بودند؛ اما به تدریج، آن را فراموش کردند. پس از تکثیر نسل و زاد و ولد، شیطان دوباره یار‌گیری کرد و چهار یا پنج نسل که گذشت، ناگهان اوضاع زمین دوباره خراب شد.

زمانی که حضرت ابراهیم(ع) به دنیا آمد(و یا در دورانی که مادرش به او باردار بود) پدرش از دنیا رفت. مادر آن پیامبر الهی با عمویش ازدواج کرد و حضرت ابراهیم(ع) در خانه عمو، بزرگ شد؛ در نتیجه، عمو پدر مولِّد ایشان نبود، بلکه پدر مربّیش بود. اما این پدر مربی، بت‌ساز و مشاور نُمرود بود.

خدای متعال به ابراهیم(ع) امر نمود تا به اصلاح جامعه که در آن، آفتاب‌پرست و ستاره‌پرست و ماه‌پرست و بت‌پرست، و از طرفی، خدای بزرگی به نام نمرود سر برآورده بودند، بپردازد. آن افرادِ غیر موحد، نسل پنجم اشخاصی بودند که سوار بر کشتی نوح(ع) بودند.

ابراهیم(ع) ابتدا به سراغ کسانی رفت که می‌گفتند پروردگار ما آفتاب است. دقت کنیم که بین «الله» و «رب» تفاوت هست؛ «الله» مُوجِد کل خلایق است، اما «رب» به معنای پرورش دهنده و رشد دهنده است.

ما اصولا در عالم کسی را نداریم که «الله» را انکار کند، اما در این‌که عالَم را چه کسی اداره می‌کند، اختلاف است؛ یک دیدگاه، دیدگاه موحدین است که می‌گویند: همه کارها در دست خود خداست؛ اما خدا ملائکه را آفریده است که آن‌ها اسباب جریان اراده الهی‌اند.

در مقابل، فرزند آدم(ع) هم «الله» را انکار نکرد، اما به جای سیستم ملائکه، بت را درست کرد؛ لذا به عنوان مثال، بت باران به وجود آمد و به تدریج هم، برای هر روز از سال و برای هر ساعتی از روز، بت مخصوصی به وجود آوردند. بت‌پرستانی که در حال حاضر در هند هستند، سیصد و شصت میلیون بت دارند. البته این بت‌ها فضای زیادی را اشغال نمی‌کنند؛ و چه بسا بعضی از آن‌ها، به اندازه ناخن هستند.

به هر حال، موقعی که ابراهیم(ع) با آفتاب‌پرستان روبه‌رو شد، گفت: مگر شما نمی‌گویید که خورشید رب‌العالمین است؟ گفتند: بله. ابراهیم(ع) گفت: زمانی که شب فرا می‌رسد، چه کسی دنیا را اداره می‌کند؟ آن‌ها نتوانستند جواب ابراهیم(ع) را بدهند. ابراهیم(ع) فرمود: من چیزهای زوال‌پذیر را دوست ندارم.

ابراهیم بت شکن

حضرت ابراهیم(ع) با سخنان خود، این حقیقت را در میان مردم جا انداخت که آن‌ معبودها مدیر نیستند.

بعد از این قضیه، ابراهیم(ع) سراغ خود نُمرود رفت. قبلا به نمرود خبر داده بودند که ابراهیم(ع) در اجتماع، سخنان مخالفی دارد. نمرود از حضرت ابراهیم(ع) پرسید: اگر من خدا نیستم، پس چه کسی خداست؟ آن پیامبر الهی پاسخ داد: خداوند کسی است که این دنیا را مدیریت می‌کند.

نمرود گفت: خدای تو چه کاری می‌کند که من نمی‌توانم آن را انجام بدهم؟ ابراهیم(ع) پاسخ داد: خدای من زنده می‌کند و می‌میراند. نمرود گفت: من هم توانایی انجام این کار را دارم. سپس دو زندانی را احضار کرده، یکی را گردن زد و دیگری را آزاد کرد و گفت: دیدی که من هم زنده کرده و می‌میرانم! در این‌جا حضرت ابراهیم(ع) با نمرود وارد بحث نشد؛ چرا که بحث با نمرود، نفعی نداشت و باعث می‌شد این بحث‌ها چندین سال بدون نتیجه ادامه یابد.

در ادامه، ابراهیم(ع) گفت: خدای من کسی است که خورشید را از مشرق در ‌می‌آورد و به مغرب می‌برد؛ اگر تو توانایی داری، عکس آن را انجام بده. نمرود نتوانست برای این سخن جوابی پیدا کند.

بعد از این اتفاق، ابراهیم(ع) به سراغ بت‌ها رفت و روزی که مردم برای گردش به بیرون از شهر رفته بودند، همه آن‌ها را با تبری نابود کرد و سپس آن را به گردن بت بزرگ انداخت. وقتی مردم از گردش برگشته و دیدند که بت‌ها نابود شده است، گفتند: « ... مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ» (انبیاء/ 59). سپس گفتند: احتمالا کار ابراهیم است، زیرا او همیشه درباره بت‌ها بد می‌گفت.

زمانی که حضرت ابراهیم(ع) را احضار کردند، گفت: «... بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ» (انبیاء/63). حاضرین گفتند: بت‌ها که نمی‌توانند صحبت کنند و یا از خودشان دفاع کنند. ابراهیم (ع) گفت: بت‌هایی که نمی‌توانند صحبت کنند و یا از خودشان دفاع کنند، چگونه می‌توانند حاجات شما را برآورده کنند؟! وقتی منطق ابراهیم(ع) را شنیدند، به خودشان آمدند: «فَرَجَعُوا إِلَى أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ» (انبیاء/64).

نمرودیان تصمیم گرفتند که حضرت ابراهیم(ع) را به خاطر توهین به بت‌ها مجازات کنند. آتش بسیار بزرگی را فراهم کردند تا آن پیامبر الهی را به آتش بیندازند: «قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ»(انبیاء/68). ولی خداوند دستور داد تا آتش، سردی و سلامتی برای ابراهیم (ع) باشد: «قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِیمَ»(انبیاء/69). خداوند آتش را برای ابراهیم(ع) سرد گردانید تا برای کسانی که شاهد ماجرا بودند، اتمام حجت کند.(1)

 

حرکت عمومی برای سوزاندن ابراهیم(ع)

افراد زیادی برای سوزاندن حضرت ابراهیم(ع) از اطراف و اکناف آمده بودند. برای تمامی مناطقِ بت‌پرست القا شده بود که این بی‌احترامی به بت‌ها باعث می‌شود که آن‌ها علیه شما خشم بگیرند؛ فلذا کسانی که برای آتش زدن آن پیامبر الهی آمده بودند، قصد قربت داشتند.

کشاورزی که اعتقاد دارد باران توسط فلان بت نازل می‌شود، اگر برایش وانمود شود که خشم این بت، موجب می‌شود که دیگر باران نیاید، همه تلاش خودش را بر این می‌گذارد که رضایت آن بت را جلب کند. در ماجرای حضرت ابراهیم(ع) هم برای همه وانمود کردند که جلب رضایت بت‌ها بستگی به این دارد که اهانت کننده را مجازات کنند.

بنابراین، هر کس برحسب توانش هیزم آورده بود و کثرت هیزم، نشانگر کثرت جمعیت مخالف بود. البته همه این جمعیت در تردید بودند، چرا که بت‌ها توسط ابراهیم(ع) از بین رفته بود و آن پیامبر الهی، شبهه‌ای را مطرح کرده بود مبنی بر این‌که اگر این بت‌ها واقعاً قدرتمند هستند، چرا از خودشان دفاع نمی‌کنند؟

 

معجزه سالم ماندن در درون آتش

آنچه که باعث می‌شد تردید مردم، به سمت ایمان به ابراهیم(ع) سوق پیدا کند، این بود که آن پیامبر بزرگوار، معجزه‌وار و نه سحروار از این مهلکه نجات پیدا کند. ما این را با تحقیق فهمیدیم که سحر نمی‌تواند شیئی را در بین آتش، سالم نگه دارد، در حالی که ابراهیم(ع) درون آتشِ روشن تا پایان سالم ماند. پس برای مردم معلوم شد زنده ماندن آن پیامبر الهی، از روی معجزه بود، نه سحر؛ و با این اتفاق، کفه یقین آن‌ها نسبت به تردیدشان سنگینی کرد.

مردمی که برای سوزاندن ابراهیم(ع) از نواحی مختلف جمع شده بودند، به وطنشان برگشته و از آنچه دیده بودند، به دیگران گزارش دادند. به این ترتیب، حضرت ابراهیم(ع) برای محیط جانبی اسطوره شد و به همین جهت، نُمرود دیگر نتوانست آن پیامبر را بکشد، چرا که افکار عمومی اجازه چنین کاری را به او نمی‌داد.

 

هجرت بزرگ ابراهیم(ع) و سکونت در فلسطین

بعد از این‌که نمرود نتوانست ابراهیم(ع) را به صورت فیزیکی حذف کرده و بکشد، او را به منطقه‌ای که امروز به نام مسجد سهله است، تبعید کرد. آن حضرت به همراه تعدادی نیرو، مأمور به هجرت بزرگ شد، و در این هجرت، در هیچ نقطه‌ای با مقاومت منفی روبه‌رو نشد، چرا که خاطره او مبنی بر نسوختن در آتش، در ذهن‌ها مانده بود.

حضرت ابراهیم(ع) به شمال عراق رفت. سپس به حجاز آمد و از حجاز هم به مصر عزیمت نمود. پادشاه و رئیس مصر، ابراهیم(ع) را مورد احترام و تکریم قرار داد و هاجر را به او هدیه داد.

حضرت ابراهیم(ع) در این هجرت بزرگ، دعوت را به همه جا برد و مورد استقبال هم قرار گرفت؛ اما وقتی به سرزمین فلسطین فعلی رسید، از جانب خداوند مأمور به توقف شد.

فلسطین، مثلث ارتباطات آن روز دنیا بود، چرا که همه کاروان‌های تجاری، به نوعی از آن منطقه عبور می‌کردند. هر کس که در آن‌جا مستقر بود، می‌توانست فرهنگش را توسط کاروان‌ها به سایر نقاط  صادر کند؛ و به همین جهت بود که خدای متعال به ابراهیم(ع) دستور داد تا در آن منطقه ساکن شود.

سرزمین فلسطین، اولین نقطه انتشار بدون تهدید دین روی زمین، بعد از طوفان نوح بود و به همین جهت که آن‌جا برای ابراهیم(ع) امن بود، نامش را اورشلیم و یا اورسلیم گذاشتند. اور، نام شهری بود که ابراهیم(ع) را آن‌جا درون آتش انداختند. وقتی به فلسطین آمد، به دلیل امنیتش، نام آن را اور‌سلیم گذاشتند که به معنای اور بی‌خطر است.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه ششم تاریخ تطبیقی، استاد مهدی طائب(1393/07/01)

2 - جلسه هفتم تاریخ تطبیقی، استاد مهدی طائب(1393/07/08)

گزارش | پیش‌رَوی اردوگاه شیطان در زمان نوح(ع)

همه چیز که از بین رفت، کشتی به گل نشست. کسانی که سوار کشتی شده بودند، مؤمنین بودند و در بینشان منافق وجود نداشت؛ بنابراین زندگی با اکثریت خوب و اقلیت بد شروع شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ خدای متعال در قرآن، تاریخ انسان را تا این‌جا می‌گوید، ولی از این‌جا تا زمان نوح(ع) چیزی را نقل نمی‌کند. ما نمی‌دانیم در این فاصله چه گذشته است؛ و فقط از نتیجه می‌دانیم که در تقابل دو اردوگاه، اردوگاه شیطان به اندازه‌ای پیش رفت که حضرت نوح(ع) بعد از 950 سال دعوت به توحید، به خداوند خطاب نمود: « ... رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلًا وَ نَهَارًا. فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعَائِی إِلَّا فِرَارًا. وَ إِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَارًا.»(نوح/ 5- 7)؛ 950 سال من شبانه‌روز کار کردم و هرچه آن‌ها را دعوت کردم که به مسیر مغفرت بیایند، حاضر نشدند که گوش کنند.

بعد از 950 سال، اردوگاه شیطان آن‌قدر قوی کار کرده و ربایش داشته، و در مقابل، جبهه حق به اندازه‌ای ریزش داشته است که نتیجه‌اش چنین گزارشی از سوی حضرت نوح(ع) می‌شود.

در چنین موقعیتی بود که نوح(ع) از خداوند درخواست بازسازی کرد: «وَ قال نوحٌ ربِّ لا تَذَر علی الأرضِ مِنَ الکافرینَ دَیّاراً» (نوح/ 26)؛ چرا که اگر بازسازی صورت نمی‌گرفت، هدف از خلقت که طبق آیه «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» (ذاریات/56) عبودیت بود، معنا نداشت. سخن آن پیامبر الهی این بود که نه تنها در خود این‌ها امید هدایتی نیست، در اولادشان هم امیدی وجود ندارد، زیرا هر چه به دنیا بیاورند، فاجر و کفار خواهد بود: «إنّکَ إن تَذَرهُم یُضِلّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوا إلّا فاجِراً کَفّاراً.»(نوح/ 27).

خدای متعال این قضایا را نقل کرده است تا ما بدانیم‌ هر گاه اوضاع جامعه‌ای به گونه‌ای شود که بندگی در آن جامعه بی‌معنا باشد، خداوند آن جامعه را از بین می‌برد.

 

خصوصیات کشتی نوح(ع)

به هر حال، پس از تقاضای نوح(ع)، خدای متعال فرمان ساخت کشتی را به او داد. کشتی‌ای که ساخته شد، خیلی پیشرفته بوده است و شاید هنوز هم نتوانند مانند آن را بسازند. الآن اقیانوس‌پیماها وقتی به اقیانوس‌ها می‌روند، ‌همیشه یک هواپیمای هواشناسی روی هوا با آن‌ها در ارتباط است که اگر اقیانوس طوفانی شد، به آن‌ها اطلاع دهد تا کنار بزنند. امواج طوفان اقیانوسی، 6 تا 12 متر است. اگر موج کمتر از 7 متر باشد، کشتی راه را ادامه می‌دهد، اما اگر بیشتر از 7 متر باشد، می‌ایستد؛ چرا که موج بالای 7 متر، کشتی اقیانوس‌پیما را پایین می‌کشد. این در حالی است که کشتی ساخته شده توسط نوح(ع)، با وجود موجی که بنا بر نقل قرآن مثل کوه بود، روانه بود.

جامعه زمان نوح(ع) از نظر سطح تمدنی خیلی پیشرفته بود. تصاویری که در بعضی از غارها از آن زمان‌ها مانده است، دارای کلاه‌هایی است که شبیه کلاه فضانوردان امروز است. بعضی‌ اعتقاد دارند که این، نمایانگر دسترسی احتمالی آن‌ها به فضاست. البته این را باید دانست که جامعه‌ای که قرار باشد از بین رفته و هلاک شود، معیارش سطح صنعت و علم روز نیست.

پس از سوار شدن مؤمنان به کشتی، خداوند به نوح(ع) امر نمود: از تمام حیوانات خشکی نیز یک جفت سوار کشتی کن. اگر بخواهیم از تمام حیوانات زمینی، یک جفت سوار کشتی کنیم، معلوم است که چقدر می‌شود. این‌ تعداد، از لحظه شروع تا پایان طوفان، غذا لازم داشتند. از این‌جا معلوم می‌شود که آن کشتی چه بوده و صنعت چه اندازه بالا بوده است.

نقشه کشتی را خداوند داده بود: «وَاصنَعِ الفُلکَ بِأعیُنِنا»(هود/ 37)؛ کشتی را تحت نظر ما بساز. سازنده‌اش هم کل مؤمنینی بودند که سوار آن شدند و طبق اکثر روایات، 70 نفر بودند.

 

فراگیری طوفان بر همه کره زمین

در جریان طوفان، همه کره زمین زیر آب رفت، حتی قله اورست. دلیل این ادعا، آیه « ... قَالَ لَا عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ وَحَالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ» (هود/43) است که می‌گوید: امروز از این طوفان، نجات‌گاهی وجود ندارد. اگر طوفانِ منطقه‌ای بود، مناطق دیگری که طوفان به آن‌جا نیامده بود، پناهگاه می‌شد، در حالی که گفت: « ... قَالَ لَا عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ وَحَالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ» (هود/43). ناگهان زمین دهان باز کرد و آب جوشید و همه زمین زیر آب رفت. هر چه در زمین بود از بین رفت و حتی یک انسان باقی نماند.

 

نوسازی روی زمین

همه چیز که از بین رفت، کشتی به گل نشست. کسانی که سوار کشتی شده بودند، مؤمنین بودند و در بینشان منافق وجود نداشت؛ بنابراین زندگی با اکثریت خوب و اقلیت بد شروع شد. ابتدای خلقت، روی کره زمین، آدم(ع) بود و همسرش و شیطان که دو نفرشان خوب بودند و یک نفرشان بد. اما در ادامه به جایی رسید که قضیه معکوس شد: اکثریتِ بد و اقلیتِ خوب که آن‌ها هم در حال انهدام بودند. خدای متعال نوسازی کرد و قضیه را دوباره برگرداند؛ اکثریت، خوب شدند و اقلیت، بد. زندگی روی کره زمین، به همین شکل هم باید خاتمه پیدا کند؛ یعنی موقعی که خداوند یک نوسازی هم توسط امام زمان(عج) انجام خواهد داد، اکثریت، خوب و اقلیت، بد خواهند بود.

انتهای پیام/

منبع: جلسه ششم تاریخ تطبیقی حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب(1393/07/01)

گزارش | دلیل اختلاف فرزندان آدم(ع)

نقطه اختلاف فرزندان از مسأله امامت شروع شد. آدم(ع) مأمور بود فرزند کوچک خودش را به عنوان جانشین خودش معرفی کند. زمانی که فرزند بزرگ از این قضیه مطلع شد، به آدم(ع) اعتراض کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بعد از مدتی، حضرت آدم(ع) و همسرش دارای فرزندانی شدند و نیاز بود که آدم(ع) برای زمان بعد از خودش، جانشینی تعیین کند. خدای متعال بعد از نقل داستان حضرت آدم(ع) و مشخص کردن خط کلی قضایا، به سراغ نقل درگیری فرزندان آدم(ع) می‌رود: «وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ. لَئِن بَسَطتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی مَا أَنَاْ بِبَاسِطٍ یَدِیَ إِلَیْکَ لِأَقْتُلَکَ إِنِّی أَخَافُ اللّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ»(مائده/27 و 28)؛ «و داستان راستین دو پسر آدم(ع) را برایشان بخوان؛ آن‌گاه که قربانی‌ای کردند و از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد. گفت: تو را می‌کشم. گفت: خدا قربانی پرهیزگاران را می پذیرد. اگر تو بر من دست گشایی تا مرا بکشی، من بر تو دست نگشایم که تو را بکشم. من از خدا که پروردگار جهانیان است، می‌ترسم.»

 

چرا دو فرزند آدم(ع) قربانی آوردند؟

در این‌جا سؤالی می شود: چرا دو فرزند آدم(ع) قربانی آوردند و چه ارتباطی بین قربانی آوردن و درگیری بین این دو وجود داشته است؟

از این جمله که یکی از آن‌ها به برادر خود گفت: «من تو را خواهم کشت»، معلوم می‌شود که این دو بر سر چیزی باهم اختلاف داشته‌اند. حالا این‌که دعوای آن‌ها بر سر چه چیزی بوده است، ما می‌خواهیم از خود قرآن به دست بیاوریم. در منابع دیگر، غیر از قرآن کریم، عنوان شده است که دعوای آن‌ها بر سر زن بوده است، اما در قرآن، چنین چیزی مطرح نیست.

آنچه که در منابع انجیلی و توراتی و اسلامی آمده است، این است که دعوای آن دو بر سر زن بوده است. به گفته این منابع، دو پسر حضرت آدم(ع) زن می‌خواستند. دو دختر هم بودند که یکی زیبا بود و دیگری زشت.(ما در این‌جا کاری نداریم که این دو دختر، از نسل جن بودند یا از ملائک و یا از فرزندان خود آدم).

آدم(ع) دختر زیبا را به برادر کوچک و دختر زشت را به برادر بزرگ داد، و در پی آن، مورد اعتراض برادر بزرگ قرار گرفت. آدم(ع) به آن‌ها ‌گفت: قربانی بیاورید؛ قربانی هر کس که قبول شد، دختر زیبا متعلق به او خواهد بود. بعد از این‌که قربانی برادر کوچک‌ قبول، و قربانی برادر بزرگ رد ‌شد، برادر بزرگ، برادر کوچک را به خاطر آن دختر به قتل رساند.

این داستان شایع است، ولی در قرآن وجود ندارد. آیا ما می‌توانیم این مطلب را از خود قرآن به دست بیاوریم؟ آنچه که به ذهن بنده آمده است و می‌شود درباره آن تحقیق کرد، این است که ما می‌توانیم از داستان حضرت ابراهیم(ع)، برای فهمیدن این داستان استفاده کنیم:

خدای متعال به حضرت ابراهیم(ع) فرمود: من می‌خواهم تو را به مقام امامت برسانم؛ ولی قبل از این‌که به مقام امامت برسی، باید تو را مورد ابتلا و آزمایش قرار بدهم: «وَ إِذِ ابْتَلىَ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنّى جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ... » (بقره/124). سخت‌ترین آزمون ابراهیم(ع)، قربانی کردن فرزندش بود: « ... قالَ یا بُنَیَّ إِنّی أَرَى فِی المَنامِ أنّی أَذبَحُک... .» (صافات/102). خدای متعال به چه دلیل می‌خواست از ابراهیم(ع) قربانی بگیرد؟ برای مسأله امامت بود و خداوند متعال هم اصل قربانی را نفی نکرد و گفت: «و فَدَیناهُ بِذِبحٍ عَظیمٍ» (صافات/107).

پس در جایی از قرآن، قربانی بر سر مسأله امامت مطرح است. آیا از آن‌جا نمی‌توانیم استفاده کنیم که داستان پسران آدم(ع) هم که خدا از آن‌ها قربانی خواست، مسأله امامت بوده است؟ خدای متعال برای دعوا بر سر دو زن، قربانی نمی‌خواهد.

 

دعوای قابیل و هابیل بر سر جانشینی بود

خداوند متعال به آدم(ع) ابلاغ کرد که بعد از تو، این فرزندت جانشین تو خواهد بود. آدم(ع) این مطلب را به خانواده‌اش اطلاع داد که «هذا ابنی الامامُ بَعدی.»(«بَعد» در این‌جا به معنای زمانی نیست، بلکه به این معنا است که زمانی که من نیستم، او جانشین من است). زمانی که برادر بزرگ این مطلب را شنید، نسبت به آن اعتراض کرد. خداوند به فرزندان آدم(ع) فرمود: برای به دست آوردن مقام امامت، قربانی بیاورید؛ هر کس که قربانی او مورد پذیرش قرار بگیرد، مقام امامت به او داده می‌شود. قبول و یا عدم قبول قربانی هم بر اساس حکمت بوده است. مانند این‌که ما نماز می‌خوانیم و امام زمان(عج) نیز نماز می‌خواند؛ اگر نماز ما با نماز آن حضرت تعارض کند، نماز ما قبول نخواهد بود، ولی اگر نماز ما با نماز امام(ع) پیوند برقرار کند، قبول خواهد شد.

حال باید پرسید که چرا قربانی یکی از پسران حضرت آدم(ع) قبول، و قربانی دیگری رد شد؟

جواب این است که قربانی برادر بزرگ، قربانی امام نبود. اگر دعوای آن‌ها بر سر زن بود، به کشتار نمی‌رسید. مقام امامت است که یکی بیشتر نیست و به همین دلیل، برادر بزرگ به کشتن برادر خود اقدام کرد، زیرا فکر می‌کرد که اگر برادرِ خود را بکشد، پدر ناگزیر است مقام امامت را بعد از خودش به او بدهد.

یکی از دلایل کشته شدن ائمه(ع) توسط خلفای معاصرشان این بود که فکر می‌کردند با کشتن آن حضرات، معارضی برای آن‌ها در روی زمین باقی نخواهد ماند.(1)

شیطان بعد از یأس از فریب دادن آدم(ع) و همسرش، روی فرزندان سرمایه‌گذاری کرد. نقطه اختلاف فرزندان هم از مسأله امامت شروع شد. آدم(ع) مأمور بود فرزند کوچک خودش را به عنوان جانشین خودش معرفی کند. زمانی که فرزند بزرگ از این قضیه مطلع شد، به آدم(ع) اعتراض کرد که چرا با وجود من، به فرزند کوچک رجوع کردی؟ حضرت آدم(ع) پاسخ داد که این امر در اختیار من نیست؛ اما قابیل قبول نکرده و خواستار دلیل شد. خدای متعال ارائه قربانی را دلیل بر صحت انتخاب و صداقت آدم(ع) قرار داد و گفت: قربانی هر کدام قبول شد، معلوم می‌شود که منتخب، اوست. بالأخره قربانی کردند و از فرزند کوچک قبول شد، اما از فرزندی که معترض بود، پذیرفته نشد:

«وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّکَ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ.»(مائده/27).

این را باید دانست که انتخاب خداوند ملاک دارد. خدای متعال نه بدون حکمت کلامی می‌گوید، نه بدون حکمت کسی را انتخاب می‌کند.

با پذیرفته شدن قربانی فرزند کوچک، دو مطلب ثابت شد: اول این‌که آدم(ع) درست می‌گفت که برادر کوچک منتخب خداست؛ و دوم هم این‌که، انتخاب خدا درست بوده است.

صحت انتخاب خداوند، در ادامه و اعتراض فرزند بزرگ به منتخَب (انتخاب شده) خودش را نشان داد. او دیگر با منتخِب (خدا و آدم) کاری نداشت، بلکه به سراغ فرد منتخَب رفته و گفت: درست است که تو انتخاب شدی، ولی این مقام را قبول نکن. موقعی که با جواب رد برادر کوچک مواجه شد، گفت: اگر انتخاب را کنار نگذاری، تو را می‌کشم. برادر کوچک دوباره به او پاسخ منفی داد و گفت: اگر تو برای رسیدن به این مقام، به قتل من اقدام کنی، من مانند تو نیستم که برای رسیدن به این مقام، دست به قتل بزنم.

 

دفع یک شبهه

بعضی‌ها شبهه‌ای این‌جا وارد کرده‌اند که دفاع از خود واجب است، پس چرا هابیل گفت: اگر تو اقدام به کشتن من بکنی، من این کار را نمی‌کنم؟

پاسخش این است که سخن هابیل این نبود که اگر دست به کشتن من بزنی، من از خودم دفاع نمی‌کنم، بلکه سخنش این بود که اگر تو برای رسیدن به پست و مقام، مرتکب قتل می‌شوی، من برای رسیدن به پست و مقام کسی را نمی‌کشم.

دلیل توجیه مذکور این است که اگر در دفاع، طرف مقابل کشته شود، منافاتی با این ندارد که شخص مدافع، از خداوند خوف دارد؛ همچنان‌که علی ‌بن ‌ابی‌طالب(ع) بارها در جنگ‌های بدر و احد و حنین و خیبر و ... افرادی از دشمن را به درک واصل کرد. آیا می‌شود گفت: آن بزرگوار العیاذ بالله- از خداوند خوف نداشت؟! علی(ع) در مقام دفاع، آن‌ها را می‌کشت؛ و به همین جهت بود که در جنگ‌ها، تا طرف مقابل شمشیر نمی‌کشید، آن حضرت نمی‌زد.

علاوه بر آن، خداوند متعال در این‌جا کیفیت قتل را توضیح نداده است. مسلّما این طور نبوده است که هابیل بایستد و قابیل هم سنگی را بر سر او بزند. اگر حمله قابیل به این صورت بود، لازم بود هابیل هم از خودش دفاع کند. به نظر می‌رسد پس از تهدید قابیل مبنی بر کشتن برادرش، مدتی سپری شد و بعد از آن، هابیل را به صورت غافلگیرانه کشت.

 

مبادرت به قتل توسط فرزند بزرگ آدم(ع)

این را بدانیم که همیشه طرف مقابل، قبل از اقدام عملیاتی، تلاش می‌کند شما را با ترساندن از آن، عقب بنشاند. فرزند بزرگ آدم(ع) هم بر این اساس، ابتدا خطاب به برادر کوچکش گفت: دست از این مقام بردار؛ و الّا تو را خواهم کشت. اما زمانی که دید عملیات روانی برای عقب نشاندن برادر کوچک کفایت نمی‌کند، به اصل اقدام دست زد: «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِینَ» (مائده/30). شیطان وسوسه را ادامه داد و نفس او هم، خودش را برای کشتن برادرش پذیرا کرد؛ به این نحو که پیش خودش حساب کرد: هابیل را می‌کشم و بعد توبه می‌کنم؛ در این صورت، هم به پست و مقام می‌رسم و هم به بهشت.

بعد از این‌که قابیل برادرش را کشته و جنازه او را رها کرد، کلاغی را دید که زمین را می‌کَنَد و می‌خواهد جنازه کلاغ دیگری را دفن ‌کند. قابیل از این قضیه متأسف شد که من به اندازه این کلاغ هم من نمی‌فهمم: «فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَةَ أَخِیهِ. قَالَ یَا وَیْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ الْغُرَابِ فَأُوَارِیَ سَوْءَةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ» (مائده/31).

اعتراف قابیل به عجزش، در حقیقت، اقرار بر صحت انتخاب خدا نسبت به مسأله امامت بود. علت نقل این جریان در قرآن چیست؟ بعضی از جامعه‌شناس‌ها معتقدند: زندگی آدم از جهل شروع شده است؛ او اول جاهل بود و بعد به تدریج مسائل را فهمیده است. آیه مذکورِ قرآن را هم به عنوان دلیل بر مدعای خودشان مطرح کرده‌اند که قرآن می‌گوید: فرزند آدم(ع) از کلاغ یاد گرفته است.

نظر ما این است که این ادعا صحیح نیست. آدم(ع) از اول با سواد بود و قرار بود فرزندانش هم از او یاد بگیرند. خود آدم(ع) توسط خداوند یاد گرفت، و فرزندانش هم از او. علت این‌که آدم(ع) دفن موت را به فرزندش یاد نداده بود، این بود که تا آن زمان، کسی نمرده بود.

هدف از نقل این داستان در قرآن، این است که خداوند دلیل عدم اعطای مقام امامت به قابیل را بیان کند که چون او جاهل بود، این مقام به او واگذار نشد.

 

جدا شدن مسیر زندگی قابیل

تصور قابیل این بود که با کشتن برادرش به پست و مقام می‌رسد. پیش خود گفت: اگر من او را بکشم، شخص دیگری نیست تا جانشین پدرم شود؛ در نتیجه پدرم مجبور خواهد شد من را به عنوان جانشین انتخاب کند.

خدمت پدر رسید و گفت: حالا که هابیل مرده است، پس این مقام باید به من برسد. آدم(ع) پاسخ داد: تو نمی‌توانی به این مقام برسی، زیرا این عهد الهی است و عهد خداوند به ظالمین نمی‌رسد. وقتی قابیل این سخن را شنید، و فهمید که مسیر الهی به رویش بسته شده است، به سوی مسیر شیطانی رفت و در برابر پدر زندگی جدا تشکیل داد.

بشر در زندگی روی زمین دو مسیر دارد: یا به ذکر خدا مشغول می‌شود و یا به لهو و لعب. راه سومی ندارد. وقتی اردوگاه آدم(ع) مملو از ذکر‌الله بود، قابیل در برابرش لهو و لعب درست کرد، و به این ترتیب، زمین دو اردوگاهه شد.

تمام تلاش آدم(ع) این بود که انسان‌ها به اردوگاه شیطان نروند، و در مقابل، تمام تلاش اردوگاه شیطان این بود که اردوگاه آدم(ع) را خراب کند. پس یک طرف همیشه مهاجم است و طرف دیگر همیشه مدافع. رئیس مهاجمین شیطان است، چون قسم خورده است که انسان‌ها را بفریبد؛ پس او همیشه حمله می‌کند و آدم هم همیشه باید در مقابل این هجوم دفاع کند.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه پنجم تاریخ تطبیقی(18/3/1393)

2 - جلسه ششم تاریخ تطبیقی(1/7/1393)

گزارش | عملیات روانی شیطان علیه آدم(ع)

اولین عملیات روانی را هم در این عالم، شیطان بر علیه حضرت آدم(ع) انجام داد؛ یعنی بر روی فکر آن پیامبر اثر گذاشت و باعث شد که ایشان، مرتکب عملی بشود که از آن نهی شده بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ عملیات فیزیکی به مجموعه اقداماتی گفته می‌شود که به قصد نابودی و ضربه زدن به دشمن انجام می‌شود، و ابزار آن، از نوع ابزار فیزیکی است؛ ولی در عملیات روانی به جای استفاده از ابزار فیزیکی، سعی می‌شود که برای نابودی دشمن، بر روی فکر دشمن اثر گذاشت، به صورتی که دشمن بدون درگیری و خونریزی، تسلیم شود و چیزی را که از او مطالبه می‌شود، تقدیم کند.

عملیات شیطان در این دنیا، از نوع عملیات روانی است و او توانایی انجام عملیات فیزیکی را ندارد. اولین عملیات روانی را هم در این عالم، شیطان بر علیه حضرت آدم(ع) انجام داد؛ یعنی بر روی فکر آن پیامبر اثر گذاشت و باعث شد که ایشان، مرتکب عملی بشود که از آن نهی شده بود.

ارتکاب آن عمل، موجب شد که آدم(ع) از جایگاه خوب به جایگاه بد منتقل شود. شیطان حضرت آدم(ع) را مجبور به کاری نکرد، بلکه به گونه‌ای بر روی فکر او اثر گذاشت که خود ایشان، عملی را انجام دهد.

 

نقش تجربه در زندگی بشر

بالأخره آدم(ع) و همسرش با تجربه بسیار تلخی از بهشت خارج شدند. زمانی که در آن باغ بودند، به لباس احتیاج نداشتند و بنابراین به خیاط هم نیازی نداشتند. آن‌جا نیاز به کشت و کار نداشتند، زیرا همه چیز بر اساس رویش طبیعی بود. به خانه و سقفی که زیر آن بروند، نیازی نداشتند، زیرا هوا همیشه آن‌جا معتدل بود.

از آن باغ با آن خصوصیات، به زمینی آمدند که اگر جنگل بود، باید در مقابل حشرات موذی، جایگاهی برای محافظت خود درست می‌کردند؛ و اگر در بیابانِ دنیا فرود آمده بودند، چون در بیابان غذایی پیدا نمی‌شود، لازم بود آب را از دل زمین بیرون بیاورند، تا بتوانند با آن به کشت و کار بپردازند.

در برابر گرما و سرما نیز باید برای خود لباس و جان‌پناه می‌ساختند. این تجربه، تجربه خیلی سختی برایشان بود و باعث شد که در ادامه زندگی، هرگز مرتکب خطایی نشوند. ما هم اگر تجربه گذشتگان به طور مداوم جلو چشمانمان باشد، هرگز خطا نخواهیم کرد؛ مثلا اگر یک بار تجربه انفجار برای ما اتفاق بیفتد، محال است که دیگر در مورد گاز، بی‌احتیاطی کنیم و هر موقع می‌خواهیم کبریتی را روشن کنیم، به یاد آن سوختن می‌افتیم.

بنابراین اگر ما تاریخ را به عنوان یک تجربه مطالعه کرده و به آن یقین پیدا کنیم، هرگز خطا نمی‌کنیم و مثل حضرت آدم(ع) می‌شویم، زمانی که از آن باغ بیرون آمد. از آن به بعد، هر موقع که شیطان به سراغ حضرت آدم(ع) می‌آمد، آن پیامبر به او می‌گفت: دور شو؛ تو همان کسی هستی که ما را از آن مکان راحت، به این مکان سخت فرستادی.

این نکته را هم باید دانست که ما بر سر سفره آماده آمده‌ایم؛ در حالی‌که آدم(ع) موقع آمدن به زمین، ابزاری برای زندگی در اختیار نداشت. البته آدم(ع) در سطح عالی دارای علم بود، ولی ابزاری برای استفاده از این علم نداشت. خدای متعال، ابزار را خلق نکرد و به آدم(ع) گفت: ابزار را باید خودت بسازی.

این‌که بعضی می‌گویند: «آدم(ع) غارنشین بوده است»، شاید بتوان قبول کرد که بله؛ بشر مدتی به دلیل ضرورت اولیه، غارنشین بود؛ اما این‌که گفته شود: بشر یک دوره غارنشینی داشته است و بعد از آن، ساختن خانه را یاد گرفت، مورد قبول نیست. دلیل سخن ما این است که اولین مأموریتی را که خداوند به آدم (ع) داد، بنا کردن خانه کعبه بود: «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکًا وَهُدًى لِّلْعَالَمِینَ.»(آل عمران/96)

 

عدم دشمنی در بهشت

قرآن می‌گوید: «قالَ اهبِطُوا بَعضُکم لِبَعضٍ عَدُوٌّ ...» (اعراف/24). این آیه دال بر آن است که اگر انسان‌ها در داخل بهشت بودند، دشمنی معنا نداشت؛ چرا که دشمنی‌ها بر سر اجناس به وجود می‌آید، و چون در بهشت محدودیتی در استفاده از مواهب و نِعَمات وجود ندارد، پس دشمنی در آن‌جا بی‌معنا خواهد بود.

 

نیاز همیشگی به حجت الهی

زمانی که آدم(ع) و حوا به زمین آمدند، به اعتبار «لولا الحُجَةُ لَساخَتِ الأرضُ بِأَهلِها»، آدم(ع)، امام و حجت خدا در زمین بود و همسرش، مأموم. فرقی نمی‌کند که دو میلیارد انسان بر روی زمین باشند و یا دو نفر؛ همیشه زمین نیاز به یک حجت و امام دارد.

منبع: جلسه پنجم تاریخ تطبیقی(18-3-1393)

اطلاعیه | آغاز درس خارج فقه القضاء استاد طائب

ادامه درس خارج فقه حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب با رعایت پروتکل‌های بهداشتی از شنبه 10 خرداد برقرار می‌شود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ادامه درس خارج فقه حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب با عنوان «فقه‌القضاء» با رعایت پروتکل‌های بهداشتی از شنبه ۱۰ خرداد ماه سال جاری برقرار می‌شود.

شایان ذکر است؛ این درس پس از نماز مغرب و عشاء در مدرس ساحلی مدرسه مبارکه فیضیه برگزار خواهد شد.

 

گفتنی است؛ درس‌های خارج و سطوح عالی حوزه‌های علمیه با استیذان از مراجع عظام و با هماهنگی شورای عالی حوزه و ستاد ملی مبارزه با کرونا پس از تعطیلات عید سعید فطر با تاکید بر رعایت همه دستور العمل‌ها و شیوه‌نامه‌های بهداشتی آغاز شده است.

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.