پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | مکه، دوران دشوار پیامبر(ص)

وقتی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) قریش را به اسلام فراخواند، جبهه کفر در برابر جبهه ایمان صف آرایی کرد و زنگ‌های خطر در تمام محافل شرک نواخته شد. پس از اندکی، اسلام به تمام طوایف قریش راه یافت.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ رسالت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) با دعوت پنهانی از اطرافیان آغاز شد و این دعوت سه سال طول کشید. در این مدت، گروهی به آیین پاک اسلام گرویدند و جامعه کوچکی از مسلمین در مکه شکل گرفت.(1) سران قریش در این سه سال، مشغول خوشگذرانی و سرمست و عیش و نوش بودند و در حالی که کم و بیش از دعوت سری محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) خبر داشتند، واکنشی نشان نمی‌دادند.

دعوت مخفیانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) جهت زمینه چینی و فراهم کردن مقدمات دعوت علنی بود؛ زیرا حضرت در این مدت یارانی را دور خود جمع کرد که در هنگام علنی شدن دعوت او را یاری کردند.اگر از ابتدا دعوت علنی می‌شد، وجود مخالفان و نبود یاور، کار را بر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) دشوار می‌کرد. دومین دوره رسالت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)  نیز به فرمان خداوند، با دعوت خویشاوندان، علنی شد: آیه 214 شعرا.(2)

وقتی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) قریش را به اسلام فراخواند، جبهه کفر در برابر جبهه ایمان صف آرایی کرد و زنگ‌های خطر در تمام محافل شرک نواخته شد. پس از اندکی، اسلام به تمام طوایف قریش راه یافت و از هر قبیله، گروهی به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) ایمان آوردند که باعث هراس مشرکان گردید. آنان به این نتیجه رسیدند که از هر راه ممکن، اساس این دین نوپا را ویران کنند.

 

آزار و شکنجه

چون تطمیع پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) هیچ سودی نبخشید، قریش برای مقابله با اسلام، تصمیم به شکنجه و آزار نومسلمانان گرفت.

در میان عرب‌ها، احساسات قومی‌و قبیله گرایی شدیدی وجود داشت. برای مثال، اگر فردی از قبیله ای در قبیله دیگر دزدی می‌کرد و پایش را می‌شکستند، افراد قبیله مقابل نیز تا پای یک نفر از آن‌ها را نمی‌شکستند، رهایشان نمی‌کردند. اگر کسی کشته می‌شد، حتما باید کسی از آن‌ها را می‌کشتند.در این میان، تنها عامل بازدارنده از خون ریزی مجدد، پیوند سببی ازدواج بین آن دو قبیله بود و قضیه بدین وسیله حل می‌شد.

بر این اساس بعد از علنی شدن دعوت، ابوطالب ایمانش به اسلام را کتمان کرد؛ زیرا با علنی کردن ایمان خود، ریاست بنی‌هاشم را از دست می‌داد و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نمی‌توانست از حمایت بنی‌هاشم برخوردار شود. نکه فرهنگ قبیله گرایی داشت و رئیس و افراد قبیله باید از هم قبیله‌های خودشان حمایت می‌کردند. از این رو تا زمانی که ابوطالب زنده بود، مشرکان نمی‌توانستند علیه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) اقدامی‌بکنند، ولی بعد از وفات ایشان، کار بر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بسیار سخت شد.

مسلمانان نیز بر اساس این روحیه قبیله گرایی، با حمایت هم قبیله ای‌های خود، از آزار مشرکان در امان بودند، ولی برده‌ها مورد شکنجه قرار می‌گرفتند. مشرکان به این نتیجه رسیدند که این روند به گسترش مسلمانان کمک می‌کند. از این رو، سال پنجم بعثت، در جلسه ای تصمیم گرفتند که هر قبیله ای،سخت گیری و شکنجه بر نومسلمانانش را بر عهده گیرد تا درگیری بین طوایف ایجاد نشود.(3) در نتیجه، اوضاع به شدت بر مسلمانان دشوار شد.

در این شرایط تحمل ناپذیر، پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به مسلمانان مکه دستور داد برای رهایی از آزار مشرکان، به سرزمین حبشه(4) هجرت کنند؛ چرا که حاکم آن سرزمین، نیرومند و دادگر بود.(5) به این ترتیب در سال پنجم بعثت، مسلمانان به فرماندهی جعفر بن ابی طالب، خاک مکه را ترک کردند. با هجرت مسلمانان به حبشه، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از محدوده مکه فراتر رفت و از سوی دیگر، مسلمانان دور از دسترس مشرکان، به بازسازی تشکیلات خود پرداختند و حتی امکان تبلیغ اسلام و تثبیت و تقویت آن نیز فراهم شد. هجرت این عده، بر مشرکان بسیار گران آمد؛ تا جایی که هیئتی برای بازگردادن آنان فرستادند.(6) این درحالی بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) همراه مهاجران نبود و در این جریان، موفقیتی نصیب مشرکان نشد.

انتهای پیام/

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر اول(جریان شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود) حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، صص 247-249

پی نوشت؛

1_ ر.ک: السیره النبویه، ج1، ص262

2_ شعراء، آیه 214

3_ السیره النبویه، ج1، صص268_269؛ مناقب آل ابی طالب، ج1، ص54

4_ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پس از ازدواج با خدیجه سلام الله علیها به تاجری بزرگ تبدیل شد که در مناطق مختلف بیرون شبه جزیره او را می‌شناختند. از این رو نجاشی، حاکم حبشه، با اولین نامه پیامبر، ایشان را شناخت و به مسلمانان پناه داد.

5_ السیره النبویه، ج1، ص321 ؛ تاریخ الطبری، ج2، ص70

6_ ر.ک: السیره النبویه، ج1، ص221

برشی از یک کتاب | پیمان شکنی؛ بارزترین ویژگی یهود

بارزترین ویژگی یهود، پیمان شکنی است. از این رو ابن ابی الحدید در شرح این جمله می‌گوید: «یهود، به خیانت و پیمان شکنی معروف است.»

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ دیگر ویژگی که یهودیان به آن شهرت یافته‌اند شکستن پیمان‌هاست که در طول تاریخ بارها از این گروه سرزده و قرآن و منابع اسلامی درباره‌ی آن فراوان سخن گفته اند.

در آیه صدم سوره‌ی بقره می‌خوانیم: «أَوَکُلَّمَا عَاهَدُوا عَهْدًا نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ ۚ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ؛ هر بار جهودان پیمانی بستند گروهی از آنان آن را نقض کردند.»

در آیه‌ی 83 همین سوره از پیمان بنی اسرائیل با خدا سخن گفته، می‌فرماید: « وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا وَذِی الْقُرْبَىٰ وَالْیَتَامَىٰ وَالْمَسَاکِینِ وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا وَأَقِیمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا مِنْکُمْ وَأَنْتُمْ مُعْرِضُونَ از این پیمان روی گردان شدید، مگر عده‌ی کمی از شما.»

در آیه 56 سوره‌ی انفال نیز آمده است: «الَّذِینَ عَاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ وَهُمْ لَا یَتَّقُونَ؛ بدترین موجودات آنانند که هر بار با ایشان قرار دادی امضا کردی آن را نقض کردند و از پیمان شکنی پرهیزی ندارند.»

با آن که در آیه نامی از یهود نیامده و در ردیف آیات مربوط به یهود هم نیست بلکه به «الذین کفروا» تصریح شده است؛ مفسران می‌گویند مراد از آن یهود است که با رسول خدا پیمان می‌بستند و هر بار هم آن را به هم می‌زدند.(1)

در برخی منابع آمده است: «وقتی اوس و خزرج به یثرب آمدند، با یهودیان ساکن در آن پیمان بستند. اما پس از آن که این دو قبیله موقعیتی پیدا کردند یهودیان از ترس غلبه‌ی آن‌ها، پیمان خویش را زیر پا نهادند.»(2)

رواج این خصلت در میان آنان سبب شد یهودیان ضرب‌المثلی برای پیمان شکنی شوند. هنگامی که حسنین(علیهم‌السلام)، مروان بن حکم را در جنگ جمل شفاعت کرده، نزد امیرمومنان(علیه‌السلام) آوردند تا با آن حضرت بیعت کند، فرمود: «مگر او پس از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرد؟» سپس ادامه داد:«نیازی به بیعت او ندارم، دست او همچون دست یهودی است که اگر از رو به رو بیعت کند از پشت سر خیانت خواهد کرد.»(3)

این سخن امام دلیلی است بر این که بارزترین ویژگی یهود، پیمان شکنی است. از این رو ابن ابی الحدید در شرح این جمله می‌گوید: «یهود، به خیانت و پیمان شکنی معروف است.»(4)

علامه جعفر مرتضی درباره‌ی «عدم التزام یهود به قراردادهای خود» می‌نویسد: «این مطلب درباره‌ی گروهی که همه‌ی امور را با معیارهای مادی و سود و زیان دنیوی می‌سنجد طبیعی است؛ چون این افراد التزامی به درستی و راستی _که یک ارزش انسانی و اخلاقی است_ ندارند، بلکه تا جایی که منفعت یا دفع ضرری را برای آنان در پی داشته باشد به آن پایبندند و در غیر این صورت دلیلی برای پایبندی به پیمان خود نمی‌بینند... .

البته چنین افرادی به خاطر آن که از مرگ در هراسند نباید با نقض پیمان، موجبات نابودی خویش را فراهم کنند، لیکن از آن جا که یهودیان خطر مسلمین را بیش از پی آمدهای پیمان شکنی می‌دانستند مکرر به این کار دست می‌زدند و پی آمدهای آن را تا این اندازه نمی‌دانستند، بلکه تصورشان بر این بود که مسلمانان عکس العمل جدی نخواهند داشت و چنانچه داشته باشند منافقان و مشرکان به یاری آنان خواهند شتافت.»(5)

منبع: کتاب پیامبر(ص) و یهود حجاز، نوشته مصطفی صادقی، انتشارات بوستان کتاب، سال 82، صص39-40

انتهای پیام/

پی نوشت؛

1 مجمع البیان، ج2، ص849 به نقل از مجاهد؛ المیزان، ج9، ص113

2 الاعلاق النفیسه، ص67؛ وفاء الوفا، ج1، 178-182

3 نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه73

4 شرح نهج البلاغه، ج6، ص147

5 الصحیح، ج8، ص70و72

برشی از یک کتاب | اهمیت قدس برای یهود

اگر پیامبر اسلام(ص) به قدس دست می‌یافت، یهود می‌بایست از حکومت جهانی چشم می‌پوشید، به همین دلیل خاکریز و سنگرهای یهودی، بنی قینقاع، بنی نضیر، بنی قریظه، خیبر و... در مدینه تا قدس ایجاد شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یهودیان از مدینه تا دیوار قدس را مانع گذاری کرده بودند، زیرا اگر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قدس را می‌گرفت سازمان یهود از رسیدن به آرزوی بزرگ خود که حاکمیت جهانی بود ناامید می‌شد و آتش این فتنه بزرگ که جهان را در خود می‌سوزاند خاموش می‌گشت.

قدس مرکز اصلی آن‌ها بود و در کتاب مقدس آن‌ها اهمیت ویژه‌ای داشت. یهود برای جهانی‌شدن باید سه مرحله را پشت سر می‌گذاشت؛ فتح قدس، فتح نیل تا فرات و نهایتاً فتح بقیه جهان.

نیل تا فرات در مباحث جغرافیای سیاسی و سوق الجیشی اهمیت فراوانی دارد. این منطقه که بخش اعظمی از خاورمیانه در آن قرار دارد قسمت عمده‌ای از انرژی دنیا را تامین می‌کند.

خاورمیانه شاهراه انرژی دنیاست، افزون بر آن این منطقه زادگاه تمدن‌های عظیمی چون اسلام مسیحیت و یهودیت بوده و از نظر فرهنگی نیز جایگاه ویژه‌ای دارد. در طول تاریخ حتی زمانی که نفت هم نبود خاورمیانه محور سیاست بقیه دنیا بوده است.

عملیات انحرافی از اهداف اصلی نبرد است تمام حرکت‌ها در سطح سال اخیر برای این بوده است که دولت یهودی اسرائیل به وجود بیاید. نتیجه جنگ جهانی دوم پیدایش دولت اسرائیل بود.

ملت‌ها و دولت‌ها تازه از کمای کشتار عظیم جنگ جهانی درآمده و همه خسته و فرتوت بودند که یک بار دولت اسرائیل پدید آمد. جهان اسلام نیز دچار رکود بود. جنگ تا آفریقا پیش رفته بود و کشورهای عربی قدرت چندانی نداشتند. بلکه حکومت‌های دست‌نشانده بر آن حاکم بود.

گذر ارتش‌های غربی از ایران این کشور را نیز خسته کرده بود. باید حرکت‌های جهانی را بررسی کنیم تا ببینیم گره و مانع یهود از رسیدن به هدف اصلی چه بوده است.

این‌که بعضی هدف اصلی جنگ جهانی را فتح شوروی یا نابود هیتلر می‌دانند، گم کردن بحث اصلی است. آیا در زمان هیتلر، یهود و سیستم صهیونیست تصمیم داشتم به حاکمیت جهانی برسند یا درصدد اجرای مقدمات بودند؟

ترمز جهانی شدن صهیونیست کیست؟ آیا غیر از مسلمانان به ویژه شیعیان مانعی بر سر راه صهیونیست وجود دارد؟ آنان اقتضائات حرکت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را کاملا می‌شناختند و می‌دانستند ادامه دهندگان حرکت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یعنی ائمه(علیهم‌السلام) و شیعیان مانعی بر سر راه آنان هستند.

وجود شیعیان در خاورمیانه مشکلی است که باید با تدبیری قوی حل شود. کوچکترین اشتباه درباره نیل تا فرات موجب می‌شود یهودیان و صهیونیست‌ها همه چیز را از دست بدهند. جهانی‌شدن باید از قدس آغاز شود و راهی جز این ندارد، پس قدس برای یهود موضوعیت دارد و اگر آنان بر قدس مسلط شوند قفل دنیا گشوده خواهد شد.

اینان در پی حاکمیت شکل یافته هستند. پس از نابودی فرعونیان حضرت موسی(علیه‌السلام) می‌توانست به مصر بازگردد و حاکمیت آن‌ها را به دست گیرد، اما چنان نکرد چون امر خدا این بود که موحدان قدس را بگیرند.

یهودیان تنها بر محور نیل تا فرات تاکید می‌کند چرا که اگر نیل تا فرات را بگیرند همه جا را گرفتند. البته پس از ایجاد انحرافات اساسی در سازمان بنی اسرائیل دیگر یهودیان دنیا پرست حق تصرف قدس را نداشتند، بلکه مأموریت تصرف قدس از جانب خدا به موحدان داده شد.(1)

از همین روی حرکت‌های پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به سمت قدس بود. قدس منطقه کشاورزی خوبی بود اما این برای یهودیان مهم نبود. اهمیت سوق‌الجیشی قدس در این نکته نهفته بود که طبق اخبار منابع یهودی اگر پیامبر آخرالزمان سرزمینی را می‌گرفت یا در آن مستقر می‌شد، دیگر آن را از دست نمی‌داد.

بر این اساس اگر پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به قدس دست می‌یافت، یهود می‌بایست از حکومت جهانی چشم می‌پوشید، به همین دلیل خاکریز و سنگرهای یهودی، بنی قینقاع، بنی نضیر، بنی قریظه، خیبر و... در مدینه تا قدس ایجاد شد.

این استحکامات طی سالیان متمادی پدید آمده بود. استحکامات خیبر در کوه بود. در کوه خندق کندند و بالای خندق دیوار کشیدند و آن سوی دیوار قلعه ساختند. در حالی که اینان در مدینه دشمن نداشتند.

بنابراین آنان از پیش برای دفاع سنگین در مقابل پیامبر آخرالزمان برنامه‌ریزی کرده بودند. در جنگ با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز از همین قلعه‌ها نهایت استفاده را بردند. سپس در تبوک پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) معطل کردند تا در نتیجه این تلاش‌ها، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در آخرین نبرد خود در موته شکست خورد.

سپاه اسامه آخرین سپاهی بود که حضرت برای حرکت به سمت مرزهای روم و فلسطین کنونی تجهیز می‌کرد ولی با رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و کارشکنی افرادی که در تاریخ مشخصند، این سپاه از حرکت ایستاد و متاسفانه عملیات تاخیری یهود توانست پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از رسیدن به قدس بازدارد.

انتهای پیام/

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر اول(جریان شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود) حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، صص 242-245

پی نوشت؛

1 ر.ک: عهد عتیق، تثنیه، باب های 26 تا 30

برشی از یک کتاب | از مدینه تا قدس؛ استحکامات نظامی یهود

با توجه به نقشه سکونت یهودیان در حجاز، آن‌ها از مدینه تا دیوار قدس را خاکریز زده و استحکامات نظامی فوق العاده و موانعی عظیم در این مسیر فراهم آورده بودند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پس از بیان اقدامات تروریستی یهود در جلوگیری از تولد پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، مهم ترین مطلب، تلاش آنان برای ایجاد استحکامات و موانع، در مسیر رسیدن پیامبر صلی الله علیه وآله به قدس است.

با نگاهی به نبردهای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با یهود و با بررسی زمانی و مکانی این نبردها، به نقشه‌های عجیب و زیرکانه آنان می‌توان پی برد. در قدم اول، نیازمند بررسی پیشینه تاریخی مدینه، نخستین پایتخت حکومت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستیم. در تاریخ آورده‌اند که نخست، یهود به یثرب آمدند و این شهر را بنیان گذاردند. آنان پیش از هجرت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به صورت گروهی در این منطقه ساکن شدند.

 

دروغ تاریخی یهود

یهودیان شنیده بودند که پیامبر آخرالزمان به یثرب می‌رود و در این باره اطلاعات کامل داشتند.(۱) آنان ادعا می‌کردند که برای یافتن پیامبر آخرالزمان و ایمان آوردن به او به مدینه رفته‌اند، ولی اگر چنین بود، چرا به عیسی علیه السلام که معجزات بسیار نشان داد، ایمان نیاوردند؟

خبر ظهور حضرت عیسی علیه السلام به صراحت در کتب مقدس یهود بود؛ به گونه‌ای که هنوز هم آن‌ها به دنبال مسیح راستین یا مسیح جدید بودند. پس دست کم گروهی از یهودیان در این ادعا که ما آمدیم تا ایمان بیاوریم،دروغ می‌گفتند. قرآن نیز یهودیان را به دو گروه امینان و دروغگویان تقسیم کرده است:

«وَمِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطَارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَمِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینَارٍ لَا یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلَّا مَا دُمْتَ عَلَیْهِ قَائِمًا ۗ ذَٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لَیْسَ عَلَیْنَا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ وَیَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ وَهُمْ یَعْلَمُونَ؛ و در میان اهل کتاب، کسانی هستند که اگر ثروت زیادی به رسم امانت به آنها بسپاری، به تو باز می‌گردانند؛ و کسانی هستند که اگر یک دینار هم به آنان بسپاری، به تو باز نمی‌گردانند؛ مگر تا زمانی که بالای سر آنها ایستاده (و بر آنها مسلّط) باشی! این بخاطر آن است که می‌گویند: «ما در برابر امّیّین [= غیر یهود]، مسؤول نیستیم.» و بر خدا دروغ می‌بندند؛ در حالی که می‌دانند (این سخن دروغ است).(2)

افزون بر این، جای این پرسش است که چرا یهودیان که می‌دانستند پیامبر آخرالزمان در مکه مبعوث می‌شود، به مکه نرفتند؟ چرا در منطقه‌ای مستقر شدند که خالی از سکنه بود؟ یهودیان چون می‌دانستند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بین دو کوه عیر و احد مستقر خواهد شد، در این محدوده ساکن شدند.(۳)

در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که چرا یهود در سرزمین حجاز پراکنده شدند در حالی که منطقه میان این دو کوه منطقه محدود است؟ آنان ادعا می‌کردند که در یافتن مصداق این منطقه دچار خطا شدند و برخی در خیبر، برخی در تبوک و برخی نیز در مناطق دیگر ساکن گشته‌اند. اما این ادعا دروغی بیش نبود

با نگاهی به نقشه این مناطق در می‌یابیم که آن‌ها درست در راه‌های مدینه به قدس بودند. آنان با استقرار در این مناطق در حقیقت راه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به بیت المقدس را بستند. آن حضرت اگر می‌خواست از هر راهی از مدینه به سرزمین کنعان(فلسطین) برود یهودیان در برابر او بودند.

اگر از مسیر عراق می‌رفت به فدک و اگر از مسیر مدینه می‌رفت به خیبر می‌رسید. چگونه بپذیریم که آنان تصادفی و اتفاقی در پایتخت حکومتی او مستقر شدند؟

13 سال پیش پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در مکه بود و یهودیان از بعثت او آگاه بودند. حتی یکی از عالمان یهود، در روز میلاد حضرت(صلی‌الله‌علیه‌وآله) او را شناخته بود.(4) چطور یهودیان مدینه نمی‌دانستند که پیامبر موعود در مکه به دنیا آمده است؟ به ویژه که یهود انسجام درونی قوی داشت و حتی بارها به حضرت(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یا اجداد ایشان نیز اقدام کرده بود.

اگر آنان برای یاری پیامبر آخرالزمان به مدینه رفته بودند چرا در حالی که او را به دقت می‌شناختند در مکه به او ایمان نمی‌آوردند؟ یهودیان مدینه پیشتر در هنگام درگیری با عرب وعده پیروزی خود به همراه پیامبر موعود را می‌دادند.

«وَلَمَّا جَاءَهُمْ کِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَکَانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ ۚ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْکَافِرِینَ؛ و هنگامی که از طرف خداوند، کتابی برای آنها آمد که موافق نشانه‌هایی بود که با خود داشتند، و پیش از این، به خود نوید پیروزی بر کافران می‌دادند (که با کمک آن، بر دشمنان پیروز گردند.) با این همه، هنگامی که این کتاب، و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او کافر شدند؛ لعنت خدا بر کافران باد!»(5)

بسیار پیش‌تر از میلاد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، ‌هاشم هنگام عبور از مدینه به همسرش گفت: اگر یهود این کودک(عبدالمطلب) را بیابند، می‌کشند.(6) این همان زمانی بود که یهودیان به مردم مدینه می‌گفتند: این پیامبر برای ماست و آمده‌ایم که به او ایمان آوریم؛ بنابراین یهود در واقع برای جلوگیری از ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به قدس به مدینه و اطراف آن آمده بود.

با توجه به نقشه سکونت یهودیان در حجاز، آن‌ها از مدینه تا دیوار قدس را خاکریز زده و استحکامات نظامی فوق العاده و موانعی عظیم در این مسیر فراهم آورده بودند. پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای رسیدن به قدس باید از هفت خاکریز عبور می‌کرد: بنی قریظه، بنی مصطلق، بنی نضیر، خیبر، تبوک، موته و قدس.

سه خاکریز نخست در مدینه بود و یهودیان مستقر در آن‌ها، هر یک در زمانی خاص به جنگ با رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پرداختند. در خاکریز‌های بعدی، حضرت(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جنگ‌های مختلف تا موته پیش رفت ولی با مکر یهودیان به قدس نرسید.

انتهای پیام/

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر اول(جریان شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود) حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، صص 239-242

پی نوشت؛

1 ر.ک: الکافی، ج8، ص308

2 آل عمران،75

3 الکافی، ج8، ص309

4 ر.ک: همان، ص300

5 بقره،89

6 ر.ک: بحارالانوار، ج15، ص51

برشی از یک کتاب | یهود و انتقال قدرت به بنی‌امیه

ابوسفیان ارتباط تنگاتنگی با یهود داشت و در بسیاری از اقدامات خود علیه رسول الله(ص)، از کمک و همفکری یهود بهره می‌برد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یهود در انتقال قدرت از خلفا به بنی امیه نقش مهمی داشت. آن‌ها در حقیقت با نفوذ در دستگاه خلافت، زمام آن را طوری جهت دهی کردند که قدرت به بنی امیه که با یهود متعاهد بودند منتقل شد و این از مهم‌ترین کارهای اهل کتاب در سیاست بود.

بنی‌امیه اصالت رومی داشتند. در چنین شرایطی، خلافت به امویان رسانده شد. از نمونه‌های تلاش برای نفوذ دادن بنی امیه به خلافت، به این موارد می توان اشاره داشت؛

 

ابوسفیان

ابوسفیان صخر بن حرب بن امیه بن عبد شمس(1) از سرسخت‌ترین دشمنان اسلام و پیامبر اکرم(ص) تا سال‌های پایانی عمر پیامبر(ص)بود. او ده سال پیش از عام الفیل در مکه به دنیا آمد.(2) اهل تجارت و بازرگانی بود(3) و از ثروتمندترین افراد قریش و مکه به شمار می‌رفت.(4) پس از بعثت رسول الله(ص)، ابوسفیان با دیگر سران مکه، از سر حسادت و رقابت دیرینه قومی قبیله‌ای، به دشمنی با آن حضرت برخاست.(5)

او از کسانی است که پیش از هجرت پیامبر(ص) به مدینه، تصمیم به ترور پیامبر(ص) گرفت(6) و پس از هجرت نیز از هیچ کوششی برای نابودی اسلام دریغ نکرد. در اکثر جنگ‌های مشرکان علیه پیامبر(ص) و مسلمانان همچون جنگ بدر، احد و خندق، رهبری جنگ را بر عهده داشت.

سرانجام ابوسفیان پس از سال‌ها دشمنی و به عنوان سردسته مخالفان قریش علیه پیامبر(ص)،(7) در سال هشتم، هنگام فتح مکه با وساطت(عباس بن عبدالمطلب) نزد پیامبر(ص) آمد و اسلام آورد.(8)

پس از شهادت رسول الله(ص) وی ابتدا از انتخاب خلیفه اول تظاهر به ناخشنودی کرد(9) اما این ناخشنودی سرانجام با انتخاب پسرش یزید به حکمرانی شام(10) به دوستی مبدل شد. در دوران خلافت خلیفه بعدی، ابوسفیان با او ارتباط صمیمانه داشت و او را احترام می‌کرد(11) تا جایی که او را بر فرشی که اختصاصی خودش و عباس بود می‌نشاند.(12)

او نیز یکی از فرزندان ابوسفیان، یعنی عتبه را به حکومت طائف گمارد(13) و دیگر فرزندش، معاویه را به حکمرانی کل منطقه شامات قرار داد. ابوسفیان بعد از این به نزد او آمد و از این توجه وی به معاویه اظهار امتنان کرد و گفت: ای امیرالمومنین از این خدمت که به پسرم کردی تو را سپاس گزارم.(14)

رابطه ابوسفیان با خلیفه سوم صمیمانه‌تر بود.(15) او از این‌که فردی از بنی امیه قدرت را به دست گرفته است بسیار خشنود بود، لذا در جمع امویان گفت: اکنون که گوی خلافت به دست شما افتاده است، آن را در میان خود بگردانید و نگذارید که از دستتان بیرون افتد.(16) در مقابل، وی نیز او را در شمار نزدیک‌ترین افراد خود قرار داد.(17)

برخی از آیات قرآن در نکوهش کردار ابوسفیان و پیروانش نازل شده است.(18) نیز روایات فراوانی در مذمت و لعن او و خاندانش وجود دارد؛ چنانچه نقل شده است: پیامبر(ص) نشسته بودند؛ ابوسفیان رد شد و سوار بر چهارپایی بود و معاویه و برادرش همراه او بودند که یکی حیوان را می‌راند و دیگری از پشت پی می‌کرد. پس پیامبر(ص) فرمود: خداوند لعنت کند حمل کننده و حمل شونده و راه برنده و دنبال کننده را.(19)

ابوسفیان در رفت و آمدهای تجاری خود به شام در زمان جاهلیت، زمینی در منطقه بلقاء به نام(قبش) خریداری کرده بود که بعد از وی به معاویه رسید.(20) براساس گزارش‌های موجود، ابوسفیان خبر حقانیت رسول الله(ص) را از بزرگان یهود و مسیحیان نیز شنیده بود.

به عنوان نمونه، خودش ادعا دارد در ایامی که آتش جنگ میان قریش مکه و رسول الله(ص) پس از هجرت به مدینه شعله ور بود، برای تجارت به غزه رفت. آنجا او را برای تحقیق از اوضاع حجاز به دربار هرقل بردند و پس از پرسش و پاسخ‌هایی که میان هرقل و او رد و بدل شد، هرقل به حقانیت رسول الله(ص) پی برد.(21)

بر اساس گزارشی دیگر، ابوسفیان با یکی از احبار منطقه یمن، نشست و برخاست داشت. یک روز، حبر یهودی از ابوسفیان درباره خبر نبوت رسول الله(ص) جویا شد و ابوسفیان، اخبار غلط به او داد. فردای آن روز، عباس در حضور ابوسفیان، اطلاعات غلط او را تصحیح کرد و حبر یهودی با شنیدن اخبار درست سراسیمه بیرون رفت و فریاد برداشت: سر یهود، بریده شد! یهود کشته شد...!(22)

ابوسفیان ارتباط تنگاتنگی با یهود داشت و در بسیاری از اقدامات خود علیه رسول الله(ص)، از کمک و همفکری یهود بهره می‌برد. مثلا پس از جنگ بدر، او در ذی قعده سال دوم هجرت پس از عبور از بیابان نجد، به سر قنات کوه نبیت رسیده و مهمان سلام بن مشکم، خزانه دار یهودیان بی نضیر شد و با دریافت اخبار مدینه از وی(23) مردانی را به این شهر فرستاد.

آنان نخلستانی کوچک در ناحیه عریض آتش زدند(24) و با کشتن معبد بن عمرو انصاری(25) و هم پیمانش، در مردم مدینه هراس افکندند. رسول خدا(ص) آنان را تا قرقره الدر دنبال کرد، اما ابوسفیان و همراهانش از معرکه گریختند.(26)

ادامه دارد...

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب) به کوشش سید محمدمهدی حسین پور و مجتبی رضایی، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، ص200-203

پی نوشت؛

1 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص714

2 الاصابه، ج3، ص333

3 بلاذری، فتوح البلدان، ص129

4 ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، ص80

5 ابن اسحاق، السیره و المغازی، ص144

6 ابن هشام، السیره النبویه، ج1، ص480

7 بلاذری، فتوح البلدان، ج4، ص12

8 ابن سعد، الطبقات الکبری، ج2، ص102

9 الاستیعاب، ج3، ص974

10 تاریخ طبری، ج2، ص237

11 سره العلام النبلاء، ج2، ص107

12 ابن عبدویه، العقد الفرید، ج2، ص272

13 التحفه اللطیفه، ج2، ص238

14- فتوح البلدان، ص114

15 سیره اعلام النبلاء، ج2، ص107

16 بلاذری، انساب، ج4، ص12

17 شرح نهج البلاغه، ج17، ص227

18 ر.ک: واحدی، اسباب نزول القرآن، ص129

19 انساب الاشراف، ج2، ص121

20 فتوح البلدان، ج1، ص153

21 الاغانی، ج6، ص523 به بعد

22 همان، ص526-527

23 تاریخ طبری، ج2، ص50

24 معجم البلدان، ج4، ص114

25 تاریخ طبری، ج2، ص51

26 همان، ص20

برشی از یک کتاب | ترور شخصیت پیامبر(ص)

حتی یکی از ابزارها آزردن پیامبر(ص) و فاطمه زهرا(س) نکوهش خدیجه(س) بود که نشان می‌دهد دستی در کار بوده تا حضرت خدیجه(س) را تحقیر کند. بنابراین این نقل که ایشان دو بار ازدواج کرده بود از جعلیات است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از راه‌های مبارزه با حق، ترور شخصیتی است. دست‌هایی را در تاریخ می‌توان یافت که با جعل روایات و یا تحریف تاریخ و یا رفتارهای تحقیر آمیز، به ترور شخصیتی پرداخته‌اند.

 

الف) ترور شخصیت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای تجارت باید از خدیجه(سلام‌الله‌علیها) مال التجاره می‌گرفت. بررسی داستان ازدواج نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از این جهت مهم است که ببینیم آیا گروهی وجود داشته که خدیجه(سلام‌الله‌علیها) هتک کند و از ارزش او بکاهد؟

حتی یکی از ابزارها آزردن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) نکوهش خدیجه(سلام‌الله‌علیها)(۱) بود که نشان می‌دهد دستی در کار بوده تا حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) را تحقیر کند. بنابراین این نقل که ایشان دو بار ازدواج کرده بود از جعلیات(2) است.

خدیجه(سلام‌الله‌علیها) دختر مکه و پسرعمویش ورقه بن نوفل از کشیشان بزرگ است. دین این خانواده مسیحیت و خدیجه(سلام‌الله‌علیها) مومن محض عیسی - یعنی اسلام حقیقی آن روز بود. در نتیجه خدیجه(سلام‌الله‌علیها) با آگاهی از اطلاعات آیین خود درباره پیامبر آخرالزمان منتظر بود که پیامبری در مکه ظهور کند(3) تا همسر او شود.

وی سرآمد زنان مکه بود و جمال، مال و مهم‌تر از همه پاکدامنی‌اش زبانزد همگان بود. در تجارت نیز با مردان فراوانی روبرو بود، ولی احدی نتوانست او را به چیزی متهم کند وی خواستگارهای فراوانی داشت اما به همه پاسخ منفی داد و برای همه مبهم بود چرا ازدواج نمی‌کند.

گوی ابوطالب نیز اموری را می‌دانست. از همین رو از خلیجه مال التجاره گرفت. مسیره مسئول دفتر خدیجه(سلام‌الله‌علیها)، از مسیحیان باسواد بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را در آن سفر تجاری همراهی کرد و گزارش سفر را مفصل برای خدیجه(سلام‌الله‌علیها) برد.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دقیقاً دو برابر مال التجاره را بازگرداند.(4) این از شخصی که برای نخستین بار تجارت می‌کرد، اعجاز بود. در گزارش مسیره، اموری به چشم می‌خورد که طبق علائم اهل کتاب(5) علائم پیامبری بود.(6)

خدیجه(سلام‌الله‌علیها) به محض دریافت این اطلاعات، شخصی را به منزل ابوطالب فرستاد و پیام داد که حاضر است با پسر ابوطالب ازدواج کند.(7) بر این اساس، به نظر می‌رسد ازدواج نکردن ایشان در مکه، طلسمی‌شده بود و این پیشنهاد به معنای تصمیم قطعی بر ازدواج بود؛ در حالی که ۱۵ سال اختلاف سنی داشتند.

نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز می‌دانست که خدا خدیجه(سلام‌الله‌علیها) را برای او نگه داشته است. خدیجه(سلام‌الله‌علیها) ام الائمه بود و تنها زنی که نامش در زیارتنامه معصومان ذکر شده است.

از باب نمونه در زیارت امام حسین آمده است «السلام علیک یابن خدیجه(سلام‌الله‌علیها) الکبری.»(8) پس از این پیشنهاد مکه بر خدیجه(سلام‌الله‌علیها) شورید. در مجلس عقد حضرت نیز عده‌ای که پیش‌تر پاسخ منفی از خدیجه(سلام‌الله‌علیها) شنیده بودند برای تحقیر خدیجه(سلام‌الله‌علیها) از مهریه سخن گفتند. حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) برخاست و خطبه عقد را خواند و گفت «قد زوجتک یا محمد و المهر علی فی مالی؛ ای محمد، خود را همسر تو ساختم و مهر را نیز از مال خودم قرار دادم!»(9)

به این ترتیب، این بانوی فرهیخته، آبروی خاندان ابوطالب را به زیباترین شکل با شکستن خود، خرید. حاضران در مجلس به تمسخر گفتند «مرد باید مهریه دهد یا زن؟ ابوطالب برخاست و گفت: برای چنین دامادی، زن باید مهریه بدهد و اگر فرزندان شما بودند، باید آنقدر مهریه می‌دادید تا به شما دختر دهند.(10)

این پاسخ قاطعانه، از معرفت و شناخت ابوطالب به نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حکایت دارد و تاریخ، بی انصاف است که درباره او ظالمانه می‌گوید: مشرک از دنیا رفت. خدیجه(سلام‌الله‌علیها) و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اکرم ازدواج کردند. حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) از همان نخستین روز همه اموال را به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بخشید.

به این ترتیب، مدیریت اموال خدیجه(سلام‌الله‌علیها) در اختیار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار گرفت. این اموال، هم پیش از رسالت و هم پس از آن، بسیار گره گشا بود. پیش از رسالت، حضرت با این مال به وضع مردم رسیدگی می‌کردند و خانه امید همه تنگدستان، خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. پس از بعثت نیز او رئیس تجار مکه به شمار می‌رفت.

پول آن زمان درهم و دینار بود که وزن زیادی داشت و معمولاً در کاروان‌های تجاری، یک یا دو شتر تنها به حمل پول اختصاص داشت. دزدان نیز درصدد یافتن این پول‌ها بودند. از این رو، هنگامی که تجار مسیر یمن به مکه و سپس به شام را می‌پیمودند، پول خود را امانت می‌گذاشتند، ولی در بازگشت و تحویل گرفتن امانت خود، متوجه می‌شدند که مقداری از آن کم شده است و کاری نمی‌توانستند بکنند.

تجار با ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اکرم به گردونه تجارت، پول خود را نزد او به امانت می‌گذاشتند و این مسئله تا هنگام هجرت حضرت ادامه یافت. حتی همان‌ها که با او جنگ داشتند، هنگام تجارت مال خود را نزد او به امانت می‌گذاشتند. هنگام هجرت به مدینه، آن حضرت به علی(علیه‌السلام) فرمود که امانت‌های مردم را بازگرداند.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با این خصال میان مردم مشهور بود و در مکه‌ای که کانون خطا بود، خطایی از او سر نزد. از ۲۵ تا ۴۰ سالگی در صف مقدم تجارت و خیرات و نیکی‌ها بود؛ همه در مکه شیفته اخلاق او بودند. این‌که پس از بعثت نتوانستند ایشان را در مکه ترور کنند، به دلیل همین پیشینه بود.

در افکار عمومی، همه به دلیل محبت‌هایش به او مدیون بودند. بنابراین شغل پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اسلام تجارت بود؛ قبل از ازدواج با مالی که از پدرش به ارث رسیده بود و بعد از ازدواج با سرمایه خدیجه(سلام‌الله‌علیها).

در مقابل برخی معتقدند پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بخشی از عمر خود چوپان بوده است تا در هدایت و مدیریت جامعه تجربه‌ای کسب کند. اساساً چوپانی با شأن و اصالت خانوادگی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) تناسب ندارد. برخی علت چوپانی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را فرصت رشد و تفکر در بیابان و تنهایی می‌دانند؛ در حالی که انسان در اجتماع بهتر رشد می‌کند و تجربه می‌اندوزد.

انتهای پیام/

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر اول(جریان شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود) حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، صص 226-229

پی نوشت؛

1 دشمنان خدیجه(س) را همسری سالخورده معرفی می‌کردند که قبلا ازدواج کرده بود.

2 برای نمونه بنگرید: سخن یکی از زنان پیامبر(ص) خطاب به ایشان(بحارالانوار، ج16، ص7)

3 در آن زمان بسیاری از اهل کتاب برای درک پیامبر آخرالزمان به شبه جزیره آمده بودند.

4 ر.ک: الخرائج و الجرائح، ج1، ص140

5 میسره در گزارش سفر به خدیجه(س) گفت: در یک منطقه، درختی وجود دارد که هر کس در ساعت معینی از روز به شکل خاصی زیر آن نشسته باشد و این حوادث اتفاق افتاده باشد، آن شخص یا پیامبر است و یا وصی پیامبر.

6 کشف الغمه، ج2، ص131

7 - الخرائج و الجرائح، ج1، ص140

8 تهذیب الاحکام، ج6، ص56

9 الکافی، ج5، ص375

10 - همان

گزارش | عملیات پیچیده برای کودتا

منافقین در مدینه رشد کرده‌ بودند، اما مشرکین مکه خودشان نمی‌توانستند عملیات ابتدایی داشته باشند، هر چند می‌توانستند به سایر دشمنان اسلام کمک کنند. یهودی‌ها هم مثل مشرکین نمی‌توانستند عملیاتی انجام دهند، اما توان خدعه و نیرنگ را داشتند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در این برهه(فتح خیبر اوضاع مدینه را عوض کرد و پول زیادی به آن سرازیر شد و در نتیجه حکومت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از نظر مالی پیشرفت قابل توجهی کرد) منافقین و یهود و مشرکین، یک عملیات مثلث را طراحی کردند.

منافقین در مدینه رشد کرده‌ بودند، اما مشرکین مکه خودشان نمی‌توانستند عملیات ابتدایی داشته باشند، هر چند می‌توانستند به سایر دشمنان اسلام کمک کنند. یهودی‌ها هم مثل مشرکین نمی‌توانستند عملیاتی انجام دهند، اما توان خدعه و نیرنگ را داشتند.

این سه گروه، عملیات مشترکی را به این صورت برنامه‌ریزی کردند که در تبوک تظاهر به عملیات کنند و در نتیجه، مسلمانان مجبور شوند مثل جریان خیبر از مدینه بیرون بیایند. و با توجه به این‌که فاصله مدینه تا تبوک زیاد بود(700 کیلومتر)، نقشه این بود که با بیرون آمدن مسلمانان از مدینه و دور شدن از آن، مکه‌ای‌ها حمله کنند و مدینه را بگیرند.

منافقین هم در این میان، در مدینه شورش کرده و همراه مشرکین بجنگند تا نیروهای داخل مدینه را از بین برده و در نتیجه، مدینه سقوط ‌کند. از این طرف می‌خواستند با رسیدن مسلمانان به تبوک، عملیات تاکتیکی انجام داده و سپاه اسلام از آن منطقه برگردد؛ و چون جایی نداشتند و مدینه از آن‌ها گرفته شده بود، مغلوب می‌شدند.

 

صلح حدیبیه

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) توسط جبرئیل از طرح دشمنان با خبر شدند. اعلام عمومی دادند که می‌خواهیم به عمره برویم. مسلمانان گفتند: این کار ممکن نیست، چرا که مکه دست مشرکین است. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در پاسخ به آن‌ها فرمود: ما صرفا جهت زیارت خانه می‌رویم و کار دیگری نداریم.

طبق نقل مورخان، 1800 نفر آماده همراهی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در سفر عمره شدند. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مسلمانان امر نمود: سلاح هم با خودتان بردارید. گفتند: ما مُحرِم هستیم.(مُحرِم حق حمل سلاح ندارد و این دستور، مختص شریعت اسلام نیست، بلکه قانون عمومی احرام است). آن حضرت فرمود: سلاح را در بارِ شترها بگذارید. آنچه که برای محرم حرام است، حمل سلاح است، ولی گذاشتن در شتر و بار بدون اشکال است.

10 روز بود که مسلمانان در راه بوده و خسته شده بودند. نزدیک حدیبیه که رسیدند، ابوسفیان از آمدنشان مطلع شد. مأموری فرستاد تا مطمئن شود آن‌ها واقعاً برای عمره آمده‌اند. وقتی مطمئن شد، گفت: نباید بگذاریم داخل مکه شوند. خودش را به کاروان مسلمانان رساند و گفت: حق ندارید وارد مکه شوید؛ این شهر متعلق به ماست.

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: راه خدا را نبند؛ ما قصد عمره داریم. ابوسفیان دوباره گفته خود را تکرار کرد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بار فرمود: اگر ممانعت کنی، به زور وارد خواهیم شد. گفت: اسلحه ندارید تا به زور وارد شوید. آن حضرت فرمود: بار شترها اسلحه است. ابوسفیان گفت: همراهانت تمایل به جنگ ندارند. با شنیدن این سخن، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطاب به مسلمانان فرمود: آیا در این وضعیت حاضر به جنگ هستید؟ گفتند: اگر تو امر کنی، بله. آن حضرت فرمود: بیایید و بیعت کنید.

زمانی که ابوسفیان آمادگی مسلمانان را برای جنگ دید، از آن‌جایی که خودش اصلا نیرو و آمادگی نداشت، پیشنهاد صلح را داد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قبول کرد و دستور داد تا معاهده‌ای نوشته شود: «از این به بعد، باهم نجنگیم و به هم حمله نکنیم. در جنگ علیه هم، با کسی متحد نشویم. اگر کسی از ما به شما پناهنده شد، باید او را برگردانید، اما اگر کسی از شما به ما پناهنده شد، ما او را برنمی‌گردانیم. هر کس علیه این قرارداد عمل کند، طرف مقابل حق دارد که بیاید و سرزمین او را بگیرد.»

معاهده امضا شد. منافقین متوجه شدند که با این صلح برایشان مشکل پیش می‌آید. به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتند: مگر قرار نبود که ما به مسجدالحرام برویم؟ آن حضرت فرمود: من نگفتم که امسال می‌رویم؛ فعلا از احرام درآیید.

 

جنگ تبوک

به این ترتیب، مسلمانان به مدینه بازگشتند. یهودی‌ها که از بسته شدن قرارداد بین مشرکان و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بی‌اطلاع بودند، تظاهر به حمله را شروع کردند. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دستور حرکت به سمت تبوک را صادر کرد. در پی این دستور، منافقان که خیال می‌کردند طرحشان در حال اجرا ‌شدن است، خوشحال شدند؛ اما بر خلاف انتظار، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به علی(علیه‌السلام) امر نمود که به همراه لشکر اسلام نیاید. اگر علی(علیه‌السلام) در مدینه می‌ماند، کسی جرأت کودتا نداشت.

منافقان شروع به جوسازی کردند که چون علی دامادش هست و راه هم طولانی، به همین دلیل، او را به همراه خود نمی‌برد.

در خروجی مدینه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) خود را به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رسانید و فرمود: این‌ها می‌گویند که شما برای من امتیاز قائل شدید. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: نه؛ من چنین کاری نکرده‌ام. علی(علیه‌السلام) دلیل به همراه نبردن خود را جویا شد.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: در مدینه قرار است مانند اردوگاه موسی(علیه‌السلام) بحران شود. وقتی موسی(علیه‌السلام) به کوه طور می‌رفت، می‌دانست که بحران سامری انجام خواهد شد؛ از این رو به هارون(علیه‌السلام) گفت: تو به همراه من نیا؛ اگر بیایی، اردوگاهی نمی‌ماند. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) این‌ مطالب را می‌دانست؛ اما سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) باعث شد دیگران هم متوجه شوند.

مسلمانان به سمت تبوک حرکت کردند و موقعی که به آن منطقه رسیدند، یهودی‌ها فرار کردند. به این ترتیب، تبوک فتح شد و سپاه اسلام به سمت مدینه بازگشت.

یهودی‌ها منتظر این خبر بودند که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه بازگشته است، و بنا بر نقشه قبلی، چون قرار بود مدینه هم از دست آن حضرت گرفته شود، آن‌ها حمله کنند؛ ولی هر چه منتظر شدند، خبری نیامد. پیک فرستاده و متوجه شدند که عملیات به هم خورده و تبوک را هم از دست داده‌اند.

منبع: جلسه بیست و چهارم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/25)

گزارش | علت به غار رفتن پیامبر(ص)

فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پیامبر اکرم(ص) مأمور شدند که به مدینه هجرت کنند. آن حضرت مجبور بود که برای خروج از مکه، نیمه‌شب اقدام به فرار کند. زمانی که از منزل بیرون آمدند، با یکی از اصحاب مواجه شدند. انسان به تنهایی، راحت‌تر می‌تواند از دست دشمن بیرون برود، تا این‌که بخواهد به همراه فرد دیگر فرار کند، زیرا در حالتی که شخص، به تنهایی از دشمن فرار می‌کند، ابتکار عمل در دست خودش است، اما وقتی دو نفر می‌شوند، دیگر ابتکار عمل، دست خود فرد نیست. بر این اساس، پیامبر اکرم(ص) قطعا نمی‌خواست کسی را همراه خودش ببرد.

 

علت به غار رفتن پیامبر(ص)

این‌جا جای این پرسش است که چرا پیامبر اسلام(ص) به غار رفتند؟ آیا رفتن ایشان به آن غار، برای رد گم کردن بود؟ آیا برای این بود که مشرکین دچار اشتباه شوند و نتوانند ایشان را تعقیب کنند؟ اگر علتش این بود، باید گفت: تیر آن حضرت به هدف نخورد، چون مشرکین جای ایشان را پیدا کردند و تا جلو غار هم آمدند؛ هر چند خدای متعال به این طریق که عنکبوتی بیاید و دهانه غار را ببندد و کبوتری هم آن‌جا لانه کند، ایشان را نجات داد. پس معلوم می‌شود که رفتن پیامبر(ص) به غار، به دلیل مذکور نبوده است؛ یعنی در طرح اولیه، این مسأله مطرح نبوده است که ایشان به آن‌جا بروند. طرح اولیه این بود که آن حضرت، مستقیم به مدینه بروند؛ که در این صورت، مشرکین هم نمی‌توانستند ایشان را پیدا کنند. پس معلوم می‌شود اتفاقی افتاده بود که آن حضرت، رفتن به این نقطه(غار) را انتخاب کردند. حال باید دید آن اتفاق، چه بوده است؟‌

اتفاقی که باعث شد پیامبر(ص) به غار بروند، دیدن یکی از اصحاب در بین راه بود. اگر آن حضرت این فرد را همراه خودشان نمی‌بردند، قضیه فاش می‌شد.

این حادثه، یک حادثه طبیعی نبود که پیامبر اسلام(ص) روز روشن بروند و در راه، کسی را ببینند؛ این حادثه، نیمه‌شب اتفاق افتاد. شهر مکه هم مانند شهرهای امروز نبوده است که چراغ و لامپ داشته باشد، بلکه همه جا تاریک بود و به غیر از نگهبانان، کسی در تاریکی شب نمی‌ماند. کافی بود که پیامبر(ص) از مکه بیرون بیایند تا بتوانند مستقیماً به مدینه بروند، در حالی که ایشان سه روز در مکه بودند. چرا ایشان در مکه ماندند؟ چون این فرد را دیدند که در جلو راهشان ایستاده بود. اگر پیامبر(ص) به آن شخص می‌گفتند که به دنبال من نیا، او می‌رفت و همه را از رفتن آن حضرت خبردار می‌کرد.

جریان رفتن پیامبر اسلام(ص) به غار، با مسائل بعد از وفات ایشان، ارتباط محکمی دارد. فردی که همراه با پیامبر(ص) بود، قصد داشت که بعد از آن حضرت، حکومت را با انتخاب مردمی، تصاحب کند؛ بنابراین به او دستور داده شده است که بین مردم به نوعی اقدام کند که در نظر مسلمانان، نفر دوم اسلام باشد. او هم به دنبال کسب این موقعیت بود و در مکه هم در این باره موفق بود، طوری که در آن شهر، همه او را قبول داشتند؛ اما در مدینه هیچ کس این فرد را نمی‌شناخت. اهالی مدینه فقط اسم پیامبر(ص) را شنیده‌ بودند که 5 سال هم منتظر او بودند. جایی که قرار بود پیامبر(ص) آن‌جا به قدرت برسند، مدینه بود؛ بنابراین بایستی انصار، شخص همراه آن حضرت را نفر دوم اسلام می‌شناختند، تا او در آینده بتواند موفقیت کسب کند.

طبق قرار قبلی، اهالی مدینه در منطقه قبا، منتظر آمدن پیامبر(ص) بودند و آن مکان، بهترین جایی بود که نفر دوم اسلام شناخته شود.

اگر پیامبر اکرم(ص) آن شخص را که در راه دیدند، با خود نمی‌بردند، او فرار آن حضرت را افشا می‌کرد؛ اگر هم به همراه ایشان به مدینه می‌رفت، به هدفش می‌رسید. همین امر سبب ‌شد که پیامبر اسلام(ص)، مسیر را عوض کرده و به غار بروند. ایشان سه روز در آن‌جا ‌ماندند. از آن طرف، افرادی که در قبا جمع شده بودند، موقعی که آمدن پیامبر(ص) به تأخیر افتاد، برنامه استقبال را منتفی کردند.

 

مراد از همراه پیامبر(ص) در آیه سوره توبه

ادله قرآنی بر این‌که شخص همراه پیامبر(ص)، فرد مشهوری بود، گفته ما را تأیید می‌کند. توضیح این‌که: آیه‌ای که در سوره توبه به جریان مذکور اشاره می‌کند این است: «إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَی وَکَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ »(توبه/40).

اگر شخص همراه پیامبر(ص) فرد مشهوری نبود، هنگام نزول آیه، مسلمانان از آن حضرت سؤال می‌کردند: این فردی که با شما بوده است، چه کسی است؟ از عدم سؤال مردم، معلوم می‌شود که درباره فرد همراه پیامبر(ص) خیلی تبلیغ شده بود. شبیه این سخن، در جریان مسجد خیف روی داد. در آن مسجد، پیامبر اکرم(ص) فرمودند: من به زودی از بین شما رخت سفر می‌بندم. زمانی که ایشان این خبر را دادند، بین مردم هیچ سؤالی ایجاد نشد که بپرسند: فرد جانشین شما چه کسی خواهد بود؟ درست است که آن حضرت به صورت عمومی فرموده بودند: «انی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتی اهل بیتی»، ولی «اهل‌ بیت»، یک عبارت عام است. جایی از تاریخ نیامده است که پیامبر اسلام(ص) در مسجد خیف به صورت مصداقی به جانشین بعد از خود، اشاره کند. یا هر چه را که در تاریخ بوده است، از بین برده‌اند که هیچ بعید نیست؛ و یا اصلاً سؤالی نبوده است. اگر ما فرض دوم را بپذیریم، این سؤال پیش می‌آید که چرا کسی از پیامبر(ص)، درباره جانشین بعد از ایشان سؤال نکرد؟ مسلمانان مخاطب پیامبر(ص)، افراد سیاسی و تربیت شده آن حضرت بودند، و نمی‌شود سؤال نکردن آن‌ها را بر غیر سیاسی بودن حمل کرد. پس نپرسیدن‌شان دلیل بر این است که مسأله برای آن‌ها حل بود.

بزرگ‌ترین ابزار تبیلغی فرد همراه پیامبر(ص)، یار غار بودن او برای آن حضرت بود. در این باره، باید به محتوای آیه دقت کرد. چرا قرآن، ضمیر را در «أَخْرَجَهُ» به پیامبر(ص) برگرداند، ولی بعد گفت: این‌ها دو نفر بودند؟ دو نفر بودند، ولی اخراجی یک نفر از آن‌ها بود!

مسلمانان در آن روز، دو دسته بودند. دسته اول، کسانی بودند که شکنجه می‌شدند و فرار می‌کردند. دسته دوم هم افرادی بودند که حامی داشتند. دسته سومی نبود که حامی نداشته باشند و شکنجه هم نشوند. در مورد علی بن ابی‌طالب(ع) هم باید گفت: اولاً کسی حریف آن حضرت نمی‌شد که بتواند به ایشان آزاری برساند؛ و ثانیاً ایشان حمایت ابوطالب را داشت.

 

تأمل در آیه سوره توبه

می‌خواهیم کمی بیشتر در آیه سوره توبه تأمل کنیم. این آیه در اواخر دوران رسالت پیامبر اسلام(ص)، و زمانی که اوضاع مسلمانان سامان یافته بود، نازل شده است. در این برهه، بعضی از مسلمین، برای شرکت در جنگ‌ها تمایلی نداشتند. این آیه نازل شد و خداوند فرمود: این‌که من می‌گویم به پیامبر(ص) کمک کنید، برای این نیست که او به شما نیاز دارد؛ من در جایی به او کمک کردم که هیچ کس نبود. آیه به موردی اشاره می‌کند که اولا به غیر از خداوند کسی نبود که به پیامبر(ص) یاری رساند؛ ثانیا همه دشمنان آن حضرت حضور داشتند. پس مسلما در چنین جایی شکست قطعی بود، در حالی که خداوند مانع شکست ایشان شد. اشاره خداوند در این آیه به قضیه غار است: «إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ». همان صحابی مشهور بود که در غار، همراه پیامبر(ص) حضور داشت. او می‌توانست آن‌جا یاور آن حضرت باشد، اما خداوند او را به عنوان حامی در آن برهه معرفی نکرده است.

در قسمتی از آیه، اخراج‌کنندگان را «کفار» معرفی می‌کند: «إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا»، در حالی که کسانی که برای یافتن پیامبر(ص) جلو غار جمع شده بودند، مشرکان بودند. البته درست است که مشرکان هم جزء کفار محسوب می‌شدند، اما از این‌که آیه شریفه به جای تعبیر «الذین أشرکوا»، عبارت «الذین کفروا» را به کار برده است، می‌توان استفاده نمود که علاوه بر مشرکان، فرد یا افراد دیگری نیز که از زمره کفار محسوب می‌شدند، آن‌جا حضور داشته‌اند. از طرفی چون قرآن کریم، اشد دشمنان مؤمنین را یهود و مشرکان معرفی می‌کند(لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى ذَلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ. مائده/82) پس لابد در این برهه هم، علاوه بر مشرکان، یهود نیز حضور داشته ‌است، چرا که خداوند می‌خواهد نصرت خودش را در مرحله‌ای یادآوری کند که سرسخت‌ترین دشمنان(یهود و مشرکان) همزمان حضور داشته‌اند.

حال این سؤال مطرح می‌شود که حضور مشرکان در اطراف غار، واضح و مشخص بود؛ اما یهودی‌ها کجا بودند؟ جواب این است که همان مصاحب و کنار دستی، نماینده یهود بود. به اعتقاد ما، دلیلی قوی‌تر از این، برای حضور یهود برای مقابله با پیامبر(ص) نداریم.

مطلب مرتبط دیگر در مورد آیه مذکور این است که صفات غیر اختیاری مانند ترس، گرسنگی، و ... قابل نهی نیستند؛ اما اگر بر صفات غیر اختیاری، امر اختیاری مترتب شود، می‌توان از آن امر اختیاری نهی کرد؛ مثل این‌که انفجاری رخ داده باشد، و فردی از ترسش فرار کند. اگر کسی به آن فرد بگوید: «نترس»، در حقیقت، او را از ترسیدن که امر غیر اختیاری است، نهی نمی‌کند، بلکه از فرار کردن که اختیاری است، نهی می‌کند.

حال می‌گوییم: با توجه به این قسمت آیه که می‌فرماید: «إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا»، اگر مصاحب پیامبر(ص) واقعاً ترسیده بود، آیا امکان داشت آن حضرت به او بگوید: «نترس»؟ مسلما جواب منفی است، زیرا ترس، یک امر طبیعی می‌باشد. موقعی که پیامبر(ص) به او می‌گوید: «نترس»، پس حتما او بر آن صفت غیر اختیاری(ترس) یک فعل اختیاری مترتب کرده است و پیامبر اکرم(ص) هم از آن فعل اختیاری نهی می‌کند. سؤال این‌جاست که او چه کاری انجام می‌داده است که پیامبر(ص) او را نهی کرد؟

تصور مشرکان بیرون غار این بود که پیامبر(ص) تنهاست. اگر آن‌ها به طور ناگهانی داخل غار می‌آمدند، هر دو(پیامبر و مصاحب آن حضرت) را می‌کشتند. از آن‌جایی که مصاحب پیامبر(ص) این احتمال را می‌داد، کاری کرد که اگر مشرکان داخل شدند، کشته نشود و اگر هم داخل نیامدند، باطنش نزد پیامبر(ص) افشا نشود. شروع به ایجاد سر و صدا کرد و این کار او، مورد اعتراض پیامبر(ص) قرار گرفت. گفت: یارسول الله! نگران هستم و می‌ترسم. پیامبر(ص) در جواب او فرمود: «لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا». با شنیدن این سخن از پیامبر(ص)، مجبور شد که ساکت شود. اگر کمی بیشتر سر و صدا می‌کرد، مشرکان باخبر شده و به درون غار می‌ریختند؛ اما پس از سخن پیامبر(ص) به دلیل افشا نشدن نفاقش مجبور به سکوت شد.

مأموریت آن شخص این بود که در کنار پیامبر(ص) طوری بالا بیاید که بتواند نفر دوم اسلام شده و حکومت را پس از آن حضرت به دست بگیرد. در قضیه غار نیز، هم می‌خواهد مأموریتش را انجام دهد و هم در حال انجام مأموریت، کشته نشود؛ بنابراین طوری رفتار می‌کند که اگر مشرکان به داخل غار آمدند، او را نکشند و اگر هم به داخل نیامدند، او بتواند به مأموریتش ادامه دهد.

دلیل مهمی که تأیید می‌کند حزن آن شخص، واقعی نبوده است، این است که خداوند در آیه مذکور می‌فرماید: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ»؛ یعنی خداوند سکینه و آرامشش را بر پیامبر(ص) نازل کرد. اگر مصاحب پیامبر(ص) واقعا محزون بود، خداوند سکینه و آرامش را به او هم نازل می‌کرد و در نتیجه، آیه این چنین می‌شد: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهما»، در حالی که چنین نیست.

بعضی از مخالفان مدعی هستند که ضمیر در «علیه» به آن شخص مصاحب برمی‌گردد، زیرا پیامبر(ص) نیاز به آرامش نداشت.

جواب ما این است که مگر این داستان را خود شما نقل نکرده‌اید(هر چند به نظر ما واقعیت ندارد) که در شب جنگ بدر، پیامبر اکرم(ص) از شب تا صبح نخوابیده و به درگاه خداوند استغاثه می‌کرد که خدایا! ما در حال شکست خوردن هستیم. آن‌ حضرت به قدری منقلب شد که به زانو افتاده و عبا از روی دوشش برکنار شد. در این لحظه ابوبکر آمد و عبا را روی دوش پیامبر(ص) انداخت و دستان آن حضرت را گرفت و گفت: «بلند شوید؛ خوب نیست که شما این طور رفتار کنید. با این کارها دشمن دلشاد می‌شود. خداوند تو را تنها نمی‌گذارد»! می‌گویند: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ» در جنگ بدر نازل شد.

پس طبق این نقل، انزال سکینه برای پیامبر(ص) بوده است. بنابراین، سخن خودشان که آن حضرت نیاز به سکینه و آرامش نداشت، نقض می‌شود.

نکته: از این‌که در ادامه آیه هم، فرد مورد تأیید و یاری خداوند را شخص پیامبر(ص) معرفی می‌کند: «وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا»(ضمیر در «أیّده» به صورت مفرد آمده است که به پیامبر(ص) برمی‌گردد، نه این‌که به صورت تثنیه بیاید تا مراد از آن، پیامبر(ص) و مصاحب آن حضرت باشد) می‌‌توان فهمید که دل آن شخص با پیامبر(ص) نبوده است.

دلیل دیگر بر مطلب مذکور این‌که هر جا در قرآن کلمه «صاحب» و مشتقات آن به کار رفته که درباره دو ذی‌شعور و در مورد امور دنیایی بوده است، حتماً یکی از آن‌ دو طرف، کافر بوده است؛ مانند این آیه: «یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»(یوسف/39). در این آیه، یک طرف گفت‌وگو(دو زندانیِ همراه حضرت یوسف) کافر بودند. در آیه محل بحث هم، طبق این قاعده مستعمل در قرآن، یک طرف باید کافر باشد.

انتهای پیام/

منبع: جلسه بیستم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/11/14)

برشی از یک کتاب | پاسداری مداوم از نبی اکرم(ص)

اهمیت حفاظت از نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در نظر عبدالمطلب،در وصیت نامه او به ابوطالب آشکار‌ می‌شود. محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ هشت ساله بود که مرگ عبدالمطلب فرا رسید. رسم عرب وصیت به فرزند بزرگتر است، ولی عبدالمطلب بر خلاف این رسم عرب، ابوطالب را وصی خود قرار داد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از همان نخستین روز تولد شناسایی شد. تیرهای یهود برای جلوگیری از تولد او همه به خطا رفته بود و آن‌ها برای برای رسیدن به هدفشان می‌بایست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از میان بر می‌داشتند. در مقابل این توطئه‌ها، برای جلوگیری از ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز تلاش‌هایی صورت گرفت که در ادامه به آن‌ها می‌پردازیم.

 

ب) پاسداری مداوم

 

رفتار عبدالمطلب نشان می‌دهد که اهمیت حفاظت از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ برایش کاملا روشن بوده است؛ چرا که هنگام جلسات دارالندوه نیز حضرت را همراه می‌برد و به جای خود می‌نشاند. مورخان سفری برای محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ و مادرش به مدینه نقل کرده‌اند که با توجه به دقت و مراقبت‌های عبدالمطلب، نمی‌توان آن را به آسانی پذیرفت؛(۱)

چراکه یثرب مرکز یهودیان بود و عبدالمطلب از اهمیت این موضوع کاملا آگاهی داشت. وی بارها کینه و هجوم یهود به محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ا را دیده بود. از این رو دور از ذهن است که این فرزند با مادر یا ام ایمن، بدون حضور عبدالمطلب، به یثرب سفر کنند و آنجا مادر از دنیا برود و ام ایمن کودک را به مکه بازگرداند.

این از پیچیدگی‌های تاریخ است که آیا این سفر واقعیت دارد یا نه؟ دلیل واقعی مرگ مادر محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ چه بود؟ برای چه کاری به مدینه رفته بودند؟ چرا با وجود خطر‌های فراوان، کودک را نیز با خود برده بود؟ آیا مادر در درگیری با یهود، فدایی فرزند شده بود؟ اینها پرسش‌هایی است که نیازمند بررسی و تحقیق است.

اهمیت حفاظت از نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در نظر عبدالمطلب،در وصیت نامه او به ابوطالب آشکار‌ می‌شود. محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ هشت ساله بود که مرگ عبدالمطلب فرا رسید. رسم عرب وصیت به فرزند بزرگتر است، ولی عبدالمطلب بر خلاف این رسم عرب، ابوطالب را وصی خود قرار داد؛ در حالی که او فرزند بزرگتر عبدالمطلب نبود و برادر بزرگترش نیز زنده بود.

بیش از دو سوم وصیت‌نامه عبدالمطلب، سفارش بر حفاظت از کودک بود و در پایان فرمود: اگر به من قول ندهی که از این کودک حفاظت کنی، راحت جان نخواهم داد. ابوطالب دست پدر را گرفت و قول داد که با جان و مال از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ پاسداری کند.(۲)

پس از عبدالمطلب حفاظت از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ بر عهده ابوطالب بود. ایشان برای انجام دادن این وظیفه ۴ سال از تجارت دست کشید؛ تا اینکه قحطی در مکه فشار آورد. با دشوار شدن اوضاع، او باید به تجارت می‌رفت، ولی نمی‌توانست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را در مکه تنها بگذارد.

پس او را با خود برد و در مسیر نیز همواره مراقبش بود. هنگامی‌که کاروان به بُصری الشام(۳) رسید یکی از جانب بحیرا، بزرگ مدرسه، به استقبال آنان آمد و ایشان را به مهمانی فراخواند. چندین سال کاروان‌ها از این مسیر می‌گذشتند و مسئولان مدرسه توجهی به آنان نداشتند، ولی این بار کاروانیان را به مهمانی فراخوانده بودند.

همراهیان ابوطالب، در حالی که از این دعوت، شگفت زده شده بودند، آن را پذیرفتند. ابوطالب، محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را نیز همراه خود به این مهمانی برد، ولی او را دور از بحیرا نشاند. وجود اختلاف‌های فراوان در نقل داستان بحیرا، نشان می‌دهد که ناقلان آن، به گونه‌ای قصد داشته‌اند که این داستان را ساده و بی اهمیت جلوه دهند؛ در حالیکه این داستان در کشف دو مطلب، بسیار پر مغز است:

۱. انتشار اطلاعات مربوط به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ در آن روز و میزان گفت‌وگو در این باره، بسیار زیاد بود.

۲. میزان خطر یهود برای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ به اندازه‌ای بود که بحیرا نیز این مطلب را می‌دانست.

در ابتدای این داستان نقل‌هایی افزوده‌اند تا آن را از ابتدا به انحراف و ابتذال بکشانند. نقل می‌کنند که محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را نزد مال التجاره گذاردند و رفتند یا می‌گویند: هنگامی که ابوطالب رهسپار تجارت بود محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ا به او گفت که منِ یتیمِ بی کس را در مکه تنها می‌گذاری و می‌روی؟(۴) این سخنان درست نیست.

آیا می‌توان پذیرفت نوجوانی این چنین که بنا به نقل متواتر تاریخ، بسیار فهیم تر از دیگران بود، نزد عمو این‌گونه سخن گفته باشد؟ آن هم عمویی که از جانب پدرش، مامور حفاظت ویژه از وی شده است.

این مقدمات همه برای کاستن از ارزش سخن بحیراست. بحیرا با اشاره به محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ از ابوطالب پرسید: او کیست؟ گفت: فرزندم. بحیرا گفت:نه، او فرزند تو نیست؛ پدر و مادر او از دنیا رفته‌اند. ابوطالب گفت: آری، درست می‌گویی؛ من عموی اویم. بحیرا از ابوطالب اجازه گرفت تا با محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ گفت‌وگو کند. پس به آن حضرت عرض کرد: تو را به لات و عزی سوگند می‌دهم که مرا پاسخ بگویی. حضرت خشمگین شد و فرمود: مرا به ایشان سوگند مده که هیچ چیز را به اندازه اینان مبغوض نمی‌دانم.

بحیرا از حضرت پرسش‌هایی کرد و پاسخ گرفت. سپس به دست و پای حضرت افتاد و او را مکرر بوسید و گفت: اگر زمان تو را دریابم، در پیش رویت شمشیر می‌زنم و با دشمنانت جهاد می‌کنم. آنگاه در مدح و فضل حضرت سخن گفت و ابوطالب خواست که وی را به شهرش بازگرداند، مبادا یهود بر او دست یابند؛ زیرا هیچ صاحب کتابی نیست که نداند او به دنیا آمده است و اگر او را ببینند، به یقین خواهند شناخت.(۵)

تذکر بحیرا، نشان دهنده وجود خطر برای رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. دشمنی یهود با پیامبر آخرالزمان، به اندازه‌ای بود که بحیرا نیز که عالمی مسیحی بود، آن را دریافته بود و گمان می‌کرد ابوطالب از آن بی خبر است.

ابوطالب از همان جا محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را برگرداند و جالب این‌که هفت یهودی برای ترور او تا نزد بحیرا آمدند.(6) به هر حال، ابوطالب از آن پس هرگز به سفر نرفت.(7) او در حفاظت از پیامبر آخرالزمان با درایت کامل و بی هیچ کم و کاستی عمل می‌کرد؛ چنان که پیش از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ غذا می‌خورد تا مطمئن شود مسموم نیست؛ شب‌ها در کنار محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ می‌خوابید و بچه‌ها را در کنارش می‌خواباند تا از خطر ترور در امان بماند و در هر مکانی نخست خود وارد می‌شد تا از نبود دشمن اطمینان یابد.(8) تا 25 سالگی محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ اوضاع به همین روش بود تا حضرت در این سن تقاضای تجارت کرد.

منبع: دشمن شدید، دفتر اول(برگرفته از سخنان استاد مهدی طائب)، چاپ دوم، زمستان 95، انتشارات شهید کاظمی، صص223_226

پی نوشت؛

1 السیره النبویه، ج1، ص168

2 ر.ک: کمال الدین و تمام النعمه، ص172

3 بصری، مدرسه علمیه جهان مسیحیت و محل تربیت مبلغان آن روز بود.

4 کمال الدین و تمام النعمه، 187

5 همان، صص182-186

6 تاریخ الطبری، ج2، صص33-34

7 بحارالانوار، ج15، ص410

8 همان، ص407

برشی از یک کتاب | دوری پیامبر(ص) از محیط مکه

اگر یهودیان از حضرت موسی(علیه‌السلام) نام شیردهنده(حلیمه) پیامبر آخرالزمان را پرسیده بودند، در هفته اول ایشان را می‌یافتند. تنها به دلیل ضعف اطلاعات یهود در این زمینه، یافتن محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ۵ سال طول کشید.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از همان نخستین روز تولد شناسایی شد. تیرهای یهود برای جلوگیری از تولد او همه به خطا رفته بود و آن‌ها برای برای رسیدن به هدفشان می‌بایست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از میان بر می‌داشتند. در مقابل این توطئه‌ها، برای جلوگیری از ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز تلاش‌هایی صورت گرفت که در ادامه به آن‌ها می‌پردازیم.

 

الف) دوری از محیط مکه

در آن شرایط عبدالمطلب وظیفه خطیر بر عهده داشت. پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای مادر و نیز جد مادری و جد پدری بسیار محبوب بود. عبدالمطلب محبوبترین فرزندش، عبدالله را از دست داده و دختر وهب نیز دو ماه پس از ازدواج بیوه شده بود.

محصول این ازدواج یک پسر بسیار زیبا بود. از این‌رو اهمیت پاسداری از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای سرپرستان ایشان کاملاً روشن بود. او در محیط مکه به دلیل رفت و آمد کاروان‌های تجاری و زیارتی، در امان نبود.

تنها راه چاره دور کردن وی از مکه بود؛ آن‌هم مخفیانه و دور چشم اغیار. محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را به دایه سپردند تا ایشان را در سرزمینی دورتر از مکه و پنهانی نگهداری کند. منطقه سکونت حلیمه از مکه بسیار دور بوده است.

تاریخ نگاران علل سپردن محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دایه را این‌گونه بر شمرده‌اند؛

 ۱ - مادر محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شیر نداشت و باید کودک را به دایه می‌سپردند.

 ۲ - آب و هوای مکه بد بود و کودکان طاقت زندگی در آن را نداشتند.

۳ - رسم عرب بر آن بود که کودکان را به دایه می‌سپردند تا بیرون از شهر بزرگشان کند.

هر سه دلیل به آسانی نقدپذیر است:

یک. روشن است که اگر آمنه شیر نداشت باید دایه‌ای از اهل مکه برای طفل وی می‌گرفتند تا نزد خود رشدشان دهد؛ نه دایه‌ای از دوردست.

دو. آب و هوای مکه چه مدت نامناسب بوده است؟ آیا این بدی آب و هوا ۵ سال به طول انجامیده است؟ در این باره شاهدی از تاریخ نمی‌توان یافت. افزون بر آن در صورت بدی آب و هوای مکه، مکیان یا دست‌کم کودکان آنان همه به سرزمینی دیگر کوچیده بودند که چنین چیزی رخ نداده است.

سه. اگر رسم اهل مکه سپردن کودک به دایه بود، چگونه است که دیگران کودکان خویش را به دایه نسپرده‌اند؟ حتی آنان که هم عصر حضرت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بودند یا پس از ایشان به دنیا آمده‌اند، به دایه سپرده نشده‌اند.

بنابر نقل تاریخ، مدتی مادر حمزه به محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شیر داد؛ چرا که حمزه را که دو ماه بزرگتر از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود به دایه نسپرده‌اند؟ افزون بر این‌ها نوزاد تنها دو سال شیر می‌خورد؛ چرا محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را ۵ سال نزد حلیمه فرستادند؟

مادر موسی(علیه‌السلام) با این‌که چند فرزند دیگر نیز داشت، در زمان اندکی که از فرزندش دور شد، از شدت غم و غصه قصد داشت جریان را افشا کند؛ پس چرا آمنه پنج سال دوری فرزند را تحمل کرده است؟

در این ماجرا  شأن مادر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آشکار می‌شود که برای حفظ حیات نبی، از تمام خواهش‌های مادری خویش چشم فروبسته و به عبدالمطلب اعتراض نکرده است.

چنان که گفتیم رفت و آمد غریبه‌ها در مکه عادی بود و به آسانی می‌توانستند افراد را در این شهر ترور کنند. از این‌رو تنها راه پیش روی عبدالمطلب این بود که حضرت را پنهان سازد. اما چرا عبدالمطلب، محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را پس از ۵ سال به مکه بازگرداند؟ در تاریخ دلایلی برای بازگرداندن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نقل کردند.

در حدیثی که «شق صدر» نام گرفته، آمده است: هنگامی که محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نزد حلیمه بود با فرزندان وی به چوپانی می‌رفت. روزی کسی آمد و سینه محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را پاره کرد و لخته‌ای خون از آن بیرون آورد و گفت: این نصیب شیطان از توست. سپس محل را در طشتی از طلا و آب زمزم شست و رفت.

کودکان حلیمه نزد مادر دویدند و فریاد زدند: محمد کشته شد، محمد کشته شد.(۱) پس از آن، حلیمه او را نزد جدش بازگرداند و به او گفت: نمی‌توانم از فرزندت نگهداری کنم؛ او جن زده شده است.(۲) عبدالمطلب نیز او را تحویل گرفت.

واقعیت آن است که این حدیث را جعل کرده‌اند تا خط اصلی داستان گم شود. در واقع علت بازگرداندن حضرت به مکه آن بود که ایشان را شناسایی کرده بودند و می‌خواستند او را با خود ببرند. نقل‌های دیگر این مطلب را تایید می‌کنند(۳) که آن منطقه دیگر امن نبود.

بنابراین حلیمه دیگر توان پاسداری از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را نداشت. اگر یهودیان از حضرت موسی(علیه‌السلام) نام شیردهنده(حلیمه) پیامبر آخرالزمان را نیز پرسیده بودند، در هفته اول او را می‌یافتند.

تنها به دلیل ضعف اطلاعات یهود در این زمینه، یافتن محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ۵ سال طول کشید. به هر حال از آن پس عبدالمطلب، خود محافظ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شد. خداوند متعال بر رسولش منت می‌نهد و می‌فرماید «أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَآوَىٰ؛ آیا تو را یتیم نیافت و پناهت داد؟»(۴)

اگر در مورد این یتیم و دشمن پیچیده‌ای که داشته است دقت کنیم، پی به معنای آیه می‌بریم.

انتهای پیام/

منبع: دشمن شدید، دفتر اول(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ دوم، زمستان 95، صص220-222

1 صحیح المسلم، ج1، ص102؛ مسند احمد، ج3، صص121 و 149 و 288؛ المستدرک، ج2، ص528

2 السیره النبویه، ج1، ص165

3 ر.ک: همان، ج1، ص108؛ تاریخ الطبری، صص574-575

4 ضحی، 6

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.