پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

برشی از یک کتاب | نفوذ مهره‌های یهود در هسته سیاست‌گذاری

سعد بن ابی وقاص یار و مشاور مورد اعتماد خلیفه دوم بود، او حتی اصرار داشت خلیفه پس از وی نیز از سعد به عنوان مشاور استفاده کند. در این زمینه از او نقل شده است اگر سعد را به خلافت برسانید که هیچ وگرنه هر که خلیفه شد با او مشورت کند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ همان‌گونه که ذکر کردیم هر حکومت و دولتی برای بقا نیازمند نیروها و بازوهایی کمکی است، بنابراین اولویت نخست وارد کردن نیروهای خودی در بدنه حکومت است که بنی‌امیه مهم‌ترین آنان بود.

در ادامه برای بهتر محقق شدن این هدف می‌بایست افراد منتخب دیگری از سال‌ها پیش در درون جامعه شناسایی شده و به صورت نرم و به دور از حساسیت سازی در درون جامعه رشد کرده و ریشه بدواند تا بتوان از آن‌ها در زمان مناسب بهره کافی برد.

در ادامه مهم‌ترین شخصیت‌های نفوذی یهود در عرصه سیاست‌گذاری جریان باطل را برمی‌شماریم.

 

1 سعد ابن ابی وقاص

سعد بن مالک بن وهیب مشهور به سعد بن ابی وقاص از صحابه پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم است که در مکه مسلمان شد. همان‌گونه که در جریان شناسی بنی‌امیه نیز بیان شد نسب سعد ابی وقاص با تردیدهایی روبرو بود! از همین روست که سعد هر که را در نسب او تردید کند لعنت کرد.(1)

مادر وی حمنه دختر سفیان بن امیه بن عبد شمس بود(2) ماجرای تردید در نسب سعد آنجا جدی‌تر می‌شود که وقتی میان او و عبدالله بن مسعود درگیری لفظی پیش آمد ابن مسعود گفت من زاده مسعودم ولی تو زاده حمنه هستی.(3)

در ماجرای دیگر سعد بر سلمان شورید که نسب تو چیست؟ سلمان گفت من فرزند اسلامم خبر که به خلیفه رسید سعد را ملاقات کرد و گفت سعد نسب تو چیست. سعد گفت تو را به خدا رها کن. ظاهراً سعد منظور وی را فهمیده بود ولی خلیفه کوتاه نیامد مگر آنکه سعد نسب خود را گفت.(4)

به گفته واقدی شوهر دایه وی یکی از مسیحیان حیره به نام جفینه العبادی بود که عبیدالله بن عمر، او و دو پسرش را نیز به اتهام مشارکت با ابولولو کشت.(5) طبق اکثر نقل‌ها سعد در ۱۷ سالگی و توسط ابوبکر اسلام آورده است.(6)

وی از مهاجرین و کسانی است که قبل از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به مدینه هجرت کرد.(7) عبدالله بن عمرو عاص، سعد را از زبان رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) رجل من اهل الجنة معرفی کرد.(8) سعد ادعا داشت به خاطر او ۴ آیه قرآن نازل شده است.(9)

سعد از جمله اولین کسانی بود که در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت کرد. ابن قتیبه در این باره می‌نویسد بعد از وفات پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مردم دور ابوبکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در آن روز با ابوبکر بیعت کردند. شخصیت‌های بنی هاشم در خانه علی جمع شده بودند زبیر هم با آنان بود و خود را مردی از بنی هاشم می‌دانست.

بنی‌امیه دور عثمان را گرفتند. بنی زهره دور سعد و عبدالرحمان جمع شدند و همگی در مسجد گرد آمده بودند. یکی از صحابه به سراغ آنان رفت و پرسید چه شده است که شما دور هم جمع شده‌اید؟! برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید زیرا مردم و انصار با او بیعت کردند. عثمان و کسانی از بنی‌امیه که با او بودند و سعد و عبدالرحمان و کسانی از بنی زهره که با آن دو بودند برخاستند و با ابوبکر بیعت نمودند.(10)

در دوران کوتاه خلافت خلیفه‌ای که بعد از رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به قدرت رسید، سعد  از ملازمان وی بوده است. همان‌گونه که در دوران بعد از این خلیفه نیز از نفوذ قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود.(11)

تا آنجا که او در سال ۱۶ قمری فرماندهی سپاه خلیفه در نبرد قادسیه علیه ساسانیان را به وی داد(12) و سپس به ولایت کوفه منصوب نمود(13) خلیفه وقت وقتی شکایت مردم را دید سعد را برکنار کرد، ولی در دوران خلیفه سوم وی دوباره او را بر کوفه گمارد، اما او هم که با شکایت مردم روبرو شد، سعد را برکنار و ولید بن عقبه را به جای او گمارد.(14)

در ماجرای شورای شش نفره وی یکی از کسانی است که توسط خلیفه دوم جزو شورا قرار گرفته است بااینکه برخی از صحابه وی را مومنی ضعیف(15) و بددل(16) معرفی کرده‌اند.

این جمله ها حاکی از این است که سعد از نظر خلیفه لیاقت خلافت را ندارد، با این حال خلیفه دوم درباره ۶ نفر اعضای شورا معتقد است لایق خلاف نیست، مگر علی(علیه‌السلام) و عثمان و زبیر و طلحه و عبدالرحمان بن عوف و سعد.(17)

سعد بن ابی وقاص یار و مشاور مورد اعتماد خلیفه دوم بود، او حتی اصرار داشت خلیفه پس از وی نیز از سعد به عنوان مشاور استفاده کند. در این زمینه از او نقل شده است اگر سعد را به خلافت برسانید که هیچ وگرنه هر که خلیفه شد با او مشورت کند. من هم اگر او را برکنار کردم به خاطر نارضایتی نبود.(18)

امیر مومنان علی(علیه‌السلام) در ماجرای شورا با سعد ملاقات کرد و او را سوگند داد با عبدالرحمان بن عوف به نفع عثمان هم دست نشود(19) اما سعد به نفع عبدالرحمان بن عوف رای داد و در نهایت منجر به انتخاب عثمان گردید.

وی نیز کمک‌هایی به سعد می‌کرد از جمله قریه‌ای به نام قریه هرمز را به اقطاع(20) سعد داد.(21) بعد از خلافت امیرمومنان(علیه‌السلام) سعد از جمله کسانی است که با آن حضرت بیعت نکرد و خطاب به امام گفت بیعت نمی‌کنم تا همه مردم بیعت کنند. به خدا مایه زحمت نخواهم شد.(22)

سعد درباره بیعت نکردن و عدم همراهی خود با امام علی(علیه‌السلام) سخنان و دلایل گوناگونی به زبان آورده است. گاه خود را سزاوارتر به خلافت می‌دانست و گاه مشخص نبودن جبهه حق از باطل را دلیل عدم شرکت خود در نبردها ذکر می‌کرد.(23)

امام علی(علیه‌السلام) کسانی را که با او بیعت نکرده و او را یاری نکرده بودند طایفه‌ای می دانست که حق را ضایع کرده و باطل را هم یاری نکردند.(24) سید حمیری نیز در شعری به این نکته اشاره می‌کند که به خاطر یاری نکردن سعد و قبیله اش در جنگ صفین حضرت علی(علیه‌السلام) نتوانست بر معاویه پیروز شود و زمینه پیروزی و به قدرت رسیدن معاویه فراهم شد.

قوم سعد از راه راست خدا بگشتند فرومایه‌ای را بخواندند که پیشوای آن‌ها شد اگر سستی بنی زهره(قوم سعد)نبود به پیشوایی نمی‌رسید.(25)

سعد هیچ علاقه‌ای به نقل حدیث از رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) وسلم نداشت به‌گونه‌ای که گزارش شده است از مدینه به همراه سعد به مکه رفتیم ولی در مسیر رفت و برگشت حتی یک حدیث از رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) از زبان او نشنیدیم(26) مرگ او در قصری که در وادی عقیق در فاصله ۱۰ میلی از مدینه داشت، اتفاق افتاد(27) به گفته دخترش عایشه سعد ۲۵۰ هزار درهم از خود به جا گذاشت.(28)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس استاد مهدی طائب)، چاپ اول بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، صص173-177

پی نوشت؛

1 تاریخ مدینه دمشق، ج20، ص286

2 همان

3 همان، ص343-344

4 سیر اعلام النبلا، ج1، ص544

5 فتوح البلدان، ج3، ص583

6 طبقات الکبری، ج3، ص140

7 ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج3، ص419

8 تاریخ مدینه دمشق، ج20، ص325

9 همان، ص331

10 ابن قتیبه دینوری، الامامه السیاسه، ج1، ص28

11 ابن اثیر، اسد الغابه، ج2، ص215

12 همان

13 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص608

14 المعارف، ص242

15 تاریخ یعقوبی، ج2، ص47-48

16- ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ج1، ص41

17- سعد الدین تفتازانی، شرح المقاصد، ج5، ص287

18 کنز العمال، ج12، ص687

19 نویری، نهایه الارب، ج4، ص323

20 اقطاع، اصطلاحی در امور ارضی، مالیاتی و دیوانی در قلمرو اسلام.

21 بلاذری، فتوح البلدان، 1337 ش، ص389

22 مفید، الجمل، ص131

23- ابن سعد، الطبقات الکبری، ج3، ص143

24 ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج2، ص601

25 مسعودی، مروج الذهب، ج3، ص15

26 تاریخ مدینه دمشق، ج20، ص362

27 همان، ص366

28 همان، ص363

گزارش | نقش علما در اسقاط رژیم صهیونیستی

بهترین و معتبرترین نهادی که می‌تواند بر ابطال و اسقاط این رژیم نامشروع حکم دهد علمای دین هستند و آن هم با تأسی از آیات قرآن است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ نخستین نشست تخصصی «جایگاه و عملکرد حوزه‌های علمیه در تقابل با صهیونیسم» با هدف شناسایی ظرفیت حوزه‌های علمیه از سوی مؤسسه بررسی‌های راهبردی بعثت با حضور اساتید حوزه و دانشگاه در تاریخ بیست و نهم اردیبهشت ماه سال جاری در شهر مقدس قم برگزار شد.

در ادامه سخنان حجت‌الاسلام والمسمین مهدی سلیمانی، امام جمعه مشهد اردهال کاشان تقدیم می‌گردد:

به روح طراح مبارزه با رژیم اشغالگر قدس، امام راحل و استمراربخش این مبارزه، رهبر حکیم انقلاب حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خامنه‌ای درود می‌فرستیم. طراحی امام در مبارزه با رژیم صهیونیستی منشأ قرآنی دارد چون رژیم صهیونیستی غیرمشروع، سارق و متجاوز است و ما وظیفه قرآنی داریم که با آن‌ها مبارزه کنیم «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏»[1]

آیه بعدی می‌فرماید: «وَ قاتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ الَّذینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدین‏»[2]. آیه بعدی نیز می‌فرماید: «وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوکُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ».[3]یکی از دلایل مبارزه با رژیم صهیونیستی فتنه آن‌هاست یعنی ماهیت وجودی آن‌ها فتنه در عالم است. «الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ» و ما باید با این رژیم فتنه‌گر مبارزه کنیم. «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمین‏»[4] مبارزه کنید تا فتنه از بین برود و دینی که برای خداست بماند.

به نظر من خداوند تشری به گل سر سبد هستی حضرت محمد مصطفی زده است، خداوند در آیه 120 سوره بقره می‌فرماید: «وَ لَنْ تَرْضى‏ عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصارى‏ حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» یهود و نصاری از شما راضی نمی‌شوند تا از آن‌ها پیروی کنید.

تشر اینجاست «قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذی جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیر» اگر از آن‌ها پیروی کنید نصرت حق را نخواهید داشت. «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ وَ سَعى‏ فی‏ خَرابِها أُولئِکَ ما کانَ لَهُمْ أَنْ یَدْخُلُوها إِلاَّ خائِفینَ»[5] این‌ها رقیب خداوند هستند و از مسجد منع می‌کنند و در کنار مسجد دکان باز کردند و تلاش می‌کنند که مساجد را خراب کنند.

شاید تعطیلی مساجد به همین منظور صورت گرفته و ویروس وسیله‌ای برای تعطیلی مساجد باشد. در ادامه آیه آمده است «لَهُمْ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظیم‏». تفسیر و مطالعه آیات بر عهده حضرات است. باید بخش علمی حوزه علمیه متصدی این کار باشد. الحمدالله درس‌های تفسیر در حوزه علمیه فراوان شده اما نباید رمی به سیاسی شود چون این دین ماست «وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّه‏»[6] باید برخورد دینی با این مسئله کنیم. تمام مشکلات جهان اسلام ممنوعیت تفسیر بود.

آنچه باعث خانه‌نشینی علی بن ابی طالب(ع) و صلح امام حسن و شهادت امام حسین(علیهما السلام) و زندانی‌شدن موسی بن جعفر(ع) و غیبت امام زمان(عج‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) شد، عمل‌نکردن به قرآن است. بهترین و معتبرترین نهادی که می‌تواند بر ابطال و اسقاط این رژیم نامشروع حکم دهد علمای دین هستند و آن هم با تأسی از آیات قرآن است. رسول خدا با کفار و مشرکین و بعضی از یهودیانی که سر جنگ با اسلام و قرآن داشتند مبارزه و مقاتله می‌کردند.

دکتر عباسیان فرمودند: استکبار تمام تلاشش را بر این قرار داده که رژیم صهیونیستی یعنی دشمن خدا باقی و حاکم بر روی زمین باشد. خداوند از ما می‌خواهد که دین خدا حاکم باشد. پس اگر بخواهیم صداقت در دینداری‌مان را اثبات کنیم عالماً و متعلماً، توده مردم و علما و بزرگان و فقها و همه ما و دانشگاهیان باید به فرمان خدا گردن بگذاریم و گردن‌گذاریِ فرمان خدا فقط و فقط با تأسی و عمل به قرآن خواهد بود.

بعضی از آیات قرآن به صراحت چنین رژیمی را نفی می‌کنند و دستور به مبارزه با آن می‌دهند. باید در حوزه‌های علمیه برنامه داشته باشیم. رژیم‌صهیونیستی برای خودش برنامه دارد. سیاست خارجی آن‌ها بر رفع تنش و رسمیت و اعتبار همه‌جانبه و سرآمد در دنیا قرار داده شده است. آن‌ها تلاش می‌کنند که کشورهای اسلامیِ به‌اصطلاح مخالف با اسرائیل را متقاعد و مطیع فرمان خودشان کنند.

در مناسبات با اسرائیل کشورها به چهار دسته تقسیم می‌شوند:

گروهی از کشورها مناسبات علنی با اسرائیل دارند، مثل کشورهای آسیای میانه و کشورهای تاجیکستان گرجستان، قرقیزستان، قزاقستان و آذربایجان؛

بعضی از کشورها هم روابط محرمانه دارند مثل عربستان سعودی و امارات و بحرین؛

بعضی از کشورها هم در این قسمت ورود نمی‌کنند مثل عراق، قطر، کویت؛

بعضی از کشورها یا شاید می‌توان گفت دو کشور مثل ایران و سوریه و حزب‌الله لبنان و گروه حماس با تأسی بر منویات امام راحل و مطالبات امام حاضر سر ستیز با رژیم صهیونیستی دارند.

اسرائیلی‌ها می‌دانند که سوریه قلب و آخرین جبهه استراتژیک برای تهدید رژیم صهیونیستی است. همچنین معتقدند که اگر عراق با ایران متحد شود می‌تواند خطری استراتژیک برای رژیم اسرائیل باشد. برنامه کاری رژیم صهیونیستی، تقویت مناسبات محرمانه با رهبران کردهای عراق است. آن‌ها می‌خواهند کردها را با خود همراه و عراق را تجزیه کنند. همچنین با صادرات کالا و اطلاعات نظامی و اهرم‌های اطلاعاتی به بیشتر کشورهای حاشیه خلیج فارس نفوذ کرده‌اند.

اسرائیل روی نقش متمایز و روزافزون عربستان در منطقه و ضدیت آن‌ها با ایران کار می‌کند و فعالیت‌هایی در راستای دامن‌زدن به اختلافات بین مصر و سودان انجام می‌دهد. جبهه ما بحمدالله شکل‌گرفته و باید با دو بال نظامی و علمی برای ریشه‌کنی اسرائیل کار کنیم. در بعد نظامی بحمدالله با زحمات سپاه و حاج قاسم سلیمانی موفقیت‌های بسیار خوبی در صحنه جهانی داشتیم. به روح حاج قاسم سلیمانی و روح همه شهدا و روح شهید لطفی نیاسری صلوات می‌فرستیم. در اوج تحریم و کرونا پرتاب ماهواره نور را داشتیم که چشم دشمنان اسلام را خیره و کور کرد.

حوزه علمیه بسیار خدمت کرده است. حوزه علمیه قم و علامه طباطبایی خدمتی بسیار عالی به قرآن و تفسیر آن کرده‌اند، اما در رساندن تبلیغ و ترویج روحیه امام ضعیف بودیم. در دل مملکت اسلامی و درون حوزه علمیه افرادی هستند که با روحیه بی‌اعتنایی به اسرائیل زندگی می‌کنند؛ اسرائیل به ما چه ربطی دارد؛ چرا باید به فلسطینی‌ها کمک کنیم؛ چرا باید با اسرائیل مبارزه کنیم؟ جناب آقای زمانی به حضرت آیت‌الله اعرافی این مطلب را برسانید که باید روحیه ضداستکباریِ برگرفته از نظرات معمار کبیر انقلاب روزبه‌روز در حوزه مرور و تقریر و تقویت و تصویب شود.

ما طالب جنگ نیستیم. نظام جمهوری اسلامی ایران نشان داد که بیش از چهل سال است که دست تعرض به سوی هیچ کشوری دراز نکرده و یک وجب از خاک هیچ کشوری را نگرفته است اما باید قوی باشیم و ان‌شاءالله طرح دشمنان را بخوانیم. آقا رسول‌الله (ص) فرمودند: «اللهم بارک لنا فی یمننا»؛ گفتند: «ما حجازی‌ها چطور؟»، حضرت فرمودند: «الله بارک لنا فی شامنا». گفتند: «ما چه؟»، حضرت فرمودند: «اللهم بارک لنا فی یمننا»؛‌ گفتند: «ما حجازی‌ها چطور؟»، حضرت فرمودند: «در آخرالزمان شاخ شیطان به واسطه یمنی‌ها شکسته خواهد شد». ما باید وظیفه خودمان را انجام دهیم.

آخرین حرف من این که امام وظیفه خود را انجام داد، رهبر معظم انقلاب ۳۰ سال است به اعتراف دوست و دشمن بهترین رهبری و راهبری و طرح راهبرد را در جهان برای اعتلای کلمه‌الله و عزت اسلام و قرآن و دین داشته است. باید از خودمان سوال کنیم ما برای این نظام و انقلاب چکار کردیم؟ البته کارهایی انجام داده‌ایم ولی در مقابل زحمات امام راحل و امام حاضر چیزی نیست. ان‌شاءالله بتوانیم به آبروی همه شهدا، فردای قیامت شرمنده شهدا نباشیم.

[1]. سورۀ بقره، آیۀ 216.

[2]. سورۀ بقره، آیۀ 190.

[3]. سورۀ بقره، آیۀ 191.

[4]. سورۀ بقره، آیۀ 193.

[5]. سورۀ بقره، آیۀ 114.

[6]. سورۀ بقره، آیۀ 193.

پرسش از استاد | آتش به اختیار

پرسش شما: منظور از آتش به اختیار در امور فرهنگی چیست؟

 

پاسخ استاد: شرط صدور فرمان آتش به اختیار این است که نیرو به خوبی آموزش دیده باشد و دید مناسبی نسبت به اتفاقات داشته باشد.

زمانی که نیرو آموزش مناسب دید، به او می‌گویند که آغاز کند و اگر بخواهیم در حوزه فرهنگی آن را پیاده کنیم، زمانی که فرمان آتش به اختیار صادر می‌شود، به معنای صدور یک دستور همگانی است.

یعنی این کار اختصاص به سازمان خاصی یا گروه خاصی ندارد، تمام افراد را می‌گویند که بروید و کار کنید؛ این در چه صورتی است؟ در صورتی است که آموزش‌ها و بصیرت‌ها به حدی رسیده باشد و افراد به حدی فراوانی داشته باشند که وقتی به میدان بروند، دشمن نتواند به آن‌ها ضربه بزند.

آتش به اختیار احقاق تمدن اسلامی است. نقشه‌ای که از قبل طراحی و اجرا شده بوده، تا حدی موفق به تربیت افرادی شد تا بتوانند آتش به اختیار حرکت کنند و این یعنی تحولی در نقشه فرهنگی ما برای رسیدن به اهداف و فتح قله‌ها بود، اگر فرمان آتش به اختیار به خوبی عمل شود، ما فاتح قله‌ها خواهیم بود.

مخاطب این فرمان عموم مردم هستند و اجرای آن را بر همه افراد تاکید می‌کند. آتش به اختیار مدیران را هم شامل می‌شود. ما گفتیم هر کسی به اندازۀ توانی که دارد باید اقدام کند. برای آن کسی که مسؤول حوزه است، او به اندازۀ توانمند‌ی‌اش در آن جایگاه باید آتش به اختیار عمل کند و منتظر نماند تا از جایگاه‌های بالاتر بیایند و به او بگویند که آقا! برو روی طلبه‌ها کار کن؛ برو طلبه جذب کن؛ کار باید خود جوش باشد.

منبع: گفت‌وگو با رسا(1399/03/30)

برشی از یک کتاب | کعب الاحبار مهره نفوذی یهود

رأس الجالوت به مسلمانان می‌گفت: هر آنچه کعب برایتان به عنوان پیشگویی از تورات نقل می‌کند، دروغ است. این‌ها همه کلماتی است که از پیامبران بنی اسرائیل و حواریون آن‌ها به او رسیده است.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ فعالیت فرهنگی سیاسی کعب الاحبار در چند زمینه نمود چشمگیرتری دارد:

 

1 - نفوذ به سازمان حکومت

کعب بلافاصله پس از ابراز اسلام، تلاش کرد به سازمان حکومت نفوذ کند او نفوذ فراوانی بر سران حکومت داشت. برخی از سران حکومت چنان به گفته‌های کعب اعتماد داشتند که حتی حقیقت حکمرانی خود را و این‌که خلیفه یا پادشاه در اسرائیلیات او جستجو می‌کردند!(1)

حتی مهندسی سفر این افراد برای فتح بیت المقدس در دستان کعب الاحبار یهودی بود. در جمادی الاول سال هفدهم هجری یکی از سران حکومت تصمیم به گشت و گذار در سرزمین‌های اسلامی‌گرفت و در این زمینه از مسلمانان مشورت خواست. این در حالی بود که کعب الاحبار در همان سال مسلمان شده بود!(۲)

کعب در این سفر جای صخره را به او نشان داد و تلاش داشت مسجد مسلمانان را پشت صخره بنا کند تا صخره نیز عملاً در قبله مسلمانان آن منطقه قرار گیرد! ولی وی این پیشنهاد را نپذیرفت و مسجد را جلوی صخره بنا کرد.

همچنین وقتی در راه بازگشت، اهل عراق از او خواستم به سرزمین آن‌ها نیز برود، کعب به این بهانه که این سرزمین پناهگاه جنیان یاغی است و نٌه بخش از ده قسمت شهر در این منطقه است و...، رأی او را زد و او را از سفر به عراق منصرف ساخت.(3)

کعب شاگردان فراوانی در میان مسلمانان تربیت نمود، نظیر ابوموسی اشعری، ابوهریره، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و... . برخی از سران صحابه نیز برای وجاهت کعب تلاش می‌کردند.(4) برخی از صحابه در مسائل فقهی خود از او استفتا می‌کردند! به عنوان نمونه: در حالی که ابوذر(غریبانه در گوشه‌ای از جلسه دربار آنان نشسته بود یکی از صحابه که در مجلس بود از کعب پرسید «ابااسحاق! اگر زکات مال داده شود، بدهی دیگری در آن وجود دارد؟»

کعب گفت «خیر.» ابوذر برخاست و با عصایش به صورت کعب کوفت و گفت «یهودی زاده! تو چنین گمان می‌کنی که غیر از زکات حق دیگری در اموال مردم نیست!؟ مگر خداوند نمی‌گوید «آن‌ها دیگران را بر خود مقدم می‌دارند، حتی اگر خودشان محتاج باشند؟»

مگر خداوند نمی‌گوید «آن‌ها به خاطر محبت خداوند غذای خود را به مسکین، یتیم و اسیر می‌دهند؟» مگر خداوند نمی‌گوید «بخشی از اموال آن‌ها حق گدایان و محرومان است؟»...(5)

پیشگویی‌ها و حکمت‌های! کعب در میان افراد سرشناس نیز بسیار طالب داشت. عبدالله ابن زبیر ادعا داشت «هر آنچه را در حکومتش به آن رسیده قبلا از زبان کعب شنیده بود.»(6)

حجاج بن یوسف پس از کشتن عبدالله ابن زبیر در خزانه او نامه‌ای از پیشگویی‌های کعب پیدا کرد.(7) همین تسخیر قلوب سران صحابه و سرشناسان جامعه به وسیله کعب باعث شده بود تا نگاهی سرشار از عظمت به او را در میان افراد جریان باطل شاهد باشیم.

معاویه درباره کعب عقیده داشت «ابودرداء و عمروعاص هر دو از حکیمان هستند و کعب یکی از عالمان است. پیش از او دانش همانند میوه پرخاصیت و مفید است. هر چند ما درباره او زیاده روی کردیم.»(8) ابودرداء هم درباره وی معتقد بود پیش کعب علم فراوانی وجود دارد.(9)

2 - پایبندی ویژه به یهودیت

کعب عموماً کارهای خود را مستند به کتاب‌های بنی اسرائیل می‌کرد. این مطلب از مطالعه سیره کعب کاملا آشکار است. رأس الجالوت به مسلمانان می‌گفت: هر آنچه کعب برایتان به عنوان پیشگویی از تورات نقل می‌کند، دروغ است. این‌ها همه کلماتی است که از پیامبران بنی اسرائیل و حواریون آن‌ها به او رسیده است. همانند روایتی از پیامبرتان و اصحابش به شما رسیده است.(10)

طبق گزارشی، کعب هنگام مرگش تورات تغییر نایافته را که پیش خود داشت فرستاد تا در میان دریا بیاندازند.(11) کعب ذوقربات که را از یهودیان ساکن یمن بود به عنوان اعلم الناس به معاویه معرفی کرد و وقتی ذوقربات به دمشق آمد به رسم یهودیان به یکدیگر احترام گذاشتند. کعب برای توجیه کار خود به آیه «وَإِذَا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا»(12) استناد کرد.

کعب حتی در تلاوت قرآن ابتدا تورات را می‌خواند، به این استناد که خداوند تورات را پیش از قرآن نازل کرد.(13) کعب یکبار که به ایلیا آمده بود ۱۰ یا ۱۲ دینار به یکی از بزرگان یهود رشوه داد تا صخره سلیمان را به او نشان دهد. سپس گفت سلیمان بر این صخره سه دعا کرد که دو تای آن‌ها مستجاب شد و امیدواریم سومی آن‌ها در قیامت مستجاب شود... و سومین خواسته او این بود که هر که به نیت نماز به این مسجد بیاید، تمامی گناهانش آمرزیده شود.(14)

از دیگر سو او نگاهی منفی به مدینه داشت، به گونه‌ای که شریح بن عبیدالله می‌گوید نامه‌ای از کعب خواندم که در آن آمده بود مدینه گرفتار مصیبتی خواهد شد که مردم در حالی که شهر به ذلت کشیده شده آن را رها می‌کنند. شهر به گونه‌ای متروکه می‌شود که روباه و سایر حیوانات در کوی و برزن آن کثافت می‌کنند و کسی جلودارشان نیست.(15)

کعب برعکس مدینه نگاهی سراسر عظمت به شام داشت، به گونه‌ای که حتی عقیده داشت ۴۰ سال پیش از تخریب شام زمین ویران خواهد شد، تا آنجا که حتی رعد و برق نیز در هیچ کجا غیر از شام رخ نخواهد داد.(16)

گزارش‌های فراوانی از کعب در قداست و عظمت منطقه شام را می‌توان در کتاب تاریخ مدینه دمشق ملاحظه نمود. برخی از نویسندگان یهودی نیز او را مهم‌ترین و تاثیرگذارترین مهره یهود در بین مسلمانان معرفی کرده و نوشته‌اند «لقد کان بعد اسلامه کانه لم یترک دین اجداده، لان کان ینظر الی الاسلام باعلین الیهودیه»(17)

او در ادامه می‌نویسد: با این‌که کعب یهودی بودن خود را مخفی نمی‌کرد و در بین مردم تورات می‌خواند و از تلمود خبر می‌داد باز شیخ العلمای اسلام به حساب می‌آمد.(18) در برابر، جواد علی درباره کعب می‌نویسد: من باور نمی‌کنم آنچه در کتاب‌های تاریخ و تفسیر به نام کعب الاحبار آمده هست، تماماً از زبان کعب صادر شده باشد. بلکه ممکن است روایت دیگران باشد که به زبان او بسته‌اند.

او همچنین در ادامه می‌گوید: احدی به کعب تالیفی نسبت نداده، بلکه تمام آنچه به وی منسوب است به صورت شفاهی و سماع بوده و بسیاری از آن‌ها اندیشه‌های اسرائیلی هستند که در تورات و تلمود و دیگر کتاب‌های یهود آمده است و برخی از آنچه به او نسبت داده‌اند مجعول و ساختگی است.(19)

 

3 - جامعه پذیر کردن یهودیت

کعب آنگاه که میدان رزم را فراهم دید به ترویج اسرائیلیات در میان مسلمانان و شاگردانش و جمله ابوهریره پرداخت. او ذبیح، در ماجرای حضرت ابراهیم علیه‌السلام را حضرت اسحاق می‌دانست؛ نه اسماعیل(20) کعب به کسانی که به ملاقاتش آمده بودند سفارش کرد وقتی بیت المقدس رفتید صخره را میان خود و قبله قرار دهید.(21)

 

4 - تحریف حقیقت

در ضمن ماجرای میان کعب و یکی از بزرگان یهود به نام نعیم، ۴۲ نفر از احبار یهود مسلمان شدند. معاویه که این اتفاق در زمان خلافت او رخ داده بود نام این عده را در دفتر بیت المال ثبت کرد.(22)

روشن است که ورود چنین حجمی از بزرگان یهود به جامعه مسلمانان آن هم در منطقه شام که زیر سلطه اسلام اموی به سر می‌برد، چه عواقب و پیامدهای شومی خواهد داشت. کعب رسماً به دنبال تحریف معارف اسلامی بود.

شخصی پیش عبدالله بن مسعود آمد و گفت: برادرتان کعب سلامتتان رساند و این‌گونه بشارت داد که آیه: بیاد بیاور پیمانی را که خداوند از اهل کتاب گرفت که حق را برای مردم بیان کنند و مخفی نسازند، درباره شما نازل نشده است.

عبدالله هم پاسخ داد: تو هم به او سلام برسان و بگو این آیه زمانی نازل شد که تو یهودی بودی(23) به گفته عکرمه یک بار که روایتی عجیب از کعب الاحبار را برای ابن‌عباس نقد کردند عصبانی شد و سه بار گفت: کعب دروغ گفته است. او تلاش دارد اسرائیلیات را وارد اسلام کند... خدا این حبر را بکشد که چقدر نسبت به خداوند گستاخ است.(24)

در کلمات برخی از بزرگان غیرشیعه نیز نکات تامل برانگیزی درباره کعب به چشم می‌خورد. بخاری می‌گفت: کعب هرچند از راستگوترین محدثان از کتاب(تورات) است ولی دروغ نیز می‌گوید(25)

ابن کثیر نیز درباره کلمات کعب معتقد است: کعب کلمات گذشتگان را با تمام آمیختگی و نادرستی و تحریف و تبدیل‌هایی که داشت، نقد می‌کرد؛ از این رو برخی از نقل‌های وی با حقیقت تفاوت فراوانی دارد که بیشتر مردم متوجه آن نمی‌شوند.(26)

منبع: دشمن شدید، دفتر دوم(برگرفته از دروس استاد مهدی طائب)، چاپ اول بهار 98، انتشارات شهید کاظمی، صص 123-129

پی نوشت؛

1 - کنز العمال، ج12، ص574

5 تاریخ مدینه دمشق، ج50، ص158

6 همان، ج2، ص171

7 الدر المنثور، ج4، ص57

8- شعب الایمان بیهقی، ج3، ص195

9 تاریخ مدینه دمشق، ج50، ص168

10 همان

11 همان، ص169

12 همان، ص154

13 همان، ص171

14 همان، ج58، ص344-345

15 سوره نساء/ 86

16 تاریخ مدینه دمشق، ج17، ص367

17 همان، ج59، ص250

18 همان، ج1، ص282

19 همان

20 ابو ذویب، کعب الاحبار مسلمه الیهود فی الاسلام، ص54

21 همان، ص55

22 جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب، ج6، ص565

23 جامع البیان، ج23، ص96

24 تاریخ الاسلام، ج5، ص287-288

25 همان، ص288

26 جامع البیان، ج4، ص269-270

27 تاریخ طبری، ج1، ص44

28 تاریخ مدینه دمشق، ج50، ص169

29 البدایه و النهایه، ج6، ص69

گزارش | بنی‌اسرائیل پس از یوسف(ع)

موقعی که حکومت دست فرعونیان می‌افتاد، همه چیز عوض می‌شد و اتفاقا حضرت یوسف(ع) این موضوع را پیش‌بینی کرد؛ همه برادران و فامیل‌ را جمع کرده و گفت: بعد از من، حکومت از دست شما می‌رود.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ در جلسه گذشته به این‌جا رسیدیم که پس از این‌که پادشاه مصر از دنیا رفت، حضرت یوسف(ع) به جای او رئیس مصر شد. گفتیم که مصریان این پیامبر الهی را قبول داشتند، اگر چه به دلیل اعتقاد دیرینه به بت‌پرستی، این طور نشد که همگی موحد شوند. دلیل پذیرفتن حکومت حضرت یوسف(ع) توسط آن‌ها -همچنان‌که گفتیم- زیبایی آن پیامبر الهی، نجات دادن مردم از قحطی و حکومت ممتاز وی بود.

حکومت حضرت یوسف(ع) ظاهراً حداقل 80 سالی طول کشید. ایشان فرزندی که بخواهد به حکومت برسد، نداشت؛ از این رو وقتی از دنیا می‌رفت، حکومت به خاندان موروثی برمی‌گشت. از طرفی، برادران یوسف(ع) نیز نمی‌توانستند رئیس حکومت شوند، چرا که از آل ‌فرعون نبودند.

 

پیش‌بینی حضرت یوسف(ع) در مورد رفتار با بنی‌اسرائیل

طبیعتا موقعی که حکومت دست فرعونیان می‌افتاد، همه چیز عوض می‌شد و اتفاقا حضرت یوسف(ع) این موضوع را پیش‌بینی کرد؛ همه برادران و فامیل‌ را جمع کرده و گفت: بعد از من، حکومت از دست شما می‌رود. شما که الآن برای مصر فرصت هستید،‌ آن زمان تبدیل به تهدید می‌شوید، چون یک اقلیت دیندارید؛ اقلیت دینداری که اعتقاد دارد زمین و حکومت برای ماست و خدا باید حاکم باشد. هر گاه حاکمیت با گروهی دیندار،‌ کاربلد و مدعی حکومت مواجه شود، معلوم است که با آن گروه چگونه رفتار می‌کند.(1)

پیش‌بینی حضرت یوسف(ع) این بود که آن‌ها برای مقابله با شما سه اقدام انجام خواهند داد:

1 . سعی می‌کنند جمعیت‌ شما را محدود نگه دارند؛ چرا که با وجود کثرت جمعیت، نمی‌توانند با شما برخورد کنند. در مقابل، شما سعی کنید جمعیت خود را زیاد کنید.

تا موقعی که این هویت را دارید، برای آن‌ها تهدید به حساب می‌آیید؛ اما اگر هویت‌تان را از دست بدهید، تهدید نیستید. بنابراین تلاش می‌کنند که هویت‌تان را از شما بگیرند و شما همرنگ جماعت شوید. پس سعی کنید هویت خود را حفظ کنید.

آن‌ها سعی می‌کنند که شما را مأیوس کنند؛ می‌گویند: شما نمی‌توانید به موقعیت اولتان برگردید. در مقابلِ ترفند آن‌ها، نباید مأیوس شوید؛ بالأخره منجی شما می‌آید و شما را نجات می‌دهد.

حضرت یوسف(ع) این سه دستورالعمل را داد و پس از مدتی رحلت نمود. پیش‌بینی‌های آن حضرت یک به یک اتفاق افتاد:

آمدند جمعیت این‌ها را کنترل کنند.

 

مطالبی درباره سیاست غلط کاهش جمعیت

البته آن زمان مثل حالا نبود که بتوانند با دست خودمان کار را خراب کنند. عده‌ای همان طرحی را که آن روز درباره قوم بنی‌اسرائیل انجام دادند، در این عصر، در مورد جمهوری اسلامی انجام دادند؛ گفتند: نگذارید جمعیت این‌ها زیاد شود؛ اگر جمعیت‌شان زیاد شود، نمی‌توانیم با آن‌ها مقابله کنیم. این را بدانیم که اگر جلو ازدیاد جمعیت ما را نگرفته بودند و با همان روال می‌رفتیم، ممکن بود امروز یک جمعیت 200- 250 میلیونی داشته باشیم، و در این صورت نمی‌توانستند با جمعیت 250 میلیونی ما این طور بازی کنند.

توجیه مسؤولین سیاست کاهش جمعیت این بود که می‌گفتند: این جمعیت، نانش را از کجا می‌آورد؟! باید به این افراد گفت: کسی به دنبال نان می‌رود که گرسنه باشد؛ آدم سیر به دنبال نان نمی‌رود. شما پول فروش نفت را صرف خرید گندم می‌کردید.(2) چون نیاز نداشتیم، به دنبال تولید گندم نرفتیم، و چون پول داشتیم، از خارج می‌خریدیم و می‌آوردیم. اما اگر جمعیت 250 میلیونی داشتیم، می‌گفتیم: نمی‌توانیم وارد کنیم، و در نتیجه، می‌رفتیم زمین را آباد می‌کردیم.

توجیه دیگر برای سیاست کاهش جمعیت، کمبود آب است، در حالی که الآن شاهدیم آب را به خشک‌ترین مناطق دنیا می‌برند. البته مشکل دیگر ما این است که اکثر آب‌های ایران هدر می‌رود.

چین 6 برابر کشور ماست و 21 برابر کشور ما جمعیت دارد. جمعیت ایران به اندازه جمعیت هاینان چین است. هاینان چین یک جزیره است که حدود 80 میلیون جمعیت دارد و نان خودشان را در می‌آورند؛ اما چون ما جمعیت نداریم، کارها خوابیده است.

البته کنترل جمعیت در مورد بنی‌اسرائیل، به صورت دیگری اِعمال می‌شد؛ فرعونیان افرادی را گماردند که به محض این‌که زنی از بنی‌اسرائیل وضع حمل کرد و فرزند او پسر بود، آن پسر را به قتل برسانند.

2 . علاوه بر این، در راستای جلوگیری از کارآیی بنی‌اسرائیل برای موعودشان، تلاش می‌کردند که آن‌ها کار یاد نگیرند. از آن‌جایی که حضرت یوسف(ع) و سایر انبیای بنی‌اسرائیل برای جلوگیری از ناامیدی قومشان، به صورت مدام از منجی و آمدن او صحبت می‌کردند، این گفته‌ها فاش می‌شد.

علاوه بر آن، فرعونیان منجم‌هایی داشتند که آن‌ها هم از چنین امری خبر می‌دادند. لذا در مصر دستورالعمل دادند که هیچ کس حق ندارد به بنی‌اسرائیل کار فنی بدهد. بنی‌اسرائیل فقط حق دو کار داشتند: یک. حمل و نقل اجناس؛ دو. نوکری و کلفتی کردن در خانه‌ها. بنابراین، جماعت بنی‌اسرائیل مجبور بودند برای یافتن شغل در خانه‌ها کار کنند.

اما این سیاست، برای خود فرعونیان آفت‌هایی داشت؛ از جمله این‌که در خانه‌ها تنبل شدند. علاوه بر آن، نوکر و کلفت هم به تدریج کم شد. در نتیجه به فرعون فشار آوردند که جلو قتل بنی‌اسرائیل را بگیرد. فرعون گفت: پس یک سطح جمعیتی می‌دهیم؛‌ وقتی از این سطح جمعیتی بالا رفتند، دوباره کشتارشان را ادامه می‌دهیم. در نتیجه کشتار کمتر شد.

البته دستور حضرت یوسف(ع) این بود که بنی‌اسرائیل زاد و ولد کنند. در نتیجه، بنی‌اسرائیل در این شرایط که پسرانشان کشته می‌شدند، می‌رفتند در پستوها و این طرف و آن طرف زاد و ولد می‌کردند.

منبع: جلسه نهم درس تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1393/07/22)

1 - همچنان‌که ایران در مقابل دنیا در اقلیت است. دنیا برای خودش نظمی ایجاد کرده بود؛ سازمان ملل، آمریکا، شوروی، چین و ... که حالا کشوری به نام جمهوری اسلامی ایران درست شده و خلاف همه دنیا سخن می‌گوید. ما می‌گوییم: این تمدن موجود را قبول نداریم؛ حقوق بشر شما را قبول نداریم. یک جمهوری اسلامی با 80 میلیون جمعیت، در مقابل دنیا با 7 میلیارد جمعیت. ما یک سخنی خلاف آن‌ها گفته‌، و پای کار هم ایستاده‌ایم؛ در نتیجه تهدید برای دنیا شده‌ایم. طبیعی است که وقتی تهدید شدیم، علیه ما وارد عمل شوند.

2 - همین امروز، آماری را دیدم که ما در رده دوازدهم تولید گندم در منطقه هستیم و این برای ما فاجعه است.

گزارش | عملکرد حوزه در تقابل با صهیونیسم

وقتی بنده به سوربن فرانسه رفته بودم دیدم که بسیاری از موضوعاتی که کار کردند راجع به اسلام‌شناسی، شیعه‌شناسی، قم‌شناسی و حوزه‌شناسی بود. بر روی موضوعات متعددی کار کرده بودند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ نخستین نشست تخصصی «جایگاه و عملکرد حوزه‌های علمیه در تقابل با صهیونیسم» با هدف شناسایی ظرفیت حوزه‌های علمیه از سوی مؤسسه بررسی‌های راهبردی بعثت با حضور اساتید حوزه و دانشگاه در تاریخ بیست و نهم اردیبهشت ماه سال جاری در شهر مقدس قم برگزار شد.

در ادامه سخنان حجت‌الاسلام والمسلمین محمدحسن زمانی، مسئول دفتر اجتماعی و سیاسی حوزه‌های علمیه تقدیم می‌گردد:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا»[1]

دکتر عباسی بیانات ارزشمندی فرمودند و حضرت استاد لطفی نیاسر پیشکسوت در این زمینه دو دغدغه را مطرح کردند. دغدغه فلسطین و دغدغه حفظ شعائر دینی که تا بدین‌جا انجام نشد. همه اساتید بزرگوار مستحضر هستند که جرقه اصلی این فتنه‌ای که به نام صهیونیسم و غده سرطانی به وجود آمد، از سال ۱۹۰۴ زده شد. تئودور هرتزل اولین کتاب را با عنوان دولت صهیونیسم و دولت یهود نوشت. در سال ۱۹۱۷ و در جریان جنگ جهانی اول، اقدامات دولت‌های روسیه و انگلیس آغاز شد و نهایتاً در سال ۱۹۴۸ با اشغال فلسطین و تحقق اسرائیل غاصب خودش را نشان داد و الان شاهدیم که بیش از ۷۲ سال است که چندین میلیون مسلمان فلسطینی تبعید شده‌اند و در مناطق مختلفی از جهان زندگی می‌کنند.

گاهی یاد حدیث پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌افتم که می‌فرمایند: «مَنْ سَمِعَ رَجُلًا یُنَادِی یَا لَلْمُسْلِمِینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ:[2] مسلمانی که فریاد شخصی را بشنود و به فریاد او نرسد مسلمان نیست.» این یک نفر نبود که ندا داده، چندین میلیون مسلمان هستند که فریاد می‌زنند. فریاد آن‌ها هم یک بار نبوده و هفتاد سال است که فریاد می‌زنند و ما ملت‌های مسلمان دین خودمان را نسبت به نجات فلسطینی‌ها انجام ندادیم و امت اسلامی این کار را انجام ندادند؛ واقعاً احساس می‌کنیم که تکلیف زمین مانده است.

در دو محور، صحبت‌هایم را خدمت اساتید بزرگوار عرض می‌کنم: محور اول از نگاه قرآن است، چون تمام معارفمان را از قرآن کریم می‌گیریم. بنده دیدم ده‌ها آیه شریفه قرآن می‌تواند الهام‌بخش تکلیف شرعی ما نسبت به فلسطین باشد. به ذهنم رسید فقط یک واژه را انتخاب کنم و دیدم که برای مسلمانانی که از دیارشان اخراج شدند «الَّذینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ»[3]، رهنمود‌های متعددی وجود دارد که فقط به چهار مورد آن اشاره می‌کنم:

اول: قتال، مقاومت، مبارزه، پیکار و سازش‌ناپذیری مردم فلسطین در برابر حاکمیت اسرائیل. در انتخاب سازش یا مقاومت، قرآن راه مقاومت را اعلام کرده است؛

دوم: وجوب حمایت و قتال و جهاد بر بقیه ملت‌ها برای دفاع از فلسطینیان مظلوم؛

سوم: حرمت و عدم اجازه برقراری روابط دوستانه دول اسلامی با اسرائیل غاصب و ظالم؛

چهارم: لزوم حمایت مالی همه دولت‌های اسلامی و پشتیبانی مالی از نهضت فلسطین.

این چهار موضوع را از چهار آیه شریفه الهام گرفتم؛ اما نسبت به مسئله وجوب مقاومت و قتال و عدم سازش در آیات 39 و 40 سورۀ حج آمده است: «أُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدیر* الَّذینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ»؛ تنها جرمشان استقامت و پایداری بر دیانت اسلامی بود. البته در ادامه آیه می‌فرماید: «وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثیراً وَ لَیَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزیز»؛ باید مبارزه کنید و گروهی از شما گروه ظالم را از بین ببرد وگرنه آن‌ها مساجد و سوابق و بقیه را نابود می‌کند.

خداوند به ملت‌های ساکت تشر می‌زند که چرا مبارزه نمی‌کنید: «وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرا»[4]. فریاد مسلمانان مظلوم فلسطینی بلند است که ما داریم در این زندان‌ها از بین می‌رویم و ما را از دست این‌ها نجات دهید.

سوم، عدم جواز برقراری روابط دوستانه کشورهای اسلامی با اسرائیل. متأسفانه الان تعدادی از دول اسلامی با اسرائیل رابطه دوستانه دارند. در آیه ۹ سوره ممتحنه آمده است: «إِنَّما یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى‏ إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُون‏»؛ اجازه ندارید با آن‌ها رابطه دوستانه برقرار کنید، چون شما را از سرزمینتان اخراج کردند. منظور آیه محدود به اخراج‌کنندگان نیست بلکه رابطه با دولت‌هایی که از آن‌ها پشتیبانی کرده‌اند هم نهی شده است.

چهارم، حمایت مالی در آیات 7 و 8 سوره حشر[5] آمده است که فیء و اموال بیت‌المالی که در اختیار دولت اسلامی قرار می‌گیرد باید به «لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ» داده شود. مسلمانانی که مهاجرند و از سرزمینشان اخراج شدند و سرمایه‌هایشان را از دست داده‌اند. گاهی شنیده می‌شود چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است؛ این مفهوم غلط با دستور صریح قرآن ناسازگاری دارد. در مسئله بیت‌المال دو وظیفه داریم: رسیدگی به ملتی که صاحب بیت‌المال است و رسیدگی به نیازهای امت اسلامی و جامعه بشری.

ده‌ها آیه دیگر در قرآن کریم در این راستا وجود دارد. یکی از کارهایی که حوزه علمیه مقداری انجام داده، این است که مقداری از آیات و روایات مربوط به نجات فلسطین جمع‌آوری شده است، ولی این کار نیاز به تکمیل دارد. پیشنهاد می‌کنم که این کارها انجام شود تا این تلقی غلط از بین برود. بعضی فکر می‌کنند که حمایت از فلسطین کاری سیاسی است و‌ ماهیت قرآنی و شرعی ندارد، درحالی‌که فرقی بین وجوب نماز و دفاع از مسلمانان مظلوم اخراج شده از سرزمینشان نیست. چطور است که این واجب قرآنی تکلیف شرعی است ولی آن یکی سیاست نامیده می‌شود؟ جای تعجب است از کسانی که خودشان را عالمان و مجتهدان دینی می‌دانند، اما این کار را واجب شرعی و تکلیف شرعی نمی‌دانند.

سخن دوم راجع به خدمات حوزه است. اگر نگاهی به عالمان بزرگوار و پیشوایان دینی در دهه اول انقلاب داشته باشیم، می‌بینیم امام بزرگوار در رأس آن‌هاست. موردی را نقل می‌کنم: حدود ده سال قبل، از طرف معاونت بین‌الملل حوزه به جلسه‌ای در اردوگاه‌های فلسطینی رفتیم تا همکاری‌های بین حوزه و فلسطین را شروع کنیم. در آنجا کمیته مشترک علمای ایران و فلسطین تشکیل شده بود. رئیس جلسه دکتر عبدالله تتمت‌تو بود. در این جلسات از رهبران گروه‌های مجاهد فلسطینی دعوت کردیم. یکی از آن‌ها سخن جالبی گفت: «وقتی نوجوان بودم تازه جریان غصب فلسطین اتفاق افتاده بود. ما خیال می‌کردیم ناسیونالیسم راه نجات فلسطین است. برای ملی-عربی‌گرایی سال‌ها زحمت کشیدیم، به زندان افتادیم ولی نتیجه نداد، چون در ناسیونالیسم کسی حاضر نبود جانش را بدهد. سوسیالیسم را انتخاب کردیم آن هم نتیجه نداد. احساس کردیم باید دین راهنما باشد. مراکز دینی در الازهر و عربستان بود. به الازهر نامه‌نگاری کردیم، جواب آن‌ها متزلزل بود. آن‌ها حاضر نبودند کشته راه فلسطین را شهید شرعی اعلام کنند. هر چه تلاش کردیم دیدیم که نام شهید را به کار نمی‌برند. احساس کردیم که تزلزل دارند».

ایشان می‌گوید: «به عربستان رفتیم و با مفتیان عربستان صحبت کردیم، دیدیم که آن‌ها بدتر از الازهر هستند و در اصل مجاهده و قتال تردید دارند. احساس کردیم که احتمالاً دین نمی‌تواند جواب ما را بدهد. دوستانمان را به مرکز دیگری در نجف فرستادیم. خدمت امام بزرگوار رفتند و امام گفته بود که جهاد و قتال شما مصداق جهاد شرعی و کشته‌شدگان شما مصداق شهید شرعی است. این فتوا جان جدیدی به ما بخشید. این فتوا را در فلسطین ترویج کردیم و گروه‌ها راه افتادند». تعبیر ایشان این بود که: «اگر الهام‌بخشی امام نبود، قیام فلسطین به جایی راه نمی‌برد». بقیه اقدامات امام را نام نمی‌برم.

نکته بعدی درباره شهید مطهری است. ایشان تغییر رویکردی در نگاه مذهبی شیعه داد و آن در عزاداری امام حسین (علیه‌السلام) بود. او فرمود: «شمر آن زمان مرد، یزید مرد، اما باید پای عزاداری بایستیم و با شمر و یزید زمان مبارزه کنیم و شمر زمان اسرائیل غاصب است». این تغییر رویکردی در جریان عزاداری بود که به عنوان یکی از اصالت‌های تشیع معرفی می‌شود.

من در بعضی از درس‌های ایشان شرکت می‌کردم. بعد از پیروزی انقلاب، تصمیم گرفتم که وارد کار شوم. نذری کردم و فکر کردم که خداوند چه چیزی را دوست دارد که من درباره آن کار کنم. دیدم بهترین کاری که خداوند دوست دارد نذر فلسطین است، لذا اولین حقوقم را در ماه‌های اول، به صندوق حمایت از نهضت فلسطین واریز کردم. این مسئله برای همیشه در بین روحانیون و حوزه‌های علمیه نهادینه شده است.

در جریان‌های اخیر، جنگ 33‌روزه و جنگ 22روزه حوزویان کار کردند، اما اجازه نداریم خیلی از حرف‌ها را بزنیم، ولی به یکی از آن‌ها اشاره می‌کنم. پشتوانه فکری رزمندگان دلاور فلسطینی برگزاری کلاس‌هایی به دست علمای حوزه علمیه قم در قم یا تهران یا سوریه و... است. در بعضی از جلسات، شاهد همکاری این بزرگواران بودم.

یک مورد را عرض می‌کنم: ارتباط با انقلاب اسلامی ایران آن‌چنان در فلسطین اثر گذاشت که فلسطینیان به این جمع‌بندی رسیدند که تنها منجی و حامیان آن‌ها، انقلاب اسلامی ایران است. زمانی که در قاهره بودم، جنگ‌های چند روزه بین فلسطینیان در نوار غزه و اسرائیل اتفاق افتاد. تلویزیون‌های مصر به صورت زنده بمباران‌ها را نشان می‌دادند. دولت مصر برای نشان‌دادن حمایتش از فلسطین، در روزهای آخر جنگ تعدادی از مجروحان فلسطینی را برای درمان به مصر آورد. در رسانه‌ها خبر منتشر شد. بعد از انتشار خبر، سفرای کشورهای اسلامی که در قاهره حضور داشتند، برای عیادت مجروحان فلسطینی به بیمارستان رفتند تا کار را رسانه‌ای کنند و حمایت دولت‌هایشان را از آنان اعلام بدارند.

بنده هم رفته بودم. اولین سفیر وارد اتاقی شد که در آن جوانی خون‌آلود با چشم‌هایی بسته قرار داشت. به او سلام کرد ولی جوابی نشنید. سفرا آمدند و رفتند. آخرین نفر وارد شدم و سلام کردم و گفتم من از ایران آمدم. تا صحبت مرا شنید با دستانش خون‌های روی چشمش را پاک و آغوشش را باز کرد و مرا بغل گرفت. به او گفتم اگر بیدار بودی چرا جواب آن‌ها را ندادی؟ گفت: «رازی داشت! والله همه آن‌ها دروغ می‌گویند. یک کشور راست گفته و پای نهضت فلسطین ایستاده و آن ایران است». این صحنه‌ای بود که دیدم. شروع به صحبت کردم، و بعد به او گفتم اگر کمکی می‌خواهید بفرمایید. گفت: «بله، موشک‌هایی که دادید عالی بود، من چیزی نمی‌خواهم؛ به ما موشک‌ها را برسانید».

درباره اقداماتی که قرار است انجام شود توضیحاتی می‌دهم: حوزه علمیه سمیناری در فضای مجازی با حضور حدود ۱۸ کشور دنیا برگزار می‌کند. در این سمینار، شخصیت‌های بزرگ جهان اسلام شرکت دارند. آقای سید هاشم صفی‌الدین، آقای شیخ عیسی قاسم، آقای العاصی از آمریکا، آقای احمد بدرالدین حسون مفتی سوریه، و آیت‌الله اعرافی از ایران و ده‌ها شخصیت دیگر سخنرانی دارند.

یک نکته این بود که حوزه علمیه راجع به فلسطین چه کارهایی کرده است و بنده به برخی از این فعالیت‌ها اشاره کردم، به چند مورد دیگر هم اشاره می‌کنم:

- میز فلسطین را در معاونت بین‌الملل حوزه داریم که نهادهای مختلفی عضو آن هستند.

- شورای مشترکی بین نهادهای بین‌المللی وجود دارد که معاونت بین‌الملل حوزه عضو آنجاست و حدود ده سال است که کار می‌کند.

- تعدادی از سخنران‌هایی که درباره فسلطین صحبت می‌کردند را دعوت کردیم و در حوزه‌های علمیه برای آن‌ها مراسم سخنرانی برگزار کردیم. برخی از اعضای هیئت دولت فلسطینی را دعوت کردیم و در معصومیه و جاهای دیگر برای آن‌ها برنامه سخنرانی گذاشتیم.

- درباره نفوذ صحبت‌هایی بیان و گفته شد آیا حوزه در این باره کاری می‌کند؟ از وظایف مرکز صیانت حوزه، بررسی مسئله نفوذ نسبت به صهیونیسم و غیره است.

- مطرح شد که در خصوص بحث اعتیاد و تصادفات کشته‌هایی داده‌ایم، و حوزه چه می‌کند؟ بخش همکاری حوزه با ستاد مبارزه با اعتیاد کشور تشکیل شده است، در این زمینه همکاری‌های مشترکی با آن‌ها انجام می‌دهیم. کتابی به نام «نظر دین درباره تصادفات و شیوه رانندگی» نوشته شده و تعدادی از طلبه‌ها به صورت تخصصی در این زمینه کار می‌کنند.

- اشاره فرمودند که فیلسوفان حرکتی نیافریدند. امام بزرگوار فیلسوفی بود که حرکت آفرید. رهبر انقلاب در جلسه‌ای که اساتید فلسفه در آن حضور داشتند فرمودند که فلسفه نباید عقیم باشد، باید مولد باشد. باید همه چیز از درون فلسفه در بیاید. نظام ولایت فقیه از درون فلسفه در بیاید. باید مسئله جهاد و مبارزات مولود فلسفه باشد. بنابراین باید فلسفه به عنوان خشت اساسی و بنیادینِ معرفتیِ انسان به گونه‌ای باشد که جهاد و عدالت‌خواهی از آن به دست آید.

دشمنان ما چقدر کار می‌کنند؟ وقتی بنده به سوربن فرانسه رفته بودم دیدم که بسیاری از موضوعاتی که کار کردند راجع به اسلام‌شناسی، شیعه‌شناسی، قم‌شناسی و حوزه‌شناسی بود. بر روی موضوعات متعددی کار کرده بودند. عنوان یکی از موضوعات پژوهشی «مقایسه‌ای بین متد استنباط فقهی فقه شیعه از منظر دو مرجع معاصر قم، آیت‌الله وحید خراسانی و آیت‌الله صافی گلپایگانی» بود که متد استنباطشان چه مشترکات و افتراقاتی دارد. کاری که شاگردان این دو بزرگوار در قم انجام نداده بودند، در سوربن فرانسه انجام شده بود. از این نمونه‌ها فراوان دیده‌ام.

[1] . سورۀ مائده، آیۀ 82.

[2]. کافی، ج 2، ص 164.

[3]. سورۀ حج، آیۀ 40.

[4]. سورۀ نساء، آیۀ 75.

[5]. «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى‏ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ (7) لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً وَ یَنْصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ (8)».

برشی از یک کتاب | سیستم امنیتی - جاسوسی معاویه

سیستم امنیتی - جاسوسی معاویه، نه از راه ترور امام حسن(علیه‌السلام) و نه راه‌های دیگر نتوانست باعث ادامه جنگ شود. به این ترتیب، معاویه تسلیم درخواست عمومی برای پذیرفتن صلح و شروط صلح نامه شد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ یکی دیگر از صحنه‌هایی که نشان می‌دهد معاویه در موضع قدرت بود و طالب جنگ، نحوه ورود او به کوفه است. او با سپاهی مقتدر، پیروزمندانه وارد کوفه شد. معاویه با مطرح کردن صلح از سوی خودش، قصد دارد با یک تیر دو نشان بزنند. اول این‌که خود را صلح طلب و خواستار منفعت عمومی مطرح کند و با این کار حُسن سابقه برای خود درست می‌کند.

دوم این‌که شکستی را که به واسطه تعطیلی جنگ برای او پیش آمده، بپوشاند؛ بنابراین برخلاف بسیاری از مشهورات، صلح ابتکاری از طرف امام مجتبی(علیه‌السلام) بود تا جنگ را پایان دهد و تاکتیک اختفاء سازمان شیعه را آغاز کند. در نتیجه باید گفت صلح از سوی امام بود و به سود ایشان تمام شد.

معاویه تلاش می‌کند که جلوی این کار را بگیرد، ولی موفق نمی‌شود. با فعال کردن سازمان جاسوسی خود در قالب خوارج، سعی می‌کند که پیش از سرد شدن آتش جنگ، امام حسن(علیه‌السلام) را از بین ببرد تا کار را به نهایت برساند، اما موفق نمی‌شود. حضرت دو زه به تن کرده بود و آن‌ها در ترور خود موفق نشدند.(1)

این نقد مذکور در تاریخ که معاویه برگه سفید برای امام فرستاد و از او خواست هر شرایطی را بنویسد، مورد قبول است، دروغی برای پوشاندن شکست معاویه است. معاویه هرگز راضی به صلح نبود، بلکه به دلیل فشارهایی که مردم به او می‌آوردند مجبور به صلح شد.

در تاریخ نقلی صریح نداریم دال بر این‌که امام مجتبی(علیه‌السلام) به معاویه پیشنهاد صلح داده باشد، بلکه نقل است که در سپاه، این حرف شایع شد که امام قرار است صلح کند(2) و به همین دلیل اعتراض‌هایی به حضرت صورت گرفت. به نظر می رسد حضرت خودش این مطلب را علنی کرده است.

اهل شام از این خبر مطلع شدند و به علت سختی‌هایی که در نبرد صفین برایشان پیش آمده بود، دیگر به جنگ رضایت نمی‌دادند، زیرا به نظر آن‌ها معاویه به هدفی که می‌خواست رسیده بود و دیگر دلیلی برای ادامه جنگ نداشت؛ بنابراین فشارهای عمومی برای اجبار معاویه به صلح شروع می‌شود.

سیستم امنیتی - جاسوسی معاویه، نه از راه ترور امام حسن(علیه‌السلام) و نه راه‌های دیگر نتوانست باعث ادامه جنگ شود. به این ترتیب، معاویه تسلیم درخواست عمومی برای پذیرفتن صلح و شروط صلح نامه شد.

بنابراین عدم انتخاب جانشین، پرداخت خراج برخی مناطق و... از شروط گنجانده شده در صلح نامه از سوی نماینده امام بود.(3) در افکار عمومی منصفانه به نظر می‌آمد زیرا عموم افراد می‌گفتند علاوه بر این‌که پسر رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است، مانع ادامه خونریزی‌ها شده است و در مقابل غرامتی که باید در جنگ می‌دادیم، این خواسته‌ها چیزی نیست و باید پذیرفته شود.

 

تدوین صلح نامه

یکی از مهمترین انگیزه‌های حضرت در تدوین این چنینی صلح نامه، آن است که مردم شام را نسبت به باطن غیر دینی و غیر مذهبی معاویه آگاه کند. ایشان با قرار دادن این بند که معاویه نباید برای بعد از خود جانشین انتخاب نماید، ذهن‌ها را منتظر اقدامات بعدی معاویه می‌کند. معاویه اگر مسلمان بود باید به عهدی که داده بود، وفادار می‌ماند.

در اینجا ذکر این نکته لازم است که نباید تصور شود همه اطرافیان معاویه فاسد بودند. برای نمونه ضحاک بن قیس یکی از فرماندهان عالیرتبه معاویه است، به قدری اهل نماز شب و روزه بود که امام صادق(علیه‌السلام) به یکی از اصحاب قریب به این مضامین می‌فرمایند «اگر نماز شب نشانه رستگاری بود، ضحاک بن قیس باید با آن زهدش رستگار می‌شد که نشد.»(4)

مردم، معاویه را مظهر رسول خدا(صلی‌الله علیه‌وآله) می‌دانستند و در صورت تخلف از عهدنامهُ تمام بافته‌هایش پنبه می‌شد. بنابراین، امام با قرار دادن نکات حساس و مهم سرنوشت معاویه و به تبع او بنی‌امیه را دستخوش تغییر کرد.

 

پس از صلح

از اینجا به بعد است که موقعیت تاکتیک اختفاء سازمان شیعه به وجود می‌آید. وقتی قرار است کار مخفیانه صورت بگیرد طبیعتاً سرعت آن کند می‌شود. حضرت پس از امضای صلح نامه به کوفه بازگشت و معاویه هم با سپاهان وارد کوفه شد.

با ورود او بسیاری از فرماندهان حضرت که در جنگ صفین در مقابل معاویه می‌جنگیدند، جزو علمداران سپاه او شدند. اکنون کوفه برای معاویه است و امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) باید مثل مردمانی معمولی رفتار کنند. تمام سعی معاویه این است که امام مجتبی(علیه‌السلام) را تحقیر کند. او نمی‌تواند حضرت را علنی از بین ببرد. بنابراین سعی می‌کند شأن اجتماعی او را پایین بیاورد.(5)

وضعیت علی(علیه‌السلام) در زمان خلفا در مدینه بسیار بهتر از وضعیت حسنین(علیهم‌السلام) در کوفه است، زیرا حضرت امیر(علیه‌السلام) با این قید با خلفا بیعت کرد که موظف به شرکت در نماز جمعه و جماعت آن‌ها نباشد، به همین دلیل اگر آن حضرت در نماز جمعه یا جماعتی شرکت کرده اختیاری بوده است. اما در اینجا حسنین موظفند طبق دستور حکومتی عمل کنند.

معاویه اولین زهرش را به خاندان اهل‌بیت(علیهم‌السلام) هنگام ورود به شهر می‌ریزد. او می‌خواهد در مسجد سخنرانی کند و همه مردم شهر جمع شده‌اند؛ حسنین(علیه‌السلام) هم آمده‌اند. بعد از اینکه سخنرانی‌اش تمام می‌شود، می‌گوید من از حسن می‌خواهم چند کلمه حرف بزند، یعنی بر امام منت می‌گذرد، اجازه‌ای حرف زدن به ایشان می‌دهد.

هدف دیگری هم از این کار دارد. مشاوران او توصیه کردند که اجازه دهد امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) سخنرانی کند، تحلیلشان هم این بوده است که چون امام اهل سخنوری نیست، در مقابل این جمعیت انبوه تحقیر می‌شود، حضرت نمی‌پذیرد، اما معاویه با اصرار بالاخره ایشان را راضی می‌کند.

امام حسن(علیه‌السلام) رشته‌ی سخن را به سمت معاویه و نسل او می‌برد. معاویه هر چه سعی می‌کند بحث را عوض نماید، امام اجازه نمی‌دهد. برای مثال از حضرت می‌خواهد درباره رطب مطلبی بگوید. حضرت دو و سه کلمه درباره رطب می‌گوید و دوباره مسیر حرف قبل را ادامه می‌دهد تا جایی که معاویه مجبور می‌شود که ادامه سخنانشان جلوگیری کند.(6)

این صحنه به ضرر معاویه تمام می‌شود، بنابراین به محض استقرار در کوفه و تعیین فرماندار دستور به خروج حضرت از کوفه می‌دهد. از شهادت امیرالمومنین(علیه‌السلام) تا خروج امام مجتبی(علیه‌السلام) از کوفه فقط شش ماه طول کشید.(7)

منبع: تبار انحراف3(زیر نظر استاد مهدی طائب)، چاپ اول سال 94، انتشارات کتابستان معرفت 39-44

پی نوشت؛

1 علل الشرائع، ج1، صص220-221؛ بحارالانوار، ج44، ص33

2 انساب الاشراف، ج3، ص35

3 همان، ج3، ص41

4 المحاسن، ج1، ص168؛ بحارالانوار، ج27، ص185

5 الاحتجاج، ج1، ص401-415

6 عیون الاخبار، ج2، ص188؛ مناقب آل ابی طالب، ج3، صص178-179؛ بحارالانوار، ج43، صص355-356

7 انساب الاشراف، ج3، ص54؛ اختیار معرفه الرجال، ج1، صص329-330؛ بحارالانوار، ج44، ص60

پرونده ویژه | شرایط سخت برای ائمه(ع) در زمان بنی‌عباس

بنی‌امیه با این‌که اطلاعات داشتند بنی‌عباس بعد از آن‌ها  به قدرت می‌رسند، با آن‌ها برخوردی نداشتند. وقتی بنی‌امیه می‌دانند بنی‌عباس به قدرت می‌رسند و خبر و اطلاعات موثق هم دارند، در جهت کشتن محمدبن علی بن عبدالله بن عباس اقدامی انجام نمی‌دهند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بنی‌امیه یک تداوم بود. اگر ادعا شود در حوادثی که بعد از رسول خدا(ص) به وجود آمد، یهود نقش دارد، اوج این نقش را باید در ظهور و بروز بنی‌امیه و حادثه عاشورا پیدا کرد. اگر جریانی قصد براندازی بنی‌امیه را داشته باشد، بنی‌امیه باید به‌شدت با آن جریان برخورد کند.

بنی‌امیه با جریان اهل‌بیت(ع) چگونه برخوردی داشتند؟ برخورد آن‌ها خیلی شدید بود و اهل‌بیت(ع) را تحت فشار شدید قرار داده بودند. حال سؤال می‌شود بنی‌امیه از جریان بنی‌عباس چه اندازه اطلاعات داشتند و چه کسی به بنی‌امیه در مورد جریان بنی‌عباس خبر داده بود و بنی‌امیه به چه میزان علیه بنی‌عباس اقدام کرده بودند؟ بنابراین همچنان‌که قبلا گفته شد، باید زمینه پیدایش بنی‌عباس را به‌دقت مورد بررسی قرار داد.

تاریخ مصرف بنی‌امیه در حال اتمام بود؛ منتهی دلیل آن خیلی دشوار بود. بعد از حادثه عاشورا عنوان اهل‌بیت رشد کرد و مردم به اهل‌بیت(ع) تمایل پیدا کرده بودند. یهودیان از قبل برای اتخاذ این قضیه، برنامه‌ریزی کرده بودند و اهل‌بیت دروغین ساخته بودند و بنی‌امیه توجیه بودند که نباید با اهل‌بیت بدلی کاری داشته باشند.

بنی‌امیه با این‌که اطلاعات داشتند بنی‌عباس بعد از آن‌ها  به قدرت می‌رسند، با آن‌ها برخوردی نداشتند. وقتی یهود از تولد حضرت رسول(ص) اطلاعات دارند، تمام سعی خود را جهت ترور ایشان گذاشتند؛ اما در زمان مورد بحث، وقتی بنی‌امیه می‌دانند بنی‌عباس به قدرت می‌رسند و خبر و اطلاعات موثق هم دارند، در جهت کشتن محمدبن علی بن عبدالله بن عباس اقدامی انجام نمی‌دهند. لذا با توجه به این‌که از همان زمان بنی‌امیه، اتصال بنی‌امیه به یهود کشف شد، معلوم می‌شود این حرکت چقدر دقیق توسط یهود برنامه‌ریزی شده است.(1)

 

تلاش بنی‌عباس برای منحرف کردن عنوان اهل‌بیت

عنوان اهل‌بیت برای ائمه(ع) ثابت بود و بنی‌عباس هم با عنوان اهل‌بیت در رأس قدرت قرار گرفتند. بنی‌عباس تلاش داشتند عنوان اهل‌بیت را از امام صادق(ع) به‌سمت دیگری منحرف کرده و بر افراد دیگری منطبق سازند.

روایتی وجود دارد که عمرو بن ابی المِقدام آن را نقل می‌کند. بحثی پیرامون این راوی وجود دارد که این فرد از بُتریّه بود. بتریه کسانی هستند که بین خلیفه اول و دوم و بین علی بن ابی طالب(ع) و اهل‌بیت(ع) جمع کرده و می‌گویند: هم خلیفه اول و دوم بر حق هستند و هم علی بن ابی طالب(ع) و اهل‌بیت(ع).

عمروبن ابی المقدام می‌گوید: من در حال طواف بودم و همین‌طور منصور دوانیقی هم مشغول طواف بود. یک‌مرتبه فردی فریاد زد و خطاب به منصور می‌گفت: به داد من برس. منصور جریان را از او پرسید و او گفت: برادرم شبانگاه وارد خانه این دو نفر شده و از منزل آن‌ها بیرون نیامده بود تا این‌که جنازه اش در فلان منطقه پیدا شده است.

منصور آن دو نفر را بازداشت کرد و به آن‌ها گفت: آیا ادعای این مرد در مورد ورود برادرش به خانه شما صحیح است؟ آن دو نفر گفتند: بله. منصور پرسید: پس چه شد؟ گفتند: با ما کار داشت و لذا وارد خانه ما شد. ما او را تحویل گرفتیم و از خانه بیرون آمدیم و او را به فلان منطقه رساندیم؛ اما دیگر از او خبری نداریم.

منصور گفت: فردا بیایید تا جواب بدهم. فردای آن روز منصور، امام صادق(ع) را هم احضار کرد و به حضرت گفت: یا جعفر إقضِ بینهم؛ حکم کن. حضرت ماجرا را از آن دو مظنون پرسید و آن‌ها همان جواب را مطرح کردند. حضرت فرمودند: پیامبر(ص) فرموده است: هرکس شبانگاه وارد خانه دیگران شود(یعنی مهمان آن‌ها شود)، دیگران ضامن خون او هستند تا این‌که سالم به خانه خودش برگردانند و اگر کشته شد، آن دیگران ضامن هستند.

حضرت در ادامه فرمودند: شمشیر را بیاورید و این دو را گردن بزنید. در مدت زمانی که قرار بود شمشیر آورده شود، یکی از آن دو نفر گفت: یابن رسول الله! من او را نکشتم؛ بلکه دوستم او را کشت. حضرت پرسیدند: تو چه کردی؟ آن فرد گفت: من فقط او را نگه داشتم تا مقاومت نکند؛ ولی دوستم او را کشت. آن دیگری نیز به قتل اقرار کرد و گفت: دوستم او را نگه داشت و من او را به قتل رساندم.

حضرت فرمودند: گردن مباشر در قتل باید زده شود و دیگری باید تا ابد، محبوس و زندانی شود؛ به‌علاوه اینکه، سالیانه پنجاه ضربه شلاق نیز بر او زده شود.(کافی، ج7، صص287-288)

از این روایت معلوم می‌شود بنی‌عباس در ابتدای امر برای اینکه بر امور مسلط شوند و وجهه خوبی بین مردم پیدا کنند، حضرات معصومین(ع) را در کنار خودشان قرار می‌دادند تا عنوان اهل‌بیت به بنی‌عباس هم منتقل شود.(2)

 

شرایط سخت برای ائمه(ع) در زمان بنی‌عباس

امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) در مدینه آزاد بودند و کسی برای ارتباط داشتن با حضرات مشکلی نداشت؛ اما در زمان بنی‌عباس ابتدا امام صادق(ع) را محدود کردند. وضع به‌گونه‌ای شد که افراد در قالب مشاغل مختلف مثل خیارفروشی به امام خود نزدیک می‌شدند تا مسائل خود را مطرح کنند.

کم کم در مناطقی مثل کوفه، بصره، مکه و خراسان هم محدودیت‌هایی شروع شد. البته حضرات معصومین(ع) شبکه مخفی شیعیان را به‌روز کردند. مسئله فقهی «تقیه»، از دوران بنی‌عباس شدت پیدا کرد؛ درحالی‌که تقیه در دوران بنی‌امیه به شدتِ دوران بنی‌عباس نبود. اهل‌بیت(ع) در زمان بنی‌عباس، به اصطلاح امروز، حفاظت را بالا بردند.

عنوان رافضی در زمان بنی‌امیه کمتر استعمال می‌شد؛ ولی بنی‌عباس آن را زیاد مطرح کرده و گفتند: کسانی که خلفای سه‌گانه را لعن کنند، رافضی‌اند. به‌همین‌جهت، فشارها و محدودیت‌ها شدت پیدا کرد و در نتیجه، شبکه اهل‌بیت(ع) بایستی پنهانی‌تر عمل می‌کرد.

حفاظت خیلی سخت شده بود؛ تا جایی که امام صادق(ع) حتی به زراره نفرمودند که بعد از ایشان، چه کسی امام جامعه است؟ زراره 6 ماه بعد از امام صادق(ع) از دنیا رفت. بعد از شهادت امام صادق(ع) اوضاع به‌هم ریخت و اصحاب مردد بودند.

این داستان نیز نقل شده است که منصور برای فرماندار مدینه نوشت تا بررسی کند که امام صادق(ع) به چه کسی وصیت کرده است؟ وقتی حضرت به شهادت رسیدند، فرماندار مدینه آمد و گفت: آیا جعفر بن محمد وصیت هم کرده و کسی را وصی خود قرار داده است؟

گفته شد: بله. فرماندار گفت: به چه کسی وصیت کرده است؟ وصیت‌نامه را باز کردند و دیدند 5 نفر را وصی خود قرار داده است: یکی خلیفه مسلمین، دوم فرماندار مدینه، سوم قاضی القضات، چهارم همسر و پنجم فرزندشان و فرمودند: هرکدام توانستند. فرماندار مدینه به منصور نامه نوشت که یا باید گردن تو را بزنم و یا گردن خودم را و یا گردن قاضی القضات یا گردن بقیه را!

از این جریان فهمیده میشود که این زمان با زمان بنی‌امیه فرق کرده بود. همه میدانستند جانشین امام سجاد(ع) امام باقر(ع) است - حتی هشام بن عبدالملک هم میدانست - اما در زمان امام صادق(ع) حتی زراره هم نمیدانست. در احوالات زراره نوشته‌اند که هنگام مرگ، قرآن را روی سینه خود گذاشت و گفت: خدایا من در حال احتضارم و کسی را بعد از امام صادق(ع) امام میدانم که در این قرآن معرفی کردی و من او را نمیشناسم. سپس از دنیا رفت.

روایت میگوید: «من مات و لم یَعرِف امامَ زمانِه مات مِیتةَ الجاهلیة»؛ لذا زراره گفت: خدایا من امام بعد از امام صادق(ع) را به اسم نمیشناسم؛ ولی هرکس که تو در قرآن او را به‌عنوان امام معرفی کردی، من هم قبول دارم. وضع به‌گونه‌ای بود که امام صادق(ع) حتی برای زراره هم نفرمودند که امام بعد از ایشان کیست؛ چون زراره از طرف امام(ع) در دستگاه حاکمه است و ممکن بود ناخودآگاه نام امام بعدی از دهانش بیرون بیاید. این‌قدر خطر به امامت نزدیک شده بود؛ ولی امام، مظهر مکر الهی است و بهتر میداند که چگونه باید کار کند.(3)

انتهای پیام/

پی نوشت؛

1 - جلسه هفتادویکم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/09/29)

2 - جلسه شصت‌ونهم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/08/10)

3 جلسه شصت و هفتم تاریخ تطبیقی استاد مهدی طائب(1396/07/26)

پرسش از استاد | حضور امام صادق(ع) در جلسات حکومت

پرسش شما: چرا امام صادق(ع) در بعضی از جلسات حکومت شرکت می‌کردند؟

 

پاسخ استاد: هنگام مرگ خلیفه دوم، عبدالله بن عباس به علی(ع) گفت: در شورای شش‌نفره عمر شرکت نکن. حضرت فرمودند: برای چه؟ عبدالله بن عباس گفت: از این جلسه کسی جز عثمان بیرون نمی‌آید و شما در این شورا رأی نمی‌آورید. ولی حضرت شرکت کردند و رأی هم نیاوردند.

عبدالله بن عباس به حضرت گفت: مگر نگفتم شما شرکت نکنید؛ چون رأی ندارید. حضرت فرمودند: من می‌دانستم رأی نمی‌آورم. عبدالله بن عباس گفت: پس برای چه شرکت کردید؟ حضرت برای او یک مطلبی بیان فرمودند: أردتُ أن یُکذِّب نفسَه؛ خواستم تا خودش را تکذیب کند.

عبدالله بن عباس گفت: چگونه؟ حضرت فرمودند: این افراد در سقیفه در توجیه غصب خلافت توسط خودشان گفتند: سمِعنا عن رسول­ الله أن النبوة و الخلافة لا یجتمعان فی بیت واحد؛ پیامبر(ص) فرمودند: نبوت و خلافت در یک خانه جمع نمی‌شود. حال من از همان خانه نبوت هستم و الآن خلیفه دوم مرا برای خلافت کاندیدا کرد. اگر آن حرفی که از رسول خدا(ص) شنیدند درست است، چرا من را وارد شورا کردند و اگر آن کلام دروغ بود، چرا در آن زمان آن را مطرح کردند؟!(بحار الأنوار، ج31، صص355-356)

علت حضور امام صادق(ع) هم این بود. حالا که بنی عباس قدرت را غصب کردند، می‌توان در حال حاضر، از چنین مجالسی که درواقع یک تریبونِ رساندن پیام است، استفاده کرد. وقتی حضرت در این جلسات شرکت می‌کنند، مردم متوجه می‌شوند که منصور در قضاوت کم آورده است و وقتی حضرت قضاوت می‌کنند، ایشان در اذهان مردم جا پیدا می‌کنند و مردم متوجه می‌شوند که او از اهل‌بیت(ع) است. از همین جا حضرات برای تبلیغ خودشان استفاده میکنند.

خلاصه این‌که در ابتدای حکومت بنی‌عباس، آن‌ها تلاش داشتند خودشان را به‌عنوان اهل‌بیت در بین مردم معرفی کنند؛ چون اهل‌بیت بودن ائمه(ع) در اذهان مردم رسوخ کرده بود؛ ولی بنی عباس تلاش داشتند ائمه(ع) را از صحنه خارج کنند و تلاش ائمه(ع) هم این بود که عنوان اهل‌بیت را که در اذهان مردم بر آن بزرگواران منطبق شده بود، حفظ کنند.

منبع: جلسه شصت‌ونهم تاریخ تطبیقی(1396/08/10)

یادداشت | فرقه شیخیه

شناخت شیخیه، با شناسایی «شیخ احمد» گره خورده است؛ چه این که شیخیه، به او منسوب‌اند و اساس تعالیم خود را، از او گرفته‌اند.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ فرقه شیخیه، براساس تعالیم عالم شیعی، شیخ احمد احسائی، در نیمه اول قرن سیزدهم به وجود آمد. پیروان این فرقه مجموعا از مردم بصره، حله، کربلا، قطیف، بحرین و بعضی از شهرهای ایران بودند.(1)

اساس این مذهب، مبتنی بر ترکیب «تعبیرات فلسفی قدیم» متاثر از آثار سهروردی با اخبار آل محمد صلی الله علیه و آله است.(2) آموزه‌های ویژه بنیان گذار این فرقه، غیر از آن که مایه انشعاب داخلی فرقه شد؛ زمینه ساز پیدایش دو فرقه منحرف «بابیت » و «بهائیت » نیز گردید.

نام دیگر این گروه «کشفیه» است. کشفیه، کنایه از کشف و الهامی است که رهبران این فرقه، برای خود قائل بودند. مدعی جانشینی شیخ، فردی به نام «سیدکاظم رشتی» بود. وی در خصوص نام گذاری شیخیه به «کشفیه» می‌نویسد «خداوند سبحان، حجاب جهل و کوری دین را از بصیرت‌ها و چشم‌های ایشان برداشته و ظلمت شک و ریب را از قلوب و ضمایر آن‌ها برطرف کرده است.»(3)

این فرقه به «پایین سری» - در مقابل «بالاسری» - نیز نامیده شده است. علت نام گذاری آن ممنوع دانستن زیارت و اقامه نماز در بالاسر قبر امام معصوم علیه‌السلام است که مخالفان، آنان را «پایین سری» می‌خواندند.

 

شیخ احمد احسایی

شناخت شیخیه، با شناسایی «شیخ احمد» گره خورده است؛ چه این که شیخیه، به او منسوب‌اند و اساس تعالیم خود را، از او گرفته‌اند. مشرب و سیره شیخ احمد، دامنه تاثیر او را به پس از حیاتش رسانده، و تحولاتی را در تاریخ امامیه - از قرن سیزده به بعد - به بار آورده است. از این رو، دانستن شرح حال او(4) و ذکر ویژگی‌های علمی و عملی وی، ضرورت دارد.

شیخ احمد، مشهور به «احسایی» فرزند زین الدین بن ابراهیم است که در رجب 1166 به دنیا آمد و در ذیقعده سال 1241 به دیار باقی شتافت. وی را «عالم» ، «حکیم» و «فقی » نام داری خوانده‌اند که با اظهار بعضی از عقاید و برداشت‌های فلسفی - عرفانی، مخالفت عده‌ای از فقیهان و متکلمان را برانگیخت تا جایی که برخی به «کفر» او شهادت دادند.

زادگاه شیخ احمد احسایی، روستای «مطیرفی» واقع در منطقه «احساء» در شرق عربستان است. به گفته احسایی، سابقه تشیع در نیاکان وی، به جد چهارم او «داغر» باز می‌گردد. «داغر»، نخستین کس از خاندان او بود که بادیه نشینی را رها کرد و در «مطیرفی» اقامت گزید.(5) وی پس از مهاجرت، به تشیع گروید و نسل او همگی بر این مذهب بودند.

 

دوران کودکی

شیخ احمد احسایی، در ذکر وقایع دوران کودکی خود، از چند حادثه طبیعی و سیاسی یاد می‌کند که در سرزمینشان رخ داده و او را سخت به اندیشه درناپایداری دنیا، وا داشته بود.(6) خاندان او، مانند دیگر مردم دیارشان، به سب دوری از شهر و نداشتن فردی عالم در میان خود، از معرفت احکام دین بی بهره بودند.

او خود می‌گوید «اهل منطقه ما به غفلت گرد هم می‌آمدند و به لهو و طرب سرگرم می‌شدند و من در عین خردسالی، به سیره آنان دلبستگی زیادی داشتم؛ تا آن که خداوند خواست که مرا از آن حالات رهایی بخشد.»(7)

 

دوران تحصیل و رؤیاهای احسایی

روزی یکی از خویشاوندان شیخ احمد، نزد او از علم نحو نام برد و گفت: کسی که «نحو» نداند، به معرفت شعر راه نمی‌یابد. این سخن، شوق آموختن را در وی برانگیخت. پدرش از عزم او آگاه شده، وی را به روستای «قرین» در (یک فرسنگی زادگاهش) نزد یکی از خویشاوندان(به نام شیخ محمد بن شیخ محسن) فرستاد و احسایی، مقدمات ادبیات عرب را، از او فرا گرفت.

شیخ احمد، از رؤیایی در ایام تحصیل خود یاد می‌کند که در آن، شخصی تفسیر عمیقی از دو آیه قرآن به او ارائه کرده بود «این رؤیا، مرا از دنیا و آن درسی که می‌خواندم، روی گردان ساخت. از زبان هیچ بزرگی که به مجلس او می‌رفتم، نظیر سخنان آن مرد را نشنیده بودم و از آن پس تنها تنم، در میان مردم بود.»(8)

این حالت، سرآغاز تحولی معنوی، در زندگی احسایی بود که رؤیاهای الهام بخش دیگری را در پی آورد! او یک سلسله از این رؤیاها را برای فرزندش، بازگو کرده است «پس از آن که به دلالت یکی از رؤیاها، به عبادت و اندیشه بسیار پرداخته است، پاسخ مسائل خود را در خواب از ائمه اطهار علیهم السلام دریافت می‌داشته و در بیداری به درستی و مطابقت آن پاسخ‌ها با احادیث پی می‌برده است.»(9)

گزارش احسایی، جنبه‌های بارزی از مشرب او را نشان می‌دهد که نوعی گرایش به «باطن شریعت» و تاکید بر مرتبه «قدسی امام» است. همین گرایش، موجب برداشت ویژه او، نسبت به بعضی از مفاهیم دینی گردیده، وی حتی پای استدلال را بست و بدون اقامه دلیل، ادعاهای خویش را نشر داد؛ چنان که در هنگام مباحث علمی، هرگاه بر آرای وی ایرادی وارد می‌شد، می‌گفت «در طریق من مکاشفه و شهود است نه برهان و استدلال...»(10)

بدیهی است که چنین طرز تلقی، خطرناک بوده و جایگاهی در ارائه نظریات علمی نخواهد داشت و چه بسا سر از شرک و کفر درآورد. به عنوان مثال، حکیم متاله حاجی سبزواری در حواشی بحث «اصالت وجود» می‌نویسد «از معاصران ما، برخی قواعد حکمت را قبول ندارند و به «اصالت وجود و ماهیت» قائل شدند و در بعضی از تالیفات آورده اند: «وجود»، منشا کارهای خیر و «ماهیت »، منشا کارهای شر است و همه این آثار، اصیل اند. پس منشا صدور آن‌ها، به طریق اولی اصیل خواهد بود؛ در حالی که شر، عدم ملکه است و علة العدم، عدم و ماهیت اعتباری را تولید می‌کند.»

علامه حسن زاده آملی در تعلیقه بر این سخن، آورده است «شیخ احمد احسایی که قائل به اصالت وجود و ماهیت است و قواعد فلسفی را معتبر نمی‌داند، بدون آن که متوجه باشد، در گرداب ثنویت افتاده است که قائل به یزدان و اهریمن هستند و سهمی از توحید ندارند... .»(11)

 

سفرهای گوناگون و پی درپی

احسایی، در پی شیوع بیماری طاعون، در عراق، به وطنش(احساء) بازگشت و پس از اقامتی چهار ساله، در سال 1212 ه. ق رهسپار عتبات شد. در بازگشت، بعد از مدتی اقامت در بصره، به «ذورق» در نزدیکی بصره رفت و تا سال 1216 ه. ق در آن جا ماند. پس از آن نیز تا 1221 ه. ق چندین بار به طور موقت در بصره و روستاهای اطراف آن اقامت داشت. در این سال به عتبات رفت و از آن جا عازم زیارت مشهد رضوی شد و بین راه، در یزد توقفی کرد. اهل یزد، از او استقبال گرمی‌به عمل آوردند و وی به اصرار ایشان، پس از بازگشت از مشهد، در یزد مقیم شد.(12)

در این زمان که آوازه احسایی در ایران پیچیده بود، فتحعلی شاه قاجار(13) باب نامه نگاری را با او گشود و از وی برای ملاقات در تهران، دعوت به عمل آورد.(14) احسایی برای آن که دعوت شاه را نپذیرد، بهانه می‌آورد تا آن که شاه در نامه‌ای دیگر، بدو نوشت که آمدنش به یزد با قشون بسیار، تهدیدی برای ارزاق مردم آن جا خواهد بود و بار دیگر خواستار آمدن احسایی به تهران شد. وی بالاخره به تهران رفت ولی اصرار شاه را مبنی بر مقیم شدن در تهران نپذیرفت و در سال 1223 ه. ق به همراه خانواده اش به یزد بازگشت.

احسایی در سال 1229 ه. ق در راه زیارت عتبات، به کرمانشاه وارد شد و با استقبال مردم و شاهزاده محمد علی میرزای دولت شاه(حاکم کرمانشاه) روبه رو گشت. حاکم اصرار به ملاقات وی، در کرمانشاه داشت و با تعهدی که در مورد تدارک سفر هر ساله او به عتبات داد، وی را به اقامت راضی کرد. این اقامت در کرمانشاه - به جز سفری دو ساله به حج و عتبات - حدود ده سال به طول کشید. سپس به مشهد، یزد، اصفهان و کرمانشاه رفت و پس از یک سال اقامت در کرمانشاه، رهسپار عتبات شد و چندی بعد آن جا را نیز به عزم مکه ترک کرد؛ اما در دو منزلی مدینه، درگذشت و در قبرستان بقیع، دفن گردید.(15)

 

مقام علمی و اجازه روایت

شیخ احمد تا بیست سالگی در «احساء» علوم دینی متداول را فرا گرفت؛ اما جز درس آغازین او، از زندگی تحصیلی وی چیزی در دسترس نیست، لذا برخی بر این عقیده اند: وی در مراحل بعد، استاد خاصی نداشت و استفاده‌های او، از مجالس درس عالمان، تحصیل به معنای متعارف نبود. به ویژه آن که او در جایی از آثارش، به کسی به عنوان استاد، استناد نکرده است.(16)

البته مهاجرت او به کربلا و نجف و حضور در درس استادان بزرگ و کسب اجازه روایت، نشان گر حضور تحصیلی او است؛ گرچه مدت آن کم بوده است.

برای شناخت فرقه شیخیه و انشعاب‌های به وجود آمده در آن، آشنایی با شاگردان احسایی ضروری است. البته ما در این جا در صدد برشمردن همه شاگردان وی نیستیم؛ چنان که در صدد بیان همه اساتید وی نبودیم. احسایی، شاگردان بسیار داشت که از میان ایشان، سیدکاظم رشتی(1212- 1259 ه. ق)، پس از وفات احسایی در بسط و ترویج افکار او، کوشید و در حکم جانشین وی بود.(17)

 

انتقاد و تکفیر احسایی

شیخ احمد احسایی، هر چند به وارستگی و تلاش در عبادات و ریاضت‌های شرعی، ستوده شده و به برخورداری از علوم مختلف و تربیت شاگردانی چند شهرت یافته بود؛ لیکن آراء و نظریاتش، مصون از خطا و اشتباه نبود و گاهی برخی از عالمان و اندیشمندان معروف آن عصر، با انتقاد جدی از اندیشه‌ها و لغزش‌های وی، او را «غالی»، «منحرف» و حتی «کافر» می‌خواندند.

نخستین مخالف آشکار با احسایی، از جانب محمد تقی برغانی، از عالمان با نفوذ قزوین صورت گرفت. زمان این رویداد به سال‌های آخر زندگی احسایی باز می‌گردد، وی در زمانی که از کرمانشاه عازم مشهد بود، (سال 1237 ه. ق)، گویا در میانه راه، چندی در قزوین توقف داشت.

مفصل ترین گزارش در این باره در قصص العلماء تنکابنی نگارش یافته است «برغانی در آغاز، مانند دیگر بزرگان قزوین، حرمت احسایی را نگاه می‌داشت؛ اما در مجلسی که احسایی به بازدید او رفته بود، از روی آگاهی، عقیده خاص وی را در باب «معاد جسمانی» جویا شد. پس از شنیدن پاسخ به وی اعتراض کرد و آن مجلس با جدال اطرافیان، به پایان رسید. این رویارویی، به میان مردم کشیده شد و جمعی از عالمان، از احسایی کناره جستند. رکن الدولة، علینقی میرزا، حاکم قزوین، محفلی برای آشتی عالمان، با حضور آن دو ترتیب داد؛ اما این بار گفت وگو، به تکفیر احسایی از جانب برغانی انجامید و انتشار این تکفیر، توقف بیشتر احسایی را در شهر، دشوار ساخت.»(18)

احسایی پس از ترک قزوین، در سفرهایش به مشهد، یزد و اصفهان - با همه معارضه‌هایی که علیه او شد - کمابیش از پایگاه مردمی برخوردار بود. اما تلاش برغانی در تاکید بر تکفیر او و نامه‌هایی که در این باره نوشت، از عواملی بود که عرصه را بر احسایی، در واپسین سفرش به کربلا تنگ کرد و او را از نیت ماندگار شدن در آن جا، منصرف ساخت. خاصه آن که در این میان گروهی نیز عقاید غلوآمیزی، به وی نسبت دادند و در تحریک عالمان کربلا و سران دولت عثمانی کوشیدند.

حکم تکفیر شیخ، در میان عوام و خواص، در شهرهای مختلف ایران، عراق و عربستان، نشر یافت. عده‌ای به دفاع برخاستند؛ گروهی سکوت کردند و برخی دیگر با مطالعه آثار وی، حکم تکفیر را تایید و اعلام نمودند.

عده‌ای از عالمان و فقیهان که شیخ و پیروان عقاید او را تکفیر کردند، عبارت‌اند از: حلاج ملا محمد تقی قزوینی، معروف به شهید سوم، آقا سیدمهدی فرزند صاحب ریاض، حاج ملا محمد جعفراستر آبادی، آخوند ملاآقا دربندی، مؤلف کتاب اسرار الشهادة، شریف العلماء مازندرانی، استاد شیخ انصاری، آقا سیدابراهیم قزوینی، مؤلف کتاب ضوابط الاصول، شیخ محمد حسن، صاحب جواهر الکلام و شیخ محمد حسین، صاحب فصول.(19)

البته گروهی، دشمنی با شیخ را روا نمی‌شمردند؛ از آن جمله فقیه نامدار حاج ابراهیم کلباسی بود. وی آسان فهم نبودن پاره‌ای از آراء و تعبیرات احسایی را، باعث سوء تفاهمات و تکفیرها می‌دانست و آرای احسایی را، در چارچوب عقاید امامیه، تلقی کرده، او را از علمای امامیه می‌دانست.

برخی نیز جانب احتیاط را در پیش گرفتند. صاحب اعیان الشیعه معتقد است «شیخ و پیروانش، شطحیاتی(نظیر شطحیات برخی از صوفیه) و سخنان معماگونه و خرافاتی دارند. کتاب شرح جامعه کبیره(که وی خود آن را دیده بود و خوانده بود) یکی از همین قبیل آثار است. مسلک اینان مایه ضلالت بسیاری از عوام الناس شده است. به ویژه آن که بیشتر فساد و گمراهی از ناحیه شاگردش سیدکاظم رشتی است. سخنان و مطالبی که وی آورده است، بعید دانسته شد که خود شیخ قائل به آن باشد.(20)

 

انحرافات عقیدتی شیخیه

تبیین و نقد و بررسی تمامی عقاید و آرای کلامی شیخ احمد احسایی و شاگردان و پیروان او، در این مختصر نمی‌گنجد. پیش از بیان یکی از آرای «غلوآمیز» وی، متذکر می‌گردد وصف کلی اندیشه احسایی را می‌توان در این خلاصه کرد:

«وی علوم و حقایق را به تمامی، نزد پیامبر و امامان می‌دانست و از دیدگاه او، حکمت - که علم به حقایق اشیاست - با باطن شریعت و نیز با ظاهر آن، از هر جهت سازگاری دارد.»

او معتقد است «عقل آن گاه می‌تواند به ادراک امور نایل شود که از انوار اهل‌بیت علیهم‌السلام روشنی گیرد و این شرط در شناخت‌های نظری و عملی یکسان وجود دارد. درست است که اندیشه در اصول ومعارف دین واجب است، اما از آن جا که حقیقت با اهل‌بیت علیهم‌السلام همراهی دارد، صدق احکام عقل، در گرو نوری است که از ایشان می‌گیرد.»(21)

گرایش وی به امور باطنی شریعت، به گونه‌ای است که موضع اهل ظاهر را در اکتفا به ظاهر شریعت، نمی‌پذیرد و معتقد است «تمسکش به اهل‌بیت علیهم‌السلام، در دریافت حقایق، سبب شده است که در بعضی از مسایل، با بسیاری از حکیمان و متکلمان، مخالفت کند.» از این رو، عقاید وی و پیروانش درباره «معاد و اطوار جسم» ، در «معراج پیامبر اسلام» ، «وجود امام عصر(عج)» ، «مقام ائمه اطهار علیهم‌السلام» ، «نیابت خاصه» ، و «اعتقاد به رکن رابع» مورد اعتراض، و انکار و نقد اندیشمندان و فقیهان بزرگ قرار گرفت.

اینک، ضمن اشاره به عقاید احسایی در باب «جایگاه امام در آفرینش»، نوشته های غلوآمیز وی را در این باره نقد خواهیم کرد.

 

جایگاه امام در آفرینش

احسایی در آثار خود، توجه زیادی به مباحث امامت داشته است که نمونه آن را در شرح مبسوط وی بر زیارت جامعه کبیره می توان دید. شاخص اندیشه او در این زمینه، توجه خاصی است که به جنبه‌های تکوینی مقام امام نشان می‌دهد؛ از جمله در بازگو کردن این عقیده که پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان، برترین مخلوقات خداوند و واسطه فیض او هستند. وی آنان را علل اربعه کائنات(علت های فاعلی، مادی، صوری و غایی) معرفی می‌کند.

در فلسفه ارسطویی و حکمت اسلامی، هر یک از این اقسام چهارگانه، گویای جنبه‌ای از نیازمندی پدیده به علت است. احسایی به استناد مضامین حدیثی، کمال هر یک از چهارجنبه علیت را در وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم‌السلام نشان می‌دهد و نتیجه می‌گیرد که آنان «علل اربعه کاینات»‌اند.(22)

به اعتقاد وی پیشوایان معصوم علیهم‌السلام واسطه فیض خدا هستند؛ یعنی، پس از آن که خداوند آنان را خلق کرد، ایشان به اذن و مشیت الهی، موجودات دیگر را آفریدند. معصومان علیهم‌السلام محل مشیت و اراده خداوند هستند و اراده آنان به اراده او است. از این رو، آنان علت‌های فاعلی موجودات جهان‌اند.(23)

تنکابنی می‌نویسد «بدان که شیخ احمد «رساله» ای نوشته است در باب این که مصلی، باید در «ایاک نعبد» حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را قصد کند، زیرا که خداوند مجهول الکنه است و آن چه در ذهن درآید، مخلوق ذهن است؛ چنان که حضرت صادق علیه‌السلام می‌فرماید: کلما میزتموه باوهامکم بادق معانیه فهو مخلوق مثلکم مردود الیکم.» پس باید «وجه الله» را اراده نمود که امیرالمؤمنین علیه‌السلام است.»(24)

همو آورده است «شیخ [احمد] می‌گوید: خلق کردن خداوند، عالم را و خلق کردن امام، عالم را مانند این آیه خواهد بود: فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم و ائمه علیهم‌السلام، ید الله می‌باشند... چرا استبعاد در خالقیت ائمه می‌نمایند و حال این که «تبارک الله احسن الخالقین» گواه بر آن است که به جز خداوند، خالق دیگر هست و قول خدای تعالی در باب حضرت عیسی روح الله(و اذ تخلق من الطین کهیئة الطیر)، شاهد این معنا است و قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام(انا خالق السموات و الارض) دلیل بر این مطلب است و این که اگر خداوند کسی را خلق کند که او آسمان و زمین را به اذن او خلق نماید و قدرت آن داشته باشد، این دخل در لطف و ادل بر کمال قدرت خدا است و مردم بیشتر اذعان به این معنا می‌کنند. همین تقریر را این فقیر(تنکابنی) مؤلف کتاب «قصص العلماء» از حاج سید کاظم رشتی[از شاگردان شیخ احسایی و جانشین او ] شفاها شنیدم؛ چون مدتی به مجلس درس او حاضر می شدم...»(25)

تنکابنی، سپس نقدی بر این اعتقادات نگاشته است.(26) غیر از این دو مورد، مسایل دیگری شبیه این، در کتاب «شرح العرشیه» از سوی شیخ احمد احسایی مطرح گردیده است.(27) البته اعتقاد به «خالقیت» ، «رازقیت» و «حقیقت مشیة الله» بودن معصومان علیهم‌السلام، به قدری مشهور است که بارها میان شیخیه و مخالفانشان، مناظره و نزاع درگرفت و موجب تکفیر آنان گردید.

به عنوان نمونه، گفت‌وگویی میان شیخ عبدالرحیم بروجردی، با حاج محمد کریم خان(پیشوای شیخیه کرمان) انجام گرفت. در این گفت‌وگو و مناظره، کریم خان گفت: امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر بالای منبر فرمود: «انا خالق السموات و الارض» ، شیخ عبدالرحیم به او گفت: «درآن عهد برخی حضرت علی را کافر می‌دانستند، مانند اهل شام. عده‌ای نیز او را خلیفه چهارم و گروهی او را خلیفه بلافصل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌دانستند. در چنین عصری چگونه ممکن است علی علیه‌السلام چنین ادعایی کرده باشد و مردم هیچ گونه عکس العملی نشان نداده باشند؟» و کریمخان سکوت کرد.(28)

نویسنده: عزالدین رضانژاد

پی نوشت؛

1. ر . ک: معجم الفرق الاسلامیه، شریف یحیی الامین، ص 149 .

2. فرهنگ فرقه های اسلامی، دکتر محمد جواد مشکور، با مقدمه و توضیحات، کاظم مدیرشانه چی، ص 266 .

3. دلیل المتحیرین، سیدکاظم رشتی، ص 10- 11 .

4. منابع عمده شرح حال شیخ احمد احسایی عبارت است از:

الف) رساله ای کوتاه که وی به درخواست فرزند بزرگش محمد تقی نگاشته و در آن از سال های نخست زندگی و احوال درونی خود گفته است.

ب) اثری است از فرزندش شیخ عبدالله.

بخش هایی از کتاب «دلیل المتحیرین » شاگرد و مدعی جانشینی او سید کاظم رشتی که حاوی مطالبی است افزون بر دو ماخذ پیشین.

در این گفتار، بخش هایی از مقاله آقای زین العابدین ابراهیمی که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی ذیل احسایی با استناد به مدارک و منابع مذکور آمده، استفاده شده است، چنان که مصادر دیگر هم مورد توجه قرار گرفت.

5. میان «داغر» و پدرش رمضان، نزاعی درگرفت و «داغر» منطقه زندگی پدر را ترک گفت و در مطیرفی (یکی از روستاهای احساء) سکونت گزید. اجداد شیخ احمد، تا داغر چنین است: احمد بن زین الدین بن ابراهیم بن صقر بن ابراهیم بن داغر . ر. ک: شیخی گری بابی گری از نظر فلسفه، تاریخ و اجتماع، مرتضی مدرس چهاردهی، ص 7.

6. ر. ک: شرح احوال شیخ احمد احسایی، عبدالله احسایی، ترجمه محمد طاهر کرمانی، کرمان، سال 1387 ه ق، ص 133- 134.

7. همان، ص 134.

8. همان، ص 134- 136.

9. همان، ص 139- 141.

10. ر. ک: قصص العلماء، تنکابنی، ص 35.

11. ر. ک: شرح منظومه سبزواری، ج 2، ص 65.

12. شرح احوال شیخ احمد احسایی، همان، ص 19- 23.

13. وی از سال 1212 تا 1250 ه ق سلطنت کرد.

14. برای متن یکی از نامه ها ر. ک: فهرست کتاب مشایخ عظام، همان، ص 166.

15. شرح احوال شیخ احمد احسایی، همان، ص 26- 40.

16. دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 662.

17. ر. ک: فهرست کتب مشایخ عظام، ابوالقاسم ابراهیمی، کرمان، چاپخانه سعادت، ص 115 و....

18. قصص العلماء، صص 30- 66.

19. همان، ص 44.

20. اعیان الشیعه، ج 2، ص 590.

21. ر. ک: شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، ج 3، صص 217- 219.

22. ر. ک: شرح الزیارة الجامعة الکبیرة، ج 3، صص 65، 296- 298; ج 4، ص 47 و 48، 78- 80; مجموعة الرسائل، ص 323.

23. همان.

24. قصص العلماء، ص 55.

25. همان، ص 48.

26. همان، صص 48- 50.

27. شرح العرشیة، ص 324.

28. برای توضیح بیشتر این قصه ر. ک: قصص العلماء، ص 50.

پایگاه تاریخ تطبیقی

پایگاه تاریخ تطبیقی

تاریخی بصیرت افزا

تاریخ‌تطبیقی، با تطبیق وقایع روز با گزاره‌های تاریخی، بسیاری از پیچیدگی‌ها و ابهامات را حل کرده و از مطالعه دقیق، هوشمندانه، عالمانه و تحلیلی تاریخ، بصیرت لازم را برای درک عمق مسایل جاری و پیش رو به دست می‌دهد. سایت تاریخ‌تطبیقی برای عمل به چنین رسالتی به دستور و با پشتیبانی استاد مهدی طائب که در سال‌های اخیر با این رویکرد منشأ تحول در مباحث تاریخی بوده‌اند راه اندازی شد که علاقمندان فرهیخته بتوانند نمونه‌های عینی این نگاه به تاریخ را همراه با آثار و نتایج آن به دست آوردند. دروس‌استاد، نگاه‌های همسو به دانش‌تاریخ با الگوگیری صحیح از مباحث‌تاریخی قرآن‌کریم، حضرات معصومین علیهم‌السلام و بزرگانی چون امام‌خمینی (رحمت‌الله‌علیه) و رهبر معظم انقلاب(حفظه‌الله) در قالب مقاله، یادداشت، مصاحبه و گزارش بر روی این سایت برای علاقمندان قابل دسترس است.