پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

گزارش | قضیه سدالابواب

منافقان در داستان سدالابواب دو اقدام انجام دادند: اول این‌که جوسازی کرده و گفتند: پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دامادش بیش از حد ارج می‌نهد. آن‌ها افراد را تحریک کردند که این چه دینی است که یک جوان 23، 24 ساله را بر افراد 40، 50 ساله مقدم می‌دارد؟!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بعد از مدتی جبرئیل بر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نازل شد و گفت: یا رسول‌الله! تمام درهای باز شده به مسجد را گل بگیر. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دستور داد همه درها به جز درِ خانه علی(علیه‌السلام) را ببندند.

با این دستور، دو مشکل برای منافقان به وجود آمد:

منفذ اطلاعاتی آن‌ها بسته شد.

مقام والای علی(علیه‌السلام) برای مسلمان‌ها معرفی شد.

(بخاری روایتی را در صحیحش آورده است که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در پی دستور الهی مبنی بر بستن درها فرمود: «سُدُّوا الابوابَ الا خَوخَةَ ابی‌بکر»؛ یعنی: همه درها را به جز پنجره ابوبکر ببندید! ابن حجر عسقلانی هم در برابر روایت «سُدُّوا الابوابَ الا بابَ علی» همان روایت بخاری را آورده و سپس به جمع بین روایات پرداخته است که «سُدُّوا الابوابَ الا بابَ علی» یعنی فقط در علی(علیه‌السلام) باز بماند؛ و اما روایت «سُدُّوا الابوابَ الا خَوخَةَ ابی‌بکر» کنایه از خلافت بعد از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است، و الا اصلاً پنجره‌ای نبوده است!

ابن حجر می‌گوید: منظور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بوده است که بعد از وفات من، خیلی‌ها سعی می‌کنند که پنجره باز کنند و حاکمیت را بگیرند؛ ای مسلمانان! حاکمیت کسی غیر از ابوبکر را نپذیرید! ابن حجر در ادامه بحثش حتی منکر اصل قضیه سد الابواب می‌شود‌ و مراد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را فقط همان نفی خلافتِ شخص دیگر غیر از ابوبکر دانسته است).

منافقان در داستان سدالابواب دو اقدام انجام دادند: اول این‌که جوسازی کرده و گفتند: پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دامادش بیش از حد ارج می‌نهد. آن‌ها افراد را تحریک کردند که این چه دینی است که یک جوان 23، 24 ساله را بر افراد 40، 50 ساله مقدم می‌دارد؟!

آن‌ها حتی حمزه را به قدری تحریک کردند تا این‌که خدمت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمده و گفت: یا رسول‌الله! درِ خانه من را با این سن و سالم بستی و درِ خانه علی(علیه‌السلام) را که به جای فرزند من است، بازگذاشتی؛ آیا این اهانت نیست؟

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: من این درها را با رأی خود نبستم؛ خداوند دستور چنین کاری را به من داده است. با این سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، حمزه قانع شد و گفت: اگر دستور خداوند بوده است، پس حرفی نیست.

به هر تقدیر، اعتراض حضرت حمزه حاکی از جوی است که علیه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به راه انداخته بودند.(البته چه بسا حمزه در ظاهر این اعتراض را انجام داد تا مسلمانان متوجه شوند این قضیه، یک دستور الهی بوده است).

دومین اقدام منافقان در داستان سدالابوب این بود که برای حفظ منفذ اطلاعاتی، شخصی از خودشان را فرستادند که برو و به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بگو: ما خیلی مشتاق هستیم که شما را ببینم؛ اجازه بده تا یک پنجره به طرف مسجد باز بگذاریم.

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خواسته‌ او را نپذیرفت و موقعی که با اصرار او مواجه شد، فرمود: درت را به طرف مسجد به صورت کامل ببند، طوری که به اندازه سر سوزنی هم باز نماند.

 

ازدواج فاطمه(س) با علی(علیه‌السلام)

اصحاب رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از جمله علائمی که از قبل، برای نبوت آن حضرت شنیده بودند، این بود که جانشینش دامادش خواهد بود. بر این اساس، عده‌ای تلاش می‌کردند با فاطمه زهرا(س) ازدواج کرده و داماد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شوند. محدودیت‌های آن حضرت به گونه‌ای بود که نمی‌توانست به صراحت بگوید: من نمی‌خواهم به شما دختر بدهم. فرمود: امر ازدواج زهرا(س) به دست خداست.

پس از مدتی، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) علی(علیه‌السلام) را احضار کرده و فرمود: خدای متعال امر کرده است تا زهرا(س) را به عقد ازدواج تو درآورم.

در پی این واقعه، منافقان در مدینه شایعه کردند که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رحم ندارد؛ دخترش را که این همه سختی کشیده است، به علی(علیه‌السلام) داد که هیچ چیز از دنیا ندارد. در تاریخ هم این اعتراض خود را به دروغ به حضرت فاطمه(س) نسبت داده‌اند که آن بانوی بزرگوار به پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: چرا من را به عقد یک جوان فقیر درآوردی؟!‌

 

بحثی در موضع «دربِ» خانه فاطمه(س)

درِ خانه حضرت فاطمه(س) به طرف مسجد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. مؤید ادعای ما این است که هر گاه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روی منبر مشغول خواندن خطبه بودند و حضرت زهرا(س) از خانه بیرون می‌آمد، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطبه را قطع می‌کرد.

برخی اوقات نیز به محض دیدن فاطمه(س) از منبر پایین می‌آمد و در برابر مسلمانان خم شده و دست دخترش را می‌بوسید و تا جایگاه بانوان او را بدرقه کرده و سپس برمی‌گشت و خطبه را از سر می‌گرفت.

بنابراین باید درِ خانه فاطمه(س) در جایی می‌بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) او را در بالای منبر می‌دید و چنین عکس‌العملی نشان می‌داد.(هدف پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از این اقدامات، مطرح کردن فاطمه(س) در اذهان مسلمانان بود. در نتیجه همین رفتارهای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود که منافقان با همه ظلم‌هایی که انجام دادند، نتوانستند فاطمه(س) را از تاریخ محو کنند).

با توضیحات مذکور، متوجه می‌شویم: محلی که هم‌اکنون به عنوان درِ خانه حضرت فاطمه(س) مشخص شده، نقطه مقابل دری است که در آن زمان بوده است. علاوه بر این‌که در قضیه سدالابواب، همه درها به جز در خانه فاطمه(س) بسته شد. اگر درها رو به بیرون بودند(نه رو به مسجد)، نیازی به بستن آن‌ها نبود.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیست و یکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/28)

گفت‌وگو | جریان وکالت امام هادی(ع)

علی‌رغم همه هجمه‌های عباسیان، امام هادی(ع) موفق به تعمیق جریان وکالت شیعی و بسط مفهوم امامت به عنوان ستون خیمه تمدن شیعی شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پانزدهم ذی‌حجه مصادف با تولد امام هادی(ع) است. در مورد نقش علمی و تمدنی این امام بزرگوار شیعیان با حجت‌الاسلام‌والمسلمین محمدامین نخعی، پژوهشگر علوم دینی و مشاور عالی مدیر کل سازمان مدارس صدرا به گفت‌وگوی پرداخته که مشروح آن تقدیم مخاطبان می‌شود؛

 

زمان حیات امام هادی(ع) مصادف با آخرین مرحله قرون وسطی در اروپا است

اگر به لحاظ تاریخی حیات امام هادی(ع) را مطالعه کنیم حیات ایشان در قرن دو هجری و قرن هشتم میلادی سپری شده است. قرن هشتم میلادی دوره اول قرون وسطی است و در این تاریخ غربی‌ها به تدریج تا سال هزار که آخرین مرحله از قرون وسطی است غرب مسیحی را در تقابلی با جهان اسلام قرار می‌دهند که در سال‌های بعدی منجر به جنگ‌های صلیبی می‌شود.

قبل از آن هم غربی‌ها در آندلس در تقابلی با اسلام بودند و تقریباً دو تمدن اسلامی و تمدن غربی در آندلس شمالی و جنوبی مماس بر هم بودند. نکته مهم آن است که اگر بخواهیم این دوره را به درستی تحلیل کنیم هم باید به روابط درونی جهان اسلام و تمدن اسلامی که بیشتر پایه سنّی دارد و مربوط به بنی‌عباس و بنی‌امیه است، بپردازیم هم به تمدن غرب. همچنین واکاوی کنیم که تکاپوی جریان شیعه و نهاد امامت برای ایجاد خط سومی در جهان اسلام چه بوده است.

همچنین لازم است به وقایع و زمینه‌سازی امامان قبل از امام هادی(ع) که فضای فعالیت ایشان را متأثر نموده و اتمسفر سیاسی فرهنگی اجتماعی دوره امام هادی(ع) و نه فقط زمان تولد ایشان بپردازیم تا بفهمیم در پس زمینه و عصری که قرار داشتند ایشان چه تدابیر و اقداماتی برای حفظ و پیشبرد اسلام اتخاذ کردند.

 

قدرت و نفوذ عباسیان در داخل و خارج از جهان اسلام

از دوران هارون‌الرشید خلیفه مقتدر عباسی تا اواخر دوره بنی‌عباس، عباسیان وسعت جغرافیایی تمدنی زیادی یافتند و بر سرزمین‌های زیادی سیطره داشتن،  از نظر فرهنگی هم بنی‌عباس مخصوصاً در دوران مامون که هم عصر امام رضا(ع) و امام جواد(ع) است به اقتدار علمی بالایی رسیدند. مورخین آن دوران را عصر شکوفایی علم می‌نامند و نظامیه‌ها و دانشگاه‌های بزرگی در جهان اسلام شکل می‌گیرند به طوری گوستاو لوبون مورخ، از این دوران به عنوان دورانی با پیشرفت‌ها و امتیازات بالای علمی و فرهنگی نام می‌برد و دوره بنی‌عباس را با تمجید فراوان دوران شکوفایی تمدن به اصطلاح اسلامی برخاسته از حکومت بنی‌عباس می‌داند.

عباسیان به لحاظ سیاسی هم در اقتدار بالایی قرار گرفتند و امنیت را در سراسر امپراطوری بزرگ خودشان ایجاد کردند و شهرهای بزرگی مثل بغداد، نیشابور، شام و سامرا در این دوران شکل گرفتند که از جهت معماری،  از جهت علم، اقتدار سیاسی و امنیتی شهرهای حائز اهمیتی هستند و داستان‌های هزار و یک شب بخشی از وقایع بغداد بزرگ در دوران بنی‌عباس است. در واقع با جریانی قوی و پیچیده به عنوان رقیب مقابل جریان امامت و حق در دوران امام هادی(ع) روبه‌رو هستیم در این زمان متوکل خلیفه عباسی است.

در عین حال تمدن غرب در دوره قرون وسطی بسر می‌برد و شهرهای مقتدر جدی در اروپا که بتواند در مقابل شهرهای بزرگ و مقتدر امپراطوری عباسیان قرار بگیرد، وجود ندارد تنها در مناطقی چون منطقه شارلمانی اقتدار مشاهده می‌شود. اما امپراطوری رم به لحاظ سیاسی، علمی، جغرافیایی و فرهنگی از اقتدار بالایی برخوردار نیست و همین موضوع وجهه تمدنی و سیاسی بالایی به عباسیان بخشیده بود. مطالبی که ذکر شد ناظر به اتمسفر زیستی زمان حیات امام هادی(ع) در داخل و خارج از جغرافیای اسلام است.

اما باید بدانیم در جهان اسلام عملکرد نیروهای فعال علمی و سیاسی چه آرایشی داشته و تقابل‌ها و رقابت‌های سیاسی علمی جهان اسلام بین عباسیان و جریان امامت چگونه بوده تا بتوانیم نقش اهل‌بیت(ع) را در ساخت جلوه‌ای از تمدن اسلامی که مطلوب جریان حق است نشان دهیم. لذا از تقابل جهان مسیحیت با جهان اسلام عبور می‌کنیم و به نحوه رقابت بین جریان‌های خیر و شر در درون حاکمیت جهان اسلام می‌پردازیم.

 

همه ائمه برای تشکیل حکومت اسلامی تلاش و مبارزه جدی داشتند

همه اهل‌بیت(ع) به دنبال این هستند که به هسته مرکزی حاکمیت برسند نه تنها خودشان بلکه طرفداران‌شان هم تلاش دارند مدیریت کانون اصلی حکمرانی بر جامعه را در دوره هر یک از امامان معصوم کسب کنند چرا که معتقدند عنان حاکمیت در طول تاریخ باید به دست نیروهای حق بیفتد و در این تلاش هیچ تردیدی ندارند. لذا اگر می‌بینیم که امامان معصوم برخی از افراد را از حضورهای حاکمیتی منع کردند صرفاً آن افراد ظرفیت حضور در حاکمیت را نداشتند و چه بسا اگر در عرصه حاکمیت حضور پیدا می‌کردند دچار حیرت و ناتوانی می‌شدند یا دین خود را از دست می‌دادند و الا در دوران همه ائمه تلاش بر برگرداندن حکومت به جریان امامت وجود داشته است.

 

بدون حکومت اسلامی امکان ایجاد قسط و عدالت فراگیر وجود ندارد

همچنین خدای متعال از مؤمنین و در رأس آنها از اهل‌بیت(ع) خواستار اقامه قسط است که در آیات متعددی از قرآن مطالبه می‌شود. لازمه اقامه کردن قسط به حکومت رسیدن ائمه(ع) و اهل حق است وگرنه بدون تشکیل حکومت اسلامی امکان اقامه قسط، پیاده کردن شریعت و بندگی خدا در مقیاس تمدنی که هدف خلقت انسان است، وجود ندارد.

 

نفوذ و نظارت شدید عباسیان در بین شیعیان برای تصاحب خلافت

بعد از بنی‌امیه خلأ حاکمیتی به وجود آمد و این امکان برای مردم فراهم شد تا به راحتی به سوی اهل‌بیت(ع) اقبال یابند در این رقابت یک جریان مرموز امنیتی به نام بنی‌عباس سر برآورد که از قدرت نفوذ و تحلیل فوق العاده‌ای هم برخوردار بود. بنی‌عباس در بین جریان اهل‌بیت(ع) ابتدا یک جریان درونی بود و افرادی چون منصور دوانقی در بنی‌هاشم زندگی می‌کردند و روابط قدرت درون اهل‌بیت را می‌شناختند و از اهداف اهل‌بیت(ع) اطلاع داشتند.

لذا از درون با توطئه‌های مخفیانه‌ای وارد صحنه شدند و به علت عدم همراهی درست مردم شیعه با نهاد امامت به خصوص در دوران امام صادق(ع) توانستند حکومت را از آن خود کنند و اهل‌بیت(ع) را مورد شکنجه و اذیت قرار دادند بطوریکه امام صادق(ع) در دوره دوم حیات خویش مورد سخت‌ترین آزارها و شکنجه‌ها توسط منصور دوانقی قرار گرفتند. دورانی که عدم ذکاوت شیعیان در شناسایی درست جریان‌ها و افراد و نفوذ سنگینی که بنی‌عباس برای منحرف کردن شیعیان از فرامین امام صادق(ع) صورت داده بود، موجب موفقیت بنی‌عباس در غصب خلافت شد و تمام زمینه‌سازی‌هایی که ائمه قبلی صورت داده بودند را با شعارهای دروغین به نفع خود مصادره کردند.

لذا درگیری و رقابتی که بین اهل‌بیت(ع) و بنی‌امیه خیلی علنی و انگیزه طرفین مشخص بود در دوره بنی‌عباس با هاله‌ای از ابهام و بیشتر در فضاهای امنیتی و اطلاعاتی تبدیل شد. بنی‌عباس دقیقاً از داعیه امامت و حکومت ائمه(ع) اطلاع داشتند و برایشان معلوم بود خطی از شیعیان در نهاد امامت به دنبال تحقق هدف اهل‌بیت(ع) که رسیدن به حکومت و دست گرفتن مرکز اصلی حکمرانی بود هستند لذا به سرعت تلاش کردند به حلقه نهاد امامت نزدیک شوند و با تحلیل برنامه‌های ائمه فرصت هر گونه عملیاتی را از آنها بستانند. از این رو جریان بنی‌عباس همیشه انتظار داشت از جریان شیعه‌ای که خودش با ناجوانمردی از آن عبور کرده بود ضربه بخورد لذا مراقبت، نظارت و تحلیل جریان شیعه را به شکل دقیق در دستور کار خود داشت.

 

امام کاظم(ع) و ساخت سازمان مخفی وکالت شیعیان

منصور آن جور که می‌خواست نتوانست در برخورد با امام صادق(ع) موفق شود. امام صادق(ع) را محدود می‌کرد اما در ممانعت از نفوذ جریان امامت در جهان اسلام آن روز، توفیق کامل نداشت. بعد از او در زمان امام کاظم(ع) به علت تدابیر زیرکانه امام صادق(ع)، امام کاظم(ع) در اوایل امامت خود در هاله‌ای از امنیت قرار گرفته بود و توانست یک جریان بسیار مخفی و فوق‌العاده مهم و مؤثر در جهان اسلام را بنیان‌گذاری کند که آن را به نام «سازمان مخفی وکالت» می‌شناسیم. این سازمان در تار و پود جهان اسلام نفوذ داشت، علت اصلی دستگیری امام کاظم(ع) و زندان انداختن مداوم ایشان هم کشف و شناسایی این جریان مخفی شیعیان در سراسر جهان اسلام بود.

به هارون‌الرشید خلیفه عباسی در زمان امام موسی کاظم(ع) خبر دادند که دو خلیفه در جهان اسلام حکمرانی می‌کنند و مردم به آنها خراج می‌دهند یکی تو و دیگری موسی بن جعفر هستید با این تفاوت که تو امام جسم‌های مردم هستی و موسی بن جعفر امام قلب‌های مردم است.

در دوره هارون و امام کاظم(ع) شاهد تمدن بنی‌عباس مبتنی بر نظام تصمیم‌گیری بنی‌عباس هستیم این نظام تصمیم‌گیری امام کاظم(ع) را خطر می‌دانست و دست به دستگیری و زندانی کردن ایشان می‌زد. اما امام در زندان هم خط ارتباطی خود با شیعیان و سازمان وکالت را حفظ و آنها را سازماندهی می‌کرد. به گفته یکی از نویسندگان عرب اهل سنت سازمان وکالت به سان رگ‌ها و مویرگ‌های درون بدن انسان در سراسر جهان اسلام آن روز پخش شده بودند.

 

کانون وکالت و بسط تفکر ائمه تا دورترین نقاط جهان اسلام

سازمان وکالت که همان شاگردان اهل‌بیت(ع) هستند و با ائمه ارتباط مخفیانه دارند و امورات شیعیان را در دنیا ثبت و ضبط و جریان تولی و سرپرستی شیعیان را دنبال می‌کنند دامنه فعالیت‌شان فقط احکام عبادی و فردی نبود بلکه شامل اقدامات فرهنگی و سیاسی تا بغداد و مدائن، سواد و کوفه، بصره و اهواز(سراسر خوزستان و ایلام و اصفهان)، قم و همدان، حجاز یمن و مصر هم بود. این جغرافیای فعالیت به ما می‌گوید تمام جهان اسلام در تیر رس جریان وکالت شیعیان بود و وقتی امام شیعه حکمی می‌راند این حکم از خانه او تا سراسر جهان اسلام نافذ بود.

 

کانون مخفی تصمیم‌ساز عباسیان طراح برخورد و مبارزه با ائمه

جریان اصلی تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر در زمان خلفا، بنی‌امیه و بنی‌عباس الزاماً خود خلیفه عباسی نیست و کانون‌های غیرعلنی تصمیم‌سازی در پشت صحنه فعالیت داشت که دستیابی به خصوصیات و فعالیت‌های آنها به علت مخفی بودن در تاریخ کار مشکلی است اما از وحدت تصمیم در سراسر خلافت دوره عباسیان در امور مهم به این نتیجه می‌رسیم که روش واحد برخورد خلفا با ائمه معصومین از وجود یک کانون واحد حکایت دارد که حتی با عوض شدن خلفا و کم و زیاد شدن اقتدار آنها که برخی بهره هوشی پایینی هم دارند خدشه‌ای در این اقدامات صورت نمی‌گیرد و در برخورد با ائمه همان شیوه‌ای را به کار می‌گیرد که خلفای قدرتمند عباسی بکار می‌بردند.

کانون تصمیم‌ساز عباسی بعد از هارون به این نتیجه می‌رسد که مامون بر سر کار بیاید که خلیفه هوشمندی است. مامون احساس می‌کرد که اتفاقاتی اعم از اتفاقات نظامی، علمی مثل نظریه امامت، فرهنگی و سبک زندگی در جهان اسلام در حال رخ دادن است که اقتدار تمدنی بنی‌عباس را کم می‌کند و همه از منشایی به نام بیت الامام و امام رضا(ع) سرچشمه می‌گیرد.

تحلیل او این بود که امام رضا(ع) با دو ویژگی علم زیاد و قداست همه را به خود جذب کرده و اقتدار عباسیان را بهم زده است، لذا اگر به وجه علمی و قداست امام رضا(ع) حمله کند اقتدار عباسیان را حفظ می‌کند. لذا با پروژه ولایت عهدی دنبال زدودن علم و قداست امام بود. تصورش این بود که اگر همه نخبگان علمی زمان را در مناظره با امام رضا(ع) قرار دهد اقتدار علمی امام را در هم می‌کوبد و مردم جذب کانون امامت نمی‌شوند. همچنین با کاخ‌نشین کردن امام، قداست امام در نگاه مردم شکسته می‌شود.

اما هر دو دسیسه شکست خورد و مناظره علمی امام رضا(ع) با نخبگان علمی زمان نشان داد علم امام رضا(ع) بر علم همه جریان‌ها برتری دارد و نه تنها این موضوع برای نخبگان علمی جهان اسلام بلکه برای یهودیان، مسیحیان، فیلسوفان و هندی‌ها هم آشکار شد که جریان علمی نهاد امامت یک جریان علمی ممتاز است. از طرفی امام با ولیعهدی خوی اشرافی پیدا نکرد لذا مامون هم نهایتاً مثل دیگر خلفا تصمیم به حذف امام گرفت.

همچنین در مسیر سفر امام رضا(ع) از مدینه به مرو مردم شهر به شهر فرصت یافتند با امام شیعیان مستقیم ارتباط بگیرند و با علم و معنویت امام از نزدیک برخورد کنند. هم ورود، هم اسکان و هم شهادت امام رضا(ع) فضا را به نفع جریان شیعه و امامت تغییر داد.

 

ناکامی عباسیان در مصادره امام جواد(ع) به نفع خود

تصور عباسیان در مورد امام جواد(ع) هم این بود که او را از دوران کودکی وارد کاخ نموده و هر گونه بخواهند تربیت و کنترل می‌کنند که در ادامه هم به اجبار دختر مامون را به عقد امام جواد(ع) درآوردند هدف‌شان هم ضربه زدن به تقدس امام جواد(ع) از طریق کاخ‌نشینی و اشرافی‌گری بود. اما تقوای امام جواد(ع) که ایشان را با صفت تقی می‌شناسیم، پروژه قداست‌زدایی را با شکست مواجه ساخت و پرهیزکاری و ساده‌زیستی امام بر همه مردم آشکار ساخت که جنس ایشان با دیگران در کاخ مامون فرق می‌کند. لذا مامون خود را شکست خورده یافت و امام را به مدینه بازگرداند و قتی امام در سادگی کامل وارد مدینه شد مردم مطمئن شدند که خوی امام جواد(ع) در کاخ مامون تغییر نکرده است.

 

تکامل ولایت‌پذیری جریان وکالت در زمان امام هادی(ع)

شاید عجیب باشد که امام هادی(ع) در هفت سالگی و در سنی کمتر از پدر خود به امامت رسید. این نشان می‌دهد که جریان وکالت که در دوره امام جواد(ع) در ابتدا امامت یک فرد نه ساله برایش عجیب بود به چنان بلوغی در فهم مسئله امامت رسید که امامت امام هادی(ع) در سن هفت سالگی را به راحتی پذیرفت.

 

تلاش سیاسی ائمه برای تغییر ذائقه و فرهنگ مردم

در رقابت بنی‌عباس با جریان امامت، ائمه معصومین در صدد دو اقدام مهم برای حضور از حاشیه به متن تصمیم‌گیری تمدنی برای در اختیار درآوردن دارایی بنی‌عباس در خدمت اسلام و امامت بودند. یکی تغییر فرهنگ عمومی که از امام صادق(ع) به بعد به جدیت دنبال شد، به عبارتی برای رسیدن به کانون حکمرانی نیاز به نیروی انسانی هست که نسبت به عملکرد امام توجیه باشد لذا تغییر ذائقه عمومی از اقدامات اهل‌بیت(ع) است.

اهمیت این موضوع از جایی آشکارتر می‌شود که مصادف رسیدن به عصر رنسانس در دلخواه مردم تغییراتی رخ می‌دهد، مردم دیگر زهد و خانه‌های ساده نمی‌خواهند و طالب زندگی مجلل و بدون محدودیت‌های دینی می‌شوند این تغییر ذائقه توسط هنر، ادبیات، شعر، نقاشی، موسیقی و مجسمه‌سازی انجام شد.

در جهان اسلام هم اهل‌بیت(ع) در گام اول به دنبال این هستند که ذائقه مردم را عوض و مردم را متوجه فطرت انسانی خود کنند تا خواهش‌های مردم را از سطح پایین به سمت خواهش‌های والا سوق دهند. این کار فقط یک کار اخلاقی فرهنگی نیست بلکه یک اقدام سیاسی است چرا که تغییر دلخواه‌های مردم منتج به تحول تمدنی در مردم می‌شود لذا خلفابا آگاهی از نیت اهل‌بیت(ع) آنها را محدود، محصور و شهید می‌کردند.

 

عرصه فعالیت مخفی ائمه و بسط زیر زمینی معارف اسلام و اهل‌بیت(ع)

دومین اقدامی که اهل‌بیت در صدد انجام آن بودند این است که وقتی عرصه فعالیت علنی و حضوری بر ائمه توسط یک قوم نفوذی و منافق به نام بنی‌عباس تنگ شد دست به انجام فعالیت‌های مخفی زدند چرا که امکان فعالیت آشکاری وجود نداشت در دوران امام هادی(ع) این دو اقدام دنبال می‌شد.

میراث علمی اهل‌بیت(ع) که به وسیله اصحاب‌الرضا(ع)(بزنطی، سفان بن یحیی بجلی و ابن ابی عمیر) جمع شده بود و فوق‌العاده افراد مهمی در تاریخ شیعه هستند و مکتوبات فراوانی دارند و مخزن عظیمی از علوم ائمه توسط آنها شکل گرفت، در زمان امام جواد(ع) که به فخر ائمه مشهور هستند این میراث علمی گران سنگ توسط نهاد امامت منتشر شد و در دسترس دیگران قرار گرفت.

 

تلاش عباسیان برای نابودی جریان متنفذ وکالت در زمان امام هادی(ع)

متوکل خلیفه عباسی هم عصر امام هادی(ع) است و در مواجه با امام هادی(ع) دچار حیرت در تصمیم گیری بود. متوکل به علت نفوذ سنگین شیعیان در ارتش بنی‌عباس دست به تغییر ترکیب ارتش زده و ارتش جدیدی به نام ارتش شاکریه به وجود آورد.

اقدام دیگر استخدام دو نخبه خبیث ضد شیعی با نام جرجرایی و عبیدالله بن یحیی ابن خاقان به عنوان وزیر بود که دستگاه تصمیم‌ساز خلافت عباسیان در این تصمیم نقش مؤثری داشتند. عملیات نظامی جهت دستگیری و بازداشت نهاد وکالت شیعی در این دوران آغاز شد و سران وکلا دستگیر شدند و حاکم مدینه که فرد امنیتی اطلاعاتی بود با کشف ارتباطات وکلا با امام هادی(ع) در نامه‌ای به متوکل بهانه کافی را برای دستگیری امام هادی(ع) و انتقال ایشان به سامرا را به دست عباسیان داد.

دو سال بعد متوکل متوجه قوی‌ترین مرکز ارتباط مخفی علویان در کربلا و بقعه مبارک اباعبدالله شد و برای قطع این شاهرگ ارتباطی چند سال مزار امام حسین(ع) را شخم زده وبه آب بست و تلاش کرد با اقدامات وحشیانه چون قطع دست و پا افرادی را که می‌خواستند به زیارت امام حسین(ع) بروند منصرف کند.

همچنین سعی کرد علویان را در مدینه بایکوت کنند فدک را از شیعیان بستانند و آنها را تحریم اقتصادی کنند تا گردش مالی نهاد وکالت را قطع کند و تمام استانداران را موظف به اجرای تبعیض علنی و ظلم علیه شیعیان در دادگاه‌ها و نمود.

سامرا دومین پایتخت تمدن بنی‌عباس است که در قرائت رسمی ما شیعیان بدترین و سخت‌ترین مکان برای اهل‌بیت(ع) و یک شهر نظامی با فضای بسیار سنگین بود.

علت بردن امام هادی(ع) به سامرا دو موضوع است یکی قطع کردن خط ارتباطی میان امام و طرفداران او که این استراتژی علیه ائمه از زمان هارون اتخاذ شد و تا حد زیادی هم دست مردم و شیعیان را از امام کوتاه می‌کرد. از طرفی هم باعث پیچیده‌تر شدن ساختار گردش اطلاعات و تصمیم‌گیری در نهاد وکالت و امامت می‌شد و هر چه به زمان امام حسن عسکری(ع) نزدیکتر می‌شویم این پیچیدگی بیشتر می‌شود.

 

قداست امام هادی(ع) تهدیدی برای عباسیان بود

اما دلیل دوم انتقال امام به سامرا این بود که متوکل هم مثل دیگر خلفای عباسی حس کرد وجود تقدس معنوی امام هادی(ع) در میان مردم برای عباسیان خطر است و با تبعید امام به سامرا این تقدس شکسته می‌شود به خصوص اگر با کار رسانه‌ای سنگین به امام هادی(ع) حمله شود.

لذا در تاریخ داریم که متوکل مدام سعی داشت امام هادی ع را به جلسات لهوو لعب بکشاند اما موفق نشد و می‌گفت"کار ابن‌الرضا جانم را به لب رسانده، خیلی تلاش کردم که با من شراب بخورد و ندیم من باشد اما او استماع نکرد و امتناع کرد".

 

اقتدار نظامی امام هادی(ع) متوکل عباسی را مرعوب ساخت

اما در هر دو استراتژی یعنی نابودی سیستم وکالت و تقدس‌زدایی از امام هادی(ع) ناکام ماند. در نهایت سعی کرد اقتدار نظامی خود را به رخ امام هادی(ع) بکشاند تا امام را از هر اقدامی علیه خود باز دارد از همه توان نظامی خود را جمع آوری کرد تا جلوی امام تفاخر نظامی کند و امام را مرعوب خود سازد.

امام وقتی صحنه را مشاهده کرد فرمودند "می‌خواهی تو هم سپاهیان مرا ببینی؟ " دست خویش را به چشمان متوکل کشیدند و متوکل متوجه شد همه ملائکه نیزه به دست در خدمت امام هادی(ع) قرار دارند و چنان مرعوب شد که با صدای بلندی از هوش رفت و کم کم به این نتیجه رسیدکه چاره‌ای جز حذف امام ندارد چراکه در برخورد با نهاد امامت و سیستم وکالت قالب تهی کردند و نتوانستند به همه خط و ربط‌ها دست پیدا کنند و خط علمی شاگردان امام را حذف کنند.

 

بسط و شرح مفهوم امامت توسط امام هادی(ع) به عنوان ستون خیمه تمدن شیعی

از دیگر اقدامات مهم امام هادی(ع) برای زنده کردن جریان تمدنی اسلام و تشیع، توجه ویژه مفهوم امامت به عنوان مهمترین مفهوم تشکیل دهنده تمدن شیعی است. در تمدنی که بنا است در عصر ظهور محقق شود، امامت به مثابه ستون خیمه تمدن شیعی باید به شکل واضح برای شیعیان شرح داده می‌شد.

در دوران قبلی امکان آن وجود نداشت و به عنوان یک امر سیاسی تلقی و با آن برخورد جدی می‌شد اما در دوران امام هادی(ع) این امکان فراهم شد و امام در ساختار زیاراتی چون زیارت جامعه کبیره و ائمه‌المومنین توانستند شرح صدر عینی طرفداران و متولیان نهاد امامت را به عنوان کانونی‌ترین عنصر تشیع بالا ببرند و اگر این آموزه نبود درک و تصور ما از امامت یک درک سطحی می‌بود.

به واسطه این زیارات و متون دیگری چون خطبه غدیر که از امام هادی(ع) به ما رسیده اصلی‌ترین کانون علمی مربوط به تشیع یعنی امامت تشریح شد و مصونیتی برای نهاد امامت طرفدار امام هادی(ع) ایجاد شد که از جهت علمی هیچ شائبه‌ای نسبت به آن تا عصر ظهور نباشد.

انتهای پیام/

گزارش | تلاش برای سو استفاده از ورود پیامبر(ص) به مدینه

سیاست بعضی‌ها این بود که یکی از اصحاب مشهور، در بین آن هیأت‌ها نفر دوم اسلام معرفی شود. راهکار این سیاست عبارت بود از این‌که باید هر هیأتی که می‌آمد، آن شخص را کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مصاحب آن حضرت سه روز در غار بودند. مشرکان پس از این‌که از یافتن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ناامید شدند، برنامه تعقیب آن حضرت را منتفی کردند.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) موقعی به قبا رسید که اهالی مدینه به علت تأخیر آن حضرت از آن‌جا رفته بودند. به این ترتیب، مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به هدف خود نرسید، زیرا هدفش این بود که اهالی مدینه او را به همراه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دیده و او را نفر دوم اسلام تلقی کنند.

یکی از افرادی که در قبا سکونت داشت و قبلا در مکه برای بیعت با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به محضر آن حضرت رسیده بود، کلثوم بن هدم است که نابینا بود. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خانه او آمد و او هم از صدای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ایشان را شناخت. علت این‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خانه او را انتخاب کرد، این بود که نبیند آن حضرت با چه کسی آمده است.

بالأخره اهالی مدینه از آمدن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با خبر شده و تصمیم گرفتند که از قبا تا مدینه از آن حضرت استقبال کنند؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود که به داخل مدینه نمی‌آیم.

وقتی اهالی شهر علت را جویا شدند، آن حضرت فرمود: می‌مانیم تا علی(علیه‌السلام) بیاید. با این سخن، مدینه‌ای‌ها به فکر فرو رفتند که علی(علیه‌السلام) کیست که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، همه اهالی شهر را به خاطر او معطل می‌کند؟!

مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم از آن حضرت خواست تا به سوی داخل شهر حرکت کنند؛ اما آن حضرت از رفتن امتناع کرد. مصاحب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بار به آن حضرت گفت: اصلاً معلوم نیست که علی(علیه‌السلام) زنده است یا نه؛ شاید کشته شده باشد؟

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جوابش فرمود: اگر علی(علیه‌السلام) کشته شده باشد، من اصلاً بدون او وارد این شهر نخواهم شد. موقعی که آن شخص سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را شنید، آن حضرت را رها کرد و رفت؛ چرا که اگر آن‌جا می‌ماند، مجبور بود که مانند مردم دیگر که برای استقبال آمده بودند، به دنبال شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) بدود؛ به این جهت به مدینه آمد و رئیس به اصطلاح ستاد استقبال شد.(1)

 

بستن راه سوء استفاده از ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه

قبل از این‌که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه هجرت کند، آن شهر به صورت قبیله‌ای اداره می‌شد. در بدو ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، افراد زیادی تلاش کردند که آن حضرت در محله آن‌ها ساکن شود؛ و به همین جهت است که در تاریخ می‌خوانیم: گیاهان مطلوب شتر را می‌آوردند تا شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خاطر آن گیاهان، دنبال آن‌ها راه بیفتد.

اما آن حضرت راه هر گونه سوء استفاده را قطع کرد و فرمود: مهار شتر را رها کنید؛ این حیوان خودش می‌داند که کجا برود.

بالأخره شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در برابر خانه فقیرترین‌ شخص مدینه به زمین نشست؛ خانه کسی که حتی به ذهنش هم خطور نمی‌کرد از ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به خانه‌اش، سوء استفاده سیاسی کند. این خانه محقر، متعلق به ابوایوب انصاری بود.

اگر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودشان خانه ابوایوب انصاری را انتخاب کرده بودند، چه بسا متهم می‌شدند به این‌که ضد سرمایه‌داری است، در حالی که اسلام نه ضد سرمایه‌داری هست و نه ضد فقرا؛ پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) منادی عدالت بودند و آمده‌ بودند که اسلام و عدالت را اجرا کنند.

چون پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودشان آن خانه را انتخاب نکردند، بلکه یک شتر این کار را کرد، اتهامی متوجه آن حضرت نمی‌شد، و از طرف دیگر، ابوایوب هم نمی‌توانست از این قضیه سوء استفاده کند.

 

تلاش یکی از اصحاب برای مطرح کردن خود به عنوان جانشین

در مقابلِ خانه ابو ایوب انصاری فضایی بود که امکان ساخته شدن مسجد در آن وجود داشت. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پیشنهاد کرد که آن زمین را از آن‌ها بخرد. آن‌ها خطاب به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتند ما این زمین را مجانی به شما می‌دهیم، اما آن حضرت قبول نکرد.

البته چون پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از مکه فرار کرده بود، پولی همراهش نبود، و به همین جهت از مسلمانان خواست تا در این امر کمک کنند. یکی از اصحاب در این لحظه خواست که پول زمین را پرداخت کند، اما پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نپذیرفت و فرمود: هزینه آن را مسلمانان می‌دهند.

این‌جا سؤالی به ذهن می‌آید که چگونه این صحابی در آن برهه دارای پول بود؟! هر کس که از مکه می‌آمد، آمدنش به صورت فرار بود، و طبیعتا به همراه داشتن پول غیر عادی می‌نمود. علاوه بر این‌که مهاجرت مسلمین بعد از محاصره اقتصادی بود که اموال آن‌ها در آن دوره توسط مشرکین مصادره شده بود.

پس دلیل دیگر بر این‌که این صحابی به صورت حساب شده همراه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آمده بود، همین قضیه بود که همراهش پول بود. اگر هم گفته شود: «شاید اموال او در دوره محاصره اقتصادی مصادره نشده بود، و از این رو در زمان مهاجرت دارای پول بود»، ادعای ما ثابت می‌شود و آن این‌که مشرکین اصلاً به دنبال برخورد با او نبوده‌اند.

بالأخره پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خانه ابوایوب انصاری را خرید. به این ترتیب، زمین‌های اطراف مسجد هم قیمت پیدا کرد.

افرادی بودند که می‌خواستند نزدیک پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و مسجد باشند. این‌ها دو دسته ‌بودند: یک دسته کسانی که لازم بود کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) باشند تا به آن حضرت کمک کنند؛ مثل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام).

در مقابل، عده‌ای هم بودند که قرب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را برای آینده‌شان نیاز داشتند. مردم از زمان استقرار پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در مدینه، به آن حضرت به عنوان یک حاکم نگاه می‌کردند که در آینده جانشین خواهد داشت.

از طرفی، هیأت‌هایی که در آن برهه خدمت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌رسیدند، هیأت‌های بیعتی بودند و در حاکمیت پس از آن حضرت نقش‌آفرین بودند. سیاست بعضی‌ها این بود که یکی از اصحاب مشهور، در بین آن هیأت‌ها نفر دوم اسلام معرفی شود.

راهکار این سیاست عبارت بود از این‌که باید هر هیأتی که می‌آمد، آن شخص را کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دید. از این طرف هم بایستی فرد مذکور ورود و خروج هیأت‌ها را می‌دانست؛ از این رو نیاز داشت تا در کنار مسجد جا داشته باشد.

علاوه بر این، می‌خواست به طور مداوم، ورود و خروج پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و افراد تردد کننده به خانه آن حضرت را کنترل کند؛ بنابراین لازم بود خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از نقطه‌ای که دقیقاً روبه روی آن است، رصد کند.

کار او این بود که هر کس درِ خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را می‌زد، از خانه خود بیرون می‌آمد و خودش را معرفی می‌کرد و سپس آن حضرت را صدا می‌زد. نتیجه اقدام او این می‌شد که فرد مراجعه کننده با ذهنیت دو نفر برمی‌گشت: رسول‌الله و آن صحابی.

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/14)

2 - جلسه بیست و یکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/28)

گزارش | تصمیم مشرکان بر قتل پیامبر(ص)

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از توافق بر قتل پیامبر اسلام(ص) تصمیم گرفتند که عملیات را اجرا کنند. در روز روشن نمی‌توانستند آن حضرت را بکشند، چرا که ایشان مطمئنا از خودشان دفاع می‌کرد. پیامبر اسلام(ص) زیرک، و به همه فنون نظامی و رزمی آشنا بودند. بنابراین برای نیل به مقصودشان، بایستی اقدامشان را غافلگیرانه انجام می‌دادند.

چنانچه این مطلب در مورد امیرالمؤمنین(ع) صادق است. در غیر از حالت نماز، هیچ کس نمی‌توانست آن حضرت را ترور کند، زیرا ایشان کاملاً هوشیار بود؛ اما موقعی که وارد نماز می‌شود، دشمنش نیت خود را عملی می‌کند.

بالأخره تصمیم بر این شد که پیامبر اکرم(ص) را در خانه‌اش ترور کنند. با توجه به این‌که ابولهب با آن‌ها بود، می‌توانست جاسوسی کند و محل پیامبر(ص) را در آن شب به مشرکان اطلاع دهد.

 

مطلع شدن پیامبر(ص) از تصمیم مشرکان

به حسب ظاهر کسی از تصمیم مشرکان خبر نداشت، چرا که کاملا سری بود. مطلع شدن پیامبر اسلام(ص) هم -چنانچه در روایات آمده است- توسط جبرئیل انجام گرفت، و الا آن حضرت بین مشرکان نفوذی نداشت. جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داد که یا رسول‌الله! آن‌ها می‌خواهند شما را ترور کنند. طرح مشرکان را به آن حضرت افشا کرد و گفت: لازم است که از مکه فرار کنید.

 

زمان حمله به خانه پیامبر(ص)

مشرکان ابتدا تصمیم داشتند که پیامبر اسلام(ص) را در نیمه شب و در تاریکی ترور کنند. آن زمان، خانه‌های مردم «بیت» نبود، بلکه «دار» بوده است. «بیت» مختص یک خانواده، اما «دار»، مجموعه‌ای از بیوت بود.

ابولهب خطاب به مشرکان گفت: «اگر نیمه شب حمله کنید، سر و صدا شده و زنان و بچه‌ها از اتاق‌ها بیرون می‌آیند و چه بسا زیر دست و پای شما تلف شوند. من درباره قتل پیامبر(ص) می‌توانم بگویم که شما حق داشتید، اما در مورد زن و بچه، نمی‌توانم به دیگران پاسخگو باشم. پس موقعی حمله کنید که کمی نور باشد تا بتوانید افراد را از هم تشخیص دهید». بنابراین حمله از اول شب، به آخر شب و نزدیکی‌های صبح افتاد.

 

وقایع شب هجرت پیامبر(ص)

برای خانه پیامبر(ص) جاسوس گذاشتند. جلوی در خانه هم افراد عملیاتی آماده بودند که در لحظه تعیین شده حمله کنند. آن شب بایستی پیامبر(ص) از خانه بیرون می‌رفتند. طرح آن حضرت، این بود که نیمه شب از اتاق بیرون بیایند و به جای ایشان، علی بن ابی‌طالب(ع) داخل اتاق رود.

مشرکان در تاریکی به وضوح نمی‌دیدند که چه کسی وارد و خارج می‌شود، و تنها شبحی را مشاهده می‌کردند. آن‌ها دیدند که پیامبر(ص) در اول شب وارد اتاق شد و در نیمه شب از اتاق بیرون آمده و دوباره سر جایش رفت و خوابید. دیده بان، مراقب اتاق بود، اما جایی را که پیامبر(ص) به آن‌جا رفته و دوباره از آن‌جا برگشت، نگاه نمی‌کرد. افرادی هم که جلو در مستقر شده بودند، مشغول عیاشی بودند.

پیامبر(ص) از در خانه بیرون آمدند. کافی بود که ده قدم از آن‌جا دور شوند تا قضیه تمام ‌شود. موقعی که از حلقه مشرکین عبور کردند، با یک صحابی رو به رو شده و مجبور شدند که او را همراه خود ببرند. اگر پیامبر(ص) او را از همراهی خودش منع می‌کرد، چه بسا وی فریاد می‌زد و در این صورت، مشرکان از پشت سر ‌آمده و آن حضرت را می‌کشتند.

پیامبر اکرم(ص) باید طوری از مکه می‌رفتند که همه بفهمند آن حضرت فرار کرده‌ است؛ چرا که اگر بدون هر گونه مشکلی مکه را رها ‌کرده و می‌رفتند، مردم می‌گفتند: ایشان به دنبال قدرت بوده است، زیرا زمانی که دید در جایی حکومت هست، شهر خودش را رها کرد و رفت. اما وقتی همه فهمیدند که می‌خواستند پیامبر(ص) را بکشند، می‌گویند که ایشان تا آخر، پای هدایت آن‌ها ایستاد، ولی آن‌ها علاوه بر این‌که هدایت پیامبر(ص) را نپذیرفتند، تصمیم بر کشتن او گرفتند.

به همین جهت بود که پیامبر اکرم(ص) به اهالی مدینه فرمود: شما بروید و من بعداً خواهم آمد. ایشان می‌توانستند همان موقع از مکه بروند؛ اما اگر می‌رفتند تا ابد مردم می‌گفتند که پیامبر(ص) به دنبال حکومت و قدرت بوده است. لذا بعد از این‌که آن حضرت به مدینه رفت، حتی یک نفر از اهالی به ایشان اعتراض نکرد که چرا قوم خودت را رها کرده و رفتی.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب01393/11/07)

گزارش | رد پای یهود در جلسه مشرکان

پس از این‌که قریش از قرارداد پیامبر(ص) با اهالی مدینه مطلع شد و نتوانست بر آن‌ها دست یابد، وارد تصمیم‌گیری نهایی شد. ما باید در این جلسه تصمیم‌گیری، رد پای یهود را پیدا کنیم، هر چند در ظاهر چیزی نمی‌بینیم.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ درباره خود شعب مطالعه کنید تا معلوم شود عمق این محاصره چه بوده است؟ آیا صرفاً می‌خواستند به پیامبر اکرم(ص) غذایی نرسد؟ ارتباط محاصره با خود مدینه چه اندازه بوده است؟

باید این مطلب را دانست که شعب ابی‌طالب به همان اندازه که برای پیامبر اکرم(ص) ضربه و ضرر بود، به همان اندازه هم برای مشرکین ضرر و ضربه بود، زیرا محاصره اقتصادی در شعب ابی‌طالب باعث شده بود گردش مالی از مکه سلب شده و اقتصاد اهالی آن‌ منطقه فلج شود. بنابراین درست است که مشرکان در آخر کار محاصره را برداشتند، اما بعد از آن، به شدت از پیامبر اسلام(ص) عصبانی بودند.

ما گاهی موارد از گذشته، حال را می‌فهمیم و گاهی موارد از حال، گذشته را. امروز عصبانیت آمریکایی‌ها از ما، بیشتر از عصبانیت آن‌ها 30 سال پیش است، چون 30 سال قبل فقط ایران را از دستشان گرفته بودیم، اما بقیه منافع خودشان را دارا بودند. آن‌ها در مورد محاصره ما دچار اشتباه شدند، زیرا محاصره شدن باعث شد که گردانه اقتصاد ما از دل اقتصاد آن‌ها بیرون بیاید؛ طوری که وقتی ما را تحریم کردند، ما تمام دانش‌ها و ماشین‌ها و گندم‌ و غیره را از غیر آمریکا خریدیم، و این باعث شد پول ما عملاً در اقتصاد آمریکا وارد نشود و در نتیجه، اقتصاد آن‌ها به تدریج نزول کرد. به این ترتیب، دو معضل برایشان ایجاد شد: هم ایران را از دست دادند و هم اقتصاد خودشان را. بنابراین هم‌اکنون دو برابر از ما عصبانی است و به همین جهت به مرور زمان، اقداماتش علیه ما شدیدتر می‌شود.

همین مسأله در مورد مشرکین هم اتفاق افتاد. زمانی که آن‌ها خواستند به پیامبر اسلام(ص) ضربه اقتصادی بزنند، آن حضرت اذیت شدند، ولی ضرر نکردند.(اصولاً در این دنیا ضرر مالی برای مؤمن معنا ندارد، هر چند که شاید از این امور اذیت شود، زیرا اعتقاد ما این است که رزق را خدا می‌دهد). در مقابل، مشرکان قبل از شعب ابی‌طالب، از جانب پیامبر اسلام(ص) ضربه اقتصادی نخورده بودند، اما در جریان محاصره اقتصادی که خودشان آن را به وجود آورده بودند، دچار ضرر شده و به همین علت از پیامبر(ص) عصبانی شدند. به همین سبب، زمانی که آن حضرت از شعب بیرون آمدند، مشرکان می‌خواستند اقدامات خودشان را تشدید کنند. در این زمینه با دو مانع روبه‌رو بودند: جناب ابوطالب و حضرت خدیجه(س) که البته هر دو بزرگوار را خداوند از پیامبر(ص) گرفت، و در نتیجه، زمینه برای اقدامات بیشتر مشرکین فراهم شد.

 

پیمان حمایت اهالی مدینه با پیامبر(ص) در منا

یک مورد دیگر که می‌توان از امروز به شرایط آن روز پی برد، این است که به هر میزان، دشمن از ما ضرر ببیند، شناختش به عمق خطر، بیشتر می‌شود. اگر مشرکان در روزهای آغازین بعثت، 10 درصد احتمال خطر از سوی پیامبر اسلام(ص) می‌دادند، بعد از شعب ابی‌طالب، این احتمال به 90 درصد رسیده بود، زیرا برایشان روشن شد که گرچه مسلمانان در مکه دچار ضرر مالی شده‌اند، ولی از آن طرف، مدینه را به دست آورده‌اند. به این جهت، تمام تلاش اهل مکه این شد که ارتباط پیامبر(ص) با مدینه کامل نشود. از این رو، هیأتی که از مدینه آمده بود، در مکه در معرض تهدید و کشته شدن بودند. برای در امان ماندن از این تهدیدات، بایستی ارتباط اهالی مدینه با پیامبر(ص) در زمان حج انجام می‌شد که ماه حرام، و ازدحام مکه هم خیلی زیاد بود؛ اما با وجود این، پیامبر اسلام(ص) در خود مکه با این 500 نفری که از مدینه آمده بودند، ارتباط برقرار نکردند؛ بلکه فرمودند: از بین خودتان 70 نفر را انتخاب نموده، و به منا بیایید.

نمایندگان مدینه، شب دوازدهم در منا جمع شدند و درباره هجرت پیامبر اسلام(ص) صحبت کردند. آن حضرت فرمودند: من به مدینه خواهم آمد، ولی لازم است که شما هم وعده حمایت بدهید. پیامبر(ص) تعهد ولایت را از اهالی مدینه گرفتند: «النبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم»(أحزاب/6). کلمه «أولی» در این آیه به این معنا است که اگر مثلا مسلمانی یک لقمه نان داشته باشد، و امر دایر باشد بین این‌که آن را به فرزندش بدهد یا به پیامبر(ص)، باید به پیامبر بدهد؛ و یا اگر پیامبر اکرم(ص) فرمود: «در فلان مسیر برو»، در حالی که اراده شخص، غیر از آن باشد، باید از اراده پیامبر(ص) تبعیت کند، چرا که اراده دیگران، در مقابل اراده پیامبر(ص)، اعتباری ندارد.

پس از این‌که پیامبر اسلام(ص) درباره ولایت خودش از آن‌ها تعهد گرفت، خواستار امضای‌شان شد. همگی آمدند تا پیمان‌نامه را امضا کنند. پیامبر(ص) فرمود: 11 نفر از بین شما باید آن را امضا کنند. سپس جبرئیل آمد و نام افرادی را که باید امضا کنند، گفت.

شما درباره این مطلب تحقیق کنید که سرنوشت 11 نفری که پیمان‌نامه را امضا کردند، بعد از هجرت پیامبر اسلام(ص) به مدینه چه شد؟ ببینید که چند نفر از آن‌ها قبل از پیامبر(ص) از دنیا رفتند؛ و افرادی هم که بعد از پیامبر(ص) زنده ماندند، با حوادث بعد از ایشان چگونه برخورد کردند؟

گفته‌اند: با امضای پیمان‌نامه مذکور، شیطان فریاد زد و قریش را مطلع کرد که شما خوابیده‌اید، در حالی که محمد(ص) قرارداد هجرت می‌بندد. به دنبال این فریاد، قریش به محل مذاکره پیامبر(ص) و مدینه‌ای‌ها هجوم بردند، اما قبل از این‌که برسند، نمایندگان مدینه از تاریکی شب استفاده کرده و متفرق شدند.

البته جای سؤال است که این شیطان کیست؟ آیا واقعاً شیطان فریاد زده بود؟ آیا اصلا شیطان حق چنین کارهایی را دارد؟‌ این‌جا نقطه‌ای تاریک و قابل سؤال است.

پس از قرارداد، پیامبر اسلام(ص) به نمایندگان مدینه فرمود: بروید و منتظر باشید که من خواهم آمد. ما این‌جا باز یک نقطه تاریک در تاریخ داریم و آن این که می‌گویند: اهالی مدینه در قبا منتظر پیامبر(ص) می‌نشستند. سؤال این‌جاست که اگر آن حضرت زمان معینی را برای هجرت خودشان تعیین نکرده بودند، چرا مدینه‌ای‌ها در قبا به انتظار می‌نشستند؟

 

رد پای یهود در جلسه مشرکان

پس از این‌که قریش از قرارداد پیامبر (ص) با اهالی مدینه مطلع شد و نتوانست بر آن‌ها دست یابد، وارد تصمیم‌گیری نهایی شد. ما باید در این جلسه تصمیم‌گیری، رد پای یهود را پیدا کنیم، هر چند در ظاهر چیزی نمی‌بینیم. در ظاهر، تمام تصمیم‌گیری‌ها به دست  مشرکین است؛ در حالی که خداوند در قرآن می‌فرماید: « لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ» (مائده/82). بنابراین، یهود قطعاً بر جلسه تصمیم گیری مشرکین رهبری می‌کرد؛ البته حضور علنی نداشت، ولی بالأخره آن را ارشاد می‌کرد. باید این رد پا را پیدا کرد.

 

برگزاری جلسه برای تصمیم‌گیری نهایی

بالأخره قریش برای تصمیم‌گیری نهایی در مورد پیامبر اسلام (ص) از سران همه قبایل دعوت کردند. برای اطمینان و استحکام جلسه، گفتند: فقط کسانی به این جلسه بیایند که تا آخر، همراه ما می‌مانند. رئیس بنی‌هاشم، ابولهب بود. گفتند: اگر ابولهب بیاید و بفهمد که ما می‌خواهیم محمد را بکشیم، ممکن است ما را همراهی نکند؛ از این رو نباید از بنی‌هاشم کسی را دعوت ‌کنیم. این نشان می‌دهد که چه اندازه قرار بود جلسه مذکور سری باشد. بر خلاف تصمیم قبلی، در جلسه به این نتیجه رسیدند که ابولهب کسی است که تا آخر با ما می‌ماند؛ بنابراین او را هم دعوت کردند.

در این جلسه، سه پیشنهاد مطرح شد: سجن و تبعید و قتل؛ اما دو پیشنهاد اول رأی نیاورد، چون در صورت تبعید، پیامبر (ص) به مدینه می‌رفت؛ اگر هم آن حضرت را زندانی می‌کردند، یارانش شبانه ایشان را فراری می‌دادند. در نتیجه، تنها راه حل را در قتل ایشان دیدند.

نوبت به این رسید که چه کسی آن حضرت را بکشد. می‌دانستند که هر کس ایشان را بکشد، با شمشیر بنی‌هاشم روبه‌رو خواهد شد. گفته‌اند: شیطان در قالب پیرمردی نجدی وارد جلسه شد وگفت: پیشنهاد من این است که او را به صورت مجموعی بکشید، تا بنی‌هاشم نفهمند که با چه کسی طرفند؛ آن‌ها که نمی‌توانند با همه قبایل درگیر شود.

این، دومین موردی است که شیطان ورود کرده است؛ اما سخن این‌جاست: کسی که به عنوان شیطان معرفی شده است، نمی‌تواند یک فرد ناشناخته‌ای باشد، زیرا جلسه مذکور، کاملاً سری بود و در جلسات سری آن‌ها افراد شناخته‌شده شرکت می‌کردند. بنابراین، فرد مورد نظر، قطعاً یک فرد شناخته‌شده‌ای است که از او با نام شیطان یاد کرده‌اند. ضمنا همان طور که در آینده خواهیم گفت- در تاریخ، این قضیه سابقه دارد که رد کسی را با دادن عنوان «شیطان» به او گم کرده باشند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/07)

گزارش | زمینه‌های پیدایش هجرت

زمینه‌های هجرت پیامبر اکرم(ص) در شعب ابی‌طالب، و بعد از مذاکرات ایشان با عده‌ای از اهالی مدینه به وجود آمد. تقاضای قبائل اوس و خزرج این بود که پیامبر اسلام(ص) از همان هنگام و همراه آن‌ها به مدینه برود، اما آن حضرت فرمودند که باید آن شهر، پذیرای من باشد تا بیایم.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در مکه فقط برده‌ها کتک می‌خوردند، چرا که کسی از آن‌ها حمایت نمی‌کرد؛ اما مسلمانانی که برده نبودند، تحت قاعده قبیله‌گرایی زندگی می‌کردند و از اذیت و آزار مشرکان در امان بودند.

سران قریش جلسه‌ای گذاشتند و تصمیم گرفتند هر قبیله‌ای، مسلمانان خودش را شکنجه کند. بر اثر این تصمیم، کار مسلمانان سخت شد و در نتیجه، پیامبر اسلام(ص) به آن‌ها دستور داد به حبشه هجرت کنند. پیرو این دستور، عده‌ای از مسلمانان به سرپرستی جعفر بن ابی‌طالب به حبشه رفتند.

 

دوران شعب ابوطالب

بعد از این قضیه، مشرکین محاصره اقتصادی را شروع کرده و تمام راه‌های تجاری را بستند. ظاهراً پیشنهاد ابوطالب بود که مسلمانان در یک‌جا جمع شوند و در نتیجه، به شعب رفتند. آن‌جا حتی خیمه‌ هم نداشتند و زیر آفتاب بودند.

گردش اموال حضرت خدیجه(س) تحت نظر پیامبر(ص) خیلی بالا بود؛ اما مشرکان همه آن اموال را از رده خارج کردند. آن‌ها اموالی را که پیامبر(ص) می‌خواست بخرد، به ده برابر قیمت می‌خریدند. در این بین، هم پول پیامبر(ص) تمام می‌شد و هم پول خودشان. در نتیجه، خودشان هم گرفتار شده بودند.

پیامبر اسلام(ص) از عمویش ابوطالب خواست تا از آن‌ها بپرسد: آیا اگر محمد، خبر غیبی به شما بدهد، ماجرا را تمام می‌کنید؟ آن‌ها قبول کردند، چرا که خودشان هم می‌خواستند از این گرفتاری نجات یابند.

پیامبر(ص) فرمود: نوشته‌ای که تعهد کرده و در جعبه گذاشته‌اید، موریانه آن را خورده و فقط اسم خداوند باقی مانده است. رفتند و دیدند که خبر غیبی پیامبر(ص) صحیح است. به این ترتیب، محاصره در شعب شکسته شد.

حضرت خدیجه(س) در این مدت خیلی سختی کشید. موقعی که وارد شعب شد، 62 ساله بود و یک دختر دو ساله داشت. از طرفی، الگوی تمام زنان مسلمان هم ایشان بود؛ اگر او سختی را تحمل نمی‌کرد، سایر زنان هم تحمل نمی‌کردند. به هر حال، دوره سه ساله در شعب، ایشان را از پا درآورد. وقتی دوران شعب تمام شد و مسلمانان از آن‌جا بیرون آمدند، حضرت خدیجه(س) از دنیا رحلت کرد.

دوران سخت شعب، جناب ابوطالب را هم از پا درآورد، چرا که ایشان هم در سنین پیری بود. با از دنیا رفتن ایشان، ورق برگشت و اذیت و آزار پیامبر(ص) توسط مشرکان شروع شد.

البته در مدتی که مسلمانان در شعب بودند، اتفاق مهم و مثبتی هم افتاد و آن این‌که مدینه‌ای‌ها آمدند و با پیامبر اسلام(ص) مرتبط شدند. آن حضرت مصعب بن عمیر را به عنوان نماینده به مدینه فرستاد.

زمانی که شرایط سخت زندگی در شعب به اوج رسید، پیامبر(ص) فرمود: هر کس نمی‌تواند این اوضاع را تحمل کند، به مدینه برود. بنابراین، هجرت به مدینه از دوران شعب شروع شد. البته هر چه مکه از وجود مسلمانان خلوت‌تر می‌شد، مشرکان پیامبر(ص) را بیشتر اذیت می‌کردند.(1)

 

پیدایش زمینه‌های هجرت به مدینه در شعب ابی‌طالب

در بحث مهاجرت پیامبر اسلام(ص) باید بررسی کنیم که چه زمینه‌هایی در مهاجرت آن حضرت به مدینه دخیل بوده است. همان طور که در جلسه قبل اشاره کردیم، زمینه‌های هجرت پیامبر اکرم(ص) در شعب ابی‌طالب، و بعد از مذاکرات ایشان با عده‌ای از اهالی مدینه به وجود آمد.

تقاضای قبائل اوس و خزرج این بود که پیامبر اسلام(ص) از همان هنگام و همراه آن‌ها به مدینه برود، اما آن حضرت فرمودند که باید آن شهر، پذیرای من باشد تا بیایم. پذیرا بودن مدینه هم منوط به این است که مردم آن‌جا اسلام را پذیرفته و وعده یاری بدهند.

در آن زمان، مدینه از دو قوم تشکیل شده بود: خزرج و اوس. خزرجی‌ها با پیامبر اسلام(ص) قرار داد یاری‌رسانی بستند، ولی اوسی‌ها ابتدا چنین قراردادی با ایشان نداشتند. لازم بود که خزرجی‌ها، اوسی‌ها را در هم در جریان قضیه قرار می‌دادند تا آن‌ها هم می‌پذیرفتند. برای این امر، خزرجی‌ها از پیامبر اکرم(ص) نماینده‌ای درخواست کردند که ایشان هم «مُصعَب بن عُمَیر» را به عنوان نماینده خود به مدینه فرستادند.

 

فرستادن نماینده جوان به مدینه توسط پیامبر اسلام(ص)

این‌جا شاید سؤالی مطرح بشود که چرا پیامبر اسلام(ص) با وجود اصحابی با سنین بالا مثل طلحه، زبیر، سعد بن ابی‌وَقّاص، و... «مصعب» را که یک جوان 17 ساله بود، به آن شهر فرستادند؟

پیامبر بزرگوار ما(ص) شخص حکیمی بودند و اقداماتی را که انجام می‌دادند، حکیمانه بود. بنابراین، اگر به غیر از مصعب، فرد مناسب‌تری وجود داشت، مسلّما همان را می‌فرستادند.

یکی از اهداف پیامبر اسلام(ص) از انتخاب مذکور این بود که ایشان می‌خواستند مدینه را از همان ابتدا به این امر عادت دهند که جانشین ایشان، شخص جوانی است. بعدها در همین مدینه، بهانه‌ای که موجب شد امیرالمؤمنین(ع) را از خلافت کنار بگذارند، جوان بودن آن حضرت بود.

دومین دلیل برای این‌که پیامبر اسلام(ص) یک جوان را به عنوان نماینده می‌فرستند، این بود که مردم از تعصبات دور شوند و عالِم را در هر سنی بپذیرند. سران اوس و خزرج همگی مُسن، اما جاهل بودند، در حالی که مصعب، 17 ساله، ولی عالم بود.

باید در اسلام این مسأله عقلی جا می‌افتاد که فراتر بودن به جسم نیست، بلکه به روح و دانش است. از همان اول، پیامبر اکرم(ص) می‌خواست این نکته را به آن‌ها تعلیم دهد. البته بعدها با این تفکر مبارزه شد و در بعضی از موارد در این باره، دوباره به دوران جاهلیت بازگشتند.

هرچند شیعیان حقیقی همواره به این دستور اسلامی عمل می‌کردند؛ همچنان‌که علی بن جعفر، برادر امام هفتم(ع) و عموی امام هشتم(ع) زمانی که 70 ساله بود، در محضر امام جواد(ع) که در آن موقع، 9 ساله بود، دو زانو می‌نشست و سؤال می‌پرسید.

بعضی‌ها به او می‌گفتند: آیا با این سن و سال ناراحت نمی‌شوی که در برابر ایشان زانو زده و سؤال می‌پرسی؟ کسی که از علی بن جعفر این سؤال را می‌پرسد، مسلّماً جزء شیعیان نیست، چون شیعه سن وسال را در مورد امام دخیل نمی‌داند.

به هر حال مصعب از طرف پیامبر اسلام(ص) به مدینه رفت و موفق شد و اوسی‌ها هم اسلام را پذیرفتند. پس از این سفر تبلیغی، مصعب برای پیامبر اسلام(ص) گزارش آورد که ما در مدینه موفق بودیم.

ارتباط با مدینه در سال هشتم بعثت برقرار شده است. سال یازدهم هم اهالی آن شهر به خدمت پیامبر اکرم(ص) آمده و ایشان را به مدینه دعوت کردند، اما از آن‌جایی که تعدادشان کم بود، آن حضرت فرمودند که این دعوتتان کافی نیست؛ لازم است تا تعدادتان زیاد باشد.

سال دوازدهم طبق آنچه که در تاریخ آمده است، 500 نفر از اهالی مدینه به محضر پیامبر اسلام(ص) آمدند. آن حضرت فرمودند: از بین خودتان 70 نفر را انتخاب کنید که به منا بیایند تا جلسه‌ای با آن‌ها تشکیل  بدهیم. لازم بود این جلسه به دور از چشم مشرکین انجام یابد.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه هجدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/30)

2 - جلسه نوزدهم تاریخ تطبیقی(1393/11/07)

گزارش | سخن علی(ع) در مورد اولین وحی بر پیامبر(ص)

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هنگام نزول وحی در غار حرا بوده و صدای وحی را هم شنیده است؛ اما سخنی از ترس و تردید پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نمی‌زند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بحث در این بود که اولین وحی به پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) همراه هیچ‌گونه ترسی نبوده است. آنچه که از ترس و تردید پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نقل کرده‌اند، همه دروغ است.

آخرین دلیل ما بر این مطلب، بیان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است که در نهج‌البلاغه هم نقل شده است: «و لقد سمِعتُ رَنَّةَ الشیطانِ حینَ نزَل الوحیُ علیه(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) فقلتُ یا رسول الله ما هذه الرنة؟ فقال: هذا الشیطان قد أیِس من عبادته. إنک تسمع ما أسمع و تری ما أری إلا أنَّکَ لستَ بنبی و لکنک لَوزیرٌ و إنک لعلی خیر (خطبه 192)؛ من ناله شیطان را شنیدم و از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) پرسیدم که این چیست؟ ایشان فرمود: این ناله شیطان است که با مبعوث شدن من، از عبادت شدن خودش مأیوس شده است ... ».

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هنگام نزول وحی در غار حرا بوده و صدای وحی را هم شنیده است؛ اما سخنی از ترس و تردید پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نمی‌زند.

 

نزول دفعی و تدریجی قرآن

اصلاً ما برای پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نسبت به قرآن نقطه جهل نداریم، چون قبل از این‌که وحیِ تدریجی انجام شود، وحی دفعی انجام شده بود. توضیح این‌که قرآن دو نزول دارد: نزول تدریجی و نزول دفعی. نزول دفعی بر ذات قلب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) بوده و زمان و مکان ندارد؛ اما این‌که آن را بر مردم بخوانند، تفصیل و زمان دارد.

پس پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) با مردم در زمان زندگی می‌کند، ولی با خدا زمان ندارد. زمانی که وحی دفعی بر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نازل می‌شود، حتی جبرئیل هم آن‌جا وجود ندارد. 27 رجب به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) گفته شد بخوان. چه چیزی؟ همان را که گفتیم؛ اما بر اساس آنچه که می‌گوییم بخوان و از حافظه‌ات استفاده نکن: «وَلا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضَى إِلَیْکَ وَحْیُهُ» (طه/ 114). مراد این است که قبل از تمام شدن وحی دوم بر تو، آن را نگو؛ یعنی به وحی اول سخن نگو.

لذا در قضیه تغییر قبله، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) می‌دانست که قبله عوض خواهد شد، اما هنوز ابلاغ نشده بود: «قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّمَاء فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَحَیْثُ مَا کُنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوِهَکُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِینَ أُوْتُواْ الْکِتَابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ» (بقره/ 144). پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) همه این‌ امور را قبلاً می‌دانست، ولی بیان و ابلاغ آن‌ها نیاز به زمان داشت.

ضمنا باید دانست که نزول دفعی قبل از نزول تدریجی بوده است، و الا نزول دفعی دیگر معنا نداشت، چرا که مقداری از آن قبلاً بوده است. نزول دفعی در ماه مبارک رمضان اتفاق افتاده است: «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر/1). اگر این آیه مربوط به نزول تدریجی باشد، خلاف واقع می‌شود، چون مقداری از نزول قرآن در سایر ماه‌های سال بوده است، در حالی که خداوند می‌فرماید: «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر/1)؛ و لیلةالقدر در ماه رمضان است.

بنابراین از مطالب جلسه قبل و این جلسه نتیجه می‌گیریم زمانی که جبرئیل به پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) گفت بخوان، آن حضرت همه را می‌دانست، و «خواننده نیستم» و یا «بلد نیستم» معنا ندارد. روایت‌هایی هم که می‌گویند پیغمبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در هنگام نزول وحی می‌ترسید و عرق می‌کرد، همه از ضِعاف است. تاریخ ما از این پیرایه‌هایی که به پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) بسته شده است، باید پاک شود.

 

بحثی در اولین مسلمان

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) کار تبلیغی‌شان را شروع کردند. اقدام آن حضرت در مکه، فقط تبیین بود. این‌جا بحث است که اولین مسلمان کیست؟ اهل سنت می‌گویند: اولین مسلمان از بین بچه‌ها علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام)، و در بین زنان، حضرت خدیجه (س) است و از میان بزرگسالان، یکی از اصحاب را نام می‌برند.

ما سؤالی از آن‌ها داریم که آیا آن صحابی در دوره پنهانی مسلمان شد یا در دوره علنی؟ اگر او جزء چهل نفری باشد که در دوران پنهانی مسلمان شدند،‌ یعنی کسی است که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) به سراغ او رفته و به اسلام دعوت کرده است؛ چون در دوره دعوت پنهانی، آن حضرت برای دعوت افراد به اسلام، به طور خصوصی با اشخاصِ دارای زمینه مساعد، ارتباط می‌گرفت.

اما اگر مسلمان شدن آن صحابی، مربوط به دوران علنی باشد، فضیلتی برای او محسوب نمی‌شود؛ زیرا پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در این دوران علنا مردم را دعوت کرده و عده‌ای مسلمان می‌شدند.

اگر اسلام او مربوط به دوران پنهانی باشد، همه مطالبی که ما درباره‌اش می‌گوییم، دروغ می‌شود؛ این‌که مثلا او اصلاً از اول ایمان نیاورده بود؛ چرا که مگر می‌شود پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در آن دوره خاص، به سراغ کسی برود که اصلاً ایمان نمی‌آوَرَد؟ دعوت کسی که اصلاً ایمان نمی‌آوَرَد، در دوران پنهانی مصلحت نبود و فایده‌ای نداشت، زیرا چنین کسی منافق بود و در نتیجه به این طرف و آن طرف می‌گفت و ایجاد درد سر می‌کرد؛ در حالی که در این دوران، مسائل باید مخفی می‌ماند تا مشکلی ایجاد نشود.

البته طبق نقل خود اهل سنت، صحابی مورد اشاره در زمان علنی شدن دعوت، اسلام آورده است. نقل کرده‌اند: وقتی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) دعوت علنی را شروع کردند، سران قریش جلسه‌ای گذاشتند که در مقابل این پدیده‌ای که علنی شده است، چه اقدامی انجام دهیم؟ در آن زمان، صحابی مورد بحث در مکه نبوده و برای تجارت به شام رفته بود.

موقعی که از سفر برگشت، سران قریش او را دعوت کرده و گفتند: ما می‌خواستیم برای مقابله با محمد تصمیم بگیریم، ولی منتظر شدیم بیایی تا با تو هم در این زمینه مشورت کنیم. او گفت: من می‌دانستم که محمد آمده و ادعای رسالت دارد؛ لذا آمده‌ام تا به او ایمان بیاورم. گفتند: از کجا این مطلب را می‌دانستی؟ پاسخ داد: من در شام که بودم، بزرگان اهل کتاب به من گفتند: زمانی که وارد مکه شوی، شخصی را خواهی دید که ادعای پیامبری کرده است.

 

فلسفه دعوت مخفیانه

دعوت مخفیانه پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در سه سال آغاز اسلام به این جهت بود که اگر آن حضرت از همان ابتدا فریاد زده و دعوت را علنی می‌کرد، مشرکان با توجه به تنهایی ایشان، برای این حرکت ایجاد مشکل می‌کردند؛ اما وقتی آن حضرت در دوران مخفی با افراد مستعد ارتباط ‌گرفت و در نتیجه آن، چهل نفر اسلام آوردند، موقعی که دعوت علنی شد، این افراد ایمان پنهانی خود را علنی کردند و این امر، اعتبار و ارزش زیادی داشت.

 

علت عدم ابراز ایمان ابوطالب

از موقعی که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) دعوت را علنی کرد، درگیری‌ها شروع شد. جناب ابوطالب در مکه نفوذ زیادی داشت. او به امر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) ایمان خودش را آشکار نمی‌کرد. این‌که می‌گویند ابوطالب مشرک از دنیا رفت، سخن باطلی است. ابوطالب اصلا مشرک نبوده است که با شرک از دنیا برود. اگر اختلاف نظری هم هست، در این مورد است که آیا ابوطالب، نبوت پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را قبول کرد یا خیر؟ اما این‌که ابوطالب و پدرانش بت‌پرست نبوده‌اند، امر مسلّمی است. آن‌ها پیرو دین جدشان، اسماعیل(علیه‌السلام) بودند.

علت این‌که ابوطالب ایمانش به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را علنی نکرد، این بود که در آن موقع، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) نیرویی غیر از قبیله خود، بنی‌هاشم نداشت و رئیس آن قبیله هم ابوطالب بود؛ حال اگر او ایمان خود را علنی می‌کرد، از ریاست برکنار می‌شد و این مسؤولیت به دست ابولهب می‌افتاد، و در این صورت، توسط خود بنی‌هاشم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) را می‌کشتند.

ابوطالب با عدم ابراز ایمانش توانست مدافع سرسخت پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) باشد. نمونه‌ای از حمایت‌های او از ساحت پیامبر بزرگوار را نقل می‌کنیم: در آن زمان در خانه خدا، هم بت‌پرست‌ها قربانی می‌کردند و هم مسلمانان. گوشت‌های قربانی را می‌بردند، اما شکمبه‌های آن را باقی می‌گذاشتند. روزی پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در خانه خدا مشغول نماز بود و ابوجهل هم به همراه عده‌ای آن‌جا نشسته بود. ابوجهل به شکمبه گوسفندی اشاره کرد و گفت: هر کس آن را روی سر محمد خالی کند، من به او مالی خواهم بخشید. فردی قبول کرد که این اقدام را انجام دهد. در این موقع، جناب ابوطالب سر رسید و صحنه را دید. شمشیرش را درآورده و آن‌ها را تهدید کرد که کسی حق ندارد از این‌جا برود. سپس به شخصی که شکمبه به روی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) ریخته بود، گفت: آن شکمبه را بیاور و به سبیل تمام این‌ها بمال. کسی از جایش تکان نخورد و او هم این کار را انجام داد. سپس ابوطالب گفت: از این به بعد، اگر بخواهید عملی را علیه محمد انجام دهید، با شمشیر من و بنی‌هاشم روبه‌رو خواهد شد.

بنابراین تا موقعی که ابوطالب زنده بود، مشرکان نمی‌توانستند اقدامی علیه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) انجام دهند. این‌که شنیدیم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌‌وآله) در مکه مورد اذیت و آزار قرار می‌گرفت، مربوط به بعد از وفات جناب ابوطالب است.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هجدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/10/30)

گزارش | کیفیت بعثت پیامبر اسلام(ص)

تمام انبیای الهی امی بودند و نزد کسی درس نخوانده بودند تا باسواد شوند. معلم همه انبیا خود خداوند بوده است: «و عَلَّمَ آدمَ الأسماءَ کُلَّها». پیغمبر ما هم اکمل‌الانبیا بود؛ یعنی خداوند، اکمل‌العلوم را در اختیار ایشان قرار داده بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از مسائلی که قابل بررسی است و متأسفانه در تاریخ مورد تحریف قرار گرفته، مسأله بعثت است.

ما معتقدیم که رسول اکرم(ص) پیامبر به دنیا آمده بود و همه چیز را می‌دانست؛ الا این‌که منتظر زمان ابلاغ امر رسالت از طرف خداوند بوده است تا اعلام شود. به عبارت دیگر، نبوت آن حضرت زمان نداشت، ولی ابلاغ نبوت زمان داشت.

چنانچه در مورد پیامبرانی مثل حضرت عیسی(ع) هم این سخن صادق است. آن پیامبر الهی از چه زمانی می‌دانست که نبی است؟‌ ایشان در گهواره بود که گفت: «جَعَلَنی نبیا(مریم/ 30)؛ مرا پیامبر قرار داد» و نگفت: «یَجعَلُنی نبیا»(پیامبر قرار می‌دهد). حضرت عیسی(ع)، نبی به دنیا آمد، اما تا مدتی مأذون به تکلم نبود.

 

ادعاهای دروغ در مورد کیفیت دریافت وحی

تمام انبیای الهی امی بودند و نزد کسی درس نخوانده بودند تا باسواد شوند. معلم همه انبیا خود خداوند بوده است: «و عَلَّمَ آدمَ الأسماءَ کُلَّها»(بقره/ 31). پیغمبر ما هم اکمل‌الانبیا بود؛ یعنی خداوند، اکمل‌العلوم را در اختیار ایشان قرار داده بود.

در مورد کیفیت اولین وحی بر پیامبر(ص)، این‌گونه گفته‌اند که ایشان برای عبادت خداوند، به غار حرا ‌رفته بود که ناگهان جبرئیل ظاهر شد و به ایشان گفت: «اِقرَء». پیامبر(ص) فرمود: من خواننده نیستم. جبرئیل ایشان را فشار داد و دوباره گفت: «اقرء». باز هم پیامبر(ص) در جواب فرمود: من خواننده نیستم. بار دیگر جبرئیل ایشان را فشار داد و گفت: «اقرء». می‌گویند: این بار آن فرشته الهی چنان پیامبر(ص) را فشار داد که نزدیک بود ایشان بمیرد! پیامبر اسلام(ص) در این وهله فرمود: چه چیز را بخوانم؟ جبرئیل جواب داد: «اِقرَء بِاسمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ»(علق/ 1). پیامبر(ص) ترسید و به سوی خانه‌اش به راه افتاد. در خانه فرمود: من را بپوشانید؛ می‌ترسم جن‌زده شده باشم. سپس داستان را برای حضرت خدیجه(س) تعریف کرد. خدیجه(س) گفت: زود قضاوت نکن؛ می‌روم تا از وَرَقَة بن نَوفَل قضیه را بپرسم. موقعی که ماجرا را با او مطرح کرد، ورقة بن نوفل گفت: ایشان جن‌زده نشده، بلکه ناموس الهی بر او نازل شده است. این همان است که برای موسی و عیسی هم می‌آمد. برو و به او بشارت بده که تو پیغمبر شده‌ای. خدیجه(س) رفت و در این باره به پیغمبر(ص) بشارت داد.

این داستانی است که نقل، و در اطراف آن به توجیه پرداخته شده است که ترس پیامبر(ص) به جهت عظمت وحی بوده است.

جواب ما این است که مگر درباره نبی مکرم اسلام(ص)، عبارت «پیامبر اعظم» را به کار نمی‌بریم؟‌ «اعظم» یعنی این‌که پیامبر ما جز خدا از همه چیز بالاتر است، حتی از جبرئیل. حال می‌پرسیم: چگونه امکان دارد که بزرگ‌تر از کوچک‌تر ترسیده باشد؟ یا مثلا مگر جبرئیل زشت بوده است که پیامبر(ص) از او ترسیده باشد؟ آیا اساسا تجلی جبرئیل بر ایشان، به صورت قیافه بوده است تا قیافه او را دیده و ترسیده باشد؟‌

 

آثار دروغ در این داستان، جنبه درونی و بیرونی دارد

اگر کسی از در وارد شده و بگوید: «بخوانید»، آیا صحیح است که در جوابش گفته ‌شود: ما خواننده نیستیم؟ اگر این‌گونه جواب داده شود، می‌گوید: منظور من چه بود که شما می‌گویید ما خواننده نیستیم؟ زمانی که کسی به شما می‌گوید بخوان، جواب صحیح این است که گفته شود: چه چیزی بخوانم؟

می‌گویند: چون ایشان سواد نداشته است که بخواند، به همین دلیل به جبرئیل پاسخ داد که من خواننده نیستم! سؤال ما این است که مگر جبرئیل کاغذ آورده بود که خواندن آن نیاز به سواد داشته باشد؟! اگر جبرئیل کتاب به پیغمبر(ص) داده باشد، صحیح بود که پیامبر(ص) بگوید من خواننده نیستم، اما سخن این‌جاست که همه قبول دارند که هیچ گاه بر پیامبر(ص) نوشته نازل نشد.

بنابراین وقتی جبرئیل به پیامبر(ص) می‌گوید: «اِقرَء»، آن حضرت می‌داند که باید از حفظ بخواند. اگر یک نفر به شما گفت بخوان، در حالی که قرار بر این است که از حفظ بخوانید، آیا جوابش این است که «من خواننده نیستم»؟ آیا پیامبر اسلام(ص) نمی‌توانست از حفظ، حداقل به مقدار چند کلمه بگوید؟

در این داستانِ نقل شده، آمده است که در آخرین مرحله، جبرئیل به پیامبر(ص) فشار آورد، و در نتیجه آن حضرت فرمود: «چه چیز بخوانم»، که جبرئیل هم پاسخ داد: «اِقرَء باسم رَبِّک الذی خلق»(علق/ 1). می‌پرسیم: آیا این چند کلمه، فشار لازم داشت؟! به بچه چند ساله هم می‌توان در مدت چند دقیقه، خواندن یاد داد؛ بنابراین آیا صحیح است که در مورد پیامبر 40 ساله گفته شود خواندن بلد نبوده است؟! خلاصه در خود داستان، علائم دروغ بودن موجود است.

 

بحثی در مورد ادعای بیسواد بودن پیامبر اسلام(ص)

همه این‌ سخنان بر این مبنا درست شده است که پیامبر اکرم(ص) بیسواد بوده‌ است. البته که این سخن، اشتباه است. گاهی برای توجیه این ادعا به امی بودن آن حضرت استناد می‌کنند. باید گفت: درست است که پیغمبر ما امی بود و امی هم از دنیا رفت، اما این کلمه به کسی اطلاق می‌شود که به مکتب نرفته و درس نخوانده باشد، نه این‌که به شخص بیسواد، امی بگویند.

وجه تسمیه این کلمه )امی) این است که هر کس از مادرش متولد می‌شود، به جز چند مطلبِ فطری مثل مکیدن سینه مادر، چیزی بلد نیست، و به مرور زمان مطالبی را آموخته و از امی بودن درمی‌آید. بنابراین امی بودن برای همه ما نسبی است؛ یعنی همه ما، هم امی هستیم و هم امی نیستیم؛ نسبت به آنچه که یاد گرفته‌ایم، امی نیستیم و نسبت به آن مطالبی که یاد نگرفته‌ایم، امی هستیم.

انسان با رفتن به مدرسه و همچنین توسط پدر، مادر، و ... مطالب را یاد می‌گیرد و از امی بودن درمی‌آید. پس معیار خروج از امی بودن، فراگیری‌ از دیگران است؛ فلذا اگر کسی از دیگران چیزی نیاموزد، امی است. پیامبر ما امی‌ترین انسان روی زمین است که تا آخر عمر هم به همین منوال بود، چون ایشان از هیچ کس چیزی را نیاموخت. اما باید به این نکته توجه داشت که امی بودن در انسان‌های عادی، ملازم با بیسوادی است، چون راه فراگیری آن‌ها این است که از دیگران یاد بگیرند، ولی امی بودن پیامبر(ص)، ملازم با بیسوادی ایشان نیست، چون آن حضرت قبل از این‌که به این نشئه بیاید، همه چیز را از خداوند یاد گرفته بود. همچنان که خدای متعال، آدم(ع) را بعد از ورود به این دنیا، عالم نکرد، بلکه قبل از آن، به وی علم آموخت.

پس پیامبر اکرم(ص)، هم می‌توانست بنویسد و هم می‌توانست بخواند، اما عملا چیزی نمی‌نوشت و نمی‌خواند، چون می‌دانست یهودی‌ها تصمیم گرفته‌اند زمانی که ایشان این کتاب را بیاورد و بخواند، بگویند: این را از روی کتاب‌های ما نوشته است(با توجه به این نکته که مطالب زیادی از قرآن، مشابه مطالب تورات و انجیل است).قرآن در این زمینه می‌گوید: «وَمَا کُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ(عنکبوت/48)؛ تو قبلاً نمی‌خواندی و با دست خودت نمی‌نوشتی. اگر قبلاً خوانده بودی و با دست خودت می‌نوشتی، اهل باطل به شک می‌افتادند».

ایشان قبل از بعثت هم هرگز خطی ننوشت؛ و به همین جهت، همه خیال می‌کردند بیسواد است. پس از مبعوث شدن هم علی(ع) را در حالی که ده ساله بود، کاتب وحی قرار داد. پیغمبر اکرم(ص)، اولین وحی را برای علی بن ابی‌طالب(ع) خواند و او نوشت. زمانی که این نوشته‌ها جمع شد، یهودی‌ها اتهام زدند که این مطالب، از روی کتاب‌های ما نوشته شده است. مکی‌ها گفتند: او سالیان مدیدی است که در کنار ماست؛ هرگاه در تجارت می‌خواست چیزی بنویسد، کاتب می‌طلبید.

بنابراین نتیجه می‌گیریم که پیامبر اسلام(ص) برای دور ماندن از اتهام دیگران، در تمام عمر چیزی را ننوشته و نخواند؛ اما این سخن، به معنای بیسوادی ایشان نیست.

انتهای پیام/

منبع: جلسه هفدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/23)

گزارش | پیامبر(ص) و خدیجه(س)

این‌که می‌گویند حضرت خدیجه(س) قبلاً دو بار ازدواج کرده بود و فرزندانی هم داشت، دروغ است. این‌ سخنان، جریان‌سازی و تاریخ‌سازی است که بعدها اتفاق افتاد. حضرت خدیجه(س) در حقیقت دختر مکه است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر اسلام(ص) به وصیت عبدالمطّلب، وارد خانه ابوطالب شده و تا 25 سالگی در خانه ابوطالب رشد کرد. آن حضرت زمانی که به این سن رسید، خواستار این شد که به صورت مستقل زندگی کند.

در خاندان بنی‌هاشم رسم بر این بود که به شغل تجارت بپردازند. البته نحوه تجارت آن‌ها به دو صورت بود: سرمایه عده‌ای به اندازه مدیریت‌شان بود و عده‌ای هم بودند که مقدار سرمایه آن‌ها از حد مدیریتشان بیشتر بود.

این‌جا لازم است توضیحی درباره کاروان‌های تجاریِ آن زمان ارائه دهیم:

کاروان‌های تجاری در آن زمان، محموله‌های مختلفی را روی شترها حمل می‌کردند و در مسیر عبور از مبدأ تا مقصد، می‌دانستند که چه افرادی به چه چیزهایی نیاز دارند؛ بنابراین کالاهای مورد نیاز هر منطقه را تهیه کرده و به اهالی آن منطقه می‌فروختند.

رئیس این کاروان، تاجر اصلی بود و بنا بر تجربه‌ای که در تجارت داشت، می‌دانست که باید چه جنسی را در چه منطقه‌ای تهیه کند تا بتواند آن را با سود زیادی در منطقه دیگر به فروش برساند. بنابراین به هر میزان که تاجر در کار خود تبحر داشت، سرمایه‌اش گردش پیدا می‌کرد و برایش سودآوری به همراه داشت.

زمانی که پیامبر اسلام(ص) خواست مستقل شده و به سفر تجاری برود، سرمایه‌ای از خود نداشت. جناب ابوطالب از جناب خدیجه(س) سرمایه‌ای درخواست کرد و خودش ضمانت پیامبر(ص) را تقبل کرد. با ضمانت ابوطالب، سرمایه‌ای از طرف جناب خدیجه(س) به پیامبر(ص) داده شد.

جناب خدیجه(س)، مسؤول دفتری به نام مَیسَره داشت که از علمای مسیحی بود. ایشان در یکی از سفرهای تجاری که قرار بود انجام شود، به میسره سفارش کرد موقع بازگشت، گزارشی از سفر و نحوه عملکرد محمد برای من بیاور.

پیامبر(ص) با کاروان تجاری مکه همراه شد و بر اساس محاسباتی که داشته و می‌دانست که چه اجناسی را در کدام مناطق تهیه کرده و در کجا به فروش برساند، دقیقا به میزان سرمایه، به سوددهی رسید. متبحر‌ترین تاجر هم نمی‌توانست به این صورت عمل کند. این مقدار سودآوری، امر غیر عادی بود، خصوصا که این سفر برای پیامبر(ص)، سفر اول تجاری محسوب می‌شد.

جناب خدیجه(ص) از میسره گزارش سفر را خواست. ایشان گفت که اولاً بالای سر ایشان همیشه سایه بود. دوم این‌که در فلان منطقه درختی است که در ساعت معینی از روز، هر کسی به شکل خاص زیر آن نشسته باشد و این حوادث اتفاق افتاده باشد، او یا نبی است یا وصی نبی است؛ ایشان دقیقاً در زیر آن درخت، در همان حالت نشسته بود.

 

بحثی در خاندان حضرت خدیجه(س)

جناب خدیجه(س) بعد از این گزارشِ سفر، برای جناب ابوطالب پیام داد که من حاضرم با فرزند شما ازدواج کنم. این‌که می‌گویند حضرت خدیجه(س) قبلاً دو بار ازدواج کرده بود و فرزندانی هم داشت، دروغ است. این‌ سخنان، جریان‌سازی و تاریخ‌سازی است که بعدها اتفاق افتاد. حضرت خدیجه(س) در حقیقت دختر مکه است. خانواده‌ ایشان باید خیلی مورد مطالعه قرار بگیرد که با کمال تأسف، نگذاشته‌اند این امر صورت پذیرد. این‌ خانواده، به دین حنیف و پیرو آیین حضرت ابراهیم(ع) بودند.

اتفاق تاریخ بر این است که خاندان حضرت خدیجه(س)، مسیحی بودند. سؤال ما این است که مسیحی در مکه چه می‌کند؟! مکه که محل حضرت عیسی(ع) نبوده است. این‌ها از خاندان عادی مسیحی هم نبودند. تاریخ ثبت کرده است که وَرَقَة بن نَوفَل، عموی حضرت خدیجه(س)، عالم مسیحی است. در مکه مسیحی‌ها آکادمی نداشتند. ورقة بن نوفل در مکه چه کار می‌کند؟ در کجا درس خوانده بوده است؟ اصالت این‌ها چیست؟ این‌ها در تاریخ گم است. تاریخ‌سازی شده است.

حدس ما این است که این‌ها جزء مهاجرین بودند. اخبار مربوط به ظهور پیامبر(ص) ما، هم بین یهود بود و هم بین مسیحیت. قبلاً گفتیم که پیکره انجیل بشارت است. اساساً انجیل به معنای بشارت است؛ «مبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد فلما جاءهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین(صف/ 6)، من به پیامبری که بعد از من می‌آید بشارت دهنده هستم... ».

بنابراین، علائم در کتب این‌ها فراوان بود. هر کدام به میزان همتش سعی می‌کرد به این نقطه نزدیک شود؛ چون می‌دانستند که در این‌جا ظهور می‌کند. این خانواده‌، خانواده‌ای پر همت بود که به این‌جا آمده بود. از رفتار حضرت خدیجه(س) هم می‌شود حدس زد که ایشان متوجه شده بود که زمان، زمان ظهور آخرین پیامبر است. تلاش ایشان این بود که همسر آن پیغمبر شود، تا بتواند به او کمک کند.

یکی از چیزهایی که ما نتوانستیم از تاریخ در بیاوریم و دلیلش هم این است که تاریخ را خراب کرده‌اند، منشأ ثروت حضرت خدیجه(س) است، که این ثروت عظیم از کجا حاصل شده بود؟ یک زن 40 ساله که به این حد ثروت دارد، او باید از چه موقع به تجارت شروع کرده باشد؟ آیا در آن زمان و در آن محیط ناامن، چنین زنی اجازه تجارت پیدا می‌کرده است؟ ماجرا چیست؟ این‌ مباحث را نگذاشتند که در تاریخ بیاید و عمداً سرکوب شده است و شاید اگر حقایقش معلوم می‌شد، در حد بالایی، گرایش جهان مسیحیت به اسلام انجام می‌گرفت.

به هر تقدیر، این تاریخ نشان می‌دهد که این خانواده نسبت به پیامبر(ص) یک حالت انتظار داشتند. حضرت خدیجه(س) منتظر بوده و می‌گشته است تا پیامبر وعده داده شده را پیدا کند. حضرت خدیجه(س)، خانواده پیامبر(ص) را هم می‌شناخته است. دلیل ما بر این مطلب این است که وقتی حضرت ابوطالب برای تجارت پیامبر(ص) تقاضای مال‌التجاره می‌کند، حضرت خدیجه(س) میسره(مسؤول دفتر خود) را همراه آن حضرت می‌فرستد. وقتی میسره در بازگشت از سفر می‌گوید که محمد زیر آن درخت با چنین حالتی نشسته بود، معلوم می‌شود که او از علائم پیامبران مطلع بوده که آن علامت را فهمیده است.

 

خدیجه(س) در جست‌وجوی پیامبر آخرالزمان

در این‌جا می‌خواهیم به پاسخ این سؤال بپردازیم که چرا حضرت خدیجه(س) میسره را همراه پیامبر(ص) فرستاد؟

علت اقدام مذکور این بود که حضرت خدیجه(س) احتمال قوی می‌داده است که در مورد پیامبر(ص) درست حدس زده است. ایشان با آن ثروت فراوان، به تمام خواستگارهای فراوانش جواب رد می‌داده است؛ در حالی که چنانچه گفته‌اند، فقط یکی از خواستگارهای ایشان 400 تا غلام داشته است. آن کسی که 400 تا غلام دارد، باید 1000 تا 2000 شتر داشته باشد. این فرد آمده بوده و حضرت خدیجه(س) جواب رد داده بود. ایشان منتظر پیامبر آخر‌الزمان بود و پس از سفر تجاری مذکور، یقین پیدا کرد که محمد همان است. و از همین رو بود که برای حضرت ابوطالب پیغام داد که من حاضرم با ایشان ازدواج کنم.

از طرفی، جواب حضرت ابوطالب هم که گفت: «من باید با خود محمد مطرح کنم»، نشان می‌دهد که در آن طرف هم، حضرت به دنبال مورد خاص خودش بوده است.

خدای متعال ثروت عظیمی را در اختیار حضرت خدیجه(س) قرار داد تا پشتیبان مالی پیامبر اکرم(ص) باشد. هر حرکتی که به لحاظ مالی پشتیبانی نشود، نمی‌تواند تداوم داشته باشد. زمانی که پیامبر اسلام(ص) حرکتش را در مکه آغاز کرد، کسی از بنی‌هاشم نمی‌توانست پول در اختیار ایشان قرار دهد.

 

ازدواج پیامبر اسلام(ص) با خدیجه(س)

جلسه خواستگاری تشکیل می‌شود و خیلی از بزرگان و ثروتمندان شهر دعوت شده بودند. چون حضرت خدیجه(س) به همه ثروتمندان جواب رد داده بود، آن‌ها از این موضوع خیلی ناراحت بودند و از همین رو می‌خواستند جلسه را تحقیر کنند. قرار بود وَرَقَة بن نَوفَل خطبه عقد را بخواند، اما حضرت خدیجه(س) فرمود: عموجان، خودم عقد را می‌خوانم. آن بانوی بزرگوار خطاب به پیامبر اسلام(ص) گفت: من خویش را به تزویج شما درآوردم و مهر را هم خودم می‌دهم.

جماعت حاضر با این گفته خدیجه(س) به هم ریخت. یک نفر از آن‌ها گفت: رسم بر این است که مهر را مرد بدهد؛ پس چرا تو می‌خواهی آن را بپردازی؟ جناب ابوطالب بلند شد و گفت: اگر داماد کسی مانند فرزندان شما باشد، باید هزاران مهر دهید تا به شما دختر دهند؛ اما اگر داماد کسی مانند برادرزاده من باشد، باید زنان پول دهند تا او حاضر شود با آن‌ها ازدواج کند.

ابوطالب سخنانش را این‌گونه ادامه داد که محمد در عرب نظیر ندارد؛ بلکه در عالم نظیر ندارد و هیچ کس مثل او نیست. کسی از حاضران گفته‌های ابوطالب را انکار نکرد و این قابل تأمل است؛ با وجود این‌که هنوز پیامبر اکرم(ص) به رسالت مبعوث نشده، سخن ابوطالب مورد تأیید بزرگان مکه قرار می‌گیرد.

این ازدواج تحقق پیدا کرد و حضرت خدیجه(س) در همان ابتدا به پیامبر(ص) فرمود: تمام اموال را به شما بخشیدم. معلوم بود که اگر مدیریت پیامبر اکرم(ص) روی این اموال بیاید، چه اندازه افزوده می‌شود.

البته آن حضرت هم، قبل از بعثت و بعد از آن، به این‌ پول‌ها نیاز داشت. قبل از بعثت، این اموال را در امور خیر صرف می‌کرد؛ فلذا بعد از این‌که به رسالت مبعوث شد و از مردم مکه پرسید که من چگونه انسانی در بین شما بودم، اوصافی که برای ایشان بیان کردند، از همین زاویه قابل توجه است؛ ‌گفتند: تو به یتیم‌های ما رسیدگی می‌کردی؛ دختران بیجهاز را جهاز می‌دادی؛ علی‌الدوام به ما مهمانی می‌دادی؛ بدهکاری‌های ما را ادا می‌کردی و ... .

این ویژگی‌ها به دلیل جمع کردن نیرو نبود، بلکه خصلت آن حضرت انجام دادن این‌گونه امور بود؛ اما بالأخره تأثیر خود را می‌گذاشت، و از همین رو، وقتی ایشان مبعوث شده و با تحریک سران قریش، مورد آزار اهالی مکه قرار می‌گرفت، توسط خود همان مردم مداوا می‌شد؛ چرا که ناگهان به آن سابقه بازگشته و یادشان می‌آمد که این همان فردی بود که برایشان خدمات زیادی انجام داده است.

منبع: جلسه شانزدهم تاریخ تطبیقی(1393/10/16)

گفت‌وگو | تفاوت یهودیت نبوی با یهودیت متعصب سیاسی

مواجهه دنیای اسلام با یهودیت و صهیونیسم فقط سیاسی نیست بلکه تمدنی است و اگر مسلمانان به آن توجه نکنند ممکن است در چالش با صهیونیسم به مقابله‌های سیاسی یا نظامی اکتفا کنند و از ابعاد فرهنگی آن غافل شوند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ امروزه برخی از محققان تاریخ اسلامی درباره یهود در صدر اسلام و تعامل آن با مسلمانان تحقیق می‌کنند. ممکن است به نظر آید که این موضوع مورد علاقه و پژوهش و مسئله تحقیقاتی اندیشمندان اسلامی است و یهودیان این موضوع را پیگیری نمی‌کنند ولی جالب است بدانیم این موضوع مورد علاقه و مسئله پژوهشی مشترک مسلمانان و یهود است. امروز برخی یهودیان نیز این موضوعات را با دقت و جزئیات پیگیری می‌کنند و مقالات و پایان‌نامه‌های دانشگاهی خود را به این موضوعات اختصاص میدهند.

درباره موضوع یادشده با حجت‌الاسلام محسن محمدی، معاون علمی موسسه تاریخ تطبیقی، مدرس دانشگاه فرهنگیان و پژوهشگر همکار پژوهشگاه بین‌المللی المصطفی(ص) گفت‌وگو کردیم.

 

در ابتدا در مورد اهمیت و جایگاه مباحث یهود در تاریخ صدر اسلام مطالبی را بیان بفرمایید تا با جایگاه این مباحث در تاریخ اسلام آشنا شویم.

یکی از مهمترین مباحث تاریخ صدر اسلام در مورد جریان‌های فکری و عقیدتی است که اسلام رقیب آنها حساب می‌شد. گاهی این رقابت به مواجهه میدانی نیز کشیده می‌شد. این مواجهات و رقابت‌ها در کنار مجاهدت‌های پیامبر اسلام در تبیین و تبلیغ اسلام، تاریخ صدر اسلام را تشکیل داده‌اند.

به نظرم مهمترین و اصلی‌ترین منبع اسلامی در مورد یهود، قرآن است. با اینکه قرآن کتاب آسمانی مسلمانان است ولی بسیاری از مطالب آن در مورد یهود و قوم بنی‌اسرائیل است. البته این موضوع از این جهت نیز توجیه‌پذیر است که اسلام دین خاتم و قرآن، آخرین کتاب آسمانی است و از این جهت به نوعی نمی‌توان آن را به دینی خاص محدود کرد ولی به هر حال این کتاب هدیه‌ای الهی است که توسط پیامبر اسلام برای بشریت هدیه آورده شد. البته تعبیر رسول الله(ص) که نشانگر جهانی بودن رسالت اسلام است از تعبیر پیامبر اسلام که حیطه محدود دینی را ترسیم می‌کند، بلیغ‌تر است.

به هر حال قرآن بخش زیادی از آیات خود را به بررسی تاریخ یهود و یا مواجهات یهود و اسلام اختصاص داده است، به طوری که اگر این آیات را در غالب سورهای به نام سوره موسی قرار دهیم؛ آن سوره با هزار آیه بزرگترین سوره قرآن می‌شود. نام حضرت موسی علیه السلام در قرآن پرتکرارترین نام در میان انبیاء است. قرآن از این جهت که کلام خداست و تاریخ را فراتر از هر سندی بررسی میکند برای ما بسیار مهم است. قرآن منبعی است که هیچ کس در اعتبار آن شک ندارد و کسی در مورد راوی آن گمان دروغگویی نمی‌برد چراکه در قرآن راوی تاریخ خداوند متعال است که همه تاریخ بشریت در محضر اوست.

البته در تعالیم قرآن در مورد یهود، بین یهودیت نبوی که پیروان واقعی حضرت موسی علیه السلام هستند با زرسالاران یهود و صهیونیست‌های نژادپرست فرق گذاشته است. این منش مختص مسلمانان نیست و برخی اندیشمندان یهود نیز میان یهودیت نبوی و یهودیت سیاسی متعصب دنیوی، تفاوت قائل‌اند. مانند «خاخام موشه منوهین» از بزرگان یهود که متولد روسیه و از منتقدین صهیونیسم بود. «دکتر اسرائیل شاهاک» استاد شیمی دانشگاه اورشلیم و رئیس جمعیت حقوق مدنی و حقوق بشر اسرائیل نیز از این افراد است که ضمن تعصب شدید نسبت به یهودیت نبوی، منتقد سرسخت دنیاطلبان یهود و صهیونیست‌های غاصب بود.

از قرآن نیز که به عنوان مهمترین منبع اسلامی بگذریم، سنت نبوی مهمترین بخش تاریخ اسلام در تعالم با یهود را به ما نشان می‌دهد. بخش قابل توجهی از مراودات و مباحثات پیامبر نیز در مورد یهود است. این موضوع از پیش از رسالت آغاز می‌شود؛ در آنجا که یهود نژادپرست قصد نداشت بپذیرد پیامبر آخرالزمان از نسل اسماعیل است. آنها نژاد اسحاق را بر نژاد اسماعیل -که پیامبر کنیززاده بود- ترجیح می‌دادند و به دلیل همین روحیه نژادپرستی اکثر یهودیان نپذیرفتند اسماعیل ذبیح‌الله است و اسحاق را به این ویژگی متصف کردند. بر اساس چنین نگرش‌هایی یهود علی رغم اینکه به تصریح قرآن بیشترین شناخت را از پیامبر اخرالزمان داشتند به او ایمان نیاوردند بلکه نسبت به قتل آن اقدام کردند. پس از اسلام نیز ردپای یهود به صورت مستقیم یا غیرمستقیم در همه جنگ‌های پیامبر با کفار مشاهده می‌شود. با پایان یافتن جنگ‌های اسلام و کفر در جنگ احزاب، جنگ‌های مستقیم پیامبر با یهود آغاز شد. جنگ خیبر، جنگ تبوک، جنگ موته و لشکرکشی پیامبر به سوی روم در این فضا انجام شد. به این ترتیب مشاهده میکنیم که مواجهات اسلام و یهود بخش مهمی از تاریخ صدر اسلام را به خود اختصاص میدهد.

در مورد مطالعاتی که در ایران در مورد رژیم یهود در صدر اسلام انجام می‌شود، چطور؟ اجازه بدهید سوال را کمی گسترش دهیم. برای ما جالب است بدانیم به طور کلی مطالعات انجام شده در ایران در زمان کنونی در مورد اسرائیل و رژیم اشغالگر قدس در چه حیطه‌هایی است؟ به نوعی به دنبال نوعی جریانشناسی این مطالعات هستیم.

در ایران مطالعات زیادی درباره اسرائیل انجام می‌شود. برخی از آنها رویکرد تاریخی دارد و تاریخ ملل و تمدن‌ها را بررسی می‌کند. بخشی نیز در حیطه روابط بین‌الملل است. برخی هم جنبه سیاسی دارد. این موضوعات، گسترده و آثار زیاد است. البته با توجه به مواجهات سیاسی و رویکرد انقلاب اسلامی ایران به روابط و نظم بین‌الملل این نوع مطالعات در ایران طبیعی است و بیشتر ناظر به مسائل جاری است که بحث فلسطین بر ابعاد آن افزوده است.

اما بحث ما در مورد تاریخ صدر اسلام با محوریت یهود است. این مورد نیز آثار زیادی را در ایران به خود اختصاص داده است. برخی رویکرد تاریخی دارند. سیدجعفر عارف‌کشفی در کتاب «رسول خدا (ص) و یهود» و آقای علی جدید‌بناب در کتاب «تحلیلی بر عملکرد یهود در عصر نبوی» و همچنین آقای مصطفی صادقی در کتاب «پ‍ی‍ام‍ب‍ر(ص) و ی‍ه‍ود ح‍ج‍از»،  تلاش‌های قابل تقدیری در بررسی یهود در صدر اسلام انجام داده‌اند. این کتاب‌ها رویکردی تاریخی دارند یا بهتر است بگوییم رویکردی توصیفی که یهود را در ظرف همان زمان و بر اساس مؤیدات و گزاره‌های تاریخی بررسی می‌کنند.

اما برخی از پژوهشگران تاریخ اسلام در ایران بحث یهود در صدر اسلام را صرفاً تاریخی بررسی نمی‌کنند. آنها تاریخ را با نگاهی جریانشناسانه بررسی می‌کنند. پژوهشگرانی همچون حجت‌الاسلام مهدی طائب، با ترسیم جریان حق و باطل در تاریخ، جریانی از یهود را که با تفکرات صهیونیستی در تحریف یهود و سپس مسیح همت گماردند در مسیر باطل تحلیل می‌کنند. تداوم این مسیر در صدر اسلام در صدد جلوگیری از ایجاد، تقویت و گسترش اسلام بود. بنابراین در این سیستم فکری، یهود در صدر اسلام به عنوان یک بازیگر فعال با برنامه تحلیل می‌شود که بخش زیادی از توان رسول‌الله صرف مهار تخریب‌گری آنها شد. طبیعی است این جریان پس از رحلت شهادت‌گونه پیامبر(ص) دست از فعالیت بر نمی‌دارد و به تحریفگری خود ادامه می‌دهد، به خصوص که تجربه تحریف در دین مسیح را در کارنامه خود دارد. پژوهشگرانی مانند عبدالله شهبازی، علی‌اکبر رائفی‌پور، محمدحسین فرج‌نژاد و رضا مصطفوی نیز چنین نگرشی به تاریخ یهود دارند البته موضوع مطالعات این افراد محدود به تاریخ صدر اسلام نیست.

 

‏در مقابل این حجم و نوع مطالعات در جهان اسلام، در جهان غرب و اسرائیل چه مطالعاتی در مورد یهود در صدر اسلام انجام شده است؟

به طور کلی مطالعات و مراکز پژوهشی متعددی در دنیا در مورد یهود فعالیت می‌کنند. بسیاری از دانشگاه‌ها در غرب و آمریکا مطالعات دین‌پژوهانه در مورد یهود دارند. حتی برخی از این مراکز، یهود و اسلام را به صورت همزمان بررسی می‌کنند. آنها هدف از این کار را مقایسه تطبیقی و یافتن مشترکات ادیان اعلام می‌کنند در راستای برقراری تقریب بین ادیان!

اما افزون بر این مراکز متعدد در جهان، در فلسطین اشغالی نیز مراکز متعدد یهودپژوهی وجود دارد. هر ساله در بیت‌المقدس کنگره جهانی مطالعات یهود برگزار می‌شود. این کنگره که توسط اتحادیه جهانی مطالعات یهود برگزار می‌شود، بزرگترین مجمع بین‌المللی مطالعات یهود است. این کنگره مهمترین رخداد آکادمیک در مطالعات یهود در غرب و اسرائیل است که بیش از هزار شرکت‌کننده از سراسر جهان در آن شرکت می‌کنند.

بخشی از مطالعات یهودپژوهی در اسرائیل در مورد یهود در صدر اسلام است. چنانکه در ایران برخی مطالعات در مورد یهود در صدر اسلام با نگرش جریان‌شناسانه انجام می‌شود در اسرائیل نیز برخی افراد با چنین نگرشی تاریخ اسلام را بررسی کرده‌اند. «میخائیل لکر» یکی از این افراد است. وی استاد دانشگاه عبری اورشلیم (بیت‌المقدس) است که در سال 1951 میلادی در شهر حیفا اسرائیل به دنیا آمده و در همان جا تحصیلات عالیه خود را گذرانده و دارای درجه پرفسوری در رشته عربی است. رساله وی در مقطع کارشناسی ارشد با عنوان «سکونت یهودیان در بابل در دوران تشکیل تلمود» و در مقطع دکتری با عنوان «فعالیت‌های محمد پیامبر در مدینه» بوده است.

وی مقالات متعددی را در مورد یهود و اسلام نوشته است؛ مانند: حدیبیه، محمد در مدینه، بازارهای مدینه، ازدواج میان یهودیان و قریش، حکومت عمرو بن عاص در فلسطین، فریب محمد توسط یهودیان، حذیفه بن یمان و عمر بن یاسر، ابومالک عبدالله بن سام از کِنده، یهودیانی که به اسلام گرویدند، فتوح شام، کِنده در دوران اسلامی، گزارش واقدی راجع به یهودیان مدینه، یهود در کِنده، یهودیان بنی قریظه، مرگ پدر محمد، ابوعبید معمر بن مَثنی، گرایش حِمیَر به یهودیت، ابن شهاب زُهری، عتبۀ بن ابی وقاص، عمرو بن حزم انصاری، انجمن عقبه، رفتار پیامبر با یهودیان، زید بن ثابت، قریش، شهید، عمر بن خطاب. البته از او مقالات دیگری نیز در موضوع مطالعات تاریخ صدر اسلام منتشر شده که در مورد یهود نیست؛ مانند بت پرستی در مدینه قبل از اسلام، خراج و مالیات در دوران اولیه اسلام.

وی علاوه بر این مقالات، کتابهایی نیز نوشته است که رویکرد مطالعات او در بررسی تاریخ صدر اسلام را بهتر نشان می‌دهد. «مسلمانان، یهود و مشرکان»، «یهود و اعراب در دوران اسلام اولیه» و «مردم، قبیله و جامعه در زمان پیامبر» از این قبیل است.

لکر در دانشگاه عبری اورشلیم، در موضوعات محمد پیامبر اسلام، قرائت در اسلام، یهود عرب در اسلام اولیه و آموزش زبان عربی تدریس می‌کند.

یکی از مقالات وی، با عنوان «زید بن ثابت با دو زلف آویخته از کنار گوش‌هایش؛ یهود و کتابت در مدینه قبل از اسلام» در هفتمین هم‌اندیشی بین‌المللی «از جاهلیت تا اسلام» در بیست و هشتم جولای سال 1996میلادی در اورشلیم ارائه شد. او در این مقاله با طرح اختلاف نظرات و روابط تیره میان زید بن ثابت با دیگر صحابیان معروف و کاتبان وحی مانند ابن مسعود و ابی ابن کعب، بر نقش یهودیان مدینه در باسواد کردن مردم مدینه در قبل و حتی بعد اسلام تاکید دارد.

در حقیقت هدف لکر از نگارش این مقاله آن است که نشان دهد زید بن ثابت و دیگر افراد باسواد مدینه به چه میزان از یهودیان تأثیر پذیرفته و چه ارتباطی با آنان داشته‌اند. در واقع نویسنده در صدد است این مدعا را به کرسی بنشاند که مسلمانان از یهود بهره برده‌اند و یهود را به عنوان یک طبقه برتر علمی و فرهنگی معرفی کند که اسلام تربیت طبقه تحصیلکرده خود را مدیون آن است. از این جهت یهود نقشی تعیین‌کننده و اثرگذار در اسلام دارد.

اما این باور، غلط است و حاکی از شیطنت مستشرقان یهودی در تحلیل تاریخ اسلام است. چرا که مکه از طرفی شهر شعر و ادب و از طرفی شهر تجارت است. در این شرایط خط و کتابت جهت نوشتن اشعار و قرارداد تجاری لازم است. در جریان جنگ بدر پیامبر دستور دادند اسیرانی که باسوادند، پس از تعلیم خواندن و نوشتن به ده کودک مسلمان آزاد شوند. این مطالب حاکی از روحیه علمی در اسلام و مکه و مدینه و خلاف ادعای میخائیل لکر است.

 

از مطالب قبلی که بیان کردید مشخص شد در ایران مطالعات و تحقیقات زیادی در مورد یهود و صهیونیست انجام می‌شود که البته رویکردهای متفاوتی در مورد آن وجود دارد. آیا در غرب و اسرائیل هم تحقیقاتی در مورد اسلام، ایران و تشیع انجام می‌شود یا اینکه این مسائل فقط مسئله پژوهشی ماست و آنها در این مورد فعالیتی ندارند.

در مراکز مطالعاتی و دانشگاه‌های غربی مطالعات اسلام‏شناسی و ایران‌شناسی بسیاری انجام می‌شود. در دانشگاه‌های اسرائیل نیز این مطالعات از گسترده‌ترین این مطالعات در میان نمونه‌های مشابه در سایر دانشگاه‌های کشورهای غربی است به طوری که بسیاری از مقالات دانشنامه‌های اسلامیکا و ایرانیکا توسط محققان دانشگاه‌های اسرائیل نوشته شده و تحقیقات متعددی در مورد شیعه، روحانیت و مرجعیت در دانشگاه‌های اسرائیل انجام می‌شود.

موضوع تشیع و ایران از موضوعات اصلی پژوهش‌های این موسسات است که مسائل سیاسی در تعارض شدید میان ایران و اسرائیل، سبب شده است توجه بیشتری به این موضوعات شود و این پژوهش‌ها با اهمیت بیشتری پیش رود.

یکی از پرکارترین محققان در موضوع تاریخ تشیع نه در ایران و نه در جهان اسلام بلکه در اسرائیل قرار دارد. «ایتان کُلبرگ» خاورشناس معاصر و شیعه شناس، متولد 1943 در اسرائیل، در سال 1971 موفق به اخذ دکترا از دانشگاه آکسفورد شد. او استاد دانشگاه عبری اورشلیم در اورشلیم است. کلبرگ مقالات متعددی در دائرةالمعارف بزرگ اسلامی دارد که عمدتاً پیرامون موضوعات شیعی است و در سال 2006 بازنشسته شد. او موضوعاتی درباره‏ تاریخ تشیع را مورد مطالعه قرار داده که بخش زیادی از آنها در اثری به نام «عقیده و فقه در تشیع امامی» منتشر شده است. از کلبرگ چند مقاله هم به فارسی‏ ترجمه شده که عمدتاً رویکردی کلامی و در حیطه تاریخ تشیع است.

کلبرگ، اثری کتاب‌شناسانه در مورد فقیه برجسته‌ شیعی، ابن‌طاووس دارد که با عنوان کتابخانه ابن‌طاووس توسط حجت‌الاسلام رسول جعفریان و علی‌قلی قرائی به فارسی ترجمه شده است. او در این کتاب همه کتاب‌هایی را که در کتابخانه سید بن طاووس بوده بررسی کرده است. او این کار را با مراجعه به آثار سید بن طاووس انجام داده است و فرض را بر این گذاشته است که هر کتابی را که سید بن طاووس در اثارش به آنها استناد کرده است در کتابخانه‌اش داشته است. پس از اینکه این کتابها را استخراج کرده در مورد آنها کتابشناسی انجام داده است.

«ژورف الیاش» نیز از دیگر محققان اسرائیلی است که در مورد شیعه و ایران تحقیق می‌کند. او دکترای مطالعات اسلامی خود را در سال 1966 از دانشگاه لندن گرفت. الیاش آثار متعددی در مورد اسلام دارد که ترجمه بخش‌هایی از الکافی و کتاب «شیعه امامیه با نگاه به سنت روایی آنان» از مهمترین آنهاست. از او مقالات متعددی در نشریات غربی چاپ شده است مانند «سوءتفاهماتی درباره جایگاه فقهی علمای ایرانی» و «درباره پیدایش و تکامل شهادت ثالثه در تشیع». این موارد به خوبی جهت‌دار بودن این تحقیقات در راستای اختلافات مذهبی اسلامی را نشان می‌دهد.

موضوعات دیگری نیز در مطالعات شیعی در مراکز اسرائیل به چشم می‌خورد مانند «شیعه در تاریخ اسلام، اثر برنارد لویس»، «مطالعات غرب در خصوص اسلام شیعی اثر ایتان کلبرگ» و «شیعیان دوازده امامی و اختلافات آن‏ها با اهل تسنن اثر دوین استوارت».

جالب است در این بین برخی موضوعات در مورد ایران است مانند «تشیع به روایت امام خمینی نوعی ایدئولوژی انقلابی اثر ماروین زونیس»، «رویدادهای تکراری در انقلاب ایران اثر  مایکل فیشر» و «انتفای نظام سیاسی ایران به سمت مدل جدید اثر بولنت آراس».

برای آگاهی بیشتر در مورد این موضوعات می‌توانید به سایت دانشگاه تل‌آویو و دانشگاه عبری اورشلیم سری بزنید. البته آقای حسینی‌زاده در مقاله «مطالعات اسلام شناسی و شیعه‌شناسی در دانشگاه‌های فلسطین اشغالی» که در شماره 2 مجله شیعه‌شناسی در تابستان 1382 چاپ شد و همچنین آقای رحمتی در مقاله «مطالعات اسلامی در فلسطین اشغالی: بررسی کتابشناختی» که در شماره 13 مجله پانزده خرداد در پاییز 1386 چاپ شد اطلاعات خوبی را در مورد این پژوهشها ارائه کردهاند که مطالعه آنها خالی از لطف نیست.

 

یهودیان در این موطالعات دنبال چه چیزی هستند و چه مطلبی را می‌خواهند اثبات کنند. یا بهتر است بگویم دال مرکزی آنها چیست؟

فکر می‌کنم هم در ایران و هم در غرب به ویژه در اسرائیل نوعی نگاه تمدن‌گرایانه نسبت به مطالعات اسلام و یهود وجود دارد که این مواجهات را از سطح فردی و تاریخی بالاتر می‌برد و در سطحی کلان با نوعی نگاه جریان‌شناسانه موضوع را بررسی می‌کند. برخی فکر می‌کنند فقط ما هستیم که با چنین نگرشی به یهود و صهیونیسم می‌نگریم و با تعریف نوعی جایگاه و کارکرد تمدنی در گفتمان دشمن‌شناسی خود برای یهود صهیونیستی جایگاه ویژهای قائل هستیم، در حالی که برخی یهودیان نیز با چنین دیدی تعاملاتشان را با ما تحلیل می‌کنند. کتاب «یهودیت به مثابه یک تمدن» نوشته «مرادخای کاپلان» است که در سال 2001 در آمریکا چاپ شده است.

این نوع مواجهه یهودیان با معضلات هویتی و زیست تمدنی‌شان، نشان می‌دهد مواجهه دنیای اسلام با یهودیت و صهیونیسم، صرفا یک مواجهه سیاسی نیست بلکه یک مواجهه تمدنی است که اگر مسلمانان به آن توجه نکنند، ممکن است در چالش با صهیونیسم به مقابله‌های سیاسی و یا نظامی اکتفا کنند و از ابعاد فرهنگی و هجمه‌های تمدنی آن غافل شوند. در حقیقت اسرائیل فقط نماینده یک جریان سیاسی در یهودیت نیست، بلکه از یک جریان تمدن‌گرای یهودی، نمایندگی می‌کند که تحقق آن نه برای ایران و لبنان و سوریه بلکه برای دیگر نقاط دنیای اسلام که به ظاهر مشکلی با اسرائیل ندارند نیز می‌تواند چالش‌برانگیز باشد و معضلات هویتی تازه‌ای را خلق کند. البته برخی از یهودیان با نگرش یهودیت به عنوان یک تمدن مخالفند و آن را نوعی تفکر سکولاریستی می‌دانند که به جای اینکه مشکلات یهودیت را از منظر الهیاتی مطالعه کند، آنها را از منظر اجتماعی و دنیوی پی می‌گیرد.

از این جهت مطالعات یهود و صهیونیست در ایران این قدر اهمیت یافته است. وقتی در سطح کلان جهانی می‌نگریم ظاهرا اسرائیل با اسلام مشکلی ندارد فقط با شیعه مشکل دارد. به خصوص که گاهی احساس می‌شود منازعه اسرائیل با جهان اسلام نوعی منازعه عربی است نه اسلامی. وقوع انقلاب اسلامی ایران با رویکردهای تمدنی که در مقام عمل و نظر به سلب تمدن رقیب یعنی تمدن غربی منجر شد، مواجهه ایران و صهیونیست را تشدید کرد و از مواجهات و تخاصمات سیاسی به تقابل‌های بنیادین تمدنی کشاند. ریشه‌های این مواجهه را باید در تفاوت جهان‌بینی و ایدئولوژی خدامحور اسلامی با جریان پیامبرکش دنیاطلب صهیونیسم جستجو کرد. همین تقابل در دین مسیح با علمای دنیاگرای یهود نیز مشاهده می‌شود؛ آنجا که حضرت مسیح قصد داشت دین یهود را از انحرافاتی که برخی علمای قدرتطلب دنیاگرای یهود ایجاد کرده بودند پاک کند اما با مخالفت آنها مواجه شد و سرانجام جریان مسیحیت پولسی، برنامه یهود برای انحراف و تحریف در مسیحیت شد.

انتهای پیام/

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.