پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | پاسداری مداوم از نبی اکرم(ص)

اهمیت حفاظت از نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در نظر عبدالمطلب،در وصیت نامه او به ابوطالب آشکار‌ می‌شود. محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ هشت ساله بود که مرگ عبدالمطلب فرا رسید. رسم عرب وصیت به فرزند بزرگتر است، ولی عبدالمطلب بر خلاف این رسم عرب، ابوطالب را وصی خود قرار داد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از همان نخستین روز تولد شناسایی شد. تیرهای یهود برای جلوگیری از تولد او همه به خطا رفته بود و آن‌ها برای برای رسیدن به هدفشان می‌بایست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را از میان بر می‌داشتند. در مقابل این توطئه‌ها، برای جلوگیری از ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیز تلاش‌هایی صورت گرفت که در ادامه به آن‌ها می‌پردازیم.

 

ب) پاسداری مداوم

 

رفتار عبدالمطلب نشان می‌دهد که اهمیت حفاظت از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ برایش کاملا روشن بوده است؛ چرا که هنگام جلسات دارالندوه نیز حضرت را همراه می‌برد و به جای خود می‌نشاند. مورخان سفری برای محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ و مادرش به مدینه نقل کرده‌اند که با توجه به دقت و مراقبت‌های عبدالمطلب، نمی‌توان آن را به آسانی پذیرفت؛(۱)

چراکه یثرب مرکز یهودیان بود و عبدالمطلب از اهمیت این موضوع کاملا آگاهی داشت. وی بارها کینه و هجوم یهود به محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ا را دیده بود. از این رو دور از ذهن است که این فرزند با مادر یا ام ایمن، بدون حضور عبدالمطلب، به یثرب سفر کنند و آنجا مادر از دنیا برود و ام ایمن کودک را به مکه بازگرداند.

این از پیچیدگی‌های تاریخ است که آیا این سفر واقعیت دارد یا نه؟ دلیل واقعی مرگ مادر محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ چه بود؟ برای چه کاری به مدینه رفته بودند؟ چرا با وجود خطر‌های فراوان، کودک را نیز با خود برده بود؟ آیا مادر در درگیری با یهود، فدایی فرزند شده بود؟ اینها پرسش‌هایی است که نیازمند بررسی و تحقیق است.

اهمیت حفاظت از نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در نظر عبدالمطلب،در وصیت نامه او به ابوطالب آشکار‌ می‌شود. محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ هشت ساله بود که مرگ عبدالمطلب فرا رسید. رسم عرب وصیت به فرزند بزرگتر است، ولی عبدالمطلب بر خلاف این رسم عرب، ابوطالب را وصی خود قرار داد؛ در حالی که او فرزند بزرگتر عبدالمطلب نبود و برادر بزرگترش نیز زنده بود.

بیش از دو سوم وصیت‌نامه عبدالمطلب، سفارش بر حفاظت از کودک بود و در پایان فرمود: اگر به من قول ندهی که از این کودک حفاظت کنی، راحت جان نخواهم داد. ابوطالب دست پدر را گرفت و قول داد که با جان و مال از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ پاسداری کند.(۲)

پس از عبدالمطلب حفاظت از محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ بر عهده ابوطالب بود. ایشان برای انجام دادن این وظیفه ۴ سال از تجارت دست کشید؛ تا اینکه قحطی در مکه فشار آورد. با دشوار شدن اوضاع، او باید به تجارت می‌رفت، ولی نمی‌توانست محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را در مکه تنها بگذارد.

پس او را با خود برد و در مسیر نیز همواره مراقبش بود. هنگامی‌که کاروان به بُصری الشام(۳) رسید یکی از جانب بحیرا، بزرگ مدرسه، به استقبال آنان آمد و ایشان را به مهمانی فراخواند. چندین سال کاروان‌ها از این مسیر می‌گذشتند و مسئولان مدرسه توجهی به آنان نداشتند، ولی این بار کاروانیان را به مهمانی فراخوانده بودند.

همراهیان ابوطالب، در حالی که از این دعوت، شگفت زده شده بودند، آن را پذیرفتند. ابوطالب، محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را نیز همراه خود به این مهمانی برد، ولی او را دور از بحیرا نشاند. وجود اختلاف‌های فراوان در نقل داستان بحیرا، نشان می‌دهد که ناقلان آن، به گونه‌ای قصد داشته‌اند که این داستان را ساده و بی اهمیت جلوه دهند؛ در حالیکه این داستان در کشف دو مطلب، بسیار پر مغز است:

۱. انتشار اطلاعات مربوط به پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ در آن روز و میزان گفت‌وگو در این باره، بسیار زیاد بود.

۲. میزان خطر یهود برای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ به اندازه‌ای بود که بحیرا نیز این مطلب را می‌دانست.

در ابتدای این داستان نقل‌هایی افزوده‌اند تا آن را از ابتدا به انحراف و ابتذال بکشانند. نقل می‌کنند که محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را نزد مال التجاره گذاردند و رفتند یا می‌گویند: هنگامی که ابوطالب رهسپار تجارت بود محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ا به او گفت که منِ یتیمِ بی کس را در مکه تنها می‌گذاری و می‌روی؟(۴) این سخنان درست نیست.

آیا می‌توان پذیرفت نوجوانی این چنین که بنا به نقل متواتر تاریخ، بسیار فهیم تر از دیگران بود، نزد عمو این‌گونه سخن گفته باشد؟ آن هم عمویی که از جانب پدرش، مامور حفاظت ویژه از وی شده است.

این مقدمات همه برای کاستن از ارزش سخن بحیراست. بحیرا با اشاره به محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ از ابوطالب پرسید: او کیست؟ گفت: فرزندم. بحیرا گفت:نه، او فرزند تو نیست؛ پدر و مادر او از دنیا رفته‌اند. ابوطالب گفت: آری، درست می‌گویی؛ من عموی اویم. بحیرا از ابوطالب اجازه گرفت تا با محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ گفت‌وگو کند. پس به آن حضرت عرض کرد: تو را به لات و عزی سوگند می‌دهم که مرا پاسخ بگویی. حضرت خشمگین شد و فرمود: مرا به ایشان سوگند مده که هیچ چیز را به اندازه اینان مبغوض نمی‌دانم.

بحیرا از حضرت پرسش‌هایی کرد و پاسخ گرفت. سپس به دست و پای حضرت افتاد و او را مکرر بوسید و گفت: اگر زمان تو را دریابم، در پیش رویت شمشیر می‌زنم و با دشمنانت جهاد می‌کنم. آنگاه در مدح و فضل حضرت سخن گفت و ابوطالب خواست که وی را به شهرش بازگرداند، مبادا یهود بر او دست یابند؛ زیرا هیچ صاحب کتابی نیست که نداند او به دنیا آمده است و اگر او را ببینند، به یقین خواهند شناخت.(۵)

تذکر بحیرا، نشان دهنده وجود خطر برای رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. دشمنی یهود با پیامبر آخرالزمان، به اندازه‌ای بود که بحیرا نیز که عالمی مسیحی بود، آن را دریافته بود و گمان می‌کرد ابوطالب از آن بی خبر است.

ابوطالب از همان جا محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ را برگرداند و جالب این‌که هفت یهودی برای ترور او تا نزد بحیرا آمدند.(6) به هر حال، ابوطالب از آن پس هرگز به سفر نرفت.(7) او در حفاظت از پیامبر آخرالزمان با درایت کامل و بی هیچ کم و کاستی عمل می‌کرد؛ چنان که پیش از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ غذا می‌خورد تا مطمئن شود مسموم نیست؛ شب‌ها در کنار محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ می‌خوابید و بچه‌ها را در کنارش می‌خواباند تا از خطر ترور در امان بماند و در هر مکانی نخست خود وارد می‌شد تا از نبود دشمن اطمینان یابد.(8) تا 25 سالگی محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌ اوضاع به همین روش بود تا حضرت در این سن تقاضای تجارت کرد.

منبع: دشمن شدید، دفتر اول(برگرفته از سخنان استاد مهدی طائب)، چاپ دوم، زمستان 95، انتشارات شهید کاظمی، صص223_226

پی نوشت؛

1 السیره النبویه، ج1، ص168

2 ر.ک: کمال الدین و تمام النعمه، ص172

3 بصری، مدرسه علمیه جهان مسیحیت و محل تربیت مبلغان آن روز بود.

4 کمال الدین و تمام النعمه، 187

5 همان، صص182-186

6 تاریخ الطبری، ج2، صص33-34

7 بحارالانوار، ج15، ص410

8 همان، ص407

پرسش از استاد | قیام زیدبن‌علی

پرسش شما: آیا می‌توان قیام زیدبن‌علی را توجیه و به آن مشروعیت داد؟

 

پاسخ استاد: آیا زید از افرادی است که امام معصوم به او دستور قیام دادند و امام در مواردی از باب تقیه علیه او صحبت میکرد یا این‌که از افرادی است که بدون اذن و اجازه امام دست به قیام زده است؟

چون احتمال دارد قیام زید به این صورت توجیه شود که اگر در یک برهه‌ای از زمان، قیام مسلحانه علیه طاغوت یعنی هشام‌بن‌عبدالملک انجام نشود، بعداً حکومت طاغوت در نقاط مختلفی علیه جبهه حق شمشیر میکشد و افرادی را به شهادت میرساند و چنین اتفاقی برای کل نظام اسلامی خسارت‌بار خواهد بود؛ لذا وظیفه امام معصوم است که فردی را به میدان بفرستد تا عملیات دشمن خنثی شود و درعین‌حال در ظاهر از اقدام او برائت میجوید.

این حرکت از ناحیه معصوم، نوعی دفاع است. شاید در این مورد این اصطلاح صحیح نباشد، ولی امروزه اصطلاحا به آن، سیاست چماق و هویج گویند. به عبارت دیگر اگر نتوان حکومت طاغوت را به‌طور مطلق از بین برد و حکومت طاغوت درصدد انجام اقداماتی است که اگر جبهه حق، سیر و روال طبیعی خود را در پیش بگیرد و حرکت کند، حکومت طاغوت موفق به انجام آن اقدامات خواهد شد و این اقدامات برای جبهه حق زیانبار خواهد بود، چه‌بسا جبهه حق در برهه‌ای از زمان در رفتار و حرکت خود تغییر تاکتیک داده و رفتاری غیر از رفتار سابق انجام دهد که این باعث میشود طرف مقابل، آن اقدامات را انجام ندهد.

امام باقر(ع) و امام صادق(ع) شیوهای را مقابل طاغوت در پیش گرفتند. هشام‌بن‌عبدالملک امام باقر(ع) را به شهادت رساند. حال اگر هشام در زمان امام صادق(ع) با حرکت مسلحانه مواجه نشود، خودش را قدرت مطلق میداند و برای به شهادت رساندن امام صادق(ع) نیز اقدام خواهد کرد؛ اما وقتی فردی مانند زید، حکومت طاغوت را به خودش مشغول و قیام مسلحانه را آغاز نماید، همه توجه طاغوت، صرف سرنگونی آن قیام خواهد شد و طاغوت از امام صادق(ع) غفلت میکند؛ درنتیجه حضرت میتوانند در چنین فضایی به اقدامات خود بپردازند.

آیا میتوان اقدام زید را اینگونه توجیه نمود یا نه؟ در طول تاریخ، چنین روشی وجود داشته است. در مورد زید نمیتوان به‌طور قاطعانه حکم کرد و سخن گفت. البته درباره او مطلبی محرز است و آن، روایتی از امام صادق(ع) است که میفرماید: «رحم الله عمی زیدا»(1)؛ خدا عمویم زید را رحمت کند؛ اگر موفق میشد، یَعرِف مقامَنا؛ یعنی ما را به‌عنوان امام قبول داشت.

در روایت دیگری امام صادق(ع) فرمودند: رحم الله عمی زیدا خرج علی ما خرج آبائه و وددت أنی استطعتُ أن أصنع فأکون مثل عمی. مَن قُتِلَ مع زید بن علی کمَن قُتِلَ مع الحسین بن علی(ع)؛ خدا رحمت کند عمویم زید را؛ قیام او همان راه پدران او بود و من دوست داشتم میتوانستم کاری را که عمویم کرد، انجام میدادم(قیام میکردم). هرکس که همراه زیدبنعلی کشته شد، همانند کسی است که در کنار حسینبنعلی(ع) به شهادت رسیده است.

کلام امام صادق(ع) درباره او مطلب خیلی بزرگی است و معلوم میشود زید از شیعیان بوده است. از کلام امام صادق(ع) در مورد زید میتوان استفاده کرد که شاید حرکت زید به‌گونهای بوده است که حضرت با حرکت زید، از شدت و حدت هشام کم کردند؛ اما از طرف دیگر، امام باید خودش را از این حرکت دور نگه دارند تا شمشیری که هشام علیه زید به‌کار میبرد، علیه حضرت به‌کار نرود؛ چون حکومت طاغوت، به‌دلیل خروج زید علیه حاکمیت، علیه او اقدام کرد. در دلیل آمده: مَن خرَج علی الإمام فهو باغٍ. حضرت امیر(ع) خوارج را به‌عنوان بُغاة از صحنه حذف کردند.

خلاصه این‌که نمیتوان درباره زید به‌طور قاطع سخن گفت و قضاوت کرد؛ ولی میتوان حرکت زید را به این نحو توجیه کرد که شمشیری که قرار بود به‌سمت امام صادق(ع) برود، زید آن را به‌سمت خود کشید. حرکتهای آن زمان دارای پیچیدگیهای خاصی بود.

منبع: جلسه هفتادوششم تاریخ تطبیقی(1396/12/09)

پی نوشت؛

1 - عیون أخبار الرضا(ع)، ج1، ص249.

پرونده ویژه | تغییر تاکتیک دشمن برای مقابله با امام جواد(ع)

تا زمان شهادت امام رضا(ع) تلاش دشمن این بود که سازمان مخفی شیعه را کشف و نابود کند ولی پس از شهادت ایشان تاکتیک دشمن عوض شد. تصمیم گرفت به جای کشف سازمان مخفی شیعه، خود ائمه(ع) را تحت نظر بگیرد و وقتی دوازدهمین امام(ع) به دنیا آمد ایشان را نابود کند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ وقتی مأمون، امام رضا(علیه‌السلام) را شهید کرد، امامت به امام جواد(علیه‌السلام) رسید که 9 سال داشتند. با این وجود امام رضا(علیه‌السلام) جامعه را برای پذیرش امامت فرزندشان آماده کرده بودند.

امام رضا(علیه‌السلام) جامعه‌ای را به امام جواد(علیه‌السلام) تحویل دادند که از نظر یاران، یاران قوی داشت. محدثین بسیار قوی داشت. حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را تربیت کرده بود و اجازه نداده بود دست مأمون به آن‌ها برسد.

این‌ها روات بسیار مهم و قوی بودند که حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را از دست مأمون دور نگه داشته بود. مأمون می‌خواست این سازمان را پیدا کرد. ولی امام(علیه‌السلام) آن‌ها را از دست او دور نگه داشته بود.

 

خواب خرگوشی دشمن

مأمون، امام جواد(علیه‌السلام) را به خوبی می‌شناخت و درباره این‌که ایشان همانند اجدادشان هستند، هیچ شکی نداشت ولی آیا کسانی که پیش مأمون بودند چنین دیدگاهی داشتند؟ آن‌ها پس از شهادت امام رضا(علیه‌السلام) معتقد بودند که ایشان جامعه را به دست یک کودک 9 ساله سپرده و این کودک کاری از دستش بر نمی‌آید، به همین دلیل از امام(علیه‌السلام) غافل شده و به یک خواب خرگوشی رفتند که این برایشان بسیار خطرناک بود.

اطرافیان نمی‌دانستند که امام جواد(علیه‌السلام) 9 ساله با امام رضا(علیه‌السلام) و ائمه(علیهم‌السلام) دیگر هیچ تفاوتی ندارد. امام جواد(علیه‌السلام) ارتباط خود را با سازمانی که امام رضا(علیه‌السلام) ایجاد کرده بودند، داشتند و چون دشمنان در خواب بودند، امام(علیه‌السلام) با آن‌ها ارتباط راحتی برقرار کرد.

وقتی امام رضا(علیه‌السلام) از مدینه به طوس آمدند، امام جواد(علیه‌السلام) تنها 6 سال داشتند و وقتی علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) به شهادت رسیدند، ایشان تنها 9 سال داشت. سن حضرت به قدری کم بود که حتی برخی از شیعیان نیز نسبت به امامت ایشان شک داشتند چون خیال می‌کردند حضرت(علیه‌السلام) نمی‌تواند از عهده کارها برآید.

در این زمان اطرافیان مأمون نیز خیال می‌کردند امام رضا(علیه‌السلام) پس از خود یک کودک را برای اداره جامعه گذاشته و این کودک خطری ندارد، در حالی که مأمون 100 درصد می‌دانست که امام جواد(علیه‌السلام) همانند امام رضا(علیه‌السلام) است ولی اطرافیان چنین نگاهی نداشتند. به همین دلیل نظارت را از ایشان برداشتند و حضرت(علیه‌السلام) راحت‌تر از قبل با سازمان شیعه ارتباط برقرار کرد.

 

چرا مأمون دختر خود را به عقد امام جواد(علیه‌السلام) درآورد

وقتی مأمون دید اطرافیان نمی‌پذیرند که امام جواد(علیه‌السلام) تفاوتی با دیگر ائمه(علیهم‌السلام) ندارد و تنها در ظاهر کودک است، تصمیم دیگری گرفت. او تصمیم گرفت دختر خود را به عقد امام جواد(علیه‌السلام) درآورد.

می‌توان گفت مأمون برای دو هدف دختر خود را به عقد امام(علیه‌السلام) درآورد؛ 1 می‌دید اطرافیان نسبت به امام جواد(علیه‌السلام) جهل و غافل هستند به همین دلیل دختر خود را به عنوان جاسوس در کنار امام(علیه‌السلام) قرار داد و 2 خیال می‌کرد شاید نسل امامت به خاندان او منتقل شود.

حالا چرا مأمون خیال می‌کرد شاید نسل امامت به خاندان او منتقل شود؟ چون هر چند پدر ائمه(علیهم‌السلام) معرفی شده بودند ولی مادرانشان مشخص نشده بودند؟ از سوی دیگر مأمون می‌دانست که امام جواد(علیه‌السلام) بر سر دختر او هوو نمی‌آورد به همین دلیل خیال کرد شاید نسل به خاندان او منتقل شود. البته به این نکته توجه نکرد که در آن زمان ازدواج با کنیز ایرادی ندارد و اگر دقت کنیم رفته رفته مادر ائمه اطهار(علیهم‌السلام) نیز کنیزان بودند.

 

تردید بستگان امام رضا(علیه‌السلام) در امامت امام جواد(علیه‌السلام)

امام جواد(علیه‌السلام) از 8 الی 9 سالگی تحت کنترل بود ولی کنترل ضعیف بود چون اطرافیان مأمون خیال می کردند امام(علیه‌السلام) کودک است و کاری از دستش بر نمی آید. امام جواد(علیه‌السلام) نیز از این فرصت استفاده کرده و شروع به تربیت نیرو و گسترش سازمان کردند. با این وجود ایشان مشکلات مختلفی را بر سر راه داشتند.

فقط مأمون نبود که امام جواد(علیه‌السلام) را اذیت می کرد، بلکه برادران امام رضا(علیه‌السلام) نیز نسبت به امامت امام جواد(علیه‌السلام) تردید داشتند و ایشان را اذیت می‌کردند.

البته باید به این نکته نیز توجه داشت وقتی در 9 سالگی امام جواد(علیه‌السلام) جامعه به ایشان تحویل داده می‌شود، نقطه مثبتی برای امام(علیه‌السلام) است، چون اطرافیان مأمون خیال می‌کردند ایشان تنها یک کودک است که کاری از عهده‌اش بر نمی‌آید.

اگر شیعیان نیز می‌خواستند نسبت به امامت امام جواد(علیه‌السلام) تردید کنند، امام رضا(علیه‌السلام) قبلا زمینه سازی کرده بودند. امام رضا(علیه‌السلام) روی امام جواد(علیه‌السلام) تبلیغ می‌کردند، ولی ائمه(علیهم‌السلام) پس از ایشان چنین موضوعی نداشتند. یعنی نیازی به معرفی نداشتند. چون پس از امام جواد(علیه‌السلام) سن کم نقطه قوت نبود بلکه خودش نظارت دشمن بر امام(علیه‌السلام) را بیشتر می‌کرد چون دشمنان تجربه امام جواد(علیه‌السلام) را داشتند و این بار به خواب خرگوشی نرفتند. به همین دلیل وقتی امام هادی(علیه‌السلام) در 7 سالگی به امامت رسید دشمن به خواب خرگوشی نرفت.(1)

 

تغییر تاکتیک دشمن

تا زمان شهادت امام رضا(علیه‌السلام) تلاش دشمن این بود که سازمان مخفی شیعه را کشف و نابود کند ولی پس از شهادت ایشان تاکتیک و استراتژیک دشمن عوض شد. دشمن تصمیم گرفت به جای کشف سازمان مخفی شیعه، خود ائمه(علیهم‌السلام) را تحت نظر بگیرد و وقتی دوازدهمین امام(علیه‌السلام) به دنیا آمد ایشان را نابود کند.

وقتی امام رضا(علیه‌السلام) در طوس بود امام جواد(علیه‌السلام) در مدینه حضور داشت، ولی پس از شهادت علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام)، امام جواد(علیه‌السلام) به بغداد(مأمون پس از شهادت امام رضا(علیه‌السلام) به بغداد رفت و دیگر به طوس بازنگشت) آورده شد و پس از ازدواج با دختر مأمون به مدینه بازگشت.

بعد از مرگ مأمون، وقتی معتصم به حکومت رسید امام جواد(علیه‌السلام) را به بغداد برد و این بار امام هادی(علیه‌السلام) که کودکی خردسال بود در کنار پدرشان به بغداد برده شدند. این نشان می‌دهد که دشمن به دنبال کنترل امام(علیه‌السلام) بود.

وقتی امام رضا(علیه‌السلام) شهید می‌شوند امام جواد(علیه‌السلام) در مدینه و به دور از حکومت بودند ولی وقتی امام جواد(علیه‌السلام) شهید می‌شوند، امام هادی(علیه‌السلام) در چنگ حکومت بودند.

منابع؛

1 جلسه 93 تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1397/11/06)

2 جلسه 96 تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1397/12/04)

گفت‌وگو | تفاوت یهودیت نبوی با یهودیت متعصب سیاسی

مواجهه دنیای اسلام با یهودیت و صهیونیسم فقط سیاسی نیست بلکه تمدنی است و اگر مسلمانان به آن توجه نکنند ممکن است در چالش با صهیونیسم به مقابله‌های سیاسی یا نظامی اکتفا کنند و از ابعاد فرهنگی آن غافل شوند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ امروزه برخی از محققان تاریخ اسلامی درباره یهود در صدر اسلام و تعامل آن با مسلمانان تحقیق می‌کنند. ممکن است به نظر آید که این موضوع مورد علاقه و پژوهش و مسئله تحقیقاتی اندیشمندان اسلامی است و یهودیان این موضوع را پیگیری نمی‌کنند ولی جالب است بدانیم این موضوع مورد علاقه و مسئله پژوهشی مشترک مسلمانان و یهود است. امروز برخی یهودیان نیز این موضوعات را با دقت و جزئیات پیگیری می‌کنند و مقالات و پایان‌نامه‌های دانشگاهی خود را به این موضوعات اختصاص میدهند.

درباره موضوع یادشده با حجت‌الاسلام محسن محمدی، معاون علمی موسسه تاریخ تطبیقی، مدرس دانشگاه فرهنگیان و پژوهشگر همکار پژوهشگاه بین‌المللی المصطفی(ص) گفت‌وگو کردیم.

 

در ابتدا در مورد اهمیت و جایگاه مباحث یهود در تاریخ صدر اسلام مطالبی را بیان بفرمایید تا با جایگاه این مباحث در تاریخ اسلام آشنا شویم.

یکی از مهمترین مباحث تاریخ صدر اسلام در مورد جریان‌های فکری و عقیدتی است که اسلام رقیب آنها حساب می‌شد. گاهی این رقابت به مواجهه میدانی نیز کشیده می‌شد. این مواجهات و رقابت‌ها در کنار مجاهدت‌های پیامبر اسلام در تبیین و تبلیغ اسلام، تاریخ صدر اسلام را تشکیل داده‌اند.

به نظرم مهمترین و اصلی‌ترین منبع اسلامی در مورد یهود، قرآن است. با اینکه قرآن کتاب آسمانی مسلمانان است ولی بسیاری از مطالب آن در مورد یهود و قوم بنی‌اسرائیل است. البته این موضوع از این جهت نیز توجیه‌پذیر است که اسلام دین خاتم و قرآن، آخرین کتاب آسمانی است و از این جهت به نوعی نمی‌توان آن را به دینی خاص محدود کرد ولی به هر حال این کتاب هدیه‌ای الهی است که توسط پیامبر اسلام برای بشریت هدیه آورده شد. البته تعبیر رسول الله(ص) که نشانگر جهانی بودن رسالت اسلام است از تعبیر پیامبر اسلام که حیطه محدود دینی را ترسیم می‌کند، بلیغ‌تر است.

به هر حال قرآن بخش زیادی از آیات خود را به بررسی تاریخ یهود و یا مواجهات یهود و اسلام اختصاص داده است، به طوری که اگر این آیات را در غالب سورهای به نام سوره موسی قرار دهیم؛ آن سوره با هزار آیه بزرگترین سوره قرآن می‌شود. نام حضرت موسی علیه السلام در قرآن پرتکرارترین نام در میان انبیاء است. قرآن از این جهت که کلام خداست و تاریخ را فراتر از هر سندی بررسی میکند برای ما بسیار مهم است. قرآن منبعی است که هیچ کس در اعتبار آن شک ندارد و کسی در مورد راوی آن گمان دروغگویی نمی‌برد چراکه در قرآن راوی تاریخ خداوند متعال است که همه تاریخ بشریت در محضر اوست.

البته در تعالیم قرآن در مورد یهود، بین یهودیت نبوی که پیروان واقعی حضرت موسی علیه السلام هستند با زرسالاران یهود و صهیونیست‌های نژادپرست فرق گذاشته است. این منش مختص مسلمانان نیست و برخی اندیشمندان یهود نیز میان یهودیت نبوی و یهودیت سیاسی متعصب دنیوی، تفاوت قائل‌اند. مانند «خاخام موشه منوهین» از بزرگان یهود که متولد روسیه و از منتقدین صهیونیسم بود. «دکتر اسرائیل شاهاک» استاد شیمی دانشگاه اورشلیم و رئیس جمعیت حقوق مدنی و حقوق بشر اسرائیل نیز از این افراد است که ضمن تعصب شدید نسبت به یهودیت نبوی، منتقد سرسخت دنیاطلبان یهود و صهیونیست‌های غاصب بود.

از قرآن نیز که به عنوان مهمترین منبع اسلامی بگذریم، سنت نبوی مهمترین بخش تاریخ اسلام در تعالم با یهود را به ما نشان می‌دهد. بخش قابل توجهی از مراودات و مباحثات پیامبر نیز در مورد یهود است. این موضوع از پیش از رسالت آغاز می‌شود؛ در آنجا که یهود نژادپرست قصد نداشت بپذیرد پیامبر آخرالزمان از نسل اسماعیل است. آنها نژاد اسحاق را بر نژاد اسماعیل -که پیامبر کنیززاده بود- ترجیح می‌دادند و به دلیل همین روحیه نژادپرستی اکثر یهودیان نپذیرفتند اسماعیل ذبیح‌الله است و اسحاق را به این ویژگی متصف کردند. بر اساس چنین نگرش‌هایی یهود علی رغم اینکه به تصریح قرآن بیشترین شناخت را از پیامبر اخرالزمان داشتند به او ایمان نیاوردند بلکه نسبت به قتل آن اقدام کردند. پس از اسلام نیز ردپای یهود به صورت مستقیم یا غیرمستقیم در همه جنگ‌های پیامبر با کفار مشاهده می‌شود. با پایان یافتن جنگ‌های اسلام و کفر در جنگ احزاب، جنگ‌های مستقیم پیامبر با یهود آغاز شد. جنگ خیبر، جنگ تبوک، جنگ موته و لشکرکشی پیامبر به سوی روم در این فضا انجام شد. به این ترتیب مشاهده میکنیم که مواجهات اسلام و یهود بخش مهمی از تاریخ صدر اسلام را به خود اختصاص میدهد.

در مورد مطالعاتی که در ایران در مورد رژیم یهود در صدر اسلام انجام می‌شود، چطور؟ اجازه بدهید سوال را کمی گسترش دهیم. برای ما جالب است بدانیم به طور کلی مطالعات انجام شده در ایران در زمان کنونی در مورد اسرائیل و رژیم اشغالگر قدس در چه حیطه‌هایی است؟ به نوعی به دنبال نوعی جریانشناسی این مطالعات هستیم.

در ایران مطالعات زیادی درباره اسرائیل انجام می‌شود. برخی از آنها رویکرد تاریخی دارد و تاریخ ملل و تمدن‌ها را بررسی می‌کند. بخشی نیز در حیطه روابط بین‌الملل است. برخی هم جنبه سیاسی دارد. این موضوعات، گسترده و آثار زیاد است. البته با توجه به مواجهات سیاسی و رویکرد انقلاب اسلامی ایران به روابط و نظم بین‌الملل این نوع مطالعات در ایران طبیعی است و بیشتر ناظر به مسائل جاری است که بحث فلسطین بر ابعاد آن افزوده است.

اما بحث ما در مورد تاریخ صدر اسلام با محوریت یهود است. این مورد نیز آثار زیادی را در ایران به خود اختصاص داده است. برخی رویکرد تاریخی دارند. سیدجعفر عارف‌کشفی در کتاب «رسول خدا (ص) و یهود» و آقای علی جدید‌بناب در کتاب «تحلیلی بر عملکرد یهود در عصر نبوی» و همچنین آقای مصطفی صادقی در کتاب «پ‍ی‍ام‍ب‍ر(ص) و ی‍ه‍ود ح‍ج‍از»،  تلاش‌های قابل تقدیری در بررسی یهود در صدر اسلام انجام داده‌اند. این کتاب‌ها رویکردی تاریخی دارند یا بهتر است بگوییم رویکردی توصیفی که یهود را در ظرف همان زمان و بر اساس مؤیدات و گزاره‌های تاریخی بررسی می‌کنند.

اما برخی از پژوهشگران تاریخ اسلام در ایران بحث یهود در صدر اسلام را صرفاً تاریخی بررسی نمی‌کنند. آنها تاریخ را با نگاهی جریانشناسانه بررسی می‌کنند. پژوهشگرانی همچون حجت‌الاسلام مهدی طائب، با ترسیم جریان حق و باطل در تاریخ، جریانی از یهود را که با تفکرات صهیونیستی در تحریف یهود و سپس مسیح همت گماردند در مسیر باطل تحلیل می‌کنند. تداوم این مسیر در صدر اسلام در صدد جلوگیری از ایجاد، تقویت و گسترش اسلام بود. بنابراین در این سیستم فکری، یهود در صدر اسلام به عنوان یک بازیگر فعال با برنامه تحلیل می‌شود که بخش زیادی از توان رسول‌الله صرف مهار تخریب‌گری آنها شد. طبیعی است این جریان پس از رحلت شهادت‌گونه پیامبر(ص) دست از فعالیت بر نمی‌دارد و به تحریفگری خود ادامه می‌دهد، به خصوص که تجربه تحریف در دین مسیح را در کارنامه خود دارد. پژوهشگرانی مانند عبدالله شهبازی، علی‌اکبر رائفی‌پور، محمدحسین فرج‌نژاد و رضا مصطفوی نیز چنین نگرشی به تاریخ یهود دارند البته موضوع مطالعات این افراد محدود به تاریخ صدر اسلام نیست.

 

‏در مقابل این حجم و نوع مطالعات در جهان اسلام، در جهان غرب و اسرائیل چه مطالعاتی در مورد یهود در صدر اسلام انجام شده است؟

به طور کلی مطالعات و مراکز پژوهشی متعددی در دنیا در مورد یهود فعالیت می‌کنند. بسیاری از دانشگاه‌ها در غرب و آمریکا مطالعات دین‌پژوهانه در مورد یهود دارند. حتی برخی از این مراکز، یهود و اسلام را به صورت همزمان بررسی می‌کنند. آنها هدف از این کار را مقایسه تطبیقی و یافتن مشترکات ادیان اعلام می‌کنند در راستای برقراری تقریب بین ادیان!

اما افزون بر این مراکز متعدد در جهان، در فلسطین اشغالی نیز مراکز متعدد یهودپژوهی وجود دارد. هر ساله در بیت‌المقدس کنگره جهانی مطالعات یهود برگزار می‌شود. این کنگره که توسط اتحادیه جهانی مطالعات یهود برگزار می‌شود، بزرگترین مجمع بین‌المللی مطالعات یهود است. این کنگره مهمترین رخداد آکادمیک در مطالعات یهود در غرب و اسرائیل است که بیش از هزار شرکت‌کننده از سراسر جهان در آن شرکت می‌کنند.

بخشی از مطالعات یهودپژوهی در اسرائیل در مورد یهود در صدر اسلام است. چنانکه در ایران برخی مطالعات در مورد یهود در صدر اسلام با نگرش جریان‌شناسانه انجام می‌شود در اسرائیل نیز برخی افراد با چنین نگرشی تاریخ اسلام را بررسی کرده‌اند. «میخائیل لکر» یکی از این افراد است. وی استاد دانشگاه عبری اورشلیم (بیت‌المقدس) است که در سال 1951 میلادی در شهر حیفا اسرائیل به دنیا آمده و در همان جا تحصیلات عالیه خود را گذرانده و دارای درجه پرفسوری در رشته عربی است. رساله وی در مقطع کارشناسی ارشد با عنوان «سکونت یهودیان در بابل در دوران تشکیل تلمود» و در مقطع دکتری با عنوان «فعالیت‌های محمد پیامبر در مدینه» بوده است.

وی مقالات متعددی را در مورد یهود و اسلام نوشته است؛ مانند: حدیبیه، محمد در مدینه، بازارهای مدینه، ازدواج میان یهودیان و قریش، حکومت عمرو بن عاص در فلسطین، فریب محمد توسط یهودیان، حذیفه بن یمان و عمر بن یاسر، ابومالک عبدالله بن سام از کِنده، یهودیانی که به اسلام گرویدند، فتوح شام، کِنده در دوران اسلامی، گزارش واقدی راجع به یهودیان مدینه، یهود در کِنده، یهودیان بنی قریظه، مرگ پدر محمد، ابوعبید معمر بن مَثنی، گرایش حِمیَر به یهودیت، ابن شهاب زُهری، عتبۀ بن ابی وقاص، عمرو بن حزم انصاری، انجمن عقبه، رفتار پیامبر با یهودیان، زید بن ثابت، قریش، شهید، عمر بن خطاب. البته از او مقالات دیگری نیز در موضوع مطالعات تاریخ صدر اسلام منتشر شده که در مورد یهود نیست؛ مانند بت پرستی در مدینه قبل از اسلام، خراج و مالیات در دوران اولیه اسلام.

وی علاوه بر این مقالات، کتابهایی نیز نوشته است که رویکرد مطالعات او در بررسی تاریخ صدر اسلام را بهتر نشان می‌دهد. «مسلمانان، یهود و مشرکان»، «یهود و اعراب در دوران اسلام اولیه» و «مردم، قبیله و جامعه در زمان پیامبر» از این قبیل است.

لکر در دانشگاه عبری اورشلیم، در موضوعات محمد پیامبر اسلام، قرائت در اسلام، یهود عرب در اسلام اولیه و آموزش زبان عربی تدریس می‌کند.

یکی از مقالات وی، با عنوان «زید بن ثابت با دو زلف آویخته از کنار گوش‌هایش؛ یهود و کتابت در مدینه قبل از اسلام» در هفتمین هم‌اندیشی بین‌المللی «از جاهلیت تا اسلام» در بیست و هشتم جولای سال 1996میلادی در اورشلیم ارائه شد. او در این مقاله با طرح اختلاف نظرات و روابط تیره میان زید بن ثابت با دیگر صحابیان معروف و کاتبان وحی مانند ابن مسعود و ابی ابن کعب، بر نقش یهودیان مدینه در باسواد کردن مردم مدینه در قبل و حتی بعد اسلام تاکید دارد.

در حقیقت هدف لکر از نگارش این مقاله آن است که نشان دهد زید بن ثابت و دیگر افراد باسواد مدینه به چه میزان از یهودیان تأثیر پذیرفته و چه ارتباطی با آنان داشته‌اند. در واقع نویسنده در صدد است این مدعا را به کرسی بنشاند که مسلمانان از یهود بهره برده‌اند و یهود را به عنوان یک طبقه برتر علمی و فرهنگی معرفی کند که اسلام تربیت طبقه تحصیلکرده خود را مدیون آن است. از این جهت یهود نقشی تعیین‌کننده و اثرگذار در اسلام دارد.

اما این باور، غلط است و حاکی از شیطنت مستشرقان یهودی در تحلیل تاریخ اسلام است. چرا که مکه از طرفی شهر شعر و ادب و از طرفی شهر تجارت است. در این شرایط خط و کتابت جهت نوشتن اشعار و قرارداد تجاری لازم است. در جریان جنگ بدر پیامبر دستور دادند اسیرانی که باسوادند، پس از تعلیم خواندن و نوشتن به ده کودک مسلمان آزاد شوند. این مطالب حاکی از روحیه علمی در اسلام و مکه و مدینه و خلاف ادعای میخائیل لکر است.

 

از مطالب قبلی که بیان کردید مشخص شد در ایران مطالعات و تحقیقات زیادی در مورد یهود و صهیونیست انجام می‌شود که البته رویکردهای متفاوتی در مورد آن وجود دارد. آیا در غرب و اسرائیل هم تحقیقاتی در مورد اسلام، ایران و تشیع انجام می‌شود یا اینکه این مسائل فقط مسئله پژوهشی ماست و آنها در این مورد فعالیتی ندارند.

در مراکز مطالعاتی و دانشگاه‌های غربی مطالعات اسلام‏شناسی و ایران‌شناسی بسیاری انجام می‌شود. در دانشگاه‌های اسرائیل نیز این مطالعات از گسترده‌ترین این مطالعات در میان نمونه‌های مشابه در سایر دانشگاه‌های کشورهای غربی است به طوری که بسیاری از مقالات دانشنامه‌های اسلامیکا و ایرانیکا توسط محققان دانشگاه‌های اسرائیل نوشته شده و تحقیقات متعددی در مورد شیعه، روحانیت و مرجعیت در دانشگاه‌های اسرائیل انجام می‌شود.

موضوع تشیع و ایران از موضوعات اصلی پژوهش‌های این موسسات است که مسائل سیاسی در تعارض شدید میان ایران و اسرائیل، سبب شده است توجه بیشتری به این موضوعات شود و این پژوهش‌ها با اهمیت بیشتری پیش رود.

یکی از پرکارترین محققان در موضوع تاریخ تشیع نه در ایران و نه در جهان اسلام بلکه در اسرائیل قرار دارد. «ایتان کُلبرگ» خاورشناس معاصر و شیعه شناس، متولد 1943 در اسرائیل، در سال 1971 موفق به اخذ دکترا از دانشگاه آکسفورد شد. او استاد دانشگاه عبری اورشلیم در اورشلیم است. کلبرگ مقالات متعددی در دائرةالمعارف بزرگ اسلامی دارد که عمدتاً پیرامون موضوعات شیعی است و در سال 2006 بازنشسته شد. او موضوعاتی درباره‏ تاریخ تشیع را مورد مطالعه قرار داده که بخش زیادی از آنها در اثری به نام «عقیده و فقه در تشیع امامی» منتشر شده است. از کلبرگ چند مقاله هم به فارسی‏ ترجمه شده که عمدتاً رویکردی کلامی و در حیطه تاریخ تشیع است.

کلبرگ، اثری کتاب‌شناسانه در مورد فقیه برجسته‌ شیعی، ابن‌طاووس دارد که با عنوان کتابخانه ابن‌طاووس توسط حجت‌الاسلام رسول جعفریان و علی‌قلی قرائی به فارسی ترجمه شده است. او در این کتاب همه کتاب‌هایی را که در کتابخانه سید بن طاووس بوده بررسی کرده است. او این کار را با مراجعه به آثار سید بن طاووس انجام داده است و فرض را بر این گذاشته است که هر کتابی را که سید بن طاووس در اثارش به آنها استناد کرده است در کتابخانه‌اش داشته است. پس از اینکه این کتابها را استخراج کرده در مورد آنها کتابشناسی انجام داده است.

«ژورف الیاش» نیز از دیگر محققان اسرائیلی است که در مورد شیعه و ایران تحقیق می‌کند. او دکترای مطالعات اسلامی خود را در سال 1966 از دانشگاه لندن گرفت. الیاش آثار متعددی در مورد اسلام دارد که ترجمه بخش‌هایی از الکافی و کتاب «شیعه امامیه با نگاه به سنت روایی آنان» از مهمترین آنهاست. از او مقالات متعددی در نشریات غربی چاپ شده است مانند «سوءتفاهماتی درباره جایگاه فقهی علمای ایرانی» و «درباره پیدایش و تکامل شهادت ثالثه در تشیع». این موارد به خوبی جهت‌دار بودن این تحقیقات در راستای اختلافات مذهبی اسلامی را نشان می‌دهد.

موضوعات دیگری نیز در مطالعات شیعی در مراکز اسرائیل به چشم می‌خورد مانند «شیعه در تاریخ اسلام، اثر برنارد لویس»، «مطالعات غرب در خصوص اسلام شیعی اثر ایتان کلبرگ» و «شیعیان دوازده امامی و اختلافات آن‏ها با اهل تسنن اثر دوین استوارت».

جالب است در این بین برخی موضوعات در مورد ایران است مانند «تشیع به روایت امام خمینی نوعی ایدئولوژی انقلابی اثر ماروین زونیس»، «رویدادهای تکراری در انقلاب ایران اثر  مایکل فیشر» و «انتفای نظام سیاسی ایران به سمت مدل جدید اثر بولنت آراس».

برای آگاهی بیشتر در مورد این موضوعات می‌توانید به سایت دانشگاه تل‌آویو و دانشگاه عبری اورشلیم سری بزنید. البته آقای حسینی‌زاده در مقاله «مطالعات اسلام شناسی و شیعه‌شناسی در دانشگاه‌های فلسطین اشغالی» که در شماره 2 مجله شیعه‌شناسی در تابستان 1382 چاپ شد و همچنین آقای رحمتی در مقاله «مطالعات اسلامی در فلسطین اشغالی: بررسی کتابشناختی» که در شماره 13 مجله پانزده خرداد در پاییز 1386 چاپ شد اطلاعات خوبی را در مورد این پژوهشها ارائه کردهاند که مطالعه آنها خالی از لطف نیست.

 

یهودیان در این موطالعات دنبال چه چیزی هستند و چه مطلبی را می‌خواهند اثبات کنند. یا بهتر است بگویم دال مرکزی آنها چیست؟

فکر می‌کنم هم در ایران و هم در غرب به ویژه در اسرائیل نوعی نگاه تمدن‌گرایانه نسبت به مطالعات اسلام و یهود وجود دارد که این مواجهات را از سطح فردی و تاریخی بالاتر می‌برد و در سطحی کلان با نوعی نگاه جریان‌شناسانه موضوع را بررسی می‌کند. برخی فکر می‌کنند فقط ما هستیم که با چنین نگرشی به یهود و صهیونیسم می‌نگریم و با تعریف نوعی جایگاه و کارکرد تمدنی در گفتمان دشمن‌شناسی خود برای یهود صهیونیستی جایگاه ویژهای قائل هستیم، در حالی که برخی یهودیان نیز با چنین دیدی تعاملاتشان را با ما تحلیل می‌کنند. کتاب «یهودیت به مثابه یک تمدن» نوشته «مرادخای کاپلان» است که در سال 2001 در آمریکا چاپ شده است.

این نوع مواجهه یهودیان با معضلات هویتی و زیست تمدنی‌شان، نشان می‌دهد مواجهه دنیای اسلام با یهودیت و صهیونیسم، صرفا یک مواجهه سیاسی نیست بلکه یک مواجهه تمدنی است که اگر مسلمانان به آن توجه نکنند، ممکن است در چالش با صهیونیسم به مقابله‌های سیاسی و یا نظامی اکتفا کنند و از ابعاد فرهنگی و هجمه‌های تمدنی آن غافل شوند. در حقیقت اسرائیل فقط نماینده یک جریان سیاسی در یهودیت نیست، بلکه از یک جریان تمدن‌گرای یهودی، نمایندگی می‌کند که تحقق آن نه برای ایران و لبنان و سوریه بلکه برای دیگر نقاط دنیای اسلام که به ظاهر مشکلی با اسرائیل ندارند نیز می‌تواند چالش‌برانگیز باشد و معضلات هویتی تازه‌ای را خلق کند. البته برخی از یهودیان با نگرش یهودیت به عنوان یک تمدن مخالفند و آن را نوعی تفکر سکولاریستی می‌دانند که به جای اینکه مشکلات یهودیت را از منظر الهیاتی مطالعه کند، آنها را از منظر اجتماعی و دنیوی پی می‌گیرد.

از این جهت مطالعات یهود و صهیونیست در ایران این قدر اهمیت یافته است. وقتی در سطح کلان جهانی می‌نگریم ظاهرا اسرائیل با اسلام مشکلی ندارد فقط با شیعه مشکل دارد. به خصوص که گاهی احساس می‌شود منازعه اسرائیل با جهان اسلام نوعی منازعه عربی است نه اسلامی. وقوع انقلاب اسلامی ایران با رویکردهای تمدنی که در مقام عمل و نظر به سلب تمدن رقیب یعنی تمدن غربی منجر شد، مواجهه ایران و صهیونیست را تشدید کرد و از مواجهات و تخاصمات سیاسی به تقابل‌های بنیادین تمدنی کشاند. ریشه‌های این مواجهه را باید در تفاوت جهان‌بینی و ایدئولوژی خدامحور اسلامی با جریان پیامبرکش دنیاطلب صهیونیسم جستجو کرد. همین تقابل در دین مسیح با علمای دنیاگرای یهود نیز مشاهده می‌شود؛ آنجا که حضرت مسیح قصد داشت دین یهود را از انحرافاتی که برخی علمای قدرتطلب دنیاگرای یهود ایجاد کرده بودند پاک کند اما با مخالفت آنها مواجه شد و سرانجام جریان مسیحیت پولسی، برنامه یهود برای انحراف و تحریف در مسیحیت شد.

انتهای پیام/

برشی از یک کتاب | نفوذی‌های یهود؛ عبدالرحمان بن عوف

خلیفه دوم علاوه بر عضو کردن عبدالرحمن در این شورا به او این اختیار را داد که اگر این شورا، در دو گروه سه نفره نظر متفاوتی داشتند، رای گروهی پذیرفته شود که عبدالرحمان در آن است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ عبدالرحمن بن عوف بن عبد عوف بن عبد بن الحارث(۱) در سال دهم عامل الفیل به دنیا آمد.(۲) اسلام او نیز به دعوت ابوبکر بوده است(۳) و این یکی از نکات قابل توجه و تأمل درباره او و افرادی همچون سعد بن ابی وقاص، ابوعبیده جراح و طلحه است که در این کتاب پیرامون آنان سخن رانده شده است.

وی پس از شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در سقیفه حضور داشت و در مقابل انصار گفت: گرچه شما دارای فضل هستید؛ اما اشخاصی مانند ابوبکر، عمر و علی علیه‌السلام ندارید.(۴) وی نیز یکی از کسانی است که در شورای شش نفره خلیفه دوم حضور داشت و به نفع برادر زن خود، رای داده است.(۵)

خلیفه دوم علاوه بر عضو کردن عبدالرحمن در این شورا به او این اختیار را داد که اگر این شورا، در دو گروه سه نفره نظر متفاوتی داشتند، رای گروهی پذیرفته شود که عبدالرحمان در آن است.(۶)

ابن سعد در طبقات می‌نویسد: عبدالرحمان بن عوف مدعی بود که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) زمینی در شام را به نام سلیل به من واگذار کرده است، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رحلت فرمود و در این مورد دستوری نوشته نشد، عبدالرحمان میگفت پیامبر فرمود هرگاه خداوند شام را برای ما گشود، آن زمین از تو خواهد بود.(۷)

نکته قابل توجه در این زمینه این است که در صورتی که ادعای عبدالرحمان در مورد این زمین‌ها و فرمایش پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) صحیح و مسموع باشد، در مورد فدک چه باید گفت؟! عبدالرحمن ادعایش مسموع است، ولی ادعای حضرت صدیقه طاهره، زهرا(سلام‌الله‌علیها) باید با تردید تلقی شده و با آن شدت رد شود؟! وی در سال ۳۱ هجری فوت کرد و در بقیع دفن شد.(۸) برخی نیز سال وفات وی را سال ۳۲ هجری دانسته‌اند.(۹)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار98، انتشارات شهید کاظمی، صص197-198

پی نوشت؛

1 الاستیعاب، ج2، ص844

2 ذهبی، تاریخ الاسلام، 1409، ج3، ص391

3 مقدسی، البدء و التاریخ، بی تا، ج4، ص145

4 یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص123

5 ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص189

6 سیوطی، تاریخ خلفا، ص129 و 137

7 ابن سعد، طبقات الکبری، ج3، ص94

8 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص850

9 بلاذری، انساب الاشراف، ج1، ص204

پرسش از استاد | بدل سازی اهل‌بیت(ع)

پرسش شما: یهود برای مقابله با اهداف ائمه(ع) چه تصمیماتی را اتخاذ کرد؟

 

پاسخ استاد: آنچه دانستن آن مهم است و از فعل ائمه(ع) می‌توان فهمید، این است که یک آرامش در حاکمیت نسبت به دین ایجاد کنند تا مرکزیتِ تربیت، بتواند نیرو تربیت کند و این تصمیم ائمه اطهار(ع) را یهودیان به‌خوبی فهمیده بودند، لذا دو کار را انجام دادند؛ 1. این آرامشی را که برقرار است و در طی آن، نیرو تربیت می‌شود را بر هم بزنند و 2. از گرایش حکومت به سمت اهل‌بیت(ع) جلوگیری کنند.

فقهای زمان امام سجاد(ع) به این نکته توجه داشتند که حضرت از اهل‌بیت(ع) هستند و حضرات معصومین(ع)، مشارالیه قرآن هستند؛ لذا به‌طورتدریجی، جامعه به‌سمت اهل‌بیت(ع) گرایش پیدا می‌کرد.

دشمن این خطر را به‌خوبی درک کرده بود؛ پس باید کاری می‌کرد تا یک اهل‌بیت بدلی درست کند تا زمانی که این حاکمیت بخواهد به سمت اهل‌بیت(ع) تمایل پیدا کند، به سمت آن اهل‌بیت بدلی گرایش یابد.

این یک کار عمیقی بود که یهودیان آن را انجام دادند، ولذا بعداز رسول خدا(ص) حکومت به‌سمت بدل گرایش پیدا کرد. یهودیان حدود بیست سال برای علی(ع) بدل ساخته بودند و کسی باور نمی‌کرد که این کسی که قرار است در رأس حکومت قرار بگیرد، هیچ ارتباطی با رسول خدا(ص) ندارد.

همین الآن حدود یک میلیارد و صد میلیون مسلمان راجع به خلیفه اول چه تفکر و دیدگاهی دارند؟ دشمن برای گول زدن مردم، بدل درست کرد.

یهود متوجه این خطر شد که دومرتبه، جریان اصل و حق، به‌سمت مردم بر می‌گردد و مردم با کلیدواژه‌هایی مثل اهل‌بیت، حُب و علم در حال مأنوس شدن هستند و به همین جهت، دشمن دوباره به‌سمت بدل‌سازی رفت.

دشمن متوجه شد که مردم در حال فاصله‌گیری از بنی‌امیه هستند. کسانی که روی فقها اثرگذاری می‌کردند، امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) هستند. اگر این فقها به‌سمت امامت اصیل گرایش پیدا کنند، دست طرف مقابل خالی خواهد ماند. ایده اهل‌بیت(ع) در این زمان خیلی کارآمد بود، لذا دشمن سراغ بدل‌سازی برای اهل‌بیت(ع) رفت.

انتهای پیام/

منبع: جلسه شصت و دوم تاریخ تطبیقی(1395/12/04)

گزارش | توطئه یهود علیه پیامبر(ص)

یهودیان طبق اطلاعاتی که داشتند، پس از عدم توانایی در سوء قصد نسبت به عبدالمطّلب، به سراغ فرزند وی، جناب عبدالله رفتند. طرح اولیه آن‌ها این بود که اگر بتوانند، نسل پیغمبر (ص) را به خودشان منتقل کرده و در آن‌جا از بین ببرند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ برنامه اول یهود در این زمینه که در مجموعه اقداماتشان مفهوم می‌شود، مانع شدن در راه ظهوراسلام، با جلوگیری از به دنیا آمدن پیامبر اسلام (ص) بود. قبر جد اعلای پیامبر اکرم (ص)، جناب هاشم در غزه فلسطین است. غزه فلسطین را غزةالهاشم هم می‌گویند. جای سؤال است که قبر ایشان به چه مناسبتی در آن منطقه می‌باشد؟

آنچه که در تاریخ وجود دارد، این است که ایشان با کاروان تجارتی از مکه به سمت شام می‌رفتند و بین راه هم خریدوفروش می‌کردند. یکی از مراکز خریدوفروش مدینه بود. در آن‌جا جناب هاشم به عنوان رئیس کاروان تجاری که برای مدینه سود فراوانی داشت، مهمان شخصی می‌شد که رئیس مدینه و در ضمن، رئیس خزرج بود. از طرفی خضرجی‌ها در کنار یهودی‌ها زندگی‌ می‌کردند و به این سبب، اطلاعات مربوط به پیامبر اسلام (ص) از بین یهودی‌ها به خزرجی‌ها منتقل می‌شد. بر اساس آن اطلاعات، رئیس مدینه به هاشم پیشنهاد می‌کند که شما داماد ما شوید و در پی این پیشنهاد، دخترش سلما را به ازدواج وی درمی‌آورد.

زمانی که کاروان برای تجارت از مدینه به سمت شام حرکت می‌کند، جناب هاشم به همسرش می‌گوید: تو از ازدواج با من پسری به دنیا می‌آوری و من هم احتمالاً از این سفر جان سالم به در نمی‌برم؛ اگر برنگشتم، مراقب باش تا یهودی‌ها فرزند متولد شده را نبینند، وگرنه او را خواهند ‌کشت.

جناب هاشم به سمت شام رفت و همان طور که عدم برگشتش را پیش‌بینی کرده بود (چون می‌دانست که تحت تعقیب است)، از آن سفر برنگشت. (البته از دنیا رفتنش نمی‌تواند به سبب مریضی باشد، زیرا کسی که مریض است برای تجارت 1000 کیلومتری نمی‌رود).

9 سال پس از آن، کاروان تجاری مشابهی به سمت شام رفت که رئیس آن برادر هاشم، جناب مطّلب بود. مطّلب هم مهمان همان خانه رئیس خزرجیان می‌شود. در آن‌جا می‌بیند که بچه‌ای با بقیه بازی می‌کند و در بازی کُشتی بر آن‌ها غلبه پیدا کرده و می‌گوید من بچه هاشم هستم. زمانی که از قضیه پرس‌وجو می‌کند، در گفتن استنکاف می‌کنند؛ اما بالأخره به ما وقع پی برده و تصمیم می‌گیرد که آن بچه را به همراه خود ببرد. در تاریخ اختلاف است که با توافق بچه را از آن‌جا می‌برد یا به زور؟ به اعتقاد ما توافقی بوده و اکراهی بودنش ساختگی است.

مطّلب بچه را به مکه ‌آورد و به همه گفت که این، برده من است؛ و به این ترتیب، فرزند هاشم به عبدالمطّلب (برده مطّلب) معروف شد. به همین روال بود تا این‌که عبدالمطّلب بزرگ شده و فاش می‌شود که او برادرزاده مطّلب است نه بنده او.  پس از آن، عبدالمطّلب به سیادت ‌رسیده و رئیس قوم می‌شود، و به این ترتیب از گزند یهودیان در امان می‌ماند.

 

پیروان ادیان در انتظار ظهور پیامبر اسلام (ص)

اطلاعات مربوط به ظهور پیامبر اسلام (ص)، در سده قبل از آن حضرت، تمام مکه را فراگرفته بود و مکه در حال انتظار به سر می‌برد. دلیل پخش شدن اخبار مزبور این بود که مکه به مرکز رفت‌وآمد کاروان‌های تجاری تبدیل شده بود؛ همچنان‌که پیروان ادیان الهی نیز به آن‌جا رفت‌وآمد داشتند، زیرا کعبه برای همه مسیحی‌ها، یهودی‌ها و مشرکین معتبر بود. دلیل دیگر برای آمدن علمای مسیحی و یهودی به آن سرزمین، این بود که آن‌ها  می‌دانستند محل ظهور پیامبر اسلام (ص)، مکه است و دو هدف متفاوت در این زمینه دنبال می‌شد: یهودی‌ها می‌خواستند او را بکشند، اما مسیحی‌های اصیل می‌خواستند به او ایمان بیاورند، زیرا سختی‌های دوران جاهلیت به آن‌ها فشار می‌آورد.

جناب عبدالمطّلب بعد از مطّلب، رئیس‌التجار شده بود. او در یک سفر تجاری به یمن رفت و مهمان سیف بن یزن، حاکم یمن شد. او به عبدالمطّلب می‌گوید که آیا در شهرتان خبر جدیدی اتفاق نیفتاده است؟ عبدالمطّلب پاسخ منفی می‌دهد. سیف دوباره می‌پرسد: آیا از پیغمبر آخرالزمان که قرار است بیاید، خبری نشده است؟ عبدالمطّلب ظاهراً اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. حاکم یمن به عبدالمطّلب می‌گوید: علی‌الظاهر، آن پیغمبر با شما نسبتی دارد و او به دنیا آمده است. جناب عبدالمطّلب چیزی بروز نمی‌دهد. حاکم یمن سخنش را تکرار کرده و از عبدالمطّلب می‌خواهد که از آن مولود مراقبت کند؛ وگرنه اگر یهود او را ببینند، خواهند کشت.

از امثال این قضایا معلوم می‌شود این‌که جریان یهود به دنبال کشتن پیامبر اسلام (ص) بودند، برای جهان مسیحیت آن روز و حتی برای مشرکان، کاملاً معلوم بوده است.

 

توطئه یهود علیه جناب عبدالله

یهودیان طبق اطلاعاتی که داشتند، پس از عدم توانایی در سوء قصد نسبت به عبدالمطّلب، به سراغ فرزند وی، جناب عبدالله رفتند. طرح اولیه آن‌ها این بود که اگر بتوانند، نسل پیغمبر (ص) را به خودشان منتقل کرده و در آن‌جا از بین ببرند. روی همین اساس، می‌خواستند زنی را به همسری عبدالله درآورند، و چون آن‌ها نسل را از طرف مادر می‌دانند، در نتیجه، پیغمبر از نسل آن‌ها می‌شد.

زن زیبایی از طرف یهودیان مأمور شد که تلاش نموده و با عبدالله ازدواج کند؛ اما چون عبدالله با آمنه ازدواج کرد، این مأموریت هم به موفقیت نینجامید.

نحوه ازدواج عبدالله با آمنه هم به این صورت بود که روزی جناب عبدالله و پدر آمنه مشغول شکار بودند. ناگهان پدر آمنه متوجه شد که چند نفر از پشت تپه‌ای حمله کردند تا جناب عبدالله را بکشند. او تلاش کرد که برود و به عبدالله کمک کند، اما دید که آن‌ها از چیزی ترسیده و فرار کردند. بی‌درنگ به مکه و خانه عبدالمطّلب رفت و به او پیشنهاد ازدواج دختر خودش با عبدالله را مطرح کرد. این پیشنهاد مورد قبول قرار گرفته و بدین ترتیب، ازدواج عبدالله با آمنه صورت گرفت.

رسمی در آن زمان بود که کسی که ازدواج می‌کرد، باید به تجارت می‌رفت. بر اساس همین رسم، عبدالله هم پس از ازدواج، مال‌التجاره‌ای از عبدالمطّلب گرفته و برای تجارت، به سمت منطقه شام حرکت کرد. موقعی که به مدینه رسید، او را زدند؛ اما همچنان‌که هاشم را دیر زده بودند، عبدالله را هم دیر زدند، چون نطفه فرزندش (پیامبر اسلام) در مکه بسته شده بود.

 

مطلع شدن علمای یهود از تولد پیامبر (ص) و عکس‌العمل آن‌ها

شبی که پیامبر اسلام (ص) متولد شد، صبحش در مکه، یکی از علمای یهود به دارالندوه که محل اجتماع بزرگان قریش بود، می‌رود و در آن اجتماع می‌پرسد: دیشب کدام یک از شما صاحب فرزند شدید؟ همه آن‌ها پاسخ منفی می‌دهند. عالم یهودی می‌گوید: پس حتماً در شام به دنیا آمده است. عبدالمطّلب در آن جلسه حضور نداشت، اما بعد متوجه می‌شوند که او صاحب نوه شده است. عالم یهودی تقاضا می‌کند که مرا ببرید تا این بچه را ببینم. زمانی که چشمش به بچه می‌افتد، ناگهان بیهوش می‌شود. پس از مدتی به هوش آمده و می‌گوید: این همان شخصی است که می‌خواهد بساط ما را از روی زمین جمع کند.

 

دور نگه داشتن پیامبر (ص) از محیط مکه

بعد از تولد پیامبر اسلام (ص)، آن‌ها تصمیم می‌گیرند تا ایشان را بربایند. در مکه به راحتی می‌توانستند این اقدام را انجام دهند، چون  آن‌جا شهر توریستی بود و ورودوخروج کنترل نمی‌شد. بر همین اساس و جهت محفوظ ماندن پیامبر (ص) از توطئه یهود، عبدالمطّلب آن حضرت را به بهانه سپردن به دایه از مکه دور کرد.

این‌که گفته‌اند: مادر پیامبر (ص) شیر نداشت و به این جهت او را به دایه دادند، سخن صحیحی نیست؛ چون اگر علت، این بود، دایه‌ای می‌گرفتند تا در همان مکه به آن حضرت شیر دهد.

گاهی هم می‌گویند: رسم عرب این بود که بچه‌ها را به دلیل بدی آب و هوای مکه یا به دلایل دیگر به دایه می‌دادند. سؤال ما این است که آیا غیر از پیامبر (ص) هم بچه‌ای را آن زمان می‌توان پیدا کرد که او را به دایه سپرده باشند؟ مگر علی بن ابی‌طالب (ع) یا جناب حمزه را که یک ماه از پیامبر (ص) بزرگ‌تر بود، به دایه دادند؟ در بنی‌هاشم و بنی‌عباس حتی یک بچه را آن زمان پیدا نمی‌کنیم که به دایه سپرده، و او را از شهر بیرون برده باشد.

بالأخره پس از پنج سال، حلیمه از افراد غریبه‌ای که اطراف چادرها می‌گشتند، احساس خطر کرده و پیامبر (ص) را به مکه، نزد عبدالمطّلب بازگرداند.

انتهای پیام/

منبع: جلسه پانزدهم تاریخ تطبیقی(1393/09/18)

پرسش از استاد | امام سجاد(ع) و جریانات پیچیده

پرسش شما: نقش امام سجاد(ع) در جلوگیری از سقوط جامعه اسلامی چگونه بوده است؟

 

پاسخ استاد: برای فهم آن برهه از تاریخ، باید آدم‌شناس و نیروشناس دقیقی شویم. اگر این آدم‌شناسی انجام شود، خط تاریخ به دست می‌آید که امام سجاد(ع) چه زحمتی کشید و توانست جامعه را از خطر نجات دهد.

یک شورش توسط توابین، یک شورش توسط عبدالله‌بن‌زبیر و در شام هم به‌هم ریختگی اوضاع؛ لذا خیلی راحت زمینه برای حمله روم فراهم بود.

اعتقادم بر این است که گاهی جریانات به‌قدری پیچیده می‌شود که جز با ولایت و سلطه الهی قابل جمع نیست و برای افراد عادی قابل فهم نیست که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. ولایت الهی در این مواقع به کمک می‌آید و هیچ ظهور و بروزی هم از آن دیده نمی‌شود.

از مردم سؤال می‌شود که امام سجاد(ع) در این مدت کجا بودند؟ می‌گویند در مدینه و منزلشان؛ اما انسان می‌بیند جامعه اسلامی آن روز، به دست غرب(روم) نیفتاد و یهود موفق نشد؛ در حالی که در آن اوضاع آشفته و هرج‌ومرج، سقوط جامعه اسلامی و شهادت امام سجاد(ع) حتمی بود.

بنابراین، امام سجاد(ع) جامعه را حفظ کرد. آیا حضرت سجاد(ع) افرادی داشتند؟ خیر، بلکه ولایت الهیه در این‌جاها کار کرده و این تضارب‌ها و تعارض‌ها توسط امام(ع) مدیریت می‌شود.

منبع: جلسه پنجاه وهشتم تاریخ تطبیقی(1395/10/29)

پرونده ویژه | مقابله بنی‌اسرائیل با حضرت عیسی(ع)

بزرگ‌ترین مانع در مقابل ادعاهای بنی‌اسرائیل، انبیای الهی بودند. پیامبران با افرادی که با ابزار دین می‌خواستند به حاکمیت نامشروع دست یابند، مخالفت و مقابله می‌کردند. همین امر سبب شد که بنی‌اسرائیل، انبیا را پیوسته از سر راه خود بردارند، تا این‌که زمان حضرت عیسی(ع) فرا رسید.

 

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ آخرین پیغمبری که بنی‌اسرائیل او را مفقودالاثر کردند، حضرت عیسی(ع) بود. آن پیامبر الهی به آن‌ها می‌گفت: شما تورات را خوانده‌اید و خوب می‌دانید که در آن کتاب آمده است پیامبر آخرالزمان می‌آید و دینش باید بر تمام دنیا استیلا یابد. بنی‌اسرائیل عیسی(ع) را از گفتن این سخنان نهی کردند، اما چون آن حضرت بر سخنانش پافشاری کرد، در نهایت او را کشتند. البته به عقیده آن‌ها کشته شده است، و الا ما چنین اعتقادی نداریم.

علت از میان بردن حضرت عیسی(به نظر آن‌ها) این بود که آن پیامبر در برابر خواسته موهومشان که حاکمیت جهانی بود، ایستادگی کرد. البته زمانی که حضرت سلیمان(ع) آمد، آن‌ها به حکومت جهانی رسیدند؛ اما رسیدن به این حکومت، با قدرت خود بنی‌اسرائیل نبود، بلکه با قدرت ماورائی انجام گرفت؛ خداوند، باد و حیوانات را در اختیار حضرت سلیمان(ع) قرار داد، و به این طریق، ایشان هم دنیا را گرفت.

انحراف بنی‌اسرائیل در همین حکومت حضرت سلیمان(ع) هم ادامه پیدا کرد. به آن پیامبر می‌گفتند: این حکومت برای تو نیست، بلکه متعلق به ماست! موقعی هم که حضرت سلیمان(ع) آن‌ها را نهی ‌کرد، توجهی نکرده و به سراغ سحر و جادو رفتند تا حکومت را از آن حضرت بگیرند.

به هر حال، بنی‌اسرائیل جریان پنهان و اثرگذار تاریخ شدند؛ گروهی مدّعی، بی منطق، کشتارگر، و البته کاربلد.

در داستان حضرت عیسی(ع)، این گروه به این نحو به خواسته‌هایشان رسیدند: کاهنان، بزرگان و علمای یهود درباره آن پیامبر الهی گفتند که او دروغگو است. در منطقه فلسطین درگیری شد و فرماندار منطقه قدس که تحت حاکمیت روم بود، دخالت کرد تا امنیت را برقرار کند. وی، حضرت عیسی(ع) و بزرگان یهود را احضار کرد و در مذاکره با آن پیامبر متوجه شد که ایشان انسان صالح و بیگناهی است؛ بنابراین از آن حضرت، رفع اتهام نموده و به آن‌ها حکم کرد که حق ندارید عیسی را مورد آزار و اذیت قرار دهید.

بزرگان بنی‌اسرائیل با رئیس حاکمیت روم مکاتبه کردند که چرا فرماندار تو به نظرات ما عمل نمی‌کند؟(آن‌ها به فرماندار پیشنهاد کرده بودند که عیسی را از بین ببرد). حاکم روم به فرماندار نامه نوشت و واقع قضیه را از او جویا شد. فرماندار در پاسخ وی گفت: تا آن‌جا که من بررسی کردم، ادعای بزرگان یهود درست نیست، چرا که عیسی سخن بی‌دلیلی نگفته است و اهل شمشیر کشیدن هم نمی‌باشد. دوباره طی نامه‌ای، حاکم  به فرماندارش نوشت که من تو را در آن منطقه نصب نکرده‌ام تا حق و باطل را تشخیص دهی؛ وظیفه تو، پذیرفتن سخنان علمای یهودیه است!

علمای یهود، اهل کتاب و باتجربه بوده و با آگاهی و علم روشن به مبارزه با دین آمده‌ بودند. اگر کسی عالم به دین بوده و به مبارزه با آن برخیزد، سخت‌ترین ضربه‌ها را به آن دین وارد خواهد کرد. در رأس علمای یهود، فردی به نام شائول بود.(احتمالا این کلمه به معنای پرسشگر بوده است، و چون او فردی محقق بود -و چنانچه می‌گویند، حتی بر فلسفه یونان تسلط کامل داشت- این اسم بر وی اطلاق می‌شده است).

او با حضرت عیسی(ع) درافتاده بود و سخنانش هم مورد تبعیت دیگران قرار می‌گرفت. پس از مدتی منازعه با آن پیامبر خدا، بالأخره نیروی نظامی آورده و خانه حضرت را محاصره کردند تا او را آن‌جا به قتل رسانند؛ اما چون نتوانستند حضرت عیسی(ع) را ببینند، شخص دیگری را گرفته و او را اعدام کردند.

به این ترتیب، تهدید حضرت عیسی(ع) تمام شد و دو مطالبه برای بنی‌اسرائیل باقی ماند: 1. خراب کردن تربیت‌یافتگان عیسی(ع)؛ 2. خراب کردن کتاب عیسی(ع). اگر کتاب عیسی(ع) و تربیت‌یافتگان او را خراب می‌کردند، به خواسته‌شان رسیده بودند. بالأخره، هم کتاب عیسی(ع) را خراب کردند و هم تربیت یافتگانش را. خراب کردن افرادی که با حضرت عیسی(ع) بودند، به این نحو انجام گرفت که بعضی را کشتند و بعضی را هم با پول فراوان منحرف کردند.(1)

 

اتهام‌زنی بزرگان بنی‌اسرائیل در مورد حضرت مریم(ع)

بزرگ‌ترین مانع در مقابل ادعاهای بنی‌اسرائیل، انبیای الهی بودند. پیامبران با افرادی که با ابزار دین می‌خواستند به حاکمیت نامشروع دست یابند، مخالفت و مقابله می‌کردند. همین امر سبب شد که بنی‌اسرائیل، انبیا را پیوسته از سر راه خود بردارند، تا این‌که زمان حضرت عیسی(ع) فرا رسید.

آن‌ها با این‌که می‌دانستند حضرت موسی(ع) به آمدن عیسی(ع) خبر داده است، و آن پیامبر الهی پدر نخواهد داشت، حضرت مریم(ع) را متهم به فحشا کردند. علت اتهام‌زنی این بود که می‌خواستند مادر و فرزند را بکشند. البته عوام‌الناس واقعیت مطلب را نمی‌دانستند و مریم(ع) در نظر آن‌ها متهم به فحشا بود.

اگر خدای متعال به حضرت مریم(ع) کمک نمی‌کرد، خود و فرزندش، حضرت عیسی(ع) کشته می‌شدند. زمانی که آمدند مریم(ع) و بچه را سنگسار کنند، آن بانوی بزرگوار گفت: واقع قضیه را از خود بچه بپرسید. حضرت عیسی(ع) شروع به تکلم کرد.

 

یاری‌رسانی حواریون به حضرت عیسی(ع)

پس از این‌که حضرت عیسی(ع) با انکار علما و بزرگان یهود مواجه شد، خطاب به حواریون فرمود: کیست که در راه خدا به من یاری رساند؟ حواریون ابراز آمادگی کردند که به آن پیامبر الهی مدد رسانند:

«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا أَنْصارَ اللَّهِ کَما قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیِّینَ مَنْ أَنْصاری إِلَى اللَّهِ قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّه»(صف/14).‏

حضرت عیسی(ع) به حواریون گفت: اگر می‌خواهید با من باشید، باید مهاجرت در راه خدا را بپذیرید، و این نکته را بدانید که امکانات زندگی بسیار محدود خواهد بود. آن‌ها قبول کرده و شروع به تبلیغ نمودند.

 

کشته شدن فرد نفوذی به جای حضرت عیسی(ع)

حضرت عیسی(ع) دائما در حال سیر بود و دشمنان نمی‌توانستند او را پیدا کنند؛ اما موقعی که در خانه‌ای ساکن شد، یکی از حواریون که نفوذی یهودی‌ها بود، محل اختفای آن پیامبر را فاش کرد و علمای فاسد یهود، فرماندار قدس(شائول) را که از روم دستور می‌گرفت، آوردند تا او جناب عیسی(ع) را محاصره کند. حضرت عیسی(ع) به اطرافیانش فرمود: آن‌ها به این‌جا آمده و یک نفر از شما را به جای من خواهند ‌کشت. دشمنان آمده و اتفاقا همان فرد نفوذی را به علت شباهتش به حضرت عیسی(ع) دستگیر نموده و اعدام کردند.

قرآن، جریان مشتبه شدن امر بر آن‌ها را چنین بیان می‌کند: «وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِیحَ عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَـکِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُواْ فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ یَقِینًا»(نساء/157).

فرماندار قدس(شائول) پس از غیبت حضرت عیسی(ع) حدود هفت سال به مخالفت‌هایش با آیین آن پیامبر و پیروانش ادامه داد. پس از این برهه، روزی در شهر دمشق به جلسه‌ای رفت که مؤمنین به حضرت عیسی(ع) در آن‌جا حضور داشتند. از آن‌جایی که آن افراد او را می‌شناختنند، بر جان خود ترسیدند، اما با کمال تعجب دیدند که شائول هم مانند آن‌ها نماز و دعا می‌‌خواند. او گفت: از این پس، من هم با شما هستم؛ چرا که عیسی آمده، برای من ثابت کرد که خود و دینش بر حق است.

 

محور شدن شائول یهودی در مسیحیت و تحریف آن

مسیحیان دمشق پس از ادعای شائول، به او گفتند: عیسی چگونه تو را قانع کرد؟ شائول گفت: زمانی که وارد دمشق می‌شدم، عیسی بر من متجلی شده و گفت: مگر تو من را نکشته بودی؟ گفتم: بله. او گفت: بعد از این‌که من را کشتی، سه روز بعد زنده شده و به آسمان رفتم و الآن هم زنده هستم. آمده‌ام که به تو بگویم: دست از مخالفت با من بردار.

شائول عالم بزرگ یهود و به قول معروف، دین یهود مانند یک انگشتر در دستش بود. موحد شدن ناگهانی‌اش نوید بزرگی برای جامعه موحدین آن روز بود؛ مانند این‌که ابوجهل ناگهان مسلمان شود. این شخص که تا چندی قبل از بزرگان یهودی بود، به یک باره محور دین حضرت عیسی(ع) شد.

برنابا، یکی از حواریون که شخصیت بسیار ممتازی بود، متوجه شد مطالبی را که شائول می‌گوید، تحریفی است و سخنان حضرت عیسی(ع) نمی‌باشد. شائول سخنانش را به نام حضرت عیسی(ع) می‌گفت، اما آیات انجیل را غلط تفسیر می‌کرد. برنابا به او تذکر داد که گفته‌هایت طبق انجیل نیست؛ اما شائول قبول نکرد. موقعی که برنابا تذکر بیشتری به او داد، شائول گفت: این، اختلاف قرائت است. در پی این گفت‌وگوها برنابا متوجه شد که شائول دروغگو است.

به تدریج، کتاب انجیل متعدد شد و تفسیر‌های متفاوتی از آن به وجود آمد. به جایی رسید که حدود صد انجیل با آیات متفاوت وجود داشت. در این بین، انجیل برنابا هم با کشته شدنش از بین رفت.(آنچه که اجمالاً از تاریخ به دست می‌آید، این است که برنابا کشته شد. اگر او فرصت پیدا می‌کرد، می‌توانست شائول را افشا کند).

با وقوع این تحریفات در کتاب آسمانی، در دین حضرت عیسی(ع) چند دستگی به وجود آمد. البته علمای صالح زیادی وجود داشتند، اما زمانی که تحریف‌ها آمد و حاکمیت‌ها از تحریف‌ها حمایت می‌کردند، افرادی که حقیقت‌گو بودند، ضربه می‌خوردند.

 

نمونه‌ای از تحریفات در مسیحیت

کشور روم در زمان حضرت عیسی(ع)،  با این‌که می‌دانست آن حضرت بر حق است، به شدت مقاومت ‌کرده و به دین مسیحیت نمی‌گروید، اما توسط شائول به این دین گرایش پیدا کرد؛ البته به مسیحیتی گروید که دقیقاً در اختیار یهود بود. لقب شائول، پولَس شد؛ یعنی آزاد و رهاشده. امروز در جهان مسیحیت، اسم پولس از حضرت عیسی(ع) بیشتر به کار می‌رود. کلمه «پل» هم از کلمه پولس است که زیاد به کار می‌رود، در حالی که اسم حضرت عیسی(ع) را کمتر به بچه‌هایشان می‌گذارند.

البته تحریفات به طور مطلق به دین حضرت عیسی(ع) وارد نشد. عمده کاری که شائول انجام داد، این بود که بشارت‌ها به پیامبر اسلام(ص) را از بین برد و آن بشارات‌ را به ظهور مجدد حضرت عیسی(ع) تبدیل کرد. یک مسأله اساسی آن‌ها را تهدید می‌کرد که عبارت بود از ظهور پیامبر اسلام(ص). آن‌ها درباره پیامبر اسلام(ص) اطلاعات کاملی داشتند و بر اساس آن اطلاعات، برنامه‌ریزی کردند که از ظهور و بروز آن حضرت جلوگیری کنند.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 - جلسه چهاردهم تاریخ تطبیقی(1393/09/11)

2 - جلسه پانزدهم تاریخ تطبیقی(1393/09/18)

برشی از یک کتاب | سیره امام حسین(ع) در زمان معاویه

در طول ۱۱ سال به قدری روایت‌های کمی از امام حسین(ع) نقل شده است که شاید از عدد انگشتان یک دست تجاوز نکند و هیچ سخنرانی علنی و یا گفتگوی آشکاری را نمی‌توان در این دوره خفقان از حضرت پیدا کرد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ اما در این میان سیدالشهدا(علیه‌السلام) بسیار محتاطانه و با تدبیر رفتار می‌کنند. او به دنبال سیاست‌های برادرش، بهترین اقدام را در این ایام تقیه می‌داند. حضرت به درستی می‌داند که معاویه در مقابل هر نوع تهدید احتمالی به ترور متوسل می‌شود؛ بنابراین حفظ جان خود را در اولویت قرار می‌دهد، به همین دلیل در تاریخ این زمان هیچگونه هشداری از سوی معاویه به امام حسین(علیه‌السلام) دیده نمی‌شود.

در طول ۱۱ سال به قدری روایت‌های کمی از ایشان نقل شده است که شاید از عدد انگشتان یک دست تجاوز نکند و هیچ سخنرانی علنی و یا گفتگوی آشکاری را نمی‌توان در این دوره خفقان از حضرت پیدا کرد؛ حتی برخی از شیعیان که تصور می‌کردند صلح امام مجتبی(علیه‌السلام) یک نوع انتخاب شخصی و سلیقه بوده است دعوت نامه‌ها و درخواست‌هایی پنهانی برای حضرت ارسال و ایشان را به قیام در مقابل معاویه دعوت می‌کنند.

سیدالشهدا(علیه‌السلام) در پاسخ، مفاد صلح نامه را به آن‌ها متذکر می‌شود و می‌فرماید: شیوه من شیوه برادرم حسن(علیه‌السلام) است و تا زمانی که این طاغیه زنده است به صلح نامه وفادار خواهم بود.(۱)

حضرت به روشنی می‌داند که معاویه هر نغمه‌ای را که در آن طنینی از اسلام باشد در گلو خفه خواهد کرد. بنابراین باید روشی را برگزیند تا کمترین اصطکاک و درگیری را با معاویه به همراه داشته باشد.

در داستان دادخواهی حضرت در جریان مصادره‌ی زمین ایشان توسط فرماندار مدینه به روشنی می‌توان این سیاست حضرت را مشاهده نمود. فرماندار مدینه به حکم این‌که کارگزار حکومت اسلامی است، اقدام به تصرف یکی از زمین‌های امام حسین(علیه‌السلام) می‌کند.

حضرت وقتی می‌بیند که فرماندار در این تصرف خود ذی حق می‌دانند و حاضر به تغییر موضوع نیست او را تهدید می‌نماید که در صورت ممانعت از تسلیم زمین به پیمان حلف الفضول متوسل شود.(۲)

حلف الفضول به عنوان قراردادی در زمان جاهلیت است. در آن زمان به دلیل عدم وجود حکومت و قانون مناسب بسیار اتفاق می‌افتاد که اوباش و گردنکشان حق مظلومان را پایمال می‌کردند و هیچ کسی هم نمی‌توانست مقابل آن‌ها بایستد  و با آنان برخورد کند.

در این میان جوانمردانی از عرب وارد میدان شدند و پیمانی را با یکدیگر به امضا رساندند که اگر از ظلم و تعدی به کسی مطلع شدند، با یکدیگر همکاری کنند و حق مظلوم را به او بازگرداند.

جریانی را که منجر به عقد این قرارداد شد این چنین گفته‌اند: تاجری که تازه به مکه آمده بود با عاص بن وائل_ پدر عمروعاص_ وارد معامله شد و عاص بن وائل هم پس از دریافت اجناس از دادن پول آن امتناع کرد.

مرد که دست خود را از همه جا کوتاه دید بالای کوه ابو قبیس رفت و از مردم درخواست کمک کرد. خبر به عبدالمطلب رسید. او از جوانمردان عرب تقاضا کرد که این پیمان نامه را بنویسند امضا کنند.(۳)

جز بنی امیه همه به این قرارداد متعهد شدند. به هر حال سیدالشهدا به فرماندار مدینه هشدار داد در صورتی که از غصب زمین منصرف نشود مردم را علیه او به حلف الفضول دعوت کند. قابل تأمل و توجه است که حضرت او را به این مسئله هشدار نمی‌دهد که در صورت تعدی مردم را به قرآن دعوت کند.

این برخورد امام دو پیام دارد: یکی اینکه نشان دهد و فضای جامعه تحت سلطنت معاویه تا چه حد تنزل کرده است که او برای حق طلبی باید حاکم اسلامی را به قوانین جاهلیت_ نه به احکام قرآن_ ارجاع دهد؛ و دوم اینکه امام حسین(علیه‌السلام) می‌دانست در صورتی که از حکم قرآن علیه این تجاوز فرماندار معاویه استفاده کند به سرعت این سخن حضرت را بهانه خروج بر معاویه می‌دهد و با خارجی خواندن ایشان زمینه‌های ترور یا محاکمه سیدالشهدا(علیه‌السلام) را فراهم می‌کند.

در این صورت اگر تصمیم بر محاکمه علنی حضرت داشته باشند، ایشان مجبور است از سازمان شیعه کمک بگیرد و این همان اتفاقی است که حضرت سیدالشهدا(علیه‌السلام) به تبعیت از امام مجتبی(علیه‌السلام) از آن به شدت دوری می‌کند. اگر حضرت ترور شود ضربه بسیار سنگین‌تر خواهد بود.

بنابراین حضرت بدون ایجاد حساسیت حق خواهی کرده و از زمین خود رفع حصر می‌کند. البته این پنهان کاری‌ها مانع از این نبود که حضرت در میان مردم و تبلیغ شأن و جایگاه اهل‌بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) بپردازد و مردم را از مقام و منزلت امامت آگاه سازد.

ایشان در ادامه‌ی سیره‌ی امام مجتبی(علیه‌السلام) پیاده‌روی سفر‌های حج را در برنامه‌های خود داشت و در حفظ مهمان خانه‌ی مدینه همت گماشت؛ به همین دلیل داستان‌های بسیاری در باب بذل و بخشش‌های حضرت در تاریخ به چشم می‌خورد.(۴)

برخورد معاویه در این مدت با حضرت باید چگونه باشد؟ او از امام حسین(علیه‌السلام) دور شده از حضرت اطلاعات چندانی در دست ندارد؛ بنابراین به دنبال راهی است تا به سازمان شیعه نزدیک شده و از فعالیت‌های آنان مطلع شود.

منبع: تبار انحراف 3، زیر نظر حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب، چاپ اول، سال 94، انتشارات کتابستان معرفت، صص70-73

پی نوشت؛

1 انساب الاشراف، ج3، صص148-150؛ الارشاد، ج2، ص32؛ بحارالانوار، ج44، ص324

2 السیره النبویه، ج1، صص87-88

3 السیره النبویه، ج1، ص87؛ التنبیه والاشراف، ص179-180

4 تاریخ مدینه دمشق، ج13، ص243

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.