پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | ترور شخصیت پیامبر(ص)

حتی یکی از ابزارها آزردن پیامبر(ص) و فاطمه زهرا(س) نکوهش خدیجه(س) بود که نشان می‌دهد دستی در کار بوده تا حضرت خدیجه(س) را تحقیر کند. بنابراین این نقل که ایشان دو بار ازدواج کرده بود از جعلیات است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از راه‌های مبارزه با حق، ترور شخصیتی است. دست‌هایی را در تاریخ می‌توان یافت که با جعل روایات و یا تحریف تاریخ و یا رفتارهای تحقیر آمیز، به ترور شخصیتی پرداخته‌اند.

 

الف) ترور شخصیت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای تجارت باید از خدیجه(سلام‌الله‌علیها) مال التجاره می‌گرفت. بررسی داستان ازدواج نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از این جهت مهم است که ببینیم آیا گروهی وجود داشته که خدیجه(سلام‌الله‌علیها) هتک کند و از ارزش او بکاهد؟

حتی یکی از ابزارها آزردن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) نکوهش خدیجه(سلام‌الله‌علیها)(۱) بود که نشان می‌دهد دستی در کار بوده تا حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) را تحقیر کند. بنابراین این نقل که ایشان دو بار ازدواج کرده بود از جعلیات(2) است.

خدیجه(سلام‌الله‌علیها) دختر مکه و پسرعمویش ورقه بن نوفل از کشیشان بزرگ است. دین این خانواده مسیحیت و خدیجه(سلام‌الله‌علیها) مومن محض عیسی - یعنی اسلام حقیقی آن روز بود. در نتیجه خدیجه(سلام‌الله‌علیها) با آگاهی از اطلاعات آیین خود درباره پیامبر آخرالزمان منتظر بود که پیامبری در مکه ظهور کند(3) تا همسر او شود.

وی سرآمد زنان مکه بود و جمال، مال و مهم‌تر از همه پاکدامنی‌اش زبانزد همگان بود. در تجارت نیز با مردان فراوانی روبرو بود، ولی احدی نتوانست او را به چیزی متهم کند وی خواستگارهای فراوانی داشت اما به همه پاسخ منفی داد و برای همه مبهم بود چرا ازدواج نمی‌کند.

گوی ابوطالب نیز اموری را می‌دانست. از همین رو از خلیجه مال التجاره گرفت. مسیره مسئول دفتر خدیجه(سلام‌الله‌علیها)، از مسیحیان باسواد بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را در آن سفر تجاری همراهی کرد و گزارش سفر را مفصل برای خدیجه(سلام‌الله‌علیها) برد.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دقیقاً دو برابر مال التجاره را بازگرداند.(4) این از شخصی که برای نخستین بار تجارت می‌کرد، اعجاز بود. در گزارش مسیره، اموری به چشم می‌خورد که طبق علائم اهل کتاب(5) علائم پیامبری بود.(6)

خدیجه(سلام‌الله‌علیها) به محض دریافت این اطلاعات، شخصی را به منزل ابوطالب فرستاد و پیام داد که حاضر است با پسر ابوطالب ازدواج کند.(7) بر این اساس، به نظر می‌رسد ازدواج نکردن ایشان در مکه، طلسمی‌شده بود و این پیشنهاد به معنای تصمیم قطعی بر ازدواج بود؛ در حالی که ۱۵ سال اختلاف سنی داشتند.

نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز می‌دانست که خدا خدیجه(سلام‌الله‌علیها) را برای او نگه داشته است. خدیجه(سلام‌الله‌علیها) ام الائمه بود و تنها زنی که نامش در زیارتنامه معصومان ذکر شده است.

از باب نمونه در زیارت امام حسین آمده است «السلام علیک یابن خدیجه(سلام‌الله‌علیها) الکبری.»(8) پس از این پیشنهاد مکه بر خدیجه(سلام‌الله‌علیها) شورید. در مجلس عقد حضرت نیز عده‌ای که پیش‌تر پاسخ منفی از خدیجه(سلام‌الله‌علیها) شنیده بودند برای تحقیر خدیجه(سلام‌الله‌علیها) از مهریه سخن گفتند. حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) برخاست و خطبه عقد را خواند و گفت «قد زوجتک یا محمد و المهر علی فی مالی؛ ای محمد، خود را همسر تو ساختم و مهر را نیز از مال خودم قرار دادم!»(9)

به این ترتیب، این بانوی فرهیخته، آبروی خاندان ابوطالب را به زیباترین شکل با شکستن خود، خرید. حاضران در مجلس به تمسخر گفتند «مرد باید مهریه دهد یا زن؟ ابوطالب برخاست و گفت: برای چنین دامادی، زن باید مهریه بدهد و اگر فرزندان شما بودند، باید آنقدر مهریه می‌دادید تا به شما دختر دهند.(10)

این پاسخ قاطعانه، از معرفت و شناخت ابوطالب به نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حکایت دارد و تاریخ، بی انصاف است که درباره او ظالمانه می‌گوید: مشرک از دنیا رفت. خدیجه(سلام‌الله‌علیها) و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اکرم ازدواج کردند. حضرت خدیجه(سلام‌الله‌علیها) از همان نخستین روز همه اموال را به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بخشید.

به این ترتیب، مدیریت اموال خدیجه(سلام‌الله‌علیها) در اختیار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار گرفت. این اموال، هم پیش از رسالت و هم پس از آن، بسیار گره گشا بود. پیش از رسالت، حضرت با این مال به وضع مردم رسیدگی می‌کردند و خانه امید همه تنگدستان، خانه پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. پس از بعثت نیز او رئیس تجار مکه به شمار می‌رفت.

پول آن زمان درهم و دینار بود که وزن زیادی داشت و معمولاً در کاروان‌های تجاری، یک یا دو شتر تنها به حمل پول اختصاص داشت. دزدان نیز درصدد یافتن این پول‌ها بودند. از این رو، هنگامی که تجار مسیر یمن به مکه و سپس به شام را می‌پیمودند، پول خود را امانت می‌گذاشتند، ولی در بازگشت و تحویل گرفتن امانت خود، متوجه می‌شدند که مقداری از آن کم شده است و کاری نمی‌توانستند بکنند.

تجار با ورود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اکرم به گردونه تجارت، پول خود را نزد او به امانت می‌گذاشتند و این مسئله تا هنگام هجرت حضرت ادامه یافت. حتی همان‌ها که با او جنگ داشتند، هنگام تجارت مال خود را نزد او به امانت می‌گذاشتند. هنگام هجرت به مدینه، آن حضرت به علی(علیه‌السلام) فرمود که امانت‌های مردم را بازگرداند.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با این خصال میان مردم مشهور بود و در مکه‌ای که کانون خطا بود، خطایی از او سر نزد. از ۲۵ تا ۴۰ سالگی در صف مقدم تجارت و خیرات و نیکی‌ها بود؛ همه در مکه شیفته اخلاق او بودند. این‌که پس از بعثت نتوانستند ایشان را در مکه ترور کنند، به دلیل همین پیشینه بود.

در افکار عمومی، همه به دلیل محبت‌هایش به او مدیون بودند. بنابراین شغل پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اسلام تجارت بود؛ قبل از ازدواج با مالی که از پدرش به ارث رسیده بود و بعد از ازدواج با سرمایه خدیجه(سلام‌الله‌علیها).

در مقابل برخی معتقدند پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بخشی از عمر خود چوپان بوده است تا در هدایت و مدیریت جامعه تجربه‌ای کسب کند. اساساً چوپانی با شأن و اصالت خانوادگی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) تناسب ندارد. برخی علت چوپانی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را فرصت رشد و تفکر در بیابان و تنهایی می‌دانند؛ در حالی که انسان در اجتماع بهتر رشد می‌کند و تجربه می‌اندوزد.

انتهای پیام/

منبع: کتاب دشمن شدید، دفتر اول(جریان شناسی انحراف در تاریخ با محوریت یهود) حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ دوم، زمستان95، انتشارات شهید کاظمی، صص 226-229

پی نوشت؛

1 دشمنان خدیجه(س) را همسری سالخورده معرفی می‌کردند که قبلا ازدواج کرده بود.

2 برای نمونه بنگرید: سخن یکی از زنان پیامبر(ص) خطاب به ایشان(بحارالانوار، ج16، ص7)

3 در آن زمان بسیاری از اهل کتاب برای درک پیامبر آخرالزمان به شبه جزیره آمده بودند.

4 ر.ک: الخرائج و الجرائح، ج1، ص140

5 میسره در گزارش سفر به خدیجه(س) گفت: در یک منطقه، درختی وجود دارد که هر کس در ساعت معینی از روز به شکل خاصی زیر آن نشسته باشد و این حوادث اتفاق افتاده باشد، آن شخص یا پیامبر است و یا وصی پیامبر.

6 کشف الغمه، ج2، ص131

7 - الخرائج و الجرائح، ج1، ص140

8 تهذیب الاحکام، ج6، ص56

9 الکافی، ج5، ص375

10 - همان

پرسش از استاد | غربت امیرمؤمنان

پرسش شما: چرا افراد سرشناسی که با امیرمؤمنان(ع) مانده بودند، نتوانستند امت را برای مقابله با غاصبین قانع کنند؟

 

پاسخ استاد: امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) با یک پدیده‌ای مواجه شد که دست او را از نیرو خالی کرد. افرادی هم که برای آن حضرت باقی مانده بودند به حساب نمی‌آمدند؛ چرا که فاقد جایگاه اجتماعی بودند؛ سلمان فارسی یک ایرانی بود که در بین تعصبات عربی قرار گرفته بود؛ ابوذر هم در آن زمان یک پیرمرد نود ساله بود و کاری از دستش برنمی‌آمد؛ مقداد و عمار هم برده و سیا‌ه‌پوست بودند و هیچ جایگاه اجتماعی نداشتند.

از طرفی، تمام خاندان امیرالمؤمنین مانند عباس و عقیل، آن‌زمان در مقابل ایشان قرار گرفتند. شخصی در زمان امام صادق(علیه‌السلام) از آن حضرت سؤال کرد: زمانی که حق امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) غصب شد، بزرگان بنی‌هاشم کجا بودند؟

امام صادق(علیه‌السلام) در پاسخ فرمود: از این بزرگان، فقط عباس و عقیل باقی مانده بودند که آن‌ها هم هر دو «مُؤَلِّفَة قلوبهم» بودند(«مؤلّفة قلوبهم» کسانی بودند که تا فتح مکه مسلمان نشدند). امام صادق(علیه‌السلام) با این عبارت، عباس را در کنار ابوسفیان قرار داد.

البته عباس شخصیت بسیار پیچیده‌تری داشت. عباس کسی بود که بعدها برای او چهره‌سازی کرده و گفتند: او در صدر اسلام تقیه می‌کرد و نفوذی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. بنی عباس این داستان را جعل کردند تا بتوانند چهره عباس را تطهیر کنند؛ در حالی که طبق فرمایش امام صادق(علیه‌السلام) عباس از «مؤلّفة قلوبهم» بوده است.

خود ابن‌عباس هم که از نزدیکان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود، شخصیت مورد تأییدی نیست. او همان کسی است که در برهه‌ای، اموال بصره را غارت کرد و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به او نامه نوشت که تو هم وقتی حوادثی پیش آمد، خودت را نشان دادی!

این لقب «حِبر الأمّة» را چه کسی به ابن عباس داد؟ «حبر الأمة» به معنای دانشمند امت است(اَحبار به علمای یهودی اطلاق می‌شود). خلیفه دوم زمانی این لقب را به ابن عباس داد که او حدودا هفده ساله بود. چرا خلیفه دوم، ابن عباس را «حبر الأمة» نامید؟ برای اینکه با این القاب او را بزرگ کرده و زمینه را فراهم کنند تا بتوانند به صورت تدریجی، قدرت را در آینده از بنی‌امیه به بنی‌عباس منتقل کنند.

بنابراین عباس  و عقیل در گروه مقابل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) قرار داشتند و کسانی نبودند که آن حضرت را در گرفتن حق خود یاری کنند. بقیه خاندان علی(علیه‌السلام) هم در آن زمان کم سن و سال بودند.

از طرفی، آن دسته از اصحاب پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که دارای جایگاه اجتماعی بودند، در جبهه مقابل قرار گرفتند. نمونه این افراد، حسان بن ثابت شاعر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. حسان، خزرجی بود و تا آخر، گروه مقابل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را همراهی کرد. حتی در جنگ صفین در رکاب معاویه بود و بر علیه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) شعر می‌گفت. حالا شما ببینید وقتی که شاعر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جریان مورد بحث، در ستایش ابوبکر شعر بگوید، چه تأثیری در توده‌های مردم می‌گذارد!

انتهای پیام/

منبع: جلسه سی‌ و یکم تاریخ تطبیقی استاد طائب(1394/07/07)

گزارش | عملیات پیچیده برای کودتا

منافقین در مدینه رشد کرده‌ بودند، اما مشرکین مکه خودشان نمی‌توانستند عملیات ابتدایی داشته باشند، هر چند می‌توانستند به سایر دشمنان اسلام کمک کنند. یهودی‌ها هم مثل مشرکین نمی‌توانستند عملیاتی انجام دهند، اما توان خدعه و نیرنگ را داشتند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در این برهه(فتح خیبر اوضاع مدینه را عوض کرد و پول زیادی به آن سرازیر شد و در نتیجه حکومت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از نظر مالی پیشرفت قابل توجهی کرد) منافقین و یهود و مشرکین، یک عملیات مثلث را طراحی کردند.

منافقین در مدینه رشد کرده‌ بودند، اما مشرکین مکه خودشان نمی‌توانستند عملیات ابتدایی داشته باشند، هر چند می‌توانستند به سایر دشمنان اسلام کمک کنند. یهودی‌ها هم مثل مشرکین نمی‌توانستند عملیاتی انجام دهند، اما توان خدعه و نیرنگ را داشتند.

این سه گروه، عملیات مشترکی را به این صورت برنامه‌ریزی کردند که در تبوک تظاهر به عملیات کنند و در نتیجه، مسلمانان مجبور شوند مثل جریان خیبر از مدینه بیرون بیایند. و با توجه به این‌که فاصله مدینه تا تبوک زیاد بود(700 کیلومتر)، نقشه این بود که با بیرون آمدن مسلمانان از مدینه و دور شدن از آن، مکه‌ای‌ها حمله کنند و مدینه را بگیرند.

منافقین هم در این میان، در مدینه شورش کرده و همراه مشرکین بجنگند تا نیروهای داخل مدینه را از بین برده و در نتیجه، مدینه سقوط ‌کند. از این طرف می‌خواستند با رسیدن مسلمانان به تبوک، عملیات تاکتیکی انجام داده و سپاه اسلام از آن منطقه برگردد؛ و چون جایی نداشتند و مدینه از آن‌ها گرفته شده بود، مغلوب می‌شدند.

 

صلح حدیبیه

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) توسط جبرئیل از طرح دشمنان با خبر شدند. اعلام عمومی دادند که می‌خواهیم به عمره برویم. مسلمانان گفتند: این کار ممکن نیست، چرا که مکه دست مشرکین است. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در پاسخ به آن‌ها فرمود: ما صرفا جهت زیارت خانه می‌رویم و کار دیگری نداریم.

طبق نقل مورخان، 1800 نفر آماده همراهی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در سفر عمره شدند. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مسلمانان امر نمود: سلاح هم با خودتان بردارید. گفتند: ما مُحرِم هستیم.(مُحرِم حق حمل سلاح ندارد و این دستور، مختص شریعت اسلام نیست، بلکه قانون عمومی احرام است). آن حضرت فرمود: سلاح را در بارِ شترها بگذارید. آنچه که برای محرم حرام است، حمل سلاح است، ولی گذاشتن در شتر و بار بدون اشکال است.

10 روز بود که مسلمانان در راه بوده و خسته شده بودند. نزدیک حدیبیه که رسیدند، ابوسفیان از آمدنشان مطلع شد. مأموری فرستاد تا مطمئن شود آن‌ها واقعاً برای عمره آمده‌اند. وقتی مطمئن شد، گفت: نباید بگذاریم داخل مکه شوند. خودش را به کاروان مسلمانان رساند و گفت: حق ندارید وارد مکه شوید؛ این شهر متعلق به ماست.

پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: راه خدا را نبند؛ ما قصد عمره داریم. ابوسفیان دوباره گفته خود را تکرار کرد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این بار فرمود: اگر ممانعت کنی، به زور وارد خواهیم شد. گفت: اسلحه ندارید تا به زور وارد شوید. آن حضرت فرمود: بار شترها اسلحه است. ابوسفیان گفت: همراهانت تمایل به جنگ ندارند. با شنیدن این سخن، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطاب به مسلمانان فرمود: آیا در این وضعیت حاضر به جنگ هستید؟ گفتند: اگر تو امر کنی، بله. آن حضرت فرمود: بیایید و بیعت کنید.

زمانی که ابوسفیان آمادگی مسلمانان را برای جنگ دید، از آن‌جایی که خودش اصلا نیرو و آمادگی نداشت، پیشنهاد صلح را داد. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قبول کرد و دستور داد تا معاهده‌ای نوشته شود: «از این به بعد، باهم نجنگیم و به هم حمله نکنیم. در جنگ علیه هم، با کسی متحد نشویم. اگر کسی از ما به شما پناهنده شد، باید او را برگردانید، اما اگر کسی از شما به ما پناهنده شد، ما او را برنمی‌گردانیم. هر کس علیه این قرارداد عمل کند، طرف مقابل حق دارد که بیاید و سرزمین او را بگیرد.»

معاهده امضا شد. منافقین متوجه شدند که با این صلح برایشان مشکل پیش می‌آید. به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتند: مگر قرار نبود که ما به مسجدالحرام برویم؟ آن حضرت فرمود: من نگفتم که امسال می‌رویم؛ فعلا از احرام درآیید.

 

جنگ تبوک

به این ترتیب، مسلمانان به مدینه بازگشتند. یهودی‌ها که از بسته شدن قرارداد بین مشرکان و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بی‌اطلاع بودند، تظاهر به حمله را شروع کردند. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دستور حرکت به سمت تبوک را صادر کرد. در پی این دستور، منافقان که خیال می‌کردند طرحشان در حال اجرا ‌شدن است، خوشحال شدند؛ اما بر خلاف انتظار، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به علی(علیه‌السلام) امر نمود که به همراه لشکر اسلام نیاید. اگر علی(علیه‌السلام) در مدینه می‌ماند، کسی جرأت کودتا نداشت.

منافقان شروع به جوسازی کردند که چون علی دامادش هست و راه هم طولانی، به همین دلیل، او را به همراه خود نمی‌برد.

در خروجی مدینه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) خود را به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رسانید و فرمود: این‌ها می‌گویند که شما برای من امتیاز قائل شدید. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: نه؛ من چنین کاری نکرده‌ام. علی(علیه‌السلام) دلیل به همراه نبردن خود را جویا شد.

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: در مدینه قرار است مانند اردوگاه موسی(علیه‌السلام) بحران شود. وقتی موسی(علیه‌السلام) به کوه طور می‌رفت، می‌دانست که بحران سامری انجام خواهد شد؛ از این رو به هارون(علیه‌السلام) گفت: تو به همراه من نیا؛ اگر بیایی، اردوگاهی نمی‌ماند. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) این‌ مطالب را می‌دانست؛ اما سخن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) باعث شد دیگران هم متوجه شوند.

مسلمانان به سمت تبوک حرکت کردند و موقعی که به آن منطقه رسیدند، یهودی‌ها فرار کردند. به این ترتیب، تبوک فتح شد و سپاه اسلام به سمت مدینه بازگشت.

یهودی‌ها منتظر این خبر بودند که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه بازگشته است، و بنا بر نقشه قبلی، چون قرار بود مدینه هم از دست آن حضرت گرفته شود، آن‌ها حمله کنند؛ ولی هر چه منتظر شدند، خبری نیامد. پیک فرستاده و متوجه شدند که عملیات به هم خورده و تبوک را هم از دست داده‌اند.

منبع: جلسه بیست و چهارم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/25)

یادداشت | تاثیر لابی صهیونیستی بر شورای امنیت

ترور دردناک دبیر کل سازمان ملل[داگ هامر شولد] هر چند در هاله ای از ابهام باقی ماند اما سایر دبیران کل سازمان ملل از پیام ترور داگ هامر شولد رمز گشائی کردند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در یک بامداد تابستان سال 1961" ایسار هرئیل" رئیس وقت موساد رژیم صهیونیستی، عناصرزیر مجموعه خود را برای شرکت دریک نشست فوق العاده در زیر زمین ساختمان موساد در شمال شرق تل آویو دعوت کرد. جلسه مقامات موساد به بررسی و تحلیل شخصیت "داگ هامر شولد" دبیر کل وقت سازمان ملل اختصاص داشت زیرا مواضع سیاسی هامر شولد، آنتی سیمیتیزم"ضد یهودی" تشخیص داده شد.

داگ هامر شولد در سال 1905 در یک خانواده آریستوکرات وریشه دار سوئدی متولد شده و در سال 1953 به عنوان دبیر کل سازمان ملل انتخاب شد. انتقاد هامر شولد از آمریکا به خاطر وتوی قطعنامه های ضد اسرائیلی و مخالفت رژیم صهیونیستی با حق تعیین سرنوشت ملت فلسطین محبوبیت زیادی برای وی در سطح کشورهای جهان سوم جلب کرد.

در این نشست رئیس موساد پس از ارائه پیشینه ای از فعالیت ضد یهودی پدر داگ هامر شولد که دردوره ای نخست وزیر سوئد بود ترور دبیر کل سازمان ملل را در دستور کار قرار داد . مقامات موساد به این جمع بندی رسیدند که داگ هامر شولد گرایش محسوسی به مردم فلسطین دارد و ادامه فعالیت وی در پست دبیر کلی سازمان ملل خطر بالقوه ای برای اسرائیل تلقی می شود.

حکم ترور داگ هامر شولد برای تایید وامضاء در اختیار دیوید بن گوریون نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی قرار گرفت. در قوانین داخلی موساد معمولا پس از تصمیم گیری در باره ترور یک شخصیت ضد یهودی و تعیین تیم ترور، حکم صادره برای تایید و امضاء در اختیار نخست وزیر رژیم اسرائیل قرار می گیرد.

انجام عملیات ترور دبیر کل سازمان ملل به یک تیم زبده موساد واگذار شد و در نهایت این تیم گزینه بمب گذاری در هواپیمای داگ هامر شولد را مناسب تر تشخیص داد. هنگامی که داگ هامرشولد در 18 سپتامبر 1961 برای حل بحران کنگو عازم افریقا بود هواپیمای حامل وی در نزدیکی فرودگاه رودزیای شمالی "زیمبابوه" در هوا منفجر شد وکلیه سرنشینیان آن از جمله هامر شولد جان باختند.

ترور دردناک دبیر کل سازمان ملل[داگ هامر شولد] هر چند در هاله ای از ابهام باقی ماند اما سایر دبیران کل سازمان ملل از پیام ترور داگ هامر شولد رمز گشائی کردند. پیام اسرائیل و لابی صهیونیستی به دبیران کل بعدی سازمان ملل این بود: هرگزبه خطوط قرمز اسرائیل نزدیک نشوید و برای ملت فلسطین جان خود را به خطر نیاندازید!.

زمانی که دولت وقت سوئد قصد داشت تا در باره انفجار هواپیمای حامل داگ هاکر شولد تحقیق کند پیام های تهدید آمیزی از سوی امریکا دریافت کرد. اسرائیل معمولا حساسیت فوق العاده ای نسبت به شخصیت های ضد یهودی کشور سوئد دارد ودر فوریه سال 1986 اولاف پالمه نخست وزیر وقت سوئد نیز به دلیل داشتن مواضع ضد یهودی توسط موساد ترور شد. حضورقدرتمندانه لابی صهیونیستی در جنبه های سیاسی واقتصادی واجتماعی امریکا موجب شده تا نهادهای بین المللی بدون در نظر گرفتن منافع رژیم صهیونیستی نتوانند خارج از اراده این لابی تصمیمی اتخاذ کنند.

لابی صهیونیستی که یکی از قدیمی ترین سازمان های یهودی در امریکا تلقی می شود حتی در انتخاب رئیس جمهوری واعضاء کنگره آمریکا دخالت دارد. این لابی از جمعیت وحدت یهودیان،شورای روابط امریکا ویهود، جمعیت کمیته امور عمومی آمریکا واسرائیل" ایپک" وسازمان یهودیان آمریکا تشکیل شده است.

برآیند گزارش ها نشان میدهد که یهودیان مقیم امریکا بیش از 1800 میلیارد دلار از سهام وال استریت آمریکا را در اختیار دارند که این امر از نفوذ فوق العاده اقتصادی یهودیان آمریکا حکایت دارد. بیشترین سهام کارخانجات اسلحه سازی، صنایع سنگین امریکا مانند بوئینگ و بانک های مهم ونیز رسانه های دیداری ومکتوب متعلق به یهودیان امریکا است .هررئیس جمهوری چه از حزب دموکرات وچه از حزب جمهوریخواه قبل ازنامزدی رسمی معمولا سیاست های خارجی خود در باره رژیم اسرائیل را به لابی صهیونیستی تسلیم می کند. به همین دلیل انتخاب دبیر کل سازمان ملل که هر 5 سال یک بارصورت می گیرد بدون مشورت با لابی صهیونیستی امکان پذیر نیست.

شورای امنیت که از 15 عضو دائم و موقت تشکیل می شود تابعی از اراده آمریکا و لابی صهیونیستی است و نمی توانند در خصوص وضعیت مربوط به اراضی اشغالی تصمیم سرنوشت سازی اتخاذ کنند.

از سال 1948 تا کنون حدود 85 قطعنامه مربوط به اراضی اشغالی توسط آمریکا وتو شده ولذا اسرائیل به خوبی می داند که شورای امنیت نمی تواند بدون رضایت امریکا ولابی صهیوینستی اقدامی به سود ملت فلسطین انجام دهد. از سال 1945 که شورای امنیت به صورت فعلی خود شکل گرفت 5 قدرت اتمی و پیروز جنگ دوم جهانی از جمله آمریکا، انگلیس، فرنسه، روسیه و چین با بر خورداری از حق وتو بر مقدرات جهان سیطره پیدا کردند. همچنین نهادهای زیر مجموعه سازمان ملل از جمله آژانس بین المللی انرژی هسته ای، سازمان اونروا، دادگاه لاهه، یونسکو، شورای حقوق بشر، کمیته خلع سلاح کشتار جمعی تحت تسلط این 5 قدرت بویژه آمریکا قرار گرفتند. هر یک از این نهادها بدون در نظر گرفتن منافع امریکا وسایر قدرت های دارای حق وتو قادر به اتخاذ تصمیمات مستقل نیستند.

از سال 2001 تا کنون که حادثه 11 سپتامبر رخداد، نقش شورای امنیت سازمان ملل در اتخاذ مواضع کلان جهانی به سود کشورهای مستقل بشدت تضعیف شد. از آنجائی که انتخاب دبیر کل سازمان ملل با اجماع مجمع عمومی وموافقت 5 کشور دارای حق وتو صورت می گیرد لذا امریکا در گزینش نهائی دبیرکل نقشی فرا دستی دارد.

هر دبیرکلی که منافع امریکا و رژیم صهیونیستی را مورد توجه قرار ندهد قطعا با مشکلاتی جدی مواجه می شود و امریکا اجازه نخواهد داد برای دوره دوم انتخاب شود. نمونه ان مخالفت امریکا با انتخاب مجدد پطرس غالی دبیر کل سابق سازمان ملل برای دور دوم بود. در سال 1995 زمانی که رژیم صهیونیستی منطقه قانا درجنوب لبنانت را بمباران کرد و یکصد کودک لبنانی را به شهادت رساند پطرس غالی هیاتی را مامور بر رسی کشتار کودکان جنوب لبنان کرد.

پطرس غالی یک مسیحی قبطی اهل مصر است که سال های زیادی در دستگاه دیپلماسی مصر سمت وزیر مشاور در امور خارجی را به عهده داشت. وی پس از پایان دوره 10 ساله خاویر پرز دوکویار به عنوان دبیرکل سازمان ملل انتخاب شد اما بر خلاف سایر دبیران کل موضعی غیر همسوبا سیاست های اسرائیل داشت.

پطرس غالی در سال 1995 زمانی که گزارش تکاندهنده کشتار کودکان قانا توسط هواپیماهای رژیم صهیونیستی را دریافت کرد بشدت تحت تاثیر قرار گرفت. اما قبل از انتشاراین گزارش، خانم مادلین اولبرایت نماینده وقت امریکا در سازمان ملل ووزیر خارجه آمریکا دردوران بیل کلینتون در گفتگوئی با غالی وی را تهدید کرد که اگر گزارش بمباران روستای قانا را منتشر کند، امریکا اجازه نخواهد داد وی برای بار دوم به عنوان دبیر کل سازمان ملل انتخاب شود.

اما پطرس غالی بدون توجه به تهدیدات وزیر خارجه وقت امریکا این گزارش را منتشر کرد و نیتجه آن شد که پطرس غالی تنها دبیر کلی بود که فقط یک دوره 5 ساله به عنوان دبیرکل سازمان ملل شد. از سوی دیگر معرفی نمایندگان 1922 کشور عضو سازمان ملل به این نهاد نیز تابع ضوابط خاصی است و آمریکا معمولا به هرنماینده ای که دارای سابقه ضد امریکائی باشد ویزای ورود به خاک آمریکا را نمی دهد. لذا به نظر می رسد جایگاه وشان سازمان ملل به عنوان بالاترین نهاد بین المللی به دلیل نفوذ غیر قابل توجیه امریکا ولابی صهیونیستی بشدت تنزل کرده است.

از این رو سازمان ملل برای حفظ جایگاه قانونی و بین المللی خود به عنوان حافظ صلح جهانی باید در ترکیب فعلی خود بویژه نهاد شورای امنیت تغییراتی ایجاد کند. این تغییرات باید بر اساس ساختار جغرافیائی و تحولات جهانی صورت گیرد و حق وتو از 55 قدرت جهان گرفته شود وتصمیم گیری نهائی وصدور قطعنامه هابه مجمع عمومی سازمان ملل واگذار شود.

نویسنده: حسن هانی زاده

یادداشت | جدایی بحرین از ایران

حقانیت حاکمیت ایران و ملت ایران بر جزیره بحرین آنقدر مسلم و بدیهی بود که انگلستان بعد از حدود دو قرن اشغال این منطقه در نهایت امر از ایران و شاه ایران برای توجیه اقدام خود بهره برد و با یک بازی سیاسی در نهایت اشغال بحرین را با عقب نشینی و ضعف سیاسی ایران رقم زد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ سالروز اعلام جدایی بحرین، پایان حاکمیت چند قرنی ایران بر بحرین، از جمله فجایع تاریخ معاصر ایران است که با بازیگری استعمار بریتانیا و صحنه گردانی آن‌ها رخ داد و رده خیانت‌ها و خباثت‌های آن‌ها در حق ملت ایران قرار گرفت. پیرامون نقش استعماری و استثماری انگلستان در جهان و علی الخصوص ایران، به هر میزان سخن گفته شود کم و ناچیز است، چرا که ماجرای خباثت انگلیسی‌ها در رابطه با ایران و منافع ایرانی قصه دیگری است. در رابطه با جدایی بحرین به عنوان موضوع این نوشتار، انگلستان نقشی ویژه داشت و برنامه‌ها و منافع استعماری این کشور بر این قسمت از خاک ایران با بهره کشی از نفت و سایر منابع بحرین و در نهایت امر، امروزه با تاسیس پایگاه نظامی‌این کشور در بحرین، نشان از عمق استراتژی و سیاست‌های استعماری آن‌ها دارد.

از لحاظ تاریخی نه تنها عمده جزایر خلیج فارس متعلق به ایران بوده، بلکه بسیاری از بخش­های جنوبی خلیج فارس نیز جزء خاک ایران بودند، طوری که در برخی از برهه‌ها، خلیج فارس به عنوان یک دریای داخلی برای ایران محسوب می‌شد. اما در سده‌های اخیر به دلیل حضور نیرو‌های استعمارگر اروپایی و ضعف داخلی ایران، خلیج فارس در تسخیر کشورهای استعمارگر قرار گرفت و به مرور بخش‌هایی از کشورمان عملاً از دسترس مستقیم دولت مرکزی و حکام وقت خارج شد. این امر به خصوص در نقاط دریایی و جزایر خلیج فارس مشهود بوده و امروزه ریشه بسیاری از اختلافات شده و بهانه لازم برای دخالت برخی کشور‌ها را فراهم آورده است. ضعف قدرت دریایی ایران در دوره قدرت نمایی نیروهای استعمارگر، عاملی اساسی برای دخالت این کشور‌ها در قلمرو ایران محسوب می‌شد و همین ضعف که عمدتاً به سبب حضور و دخالت‌های خود آن‌ها به وجود آمده بود، با عناوینی مانند مبارزه با دزدان دریایی و لزوم حمایت از شیخ نشین‌های تحت الحمایه توجیه می‌شد.

بحرین از هزاران سال قبل جزو خاک ایران بوده و تاریخ و منابع تاریخی گواه محکمی‌براین ادعا است. حقانیت حاکمیت ایران و ملت ایران بر جزیره بحرین آنقدر مسلم و بدیهی بود که انگلستان بعد از حدود دو قرن اشغال این منطقه در نهایت امر از ایران و شاه ایران برای توجیه اقدام خود بهره برد و با یک بازی سیاسی در نهایت اشغال بحرین را با عقب نشینی و ضعف سیاسی ایران رقم زد.

لذا بعد از موافقت ایران به عنوان کشور دارای حق حاکمیت بر بحرین و تحت فشار بازی‌های بریتانیا، ایران حاضر بر چشم پوشی از حق قانونی و تاریخی خود شد و در نهایت امر نیز، به طبع توافقات پشت پرده صورت گرفته، فاجعه جدایی بحرین از ایران رقم خورد. فرستاده سازمان ملل متحد نیز، پس از گفتگو با سران قبایل و افراد متنفذ بحرین، گزارش خود مبنی بر تمایل مردم بحرین به جدایی را به مجمع عمومی‌و شورای امنیت سازمان ملل عرضه کرد. شورای امنیت نیز با صدور قطعنامه‏ای در 22 اردیبهشت 1349 جدایی بحرین را خواستار شدند.

در این میان نمایندگان مجلس شورای ملی پس از استماع گزارش نمایندگان سازمان ملل، به جدا شدن بحرین از ایران رای دادند. بنابراین این جزیره نفت خیز و مهم از ایران جدا شد و در این روز حاکمیت چند صد ساله ایران بر این نقطه پایان پذیرفت. سرانجام در 23 مرداد 1350، شیخ نشین بحرین جدایی خود را اعلام کرد و ایران به سرعت این جدایی را به رسمیت شناخت(1) اما همین مسئله که برای جدایی بحرین به سراغ ایران آمدند و حمایت ضمنی ایران را گرفتند، خود گواه محکمی‌دیگری بر حقانیت حاکمیت تاریخی کشورمان محسوب می‌شود. حاکمیتی که ورود، حضور و نقشه‌های استعماری کشور‌های غربی با وجود چندین قرن نتوانسته بود در مقابل آن کاری از پیش ببرد.

مرور حضور استعمارگران در منطقه نیز حاوی نکات بسیار مهمی‌است. در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس(‌در سال 1506) ،‌ بسیاری از نقاط استراتژیک منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمع‌الجزایر بحرین نیز(‌در سال 1521) به تصرف و اشغال آن‌ها در آمد. پس از گذشت حدود یک قرن از اشغال پرتغالیها،‌ شاه‌عباس کبیر در سال 1602 با لشکرکشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد کرد و مجددا به ایران ملحق کرد.

پس از آن، ‌مجمع الجزایر بحرین مدت180 سال مانند گذشته در اختیار و تحت نظر کامل حکومت ایران بود.[2] تا اینکه انگلیسی‌ها به منطقه وارد شده و به قدرت برتر منطقه بدل شدند. در دوره قاجاریه، انگلستان با اهداف استعماری در منطقه خلیج‌فارس و به بهانة برقراری امنیت و با استفاده از ضعف حکومت مرکزی ایران قراردادهایی با شیوخ بحرین منعقد کرد و بعدها نیز مدعی شد با این قرار داد‌ها بحرین از حاکمیت ایران خارج و تحت‌الحمایة انگلیس شده است. اما مسئله اساسی که رخ داد، با حضور بریتانیا به مدت تقریبی یک و نیم قرن این بخش از سرزمین ایران از حیطه مستقیم حاکمیتی ایران خارج شد.

همانطور که اشاره شد اقدامات انگلیسی‌ها با شعار‌ها و تبلیغات ویژه ای توجیه می‌شد. در این رابطه سر آرنولد ویلسون می‌گوید: « مدت یک قرن است که ما انگلیسی‌ها خلیج فارس را به زور اسلحه و شمشیر مبدل به منطقه ای آرام کرده‌ایم و هیچ یک از عملیات ما در نقاط دیگر جهان، مثل اقداماتی که در خلیج فارس کرده‌ایم، رضایت بخش نبوده. نابودی دزدان دریایی، منع برده فروشی، نابودی قلاع دزدان، آشتی دادن شیوخ، تحت الحمایه کردن بحرین، ایجاد رابطه با کویت، مساحی و نقشه برداری خلیج فارس...»(3)

در صورتی که اهداف واقعی انگلیسی‌ها داستان دیگری است و در اسناد خود آن‌ها به خوبی روشن شده است. لرد پالمرستون می­گوید:« ما وظیفه داریم خلیج فارس را زیر سلطه نیروی دریای خود درآوریم، به طوری که هیچ قدرتی نتواند با ما به رقابت برخیزد، در این راه باید روشی اتخاذ کنیم که از لحاظ ملی گران نباشد...»

این مسئله در بحرین بسیار روشن دیده می‌شود. از 1197 ق/ 1783م احمد بن ‌محمد، از خاندان آل خلیفه و از تیرة عتوبی در نجد عربستان، با استفاده از درگیری‌های داخلی در ایران میان خاندان زند و آغامحمدخان قاجار، وارد بحرین شد. در این زمان انگلستان نیز با از میدان به در بردن رقبای اروپایی خود در منطقه خلیج‌فارس به موقعیت مطلوب‌تری دست یافته بود. از این دوره به بعد، تداوم گرفتاری حاکمان قاجار در برخورد با مدعیان تاج و تخت و جنگهای فرسایشی با روسیه از یک سو و فقدان نیروی دریایی از سوی دیگر باعث ‌شد انگلیسی‌ها از شیوخ قبایل عرب ساکن در سواحل جنوبی خلیج‌فارس برای تحکیم نفوذ و سلطه استعماری خود در خلیج‌فارس استفاده کنند.

از آنجا که حکومت قاجار ضعیف و ناکارآمد بود، انگلیسی‌ها با اغتنام فرصت در سال 1820 قراردادی با شیخ سلمان ‌بن احمد آل خلیفه بستند، به دنبال آن نیز قراردادهایی در 1829 م/ 12444ق و 1880 م/ 1297 ق با شیخ عیسی بسته شد که بدون اجازة آن‌ها بحرین با هیچ دولتی قرارداد نبندد و به هیچ کشوری حق تأسیس نمایندگی سیاسی ندهد. با این حال بحرین، رسماً از ایران جدا نشده بود و دولت ایران، بحرین را بخشی از خاک خود و شیوخ آل‌خلیفه را نیز کارگزاران خود می‌شناخت؛ و این امر مورد اذعان و اعتراف آل‌خلیفه و نیز دولت انگلستان بود.

 

قیمومیت انگلستان بر بحرین

در 31 مه 1861 قراردادی بین شیخ محمد بن خلیفه(شیخ بحرین) و فیلیکس جونز نماینده سیاسی انگلستان بسته شد که به موجب آن مجمع الجزایر بحرین رسماً تحت الحمایه انگلیس شد. دولت انگلیس در برابر اعتراض ایران به مفاد این قراداد حضور دزدان دریایی و برقراری امنیت در خلیج فارس را بهانه کرد و بر تسلط خود بر منطقه ادامه داد.

در سال 1906 . م انگلیس ضمن عقد پیمانی با حاکم بحرین ، این کشور را به قیمومیت خود در آورد . ایران پس از عضویت در جامعه ملل در سال 1927 . م / 1306 .ش ادعای مالکیت خود بر بحرین را مجدداً مطرح کرد . برخی از پژوهشگران « انعقاد قرارداد جده » بین انگلیس و امیر حجاز را دلیل این ادعای ایران دانسته اند، چرا که طبق این قرارداد ابن سعود پذیرفت که بحرین تحت الحمایه انگلیس باشد و اقدام ایران در واقع اعتراضی به این موضوع بود .

ایران قرارداد مذکور را مغایر با حق حاکمیت خود بر بحرین و تمامیّت ارضی خود ، می‌دانست . در اعتراض به این قرارداد و در همین سال دولت ایران یادداشت شدید الحنی را توسط وزیر امور خارجه برای رابرت کلایو(وزیر مختار انگلیس ) در تهران ارسال کرد و بر حاکمیّت مطلق ایران بر بحرین تأکید کرد و ضمن آن رونوشتی از این اعتراض برای جامعه ی ملل فرستاده شد . امّا وزیر امور خارجه انگلیس یکسال بعد در طی یادداشتی به جامعه ملل اعتراض ایران را بی اساس دانست و عنوان کرد بحرین کشور مستقلی است که مشترکات جغرافیایی و نژادی با ایران ندارد.

در دوران رضا شاه نیز ایران همچنان مدعی حاکمیت بحرین بود. در 1927دولت انگلستان قراردادی با عربستان سعودی درباره بحرین امضا کرد. دولت ایران بلافاصله نسبت به آن معاهده به طور رسمی‌اعتراض کرد و از آن به‌عنوان «تجاوز به تمامیت ارضی ایران» به جامعه ملل شکایت کرد. این دادخواهی ایران، توسط مخبرالسلطنه به عنوان نخست‌وزیر، در صفحه 605 «روزنامه جامعه ملل» مورخ ماه مه 1928 به چاپ رسید، اما به علت ضعف جامعه ملل و سپس شروع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین در اوت 1941 این اعتراض ایران راه به جایی نبرد.[4]

در سال 1967 . م / 1346 . ش که انگلیس در نظر داشت به دولت‌های خلیج فارس استقلال بدهد، مسأله بحرین ، مجدداَ در صدر مسائل سیاسی قرار گرفت .علاوه براین در ژانویه 1968 ،‌پس از اینکه انگلستان اعلام کردکه نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد کرد،‌ دولت ایران از این تصمیم استقبال کرد و اعلام کرد که از حق حاکمیت خود بر بحرین منصرف نشده است. سپس،‌ با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشکل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یک کشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشکیل شود. با این بهانه، ایران با نقشه انگلستان وارد مصالحه ای شد که در نهایت امر به تجزیه بحرین منجر شد در حالی که حق حاکمیت ایران بر جزایر سه گانه نیز با خدعه‌های بریتانیا همچنان مسئله ساز باقی ماند!!!

اما مسئله تجزیه بحرین از ایران بایستی در کنار پروسه تجزیه کشور‌های منطقه مورد تحلیل قرار گیرد. نقشه ای که بسیار قبل از حادث شدن مسئله بحرین و با ورود استعمارگران به منطقه در دستور کار آن‌ها قرار گرفته بود. لذا با همین سیاست بسیاری از نقاط ایران و سرزمین‌هایی که هزاران سال متوالی متعلق به ایران بود با دلایل متعدد و بازی سازی‌های مداوم از خاک کشور جدا شد.

 اما با اینکه تجزیه ایران و کشور‌های منطقه، فراز و نشیب فراوانی داشته ولی هر اندازه وابستگی و وادادگی به کشور‌های استعماری بیشتر می‌شد، پروسه تجزیه ایران توسط استعمارگران نیز سرعت می‌گرفت. در این رابطه تجزیه بحرین و بهانه تراشی برای جزایر سه گانه ایرانی درست زمانی رخ داد که ایران وابستگی بسیار شدیدی به کشور‌های استعماگر داشت. اما همین امر نیز تغییری در سیاست‌های آن‌ها ایجاد نکرد. در نهایت امر نیز دولت ایران تنها یک ساعت پس از جدایی بحرین آن را به رسمیت شناخت . یک روز بعد،‌ بحرین و انگلستان یک قرار داد دوستی با هدف "مشورت" در مواقع ضروری با یکدیگر امضا کردند. بدین ترتیب ،‌ مسأله بحرین پس از یک و نیم قرن منازعه و کشمکش با‌ سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرت‌های غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یک مسأله دیگر ارضی کشور یعنی جزایر سه گانه به پایان تلخ خود رسید.

نویسنده: حسین مولایی

پی نوشت:

1 - قائم مقامی، جهانگیر. 1341. بحرین و مسائل خلیج فارس، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران.

2 - اقبال آشتیانی، عباس، 1348. مطالعاتی در باب بحرین و جزایر و سواحل خلیج فارس، انتشارات اساطیر، تهران.

3 - بازخوانی پرونده جدایی بحرین از ایران، زهرا ابراهیمی، همشهری

4 - جدا شدن بحرین از ایران، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

پرسش از استاد | روایات جعلی درباره ابوذر

پرسش شما: آیا روایاتی که ابوذر را فردی تندرو و بی‌منطق معرفی می‌کند، صحیح است؟

 

پاسخ استاد: در مورد جناب ابوذر روایاتی داریم دال بر این‌که او آدم تندرو و بی منطقی بوده است! به عنوان مثال نقل می‌کنند که ابوذر در مدینه صحبت می‌کرد و در همان حال با استخوان شتر به سر عبدالرحمن بن عوف یا شخص دیگری زد.

این داستان برای زمانی است که ابوذر 120 ساله بود. آیا از نظر جسمی، یک فرد 120 ساله می‌تواند استخوان برداشته و بر سر کسی بزند؟ این‌گونه روایات جعلی است. ابوذر منطقی‌ترین انسان در زمان خودش بود. اگر سیر زندگی ابوذر را نگاه کنیم، می‌بینیم هیچ گاه بدون دستور اقدامی نکرد.

با این‌که همه چیز را می‌دانست، اما طی سال‌هایی که خلیفه اول و دوم بر سر کار بودند، مطلقا سخن مخالفی نمی‌گفت. البته وقتی نوبت به خلیفه سوم رسید و مقام، مقام بیان شد، به اندازه‌ای بیان ایشان منطقی و زیبا بود که شام را که در آنجا تبعید بود، داشت به هم می‌ریخت.

معاویه کسی نبود که برای برخورد با کسی کوچکترین تردیدی داشته باشد؛ اما حرکات ابوذر به قدری منطقی بود که برای مدینه نامه نوشت و گفت: اگر می‌خواهید شام برای ما بماند، ابوذر را برگردانید.

کافی بود که آن‌ها یک اقدام عملی تند از ابوذر ببینند که در این صورت مسلّما او را در مدینه می‌کشتند. به هر حال، روایاتی بر علیه ابوذر جعل کردند تا اقدامات او را مسأله‌دار کنند.

منبع: جلسه سی‌ام تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/06/31)

گزارش | فتح خیبر به دست علی(ع)

فتح خیبر اوضاع مدینه را عوض کرد و پول زیادی به آن سرازیر شد و در نتیجه حکومت پیامبر(ص) از نظر مالی پیشرفت قابل توجهی کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یهود در آن زمان(پس از جنگ احزاب) مشرکین را از دست داده بود، و به همین جهت، به صورت مستقل عملیاتی را شروع کرد. آن‌ها در خیبر که یک پادگان با استحکامات قوی بود، نیروهایشان را به عدد لازم جمع کردند. آماری که از تعداد نفرات یهود در این جنگ گفته شده است، متفاوت است و تا بیست هزار نفر گفته‌اند.

پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روز اول محرم به منطقه خیبر وارد شد. چون در محرم جنگ حرام است، آن‌ها باور نمی‌کردند که آن حضرت در ماه حرام حمله کند. البته باید توجه داشت: جنگ ابتدایی در ماه حرام حرمت دارد، نه جنگ دفاعی.

سپاه اسلام قلعه به قلعه جنگید و همه را فتح کرد تا این‌که به قلعه آخر به نام قلعه قَموص رسید؛ ولی این قلعه فتح نمی‌شد و این‌جا عملیات قفل شده بود.  یهود در بالای کوه دیوار کنده و در جلو دیوار هم خندق حفر کرده بود.

صبح اول وقت، پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به ابوبکر فرمود: این پرچم را بگیر و قلعه را فتح کن. ابوبکر رفت، ولی بعد از مدتی برگشت و گفت: تیراندازی از سمت دشمن زیاد است؛ نمی‌شود قلعه را فتح کرد.

بعد از ناکامی ابوبکر در فتح قلعه، این بار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خطاب به عمر فرمود: برو و قلعه را فتح کن. عمر رفت، اما زودتر از ابوبکر بازگشت!

وقت گذشت و زمانی شد که ساعت عملیات آن روز به پایان رسیده بود. پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: «لَأُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ غَداً رَجُلاً یُحِبُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ؛ کَرَّاراً غَیْرَ فَرَّارٍ لا یَرْجِعُ حَتَّى یَفْتَحَ اللَّهُ عَلَى یَدَیْه»(بحارالأنوار، ج21، ص3).

موقع صبح به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ‌گفتند: پرچم را به چه کسی می‌دهی؟ این‌جا یک مصداق کامل برای تمام آیات ولایت بود: «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ»(مائده/55)؛ «والذین آمنوا أشَدُّ حُبّاً لله»(بقره/165)؛... .

هر چه اوصاف خوب دارد، پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در همین یک جمله فرمودند: «لَأُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ ... »؛ خدا و پیامبرش محبوب این شخص است و او هم محبوب خدا و پیامبرش.

بالأخره پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: علی را بیاورید. گفتند: «چشمان علی دچار تراخم شده است». روز بود که علی(علیه‌السلام) می‌جنگید. خاک چشمان ایشان را گرفته بود. گفته‌اند: پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از آب دهانش به چشمان علی(علیه‌السلام) کشید و تراخم چشم‌ها برطرف شد.

قلعه‌ای که به قول بعضی از اصحاب فتح‌نشدنی بود، به دست علی(علیه‌السلام) فتح شد. طبق نوشته همه مورخین، آن حضرت از خندق عبور کرده و درِ سنگی قلعه را از جا کند. قضیه فتح خیبر به دست امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به قدری مشهور است که جهان اهل سنت، آن حضرت را به خیبرش می‌شناسند.

خدای متعال در این قضیه می‌خواست اعجاز را به دست علی(علیه‌السلام) نشان دهد. شخصی در زمان حکومت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، آن حضرت را دید که وقتی می‌خواست نان خشک را شکسته و بخورد، زورش نرسید و مجبور شد با سر زانو بشکند. آن شخص گفت: علی! پیر شدی؛ نتوانستی نان را با دست بشکنی، در حالی که با همین دست، درِ قلعه خیبر را کندی.

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: من آن را با زور جسمانی از جا نکندم؛ بلکه با قدرت رحمانی و الهی توانستم آن کار را انجام دهم. سپس آن حضرت از آن شخص پرسید: کندن در عجیب بود؟ پاسخ داد: بله؛ خیلی عجیب بود. امام(علیه‌السلام) فرمود: آیا عجیب‌تر از این آن‌جا نبود؟ گفت: چه چیزی؟ آن حضرت فرمود: موقع کنده شدن در، سرپل خراب شده بود؛ چه کسی در را نگه داشت تا بقیه رد شوند؟ من نگه داشتم تا بقیه از روی آن رد شوند.

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) دوباره پرسید: عجیب‌تر از این ندیدی؟ گفت: چه بود؟ آن حضرت فرمود: مگر آن‌جا خندق نکنده بودند؟ خندق گود بود و اگر کسی داخل آن می‌رفت، برای بالا آمدن باید نردبان می‌گذاشت؛ زمانی که من ایستادم و در را نگه داشتم تا آن‌ها از روی پل رد شوند، پای من کجا قرار گرفته بود؟ آن شخص پرسید: کجا؟ امام(علیه‌السلام) فرمود: روی دوش ملائک!

بالأخره با فتح قلعه مذکور، خیبر سقوط کرد و فدکی‌ها هم وقتی این قضیه را شنیدند، تسلیم شدند. به این ترتیب، نه مشرکان مکه توان عملیات علیه مسلمانان داشتند و نه یهودی‌ها.

فتح خیبر اوضاع مدینه را عوض کرد و پول زیادی به آن سرازیر شد و در نتیجه حکومت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از نظر مالی پیشرفت قابل توجهی کرد.

منبع: جلسه بیست و چهارم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1394/01/25)

برشی از یک کتاب | میرزای نائینی و مشروطه

روز24 مرداد 1315، علامه میرزا محمدحسین نائینی از رهبران نهضت مشروطه در سن 78 سالگی بدرود حیات گفت. او نماینده‌‌ افکار علما و مراجع‌ طرفدار مشروطیت‌ است‌ که‌ اندیشه‌های‌ جناح‌ مشروطه‌خواه‌ را تئوریزه‌ و مدون‌ می‌کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ آیت‌الله‌ نائینی‌ نماینده‌‌ افکار علما و مراجع‌ طرفدار مشروطیت‌ است‌ که‌ اندیشه‌های‌ جناح‌ مشروطه‌خواه‌ را تئوریزه‌ و مدون‌ می‌کرد. از نظر وی نیابت‌ فقها در عصر غیبت‌ در امور حسبه‌ از قطعیات‌ مذهب‌ است‌ و حفظ‌ نظم‌ و اساس‌ اسلام‌ را از مهم‌ترین‌ مصادیق‌ امور حسبه‌ می‌داند. علامه نائینی‌، حکومت‌ مشروطه‌ را از باب‌ اولیه‌‌ مشروع‌ نمی‌داند، بلکه‌ آن‌ را نوعی‌ حکومت‌ غاصبانه‌ می‌شمارد که‌ از باب‌ ضرورت‌ و ثانویه‌ غصب‌ آن‌ کمتر از حکومت‌ استبدادی‌ است.

روز 24 مرداد 1315، علامه میرزا محمدحسین نائینی از رهبران نهضت مشروطه در سن 78 سالگی بدرود حیات گفت. او نماینده‌‌ افکار علما و مراجع‌ طرفدار مشروطیت‌ است‌ که‌ اندیشه‌های‌ جناح‌ مشروطه‌خواه‌ را تئوریزه‌ و مدون‌ می‌کرد.

مهم‌ترین اثر آیت‌الله‌ میرزاحسین‌ نائینی‌ «تنبیه‌ الامّه‌ وتنزیه‌ الملّه‌» نام دارد. او این اثر را در زمان مشروطه تدوین کرد و دو مرجع‌ آن‌ زمان‌، آیت‌الله ‌آخوند خراسانی‌ و میرزا عبدالله‌ مازندرانی‌ بر آن‌ تقریظ‌ نوشتند. اما علامه نائینی پس‌ از مرگ‌ ‌آخوند خراسانی‌، شروع‌ به‌ جمع‌آوری‌ نسخه‌های‌ این‌ کتاب‌ حتی‌ به‌ قیمت‌ گزاف‌ کرد و سپس‌ آنها را از بین‌ برد.

مرحوم‌ نائینی‌ در کتاب‌ یاد شده، تلاش‌ می‌کند تا مبانی‌ مشروطیت‌ را به‌ اسلام‌ نزدیک‌ کند. بعضی‌ها پنداشته‌اند نظریه‌‌ حکومتی‌ مرحوم‌ نائینی‌ همان‌ حکومت‌ مشروطه‌ است‌ و این‌ برداشتی‌ اشتباه‌ است‌ که‌ متأسفانه‌ شهرت‌ یافته‌ است‌.

آیت‌الله‌ نائینی‌ تصریح‌ می‌کند که‌ نیابت‌ فقها در عصر غیبت‌ در امور حسبه‌ از قطعیات‌ مذهب‌ است‌ و حفظ‌ نظم‌ و اساس‌ اسلام‌ را از مهم‌ترین‌ مصادیق‌ امور حسبه‌ می‌داند: «ازجمله‌ قطعیات‌ مذهب‌ ما (طایفه‌‌ امامیه‌) این‌ است‌ که‌ در این‌ عصر غیبت‌ ـ علی‌ مغیبه‌السّلام‌ـ آنچه‌ از ولایات‌ نوعیه‌ را که‌ عدم‌ رضای‌ شارع‌ مقدس‌ به‌ اهمال‌ آن‌ حتی‌ ـ در این‌زمینه‌ ـ معلوم‌ باشد، وظایف‌ حسبیه‌ نامیده‌ و نیابت‌ فقها و عصر غیبت‌ را در آن‌ قدر متیقن‌ و ثابت‌ دانستیم‌؛ حتی‌ با عدم‌ ثبوت‌ نیابت‌ عامه‌ در جمیع‌ مناصب‌ و چون‌ عدم‌ رضای شارع‌ مقدس‌ به‌ اختلال‌ نظام‌ و ذهاب‌ بیضه‌‌ اسلام‌ بلکه‌ اهمیت‌ وظایف‌ راجعه‌ به‌ حفظ‌ و نظم‌ ممالک‌ اسلامیه‌ از تمام‌ امور حسبیه‌ از اوضح‌ قطعیات‌ است‌، لهذا ثبوت‌ نیابت‌ فقها و نواب‌ عام‌ عصر غیبت‌ در اقامه‌ی‌ وظایف‌ مذکوره‌ از قطعیات‌ مذهب‌ خواهد بود.علامه نائینی‌، حکومت‌ مشروطه‌ را از باب‌ اولیه‌‌ مشروع‌ نمی‌داند، بلکه‌ آن‌ را نوعی‌ حکومت‌ غاصبانه‌ می‌شمارد که‌ از باب‌ ضرورت‌ و ثانویه‌ غصب‌ آن‌ کمتر از حکومت‌ استبدادی‌ است پس: «ارجاعش‌ از نحوه‌‌ اولی‌ [استبدادی[ که‌ ظلم‌ زائد و غصب‌ اندرغصب‌ است‌ به‌ نحوه‌‌ ثانیه‌ ]مشروطه[ و تحدید استیلای‌ جوری‌ به‌ قدر ممکن‌ واجب‌است.»

نظریه‌‌ حکومتی‌ مرحوم‌ نائینی‌ همان‌ حکومت‌ اسلامی‌ یا حکومت‌ فقهاست‌. او معتقد است‌ در این‌ زمان،‌ ولایت‌ فقها توسط‌ ستمگران‌ غصب‌ شده‌ و بازگرداندن‌ آن‌ نیز فعلاً ممکن‌ نیست‌: «در این‌ عصر غیبت‌ که‌ دست‌ امت‌ از دامان‌ عصمت‌ کوتاه‌ و مقام‌ ولایت‌ و نیابت‌ نواب‌ عام‌ در اقامه‌‌ وظائف‌ مذکوره‌ هم‌ مغصوب‌ و انتزاعش‌ غیرمقدور است.»

جالب‌ این‌ است‌ که‌ میرزای نائینی‌ بدون‌ هیچ‌ تظاهری‌ آنچه‌ را که‌ در خواب‌ راجع‌ به‌ مشروطیت‌ دیده‌ بیان‌ می‌کند و می‌گوید: حضرت‌ فرمودند: «مشروطه‌ مثل‌ آن‌ است‌ که‌ کنیز سیاهی‌ را که‌ دستش‌ هم‌ آلوده‌ باشد به‌ شستن‌ وادارش‌ نمایید.» علامه‌‌ نائینی‌ تنها فرقی‌ که‌ بین‌ استبداد و مشروطه‌ قائل‌ است‌، کثیفی‌ و تمیزی‌ دست‌ این‌ دو حکومت ‌سیاه ‌است‌ و خود در تعبیر خواب‌ گوید: «سیاهی‌ کنیز، اشاره‌ به‌ غصبیت‌ اهل‌ تصدی‌ وآلودگی‌ دست‌، اشاره‌ به‌ همان‌ غصب‌ زائد است.»

مرحوم‌ نائینی‌ به‌ جای‌ اینکه‌ این‌ کنیز سیاه‌روی‌ را به پری‌‌چهره‌ای‌ بهشتی‌ صفت‌ تبدیل‌ کند، تلاش‌ کرده ‌است‌ که‌ دست‌ کثیف‌ این‌ سیه‌چرده‌ را بشوید.

ای‌ کاش‌ علما از این‌ رویای‌ صادقه‌ به‌ فکری‌ اساسی‌تر افتاده‌ بودند و این‌ همه‌ برای‌ شستن‌ دست‌ تلاش‌ نمی‌کردند. همین‌ موضوع‌ بود که‌ پس‌ از چندی‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدند که‌ این‌ سیاه‌، دستش‌ را به‌ چیزی‌ دیگر آلوده‌ می‌کند و مجبور شدند نسخه‌های‌ «تنبیه ‌الامه‌» را با قیمت‌ گزاف‌ بخرند و نابود کنند. گرچه‌ ایدئولوژی ‌مشروطه‌، نهضت‌ را به‌ انقلاب‌ تبدیل‌ کرد و نظام‌ سیاسی‌ را تغییر داد، اما چون‌ اصیل‌ نبود پس‌ از چندی‌ تبدیل‌ به‌ استبداد پهلوی‌ شد.

منبع: برگرفته از کتاب «چهارده قرن تلاش شیعه برای ماندن و توسعه» به قلم حجت‌الاسلام والمسلمین روح‌الله حسینیان، سال 91، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

یادداشت | سالروز استقلال افغانستان

28 مرداد ۱۲۹۸ شمسی روز ملی و استقلال افغانستان است؛ روز رهایی از استعمار انگلیس. این رهایی آسان به دست نیامد و حاصل ۸۰ سال مقاومت بود. استعمار انگلیس از نظر اقتصادی نیز تبعات بلندمدت داشت و افغانستان را به کشوری فقیر تبدیل کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ از سال ۱۶۰۰ میلادی که کمپانی هند شرقی تاسیس شد، افغانستان به دردسر افتاد. این کشور در مسیر تجارت کمپانی قرار داشت و بخشی از حوزه نفوذ انگلیسی‌ها در آسیای مرکزی هم بود. به همین دلیل کمپانی هند شرقی بنا به منافع تجاری و سیاسی‌اش افتاد به جان اقتصاد افغانستان و بعد از طریق تحریک قومیت‌ها در افغانستان، جنگ داخلی راه انداخت؛ طوری که تا سال ۱۸۲۰ دیگر افغانستان یک کشور ضعیف شده بود.

بعد بریتانیا به این فکر افتاد که افغانستان را هم مثل هند، مستعمره خود کند. به‌ این ‌ترتیب در سال ۱۸۳۹ به افغانستان لشکرکشی کرد و جنگ اول افغانستان و انگلستان آغاز شد؛ تا ۱۸۴۳. این اولین لشکرکشی بزرگ قرن ۱۹ بر سر تصاحب آسیای مرکزی محسوب می‌شد و بخشی از رقابت میان امپراتوری بریتانیا با امپراتوری روسیه بود که به «بازی بزرگ» معروف است. همان موقع انگلیسی‌ها فهمیدند با چه کسانی طرف شده‌اند؛ جنگجویان افغانستانی افتادند به جان متجاوزین و بیش از ۱۶ هزار انگلیسی و وابستگان آنان کشته شدند.

 

جنگ سوم؛ جنگ استقلال

پس از جنگ اول و حضور نظامی بریتانیایی‌ها، افغانستان کشوری ناآرام شد تا این‌که در سال ۱۸۷۹ انگلستان کابل را تصرف کرد و این موضوع به شورش و ناآرامی بیشتر منجر شد. این وقایع به جنگ دوم مشهور است و نتیجه‌اش این‌که به دلیل فشار سیاسی و نظامی انگلستان «معاهده گندمک» امضاء شد که عملاً افغانستان را مستعمره و تحت‌الحمایه انگلستان کرد. در سال‌های بعد، جنگ‌ها و درگیری‌هایی اتفاق می‌افتاد و در تمام این جنگ‌ها زیرساخت‌های اقتصادی افغانستان آسیب می‌دید و این کشور از امکان پیشرفت اقتصادی در آینده، دور و دورتر می‌شد.

فقط این نبود؛ سیاست‌های استعماری انگلیس هم شیره جان اقتصاد ضعیف افغانستان را می‌مکید. سال ۱۹۱۹ بالاخره کاسه صبر افغانستانی‌ها لبریز شد و جنگی بزرگ و خونین با هدف کسب استقلال با انگلستان شروع شد که به جنگ سوم معروف است.

در افغانستان، پادشاهی مشروطه‌خواه و استقلال‌طلب به قدرت رسیده بود که از همان ابتدا اعلام کرد باید انگلیسی‌ها از کشورش بروند. او کسی نبود جز «امان‌الله خان». البته خودش هم خوب می‌دانست که این کار با زبان خوش نمی‌شود.

در نبرد سوم، افغانستانی‌ها پیروز شدند. مردان فقیر و ستم‌دیده ولی شجاع افغانستانی با آن لباس‌های ساده و تفنگ‌های ابتدایی جلوی ارتش منظم و مجهز ملکه پیروز شدند. انگلیس با ۱۶ میلیون پوند خسارت مالی و ۲ هزار کشته در این جنگ چند ماهه شکست سنگینی خورد و قراردادی مشهور به «قرارداد ۱۹۱۹ افغانستان ـ بریتانیا» امضا شد که یعنی انگلیسی‌ها باید دمشان را روی کول‌شان بگذارند و از این کشور مسلمان خارج شوند. کشورهای دیگر به سرعت استقلال افغانستان را به رسمیت شناختند و کار استعمار پیر در افغانستان به پایان رسید.

نویسنده: امین رحیمی

گفت‌وگو | تحریف تاریخ؛ کودتای 28 مرداد سند فتنه افکنی آمریکا

رییس قرارگاه عمار، کودتای ۲۸ مرداد را سند فتنه افکنی آمریکا خواند و گفت: غربگرایان با تحریف تاریخ حتی شخصیت مرحوم آیت الله کاشانی را طرفدار رابطه با آمریکا جلوه میدهند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ حجتالاسلام والمسلمین مهدی طائب، رییس قرارگاه عمار در گفت‌وگویی به کودتای 28 مرداد و ماهیت دشمنی آمریکا با ملت ایران اشاره کرد و گفت: غرب گرایان و اصلاح طلبان همواره خودشان را به خواب زده اند و نمیخواهند باور و اعتقاد اصلی خود نسبت به آمریکا را آشکارا ببینند؛ در صورتی که رسوایی و ناتوانایی آمریکا مطلبی نیست که امروز نیاز به قلم زنی، پخش سریال و کلیپ داشته باشد.

 

کودتای 28 مرداد سند فتنه افکنی آمریکاست

حجت الاسلام والمسلمین طائب، کودتای 28 مرداد را سند فتنه افکنی، دخالت و نفوذ آمریکا و انگلیس در امور داخلی ایران خواند و تصریح کرد: امروز آنقدر دست غربگرایان در بزک کردن برجام خالی است که به تحریف و تخریب چهرههای مبارز و شاخص تاریخی میپردازند.

وی برجام خسارت بار را نشانه اعتماد به دشمنان به ویژه آمریکا عنوان کرد و گفت: غربگرایان با تحریف تاریخ تلاش میکنند حتی شخصیت مبارزی همچون مرحوم آیت الله کاشانی را طرفدار رابطه با آمریکا جلوه دهند؛ همان گونه که در دوران پهلوی نیز به مرحوم کاشانی تهمت انگلیسی بودن را زده بودند.

وی انزوا و افول آمریکا را مسأله داخلی و درونی خود این کشور عنوان کرد و گفت: انزوا و افول آمریکا ربطی به کشورهای دیگر ندارد؛ مگر تاکنون نظام اسلامی ایران به شکل مستقیم منافع آمریکا را مورد هجوم قرار داده است؟ به عنوان مثال ناو آمریکایی را مورد هدف قرار داده یا اینکه پالایشگاه و نیروگاه برق آنها را به آتش کشیده است؟ آمریکا دچار فروپاشی از درون است؛ یعنی استکبار درونی، سرقت منابع دیگران، نظام سرمایهداری و اشرافگرایی دولتمردان سبب وضعیت کنونی آمریکا شده است.

 

از ترور شخصیت آیت الله کاشانی تا بزک برجام

رییس قرارگاه عمار ابراز کرد: مگر برجام، اقدام عملیاتی در برابر آمریکا به وجود آورده است که برای آن دستاوردسازی میشود؛ غربگرایان، آمریکا را کدخدای مطلق تلقی میکردند، حتی ادعا داشتند آب آشامیدنی ایران را آمریکا باید تأمین کند.

حجت الاسلام والمسلمین طائب با بیان اینکه غربگرایان داخلی در برجام و مدعیان مذاکره مجدد با آمریکا به دنبال این هستند که جلوی پیشرفت و رشد ایران و تولید ملی را بگیرند، گفت: تحریمها سبب پیشرفت ایران شد، همان گونه که رییس جمهور کشور دائما مطرح میکند که در تحریمها توانستیم به خود کفایی برسیم؛ بدین جهت افرادی که در دفاع از برجام و مذاکره مجدد با آمریکا قلم می زنند، منفعت مالی دارند و به محتوای حرف خود باور و اعتقاد ندارند.

رییس قرارگاه عمار با اشاره به اقرار وزیر امور خارجه آمریکا در دورههای گذشته مبنی بر دست داشتن در کودتای 28 مرداد یادآور شد: آمریکاییها اقرار کرده اند که ما در کودتای 28 مرداد نگذاشتیم مردم به خواسته های خود برسند و حاضر نیستیم که از این مسأله معذرت خواهی کنیم.

 

فروپاشی آمریکا مسأله درونی است

وی به دستاوردهای نظام اسلامی و ایستادگی در برابر آمریکا اشاره کرد و افزود: آمریکا در برابر ظلم به ملت ایران که جلو ملی شدن نفت را گرفت، حاضر نیست معذرت خواهی کند، اما زمانی که قایق آمریکایی به سواحل خلیج فارس تجاوز کرد و ایران اسلامی با قدرت، قایق آنها را توقیف کرد، همان آمریکای قلدر حاضر به معذرت خواهی شد.

رییس قرارگاه عمار با اشاره به رهنمودهای رهبر معظم انقلاب که فرمودند "آمریکاییها برای ما تابستان داغ را برنامه ریزی کرده بودند و اکنون خود دچار تابستان داغ شده اند"، گفت: در دنیایی که رسانههای استکباری به دنبال ایجاد جوروانی هستند؛ جهانیان به نظاره نشسته اند که رهبر انقلاب چه سخنانی را بیان می کند و بعد از سخنان ایشان هیچ فردی نتوانست از سخن حیکمانه رهبر انقلاب بهره برداری سیاسی کند و بگوید خلاف واقع بوده است.

حجت الاسلام والمسلمین طائب تأکید کرد: هدف آمریکا از توطئه تابستان داغ در ایران، آشوب و فروپاشی بود تا هیچ قدرت و توانی برای ملت ایران باقی نماند؛ اما طبق رهنمودهای رهبر انقلاب؛ امروز خود آنها دچار مسأله تابستان داغ شده و در معرض ضعف، زوال و نابودی قرار گرفته اند؛ از این رو انسان باید کوتاه بین باشد یا خود را به خواب بزند که با آمریکا ارتباط و مذاکره داشته باشد؛ آیا واقعا این آمریکا می تواند به کشور ما کمک کند؟

منبع: خبرگزاری رسا

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.