پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

پرونده ویژه | تغییر تاکتیک دشمن برای مقابله با امام رضا(ع)

امام رضا(علیه‌السلام) جامعه‌ای را به امام جواد(علیه‌السلام) تحویل داد که از نظر یاران، یاران قوی داشت. محدثین بسیار قوی داشت. حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را تربیت کرده بود و اجازه نداده بود دست مأمون به آن‌ها برسد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ مأمون در کار خود موفق بود، نوع حکومتداری او به گونه‌ای بود که در میان مردم برای او تقریباً مقبولیت ایجاد شده بود. اگر حکومت این‌ها را از اولی بررسی کنیم می‌بینیم در فساد اداری و حکومتی فراز و نشیبی وجود داشته است. گاهی فساد به قدری زیاد می‌شود که احساس می‌کنند اکنون با شورش مردم روبرو می‌شدند، به همین دلیل دست به اصلاحات می‌زدند تا مردم را ساکت کنند. برای نمونه در زمان عثمان دلیل این‌که مردم شورش کردند، فساد اداری و اقتصادی حکومت بود.

امیرمؤمنان(علیه‌السلام) نیز وقتی سرکار آمدند با اصل الفساد می‌خواستند مبارزه کنند، مبارزه‌ای که می‌توانست پای خیلی‌ها را بگیرد. یعنی آن‌هایی که تقریباً با امیرمؤمنان(علیه‌السلام) همراهی کرده بودند را نیز شامل می‌شد. دیدند تیغ عدالت واقعا تیغ عدالت است به همین دلیل حضرت(علیه‌السلام) را زدند.

تا این‌که حکومت به معاویه رسید. معاویه بسیار حواسش جمع بود به گونه‌ای دزدی می‌کرد که مردم متوجه نمی‌شدند. با یک روندی حرکت می‌کرد که مردم علیه او شورش نمی‌کردند. در زمان معاویه شورش‌ها کم بود و حتی وقتی در زمان یزید فساد علنی می‌شود، مردم این فساد را باور نداشتند تا این‌که امام حسین(علیه‌السلام) شهید شدند.

تا حکومت به عبدالله بن زبیر رسید. او نتوانست قضیه را جمع کند، چون جریان یهود را به صورت قوی پشت سر خود نداشت. قارچی بود که سبز شده بود به همین دلیل باز جریان بنی امیه که جریان اصلی بود سرکار آمد. عبدالملک سر کار آمد ولی خیلی حواسش جمع بود. از بیت المال برداشت می‌کرد ولی به دیگران نیز می‌داد تا کسی صدایش در نیاید.

ولید بن عبدالملک که جای عبدالملک آمد نیز بسیار حواسش جمع بود، دست به توسعه اماکن مذهبی همانند خانه خدا، قبر پیامبر(ص) و... زد، به همین دلیل علیه او شورشی نبود. وقتی حکومت به سایر برادارن رسید آرام آرام فساد علنی شد و وقتی این اوضاع پیش رفت زمینه برای شورش مردم ایجاد شد و زمینه برای ظهور و بروز بنی عباس آماده شد.

در نهایت بنی عباس سرکار آمدند. در زمان سفاح درگیر بودند و اتفاق خاصی رخ نداد. بعد از او منصور دوانیقی پول جمع می‌کرد ولی حواسشان بود. تا این‌که حکومت به هارون الرشید رسید. مقداری در زمان او اعتراضات زیاد شد تا این‌که دو فرزند هارون با یک دیگر درگیر شدند و مأمون به قدرت رسید و با زیرکی امام رضا(علیه‌السلام) را کنار خودش آورد.

وقتی امام رضا(علیه‌السلام) آنجا بود مأمون با فرماندارها، استاندارها و... چگونه برخورد می‌کرد؟ چون شاخصی آورده که این شاخص بسیار نبوی است. به همین دلیل اگر بخواهد زیاد بریز و بپاش کند، اوضاع خودش را خراب کرده است، لذا طی چند سالی که حضرت(علیه‌السلام) آن جا بود، در مصرف بیت المال رعایت می‌کرد. در نتیجه اوضاع عمومی مردم در زمان مأمون خوب بود. برخی از مردم نیز معتقدند بودند این اوضاع خوب به برکت امام رضا(علیه‌السلام) است.

به همین دلیل شورش‌هایی که علیه مأمون می‌شود، شورش‌های خوارجی است نه شورش‌های فقری. لذا وقتی مأمون را به عنوان خلیفه رسول الله(ص) انتخاب کردند و او نیز در آبادانی تلاش می‌کرد، در نتیجه میلی به این‌ها حاصل شد.

هدف اساسی دشمن اصلی از بین بردن اهل‌بیت(علیه‌السلام) و دین بود. طراحی مأمون این بود که امام رضا(علیه‌السلام) را زمین بزند. او مباحثات مختلفی گذاشت و دستور داد تا فلسفه غرب ترجمه شود، برای این‌که درب معارف اهل‌بیت(علیه‌السلام) را تخریب کند.

وقتی فلسفه غرب ترجمه شد زمینه برای فکر کردن مردم حاصل شد و وقتی امام رضا(علیه‌السلام) در این مباحث وارد شدند، مردم دیدند فکر اصلی اینجاست. مأمون با وارد کردن معارف غیر دینی به دنبال سد کردن معارف دینی بود ولی بدون این‌که خودش بفهمد زمینه را برای أثرگذاری امام رضا(علیه‌السلام) فراهم کرد.

چون وقتی مردم با معارف آشنا نباشند کاری ندارند، ولی وقتی شما جامعه را تشنه معارف کردی و معرفت بالایی حاصل شد، مردم فکر می‌کنند. مردم کلی فلسفه غرب را می‌خواندند، بعدش امام رضا(علیه‌السلام) با یک کلمه پنبه آن‌ها را می‌زد، مردم نیز متوجه می‌شدند علم واقعی اینجاست.

به همین دلیل زمینه‌ای توسط دشمن از روی نادانی ایجاد شد و وقتی این أثرگذاری را دیدند امام رضا(علیه‌السلام) را به شهادت رساند. یکی از دلایلی که امام رضا(علیه‌السلام) را به شهادت رساند، همین دلیل بود، چون دید ایشان در میان مردم جایگاه پیدا کرده بودند.

 

امام رضا(علیه‌السلام) چگونه جامعه را تحویل امام جواد(علیه‌السلام) دادند؟

ابتدا باید به این نکته توجه کنیم که آیا طراحی دشمن یعنی یهود در زمان امام رضا(علیه‌السلام) تغییر کرده بود یا خیر؟ مأمون، امام رضا(علیه‌السلام) را شهید کرد. امامت به امام جواد(علیه‌السلام) رسید که 9 سال داشتند. ولی امام رضا(علیه‌السلام) چه جامعه را تحویل امام جواد(علیه‌السلام) داد؟

امام رضا(علیه‌السلام) جامعه‌ای را به امام جواد(علیه‌السلام) تحویل داد که از نظر یاران، یاران قوی داشت. محدثین بسیار قوی داشت. حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را تربیت کرده بود و اجازه نداده بود دست مأمون به آن‌ها برسد. این‌ها روات بسیار مهم و قوی بودند که حضرت(علیه‌السلام) آن‌ها را از دست مأمون دور نگه داشته بود. مأمون می‌خواست این سازمان را پیدا کرد. ولی امام(علیه‌السلام) آن‌ها را از دست او دور نگه داشته بود.

مأمون، امام جواد(علیه‌السلام) را خوب می‌شناخت و درباره ایشان هیچ شکی نداشت ولی آیا کسانی که پیش مأمون بودند چنین دیدگاهی داشتند؟ آن‌ها پس از شهادت امام رضا(علیه‌السلام) معتقد بودند که ایشان جامعه را به دست یک کودک 9 ساله سپرده و این کودک کاری از دستش بر نمی‌آید، به همین دلیل به یک خواب خرگوشی رفتند که این برایشان بسیار خطرناک بود. ولی نمی‌دانستند که امام جواد(علیه‌السلام) 9 ساله با امام رضا(علیه‌السلام) و ائمه دیگر هیچ تفاوتی ندارد.

امام جواد(علیه‌السلام) ارتباط خود را با سازمانی که امام رضا(علیه‌السلام) ایجاد کرده بودند، داشتند و چون دشمنان در خواب بودند، امام(علیه‌السلام) با آن‌ها ارتباط راحتی برقرار کرد.(1)

 

تغییر تاکتیک مأمون

مأمون تغییر تاکتیک داد نه تغییر استراتژیک. استراتژی یهود از بین بردن خط اسلام با جلوگیری از دست یافتن اسلام به حاکمیت جهانی بود. تلاش در جهت ممانعت ظهور اسلام در تمام دنیا بود. چون اگر تحقق پیدا می‌کرد، اسم و رسمی از یهود باقی نمی‌ماند. در حالی که آن‌ها به دنبال باقی ماندن اسم و رسم نیستند، بلکه به دنبال دستیابی به کل دنیا هستند. پس باید از ظهور اسلام در جمیع عالم جلوگیری کنند.

برای آن‌ها خط روشن بود و می‌دانستند اسلام توسط 12 نفر اهل‌بیت(علیه‌السلام) جهانی می‌شود، به همین دلیل باید ممانعت می‌کردند. تا زمان هارون الرشید کنترل به وسیله بگیر و ببند بود ولی مأمون تغییر تاکتیک داد. او آزادی عمل داد و امام(علیه‌السلام) را در کنار خود نگه داشت تا بتواند سازمان مخفی شیعه که امام(علیه‌السلام) ایجاد کرده بود را شناسایی، کشف و نابود کند.

مأمون معتقد بود باید شبکه‌ای که به صورت پنهانی توسط اهل‌بیت(علیه‌السلام) ایجاد شده بود را از بین برد. به همین دلیل امام رضا(علیه‌السلام) را در کنار خود قرار داد تا وقتی این بزرگوار با شبکه ارتباط گرفتند، آن‌ها را شناسایی و نابود کند، ولی به سرعت دید این کار به ضرر خودش تمام شد. چون هیچ یک از سرشاخه‌های سازمان کشف نشد و مطرح کردن امام رضا(علیه‌السلام) در میان مردم نیز به ضررش تمام شد.

هیچ یک از روات در مشهد کنار حضرت(علیه‌السلام) نبودند. تنها اباصلت هروی کنار امام رضا(علیه‌السلام) بود ولی به قدری ظاهر را رعایت می‌کرد که مأمون فکر می‌کرد او تنها یک نوکر ساده است، در حالی که عالم مطلق بود. دشمن در زمان امام رضا(علیه‌السلام) تاکتیک را تغییر داد، او به دنبال کنترل بود تا بتواند امام دوازدهم را از بین ببرد.(2)

انتهای پیام/

منابع؛

1 جلسه 93 تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1397/11/06)

2 جلسه 96 تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1397/12/04)

برشی از یک کتاب | مهره‌های نفوذی یهود؛ طلحة بن عبیدالله

پس از مرگ ابوبکر، طلحه به همراه عمر بن خطاب، عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن ابوبکر از جمله کسانی بود که وارد قبرش شدند و وی را در کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دفن کردند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ابومحمد طلحه بن عبیدالله بن عمرو(1) از مهاجرین و از جمله کسانی است که پیش از هجرت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه مسلمان شد. طلحه بن عبیدالله توسط ابوبکر به سمت اسلام متمایل شد و اسلام آورد.(2)

بنابر نقلی دیگر، طلحه در شام بود که راهبی خبر ظهور پیامبری به نام احمد فرزند عبدالمطلب را به او می‌دهد. وی پس از آمدن به مکه به همراه ابوبکر مسلمان می‌شود.(3) طلحه از جمله مهاجرانی است که قبل از هجرت رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و به همراه برخی از خانواده پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه مسافرت کرد.(4)

جالب آن‌که بعد از هجرت به مدینه یک بار دیگر نیز به شام مسافرت کرده است و به همین جهت در غزوه بدر حضور نداشت. علت این‌که وی به شام رفت تجارت عنوان شده است.(5)

اما این تجارت به نظر ما مشکوک است؛ چرا که برای هیچ مهاجر مسلمانی سابقه نداشته که در آن بحبوحه سخت‌گیری‌های مثال‌زدنی مشرکین بتواند به تجارت برود، آن هم به منطقهای همانند شام که در همان زمان به مال التجاره غصب شده مسلمین توسط ابوسفیان تجارتی صورت گرفته است و اصولاً جنگ بدر نیز در همین راستا شکل گرفته بود.

طلحه بن عبیدالله از جمله افراد بسیار نزدیک خلیفه اول و از کسانی بود که در رکاب خلیفه اول در جنگ‌ها حضور داشت.(6) پس از مرگ ابوبکر وی به همراه عمر بن خطاب، عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن ابوبکر از جمله کسانی بود که وارد قبرش شدند و وی را در کنار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دفن کردند.(7)

طلحه به همراه امام علی(علیه‌السلام)، عثمان بن عفان، زبیر بن عوام، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص در شورای شش نفره تعیین خلیفه سوم قرار گرفت. عمر در وصف طلحه گفت «او مردی است که در جستجوی آبرو و ستایش که مال خود را می‌بخشد تا به مال دیگران برسد و نیز به کبر گرفتار است.»(8)

برخی قائلند که وی در آن زمان در خارج از شهر مدینه قرار داشت، اما پس از این‌که بازگشت رای خود را عثمان اعلام کرد.(9) برخی نیز گفتند وی پس از مرگ عمر و بیعت با عثمان به مدینه بازگشت.(10)

 

درباره ارتباط طلحه با یهودیان شواهد زیر قابل ذکر است؛

 

الف) دو زن یهودی و مسیحی طلحه

همانگونه که پیش از این نقل شد رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از ازدواج مسلمانان با زنان یهودی و مسیحی نهی فرموده بود، ولی باز شاهدیم که طلحه دارای دو همسر از اهل کتاب است:

ابن لهیعه از تعدادی از اهل حدیث نقل کرده است که طلحه در شام با زنی یهودی ازدواج کرد(11) ماجرای ازدواج طلحه با زنی یهودی از امیرالمومنین(علیه‌السلام) نیز نقل شده است.(12)

دیگرانی نیز ماجرای این ازدواج را نقل کرده‌اند.(13) طبق برخی نقل‌ها، وی با دختر بزرگ یهودیان ازدواج کرده بود.(14) می‌توان از مجموع این نقل‌ها تعدد ازدواج وی با زنان یهودی را استفاده کرد. همچنین بر اساس برخی گزارش‌ها، وی مجبور شد در اثر اصرار برخی صحابه، زن یهودیش را بدون طلاق رها سازد.(15)

برخی نیز از ازدواج طلحه با زنی مسیحی سخن گفته‌اند، هر چند ادعا دارند وی با آمدن به مدینه مسلمان شد(16) ظاهراً این علاقه طلحه برای ارتباط با زنان یهودی سابقه دیرینه دارد.

وقتی در حضور عمر صحبت از جانشینی وی شد و نام طلحه به میان آمد، عمر گفت: چگونه شخصی را خلیفه می‌کنید که اولین زمینی را که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به او هدیه داد در رهن زن یهودی قرار داد.(17)

گزارش‌های دیگری نیز وجود دارد که قابل تطبیق بر طلحه هست؛ هر چند می‌توان اشاره به سایر یاران جریان باطل و نفوذ نیز باشد. در ذیل به دو نمونه آن اشاره می‌شود؛

 

ب) زن یهودی یکی از اصحاب شورا

از شعبی نقل شده است «یکی از اصحاب شورا با زنی یهودی ازدواج کرد.» وی در ادامه زبیر بن عوام را از دایره این اتهام خارج کرد.(18) همچنین امیرالمومنین(علیه‌السلام) را نیز باید از این اتهام خارج دانست؛ چرا که هیچ گزارشی حتی ضعیفی مبنی بر ازدواج ایشان با زن اهل کتاب در دست نیست.

از دیگر سوء با توجه به همسر کتابی داشتن طلحه و یکی دیگر از صحابه به احتمال قوی این گزارش اشاره به یکی از آن دو دارد.

 

ج) زن یهودی یکی از اصحاب رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله)

در برخی نقل‌ها از امیرالمومنین(علیه‌السلام) اینگونه آمده است «مردی از اصحاب رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با زن یهودی ازدواج کرد.»(19) این گزارش شامل دو نکته مهم است. یکی اینکه ازدواج با یهودیان در میان یاران رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رواج نداشت، وگرنه این کلام امیرالمومنین(علیه‌السلام) غلط بود.

دوم اینکه شخصی که امیرالمومنین(علیه‌السلام) با کنایه از او سخن گفته از اشخاص معروف و مشهور در میان مردم بوده است، وگرنه ازدواج یک شخص ناشناخته از اصحاب رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با زن یهودی ارزش گفتن ندارد.

در هر حال با در نظر داشتن ازدواج یکی از اصحاب شورا با زن یهودی کنایه حضرت در این جمله یا ناظر به همان فرد است یا یکی دیگر از اطرافیان سرشناس رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) که دست تقیه زبان حضرت را از بردن نام او بسته بود.

از زهری هم نقل شده است «مردی از قبیله من در زمان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) با زنی از اهل کتاب ازدواج کرد.»(20) هدف از ذکر چنین ازدواج‌هایی بیان وجود روابط یهودی در میان سران جریان باطل و نفوذ است که تداعی کننده تاثیر یهود، در روند جریان‌های باطل تاریخی صدر اسلام است.

انتهای پیام/

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(استاد مهدی طائب)، چاپ اول، بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، صص178-182

پی نوشت؛

1 بلاذری، انساب الاشراف، ج10، ص115

2 ابن هشام، السیره النبویه، ج1، ص251-252

3 بلاذری، جمل من انساب الاشراف، 1417 ق، ج10، 115

4 مقریزی، امتاع الاسماع، 1420ق، ج1، ص68-69

5 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص765

6 بلاذری، فتوح البلدان، 1988 م، ص100

7 همان، جمل من انساب الاشراف، ج10، ص95

8 یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج2، ص158

9 ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج1، ص42

10 بلاذری، جمل من انساب، 1417 ق، ج5، 504

11 المدونه الکبری، ج2، ص308

12 السنن الکبری بیهقی، ج7، ص172

13 المصنف عبدالرزاق، ج6، ص79

14 همان

15 جامع البیان، ج2، ص513

16 السنن الکبری بیقهی، ج7، ص172

17 کنز العمال، ج5، ص735

18 سنن سعید بن منصور، ج1، ص193

19 المنصف ابن ابی شیبه، ج3، ص297

20 کنز العمال، ج16، ص549

پرسش از استاد | یاران نفوذی اهل‌بیت(ع)

پرسش شما: آیا ائمه اطهار(ع) به وسیله برخی از یاران خود به دنبال نفوذ در حکومت‌های وقت بودند؟

 

پاسخ استاد: کلمه نفوذ بار منفی دارد و کلمه خوبی نیست؛ چون وقتی کلمه نفوذ بیان می‌شود، آنچه به ذهن تبادر می‌کند، معنای جاسوس است و حال آن که ائمه اطهار(ع) نمی‌خواستند جاسوس بگذارند.

جاسوس کسی است که می‌رود تا سیستم موجود را خراب کند؛ ولی حضرات معصومین(ع) هرگز نفوذی که بخواهد این سیستم را خراب کند، نمی‌فرستادند.

البته ائمه اطهار(ع) نفوذی به‌معنای متوقف‌سازی خرابی‌های آن‌ها داشتند؛ یعنی حکومت می‌خواهد یک منطقه‌ای را خراب کند، ولی نفوذی حضرت کاری می‌کند این‌جا را خراب نکنند.

اما کلام اهل‌بیت عصمت و طهارت و اولیای تابع آن‌ها این است که «إن أریدُ إلّا الإصلاحَ مَا استَطَعتُ و ما توفیقی إلا بالله؛ و (بدانید که) غرض من در آنچه شما را نهی می‌کنم ضدّیت و مخالفت با شما نیست بلکه تا بتوانم تنها مقصودم اصلاح امر شماست و از خدا در هر کار توفیق می‌طلبم.»(هود/88)

اگر امام کاظم(ع) علی بن‌یقطین را در سیستم هاررون می‌فرستند، حضرت او را برای براندازی هارون نمی‌فرستند؛ بلکه برای اصلاح هارون و اصلاح حکومت او فرستادند.

یعنی اگر حکومت هارون در یک جایی بخواهد تصمیمی بگیرد که این تصمیم، حکومت هارون را ساقط می‌کند و اگر حکومت هارون ساقط شود، به‌ضرر اسلام است، امام(ع) به‌وسیله علی‌بن‌یقطین مانع از این تصمیم‌گیری می‌شوند.

منبع: جلسه شصتم تاریخ تطبیقی(1395/11/13)

گزارش | معضلات بنی‌اسرائیل بعد از عبور از دریا

ترس و التهاب، موقع فرار از دست فرعونیان، مانع از آن می‌شد که بنی اسرائیل بفهمند تشنه و گرسنه‌اند، اما وقتی به آن طرف دریا ‌رسیدند و اوضاع عادی ‌شد، اولین مشکلی که حضرت موسی(ع) دارد، مسأله آب و غذای آن‌ها است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در جلسه گذشته، قضیه عبور بنی‌اسرائیل از آب، و غرق شدن فرعون و همراهانش را بیان کردیم. حال سؤال این است که وقتی بنی‌اسرائیل به این طرف‌ آب آمدند، با چه معضلاتی رو به رو بودند؟ پاسخ به این سؤال، نیاز به نقل تاریخ ندارد؛ به چند نکته که توجه کنیم، می‌توان به معضلات پیش روی آن‌ها پی برد:

نکته اول، تعداد آن‌ها بود. طبیعتاً تعداد نفرات بنی‌اسرائیل کم نبود؛ زیرا در این صورت، فرعون نیاز به جمع کردن نیرو در شهرها نداشت. از این‌که او سپاه سنگینی را جمع‌آوری کرده بود، معلوم می‌شود که جمعیت بنی‌اسرائیل خیلی زیاد بود.

تورات موجود -هر چند که ما اعتمادی به آن نداریم- تعداد افراد بنی‌اسرائیل را 600 هزار نفر نوشته است؛ چنانچه از داستان قرآن هم اجمالا برمی‌آید که این‌ها جمعیت بالایی داشتند. علاوه بر این، از ورود حضرت یوسف(ع) به مصر تا آن زمان، 400 سال طی شده است و در این مدت، تلاش بنی‌اسرائیل این بوده است که جمعیتشان را بالا ببرند.

نکته دوم این‌که آن‌ها چیزی همراه خود نیاورده بودند و چون پیاده، و بدون اسب و گاو و امثال آن آمده بودند، در نتیجه غذایشان هم بسیار کم بود؛ مخصوصا که مدت مدیدی هم بود که در راه بودند.

نکته سوم این است که بنی‌اسرائیل در کنار دریای شور مستقر شده بودند؛ پس وقتی به این طرف دریا ‌آمدند، مشکل عطش هم پیدا کرده بودند.

آن‌ها 15 کیلومتر عرض دریا را دویده بودند و ترس و التهاب، موقع فرار از دست فرعونیان، مانع از آن می‌شد که بفهمند تشنه و گرسنه‌اند، اما وقتی به آن طرف دریا ‌رسیدند و اوضاع عادی ‌شد، اولین مشکلی که حضرت موسی(ع) دارد، مسأله آب و غذای آن‌ها است.

زمانی‌ که بنی‌اسرائیل در مصر بودند، حل این‌گونه امور بر عهده فرعون بود، چون حاکمیت آن منطقه را در دست داشت، اما الآن که به این طرف دریا آمده‌ بودند، همه چیز به عهده حضرت موسی(ع) است، زیرا دوران حکومت آن پیامبر الهی شروع شده است.

 

چگونگی حل معضلات بنی‌اسرائیل توسط حضرت موسی(ع)

آن حضرت چگونه توانستند معضلات را حل کنند؟ اگر خدای متعال مأموریتی را بر دوش کسی بگذارد و به او حتم کند که آن را انجام دهد و راه طبیعی هم برای حل آن مأموریت نباشد، حتماً از راه غیر طبیعی انجام می‌دهد.

زمانی به راه غیر طبیعی عمل نمی‌شود که راه طبیعی وجود داشته باشد؛ بنابراین می‌بینیم که بارها خانه خدا مورد تعرض قرار می‌گیرد و خراب هم می‌شود، اما به دلیل وجود ابزار طبیعی، خداوند دخالتی در آن نمی‌کند(مثل قضیه حمله حجاج بن یوسف ثقفی به آن‌جا)، ولی یک بار مورد تعرض قرار می‌گیرد و خدای متعال نمی‌گذارد خراب شود، و آن، زمانی است که سپاه ابرهه به آن‌جا حمله کرد. دلیل دخالت ذات احدیت، نبود ابزار طبیعی برای دفاع از خانه خدا بود.

در داستان حضرت موسی(ع) هم چون آن پیامبر الهی آب و غذایی نداشت که به بنی‌اسرائیل بدهد، از قرآن استفاده می‌شود که خدای متعال مشکلات را به شکل غیر طبیعی حل کرد. وقتی قوم حضرت موسی(ع) به او گفتند ما دچار عطش هستیم، آن حضرت فرمود: سنگی را وسط اردوگاه بگذارید. زمانی که سنگ را در جای مشخص شده گذاشتند، حضرت موسی(ع) طبق دستور الهی عصایش را بر آن سنگ زد و 12 چشمه از آن جاری شد.

خدای متعال این قوم را سازمانی رشد داد و همه چیز در مورد آن‎‌ها با عدد معین و روی نظم است: 12 سبط هستند؛ 12 آبراه در دریا برایشان باز می‌شود؛ 12 مسؤول دارند؛ 12 چشمه برایشان از زمین می‌جوشد و... .

در هیچ کجای تاریخ نیامده است که این‌جا کسی برای برداشتن آب، زیر دست و پا رفته یا کشته شده باشد؛ چون در طی آن 30 سالی که حضرت موسی(ع) درون مصر بود، آن‌ها را به رعایت نظم عادت داد. یکی از دلایل موفقیت یهود، حتی در عصر حاضر -با وجود رذالتی که دارند- این است که در کارهایشان نظم حاکم است.

مشکل بعدی آن‌ها، گرسنگی و پیدا نشدن غذا بود. اگر آمار 600 هزار نفر بودنشان صحیح باشد، طبیعتا وارد هر شهری که بشوند، قحطی به وجود می‌آید. حضرت موسی(ع) از خدا غذا برای آن‌ها درخواست نمود. خدای متعال خواسته آن‌ها را اجابت کرد و دانه‌های گیاهی بر آن‌ها فرستاد. بنی‌اسرائیل آن دانه‌ها را در آب می‌ریختند و خمیر می‌شد و موقع در‌آوردن هم، تبدیل به نان می‌شد و نیازی به آتش برای پخته شدن نداشت.

«سلوی»هم برای رفع گرسنگی‌ بنی‌اسرائیل از طرف خداوند فرستاده شد. «سلوی» مرغانی بودند که آرام بالای سر این‌ مردمان پرواز می‌کردند و آن‌ها هم آن پرنده را گرفته و پرهایش را می‌کندند؛ و طوری بود که این مرغ آسمانی به محض کنده شدن پرهایش، پخته می‌شد.

به این ترتیب، مشکل غذای قوم بنی‌اسرائیل هم حل شد.

مشکل دیگر، مسأله مسکن بود. موقع روز در صحرای سینا، آفتاب داغ و سوزان می‌تابید و شب‌هنگام، سرما مستولی می‌شد؛ بنابراین، به جهت حفاظت از گرما و سرما نیاز به مسکن و سرپناه داشتند. خداوند متعال این خواسته‌شان را هم اجابت کرد؛ ابر بالای سرشان می‌آمد و آفتاب به آن‌ها نمی‌خورد و هوا معتدل می‌شد. شب هم ابر پائین‌آمده، در نتیجه هوا دم می‌کرد و گرم می‌شد.

منبع: جلسه سیزدهم تاریخ تطبیقی(1393/09/04)

گزارش| تشیع انگلیسی و لیبرال‌های حوزوی در اردوگاه‌ صهیونیسم

واقعیت امر این است که هم شیعه انگلیسی و هم لیبرال‌های حوزوی در اردوگاه‌ صهیونیسم قرار دارند و کسی که با آن‌ها مبارزه کند در حقیقت با صهیونیسم مبارزه کرده است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ نخستین نشست تخصصی «جایگاه و عملکرد حوزه‌های علمیه در تقابل با صهیونیسم» با هدف شناسایی ظرفیت حوزه‌های علمیه از سوی مؤسسه بررسی‌های راهبردی بعثت با حضور اساتید حوزه و دانشگاه در تاریخ بیست و نهم اردیبهشت ماه سال جاری در شهر مقدس قم برگزار شد.

در ادامه سخنان دکتر ابراهیم‌زاده، کارشناس مسائل سیاسی تقدیم می‌گردد:

من، سه وظیفه را در سه دقیقه عرض می‌کنم. یک، جایگاه قدس و فلسطین در نظام آموزشی؛ نظام پژوهشی و تبلیغ حوزه کجاست؟ بارها حضرت آقا فرمودند که از کارهای ویترینی پرهیز کنید. بیشتر کارهای ویترینی را در نظام پژوهشی، نظام آموزشی و نظام تبلیغی می‌بینیم.

دو نکته به بدنه انقلابی برمی‌گردد. مسئله فلسطین با شاخص‌های انقلاب، با مسئله وحدت، با مسئله تقریب، با مسئله فرآیند تمدن اسلامی و خیلی چیزهای دیگر گره خورده است. در حوزه شاهد هستیم که شیعه انگلیسی کاری انجام می‌دهد که راهبرد اصلی آن نجات اسرائیل و رژیم صهیونیستی است. در روز قدس سال ۸۸ با شعارهایی روبه‌رو شدیم که امروز در حوزه لیبرال‌ها و خصوصاً معممین لیبرال به دنبال تئوریزه کردن نظام جمهوری اسلامی هستند.

کوتاه سخن، واقعیت امر این است که هم شیعه انگلیسی و هم لیبرال‌های حوزوی در اردوگاه‌ صهیونیسم قرار دارند و کسی که با آن‌ها مبارزه کند در حقیقت با صهیونیسم مبارزه کرده است. کسانی هم که به هر نحوی به شیعه انگلیسی و لیبرال‌ها مشروعیت و مقبولیت می‌دهند و در نشست‌هایشان شرکت می‌کنند، بدانند که بدنه انقلابی حوزه هیچ‌گاه برنمی‌تابد که نامِ مقدس قدس بر زبان این‌ها جاری شود.

برشی از یک کتاب | بابیت و بهائیت در مقابل مرجعیت

خانواده‌های یهودی که تازه اسلام آورده بودند، گروه گروه به بهائیت گرویدند، به نحوی که این شبهه را ایجاد می‌کند که گویا دستوری واحد برای تغییر ظاهری کیش به عنوان پوششی برای گسترش بهائیت در ایران صادر شده بود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ با هدف تضعیف جایگاه مرجعیت و حذف آن از صحنه معادلات سیاسی در کنار رشد فراماسونری در ایران، جریان منحرف نیز در عرصه دین به نام «بابیت» در دوره قاجار رشد و گسترش یافت.

ورود ناموفق روحانیت به جریان جنگ دوم ایران و روس، مردم مسلمان را دچار نوعی سرخوردگی از دو نهاد قدرتمند دولت و روحانیت نموده و آن را متوجه وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف کرده بود.

مدیریت نشدن این وضعیت روانی از سوی مراجع به شکلی گسترده و منسجم زمینه را برای ورود دولت‌های خارجی به ویژه روسیه و سپس انگلیس در این عرصه فراهم نمود. آغاز عقیدتی این جریان را از زمان و بر اساس آراء شیخ احمد احسایی دانسته‌اند.

وی که در خانواده‌ای سنی مذهب در احساء منطقه قطیف پیرامون بحرین در سال 1116 قمری زاده شد، با اختیار تشیع در عراق ساکن شد و با اظهار تمایل به اخباریه به انتشار عقاید خاص خود پرداخت.

یکی از این عقاید خاص شیخ، اعتقاد به «رکن رابع» بود. وی معتقد بود که راه شناخت دین در چهار رکن منحصر است؛ خداوند، پیامبر، امام و رکن رابع که در زمان غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف واسطه میان وی و مردم است.

وی این رکن رابع را که با استفاده از قرآن کریم «قریه ظاهره»(1) می‌نامید، نایب خاص امام - در برابر نیابت عامه که از آن مراجع بود - می‌دانست و فرق آن را با نواب خاص اربعه انتساب آنان از سوی امام، در برابر احراز این مرتبت از سوی رکن رابع به دلیل بزرگی و لیاقت خود او اعلام می‌کرد.

پس از فوت شیخ در سال ۱۲۴۲ قمری شاگرد وی سید محمد کاظم رشتی(۱۲۵۹- ۱۲۰۳) قمری حلقه درس و اعتقادات او را ادامه داد. تولد وی را در سال 1212 نیز دانسته‌اند.(2) در زمان او بود که سید علی محمد باب به کربلا آمد و به حلقه درس او راه یافت. وی که در اول محرم ۱۲۳۵ قمری در شیراز به دنیا آمده بود، پس از مدتی به بوشهر و از آنجا پس از طی مراحلی از ریاضت و گوشه‌نشینی به کربلا سفر کرد.

با فوت سید محمد کاظم رشتی، علی محمد بر اساس اعتقاد به رکن رابع در سال ۱۲۶۰ ادعای بابیت کرد و خود را باب ارتباط مردم با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نامید. پس از سفر به مکه و تبلیغ عقاید خود به بوشهر بازگشت و در ایران به دعوت خود مشغول شد.

با مخالفت علما، حاکم فارس او را به شیراز آورد و طی مجلس مناظره‌ای در این شهر وی را وادار به توبه در سال ۱۲۶۴ نمود. با ادعای مجدد، وی ابتدا به اصفهان آورده شد و سپس در قلعه چهریق نزدیک ماکو زندانی شد.

سرانجام وی در زمان محمد شاه قاجار - که در ابتدا او را به سبب مخالفت با روحانیت و طرفداری از عقاید خرافی پر و بال داده بود - در تبریز و در حضور ناصرالدین شاه میرزا ولیعهد در ۲۷ شعبان ۱۲۶۶ به حکم ارتداد به دار آویخته شد.

پس از مرگ باب، جانشینی او به میرزا یحیی نوری(۱۲۴۸- ۱۳۳۰) قمری معروف به «صبح ازل» رسید. پس از اینکه صبح ازل سپر بلا شد، میرزا حسینعلی نوری(۱۲۳۳ ۱۳۰۹) قمری برادر بزرگتر وی وارد صحنه شد و جانشینی باب را با عنوان «بهاالله» در قبضه خود درآورد.

در زمان او بود که مکتب خرافی بابیت با برقراری روابط جدی با روسیه از طریق سفیر این کشور در ایران به نام کینیاز دالگورکی و سپس انگلستان و حتی فرانسه، تبدیل به توطئه‌های سیاسی شد که از حمایت کامل اروپاییان در برابر روحانیت برخوردار بود.

با هوشیاری امیرکبیر و ورود وی به صحنه هر دو برادر با حفاظت سواران روسی و ایرانی به بغداد تبعید شدند. در بغداد دوره عثمانی نیز پس از چندی حکم تبعید مجدد در مورد آن صادر شد و صبح ازل به قبرس و بهاءالله به عکا در فلسطین تبعید شد.

وی پس از اینکه در این سرزمین مهم و راهبردی اسکان داده و مورد حمایت جدی روسیه و سپس انگلستان واقع شود، در دوم ذیقعده ۱۳۰۹ قمری پس از ۲۰ شبانه‌روز تب از دنیا رفت. بدین ترتیب با اقدامات میرزا حسینعلی، بهاییت در ادامه و به جای بابیت در ایران مستقر شد.

در پی این استقرار، خانواده‌های یهودی که تازه اسلام آورده بودند، گروه گروه به بهائیت گرویدند، به نحوی که این شبهه را ایجاد می‌کند که گویا دستوری واحد برای تغییر ظاهری کیش به عنوان پوششی برای گسترش بهائیت در ایران صادر شده بود.

پس از بهاءالله، عباس افندی(۱۸۴۴ ۱۹۲۱) میلادی پسر ارشد وی به عنوان عبدالبها توانست جمع پراکنده بهائیان را گرد خود جمع کرده و با برقراری روابط جدی با انگلیس و آمریکا نقش مهمی در تاریخ وابستگی این گروه بازی کند.

وی با خدمتی که در مشروطه در کنار فراماسون‌ها به انگلیس نمود، از سوی آنان مفتخر به دریافت لقب «سر» شد. پس از وی، شوقی افندی نوه دختری حسینعلی در ابتدای حکومت رضاخان به رهبری بهائیان رسید.

در زمان او بود که رژیم صهیونیستی اسرائیل تاسیس شد و پیوند جدی میان صهیونیست‌ها و بهائیان آشکار شد. این گروه در اسرائیل به رسمیت شناخته شده و با قرار گرفتن تحت حمایت این دولت غاصب حتی از پرداخت مالیات نیز معاف شدند. در سال ۱۹۵۷ میلادی و با مرگ شوقی، گروهی ۹ نفره در «بیت العدل» در حیفا اداره امور بهائیان را به دست گرفتند که تا امروز ادامه دارد.

انتهای پیام/

منبع: کتاب تاریخ تمدن و ملک مهدی(نوشته دکتر محمدهادی همایون)، چاپ دوم، سال 91، انتشارات دانشگاه امام صادق(ع)، ص534-536

پی نوشت؛

1 سوره سباء، آیه 18

2 زاهد زاهدانی، سید سعید، بهائیت در ایران، ص124

گزارش | محتوای مذاکره فرعون با حضرت موسی(ع)

فرعون وقتی اول کار با حضرت موسی(ع) وارد مذاکره می‌شود،‌ از آن حضرت زمان می‌گیرد که من الآن نباید بنی‌اسرائیل را آزاد کنم. تنها توجیهش این بود که بنی‌اسرائیل به زندگی مصری‌ها گره خورده‌اند و اگر آن‌ها را از مصر بیرون ببرد، مصریان با مشکل روبه‌رو می‌شوند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ عرض کردیم که حضرت موسی(ع) در آغاز مأمور بودند که فرعون و فرعونی‌ها را به سوی خداوند متعال دعوت کنند. این‌جا باید به یک سؤال پاسخ دهیم و آن این‌که اطلاعات محتوایی از دین در نزد فراعنه و مصری‌ها در چه حد بوده است؟ آیا بیگانه مطلق بوده و هیچ چیز نمی‌دانستند یا اطلاعاتی داشتند؟ اگر اطلاعاتی داشتند، آیا همگی صاحب اطلاع بودند یا خیر؟

باید گفت دستگاه حاکمه فرعون از محتوای دینی دارای اطلاعات بود؛ به دلیل این‌که وقتی حضرت موسی(ع) در کاخ فرعون با تصمیم بر مقابله مواجه شد، مؤمن کاخ فرعون و تمام کسانی که درون کاخ بود گفتند: «قبلاً یوسف بین شما آمد و شما درباره‌اش ایجاد تردید کردید». معلوم می‌شود که آن‌ها از دین الهی باخبر بودند، و الّا در پاسخ سخن مؤمن آل فرعون، جواب می‌دادند که کدام یوسف آمد؛ چه مطلبی آورد؛ و ما در چه چیزی تردید کردیم؟

پس فرعون می‌دانست که حضرت موسی(ع) چه می‌گوید. او معروف را ترک می‌کرد و می‌دانست که معروف است؛ منکر را انجام می‌داد و می‌دانست که منکر است؛ ادعای الوهیت می‌کرد و می‌دانست که دروغ می‌ گوید.

 

با توجه به این مطالب، حال سؤال این است که پس فرعون به چه چیز نیاز داشت؟‌

فرعون نیاز داشت که اولاً به او تذکر داده شده و او را از غفلت بیرون آورند؛ ثانیا حضرت موسی(ع) او را نسبت به خدای متعال، هم بترساند و هم ترغیب کند. فرعون تلاش کرده است که درون جامعه مصر، محتوای دینی انتشار پیدا نکند، و در حقیقت، سدی برای معارف شده است. اگر حضرت موسی(ع) موفق شود که فرعون را از غفلت بیرون آوَرَد، سد وصول معارف به مردم برداشته شده و کار خیلی آسان‌تر می‌شود. بنابراین آن حضرت باید از این سد عبور کرده و با مردم ارتباط برقرار کند. راه ارتباط این بود که آن‌ها را توسط فرعون و با مخارج او جمع کرده و به میدان مبارزه با سَحَره بیاورد که موفق هم شد.

مردم برای اعتقاد پیدا کردن به دینی لازم است از شخص مدعی، امر غیر طبیعی ببینند؛ حال این امر غیر طبیعی، سحر باشد یا معجزه؛ و الّا اگر امر غیر طبیعی نبینند، ایمان نمی‌آورند. مردم زمان فرعون هم چون می‌دیدند که دستگاه حکومتی او، استاد سِحر است، به او معتقد شده بودند. اما فرعون این ابزار را در میدان مبارزه با حضرت موسی(ع) از دست داد.

 

پاسخ به یک سؤال

در این‌جا سؤالی به ذهن خطور می‌کند و آن این‌که چرا حضرت موسی(ع) با عصایش کار فرعون را تمام نکرد؟

جواب این است که مأموریت حضرت موسی(ع) هدایت بود. هنوز حجت تمام نشده و زمینه برای اتمام حجت باقی بود. اگر فرعون دست به شمشیر می‌بُرد که حق را از بین ببرد، وظیفه حضرت موسی(ع) هم مقابله به مثل بود. منتهی همیشه طرف مقابل حق، در تدبیر اشتباه می‌کند؛ مهلتی که فرعون از حضرت موسی(ع) گرفت، نمی‌دانست که با آن، به پیامبر الهی فرصت می‌دهد. اقدام اساسی‌ای که حضرت موسی(ع) می‌خواست انجام دهد، آماده کردن بنی‌اسرائیل برای هجرت بزرگ بود که با این فرصت پیش‌آمده، به آن مبادرت کرد.

البته در این مدت، فرعون با حضرت موسی(ع) یک خط فرازونشیب‌داری را طی می‌کرد؛ به این معنا که از حضرت موسی(ع) فرصت می‌گرفت که تو الآن اقدام نکن و آن حضرت هم در مقابل، شروطی می‌گذاشت؛ می‌گفت که به بنی‌اسرائیل سخت نگیر و آن‌ها را در زندان نینداز. فرعون هم قبول می‌کرد و آن‌ها را آزاد می‌گذاشت. با استفاده از آزادی بنی‌اسرائیل، حضرت موسی(ع) شروع می‌کرد به آماده کردن آن‌ها.

 

اقدام اصلاحی انبیا و مصلحان در جوامع بشری

در دوره‌های قبل هم گفتیم که اقدام انبیا و مصلحان، یک اقدام اصلاحی است؛ یعنی‌ آن‌ها می‌خواهند بشر بماند تا در مسیر خدا حرکت کند. اگر از اول، هلاکت بشر مد نظر باشد، دیگر متحرک به سوی خدا باقی نمی‌ماند. اصل بر این است که بشر بماند و در مسیر خدا برود. اگر حضرت موسی(ع) در مقابل فرعون طوری رفتار کند که این مجتمع، به هم ریخته و هرج‌ومرج شود، چگونه می‌تواند به سوی خدا دعوت کند؟ فرعون حاکم مصر است و امنیت، تحت حاکمیت او برقرار است.

حضرت موسی(ع) هیچ‌گاه این امنیت و نظم را به هم نمی‌ریزد، مگر این‌که بتواند همان موقع جایگزینش را بیاورد. این قاعده کلی را در ذهن داشته باشیم که مصلحین الهی هرگز حاکمیتی را در جا به هم نمی‌ریزند، مگر این‌که بتوانند حاکمیتی بهتر از آن را جایگزین کنند و اگر نتوانند بهتر از آن را بیاورند، اقدام به براندازی نمی‌کنند.

این‌که حرکت اباعبدالله الحسین(ع) طوری بود که به سمت براندازی می‌رفت، بدین جهت بود که آن حضرت انتظار نداشت حکومت به دستش بیفتد و هر کس هم بعد از یزید می‌آمد، بهتر از یزید بود، چون یزید قسم خورده بود که در همان زمان، دین را از بین ببرد، ولی امثال مروان بن حکم این قسم را نخورده بودند.

 

محتوای مذاکره فرعون با حضرت موسی(ع)

فرعون وقتی اول کار با حضرت موسی(ع) وارد مذاکره می‌شود،‌ از آن حضرت زمان می‌گیرد که من الآن نباید بنی‌اسرائیل را آزاد کنم. تنها توجیهش این بود که بنی‌اسرائیل به زندگی مصری‌ها گره خورده‌اند و اگر آن‌ها را از مصر بیرون ببرد، مصریان با مشکل روبه‌رو می‌شوند.

از حضرت موسی(ع) فرصت خواست تا جایگزینی برای آن‌ها قرار دهد و آن پیامبر الهی هم شرط او را پذیرفت، زیرا اگر شرطش را نمی‌پذیرفت و همان زمان بنی‌اسرائیل را از مصر می‌برد، چه بسا در جامعه هرج‌ومرج ‌شده، و همه را از حضرت موسی(ع) می‌دیدند.

 

نتیجه خلف وعده فرعون

هر بار که موعد عمل به محتوای مذاکره فرا می‌رسید، فرعون خلف وعده می‌کرد. نتیجه زیر پا گذاشتن وعده، حمله قورباغه‌ها شد، طوری که در غذای آن‌ها هم قورباغه پیدا می‌شد. در نتیجه زندگی برایشان سخت شد. فرعون به موسی(ع) گفت: به خدایت بگو این قورباغه‌ها را جمع کند، تا من هم بنی‌اسرائیل را آزاد کنم؛ در این مدت نتوانستیم کار کنیم، یک فرصت دیگر به ما بده تا بتوانیم کار کنیم.

دوباره سر موعد که شد، ‌گفت: آزاد نمی‌کنم. این بار هم نتیجه زیر پا گذاشتن وعده، خون شدن همه آب‌ها شد. البته آب نیل برای بنی‌اسرائیل، همان آب بود، ولی وقتی فرعونی‌ها می‌خواستند از آن بخورند،‌ تبدیل به خون می‌شد. از عطش به ستوه آمدند؛ در نتیجه فرعون به موسی(ع) گفت: از خدا بخواه مشکل ما را حل کند و به ما یک فرصت دیگر بده. موسی(ع) هم فرصت می‌داد و باز هم فرعون هر بار خلاف وعده‌اش عمل می‌نمود و برایشان یک عذاب می‌رسید.

 

آماده شدن بنی‌اسرائیل برای فرار از مصر

بالأخره کار به جایی ‌رسید که فرعون به سیم آخر می‌زند؛ یعنی مذاکره را کنار می‌گذارد و تنها گزینه‌ای که برایش می‌ماند، گزینه نظامی است. چون بنی‌اسرائیل، فاقد شمشیر و چوب بودند، خداوند به حضرت موسی(ع) فرمان می‌دهد که از دست فرعونیان فرار کنند. یک شب فرصت داشتند که فرار کنند.

بنی‌اسرائیل در این 30 سال آخری که فرصت داشتند، موفقیت بزرگشان این بود که حضرت موسی(ع) این قوم جدا از هم و بی‌ارتباط را به یک قوم صاحب خبر و مرتبط تبدیل کرده بود. در نتیجه همین ارتباط بود که حضرت موسی(ع) پس از فرمان خداوند مبنی بر فرار بنی‌اسرائیل، در عرض یک شب همه آن‌ها را جمع کرد تا فرار کنند.

حضرت موسی(ع) چگونه آن‌ها را در شب فراری داد؟ حدس ما این است که دومین جایی که ید بیضا به کار برده شد، این‌جا بود؛ به این صورت که آن حضرت فرمود: ستون نور را ببینید و بیایید؛ و به این ترتیب، بنی اسرائیل هر کجا بودند، ستون نور را می‌دیدند.

 

گذشتن بنی‌اسرائیل از نیل و غرق شدن فرعونیان در آن

حضرت موسی(ع) قومش را به کنار آب آورد. کوتاه‌ترین عرض دریای سرخ 15 کیلومتر است. خدای متعال فرمود: بنی‌اسرائیل را به کنار آب ببر و در آب، یک راه خشک برایشان بازکن. البته ظاهراً کیفیت راه بازکردن را به او نگفت.

بنی‌اسرائیل آن‌قدر کنار آب ماندند که نیروهای فرعون رسیدند. به حضرت موسی(ع) گفتند که همه ما را به کشتن دادی؛ ما را با بی‌تدبیریت به درد سر انداختی. آن حضرت فرمود: سخنتان هرگز درست نیست. از موسی(ع) پرسیدند: مگر راه حلی داری؟ پاسخ داد: آن کسی که عالم را می‌چرخاند، با من است و راهی را که هیچ کس نمی‌بیند، او می‌بیند. در این موقع، خداوند به موسی(ع) فرمود: عصایت را به آب بزن.

علت این‌که خدای متعال از همان اول نگفت که عصایت را به دریا بزن تا راه دریا باز شود، این‌ بود که بنی‌اسرائیل به این نکته پی ببرند: هنگامی که همه راه‌های طبیعی در نظرشان بسته است، خدا می‌تواند راه را باز کند.

بالأخره حضرت موسی(ع) عصا را به آب زده، 12 راه در دریا باز شد که هر سبطی از یک راه بروند. فرعون از پشت سر به آن‌ها رسید. او در کار خودش خیلی عاقل بود و طبیعتا نباید وارد آب می‌شد؛ اما دچار دو اشتباه تحلیلی شد:

1. خیال کرد تا زمانی که موسی(ع) در دریاست، آب پایین نخواهد آمد، و بالطبع او هم که پشت سر موسی(ع) بود، آسیبی نخواهد دید؛ در حالی که تحلیلش غلط بود، زیرا آن خدایی که آب را بالا برده بود، می‌توانست آن را پشت سر آخرین فرد از بنی‌اسرائیل پایین بیاورد. 2. خیال کرد می‌تواند به موسی(ع) برسد؛ در صورتی که موقع خروج آخرین نفر بنی‌اسرائیل از آب، آخرین نفر از فرعونی‌ها وارد آب ‌شد و فرعون ناگهان دید که اشتباه کرده است و بین او و موسی(ع) چند متر فاصله است، در حالی که موسی(ع) از آب بیرون می‌رفت، ولی او در آب غرق می‌شد.

خدای متعال دشمنان دین را این گونه از بین می‌برد؛ تا مرز پیروزی می‌رساند، سپس آن‌ها را نابود می‌کند. موسی(ع) پا را از دریا بیرون گذاشت و آب پایین آمد. در همین زمان فرعون فریاد زد: ایمان آوردم. این‌جا بود که از خدا شنید: الآن ایمان می‌آوری؟! توبه تو دیگر پذیرفته نیست. پس از آن هم، آب آمد و فرعون و لشگریانش در آن غرق شدند.

این‌که گفتنه‌اند فرعون از موسی(ع) تقاضای کمک کرد و آن حضرت جوابش را نداد، منبع درستی ندارد؛ فرعون قبل از رؤیت عذاب الهی، اصلاً تقاضایی نداشت و زمانی هم که عذاب رؤیت شد، دیگر کسی نمی‌تواند دخالت کند؛ چنانچه وقتی ملائکه آمده بودند تا قوم لوط(ع) را از بین ببرند، حضرت ابراهیم(ع) به ملائکه فرمود: آیا باز هم امکان مهلت دادن وجود دارد، که با پاسخ منفی آن‌ها مواجه شد.

منبع: جلسه دوازدهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/08/27)

برشی از یک کتاب | عبرت از تاریخ

سیر به قدرت رسیدن معاویه و امتداد و فرجام او، نمونه روشن و واضحی برای شناخت این مانع است. حکومت معاویه مولد سقیفه است. روزی که او از سوی خلیفه دوم به عنوان فرماندار شام انتخاب می‌شود، حدود ۴۰ سال سن دارد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از عبرت‌های که در تاریخ وجود دارد و باید محل تأمل فراوان باشد، فراز و فرود افراد و حکومت‌هاست. شکل این پستی و بلندی‌ها بسیار پیچیده است. اینگونه نیست که آدم‌ها از ابتدا تا پایان در یک حد باشند و در همان جا باقی بمانند. گاهی به سبب یک مانع و ناهنجاری که سد راه آن‌ها است، آرام آرام از قدرتشان کاسته می‌شود و روبه اضمحلال و نابودی می‌روند.

در اینجا به دو نمونه مهم از موانع راه سازمان کفر و نفاق اشاره می‌شود؛

 

1 - فرسایش و پوسیدگی

سیر به قدرت رسیدن معاویه و امتداد و فرجام او، نمونه روشن و واضحی برای شناخت این مانع است. حکومت معاویه مولد سقیفه است. روزی که او از سوی خلیفه دوم به عنوان فرماندار شام انتخاب می‌شود، حدود ۴۰ سال سن دارد.(1)

یعنی در اوج توان جسمی و ذهنی برای فعالیت سیاسی و اجتماعی است. اما در سال چهلم هجری وقتی در مقابل امام مجتبی علیه‌السلام قرار می‌گیرد، ۶۰ سال سن دارد. یعنی از آن شادابی و نشاط چیز زیادی برایش باقی نمانده است.

بیست سال بعد ۸۰ سال سن دارد و در مقابل او امام حسین علیه‌السلام قرار می‌گیرد که حدوداً ۵۸ ساله است. معاویه هر روز فرسوده‌تر می‌شود و در مقابل او افرادی روی کار می‌آیند که با چشم پوشی از مقام عصمت‌شان همواره در مرحله جوانی و شادابی قرار دارند.

سلسله‌ی ایمان در حال تجدید و نو شدن و سلسله کفر در حال تحلیل و فرسوده شدن است. معاویه در اواخر عمر به دلایل کهولت، ضعف انگیزه و محافظه کاری قدرت تصمیم‌گیری را از دست داده و همین عامل در کمرنگ شدن او موثر است.

 

2 - تفرقه و تشتت

سران جبهه نفاق تا پیش از رسیدن به قدرت، متحد و هماهنگ عمل می‌کردند، اما هنگامی که نوبت به تقسیم میراث ثروت و قدرت رسید، منازعات شروع شد. روشن است که این درگیری‌ها یک برنده داشت، رقبایی که حذف می‌شدند یارانی بودند که دیروز عوامل موفقیت محسوب می‌شدند و حالا با نبود آن‌ها از قدرت و عظمت گذشته نیز خبری نیست و مبارزات طور دیگری رقم می‌خورد.

معاویه در سال ۴۰ هجری عمروعاص، مغیره و دیگران را در کنار خود داشت، اما پس از به قدرت رسیدن به دلایل گوناگون شروع به حذف دوستان دیروز کرد. عمروعاص حکومت مصر را می‌خواست. اما این درخواست از دو جهت برای معاویه خطر محسوب می‌شد.

یکی از جهت درخواست کننده، چون عمرو عاص در مکر و حیله‌گری اگر از معاویه برتر نبود، حداقل به عنوان رقیبی جدی برای او مطرح بود. جهت دوم جایی است که او درخواست کرده بود، زیرا مصر حکومت پهناور و دارای توانایی‌های زیادی بود.

عمروعاص با این ویژگی‌ها حکومت مصر را میخواهد و ناگفته پیداست که معاویه احساس خطر می‌کند. او نمی‌تواند سیاست سلف خود را در حذف مخالفان به کار ببندد؛ چنان که خلیفه دوم، سعدبن ابی‌وقاص را تنها به این دلیل از حکومت کوفه عزل کرد(2) که سعد خود را مدعی و هم طراز عمر می‌دانست.

بنابراین معاویه تصمیم به حذف پنهانی رقبا می‌گیرد. معاویه با عمروعاص قرارداد دارد و در صورت تخطی و اهمال از تسلیم مصر به او باید هزینه سنگینی بپردازد. شاید دلیل مرگ زودهنگام عمروعاص نیز شاید ریشه در همین اختلاف داشته باشد.

معاویه همچنین پسر عمرو را که قرار است جانشین او شود از حکومت عزل کرده و اموال او را مصادره می‌کند.(3) مغیره، گزینه بعدی است که بی دین‌تر از معاویه است و به شدت طالب قدرت. او را فرماندار یکی از شهرهای کلیدی کرده‌اند.

کوفه در دست مغیره است و احتمال اینکه او با سازمان شیعه همدست شده و علیه معاویه وارد عمل شود، وجود دارد. ناگهان در سال ۴۹ هجری مغیره بن شعبه دچار بیماری طاعون می‌شود و از بین می‌رود.(4)

افراد دیگری هم دچار سرنوشتی مشابه این دو نفر می‌شوند. حذف این افراد تضعیف قدرت مرکزی شام را درپی دارد که نتیجه‌اش ایجاد فضایی باز برای تحرکات شیعیان است. این فضای باز همان چیزی است که معاویه را به شدت در تنگنا قرار می‌دهد و او را به قتل امام ترغیب می‌کند.

انتهای پیام/

منبع: تبار انحراف 3(زیر نظر استاد مهدی طائب) چاپ اول سال 94، ناشر کتابستان معرفت صص49-52

پی نوشت؛

1 الطبقات الکبری، ج7، ص285

2 همان، ج3، ص110؛ شرح الاخبار، ج2، صص118-119

3 تاریخ الیعقوبی، ج2، ص222

4 تاریخ طبری، ج4، صص173-174؛ مروج الذهب، ج3، ص24

 

یادداشت | ماهیت سیاسی دولت پهلوی

با جنش مشروطه، برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس شورای ملی، گفتمان سیاسی مسلط در ایران قرن نوزده که از آن به پاتریمونیالیسم سنتی قاجاری تعبیر می‌‌شود، دگرگون شد و با جنش مشروطه بعنوان گفتمان مقاومت با گرایش‌‌های دموکراتیک دوران گذار به دموکراسی در ایران آغاز شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی از موضوعات اساسی در جامعه شناسی سیاسی هر جامعه‌ای، ماهیت دولت در آن جامعه است. دولت‌‌ها ماهیت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی گوناگون دارند. در این نوشتار ماهیت سیاسی دولت در ایران دوره پهلوی از نظر میزان گذار به دموکراسی بررسی می‌‌شود. هدف از بررسی ماهیت سیاسی دولت آن است که چگونگی اعمال حاکمیت مردم و تعامل میان شهروندان و حاکمیت روشن شود.

با این رهیافت، پرسش اساسی این است که ماهیت دولت در ایران دوره پهلوی در چارچوب چه گفتمان یا خرده گفتمان شکل می‌‌گیرد؟ فرض نگارنده آن است که نوع رابطه میان مردم و حاکمیت نقشی تعیین‌کننده در ماهیت سیاسی نظام از نظر میزان گذار به دموکراسی دارد. بر این اساس، ماهیت دولت در ایران در دوره مورد مطالعه دستخوش دگرگونی بوده و فرایند دموکراتیزاسیون در چهارچوب گفتمان دولت استبدادی شبه مدرن، خرده گفتمان‌‌های دولت خودکامه، دولت اقتدارگرای بوروکراتیک و دولت اقتدارگری ران تیر را تجربه کرده است.

از جنبش مشروطیت تا آغاز فرمانروایی رضا شاه، شرایطی بر نظام سیاسی ایران چیره شد که می‌‌توان آن را دوره حاکمیت دوگانه یا دوآلیسم حقوقی-سیاسی نامگذاری کرد؛ دوره‌ای که پاره‌ای از نماد‌های دموکراتیک همچون قانون اساسی، نهاد پارلمان، احزاب و مطبوعات از مبانی مشروعیت بخش تازه نظام سیاسی به شمار می‌‌آیند. در همان حال، نهاد سلطنت همچون نمادی از مبانی مشروعیت سنتی، خودنمایی می‌‌کند که در تعارض با نهاد‌های تازه است.

این دوره از تاریخ پرفراز و نشیب ایران را دوره گذار از حاکمیت پاتریمونیالیستی قاجاری به دولت استبدادی شبه مدرن نامگذاری می‌‌کنیم، ناسیونالیسم ایرانی، تجدد آمرانه، اقتدارگرای، مدرنیسم و سکولاریسم عناصر اساسی گفتمان«دولت استبدادی شبه مدرن»را تشکیل می‌‌دهند. در چهارچوب این گفتمان مسلط، روند گذار به دموکراسی در ایران به‌ترتیب سه خرده گفتمان دولت خودکامه، دولت اقتدارگرای بوروکراتیک و دولت اقتدارگرای رانتیر را تجربه کرد. تلاش نگارنده بر آن است که با بیان ویژگی‌‌های گفتمان‌‌های مزبور ماهیت دولت و نوع تعامل نظام سیاسی و جامعه مدنی را مورد مطالعه قرار دهد.

 

1- دولت خودکامه

بنیانگذاری دولت پهلوی با کودتای سوم اسفند 1299 در همان خط پیدایش دولت‌‌های قدرتمند پس از هرج ومرج ناشی از خیزش‌‌های مردم ایران قرار می‌‌گیرد که در سراسر تاریخ این کشور کشیده شده است. در حکومت رضا شاه، اعمال قدرت، هرچه خودکامانه‌تر صورت گرفت و رگه‌‌های از ویژگی‌‌های نظام پاتریمونیالیستی قاجاریه در حکومت رضا شاه نیز استمرار یافت. «ساختار سیاسی سال‌‌های قبل از مشروطیت استبدادی بود و بعد از مشروطه که عملکرد و وظایف شاه را قانون محدود و معین می‌‌کرد، سیره شا‌هان، همچنان ادامه داشت.

بنابراین، می‌‌توان گفت«شاه بعد از مشروطه فقط در لفاف قانون مشروطه پیچیده شد و مشروعیت یافت و قید و بند‌های مشروطه فقط در قالب جملات زیبا بر کاغذ باقی ماند ولی سیاق شا‌هان همچون گذشته ادامه یافت. گویی استبداد,روح حکومت ایران را بین دو انقلاب شکل می‌‌داد»(کرزن، 1360: 567). ساختار سیاسی در دوره حاکمیت رضا شاه مبتنی بر «سه پایه اصلی ارتش، دیوانسالاری دولتی و دربار بود و از این نظر قدرت فاقد هرگونه نهاد مردم سالارانِ و مبانی مشروع کننده مردمی.»(Abrahamian 1982:149)

رضا خان پهلوی که با کودتای سوم اسفند 1299 با عنوان سردار سپه تجربه سیاسی خود را آغاز کرد، وزارت جنگ را در اردیبهشت 1300 به دست گرفت؛ در آبان 1303 به نخست وزیری رسید و با گرفتن«فرماندهی کل قوا»در بهمن 1303 از مجلس شورای ملی خود را برای برکناری دودمان قاجار و در دست گرفتن سلطنت آماده کرد. رسیدن به این مقاصد سیاسی مرهون همراهی و همکاری مجالس چهارم و پنجم بود.

او از همان آغاز با توجه به نقش و جایگاه مجلس، تلاش کرد با کمک نیرو‌های نظامی‌‌و با دخالت در انتخابات، افراد موردنظر خود را روانه مجلس کند؛ اما همان گونه که دست یابی به قدرت تام با گذشت زمان و در یک فرایند تکمیلی انجام پذیرفت، فرایند کنار گذاشتن شخصیت‌‌های مردمی‌، ملی و مستقل از نمایندگی مجلس و تشکیل مجالسی فرمانبردار و فرمایشی نیز نیازمند گذشت زمان بود. کسانی چون مدرس و مصدق حتی تا دوره ششم نیز در میان اقلیت مجلس حضور داشتند؛ اما انتخابات مجلس هفتم، به این روند پایان داد.

ازاینرو، دولتی را که به دنبال کودتای سوم اسفند 1299 در ایران روی کار آمد، می‌‌توان تحت عنوان«دولت خودکامه»تحلیل کرد. بدین معنا که از یک سو ریشه در استبداد گذشته داشت و رگه‌‌های از پاتریمونیالیسم قاجاری در آن استمرار پیدا می‌‌کند و از طرف دیگر از نهاد‌های مدرن، چون مجلس برای آراستن چهره خود به عنوان پوشش استفاده کرد. حال آنکه، استبداد و خشونت، ستیز با مذهب و نهاد‌های مذهبی، باستان‌گرایی ناسیونالیستی و سیاست یکپارچه سازی قومی‌‌و فرهنگی از اقدامات مهم سیاسی و فرهنگی دولت رضا شاه بود.

 

2-دولت اقتدارگرای بوروکراتیک

در سال 1320 با هجوم متفقین حکومت رضا شاه پایان یافت و دوره‌ای جدید در ایران آغاز شد. سال‌‌های 32-1320 بار دیگر دوره‌ای از فترت بود. دورانی که همان گرایش‌‌های قدیمی به سمت خیزش اجتماعی و سیاسی پس از سرنگونی یک رژیم خودکامه از نو هویدا شد. در این دوره، به دلیل کاهش قدرت دربار، گروه‌ها و دسته‌‌های مختلف اجتماعی وارد عرصه فعالیت‌‌های سیاسی شدند و در این زمان اگرچه قدرت سلطنت-به صورت مظهر حکومت مطلقه-همچنان یک عنصر اصلی بود، اما سیطره آن بر جامعه کاهش نسبی یافته بود و قدرت سیاسی بین قطب‌‌های مختلف، دربار، مجلس، کابینه، سفارتخانه‌‌های خارجی و عامه مردم تقسیم شده بود که بی ثباتی سیاسی یکی از پیامد‌های آن بود.(Abrahamian 1982: 110)

به هر‌ترتیب، انتخابات دوره پانزدهم برگزار شد و مجلس پانزدهم در 25 تیر 1326 آغاز به کار کرد و نمایندگان در سه فراکسیون بزرگ: حزب دموکرات، سلطنت طلبان(فراکسیون اتحاد ملی)و فراکسیون ملی(طرفداران انگلیس)آرایش یافتند. با کنار رفتن دولت قوام و سوء قصد ناصر فخرایی به محمد رضا پهلوی در 15 بهمن 1327 و ممنوعیت فعالیت حزب توده، دولت خیز جدید در راستای کنترل انتخابات در افزایش قدرت شاه برداشت.در چنین شرایطی انتخابات شانزدهمین دوره مجلس شورای ملی و انتخابات مجلس سنا آغاز شد. بیشتر اعضای مجلس شانزدهم از زمین‌داران، بازاریان، کارمندان بلندپایه دولت و بر سر هم از طبقات بالای اجتماع بودند(شجیعی، 1327: 255)نمایندگان مجلس شانزدهم در چهار فراکسیون آرایش یافتند. فراکسیون کوچکی از جبهه ملی، محافظه کاران هوادار انگلیس، نزدیک به چهل نماینده مستقل ولی کمابیش همه نمایندگان سلطنت طلب بودند.(آبراهامیان، 1383: 321)

چنانکه از‌ترکیب مجلس و گرایش‌‌های فراکسیونی پیداست، علی رغم تلاش‌‌های دولت برای تأثیرگذاری بر جریان انتخابات این مجلس با مجالس دیگر در دوره‌‌های قبل تفاوت داشت. آخرین انتخابات در دوره دولت اقتدارگرای بوروکراتیک، انتخابات هفدهمین دوره مجلس بود که در هنگام نخست وزیری مصدق در 26 آذر 1320 انجام گرفت. این انتخابات به علت جریان ملی شدن صنعت نفت و مبارزه دولت ایران با انگلستان و همچنین عزم نخست وزیر برای آزاد بودن انتخابات از دوره‌‌های پیشین متمایز است و با فراز و نشیب‌‌های گوناگون نیز همراه بود.

به هر‌ترتیب با غلبه یافتن قدرت مجلس بر سایر منابع قدرت در فاصله 1320 تا 1332 از دل مجلس نهضت ملی شدن صنعت نفت بیرون آمد. این نهضت با گرایش‌‌های مردم گرایانه ودموکراتیک در واقع به عنوان یک گفتمان مقاومت بود که در برابر گفتمان مسلط دولت اقتدارگرای بروکراتیک شکل گرفت. اما روند تحولات حاکی از آن است که نهضت ملی در یک گفتمان مقاومت باقی ماند و نتوانست به یک گفتمان مسلط تبدیل شود. به عبارت دیگر روند گذار به دموکراسی در این دوره نیز همانند دوره مشروطه موفقیت آمیز نبود، که علل آن را باید در علل شکست نهضت ملی شدن صنعت نفت و سقوط دولت ملی دکتر مصدق جستجو کرد.

 

3-دولت اقتدارگرای رانتیر

در ادبیات مربوط به دولت رانتیر معمولا چنین دولتی را دارای شیوه خاصی از سیاست و حکومت می‌‌دانند. این شیوه خاص سیاست و حکومت که در اصطلاح«رانتیریسم»خوانده می‌‌شود دارای دو مشخصه عمده است: نخست اینکه رانت در کنترل نخبگان حاکم است و دوم اینکه نخبگان حاکم از این رانت برای جلب همکاری و کنترل جامعه استفاده می‌‌کنند، تا در نتیجه ثبات سیاسی دولت را حفظ کنند.

بطور کلی می‌‌توان گفت رانتیریسم سه تأثیر عمده بر ساخت دولت دربردارد که بدین شرح است: 1-افزایش استقلال دولت از جامعه؛ 2-ایجاد مانع در مسیر توسعه نظام سیاسی؛ 3-تضعیف توانایی استخراجی و بازتوزیعی دولت.

از سوی دیگر، تأثیر رانتیریسم بر روابط دولت و جامعه را می‌‌توان به دو صورت عمده مشاهده کرد: 1-دگرگونی در قشربندی اجتماعی؛ 2-تغییر شکل تقابل دولت و جامعه و به عبارت دیگر تضعیف ماهیت نمایندگی دولت.

همچنین رانتیریسم پیامد‌هایی گسترده بر اقتصاد جامعه دارد. با این حال در این جا دو مورد عمده از این پیامد‌ها اشاره می‌‌شود که عبارتند از: 1-تشدید روحیه رانت جویی و مصرف گرایی؛ 2-اختلال در برنامه‌‌های توسعه اقتصادی.

انتخابات دوره‌‌های بیست دوم تا بیست چهارم یکسره فرمایشی بود وزیر نفوذ و اقتدار شاه و کارگزاران حلقه اصلی هرم قدرت انجام گرفت. با تشکیل حزب رستاخیز، شاه اعلام کرد: آن‌هایی که به این حزب نمی‌‌پیوندند باید هواداران حزب توده باشند. این خائنان یا باید به زندان بروند و یا اینکه همین فردا کشور را ترک کنند(آبراهامیان، 1383: 1372)

این نظر که شهروندان یا باید به حزب رستاخیز بپیوندند یا از کشور بروند پایه و اساس غیر دموکراتیک رژیم را نشان می‌‌دهد. انتخابات مجلس بیست و چهارم در پایان خرداد 1354 در چنین شرایطی برگزار شد. از آنچه که بیان شد چنین برمی‌‌اید که خاستگاه عملی رژیم، ارتش، کابینه، دیوانسالاری دولتی و نظام حزبی بود و سران این نهاد به عنوان بازیگران برجسته دولتی از قدرت بسیار برخوردار بودند و در رأس هرم سیاسی ساختار اجتماعی پیوندی استوار با شاه داشتند (جان فوران، 138: 468). ازاینرو ساختار قدرت سیاسی به صورت یکجانبه و عمودی بود و چنین ساختاری زمینه را بر دموکراتیک شدن و گذار به دموکراسی آماده نمی‌‌کند.

 

نتیجه

با جنش مشروطه، برگزاری انتخابات و تشکیل مجلس شورای ملی، گفتمان سیاسی مسلط در ایران قرن نوزده که از آن به پاتریمونیالیسم سنتی قاجاری تعبیر می‌‌شود، دگرگون شد و با جنش مشروطه بعنوان گفتمان مقاومت با گرایش‌‌های دموکراتیک دوران گذار به دموکراسی در ایران آغاز شد.

با نافرجامی‌‌مشروطه زمینه‌های شکل گیری گفتمان مسلط «دولت استبدادی شبه مدرن» با ویژگی‌‌هایی از قبیل تجدد آمرانه، ایران گرایی باستان گرایی، اقتدارگرایی، مدرنیسم و سکولاریسم بوجود آمد و از آن هنگام تا پیروزی انقلاب اسلامی‌‌در سایه تعامل نظام سیاسی با نظام انتخاباتی خرده گفتمان‌‌های گوناگون از قبیل دولت خودکامه، دولت اقتدارگرایی بوروکراتیک و دولت اقتدارگرای رانتیر در پهنه سیاست و حکومت ایران ظاهر شد، به گونه ای که فرایند گذار به دموکراسی به جای فرایند تکاملی با فراز و نشیب‌‌های بسیار مواجه شد. از این‌رو ماهیت اقتدارگرایانه دولت در الگو‌های مذکور زمینه را برای گذار به دموکراسی آماده نکرد، بلکه ساختار قدرت سیاسی خود، مانع مهم در روند این گذار بود. این فرایند با انقلاب اسلامی‌‌به پایان رسید و گفتمان‌‌های سیاسی به شیوه دیگر تداوم یافت.

انتهای پیام/

نویسنده: سید محمد موسوی

 

عکس نوشته | یهود و تحریف تاریخ

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی طائب تأکید می‌کند: «بخش عمده‌ای از تاریخ قرآن به بازگویی تاریخ بنی‌اسرائیل و یهود و رویارویی آنان با پیامبر آخرالزمان(ص) اختصاص یافته است. همین دلیل کافی است تا نویسندگان مسلمان به این موضوع توجه کنند. اما با نگاهی هرچند گذرا به کارنامه آثار نویسندگان شیعه چنین چیزی را نخواهیم دید. حتی در کتابخانه‌ها نیز زمینه تاریخ یهود و بنی‌اسرائیل آثار فراوانی یافت نمی‌شود.

در بیان علت این امر باید گفت یهود برای اثرگذاری بر تاریخ بسیار کوشیده و هزینه‌های هنگفتی برای تحریف تاریخ صرف کرد. ایجاد سیستمی برای حذف و سانسور کتاب‌ها و نوشتارهای ضد یهودی از جمله این تلاش‌هاست.»

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.