تاریخ تطبیقی

تاریخ بصیرت افزا

یهودیان از چه زمانی در مدینه مستقر شده و هدفشان از این حرکت چه بود؟

وقتی یهودیان در مکه موفق به ترور نبی اکرم(ص) نشدند، به مدینه رفتند تا مرکزیتی که قرار بود توسط حضرت رسول شکل بگیرد را نابود کنند و یا اگر هم این مرکز شکل گرفت، آن‌را محدود و کنترل کنند، و در زمینه کنترل کردن این جریان تاحدودی موفق بودند.

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پرسش: استاد درخصوص تاریخچه و دلایل حضور یهودیان در مدینه توضیحاتی ارائه بفرمایید.

پاسخ: طبق فرموده‌ی قرآن کریم، یهودیان پیامبر را مانند فرزندشان می‌شناختند. لذا یهودیان از پیامبر اکرم اطلاعات کامل داشتند. مسئله دوم این است که قرآن کریم می‌فرماید شدیدترین دشمنی علیه مؤمنین از ناحیه یهود است. قرآن نمی‌فرماید «یهودِ بعد از بعثت»؛ چراکه این آیه اطلاق دارد، در حقیقت وجدان ما بعد از پیامبر است، نه دشمنی: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَهً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا.»

دعوای مشرکین با مؤمنین به بعد از پیامبر اختصاص ندارد؛ مطالعه تاریخ نشان می‌دهد بت‌پرست‌ها همیشه با خداپرستان در نبرد بوده‌اند و این نبردها خونین بوده است. پس اگر مقابله‌ی بت‌پرست‌ها با مؤمنین، وجدان ما بعد از رسول‌الله (ص) باشد نه اصل قضیه، پس شدیدترین دشمنی از ناحیه یهود با مؤمنین نیز وجدان ما بعد از پیغمبر اکرم است. اما مؤمنین قبل از پیامبر نیز با این دشمنی درگیر بوده‌اند.

بنابراین جمع بین اطلاعات یهودیان از پیامبر و بین شدت دشمنی یهود با مؤمنین، مسئله‌ای را ایجاد می‌کند و آن هم این است که یهودیان قبل از ظهور پیامبر با مؤمنین شدیدترین دشمنی را داشتند. یهودیان اطلاع داشتند که پیامبر اکرم، پیامبر و رئیس مؤمنین است، پس شدیدترین دشمنی با پیامبری که قرار بوده ظهور کند از قبل وجود داشته است.

باتوجه به اطلاعات کامل یهودیان از پیامبر و شدیدترین دشمنی یهود با حضرت، اقتضای عقلی این مسئله این است که یهودیان از قبل نسبت به تهدید که همان مؤمنین باشد برنامه داشتند. اما چه برنامه‌ای؟ یهودیان اطلاعات کاملی از پدر، پدربزرگ، جد، نقطه میلاد و ظهور حکومتی حضرت را در دست داشتند؛ شخص پیامبر را مانند فرزندانشان می‌شناختند، چراکه مشخصات حضرت را از حضرت موسی (ع) گرفته بودند. یهودیانی که مشخصات حضرت رسول را داشتند و می‌دانستند که ایشان پیامبری است که دنیا را متحول می‌کند، حتماً اطلاعات اِقدامی را هم داشته‌اند.

از آنجا که یهودیان مختصات مربوط به پیامبر و اقدامات ایشان را داشتند، برنامه‌ریزی‌های مربوط به دشمنی‌شان علیه حضرت را بر همین اساس انجام داده بودند. به همین جهت، یهودیان در مکه حضور پیدا کردند تا از میلاد پیامبر اسلام جلوگیری کنند. وقتی در در این مرحله موفق نمی‌شوند، به تحرکات مشرکین مکه برای نابودی حضرت دل می‌بندند.

با فرض اینکه پیامبر از اقدامات یهودیان و مشرکین نجات پیدا کند، مرحله دوم فعالیت یهودیان جلوگیری از حاکمیت و پیشرفت پیامبر اختصاص پیدا می‌کند. وقتی یهودیان اطلاع دارند که پیامبر اسلام در چه نقطه‌ای حکومت تشکیل می‌دهند، طبیعتاً اگر برنامه ترور که طرح‌ریزی کرده بودند ناموفق باشد، در نقطه تشکیل حکومت وارد عمل می‌شوند. به همین دلیل یهودیان در نقطه‌ای که می دانستند که حضرت به آنجا هجرت می‌کنند، رفتند و سه قبیله یهودی را متمرکز کردند. یهودیان به همه مردم می‌گفتند وارد مدینه شدند تا به پیامبر اسلام ایمان بیاورند.

اما چرا چنین حرفی را می‌گفتند؟ برای اینکه آن افرادی که در مسیحیان یا سایر ادیان از ظهور پیامبر آخرالزمان در خوشحالی بودند، یهودیان را با خود همراه ببینند. یهودیان وارد مدینه شدند و طبق آیه قرآن کریم «شدیدترین دشمن نسبت به مؤمنین» هستند؛ پیامبر اکرم هم رئیس مؤمنین است و یهودیان با دشمنی وارد مدینه شدند و به دروغ می‌گفتند که می‌خواهند ایمان بیاورند.

دلیل این مطلب آیه‌ای است که اشاره می‌کند پیش از این در مقابله‌ها می‌گفتند: «یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا کَفَرُوا»، اما در نهایت کفر ورزیدند و مخالفت کردند. برخی می‌گویند آن‌ها به قدرتشان لطمه می‌خورد و به همین جهت مخالفت کردند، در حالی که این حرف صحیح نیست، اگر یهودیان ایمان می‌آوردند بهترین ابزار برای پیشرفت اسلامِ پیامبر قرار می‌گرفتند، چراکه آن‌ها آگاه و بلد بودند.

اگر فرضاً گروهی سازمان‌یافته و سامان‌یافته به پیامبر می‌گفتند در خدمت ایشان هستند، قطعاً حضرت از این گروه استفاده می‌کرد. اما بالاترین گرفتاری و مشکل پیامبر این بود که یهودیان که بسیار مطلع بودند، با حضرت اعلام جنگ کردند و حضرت مجبور شدند با جماعتی که آگاه و نابلد بودند در برابر جمعیتی سازمان‌یافته و مطلع قرار گیرند.

یهودیان آمده بودند تا پیامبر را متوقف کنند و اقدامات آن‌ها در عمل نیز پیامبر را متوقف می‌کرد. در حقیقت حضرت تا سال پنچم درون مدینه درگیر بودند. تاریخ، تحریک مشرکین علیه پیامبر و مدینه توسط یهود را ثبت کرده است. لذا یهودیان اساساً به مدینه رفتند تا مرکزیتی که قرار بود توسط حضرت رسول شکل بگیرد را نابود کنند و یا اگر هم این مرکز شکل گرفت، آن‌را محدود و کنترل کنند، و در زمینه کنترل کردن این جریان تاحدودی موفق بودند.

آیا «شمر بن ذی‌الجوشن» مسلمان، قاری قرآن و جانباز بوده است؟

این نکته حائز اهمیت است که ما نسبت به «شمر بن ذی‌الجوشن» اشتباه قضاوت داریم؛ شمر قاری قرآن مسلمان نبوده، بلکه یک نفوذی بوده است. اگر در جنگ صفین کنار حضرت علی(ع) قرار گرفت، از جمله کسانی شد که حکمیت را بر امیرالمؤمنین(ع) تحمیل کردند.

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پرسش: در یکی از زیارات حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) می‌خوانیم: «وَ اَشْهَدُ اَنَّ الَّذینَ سَفَکُوا دَمَکَ، وَ اسْتَحَلُّوا حُرْمَتَکَ، مَلْعُونُونَ مُعَذَّبُونَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عیسَى بْنِ مَرْیَمَ، ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ»[1]؛ اما پرسش اصلی این است که افرادی که بر لسان داود(ع) و عیسی(ع) مورد لعن قرار گرفتند، چه کسانی هستند؟ همچنین کسانی مانند شمر بن ذی الجوشن که امام(ع) را به شهادت رساندن مسلمان بودند؟

پاسخ استاد: در قرآن کریم کسانی که توسط حضرات داود(ع) و عیسی(ع) لعن شدند، کافران بنی‌اسرائیل هستند که در قرآن به نام یهود شناخته می‌شوند: «لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَى لِسَانِ دَاوُودَ وَعِیسَى ابْنِ مَرْیَمَ ذَلِکَ بِمَا عَصَوْا وَکَانُوا یَعْتَدُونَ»[2]. در عبارت فوق از زیارت‌نامه، طبق تعلیم اهل بیت(ع) به امام حسین(ع) اشاره شده است؛ یعنی زمانی که حضرات داود(ع) و عیسی(ع) لعنت کردند، در حقیقت این افراد را لعن کردند.

قرآن کریم می‌گوید حضرات، کفار بنی‌اسرائیل که همان یهود هستند را لعنت کردند، این درحالی است که دشمنان امام حسین(ع) در روز عاشورا ادعای اسلام داشتند. این مسئله نشان می‌دهد، افرادی که مقابل حضرت ایستادند، در حقیقت مهره‌های یهود بودند.

البته این نکته هم حائز اهمیت است که ما نسبت به «شمر بن ذی‌الجوشن» اشتباه قضاوت داریم؛ شمر قاری قرآن مسلمان نبوده، بلکه یک نفوذی بوده است. اگر در جنگ صفین کنار حضرت علی(ع) قرار گرفت، از جمله کسانی شد که حکمیت را بر امیرالمؤمنین(ع) تحمیل کردند.

حضرت در مورد «اشعث بن قیس» عبارت «یهودی فرزند یهودی» را به کار برده‌اند؛ نکته مهم این است که شمر جزو دار و درسته‌ی اشعث بود و حکمیت را بر حضرت علی(ع) تحمیل کرد. شمر بعداً هم به جمعیت خوارج ملحق و نهروانی می‌شود. همچنین ما می‌دانیم که اشعث با خوارج همکاری کرد و موجب شهادت حضرت علی(ع) شد. شمر بعد از همه این وقایع نیز به کربلا می‌آید و در شهادت امام حسین(ع) نقش‌آفرینی می‌کند.

«اَشْهَدُ اَنَّ الَّذینَ سَفَکُوا دَمَکَ، وَ اسْتَحَلُّوا حُرْمَتَکَ، مَلْعُونُونَ مُعَذَّبُونَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عیسَى بْنِ مَرْیَمَ، ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ»؛ بنابراین توجه به این نکته ضروری است که بدانیم شمر و کسانی که در خط اول بودند، همگی جزو خوارج بودند. خوارج نیز همان عده‌ای بودند که در صفین حکمیت را بر امیرالمؤمنین(ع) تحمیل کردند و سپس آمدند نهروان را به‌راه انداختند.

اگر این نکته را در کنار آیه «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا»[3] قرار دهیم، می‌توانیم نکات فوق را متوجه شویم و نیز می‌توانیم بگوییم که کسانی در خط اول لشکر یزیدی مقابل امام حسین(ع) ایستادند، یهودی بودند؛ اما تاریخ این نکته را پاک کرده است. در هر صورت این زیارت‌نامه می‌تواند راهنمای بسیار خوبی در اثبات یهودی‌بودن دشمنان درجه اول اباعبدالله(ع) در روز عاشورا باشد.

پی نوشت؛

[1]. کامل الزیارات، باب 79، صفحه 208، حدیث 6: و گواهى می‌دهم که حقّاً آنان که خونت را ریختند و حرمت تو را از بین بردند ملعونند و معذّب هستند بر زبان داوود و عیسى بن مریم و این بخاطر آن گناهى است که کردند و مردمى تجاوزکار بودند.

[2]. سوره مبارکه مائده؛ آیه 78: کافران بنی اسرائیل به زبان داود و عیسی پسر مریم از آن رو لعنت کرده شدند که نافرمانی (خدا) نموده و (از حکم حق) سرکشی می‌کردند.

[3]. سوره مبارکه مائده؛ آیه 82: یقیناً سرسخت ترین مردم را در کینه و دشمنی نسبت به مؤمنان، یهودیان و مشرکان خواهی یافت.

بخش دوم/ علما و جنبش مشروطه

در سفرنامه‌های دیپلمات‌ها و ناظران خارجی، اغلب به تضاد بین روحانیون و دولتی‌ها اشاره شده است، البته نوعاً به دلیل بی اعتقادی نویسندگان آن‌ها تنها به ظاهر قضیه توجه شده ولی در عین حال در حد معمول نیز گاه اعترافات جالبی دارند.

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ ظلم حکام نیز سبب دیگری بود تا مردم به چهره‌های مقدس و مهذب جامعه که همان علما بودند پناه برده و آنان را به عنوان محافظ خود در قبال حکام بپذیرند. گرچه ممکن بود در این میان عالمان فاسدی نیز یافت شوند که برای(دنیاداری)، به (دینداری) تظاهر کرده و حتی دست به کارهای ناروا بزنند.

طبیعی است که مردم با این‌که این نمونه‌های اندک می‌دیدند هیچگاه از اکثریت سالم که در هنگام تجاوز به حقوقشان جانبدار آن‌ها بودند، فاصله نگرفتند. به خصوص که علما به عنوان قضات شرعی، رسماً کار حفظ عدالت را در جامعه بر عهده داشتند گرچه با دخالت حکام و با محدودیت‌هایی که برای آن‌ها به وجود می‌آمد توانایی کار بیشتر از آن چه در آن محدوده در اختیارشان بود، نداشتند. چون قدرت سیاسی رسمی‌دست حکام بود.

در سفرنامه‌های دیپلمات‌ها و ناظران خارجی، اغلب به تضاد بین روحانیون و دولتی‌ها اشاره شده است، در این کتاب‌ها گاه نظرات مثبت و گاه منفی ابراز شده، نوعاً به دلیل بی اعتقادی نویسندگان آن‌ها تنها به ظاهر قضیه توجه شده و بعضیا برخوردهای روحانیون در قیاس با کشیشان کلیساها آن هم در قرون وسطا، سنجیده شده است، در عین حال در حد معمول نیز گاه اعترافات جالبی دارند که خود دلیل مناسبی بر اهمیت موقعیت علما از لحاظ عدالت خواهی و تقدس و پاکی آنان است.

لیدی شیل می‌نویسد: در تمام شهرهای ایران عده کثیری مجتهد و ملای دانشمند وجود دارد که در راستی و درستی کاری آن‌ها هیچ شکی نیست و اغلب مورد پیشتیبانی و احترام عامه مردم قرار دارند و همگی با جان و دل به اجرای دستوارتشان گردن می‌نهند. بعضی از آن‌ها به قدری در اعمال و رفتارشان وسواس دارند که حتی از تفسیر احکام و قضاوت شرعی نیز خودداری می‌کنند تا مبدا از این بابت مرتکب قصور و بی عدالت شوند.(1)

سرجان ملکم می‌نویسد: (مجتهدان) آنان شغلی نمی‌گیرند، کار قبول نمی‌کنند، وظایف خاصی ندارند اما به سبب دانش والا، دینداری و فضیلتشان بارای خاموش اما متفق هموطنانشان دعوت می‌شوند که راهنمای آن‌ها در مذهب باشند و حامی‌شان در برابر حکمرانان.(2)

پولاک می‌نویسد: ملاها بین محرومین و فرودستان طرفداران بسیاری دارند، اما دولتیان از ملاها می‌ترسند زیرا می‌توانند قیام بر پا کنند. به هر حال این را هم نمی‌توان منکر شد! که ترس از آن‌ها وسیله‌ای است که استبداد و ظلم زورگویان را تا اندازه‌ای محدود و تعدیل می‌کند.(3)

پولاک پس از آن اشاره به رقابت و درگیری علما و حکام دارد. از نظر پولاک و امثال او که صرفاً به ظواهر می‌نگرند، این برخورد تنها یک رقابت برای دنیاداری بیشتر است. به عبارت دیگر دعوا بر سر حکومت و قدرت است، نه بر سر دینداری.

دلیل اظهار این مطلب آن است که این‌ها از عمق زندگی علما اطلاعی نداشته و حتی و حاضر نیستند علاقه دائمی‌مردم را به آن‌ها که از نزدیک با علما آشنایی دارند دلیل بر این مطلب بدانند.

کمپفر که در زمان صفویه به ایران آمده(قرن هفدهم میلادی) بحث مبسوطی راجع به روحانیون و نقش آن‌ها دارد و به خصوص اشاره به نفوذ(مجتهد) کرده و این‌که همه معتقدند که(طبق آیین خداوندی پیشوایی مردم روحانی مردم و قیادت مسلمین به عهده مجتهد گذاشته شده است، در حالی که فرمان روا تنها وظیفه دارد به حفظ و اجرای نظرات وی همت گمارد برحسب آن چه گفته شد مجتهد نسبت به جنگ و صلح نیز تصمیم می‌گیرد بدون صلاح دید وی هیچ کار مهمی‌که در زمینه حکومت بر مؤمنین باشد صورت نمی‌پذیرد.)

آن چه که از نظر او مهم است، این‌که داشتن این اختیارات برای شاه بسیار(شاق و ناگوار) است او همچنین به رفتارهای تصنعی شاه در احترام به(مجتهدین) اشاره کرده و درباره علت اقدام شاه به آنان می‌نویسد: شاه پروای مردم را می‌کند زیرا پیروی مردم از مجتهد تا بدان پایه است که شاه صلاح خود نمی‌داند به یکی از اصول غیر قابل تخطی دین تجاوز کند و یا در کار مملکت داری به کاری دست بزند که مجتهد ناگزیر باشد آن را خلاف دیانت اعلام کند.(4)

نمونه این قضاوت‌ها و اشارات درباره موقعیت علما و حکام در نوشته‌های تاریخی فراوان است و ما در این جا تنها برای آن که مقدمه‌ای بر فهم بهتر موضوع علما باشد بدان اشاره کردیم.

منبع: بررسی و تحقیق در جنبش مشروطیت(رسول جعفریان) سال 69، صص 29-33

پی نوشت؛

1 - خاطرات لیدی شیل، ص117

2 تاریخ ایران، ج2، 316 به نقل از کتاب نمای ایران ص216، مقاله لمبتون

3 - سفرنامه پولاک، ص225

4- سفرنامه کمپفر به ایران، ص128

جریان‌شناسی یهودیت در بنی‌امیه- بخش سوم

از ابن‌کلبی نقل شده است: امیه به شام رفت و ده سال آنجا ماند. روزی با کنیزی یهودی از اهالی صفوریه به‌نام تریا که همسری یهودی از همان شهر داشت، همبستر شد و ذکوان به دنیا آمد. امیه، مدعی این نوزاد شد و او را به فرزندخواندگی گرفت و ابوعمرو نامید و به مکه آورد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛شاید ادعای گزافی نباشد اگر بگوییم دومین خاندان تأثیرگذار در جریانات صدر اسلام، پس از بنی­ هاشم، امویان هستند. این خاندان، چنان نقش پیدا و پنهانی در عموم حوادث تاریخ اسلام دارند که کمتر ماجرای مهمی را می ­توان یافت که ردپایی از آنها در آن نباشد. در دو شماره قبلی، قرائنی در رابطه با دلالت آشکار یا ضمنی بر رومی و یهودی بودن خاندان بنی‌امیه مطرح شد. بخش سوم و پایانی یادداشت هم‌اکنون تقدیم می‌شود.
 

4/ اتهام فرزندخواندگی در نسل امیه

گذشته از امیه، درباره چند تن از افراد تیره وی نیز ادعای فرزندخواندگی یا زنازادگی و شامی بودن مطرح است. این تعدد یا در همه موارد، راست و درست است که دلیلی آشکار بر اتهام امیه به شمار می­آید؛ یا اینکه همه این موارد، اشاره به یک مورد اساسی دارند که در این صورت، اساسی­ترین مورد، اتهام امیه است. فرض سوم این است که تمامی این موارد به این نیت ساخته شده است که اذهان را از متهم اصلی پرونده، یعنی امیه، دور سازند. درهرحال موارد یادشده عبارتند از:

الف. ابوعمرو‌بن‌امیه

پس از آنکه امیه، ده سال به شام رفت، گفته می­شود همان‌جا ابوعمرو را به فرزندخواندگی گرفت؛ درحالی‌که نام اصلی او ذکوان و اهل صَفّوریّه بود. پس از مرگ امیه، زن وی به ابوعمرو رسید و در نتیجه آن، ابان که همان ابومُعَیط باشد، زاده شد![1]

از ابن‌کلبی نقل شده است: امیه به شام رفت و ده سال آنجا ماند. روزی با کنیزی یهودی از اهالی صفوریه به‌نام تریا که همسری یهودی از همان شهر داشت، همبستر شد و ذکوان به دنیا آمد. امیه، مدعی این نوزاد شد و او را به فرزندخواندگی گرفت و ابوعمرو نامید و به مکه آورد. به همین خاطر است که رسول­الله(ص) به عقبه، آن روز که دستور کشتنش را داد گفت: تو یهودی و اهل صفوریه هستی.[2]

وقتی معاویه از ثوربن‌تلده که عمری طولانی داشت پرسید «کدام‌یک از اجداد مرا دیده­ای؟» پاسخ شنید: امیه را دیدم که کور شده بود و برده­اش ذکوان او را راه می­برد. معاویه نهیب زد: ساکت شو! ذکوان، پسر او بود. ولی پاسخ شنید: این را شما می­گویید![3]

همچنین از صاحب کتاب «المثالب» نقل شده: ابوعمرو، برده امیه و نامش ذکوان بود که امیه او را به فرزندخواندگی گرفت.

دغفل نسّابه وقتی با پرسش معاویه روبه‌رو شد که «از بزرگان قریش چه کسانی را دیده­ای؟» گفت: عبدالمطلب و امیة‌بن‌عبدشمس را دیده­ام. معاویه از او خواست آن دو نفر را برایش توصیف کند. دغفل گفت: عبدالمطلب، سفید بود و قامتی کشیده و صورتی نیکو داشت و در پیشانیش نور نبوت و جلال و عزّت حکومت، دیده می­شد. ده پسر که هریک مانند شیر بیشه بودند گرد او را گرفته بودند. معاویه گفت: امیه چطور؟ دغفل گفت: پیری کوتاه‌قد و لاغراندام و کور بود که برده­اش ذکوان او را راه می­برد. معاویه گفت: ساکت! او پسرش ابوعمرو بود! دغفل پاسخ داد: این ادعای شماست؛ آنچه من می­دانم، همانی است که به تو گفتم.[4]

ابویقظان هم گفته: (مردم) گمان دارند که امیه برده­ای به‌نام ذکوان داشت که او را ابوعمرو نامید و جانشین خود کرد. آمنه، همسر امیه هم بعد از مرگش به ابوعمرو رسید![5]

امام حسن(ع) نیز در مجلس معاویه و در پاسخ ولید‌بن‌عقبه فرمود: تو را به قریش چه؟! تو زاده برده­ای اهل صفوریه به‌نام ذکوان هستی![6]

ب- ابومعیط‌بن‌ذکوان‌بن‌امیه

گفته شده: ذکوان نیز ابان را  که همان ابومعیط است- به فرزندخواندگی گرفت![7] فضل‌بن‌عباس در شعر خود، از ابومعیط با عنوان «ابن ذکوان الصفوری» یاد کرد.[8] زمخشری می­نویسد: ابومعیط برده­ای اهل صفوریه اردن بود که ابوعمرو او را به مکه آورد و به فرزندی گرفت![9] معاویه در دفاع از آبا و اجداد خود ابومعیط را نیز فرزند امیه معرفی کرد؛ ولی دوباره پاسخ شنید: این ادعای شماست![10] مسعودی هم می­نویسد: عقیل می­گفت: ابومعیط مردی یهودی از اهالی صفوریه بود.[11]

در نقل آبرومندانه­تر ماجرا: پس از مرگ امیه، همسرش آمنه، به پسر بزرگ امیه به نام ابوعمرو رسید و نتیجه این ازدواج، زاییده شدن ابومعیط بود. بنابراین فرزندان آمنه، هم برادران ابومعیط بودند و هم عموهایش![12]

ج. عُقبَة‌بن‌ابی­مُعَیط

رسول­الله(ص) به عقبه فرمود: تو قریشی هستی؟! تو برده­ای اهل صَفّورِیه هستی.[13] این مطلب، در ماجرایی میان عبدالملک و مردی سالخورده نیز بیان شده است.[14] عقیل هم به عقبه گفت: تو به‌گونه­ای سخن می­گویی، گویا اصل خود را نمی­دانی! تو برده­ای، اهل صفوریه هستی. عقیل به این نکته اشاره داشت که پدر او یکی از یهودیان آن ناحیه بوده است.[15] سهیلی نیز می­پذیرد که ماجرای فرزندخواندگی، مربوط به عقبه است.[16]

د. خاندان ابوالعاص

عبدالرحمان‌بن‌محمدبن‌اشعث می­گفت: نسل ابوالعاص، بردگانی اهل صفّوریه هستند.[17]

بنابراین فرزندخواندگی یا یک مسئله عادی در میان بنی­امیه بوده که در این صورت، ادعای آن درباره امیه هم نیازمند دلیل محکمی نیست؛ به‌ویژه که بعدها معاویه با بی­آبرویی و بی‌شرمی هرچه تمام‌تر، زیادبن‌ابیه را به این خاندان پرظرفیت! افزود و هیچ ابایی از این کار نداشت. احتمال دیگر، این است که تمامی این موارد به یک مورد اصلی بازمی­گردد که در این فرض، اصلی­ترین متهم و گزینه موجود، امیه است.

اما پاسخ اینکه چرا منابع غیرشیعی از این حقیقت، حتی در دوران بنی‌عباس طفره رفته­اند، باید در کلام سهیلی جست‌وجو کرد؛ آنجا که می­نویسد:

خدا از کارهای دوران جاهلیت گذشته و از ایراد گرفتن به نسب دیگران نهی کرده است. حتی اگر این نهی الهی نبود، باز جا داشت به خاطر جایگاه برخی از صحابه، نسبت به نسب بنی­امیه کنکاشی نشود![18]

 

[1]المعارف، ص318؛ المنمق، ص99و100 .

البته طبق گزارشی که پیش از این گذشت، ابوعمرو با مادر خود در زمان حیات پدرش ازدواج کرد!

[2]المعارف، ص319 .

[3]الاصابه، ج1، ص532؛ تاریخ مدینةدمشق، ج11، ص181 .

[4]الاغانی، ج1، ص45 .

[5]انساب الاشراف، ج9، ص339 .

[6]الاحتجاج، ج1، ص412 .

[7]المنمق، ص100 .

[8]فضل در شعری تند این‌گونه سرود: أتطلب ثارا لست منه و لا له * و أین ابن ذکوان الصفوری من عمرو؟ / کما اتصلت بنت الحمار بأمها * و تنسى أباها إذ تسامى أولى الفخر. (تاریخ طبری،ج 3، ص449)

[9]ربیع الابرار، ج1، ص150و151 .

[10]الاصابه، ج5، ص398 .

[11]مروج الذهب، ج2، ص336 .

[12]الاغانی، ج1، ص48 .

[13]المعارف، ص319؛ شرح نهج­البلاغه، ج6، ص293 .

[14]الفتوح ابن اعثم، ج2، ص563 .

[15]مروج الذهب، ج2، ص336 .

[16]الروض الانف، ج3، ص65 .

عقبة‌بن‌ابی­معیط از اسرای جنگ بدر بود که به دستور رسول­الله کشته شد. عقبه به رسول­الله اعتراض کرد: از میان قریش فقط مرا می­کشی؟ فرمود: آری. گفت: چه کسی متکفل فرزندانم می­شود؟ فرمود: آتش! (الاغانی، ج1، ص49؛ الکامل، ج2، ص74) عقبه نیز از کسانی بود که به شدت رسول­الله و مسلمانان را اذیت می­کردند. در یک نمونه، ظرفی پر از مدفوع را بر درب خانه رسول­الله گذاشت! (الکامل، ج2، ص74) عقبه کسی بود که به گفته عبدالله بن عمرو، بدترین رفتار مشرکان را با رسول­الله داشت. او بود که یکبار، لباسش را دور گردن رسول­الله پیچیده و تلاش می­کرد ایشان را خفه کند! (الاغانی، ج1، ص50)

[17]تاریخ طبری، ج5، ص157.

[18]الروض الانف، ج3، ص65 .

 

 

جریان‌شناسی یهودیت در بنی‌امیه- بخش دوم

امیرالمؤمنین(ع) در نامه ­ای به معاویه نوشت: امیه، همانند هاشم و حرب، همانند عبدالمطلب و ابوسفیان، همانند ابوطالب نیستند. مهاجران نیز همانند آزادشدگان و نسب­داران، همانند کسانی که خود را به دیگران منتسب کرده ­اند نیستند.

 

2/ خاندانی با روابط پیچیده!!

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛آنچه در نسل امیه نمود بسیاری دارد، فراوانی روابط نامشروع در این نسل برخلاف بنی­ هاشم است. روشن است که فراوانی چنین امری در یک خاندان، حاکی از جایگاه نداشتن و دون­ پایه و بی‌اصل و ریشه بودن آنهاست؛ امری که با انتساب امیه به خاندان نبوت کاملاً در تناقض است. برخی از نمونه­ های این روابط پیچیده عبارتند از:

 

نفیل درباره حرب‌بن‌امیه و عبدالمطّلب چنین سرود: پدر تو زناکار بود؛ ولی پدر او مردی پاکدامن بود که لشکر فیل را از شهر مکه دور ساخت.[1]

 

گفته شده امیه دست به کاری زد که تا به آن روز در میان عرب سابقه نداشت. او پیش از مرگش، همسرش را به ازدواج پسرش ابوعمرو درآورد و ابوعمرو با او همبستر شد![2]

 

مادر ابوسفیان از پرچمداران روزگار جاهلی بود! پس از آنکه عقیل، در حضور معاویه، اطرافیانش را با نام مادرشان صدا زد و معاویه متوجه عصبانیت حاضرین شد، به عقیل گفت: درباره من چه می­ گویی؟ عقیل گفت: رهایش کن. معاویه گفت: باید بگویی. عقیل گفت: حمامه را می­ شناسی؟ وی گفت: حمامه دیگر کیست؟ عقیل گفت: من گفتم! و رفت. معاویه، نسب­ شناس دربار را طلبید و درباره حمامه از او جویا شد. نسب ­شناس پس از امان گرفتن از او گفت: حمامه، مادربزرگ تو و از پرچمداران زمان جاهلیت بود![3]

 

ابوسفیان با زنان بدکاره متعددی از قبیل مادر زیادبن‌ابیه، مادر عمروبن‌عاص،[4] و مادر طلحه در ارتباط بود! مصعب هم به عبیدالله‌بن‌ابی­ بکره گفت: پدر تو یکی از بردگان طائف بود؛ ولی شما بعدها ادعا کردید ابوسفیان با مادرتان زنا کرده (تا بتوانید خود را صاحب نسب نشان دهید) اگر زنده بمانم، شما را به همان ریشه اصلی‌تان بازخواهم گردانید.[5] از آن سو، وقتی هند جگرخوار برای بیعت، پیش رسول­ خدا(ص) آمد، آن حضرت پیمان­هایی از او گرفت؛ ازجمله اینکه زنا نکند. هند گفت: مگر زن آزاد، زنا می­کند؟ رسول­ خدا(ص) نگاهی به یکی از اصحاب انداخت و تبسم نمود![6]

 

معاویه، در اصل و نسب، مردد میان چهار مرد به نام‌های مسافربن‌ابی­ عمرو،[7] عمارة‌بن‌ولیدبن‌مغیره،[8] عباس‌بن‌عبدالمطلب و صباح آوازه­ خوان بود.[9] در ضمن ماجرایی، وقتی حاضران در جلسه معاویه، به دشنام دادن به شاعر یهودی پرداختند و او را «زاده زن یهودی» خطاب کردند، شاعر یهودی گفت: اگر دشنامتان را رها نکنید، من هم درباره معاویه به شما خواهم گفت. معاویه هم از حاضران خواست ساکت شوند تا زبان او بر وی بسته شود و سپس بحث را عوض کرد![10]

 

صباح، متهم به پدر عتبة‌بن‌ابی­ سفیان بودن هم هست![11] مادر سعدبن‌ابی­ وقاص، حمینه دختر ابوسفیان است. معاویه یک بار در گفت‌وگو با سعد، با به کار بردن عبارت «یأبی علیک بنوعذره» او را زنازاده معرفی کرد![12] ابن‌مسعود نیز در جریان نزاعی میان خودش و سعد، به او گفت: من پسر مسعودم و تو پسر حمینه![13]

 

3/ غیراصیل بودن بنی­ امیه

 

گزارش­های متعددی در دست است که اصل و نسب بنی­ امیه را زیر سؤال می­ برد:

 

الف. امیرالمؤمنین(ع) در نامه ­ای به معاویه نوشت: امیه، همانند هاشم و حرب، همانند عبدالمطلب و ابوسفیان، همانند ابوطالب نیستند. مهاجران نیز همانند آزادشدگان و نسب­داران، همانند کسانی که خود را به دیگران منتسب کرده ­اند نیستند. اهل حق نیز همانند اهل باطل نیستند.[14] هرچند عبارت «لا الصَریحُ کاللَصیق» در سایر منابع، به چشم نمی­ خورد،[15] ولی در این منابع، عبارت «لا المؤمنُ کالمُدغِل» نیز ذکر نشده است و همین، باعث تردید در ضبط کامل این منابع است. تنها سُلَیم‌بن‌قیس به‌جای عبارت یادشده از جمله «لا المنافقُ کالمؤمن» استفاده کرده و عبارت محل بحث را نیز نیاورده است؛[16] ولی این اندازه نیز نمی­ تواند دلیل نادرستی روایت سیدرضی و ابن‌شهرآشوب یا حتی تردید در آن باشد.

 

ب. امیرالمؤمنین(ع) در نامه دیگری به معاویه نوشت: آزادشدگان و فرزندان آنها را چه به جداسازی نخستین مهاجران و تعیین رتبه و طبقه آنها؟! از صدای مهره­ معلوم است که از جنس سایر مهره­ ها نیست.[17] طرفداران معاویه تصریح دارند عبارت «لقد حَنَّ قِدحٌ لیس منها» درباره کسی به کار می­ رود که خود را به گروهی که از آنها نیست نسبت می­ دهد و نخستین‌بار، برخی از صحابه این جمله را در ردّ ادعای عُقبة‌بن‌ابی­مُعَیط درباره قریشی بودن خودشان به کار بسته‌اند.[18]

 

ج. ابوطالب در ماجرای شعب، شعری سرود و در ضمن آن چنین گفت: به‌خصوص از عبدشمس و نوفل یاد می­ کنم که ما را همچون سرپوش زنان به کناری انداختند. پدر آنها از قدیم، برده پدربزرگ ما بود. آنها فرزندان همان کنیز فراخ‌چشمی هستند که از آن سوی دریا آورده شد.[19]

 

د. ابن‌عباس در پاسخ معاویه که گفته بود «مگر ما همه، شاخه­ های یک درخت به‌نام عبدمناف نیستیم؟» گفت: هرگز! از راه درست منحرف شدی و پاسخ را رها کردی. میان ما و شما برزخ و حجابی است که شما پوسته و ما مغز آن هستیم. چقدر فاصله است میان بندگان و سروران! امیه را همانند هاشم می­ دانی؟! هاشم، دارای اصالت و کرامت بود؛ نه پَست و حرامزاده!... .[20]

 

ه. عبدالله‌بن‌جعفر در ماجرای فخرفروشی خودش با یزید در حضور معاویه گفت: با کدام‌یک از پدرانت به من فخر می­ فروشی؟! با حرب که ما پناهش دادیم؟! یا با امیه که برده ما بود؟! یا با عبدشمس که ما سرپرستش بودیم؟![21]

 

و. تمامی مورخان درباره علت شروع دشمنی امیه با هاشم به این نکته اشاره دارند که: امیه نسبت به جود و بخشش و سفره­ های غذای هاشم، حسادت ورزید و تصمیم گرفت خودی نشان دهد و چون در این کار شکست خورد و مورد ریشخند مردم واقع شد، دست به دشمنی زد و هاشم را مجبور کرد پیش کاهنی بروند تا او به‌نفع هرکس حکم کرد، دیگری به او پنجاه شتر بدهد و ده سال هم از مکه بیرون برود. پیش کاهن خزاعی رفتند و وی به تعریف و تمجید از هاشم پرداخت و او را بر امیه ترجیح داد. درنتیجه، امیه ده سال به شام رفت!

 

به نظر می­ رسد این ماجرا سرپوشی برای حقیقتِ امر و برده رومی بودن امیه است؛ چراکه از یک سو می­ گویند هاشم بزرگ‌ترین فرزند عبدمناف بود[22] یا اینکه با عبدشمس، دوقلو بودند[23] یا اینکه عبدشمس و هاشم، بزرگ‌ترین فرزندان عبدمناف بودند[24] و از سوی دیگر می­ گویند هاشم بیشتر از بیست و گفته شده بیست‌وپنج سال، عمر نکرد![25] با این حساب، امیه، کی زاده شد؟! کی بزرگ شد؟! و کی توانست با عموی جوان خود در جود و کرم، رقابت کند؟! به‌ویژه که به تصریح برخی منابع، اوضاع مالی عبدشمس، خوب نبود و او نیز عیال هاشم به شمار می­ آمد!

 

ز. نکته دیگری که نباید در این زمینه دور از نظر بماند اینکه، به حکم رسول­ خدا(ص)، سیادت و «ذوی القربی» بودن به نسل هاشم رسید و نسل عبدشمس در این عنوان، هیچ سهمی ندارند.

 

براساس آیه قرآن، آن بخش از خیبر که بدون درگیری و با قرارداد صلح، آزاد شده بود، ملک شخصی رسول­ الله(ص) به شمار می ­آمد.[26] نحوه تقسیم خمس خیبر، باعث اعتراض برخی از افراد خاص! شد. براساس آیه قرآن، رسول­ الله(ص) باید بخشی از خمس را میان نزدیکان خود، تقسیم می­ نمود. این عده اعتراض داشتند که چرا رسول­ الله(ص) این بخش را به بنی ­هاشم و بنی­ مطلب اختصاص داده و آنها را از آن، محروم کرده است؟ و اینکه چه فرقی میان آنها و بنی­ مطلب است؟

 

پاسخ رسول ­الله(ص) اما جالب است. ایشان فرمود: بنی­ هاشم و بنی­ مطلب، هیچ‌گاه مرا رها نکردند. بنی ­هاشم و بنی­ مطلب، یکی هستند.[27]

 

ابن‌کثیر در تأیید فرمایش رسول­ الله(ص) از شافعی این‌گونه نقل می­ کند: بنی­ هاشم و بنی ­عبدالمطلب، در شعب ابوطالب (که سخت­ترین دوران زندگی رسول­ الله را تشکیل می­ داد) همراه رسول­ الله(ص) بودند و آن حضرت را رها نکردند. و می­ افزاید: ابوطالب نیز در اشعار خود، بنی­ عبدشمس و بنی­ نوفل را نکوهش کرده بود.[28]

 

به نظر می­ رسد رسول ­الله(ص) با توجه به شناخت دقیقی که از دون­ پایگی و بی­ ریشه بودن بنی­ امیه دارد، سیاستی را پیش کشید تا آنها هیچ‌گاه نتوانند از جایگاه خانوادگی ویژه داشتن سخن بگویند.

 

ح. سهیلی پس از نقل ماجرایی که پس از این خواهد آمد می­ نویسد: نسب امیه نیز خود، بحثی جدا دارد که تمامی نسل وی را درگیر می­ کند و آن اینکه وقتی به سفینه، غلام ام­ سلمه گفته شد «بنی­ امیه ادعا دارند که خلافت به آنها می‌رسد» پاسخ داد: ران او به خطا رفت! آنها فرزندان زرقا و پادشاه هستند؛ آن‌هم از بدترین پادشاهان.[29]

 

سهیلی در ادامه می افزاید: گفته می­ شود زرقا همان مادر امیة‌بن‌عبدشمس است که نام اصلی او ارنب بوده. اصفهانی در کتاب «الامثال» او را یکی از پرچمداران دوران جاهلیت به شمار آورده است.[30]

 

ادامه دارد...

 

[1]. النزاع والتخاصم، ص50؛ شرح نهج­ البلاغه، ج15، ص207.

 

[2]. شرح نهج­ البلاغه، ج15، ص207 .

 

[3]. الغارات، ج1، ص65؛ شرح نهج­ البلاغه، ج2، ص125 .

 

[4]. نابغه، مادر عمرو عاص، یکی از کنیزان معروف به زنا بود که ابوسفیان و ابولهب و عاص‌بن‌وائل و امیة‌بن‌خلف و هشام‌بن‌مغیره، در یک طهر با او همبستر شدند و عمرو که به دنیا آمد، همگی مدعی آن بودند و درحالی‌که شباهت وی به ابوسفیان بیشتر بود، آن را به عاص ملحق کردند! (ربیع الابرار، ج4، ص275؛ انساب الاشراف، ج6، ص261).

 

[5]. انساب الاشراف، ج5، ص470؛ تاریخ طبری، ج5، ص5؛ الکامل، ج4، ص307و308.

 

[6]. التذکرة الحمدونیة، ج8، ص311و312 در این منبع گزارش دیگری نیز اضافه شده که براساس آن، معاویه اذعان می ­کند مردم گمان می­ کنند پدر او عباس‌بن‌عبدالمطلب است!

 

[7]. مسافربن‌ابی­ عمرو‌بن‌امیة‌بن‌عبدشمس، پسرعموی ابوسفیان بود. وی پیش از ابوسفیان، عاشق هند شده بود؛ به‌گونه­ ای‌که ماجرای عشق آن دو بر سر زبان­ها افتاد و مسافر از شرم این شهرت، مکه را به حیره ترک کرد (تاریخ ­مدینة دمشق، ج70، ص173). البته ماجرا ظاهرا از عشق‌بازی گذشته و به اتهام رسیده بود (انساب الاشراف، ج9، ص339و340). کار از اتهام هم گذشته و به بارداری هند رسیده بود (الاغانی، ج9، ص37 [در ادامه می­ افزاید: پس از این ماجرا، هند از او خواست از مکه برود و او به حیره رفت.]) براساس تمامی منابع این ماجرا، در همین ایام فرار مسافر به حیره، ابوسفیان با هند ازدواج کرد.

 

[8]. عماره کسی بود که وقتی با عمروعاص برای بازگرداندن مسلمانان به حبشه رفتند، بر اساس نقل منابع غیر شیعی، توانسته بود با برخی زنان نجاشی، رابطه پنهانی برقرار کند! (الاغانی، ج9، ص41)

 

[9]. ربیع الابرار، ج4، ص275و276؛ شرح نهج البلاغه، ج1، ص336 (از ربیع الابرار)

 

[10]. انساب الاشراف، ج5، ص98و99 .

 

[11]. ربیع الابرار، ج4، ص276 .

 

[12]. مروج الذهب، ج3، ص15 .

 

[13]. تاریخ طبری، ج3، ص311. پس از این و در شخصیت ­شناسی سعد، خواهیم دید که سعد هرکه را در نسب او تردید کند، لعن کرده بود!

 

[14]. نهج البلاغه، نامه17؛ مناقب­ آل­ ابی­طالب، ج2، ص361؛ ربیع الابرار، ج4، ص216؛ التذکرةالحمدونیة، ج7، ص164.

 

[15]. مروج الذهب، ج3، ص14؛ وقعةصفین، ص472؛ الفتوح ابن اعثم، ج3، ص155؛ مناقب خوارزمی، ص256؛ و ... .

 

[16]. کتاب سلیم، ص337 .

 

[17]. نهج البلاغه، نامه28؛ التذکرةالحمدونیة، ج7، ص164؛ النهایة ابن اثیر، ج1، ص452؛ صبح الاعشی، ج1، ص275؛ نهایةالارب، ج7، ص234 .

 

[18]. جمهرةالامثال، ج1، ص370؛ مجمع الامثال، ج1، ص200و201؛ الفائق، ج1، ص281؛ غریب الحدیث ابن قتیبه، ج1، ص286؛ المحبر، ص158؛ و ... .

 

[19]. شرح نهج البلاغه، ج15، ص234 .

 

هرچند این ماجرا نیز به درگیری میان امیه و عبدالمطلب تفسیر شده، ولی ناگفته پیداست که عبدالمطلب، پدر ابوطالب است نه پدربزرگ ایشان!

 

[20]. اخبارالدولةالعباسیة، ص50 .

 

[21]. شرح نهج البلاغه، ج15، ص229 (از صاحب کتاب واقدی) البته در ادامه این ماجرا و برای توضیح مالکیت بنی­ هاشم بر امیه، داستانی میان وی و عبدالمطلب نقل شده که براساس آن، از آنجا که امیه، مسابقه خود با عبدالمطلب را باخت، مجبور شد به‌مدت ده سال، در ازای سیر شدن شکمش، برای عبدالمطلب، بندگی کند! ولی ما دلیلی بر پذیرش این داستان نمی­ بینیم. بنابراین امیه، برده واقعی بنی­ هاشم به شمار می­ آید.

 

[22]. الکامل، ج2، ص17؛ عمدةالقاری، ج16، ص301؛ البدایةوالنهایة، ج2، ص311

 

[23]. جمهرةانساب­ العرب، ص14؛ تاریخ طبری، ج2، ص13؛ المنتظم، ج2، ص211 ؛ الکامل، ج2، ص16.

 

[24]. المنتظم، همان .

 

[25]. الطبقات الکبری، ج1، ص79؛ انساب الاشراف، ج1، ص63؛ الکامل، ج2، ص17.

 

[26]. تاریخ الاسلام، ج2، ص427 .

 

[27]. تاریخ الاسلام، ج2، ص428؛ البدایةوالنهایة، ج4، ص228 [از بخاری]

 

[28]. البدایةوالنهایة، ج4، ص228 .

 

[29]. این گزارش را در منابع متعدد غیرشیعی می­ توان مشاهده نمود. در بسیاری از این متون، نامی از بنی­ زرقاء نیست. برای گزارش­هایی که شامل کنایه سفیه به بنی­ زرقاء است ر.ک: سنن ترمذی، ج3، ص341؛ المصنف ابن ابی­ شیبه، ج8، ص355؛ اسدالغابه، ج2، ص324.

 

[30]. الروض الانف، ج3، ص65 .

 

درباره ماهیت زرقا چند نظر وجود دارد. یکی اینکه مادر امیه باشد. این نظر را عبارتی که از سفینه نقل شد نیز تقویت و تثبیت می­ کند؛ چراکه او از بنی­ امیه با عبارت «بنی­ زرقاء» یاد کرد.

 

نظر دوم این است که زرقا مادربزرگ مروان و همسر ابوالعاص‌بن‌امیه باشد. ابن‌اثیر، چنین اعتقادی دارد. (الکامل ابن اثیر، ج4، ص194) ابن‌عساکر نیز گزارشی دارد که این نظر و نظر اول سازگار است. (تاریخ­ مدینة دمشق، ج21، ص10)

 

نظر سوم این است که زرقا مادر مروان و همسر حکم‌بن‌ابوالعاص باشد. ابن‌حزم و برخی دیگر، این عقیده را دارند. (جمهرةانساب­ العرب، ص87؛ و ...). آنچه این نظر را تأیید می­ کند اینکه در موارد متعددی، مروان‌بن‌حکم و عبدالملک مروان، با عبارت «ابن الزرقاء» نکوهش شده­ اند. به‌عنوان نمونه: میان امام حسین(ع) و مروان (تاریخ ­مدینة دمشق، ج13، ص292) و احنف و عبدالملک مروان (تاریخ ­مدینة دمشق، ج1، ص360) و حلحله و عبدالملک (تاریخ­ مدینة دمشق، ج15، ص139) و ابوسعد انصاری و مروان (تاریخ ­مدینة دمشق، ج26، ص111) و ابن‌زبیر و مروان (تاریخ ­مدینة دمشق، ج28، ص206) و عایشه و مروان (تاریخ ­مدینة دمشق، ج35، ص36) و عمروبن‌سعید‌بن‌عاص و عبدالملک (تاریخ ­مدینة دمشق، ج46، ص43) و خواهر عبدالله‌بن‌عامر و مروان (تاریخ ­مدینة دمشق، ج70، ص278) و عمروعاص و مروان (انساب الاشراف، ج6، ص261) و معاویه و مروان (انساب الاشراف، ج5، ص358).

 

می­ توان نظر اول را قوی­ترین نظر به شمار آورد. در پاسخ فراوانی استعمال «ابن الزرقاء» درباره مروان و نسل او می ­توان گفت: اولاً این فراوانی می­ تواند مستند به کلامی باشد که منتسب به رسول­ الله(ص) است. گزارش شده مروان نوزاد را پیش رسول­ الله(ص) آوردند، آن حضرت از وی با همین وصف یاد کرد. (الفتن نعیم، ص72) ولی این گزارش هیچ دلالتی ندارد که زرقا نام مادر مروان بوده و می ­تواند نام مادر امیه باشد. ثانیاً از آنجا که بدنام کردن مادر امیه، باعث بدنامی معاویه نیز خواهد بود، نباید انتظار داشت که این عبارت، به‌صورت گسترده درباره بنی­ امیه به کار رفته باشد. بلکه بعید نیست برخی از کسانی که نمی‌خواستند حساسیت عمومی را برانگیزند، این عبارت را درباره مروانیان، که هیچ نام نیکی در جامعه نداشتند به کار می­ بردند؛ ولی نظرشان به‌تمامی بنی‌امیه بود.

جریان‌شناسی یهودیت در بنی امیه- بخش اول/ دکتر سیدمحمدمهدی حسین‌پور

از نکات قابل توجه و عجیب آنکه: این تغییر ماهوی (تبدیل به بوزینه شدن)، در طول تاریخ، تنها یک مورد مستند دیگر دارد و آن نیز مربوط به گروهی از یهودیان است که به بوزینه، مسخ شدند. این نکته می‌تواند کلید ارتباط کاملا معنادار آنان با یکدیگر باشد.

 

پایگاه تاریخ تطبیقی؛شاید ادعای گزافی نباشد اگر بگوییم دومین خاندان تأثیرگذار در جریانات صدر اسلام، پس از بنی­ هاشم، امویان هستند. این خاندان، چنان نقش پیدا و پنهانی در عموم حوادث تاریخ اسلام دارند که کمتر ماجرای مهمی را می ­توان یافت که ردپایی از آنها در آن نباشد؛ با این تفاوت که تعداد فراوانی از بنی­ هاشم، نقش انسان پاک و سفید، و تمامی بنی ­امیه به‌جز یکی دو نفر نقش انسان خبیث و سیاه را بر عهده دارند.

 

اصرار بر اجرای نقش مخالف و پافشاری بر به ذلت کشاندن و نابود کردن بنی­ هاشم، در هر ذهنی یک علامت سؤال بزرگ پدید می­ آورد و آن اینکه: علت این خشونت رفتاری و وحشی­گری تاریخی امویان در برابر بنی­ هاشم چیست؟

 

در کنار پاسخ ­های گوناگونی که می­ توان به این پرسش داد، پیشینه تاریخی و اصالت این طایفه را نیز باید در نظر داشت. نگاه رسول­ خدا(ص) به بنی ­امیه، نه‌تنها نگاه مثبتی نیست که نگاهی بسیار منفی و حاکی از انزجار درونی است. آن حضرت «درخت نفرین‌شده» در قرآن را بر بنی­ امیه تطبیق فرمود(1). همچنین رسول­ خدا(ص) شبی در خواب دید که بوزینگانی بر منبر او بالا می­ روند. این خواب چنان بر آن حضرت گران آمد که پس از آن، تا زمان شهادت رسول­ خدا(ص)، کسی ایشان را خندان ندید. آن حضرت بوزینگان را بر بنی­ امیه منطبق فرمود(2). در پله سوم، نقل شده که منفورترین خاندان­ ها نزد رسول­ خدا(ص)، بنی­ امیه و بنی­ حنیفه و ثقیف بودند(3).

 

از نکات قابل توجه و عجیب آنکه: این تغییر ماهوی (تبدیل به بوزینه شدن)، در طول تاریخ، تنها یک مورد مستند دیگر دارد و آن نیز مربوط به گروهی از یهودیان است که به بوزینه، مسخ شدند. این نکته می‌تواند کلید ارتباط کاملا معنادار آنان با یکدیگر باشد.

 

درمجموع، بنی­ امیه و یهود، یا هردو از یک ریشه­ اند و یا لااقل هردو در یک مسیر و سیاست، گام برمی‌دارند و با یکدیگر، مشارکت و همکاری دارند. تطبیق «شجره ملعونه» بر آنان و به‌شکل بوزینه درآمدن آنها، گذشته از برداشت نخست، با برداشت دوم نیز سازگار است.

 

انتساب بنی­ امیه به عبدشمس، با تردید جدّی روبه‌روست. قرائنی در دست است که دلالت آشکار یا ضمنی بر رومی و یهودی بودن این خاندان دارد. روشن است که با توجه به جایگاه بنی­ امیه در تاریخ مسلمانان نباید انتظار یافتن مستندات صریح و فراوان در این زمینه داشت. ازاین­ رو اندک گزارش­ هایی نیز که در این زمینه یافت می­ شود، صریح و بسیار به شمار می­ آیند. در ادامه به ذکر تعدادی از قرائن و مستندات مرتبط با این زمینه می­ پردازیم. برخی از این قرائن و مستندات، دلالت بر تردید در انتساب بنی­ امیه با بنی­ هاشم دارد. در مرحله بعد، رواج تأمل‌برانگیز روابط نامشروع در بنی­ امیه مورد توجه قرار می­ گیرد. و در مرحله سوم و چهارم، به ذکر شواهدی از اصالت غیرعرب داشتن امویان می­ پردازیم.

 

1/ رابطه خصمانه غیرعادی با بنی­ هاشم

 

یکی از مواردی که ما را نسبت به عدم ارتباط خانوادگی امیه با عبدمناف و هاشم مطمئن می­ سازد، رابطه خصمانه عجیب و غریب اوست. امیه، هم با هاشم درگیر شد و هم با عبدالمطّلب؛ و در هر دو مورد شکست خورد! کار به اینجا ختم نگردید و این خباثت، در نسل وی ماندگار گردید:

 

حرب‌بن‌امیه با عبدالمطلب درگیر شد؛

 

ابوسفیان با رسول­ خدا(ص) درافتاد(4)؛

 

معاویه با امیرالمؤمنین و امام حسن(علیهماالسلام) جنگید؛

 

یزید خون امام حسین(ع) را ریخت؛

 

عبدالملک مروان با امام سجاد(ع) به مخالفت برخاست؛

 

هشام‌بن‌عبدالملک، امام باقر(ع) را به شهادت رساند؛

 

و در آخرالزمان هم، سفیانی از همین تیره، به کشتار شیعیان امیرالمؤمنین(ع) می­ پردازد و با امام زمان(عج) به جنگ برمی­ خیزد.

 

در نمونه­ هایی جزئی­ تر:

 

پس از این نمونه­ ای از رفتار عُقبَةبن‌ابی­ مُعَیط با رسول ­الله(ص) ذکر خواهد شد(5). همسر ابولهب، ام­ جمیل دختر حرب‌بن‌امیه است که باید ریشه تمامی انحرافات و جبهه­ گیری­ های تند ابولهب را در او جست‌وجو نمود! عاص‌بن‌وائل پدر عمرو عاص، یکی از مسخره­ کنندگان رسول­ الله(ص) و کسی بود که پس از وفات قاسم، پسر رسول­ الله(ص)، آن حضرت را «ابتر» نامید(6). بعدها و پس از جنگ جمل، وقتی صحبت از بیعت مروان با امیرالمؤمنین(ع) به میان آمد، حضرت فرمود: او مگر پس از مرگ عثمان با من بیعت نکرد؟! مرا به بیعت او نیازی نیست. دست او، دستی یهودی است؛ اگر با دستش بیعت کند با شمشیرش خیانت خواهد کرد... (7). یحیی‌بن‌حکم‌بن‌ابی­ العاص به عبدالله‌بن‌جعفر گفت: به خدا سوگند در شام بمیرم و دفن شوم، بیشتر دوست دارم تا در خبیثه! و منظورش از خبیثه، مدینه بود!! عبدالله هم پاسخ داد: همسایگی یهودیان و مسیحیان را بر همسایگی رسول­ خدا(ص) ترجیح دادی(8).

 

دربرابر، معاویه رابطه صمیمانه ­ای با یهودیان داشت. یک بار که از شاعری یهودی خواست برایش شعری بخواند و... بار دیگر از شاعری یهودی خواست شعر پدرش را که در رثای خودش سروده بود برایش بخواند و با شنیدن آن به گریه افتاد(9). بار دیگر وقتی مردی یهودی در دربار وی مدعی شد رسول­ خدا(ص) با مکر و خدعه کعب‌بن‌اشرف یهودی را کشت، او هیچ عکس‌العملی نشان نداد. این رفتار سرد او به‌گونه‌ای زننده بود که محمد‌بن‌مسلمه را به اعتراض وادار کرد و وی تنها از یهودی خواست مجلس را ترک کند! محمدبن‌مسلمه که دنبال یهودی رفته ولی او را پیدا نکرده بود، به دربار او برگشت و گفت: هیچ‌گاه با تو هم‌سخن نخواهم شد؛ آن یهودی را هم هرکجا ببینم خواهم کشت(10).

 

در زمینه رابطه این دو خاندان، روایتی بسیار قابل توجه از امام صادق(ع) در دست است:

 

ما و خاندان سفیان، دو خاندان هستیم که در راه خدا باهم دشمن شدیم. ما گفتار خدا را تأیید می­ کردیم و آنها تکذیب. ابوسفیان با رسول­ الله(ص) و معاویه با علی‌بن‌ابی­طالب و یزید با امام حسین(ع) جنگیدند و (در آخرالزمان) سفیانی با قائم(عج) خواهد جنگید(11).

 

این روایت، از نگاه فلسفه تاریخ، روایتی کلیدی به شمار می­ آید و بیانگر رهبری دو جریان حق و باطل در طول تاریخ است.

 

ادامه دارد...

 

پی نوشت؛

 

(1). در نامه ­ای که مأمون به اطراف و اکناف برای لعن بنی ­امیه فرستاد، تصریح شده که هیچ اختلافی بر تطبیق این آیه بر بنی­ امیه نیست (تاریخ طبری، ج8، ص185). حتی در گزارشی که نام بنی­ امیه از آن حذف شده، محتوای آن کاملاً گویای تطبیق آیه بر آنان است (تاریخ بغداد، ج4، ص113). این تطبیق چنان بر برخی گران آمده که انواع تلاش‌ها برای خنثی­ سازی آن به کار گرفته شده! گذشته از اشکال به ضعف سند، تلاش شده متن آن نیز تحریف شود. از یکی از همسران رسول­ الله(ص) نقل شده که آن را بر خاندان ابوالعاص تفسیر فرمود (عمدةالقاری، ج19، ص30). در تلاشی دیگر، نام قبیله، به‌کنایه ذکر شده! (زادالمسیر، ج5، ص40).

 

(2). المستدرک، ج3، ص171؛ دلائل النبوه، ج6، ص510؛ شعب الایمان، ج3، ص323؛ تفسیر ثعلبی، ج7، ص257؛ سنن ترمذی، ج5، ص115؛ تاریخ ­مدینة دمشق، ج57، ص340؛ المحرر الوجیز، ج5، ص505؛ الکامل، ج3، ص407 .

 

ابن کثیر پس از دفاع از سند این حدیث، یکی از ایرادهایی را که از استاد خود برای اثبات ضعف متن این روایت نقل کرده، عدم امکان شمول آن نسبت به حکومت یکی از سران صحابه و عمربن‌عبدالعزیز است (البدایة و النهایة، ج6، ص233و274؛ تفسیر ابن‌ کثیر، ج4، ص566و567) غافل از آنکه این اشکال، حداکثر باعث نپذیرفتن تفسیر راوی است نه باطل بودن اصل روایت. برای نقل­ های دیگری از روایت، ر.ک: الدر المنثور، ج4، ص191.

 

این روایت نیز با تحریف­ هایی روبه‌رو شده؛ به‌گونه­ ای‌که گفته شده رسول­ الله(ص) این خواب را درباره خاندان حکم‌بن‌ابی­ العاص دید (المستدرک، ج4، ص480)؛ مسندابویعلی، ج11، ص348؛ مجمع الزوائد، ج5، ص244. و در پرده بعدی، نام این گروه، به‌کنایه ذکر شده! (جامع البیان، ج15، ص141؛ تفسیرثعلبی، ج6، ص111).

 

(3). المستدرک، ج4، ص480و481؛ مسند ابویعلی، ج13، ص417؛ مجمع الزوائد، ج10، ص71 ؛ البدایةوالنهایة، ج6، ص264؛ دلائل النبوة بیهقی، ج6، ص481 [پس از نقل عبارت «شر قبائل العرب بنو أمیة و بنو حنیفة و ثقیف» از رسول­ الله(ص)، نسبت به سند روایت می­ نویسد: قلت و لحدیثه هذا فی المختار بن أبی­عبید الثقفی شواهد صحیحة.] عجیب آنکه احمد حنبل این روایت را با حذف نام بنی­ امیه نقل کرده! (مسنداحمد، ج4، ص240) بخاری هم تنها به ذکر بنی­ حنیفه بسنده کرده! (التاریخ الکبیر، ج5، ص317).

 

(4).ابوسفیان در رفت و آمدهای تجاری خود به شام در زمان جاهلیت، زمینی در منطقه بلقاء به‌نام قبش خریداری کرده بود که بعد از وی به معاویه رسید (فتوح البلدان، ج1، ص153). از خود ابوسفیان گزارش شده که در ایامی که آتش جنگ میان قریش مکه و رسول­ الله(ص) که به مدینه هجرت کرده بود شعله­ ور بود، برای تجارت به غزه رفت و آنجا او را برای تحقیق از اوضاع حجاز به دربار هرقل بردند و پس از پرسش و پاسخ‌هایی که میان هرقل و او رد و بدل شد، هرقل به حقانیت رسول­ الله(ص) پی برد (الاغانی، ج6، ص523 به بعد). براساس گزارشی دیگر، ابوسفیان با یکی از احبار منطقه یمن، نشست و برخاست داشت. یک روز، حبر یهودی از ابوسفیان درباره خبر نبوت رسول­ الله(ص) جویا شد و ابوسفیان، اخبار غلط به او داد. فردای آن روز، عباس، در حضور ابوسفیان، اطلاعات غلط او را تصحیح کرد و حبر یهودی با شنیدن اخبار درست سراسیمه بیرون رفت و فریاد برداشت: سر یهود بریده شد! یهود کشته شد!... (الاغانی، ج6، ص526و527). ابوسفیان یکی از پناهگاه ­های منافقان در روزگار خود بود! (الاغانی، ج6، ص522) پس از به حکومت رسیدن خلیفه سوم، ابوسفیان به ملاقات او رفت و امویان را خطاب کرد: حالا که حکومت به شما رسیده، همچون گوی آن را میان خود رد و بدل کنید که به خدا سوگند بهشت و دوزخی در کار نیست! (الاغانی، ج6، ص529).

 

(5).اینها همه در حالی بود که عقبه در کنار نضربن‌حارث، دو پیک قریش به‌سوی یهودیان مدینه برای روشن شدن صحت ادعای نبوت رسول­ الله(ص) بودند (تاریخ الاسلام، ج1، ص212).

 

(6). الکامل ابن اثیر، ج2، ص72و73.

 

(7). ربیع الابرار، ج5، ص192 .

 

(8). انساب الاشراف، ج2، ص49 .

 

(9). انساب الاشراف، ج5، ص110 .

 

(10). انساب الاشراف، ج5، ص160؛ دلائل النبوه بیهقی، ج3، ص193.

 

(11). معانی الاخبار، ص346 .

 

نقش نفوذی‌ها در شهادت امیرمؤمنان(ع)

کسانی از ترور حضرت امیر(ع) اطلاع داشتند، عده‌ای چشمشان را بستند. چون کسانی که اطراف حضرت را گرفته بودند، دشمنان حضرت(ع) بودند، زیرا دوستان حضرت(ع) در اردوگاه نخیله جمع شده بودند.

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ هر روز خبر حملات بنی امیه به حضرت علی(ع) می‌رسید، یمن، انبار، مکه، مدینه و شهرهای دیگر، یکی پس از دیگری مورد هجوم عمال معاویه قرار می‌گرفت. آرام آرام پهنه حکومت حضرت رو به ناامنی می‌رفت. پس از حمله به انبار و در پی اعلان عمومی حضرت، عده‌ای با اکراه، داوطلب مقابله با مهاجمان شدند. اما وقتی به انبار رسیدند که افراد معاویه خود را به شام رسانده بودند.(1)

پس از غارت مکه و مدینه، حضرت دوباره مردم را جمع کرد ولی نتیجه‌ای نداشت. حضرت فرمود: دیگر نمی‌توان بر شما مردم حکومت کرد؛ چرا که حکومت بر شما مثل لباس کهنه‌ای است که با دوختن هر سوی آن، سمت دیگرش دچار آسیب می‌شود. حملات ادامه داشت و حضرت هر جمعه فرمایش‌های خود را تکرار می‌کرد و آن‌ها نیز پاسخ‌هایشان را یک بار می‌گفتند: خسته شده‌ایم و توان جنگ کردن نداریم؛ بار دیگر می‌گفتند: الان وقتش نیست.

حضرت در جواب فرمود: اگر خستگی وجود داشته باشد، برای دشمن شما نیز هست. ما در مواضع تدافعی قرار گرفته‌ایم و این باعث می‌شود که تمام گزینه‌ها علیه ما باشد. دفاع، راه حل نیست و تا زمانی که مرکز فتنه و مغز آشوب‌ها فعال است، نباید انتظار بهبود اوضاع را داشت. ما باید اصل را بزنیم تا فروع از کار بیفتند.

پاسخ آنان سکوت بود. مردم نباید جواب می‌دادند، چون آن‌ها تابع بزرگانشان بودند و بزرگان قوم و خواص هم جواب حضرت را با سکوت می‌دادند؛ سکوت تلخی که نشان از تنهایی حضرت داشت.

نقل شده است که حضرت در حالی که می‌گریست، شروع کرد به صدا زدن شهدا؛ عمار کجاست؟! مالک کجاست؟! ابوالهیثم کجاست؟! چه شدند مردانی که هرگاه آن‌ها را صدا می‌کردم، شمشیر به دوش آماده بودند.(2) در سخنرانی دیگر نیز فرمودند: خدایا! این مردم از من خسته شده‌اند، من هم از این‌ها خسته شده‌ام؛ علی را از این‌ها بگیر.(3)

تشکیل سپاه

وقتی سخن حضرت رنگ عاطفی گرفت، عده‌ای از میان جمعیت بلند شدند و اعلام آمادگی کردند. آرام آرام اردوگاه کوچکی در نخیله تشکیل شد.(4) در همین زمان که حضرت(ع) دارد نیروها را جمع می‌کند، معاویه به صورت پنهانی مشغول زمینه سازی برای ترور حضرت(ع) است و بقایای خوارج را برای این کار تجهیز و آماده می‌کند.

سازمان او خوارج را تا صف اول نماز حضرت(ع) نفوذ می‌دهد. در این صورت محال نیست که یک نفر بتواند به تنهایی رئیس یک مملکت را ترور کند. مسائل حفاظتی تازه و بدیع نیست، اما شرایط حاکم به شکلی است که بالطبع گروهی برای مراقبت و محافظت از ایشان شکل می‌گیرند.

این مسأله در مورد عمر، ابوبکر، عثمان، معاویه و حتی ولید بن عقبه که در کوفه حکومت می‌کند هم وجود داشت. امیرمومنان(ع) محافظ نداشتند، اما اطرافیان حضرت(ع) از خطرهایی که ایشان را تهدید می‌کرد، بی اطلاع نبودند.

در اینجا نشانه‌هایی وجود دارد که حکایت از جریانی منسجم و منظم برای ترور دارد. وارد شدن کسی به مسجد که مسلح به شمشیر باشد، جز برای محافظان و مأموران امری غیر عادی محسوب میشود و شمشیر وسیله‌ای نیست که بتوان آن را زیر لباس پنهان کرد.

بر فرض هم بتوان پنهان کرد، اما این مسأله برای اطرافیان نزدیک حضرت(ع) قابل تشخیص بود. به هر حال این افراد اهل جنگ و نبرد نبودند و تمام این مسائل را می‌دانستند. مسجد هم آن قدر تاریک نبود که افراد قادر نباشند این فرد را ببینند.

بنابراین در این میان کسانی بودند که از ترور اطلاع داشتند، اما چشمشان را بستند. دلیل این مسأله هم کاملاً روشن است. کسانی که اطراف حضرت را گرفتهاند، دشمنان حضرت(ع) هستند، زیرا دوستان حضرت(ع) نیز در اردوگاه نخیله(برای جنگ با معاویه) جمع شده بودند. البته بسیاری از کسانی که در اردوگاه نیز بودند، به کشته شدن حضرت(ع) رضایت داشتند. نارضایتی حضرت امیر(ع) از آن‌ها مؤید این مطلب است.

منبع: کتاب تبار انحراف3،(پژوهش در جریان شناسی انحرافات تاریخی، زیر نظر استاد مهدی طائب)، تابستان 94، 15 الی 18

پی نوشت؛

1 – الغارات، ج2، صص464 و 472؛ یعقوبی، ج2، ص195

2 – نهج البلاغه، خطبه‌ی 182، ج2، صص103-109؛ شرح نهج البلاغه، ج10، صص99-100؛ بحار الانوار، ج34، صص124-127

3 – نهج البلاغه، خطبه‌ی25، ج1، صص63-66؛ کنز العمال، ج13، ص194؛ بحارالانوار، ج34، صص159-160

4- نهج البلاغه، خطبه‌ی 182، ص244

بخش نخست/ چرا باید تاریخ بخوانیم؟

قرآن کریم در بیان تاریخ در میان کتب آسمانی، ره آوردی بزرگ و بی مثال دارد. اصرار قرآن بر بیان مطالب تاریخی، در قالب یک سوم از آیات، خواننده را به وجد آورده و به شگفتی وامی‌دارد.

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ پرسش: استاد به نظر شما اهمیت مطالعه تاریخ چیست و ما چه نیازی به مطالعه آن داریم؟

پاسخ: نگاه به گذشته‌های دور، نه تنها به معنای واپسگرایی و عقب گرد نیست، بلکه استوار کردن قدم در جایگاه را به همراه خواهد داشت که آینده‌ای روشن‌‌تر و بهتر را به ارمغان خواهد آورد. امام علی(ع) می‌فرمایند «ای فرزند عزیزم، من عمری به درازای تاریخ ندارم، اما در کار و کردار نسل‌های پیشین نگریسته‌ام، در اخبارشان اندیشیده‌ام، در میان آثار به جای مانده‌شان جست‌وجو کرده‌ام، آن چنان که خود، یکی از آن‌ها شده‌ام. حتی چون سرگذشت گذشتگان به من انجامیده است، گویی با نخستین تا واپسین فردشان زیسته‌ام»(1)

نخستین دلیل تأکید قرآن کریم است. قرآن کریم در بیان تاریخ در میان کتب آسمانی، ره آوردی بزرگ و بی مثال دارد. اصرار قرآن بر بیان مطالب تاریخی، در قالب یک سوم از آیات، خواننده را به وجد آورده و به شگفتی واداشته است؛ تا جایی که از خود خواهد پرسید: مگر این تاریخ چه اهمیتی دارد و چه کرده است که پروردگار هستی در آخرین پیام به آفریده خود، این چنین سرگذشت پیشینیان را بیان کرده و ما را به تأمل در قرآن فراخوانده است؟

علت فراوانی آیات تاریخی در قرآن، تنها بیان داستان نبوده است؛ زیرا قرآن ذکر(1) است و از حکیم یکتا، لغو صادر نمی‌شود. تاریخ، مجموعه‌ای از تجربیات ارزشمند پیشینیان و زیبایی، زشتی، پیروزی و شکست است که با مطالعه آن، عمر انسان به درازای عمر آن‌ها خواهد شد. افزون بر آن، باید توجه کرد که بیان تاریخ به صورت قصه، به جاذبه آن افزوده و أثرگذاری آن را دو چندان می‌کند؛ زیرا همگان آن را درک کرده و قادر به تحلیل خواهد بود؛ در حالی که استدلال‌های عقلی، این گونه نیستند.

دومین دلیل کسب تجربه است. انسان‌ها بیش از آن‌که نیازمند علم باشند، به تجربه نیاز دارند. جایگاه علم در ذهن است و هنوز أثر خودش را نشان نداده، ولی تجربه، علم جریان یافته‌ای است که أثرش را نشان داده و تاریخ راه دسترسی به این تجربه است، اما اشکال در آن است که انسان فرصت تجربه ندارد. یا به عبارتی، یک زمان بیش‌تردر اختیار او نیست که همین مدت کوتاه زندگی دنیایی است. از این رو در تعریف تجربه می‌توان گفت «پیاده شدن علم که نیازمند زمان است.»

انسان‌ها واحد بالنوع و واحد بالجنس هستند و زندگی شان شبیه به هم است. می‌توانند از یک دیگر الگو بگیرند و تجربه به دست آوردند؛ به این ترتیب اسنان‌ها می‌توانند از تاریخ به تجربه دست یابند. اختلاف انسان‌ها در صنف، مانع کسب این تجربه نیست؛ زیرا نوع، محقق تجربه است، نه صنف. بر این اساس، انسان نمی‌تواند از حیوانات تجربه کسب کند؛ زیرا با آن‌ها واحد بالجنس است، نه واحد بالنوع. همچنین طبیعت، واحد بالطبع است؛ یعنی طبیعت(هوا، آّب، خاک و قوانین طبیعت مانند جاذبه) تغییر نکرده است. البته در گذشته، برخی امور طبیعی شناخته شده نبود.

بنابراین از زمان آدم(ع) تاکنون، هر یک از انواع موجودات، مدتی در این جهان زندگی و تجربه‌ای کسب کرده‌اند و خودشان از میان رفته، ولی تجربه آن‌ها باقی مانده است که این تجربه‌های پیاپی، همان تاریخ است. در این رهگذر باید توجه کرد که انسان در زندگی، چهارگونه رابطه دارد یا به عبارتی، در چهار نقطه ارتباطی، قرار گرفته است که عبارتند از: 1 -  ارتباط با خودش، 2- ارتباط با هم نوع، 3- ارتباط با طبیعت و 4- ارتباط با عالم غیب. هر یک از این چهار ارتباط، دارای دو نوع ارتباط مصلحانه خوب و ارتباط مفسدانه بد هستند.

اگر انسان بتواند پیامدهای ارتباط با غیب این عالم را به دست آورد و برای دیگران بیان کند، برخی به دلیل ترس از همین دنیا، بسیاری از کارهای ناشایست را ترک می‌کنند. تجربه این چهار ارتباط، در طول تاریخ، خودش را نشان داده و بارها درباره این ارتباط‌های چهارگانه، مطالبی نوشته شده که تاریخ نام گرفته است. بنابراین تاریخ به معنای بیان تجربه انسان‌ها در چهار ارتباط مذکور است. البته ناقل تجربه باید در یکی از این چهار ارتباط باشد. همچنین تجربه، باید أثر عملی داشته باشد؛ یعنی صرف آشنایی با احوال گذشتگان هدف نیست، مگر این‌که أثر عملی داشته باشد.

منبع: دشمن شدید(حجتالاسلام والمسلمین مهدی طائب)، دفتراول، چاپ 2، زمستان 95، ص17 تا 20

پی نوشت؛

1 نهج‌البلاغه، نامه 31

2 نحل، آیه 44؛ حجر، آیه 9

 

سیره ائمه معصومین(ع) در حفظ حاکمیت مرکزی اسلام

یکی از ابعاد سیره ائمه اطهار(ع) که توجه شایانی بدان نشده است، تلاش آنها در جهت حفظ و تداوم حاکمیت مرکزی اسلام، در ضمن اهتمام به بازگرداندن خلافت به مسیر اصیل آن بوده است.

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ بعد از حادثه عاشورا و هلاکت یزید، خطر احتمال فروپاشی حکومت مرکزی اسلام در شام، با قیامهای متعددی که در اقصی نقاط دنیای اسلام اتفاق افتادند، وجود داشت. از جمله آنها، قیام عبدالله بن زبیر در مکه بود که پس از ادامه تسلط او بر بصره، کوفه و کل عراق اتفاق میافتد و همچنین، قیام مردم مدینه و واقعه حره مشرقیه و کشتار عظیم مردم آن شهر توسط مسلم بن عقبه و در نهایت، تسلط عبدالله بن زبیر بر این شهر.

این امر از یک طرف، و از طرف دیگر، وجود نابسامانی در شام، یعنی در پایتخت حکومت اسلامی که به دلیل هلاکت مروان بن حکم و خلافت فرزند وی عبدالملک مروان اتفاق میافتد، همگی حاکی از خطر عظیمی بودند که جامعه اسلامی را در آن ایام تهدید میکرده است و این امری بود که نباید اتفاق بیفتد؛ زیرا که نابودی اسلام را به دنبال خواهد داشت. به همین جهت، تمام تلاش امام سجاد(ع) در دوران امامتش این بود که امر مذکور اتفاق نیفتد.

در این خصوص، باید به این امر مهم هم توجه داشته باشیم که دشمنان اسلام به سرکردگی سازمان یهود، با نفوذ خود در اسلام و ایجاد اختلاف و تفرقه در بین امت بعد از وفات رسول اکرم (ص)، خطی انحرافی را برای از بین بردن کامل اسلام ایجاد کرده بودند و همواره سعی داشتهاند تا این هدف خود را با برنامهریزی و زمینهسازی بنیامیه در زمان یزید به پایان برسانند.

ولیکن در طرف دیگر، برای مقابله با این جریان، امیرالمؤمنین(ع) بعد از رحلت رسول خدا (ص) خط مبارزهای را آغاز نموده و همواره سعی داشت تا با حفظ حاکمیت مرکزی اسلام، از تشتت و نابسامانی در مرکزیت دنیای اسلام جلوگیری نماید تا بتواند با مدیریت و تأثیرگذاری در حاکمیت، مانع هر گونه قیام و جدا شدن سایر بلاد تحت حاکمیت اسلام، و ایجاد تفرقه در آن شود تا بدین ترتیب بتواند خط حفظ اسلام را تا رسیدن به آن سرمنزل مقصود، یعنی تحقق حاکمیت جهانی اسلام ناب محمدی استمرار ببخشد و اجازه ندهد دشمنان اسلام بتوانند به مقاصد شوم خود برسند.

زیرا این امر مسلم بود که چنانچه حاکمیت مرکزی متزلزل و تبدیل به حکومت ملوکالطوایفی و چندگانگی در حاکمیت و تفرقه در امت اسلام میگردید، بالطبع دیگر تأثیرگذاری علی(ع) و اهل بیت(ع) نیز در سراسر بلاد اسلامی امکانپذیر نبوده و در نهایت، فروپاشی اسلام و محو آن که مقصود نهایی دشمنان اسلام بود، رقم میخورد؛ و این امری بود که ائمه(ع) از هیچ تلاشی حتی تا بذل جان خود برای ممانعت از آن، فروگذار نبودهاند.

برای روشن شدن بیشتر این مطلب، در ادامه به مواردی از تلاش ائمه(ع) در این راستا اشاره می‌کنیم:

جنگهای رده(1)

بعد از رحلت نبی مکرم اسلام (ص) عدهای از مردم مناطق اطراف مدینه در اعتراض به خلافت خلیفه اول، از دادن زکات امتناع میورزند و اظهار میدارند که رسول خدا (ص) برای بعد از خود، علی(ع) را به عنوان جانشین معرفی نموده و باید خلافت به ایشان برسد و تکیه جناب ابوبکر بر مسند خلافت، خلاف انتصاب پیامبر اکرم (ص) است و چون شما به خلاف نظر آن حضرت، ابوبکر را به خلافت انتخاب کردهاید، ما هم حق داریم برای خود خلیفه انتخاب کنیم و از این به بعد هم از دادن زکات به حاکمیت در مدینه خودداری میکنیم.

جناب ابوبکر به بهانه اینکه آنها به دلیل عدم پرداخت زکات مرتد شدهاند، سپاهی را تدارک دیده و به جنگ با آنها میپردازد و با شکست آنان به این مسأله خاتمه میدهد.

در این حادثه، علیرغم اینکه آنها منکر اسلام و پیامبر (ص) نبوده و حتی بر مطلب حقی نسبت به حق خلافتِ حضرت امیرالمؤمنین(ع) پای میفشردند، باز مشاهده میکنید که آن حضرت نه تنها مانع وقوع این جنگها نمیشوند، بلکه با سکوت خودشان کمک هم میفرمایند، در حالی که در باطن، چون این خلافت را بر خلاف سفارش رسول خدا (ص) میدانند، با آن در تقابل بوده و برای تحقق فرمان رسول خدا (ص) و بازگرداندن جریان خلافت به مسیر الهی آن نیز با آنها در حال نبرد و جنگ هم میباشند.

حال چرا حمایت حضرت امیر(ع) از این اقدامات صورت میگیرد؟

جواب این است که حضرت به این امر واقفند که اگر آنها زکات خود را پرداخت نکنند، نه تنها موجبات تضعیف حکومت مرکزی را فراهم کردهاند، بلکه این خود بدعتی میشود تا سایر بلاد اسلامی مانند یمن، شام، مکه و مدینه هم از آنها خط گرفته و احتمال ممانعت آنها از پرداخت زکات و به دنبال آن، شروع مخالفت آن‌‌‌ها با دولت مرکزی اسلام وجود خواهد داشت که در نهایت نیز موجبات سقوط دولت مرکزی را فراهم خواهد کرد.

در این صورت است که دیگر فعالیتهای علی(ع) برای مقابله با جریان برانداز دشمنان اسلام، امکانپذیر نخواهد بود و ایشان موفق نخواهند بود تا از مدینه در جهت هدایت و پیشبرد اهداف خودشان استفاده کرده و بر آنها اثرگذار باشند. در حالی که اگر حاکمیت مرکزی پای بر جا بماند، آن حضرت با تأثیرگذاری بر حاکمیت مرکزی خواهند توانست این خط را تا اقصی نقاط بلاد اسلامی پیش ببرند.

نبرد با ایران

در زمان خلیفه دوم و در سال 15 ه.ق هنگامی که سعد بن ابیوقاص از طرف خلیفه وقت مأمور فتح ایران گردید، نبرد در خطوط مقدم جبهه به درازا کشیده شد. در این حال، ابوعبیده جراح طی نامهای به خلیفه مینویسد که کار در جبههها گره خورده و برای باز کردن آنها، خود شما باید شخصا در جبهه حاضر و فرماندهی را به عهده بگیرید.

خلیفه با مشاورین خود در این مورد مشورت میکند و آنها هم به او اینگونه مشورت میدهند که خود شما باید به طرف جبههها حرکت کنی و مشکل نبرد را شخصا حل کنید. اما وی که متوجه میشود آنها توطئه دارند تا او از مدینه خارج شود و با کشته شدن در جبهه نبرد، آنها خود، قدرت را به دست بگیرند، در پاسخ به آنها میگوید: باید نظر ابوالحسن را هم جویا شوم.

بعد از این مشورت و بعد از اینکه نظر حضرت امیر(ع) را در مورد رفتن به جبهه جویا میشود، حضرت در مقام مشورت دادن به او میفرماید: «إن هذا الأمر لم یکن نصرُه و لا خِذلانُه بکثرةٍ و لا بقلّة ... فکن قُطباً و استَدِرِ الرَحی بالعرب ...؛ همانا پیروزی و شکست در این کار به زیادی و کمی عدد نبوده است ... پس تو به منزله میله وسط سنگ آسیاب باش و با یاری قوم عرب، آسیا را بگردان و به وسیله آنان، نه به وسیله خودت ... پس به راستی هر گاه تو از این سرزمین بیرون روی، عرب از اطراف و نواحی بر تو میشورند و به مخالفت با تو میپردازند. پس بمان و کماکان جنگ را از راه دور اداره کن.»(2)

جناب عمر هم مشورت حضرت را قبول کرده و به آن عمل میکند و بدین ترتیب حضرت با این مشورت سعی میکند با حفظ او، حاکمیت مرکزی کماکان قدرتمند باقی بماند. در حالی که آن حضرت میدانند که با وجود این خلافت نمیتوانند به اهداف خود رسیده و جریان جانشینی رسول خدا (ص) را به مسیر الهی خود بازگردانند، اما ایشان از یک طرف باید خلفا را به منظور حفظ حاکمیت مرکزی اسلام حفظ کنند، و از طرف دیگر، تلاش خود را در رساندن جریان خلافت به مسیر الهی خود تا حصول نتیجه پیگیری نمایند و آن هم جز با حذف جریان نفاق و عوامل نفوذی دشمنان قسمخورده اسلام یعنی یهود و عقبههای داخلی آنها امکانپذیر نیست که البته این هم خود، جمع بین نقیضین است که تنها از عهده حضرات معصومین(ع) برمیآید.

صلح با معاویه

این خط حفظ حاکمیت اسلامی بعد از حضرت امیر(ع) توسط امام حسن مجتبی(ع) نیز استمرار مییابد؛ لذا شما در این مقطع هم مشاهده میکنید که آن حضرت با صلح خودشان با معاویه، با او کنار میآیند و در تمام اعتراضات محلی توسط خوارج نیز هیچ تلاشی را برای ممانعت از سرکوب آنها توسط معاویه انجام نمیدهند و با سکوت خودشان بر پایبندی به قرارداد صلح با معاویه به عنوان خلیفه و حاکم دولت مرکزی اسلام کماکان باقی میمانند.

البته با مرگ معاویه و آغاز خلافت یزید، وضعیت به گونهای تغییر جهت میدهد که سیدالشهدا(ع) در استمرار همان سیاست و بر همان سیره و روش مبارزاتی پدر و برادر بزرگوارشان، این بار به منظور مقابله با یزید، چارهای جز ساقط کردن او ندارند؛ از این رو، آن حضرت با برنامهریزی خودشان و با خلق حادثه عظیم عاشورا به این مهم جامه عمل پوشاندند و در این مسیرهم با بذل جان خود و یارانشان به مقصود خود رسیدند.

این اقدام حضرت، موجب رقم خوردن تحولات عظیم بعد از عاشورا گردیده و در نتیجه، همه چیز به سمت فروپاشی حاکمیت مرکزی اسلام و شورشهای مختلف در اقصی نقاط دنیای اسلام به پیش میرود؛ اما از آنجایی که بعد از شهادت سیدالشهدا(ع) و پایان یافتن حادثه کربلا، در خصوص امام سجاد(ع) وضع به گونه دیگری میباشد، ایشان مجددا تمام تلاش خودشان را به کار میبرند تا علیرغم عوض شدن حاکمیت در شام و جابهجایی قدرت، دیگر وحدت جامعه اسلامی به هم نخورد و حکومت مرکزی اسلام بتواند کماکان با قوت پابرجا بماند.

البته به دلایل شرایط موجود و سوء استفادههایی که در اقصی نقاط بلاد اسلامی از حادثه عاشورا صورت پذیرفت، آن حضرت تا مدتی نتوانستند به این مهم جامه عمل بپوشانند و ما شاهد آن هستیم که در مدت کوتاهی، جامعه اسلامی به سمت تشتت و تفرقه پیش میرود و با حوادث پیشآمده بعد از حادثه عاشورا، از یک طرف، عبدالله بن زبیر در مکه سر به شورش برداشته و خوارج هم به او ملحق میشوند و با کمک آنها بصره و کوفه را به تصرف خود درآورده و بر عراق مسلط میگردد.

از طرف دیگر، در مدینه عبدالله بن حنظله قیام کرده و موجبات وقوع حادثه حره مشرقیه در آن شهر را فراهم میآورد؛ و از طرفی هم در این اوضاع و احوال، حاکمیت مرکزی در شام به هم ریخته و بعد از یزید، چون فرزند او حاکمیت را نمیپذیرد، مروان از مدینه به شام منتقل و بعد از جنگ بین او و رئیس پلیس دمشق، موفق میگردد تا با کمک ثروت همسر و فرزند یزید، در شام به قدرت برسد و شش ماه هم در مسند خلافت و اداره حاکمیت مرکزی اسلام تکیه بزند. البته بعد از مدتی، همسر یزید افرادی را اجیر کرد تا او را هم به قتل برسانند که به دنبال این قضیه، فرزند او عبدالملک مروان به قدرت میرسد.

در این اوضاع و احوال است که عبدالله بن زبیر برای توسعه قلمرو خلافت خود در زمان مروان، سپاهی را از کوفه تدارک دیده و به قصد تصرف شام و حاکمیت بر کل بلاد اسلامی حرکت میکند که با سپاه مروان به فرماندهی عبیدالله بن زیاد مواجه شده و شکست میخورد و به حاکمیت وی خاتمه داده میشود.

سرانجام همه این نابسامانیها هم آن میشود که در این فضا بنیعباس حرکت و قیام خود را علیه بنیامیه آغاز میکنند تا خود بر مسند خلافت تکیه بزنند. و این همان امری است که اگر استمرار پیدا کند و حاکمیت دولت مرکزی اسلام دوباره سامان نگیرد، بالطبع همه قضایا به هم ریخته و این نابسامانیها نه تنها حکومت اسلامی را با خطر جدی انحطاط و سقوط مواجه خواهد کرد، که در آن صورت، حفظ اسلام نیز ممکن نخواهد بود و این همان مسألهای است که نباید اتفاق بیفتد.

از همین رو بود که امام سجاد(ع) و پس از ایشان، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) برای سامان دادن به همه این نابسامانیها تمام تلاش خودشان را به کار میبرند، و سرانجام هم با استقرار کامل بنیعباس و حاکمیت ایشان در سراسر بلاد اسلامی، این امر محقق میشود که در این میان، نقش ائمه(ع) به ویژه امام سجاد(ع) و پس از ایشان، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بسیار تأثیرگذار میباشد(3).

پی نوشت؛

(1). اهل رِدّه کسانی بودند که بعد از رسول خدا(ص) مرتد شده و از دین خارج شدند.

(2). نهج البلاغه(صبحی صالح)، ص203.

(3). ثاقب 2(سلسله مباحث تاریخ اسلام استاد مهدی طائب)، صص 11- 18.

عاشورا؛ حرکت مجاهدت‌آمیز در جبهه خارجی و جبهه درونی

قیام سیدالشهدا (ع) علاوه بر این‌که حرکتی علیه جبهه خارجی و بیرونی، یعنی دستگاه خلافت فاسد بود، مبارزه با جبهه درونی، یعنی روحیه راحت‌طلبی فسادپذیر هم بود.

پایگاه تاریخ تطبیقی؛ خطراتی که اسلام را به عنوان یک پدیده عزیز تهدید می‌کند، از قبل از پدید آمدن و یا از آغاز پدید آمدنش، از طرف پروردگار پیش‌بینی شده است و وسیله مقابله با آن خطرات هم ملاحظه شده و در خود اسلام و در خود این مجموعه، کار گذاشته شده است. مثل یک بدن سالم، که خدای متعال قدرت دفاعی‌اش را در خود آن کار گذاشته است، یا مثل یک ماشین سالم، که مهندس و سازنده آن، وسیله تعمیرش را با خود آن همراه کرده است.

اسلام یک پدیده است و مثل همه پدیده‌ها، خطراتی آن را تهدید می‌کند و وسیله‌ای برای مقابله لازم دارد. خدای متعال این وسیله را در خود اسلام گذاشت. اما آن خطر چیست؟ دو خطر عمده، اسلام را تهدید می‌کند که یکی خطر «دشمنان خارجی» و دیگری خطر «اضمحلال داخلی» است.

دشمن خارجی یعنی کسی که از بیرون مرزها، با انواع سلاح‌ها، موجودیت یک نظام را با فکرش و دستگاه زیربنایی عقیدتی‌اش و قوانینش و همه چیزش هدف قرار می‌دهد. ... از بیرون یعنی چه؟ نه از بیرون کشور. از بیرون نظام؛ و لو در داخل کشور. دشمنانی هستند که خودشان را از نظام، بیگانه می‌دانند و با آن مخالفند. این‌ها بیرونند. این‌ها غریبه‌اند. این‌ها برای این‌که نظامی را نابود کنند و از بین ببرند، تلاش می‌کنند. با شمشیر، با سلاح آتشین، با مدرن‌ترین سلاح‌های مادی، و با تبلیغات و پول و هرچه که در اختیارشان باشد. این، یک نوع دشمن است.

دشمن و آفت دوم، آفت اضمحلال درونی است. یعنی در درون نظام؛ که این مال غریبه‌ها نیست، این مال خودی‌هاست. خودی‌ها ممکن است در یک نظام، بر اثر خستگی، بر اثر اشتباه در فهم راه درست، بر اثر مغلوب احساسات نفسانی شدن و بر اثر نگاه کردن به جلوه‌های مادی و بزرگ انگاشتن آن‌ها، ناگهان در درون، دچار آفت‌زدگی شوند. این، البته خطرش بیشتر از خطر اولی است.

این دو نوع دشمن(آفت برونی و آفت درونی) برای هر نظامی، برای هر تشکیلاتی و برای هر پدیده‌ای وجود دارد. اسلام برای مقابله با هر دو آفت، علاج معین کرده و جهاد را گذاشته است. جهاد، مخصوص دشمنان خارجی نیست. «جاهِدِ الکُفارَ و المُنافقین» (توبه/73). منافق خودش را در درون نظام قرار می‌دهد.

لذا با همه این‌ها باید جهاد کرد. جهاد، برای دشمنی است که می‌خواهد از روی بی‌اعتقادی و دشمنی با نظام، به آن هجوم بیاورد. همچنین، برای مقابله با آن تفکّک داخلی و از هم پاشیدگی درونی، تعالیم اخلاقی بسیار باارزشی وجود دارد که دنیا را به طور حقیقی به انسان می‌شناساند و می‌فهماند که «إعلَموا أنما الحیاة الدنیا لَعِبٌ و لَهوٌ و زینةٌ و تفاخرٌ بینکم و تکاثرٌ فی الأموال و الأولاد ... » (حدید/20).

یعنی این زر و زیورها، این جلوه‌ها و این لذت‌های دنیا اگر چه برای شما لازم است، اگر چه شما ناچارید از آن‌ها بهره ببرید، اگر چه زندگی شما وابسته به آن‌هاست و در این شکی هم نیست و باید آن‌ها را برای خودتان فراهم کنید؛ اما بدانید که مطلق کردن این‌ها و چشم‌بسته به دنبال این نیازها حرکت کردن و هدف‌ها را به فراموشی سپردن، بسیار خطرناک است.

امیرالمؤمنین (ع) شیر میدان نبرد با دشمن است و هنگامی که سخن می‌گوید آدم انتظار دارد نصف بیشتر سخنان او راجع به جهاد و جنگ و پهلوانی و قهرمانی باشد؛ اما وقتی در روایات و خُطب نهج‌البلاغه او نگاه می‌کنیم، می‌بینیم اغلب سخنان و توصیه‌های آن حضرت راجع به زهد و تقوا و اخلاق و نفی و تحقیر دنیا و گرامی شمردن ارزش‌های معنوی و والای بشری است.

ماجرای امام حسین (ع) تلفیق این دو بخش است. یعنی آن‌جایی که هم جهاد با دشمن و هم جهاد با نفس، در اعلی مرتبه آن تجلی پیدا کرد، ماجرای عاشورا بود. یعنی خدای متعال می‌داند که این حادثه پیش می‌آید و نمونه اعلایی باید ارائه شود و آن نمونه اعلی، الگو قرار گیرد. مثل قهرمان‌هایی که در کشورها، در یک رشته مطرح می‌شوند، و فرد قهرمان، مشوّق دیگران در آن رشته از ورزش می‌شود. البته، این یک مثال کوچک برای تقریب به ذهن است.

ماجرای عاشورا عبارت است از یک حرکت عظیم مجاهدت‌آمیز در هر دو جبهه. هم در جبهه مبارزه با دشمن خارجی و برونی؛ که همان دستگاه خلافت فاسد و دنیاطلبان چسبیده به این دستگاه قدرت بودند و قدرتی را که پیغمبر برای نجات انسان‌ها استخدام کرده بود، آن‌ها برای حرکت در عکس مسیر اسلام و نبی مکرم اسلام (ص) می‌خواستند؛ و هم در جبهه درونی، که آن روز جامعه به طور عموم به سمت همان فساد درونی حرکت کرده بود.

نکته دوم، به نظر من مهم‌تر است. برهه‌ای از زمان گذشته بود. دوران سختی‌های اولیه کار طی شده بود. فتوحاتی انجام شده بود. غنایمی به دست آمده بود. دایره کشور وسیع‌تر شده بود. دشمنان خارجی، این‌جا و آن‌جا سرکوب شده بودند. غنایم فراوانی در داخل کشور به جریان افتاده بود. عدّه‌ای پول‌دار شده بودند و عدّه‌ای در طبقه اشراف قرار گرفته بودند. یعنی بعد از آن‌که اسلام، اشرافیّت را قلع و قمع کرده بود، یک طبقه اشراف جدید در دنیای اسلام به وجود آمد. عناصری با نام اسلام، با سمَت‌ها و عناوین اسلامی -پسر فلان صحابی، پسر فلان یار پیغمبر، پسر فلان خویشاوند پیغمبر- در کارهای ناشایست و نامناسب وارد شدند، که بعضی از این‌ها، اسم‌هایشان در تاریخ ثبت است.

کسانی پیدا شدند که برای مهریه دخترانشان، به جای آن مهرالسّنه چهارصد و هشتاد درهمی که پیغمبر اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و مسلمانان صدر اسلام مطرح می‌کردند، یک میلیون دینار؛ یک میلیون مثقال طلای خالص قرار دادند! چه کسانی؟ پسران صحابی‌های بزرگ، مثلاً مصعب ‌بن‌ زبیر و از این قبیل.

قضایا، کمتر از یک دهه پس از رحلت پیغمبر شروع شد. ابتدا سابقه‌داران اسلام (اعم از صحابه و یاران و کسانی که در جنگ‌های زمان پیغمبر شرکت کرده بودند) از امتیازات برخوردار شدند، که بهره‌مندی مالی بیشتر از بیت‌المال، یکی از آن امتیازات بود. چنین عنوان شده بود که تساوی آن‌ها با سایرین درست نیست و نمی‌توان آن‌ها را با دیگران یکسان دانست! این، خشتِ اوّل بود. حرکت‌های منجر به انحراف، این‌گونه از نقطه‌ کمی آغاز می‌شود و سپس هر قدمی، قدم بعدی را سرعت بیشتری می‌بخشد.

انحرافات، از همین نقطه شروع شد، تا به اواسط دوران عثمان رسید. در دوران خلیفه‌ سوم، وضعیت به گونه‌ای شد که برجستگان صحابه‌ پیغمبر، جزء بزرگ‌ترین سرمایه‌داران زمان خود محسوب می‌شدند! توجّه می‌کنید؟ یعنی همین صحابه‌ عالی‌مقام که اسم‌هایشان معروف است (طلحه، زبیر، سعد بن ‌ابی‌وقّاص و غیره) این بزرگان، که هر کدام یک کتاب قطور سابقه‌ افتخارات در بدر و حُنین و اُحد داشتند، در ردیف اول سرمایه‌داران اسلام قرار گرفتند.

یکی از آن‌ها، وقتی مُرد و طلاهای مانده از او را خواستند بین ورثه تقسیم کنند، ابتدا به صورت شمش درآوردند و سپس با تبر، بنای شکست و خرد کردن آن‌ها را گذاشتند. مثل هیزم، که با تبر به قطعات کوچک تقسیم کنند! طلا را قاعدتاً با سنگِ مثقال می‌کشند. ببینید چقدر طلا بوده، که آن را با تبر می‌شکسته‌اند! این‌ها در تاریخْ ضبط شده است و مسائلی نیست که بگوییم شیعه در کتاب‌های خود نوشته‌اند. حقایقی است که همه در ثبت و ضبط آن کوشیده‌اند. مقدار درهم و دیناری که از این‌ها به جا می‌ماند، افسانه‌وار بود.

وقتی می‌گوییم فاسد شدن دستگاه از درون، یعنی این. یعنی افرادی در جامعه پیدا شوند که به تدریج بیماری اخلاقی مُسری خود (دنیازدگی و شهوت‌زدگی) را که متأسفانه مُهلک هم هست، همین‌طور به جامعه منتقل کنند. در چنین وضعیتی، مگر کسی دل و جرأت یا حوصله پیدا می‌کرد که به سراغ مخالفت با دستگاه یزید بن ‌معاویه برود؟! مگر چنین چیزی اتّفاق می‌افتاد؟ چه کسی به فکر این بود که با دستگاه ظلم و فساد آن‌روز یزیدی مبارزه کند؟ در چنین زمینه‌ای، قیام عظیم حسینی به ‌وجود آمد، که هم با دشمن مبارزه کرد و هم با روحیه راحت‌طلبىِ فسادپذیرِ روبه تباهىِ میانِ مسلمانانِ عادی و معمولی. این مهم است (1).

منبع: انسان 250 ساله(برگرفته از سخنان رهبر معظم انقلاب) صص141- 145.